می شناسم کسانی را که

زیر یک سقف زندگی می کنند

روی یک تختخواب می خوابند

و سالهاست شناسنامه شان به نام هم شده

اما قلبشان را جایی دورتر از خانه جا گذاشته اند

... و من فکر می کنم دیگر هرگز محرم هم نخواهند شد .....

اما تو .....

از دور نگاهم کن ... صادقانه ... با همان گیرایی عاشقانه ات

تا ابد فقط به تو فکر خواهم کرد

تو محرم منی ...

حتی اگر هرگز نامت به شناسنامه ام نیاید





سگ هار....



حال و روزم مثِ سگِ هاره
که فقط پارس هاشو میشماره
زخم دستاشو گاز می‌گیره
جیغ ترمز رو آرزو داره
شکل پرسه رو فرشی از پوکه
توی یه سرزمین متروکه
مشت میشم روی کلاویه‌ی
این پیانو که دیگه ناکوکه
گریه تو وزن مفتعل فعلن
واژه با طعم شاش توی دهن
فکر تو چارچوبِ چَک خوردن
شعر تو وزن مطلقا قدغن
قدغن مثل شَک تو سوریه
مثل یه تانگو توی قونیه
خشک می‌شم ولی نمی‌میرم
مثل دریاچه‌ی ارومیه


مثل حرفی که صد دفعه خط خورد

مثل برگی که سبز موند و مُرد
دل خنک می‌کنم تو میدون با
فحش دادن به عکس رو بیلبورد



غرق می‌شم تو برکه‌ی الکل

توی میکس سن‌ایچ با اتانل
روی فرش سرنگ می‌رقصم
با جوونای مُرده زیرِ پُل
حال و روزم مثِ سگِ هاره
که فقط پارس هاشو میشماره
زخم دستاشو گاز می‌گیره
جیغ ترمز رو آرزو داره
من یه مَردم تو گوشه‌ی تابلو
با دوتا چشم باز مونده به تو
که داری ضجه می‌زنی دائم
نعشٍ معصومِ آرزوهاتو
حال و روزم مثِ همون مَرده
که زمین خورده روی اون پرده
با یه شمشیرِ مُرده تو دستش
می‌گه از راه برنمی‌گرده.

مثل حرفی که صد دفعه خط خورد

مثل برگی که سبز موند و مُرد
دل خنک می‌کنم تو میدون با
فحش دادن به عکس رو بیلبورد


غرق می‌شم تو برکه‌ی الکل

توی میکس سن‌ایچ با اتانل
روی فرش سرنگ می‌رقصم
با جوونای مُرده زیرِ پُل....

درد شخصی...


با تمام وجود غمگینم مثله وقتی که زن نمی سازه
مثله وقتی که دوست می میره
مثله وقتی که تیم می بازه
با تمام وجود غمگینم ، مثله اوقات تلخ تنهایی
فکر کردن به سکس با رویا
شرم احساس زود ارضایی
با تمام وجود غمگینم ، لوله تریاک زیر این تخته
دست و پاهامو با طناب نبند
ترک اعتیاد واقعا سخته
با تمام وجود غمگینم
مرگ جزیی از آرزوم شده
بهتره شعرمو شروع کنم
باز سیگار من تموم شده
با تمام وجود غمگینم
با تمام وجود غمگینم
با تمام وجود غمگینم شادی ام مال سال ها قبله
چشم باز ایستاده می خوابم
مثله اسبی که توی اصطبله
با تمام وجود غمگینم
کشورم نفت به جهان میده
شهرونداش مثله سربازن
همه چی بوی پادگان میده
با تمام وجود غمگینم ، تشنه ام مثله فیل بی خرطوم
رو سرابم دقیق شه چشمام
عاج من خرد می شه با باتوم
با تمام وجود غمگینم
با تمام وجود غمگینم

با تمام وجود غمگینم
حق آزادی انتزاعی شد
وای،هفتاد میلیون مثله من
درد شخصی اجتماعی شد...


رانندگی در مستی....



من یه گلایولم که تو این سرزمین شوم


راهم به قبرو سنگ گرانیت میرسه

هر روز به قتل میرسمو شعر من فقط،

به انتشار شعله کبریت میرسه

دردم هزار ساله مثه درده حافظه،

درمونشم همونیه که کشف رازیه

نسلی که سر سپرده عصر حجر شده

به ساقیای ارمنیه پیر راضیه

وقتی که زندگی یه تاتر مزخرفه

تنها به جرعه های فراموشی دلخوشم

راسکول نیکف یه پیرزنو شقه کرده و من،

با اون تبر فرشته الهامو میکشم....

هی مست میکنم مثه یه بطری شراب

که وقتی پاش بیافته یه کوکتل مولوتوفه

یه مجرم فراری شدم که تو زندگیش

درگیر یه گریز بدون توقفه

فرقی نداره جادۀ چالوس و راه قم


من مستی ام که خوش داره رانندگی کنه

یه ماهی که تو آکواریوم زار میزنه

تا توی اشکهای خودش زندگی کنه

باید تلو تلو بخوری این زمونه رو


وقتی که مست نیستی به بن بست میرسی

تو مستی آدما دوباره مهربون میشن

حتی برادرای توی ایست بازرسی......



