مسافر جاده احساس

سوارِ خیال شدم
با تو در آبیِ روشنِ دریا
قایق می‌رفت...
و باد ترانه‌ای از عشقِ ما می‌خواند در ترجمانِ بوسه

دست‌هایم بر گردنت نشست
چون نیلوفری در آغوشِ شبنم
بوسیدمت
ماهی‌ها در آبِ حیرت ایستادند

خورشید از لبانت شرمسار شد
و شب در شعلهٔ گیسوانت سوخت

چشمانت علتِ وجودِ آفرینش بود
آنجا که خدا در حیرتِ عشق نفس می‌کشید

گفتم: خدایا،
گناهی نکردم عشق مؤذن بود

خدا خندید و گفت:
بوسه نامِ پنهانِ آفرینش بود

آسمان در رقص نور، ساقدوش ما شد
فرشته‌ها رداهایِ نور را بر دوشِ جهان گشودند
و باد سرودِ بی‌پایانِ ما را پراکند

باران بارید
نه از غم، که از شوقِ یادآوریِ ما

دریا برای همیشه
شکلِ دستانِ تو را به خاطر سپرد

نوشته شده در ساعت توسط مسافر|



بانوی رویای من خودت می دانی راه های زیادی را رفته ام...

شب های تنهایی بغض هایم را بلعیده ام...

ادمک های برفی کنار جاده را با دست های بی تجربه ساخته ام...

نمی دانم به محبوبم چه بگویم!

تو را از او طلب کنم یا خود را که در این مسیر سخت گم شده ام...

باید کیمیاگری نمود...

 دنیای خاکی را,تبدیل به عنصر جاودان عشق نمود...

باید آغاز نمود و لحظات را پیمانه نمود...

فرق است میان درنفس بودن ودرقفس بودن ...

تن های گلی چه به روح خدایی...

غرق در محبوب شیدایی...

 

نوشته شده در ساعت توسط مسافر



 

قرن ها شاعران در حال جوهری کردن قلب هایشانند...

ساختن بت های خیالی شاید  تنها تسکین دهنده قلبهای تنها از دنیای واقعیست...

شاید تمام این نوشته ها چیزی نیست جز یک نوشته...

وقتی جسد یک شاعر را کالبد شکافی کنی از درونش شعر های پس می زند که هنوز در قلبش مانده و آنها را به کسی نگفته...

شاید آنها را برای تجزیه کنندگان بدنش زیر خاک به ارث گذاشته...

نیازی نیست صحبتی به میان باشد سکوت و زمان همه چیز را پرده از میان برمیدارد...

ساختن,هم وزن کردن قافیه ها بیت ها شعرها آدمی را در زندانی حبس می کند

 تا در جاده ای تعیین شده قدم گذارد...

بوی تند بنزین روی کاغذ نوشته ها...

زوزه ی باد بر روی برگ ها...

کبریتی بر روح یک شاعر افسرده تنهایش را به او گوش زد کرده و خواهد کرد...

 

نوشته شده در ساعت توسط مسافر|



دلم حس پاییزی می خواهد خش خش برگ هایش تا با دلم هم نوا شوند...

 نسیم خنکش,گرفتگی ابرهای غروبش همانند چشمهایم...

چیزی را گم کرده ام شاید خودم را نمی دانم...

آدمی موجود عجیبست دیگر روزی آنچنان تهی می شود حوصله صدای ذهنش خودش  را ندارد!

می روم در انتهای برکه ی دلتنگی  تصویر سیاه و سفیدم را قاب کنم

کشتی کلماتم,نفس تازه ای بگیرند...

تا به رگبار پاییزی برسم...

 

 

نوشته شده در ساعت توسط مسافر|



زمستان با تمامی سیاهیش رخت بر دوش می رود...

باز هم همان ایوان همیشگی...عطر چایی،نم باران بر درختان حیاط مادربزرگ...گوشه ای نشسته زیر لب ذکر می گوید...

