یه حس خوب (پست ثابت)
امروز..سحر...وقتی داشتن اذان رو میگفتن..عمو یه دفه یاد پست آخری که گذاشته بودین افتادم
"وصیت نامه"
یه هو دلم لرزید..تنگ شد..چشام بارونی شدن..
اینکه گفته بودین کی میدونه آخرش چی میشه؟ چه اتفاقی قراره برامون بیفته؟
اینکه چقد سخته از دست دادن کسایی
که دوستشون داری...باهاشون زندگی کردی...
عمو یادتون باعث شد ک بخوام واسه اولین بار تو این ماهه قشنگ،بی شیله پیله،بی لوقوز،بی قومپز، باهاش حرف بزنم...از ته دل گریه کنم...چراشو نمیدونم...
عمو وقتی برنامون شروع میشه ، خدارو شکر میکنم که دوباره دارم میبینمتون و وقتی تموم میشه
چشمامو میبندمو بازم خدارو شکر میکنم !
اینبار به خاطر لبخند مادرم....
نگاه مهربون پدرم....
و آرامشی که همیشه دوستش داشتم.
عمو این خیلی قشنگه...
اینکه وقتی شمارو میبینم دلم یه هو هوایی میشه...
میخواد به آسمون نزدیک بشه...
به چشمایی که میدونم همیشه منتظرمه...
هوای دلمو داره...
عمو اینی که میگمو احساس میکنم فقط ما جوجه رنگی ها میفهمیم..
آره...بقیه شاید بخندن...بهش بخندن و از کنارش رد بشن...
عمو اینکه فهمیدیم یه جورایی برامون ارزش معنوی داری...
اگه نداری ، پس چرا وقتی می بینمت یاد مهربونی خدا می افتم ؟
چرا وقتی لبخندت رو می بینم میگم خدا جون ؟
چی میشه که یه نفر انقد دلمو هوایی میکنه که باهات حرف بزنم...
نگاهش... ازم میخواد دعا کنم...
خدایا یه دعا بیشتر نمیکنم..
خیلی مراب فرشتت باش !
مراقب لبخندش و خوبی هاش ..
چون خودت بهتر از هممون میدونی که چه فرشته ای آفریدی !
حس خوبی که امروز بهم دست داد رو باهیچی عوض نمیکنم...
آروم..سبک...پر از آرامش













هیچ انتظاری از کسی ندارم ... دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست ... این ... نشان دهنده ی قدرت من نیست ... مسئله ، خستگی از اعتماد های شکسته است ...