 


 
دست های کوچکش
 
به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد

التماس می کند : آقا... آقا "دعا " می خری؟

و حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند

و برای فرج آقا "دعا " می کند....

 
 
 
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که
 
نابودت میکنم ! به زمین و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی!

زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و........ خلاصه فریاد میزدم

یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمیرسید هی میپرید بالا و
 
میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید....
 
منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی به این بچه ی
مزاحم نگفتم !

اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون
و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد
بگیرین مزاحم دیگران نشین و....

طفلی دخترک ترسید... کمی عقب رفت ! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت
شدم ! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!

ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم ، اومد جلو و با ترس گفت :

آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونور خیابونه گل میفروشه!

این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل
بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره...
 

 

 

دختری 15 ساله ، نوزادی 1 ساله به بغل داشت... ((مردم)) زیرلب بهش میگفتن فاحشه!
، اما هیچ کس نمیدونست که به این دختر در 13 سالگی تجاوز شده بود!!!

=========

پسری 23 ساله رو ((مردم)) "تنبل چاقالو" صداش میکردن
، اما هیچ کس نمیدونست پسر بخاطر بیماریشه که اضافه وزن داره!!!!


============

مردی 57 ساله رو ((مردم)) "بی ریخت" صدا میکردن ،
اما هیچ کس نمیدونست که مرد زیبایی صورتش را در راه حفظ وطنش فدا کرده!!!

================

و هر روز مردم من و تو رو به غلط قضاوت می کنند!!!

 

 

 

زن که باشی درباره ات قضاوت میکنند

درباره ی لبخندت که بی ربا نثار هر احمقی میکنی

درباره ی زیباییت که دست خودت نبوده و نیست

درباره ی تار های مویت که بی ربا از نگاه شک الوده ی

 احمق ها از روسری بیرون ریخته اند

دزباره ی

روحت...

جسمت...

درباره ی تو وزن بودنت

عشقت

همسرت...

تو نترس و زن بمان

احمق ها همیشه زیادنند

نترس از تهمت دیوانه های شهر

که اگر بترسی رفته رفته زن مردمنما میشوی....

 

 

من زنم 

بی هیچ آلایشی .. بی هیچ آرایشی !

" او " خواست که من زن باشم

که به دوش بکشم بار تو را٬ که مَردی

و برویَت نیاورم که از تو قویترم

آری من زنم

" تو " خواستی که من زن باشم

همچنان به تو اعتماد خواهم کرد

عشق خواهم ورزید

به مردانگی ات خواهم بالید

با تمام وجود از تو دفاع خواهم کرد

پشتیبانت خواهم بود

و تو مرد بمان !

این راز که من از تو مرد ترم را به هیچ کس نخواهَم گفت...

 

به عشقم رسیدم...

 

سرم را روی شانه ات بگذار تا همه بدانند "همه چیز" زیر سر من است !


انگار خدا در "صدایت" "کدئین" تزریق کرده ...
با من که حرف میزنی دردهایم را تسکین میدهی ...


یه کاری برام انجام میدی ؟ همیشه مواظب خودت باش !


قلب مهربانت مثلثی را می ماند در دریای عشق
مرا در خود كشیدی برمودای من !!!




تو همان شقایق معروف سهرابی ! تا تو هستی زندگی باید کرد !


چشمهایت
لبخندت
موهایت
صدایت
عناصر چهار گانه ی هستی من !




قاب عكستو زدم جای ساعت دیواری
از اون موقع به بعد تو شدی تمومه لحظه هام . . .


میشه برای چند لحظه چشماتو ببندی ؟
ممنون ، متوجه شدی چقدر همه جا تاریک بود ؟ عزیزم زندگی منم بدون تو به همین تاریکیه !



نفس میکشم... پلک میزنم... به تو فکر میکنم...
نفس میکشم... پلک میزنم... به تو فکر میکنم...
اینها کارهای غیر ارادیست که هر ثانیه انجام میدهم



هیچ میدونی اکسیژنی ؟ هروقت میخوام چند لحظه بی خیالت بشم خفه میشم




برای تو میمیرم ... تو وانمود کن که تب کرده ای ...
همین کافیست ... !



اگه یه روزی فرشته ها بخوان تو رو زودتر ببرن
بهشون میگم که از قدیم ، ماهی رو با تنگش میبرن !



باور کن هیچ اورانیومی به اندازه ی اشکهایت غنی شده نیست...
هیچ کیک زردی شیرینی لبهایت را ندارد...
و هیچ بمب اتمی به اندازه ی گریه هایت مرا ویران نمی کند...
ای حق مسلم من...






 

کاش نامت را با خط بریل مینوشتند ، صدا کردنت کافی نیست ، شکوه اسم تو را باید لمس کرد !

بیچاره عروسک دلش میخواست زارزار بگرید ، اما خنده را بر لبانش دوخته بودند !