بانگ اذان حجم خانه را نوازش می کند...نسیمی ملایم با کاغذ نوشته هایم عشق بازی می کند...

وتو بانو که خاطرات تمام سال های منی...یادت هست؟

روی نیمکت چوبی مدرسه نوشتم دوستت دارم...

روی درختان کنار خیابان...در حیای نوجوانی...روزهای سرد برفی که دستانم جز دستانت چیزی را طلب نمی کرد...

قاصدکی در خواب سبزم می گفت آمده ای....

آه...بعد از یک عمر عاشقی....

حال فکر کن چه حالی دارم...


نوشته شده در ساعت توسط مسافر|



آمده ای،اما روحی را درتو ندیده ام...

در چشمانت قطره ای یخ زده را دیدم که قندیل هایش نشان از بی حرمتی را فریاد می زد...

شایدخود من زیادی به اشک ریختن غروب پاییزی عادت کرده ام وتو را از یاد برده ام...

می دانم خسته ای و دل گیر...

خسته از زمان،خسته ازآدمیان که برای ترکت و رسیدن به دیگری روز شماری می کنند...

بی حرمتی به تو بهای سنگینی داشت و دارد...

کاش زودتر برگردی...

نوشته شده در ساعت توسط مسافر|



مترسک گندم زار آفت زده ام...
سنگيني وزن کلاغ ها کمر جوبيم را خرد کرده...
در کدام دوزخ بشر گم شده ام؟!!....

نوشته شده در ساعت توسط مسافر|



عاشقانه هایت را به باد نگو

غریبه است....

همین!

نگاه نکن حرفی برای نگاه نمانده است

فقط می گویند زمان زخمهای تو را می بوسد

و یک روز صبح که بیدار شدی ...خوب شده ای

دروغ است مثل بودن خود من...

عاشقانه هایت را به قاصدک نسپار

چرا که عاشق باد است

و باد هم مسافر است

بیچاره قاصدک اما نمی داند

بیچاره باد که مسافر است

بیچاره من که بودنم دروغ است

و عاشقانه هایم؟؟؟؟

با توست....

هر چی بگویی درست است


نوشته شده در ساعت توسط مسافر|



شايد آخرين نامه ام باشد....آخرين شکايت...
هر چه مي خواهم مي نويسم .....تا ديگر کلامي نماند ناگفته
تا هر چه مي گويم پس از اين تکراري باشد و آزاردهنده
تا ديگر نه من بگريم و نه تو ..نه خدا
راهي براي بازگشت نيست و پل هاي پيش رو و پشت سر همه ريخته ....
من ويرانه اي بيش نيستم و بخوبي اين را حس مي کنم ....نيازي نيست کسي يا چيزي به يادم بياورد زمان از دست رفته را....شايد تنها کاري که ناخواسته آن را زياد انجام دادم فکر کردن بوده به خيلي چيزهايي که نبايد و رويا پردازي براي چيزهايي که بايد...

مي خواهم بگويم گذشته ام نيز ديگر برايم اهميتي ندارد ...از هيچ حسي، کاري، کلامي نادم نيستم ...مي دانم اگر به آن لحظه به آن حس با ان تجربه بازگردم کار ديگري غير از آن که کردم نمي کنم....اگر به جبر و سرنوشت به ديده ي تحقير وبا پوزخند نگاه مي کردم اکنون دستي قدرتمند تر از سرنوشت را بر گلوي خود حس نمي کنم....

باز هم زياد فکر کردم که چه مي خواهم و چرا و چرا و چرا
ديدم هيچ چيز و هيچ کس مثل تو مرا سيراب نمي کند ...حتي خدا...نمي دانم چرا هر چه مي نويسم به او ختم مي شود ...من که به او کاري ندارم...حتي خيلي وقت است که دعا نمي کنم...البته به غير از دفعاتي که براي تو از او خواستم که بشنودکه او باز هم خودش را به نشنيدن زد ....به نفهميدن .... به حس نکردن....به خدايي...


