کفش هایم را می پوشم..
اما جاده می خندد..به پاهای لرزان..من..
توقف ..سکوتی است در برابر.. خنده های این جاده..
آری من کم آورده ام.....
کفش هایم را می پوشم..
اما جاده می خندد..به پاهای لرزان..من..
توقف ..سکوتی است در برابر.. خنده های این جاده..
آری من کم آورده ام.....
زمستان
لاک غلط گیری ست شاید !..
به روی تمام اشتباهات ..
اما همین که آفتاب تابستان خشکش میکند
تازه می فهمی.. که جایش باز می ماند..
. لکه می ماند..برای پاییز بعدی..
همه وقتی پیش خدا میرن.... با لباس سفید می رن...
اما من برعکس همه ..با کفن سیاه..به رنگ ...شبای ...پر از غصه پاییزی ..
چون باید سیاه پوش ... ترک تو باشم..میدونی حتی خدا هم آرومم نمی کنه..
گفتنش سخته ...
میشه چشامو ببندم ؟............ به تو فک کنم.. به خدا فقط تو رویا ..
قول می دم وقتی که سرت شلوغه .. بهت فک کنم ..اینقد آروم فک می کنم..که اصلا نفهمی..
دیوونه .... آخه میخوام .... کمی از نفس هاتو .. با خودم ببرم اون دنیا...
ماه به دور زمین می چرخد
زمین به دور خورشید
...
حتی در آسمان همهمیشه عشق
سهم دیگری ست
نمی دانم این روح خسته
کدام پیرمرد غمگینی ست
که خدا در من دمیده است......
نمی دانم ! شبنم صبحگاهی گلها
اشک شوق دیدار آفتـــاب است
یا اشک غــــم رفتن مــاه....
![]()
اما از ابری هراس دارم که
گوشه ذهنم کمین کرده......
...........ابری ......
بدون فصل و هنگام
زخــــم هر چه دردناک تر!
عاشــــق عاشــــــــق تر
ماهی هم به آرزوی دیرینه اش رسید ..
آرزوی پرواز !!!!!!!
اما در چنگال تیز عقاب.......

این روزها دورِ دوری، تا بی نهایت؛ با تمامِ نزدیکی ات به من ...!
همین بس که:
نفس کشیدنم در این مرگ تدریجی،
مثل خودکشی است با تیغ.
تنها بینی سرخم لو میدهد مرا که باریده ام همراه ابرها، امـــــــا…
تابلوی قشنگی شده ایم: مــن و جــاده و بـــاران
ديروز زيادي شلوغش کرده بودند
او فقط فراموش کرده بود
از خواب بيدار شود
امشب گلویم آنقدر بغض دارد
کـــــــــه
مجالی برای نفس کشیدن ندارم .
امشب نفس کشیدن را بی دلیل میدانم
اصلا حوصله ام به نفس کشیدن هم نمیکشد
چه برسد به نوشتن مشتی سکوت...
یـک خـسـته بـغــض کـرده
طاقت اين بغض قديمي را ندارم...
چقدر دلم هوای تو را کرده گلویم میسوزد
بــرای فریــادی که هر گز از گلویــم رخــت بر نبــست ....
لطفا به من عشــــــــــق تعارف نکنید
ســــــــــــــــیرم
من به تنهایی کنار ساحل قـــــــــــــدم مــــــــیزنم
به تنهایی به دیدن غــــروب مــــیروم
به تنهایی تـــنـــهــا میمانم
عشق را میسپارم به چشمان آزاد و نترس تو
من شـــــــــــــکستم
دیروز تکه تکه هایم را با دست جمع کردم، دستم برید
از فردا خودم را گچ می گیرم شاید دیگر هرگز پرواز نکنم
اما هرگز زمین نمیخورم
شاید نخندم اما گــــــــــریه هم نمی کنم
شاید جاودانه نشوم اما آسوده مـــــــیمیرم
فردا قلبم را از جا می کنم، چالش می کنم
زیر خروارها خاک نم کشیده ی کویر
شما هم می توانید در مراسم تدفینش شرکت کنید ...
فقط لطفا قلبم را ندزدید من عاشق نـــــمی شوم
حـــــتـــی به قـــیمـــت پوســــیدن
امشب خیلی خستم
...
کاش میشد گوشه ای نوشت: خدایا ! امشب خیلی خستم...
فردا صبح بیدارم نکن
با همه ی ِ وجودم خودم را زدم به مُـــــردن !!
تا روزگار دیگر ، کاری به کار ِ من نداشته باشد !
این شعر ِ تازه را هم ناگفته می گذارم ...
تا روزگار بو نبرد ...
گفتم که
کاری به کار ِ عشق ندارم !!
باید این روزها را بنویسم تا خفه نشدم
بعضی شبها تو زندگیم هست که
کاملا آمادگی دارم سرم ُ بذارم بمــــیرم
قارغ از تمامِ کارهایی که کردم و نکردم
بی خـــــیال از همه چی ....
خـــــیلی آروم
*** مثلِ همین امشب ***
روزگارا تو اگر سخت به من میگیری با خبر باش که پژمردن من آسان است
اینجا حریم ِ امن من است ...
بی قاعده چـــرت میگویم تا بدانی میتوانم
. . .
این روزا حالِ من یه جـــور دیگه اس
غـــــــــــــــــــــــــــمگینم ...
دلهره بغض نمیاره که راحت شم
همش با کاغذم درگـــیرم
حجم دلتنگي ام زياد شد
شانه هايم استــــــــعـفا داد
از يدك كشي اش...
تعطيل ... حوصله اي نيست براي گفتن
چندی نیستم...
درازای عمر را طاقتی باشد
باز میگردم