 

چه فرقی دارد ، شهر ما خانه ی ما باشد یا نباشد ؟ وقتی تو نه در شهر ما هستی و نه در خانه !

 

  

حلقه ی دستانت که بر کمرم میزنی ، زیباترین اسارت زندگی من است !

هه !
مرا چه به فلسفه ؟؟؟
من هنوز در منطق چشمانت مانده ام !

صبر کن ، برگرد ، چمدان هایمان اشتباه شده است ، دلم را به جای خاطراتت بردی !

 امشب کم توقع شده ام !
آرزویم کوچک است و کم حرف ، هیچ نمیخواهم جز ‏”‏تـو‏”

 

.
عشق همیشه نافرجام است برای درخت ها !
به آسمان هم که برسند به همدیگر نمی رسند ؛ تبر ها مگر کاری کنند !

 

.
من تا همیشه می توانم تو را از میان تمام مردم دنیا تشخیص دهم !
به شرط آنکه چشمانت را نبندی !


 

 

چند روزی که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه ی بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.

از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم…


چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند.

 زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که

 گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.

 

یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.

در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور جفنگ بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد.

در مواقع بی کاری مشغول قتل عام ایام هستم....

 

نداشتن تو یعنی اینکه دیگری تو را دارد.

نمی دانم نداشتنت سخت تر است؛

یا تحمل اینکه دیگری تو را داشته باشد!!

قصه عشقت را به بیگانگان نگو

چرا که این کلاغهای غریب بر کلاه حصیری مترسک نیز آشیانه می سازند . .

 

این که هربارسرت با یکی گرم باشد دلیل بر ارزشت نیست

آنقدر بی ارزشی که خیلی ها اندازه توهستند.


 

 

 

۸ به ۷ گفت:من روی پاهای خودم ایستاده ام اما تو خیلی سر به هوایی!

 

ما را از کودکی
به جدایی ها عادت داده اند
همان جایی که روی تخته سیاهمان نوشتند:

خوب ها / بدها

 

 

هرگز چشمانت را برای کسی که معنی چشمانت را نمیفهمد گریان نکن . . .

 


'در آغوش خودم هستم ...
من خودم را در آغوش گرفته ام ! نه چندان با لطافت ...
نه چندان با محبت ...
اما وفادار ...
وفادار ...!

این تو نیستی
که مرا از یاد برده ای
این منم
که به یادم اجازه نمیدهم
حتی از نزدیکی ذهن تو عبور کند...
صحبت از
فراموشی نیست....

صحبت از لیاقت است .... !

 

 

بعضی ها وضعشان توپ است اما توپ تخم مرغی...!

 

در هجوم لحظه های پوچ جدایی ، سکوت تنها یادگار با تو بودن است...

 

باران باش و ببار ، نپرس پیاله های خالی از آن کیست . . .

 

 آه که نادانی انسان خدا را چه رنجی می دهد!

 


تا تماشای تو راهی نمانده بود پنجره کم آوردم ! کاش این همه دیوار نچیده بودی ...

 

 

هیچ کس گرسنه نیست!همه روزی چند وعده گول میخورند!

 

برای اینکه از خاطرات دوران مجردی لذت ببرد"ازدواج کرد!!!

 

 

تفاهم به معنای درک کردن نیست

بلکه به معنای توانایی تحمل تفاوتهاست . . .

 

آیا در این دنیا کسی هست بفهمد
که در
این لحظه چه می کشم ؟ چه حالی دارم؟
چقدر زنده نبودن خوب است ، خوب خوب خوب

 

 


متاسفانه توی قرن ۲۱ "اسکل" به کسی‌ گفته میشه که

قلبی پاک و بی گناه و مهربون داره،آدم فروش و نا رفیق نیست و از پشت خنجر نمیزنه 


 

 

آنجا كه چشمان مشتاقی برای انسانی اشك می ریزد،

زندگی به رنج كشیدنش می ارزد.


 

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات

 است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی   گریستم، گفتند دروغ است.وقتی

  خندیدم، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم...


 

نیمی از جهان، افرادی هستند که چیزی برای گفتن دارند

و نمی توانند بگویند

و نیم دیگر افرادی هستند که چیزی برای گفتن ندارند

ولی همیشه حرف میزنند . . .


 

 

 چه قدر تلخ شده ای ... انقدر که حتی ... وقتی صدایت را می شنوم ... احساس می کنم ...

 دیگر دلم برایت نمی لرزد...

 

هر وقت داشتی یه ادمی رو تو ذهنت بزرگ می کردی

جا واسه پشیمونی هم بذار . .

 


دل واپسی من از نیامدنت نیست.....

می ترسم در پس این دل دل زدن ها بیایی و دگر نخواهمت......!

 

همیشه درد از دیگران است ...

گاهی از نبودنــشان ،

گاه از بودنــشان

 

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است!

 

 

برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن !

 پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی.

 

 

 

درست متر کن! آدم ها هم قد خودشان اند، نه هم قد تصورات تو