زياد فکر کردم که تو را براي چه مي خواهم ....چه چيزي را مي خواهم با تو تجربه کنم ؟؟؟
ايا من و توو دريا به هنگام طلوع يا غروب خورشيد اينقدر خواستني است که روح مرا پاره پاره کند؟
يا قدم زدن با تو در باران غمگين پاييزي ....يا برف بازي شادمانه ي ما وقتي که گلوله هاي برف را پر از عاشقانه هايمان مي کنيم و به سوي هم پرتاب...؟؟؟

يا خيره شدن در ني ني چشماني که همه ي آسمان من در اوست؟؟
بوسيدن لبهايي که سرچشمه ي شرابهاي آسماني است؟
و حس کردن دستاني که مهرباني اهورايي را در رگهاي سرد من جاري مي کند؟
براستي من تو را براي چه مي خواهم؟
براي همآغوشي ناگزير ببرهاي وحشي تنم با مارهاي خوش ترکيب پيکر بيقرار تو؟
براي کودکاني که از من و تو زادن را مي طلبند و نام پدر و مادر براي من و تو؟
براي چه ديوانه وار بر ديوارهاي اتشين دلم چنگ مي زنم و تو را صدا مي کنم؟

زياد فکر کردم....شايدي براي يه شب سرد زمستان مي خواهمت....که من باشم و تو باشي و هيچ....براي اتشي و فنجان گرم و دستهاي گرمتر ما...و گم شدن در اغوش مهربان تو تا ابد....براي صبحي که چشمان من فقط بر چهره ي نازنين تو باز شود و رخوت بي مانند خواب دوباره ...وقتي که در آغوش من پناه مي گيري و سرانگشتان عاشق من خطوط صورتت را نوازش مي کند...يا غروبي که با هميم و دلتنگي مرا خرد نمي کند ....چرا که دليلي براي دلتنگيم نيست...شايد تو را براي خودم مي خواهم .....که احساس کنم خوشبخت تر از من کسي نيست و کاشف واقعي مرزهاي ناشناخته ي روح تو تنها دستان هميشه پرسشگر من بوده است...که حست کنم و با هم ترانه هايي را بشنويم که من در نبودت با انها زندگي کرده ام .....

مي خواهمت براي بهانه اي که باشي ومرا نجات دهي از هجوم بي رحمانه ي گريه... آرامم کني وقتي که هيچ خدايي توجيه کننده ي زندگي نيست ....و نوازشم کني وقتي گلايه مي کنم از اين دل سرکش وحشي ي دوست داشتني ....؟؟؟

مي خواستم اخرين نامه ام باشد تا پيدايت کنم که چرا بايد باشي و چرا و چرا ....
اما هر چه بيشتر مي نويسم بيشتر تهي مي شوم از معنا و به نوشته هايم که نگاه مي کنم نيستي در هيچ کلام ناقصي نمي گنجي ....باز هم فکر ميکنم که چرا بايد باشي و چرا نيستي...که چرا مي خواهمت "اي دوريت آزمون تلخ زنده بگوري"
باز هم فردا فکر مي کنم.... و فردا و فردا....

نوشته شده در ساعت توسط مسافر|




بانو  تو هم نجاتم نمی دهی از خستگی ی راه ، نه ؟

بیهوده می پرسم می دانم!

فریب دوران کودکی ام یادم هست وقتی که مادربزرگ قصه

می گفت از پریدختی که پاداش خستگی های شاهزاده ای بود

که تمام دریاها و خشکی ها را درنوردیده بود تا جواب بگیرد ،آرام

بگیرد ، نور را ببیند و واقعی بخندد...مادر بزرگ همیشه تا لحظه

ی دیدار پریدخت و شاهزاده را می گفت ...شاید خجالت

می کشید از فریبی که در داستانهایش نهفته بود....می ترسید از

شاهزاده ای بگوید که دیگر (پس از آن لحظه ی دیدار) رنگ

آرامش را نمی بیند....همیشه از هراس  از دست دادن نگاهی دل

نگران است و زهر لبخندی می زند چون می داند هوای آن لحظه

همیشه نزدیک است.... مادر بزرگ می ترسید بگوید شاهزاده ی

اسطوره ای داستان ،مرد ساده ای است که در هیاهوی تنهایش 

گم شده و به پریدخت که می رسد تازه خستگی های پریدخت را

می بیند و دست غم چنان قلبش را می فشارد که یادش

می رود تمام راه با خود می گفته است: می رسم به آغوشی

که آرامترین معبد دنیاست...مادربزرگ نگفت از پس آن لحظه نگاه،

غم شاهزاده بیشتر شد...پردخت خسته تر شد...غم ماندگار تر

شد و شاهزاده هر روز بدون اینکه پریدخت بداند

اشک می ریزد...تقصیر شاهزاده نیست ....تقصیر پریدخت نیست...

تقصیر تنهایی نیست... تقصیر مادر بزرگ است ...شاید اگر به فکر

خواب آرام کودکی ام نبود....حالا که خواب نمی بینم، زندگی ام

کابوس نبود...آری تقصیر مادر بزرگ است... ته قصه را جوری

گفت که من آرام بخوابم ...نمی دانست پس آن لحظه نگاه من

دیگر خوابم نمی برد...مادر بزرگ زندگی را سانسور

کرد...اشکهای شاهزاده را سانسور کرد...خستگی پردخت را

سانسور کرد و خوابهای خوش بزرگسالی ام را از من گرفت....

آخر قصه را سانسور کرد و من هرگز نفهیمیدم به سر شاهزاده

ای که هر شب در قفس دل رنگ پریده اش اشک می ریخت چه

آمد ؟....اگر می دانستم ....اگر مادر بزرگ فریبم نداده بود...اگر

پریدخت خسته نبود...اگر.... دیگر چه فایده ؟ کمکی دیر شده

است برای فریب نخوردن ...حالا که خوب فکر می کنم اصلا مادر

بزرگ برایم قصه نمی گفت چون خسته بود ....پس من کجای

خواب خود  فریب خوردم...کجا ؟؟؟ این هم حکایتی است....

ح.ه

نوشته شده در ساعت توسط مسافر|



دلم پر از هوای آن شب روشنتر از سپیده است...و آن خوابِ خوبِ "کاش بیداری ام نبود"

آن شب ستاره ها ،پیچیده در ابرهای شوق، نشانی خانه ی تورا برایم آوردند....

نشانی زیبایی بود.... نوشته بودی: از حصار که بیرون آمدی خیابان نگاه مرا بگیر و بیا تا برسی به میدان "همیشه دورت می گردم" از کسی نشانی مرا نپرس ...همه غریبه اند...حتی گل فروش محله....

و من یادم آمدهرگز برایت گل نخریده بودم...چرا؟؟؟ نمی خواستم تکراری باشم...شاید

می ترسیدم ا ز پژمردگی ِ "چه زود ُمرد احساسم" مرا ببخش ...هیچ گلی لایق تو نیست...گلها نشانه های هرزگی احساسهای بی دوام اند و من از هزاران سال پیش تا همیشه با پای زخمی ِ دل نیامده بودم که احساسم را در هرزگی خلاصه کنم...

داشتم از نشانی زیبای خانه ی تو می گفتم...می بینی حواسم چه پرت است...خیلی پرت  از هوای مسموم روزمرگی...

آخ بانو...نوشته بودی..."تنها بیا....مبادا دست غم کهنه ات را بگیری و با گریه سراغ من بیایی ...تنهایی ات را رها کن تا از تنهایی بمیرد در کنج خانه ای که تو رهایش می کنی برای دیدن من...نوشته بودی تنها بیا...بانو نمی دانستی برای آمدن پیش تو من حتی حسودیم می شود خودم را بیاورم...خودم هم لایق آسمان مقدس تو نبودم...

نوشته بودی از سر خیال ِ "نمی دانم چه بگویم" که رد شدی می رسی به "همه ی کلامم تویی" و کوچه ی عطر تن من...

و من با کبوتر ها آمدم مبادا معصومیتت را غبار بگیرد...دری بود به سوی آرامش...نیمه باز...و تو آنسوی در چونان الهه ی معبد "مرا بخوان" در آغوشم کشیدی و من با خود زمزمه کردم "کاش می شد درآغوش تو مرد..." و تو نشنیده لبخند زدی...

و حکایت آن خواب و آن شب درحوصله ی بارانی امشبم نیست ...

شاید خوابی دیگر...

نوشته شده در ساعت توسط مسافر|



​​​​​

من برای تو به دنیا آمدم

تو برای من...

اما هرچه می گردم نیستی

یا مشکل از زمان آمدن مان است

یا گردی زمین

یک جا کنار تنهایی ام بایست

یک گل زرد هم به دستت باشد

می شناسمت

عطر تو چیز دیگری است...

نوشته شده در ساعت توسط مسافر|



دارم موهایت را می بافم..

تمام فلسفه های عالم را از حفظم ..

اما با اینکه یادم داده ای

هی در رشته ی پریشان گیسوی تو گم می شوم..

دستپاچه ...بی هیچ سرنخی

و تو رو به دیوارزیر لب به حماقت من می خندی...

من به فلسفه..

کار من نیست..

خواهش می کنم وقت تماشای زیباییت کار دیگری از من نخواه...

نوشته شده در ساعت توسط مسافر|



هوا سرد است

رویایمان یخ بسته است

و آرزوهایمان همرنگ تکرار شده است

سرها جز در گریبان مغلوب جای دیگری ندارند

و سلام ها به اکراه جوابی می یابند

آه

چقدر دردناک است قصه تنهایی نسل ما

و چقدر اسفناک است داستان پاییز یخ بسته ما

که زرد نشده به زمستان انجامید

و بی خزان برف اندود شد.

زمان سرد است

دلها سرد تر

قلب ها با تنهایی کنار آمده اند

و سینه ها محبت را برای همیشه از خود رانده اند

به هر که می نگری

سرتا پا سکون است و سکوت

نخوت است و غرور

وای از لحظه ای که بفهمیم

آرزوهایمان آنقدر تکراری شده اند که حتی ارزش حسرت خوردن هم ندارند

و زندگی چنان بی مایه می نماید که بودنش درد است و نبودش ترس

آه از این سرمای پاییزی بی پایان

آه از ستمی که تنهایی بر ما می کند.

هوا سرد است

و تنها حس دستان توست که شعله ای بر کلبه برف زده من می افکند

تنها آتش چشمان زیبای توست که این ظلمت هزار تو را درخشان می سازد

و همه یخ های تنم را آب می کند

حراراتم می بخشد

و زندگی را با خون بهاریش در رگ هستی ام جاری می سازد

آه ای تنها امید شبهای سرد من

ای همراه ابدی رویاهای صادقانه من

و ای پری هزار پر قصه های عاشقانه

من در دل این کولاک زمان

و در عمق حادثه تنهایی بشر

در دل این پاییز زمستانی شده

ودر خلوت خوابهای منجمد شبانه

امیدم به ایثار دیده گان توست.

من به معجزه ایمان دارم.

نوشته شده در ساعت توسط مسافر|




مطالب پيشين
» رویای منو تو بانو...
» کیمیاگر
» شاعر تنها...
» رگبار پاییزی...
» حجم سبز...
» فصل خسته...
» مترسک...
»  باد...قاصدک ... مسافر...
»  آخرین شکایت...
» بانو...
Design By : ParsSkin.Com