یه حس خوب (پست ثابت)

 

امروز 13 / مرداد / 1392


خیلی دلم میخواست این تاریخ ثبت بشه


امروز..سحر...وقتی  داشتن اذان رو میگفتن..عمو یه دفه یاد پست آخری که گذاشته بودین افتادم

"وصیت نامه"


یه هو دلم لرزید..تنگ شد..چشام بارونی شدن..

اینکه گفته بودین کی میدونه آخرش چی میشه؟ چه اتفاقی قراره برامون بیفته؟

اینکه چقد سخته از دست دادن کسایی

که دوستشون داری...باهاشون زندگی کردی...


عمو یادتون باعث شد ک بخوام واسه اولین بار تو این ماهه قشنگ،بی شیله پیله،بی لوقوز،بی قومپز
، باهاش حرف بزنم...از ته دل گریه کنم...چراشو نمیدونم...



عمو وقتی برنامون شروع میشه ، خدارو شکر میکنم که دوباره دارم میبینمتون و وقتی تموم میشه

چشمامو میبندمو بازم خدارو شکر میکنم !



اینبار به خاطر لبخند مادرم....



نگاه مهربون پدرم....




و آرامشی که همیشه دوستش داشتم.




عمو این خیلی قشنگه...




اینکه وقتی شمارو میبینم دلم یه هو هوایی میشه...



میخواد به آسمون نزدیک بشه...



به چشمایی که میدونم همیشه منتظرمه...



هوای دلمو داره...



عمو اینی که میگمو احساس میکنم فقط ما جوجه رنگی ها میفهمیم..



آره...بقیه شاید بخندن...بهش بخندن و از کنارش رد بشن...




عمو اینکه فهمیدیم یه جورایی برامون ارزش معنوی داری...




اگه نداری ، پس چرا وقتی می بینمت یاد مهربونی خدا می افتم ؟



چرا وقتی لبخندت رو می بینم میگم خدا جون ؟



چی میشه که یه نفر انقد دلمو هوایی میکنه که باهات حرف بزنم...



نگاهش... ازم میخواد دعا کنم...



خدایا یه دعا بیشتر نمیکنم..



خیلی مراب فرشتت باش !




مراقب لبخندش  و خوبی هاش ..




چون خودت بهتر از هممون میدونی که چه فرشته ای آفریدی !

                                    

                

 

حس خوبی که امروز بهم دست داد رو باهیچی عوض نمیکنم...

 

آروم..سبک...پر از آرامش

 

 

 

 

تو خیال میکنی وقتی میگویی ببخشید..یک پاک کن جادویی دست گرفته ای و تمام خاطرات لعنتی ات را از ذهنم پاک میکنی؟

بگذار من بگویم!

قدر یک زمستان به خودم سخت گرفته ام و برای سوز تنهایی ام آغوش هایی را انبار کرده ام که وقتی بازمیگردی دیگر محتاج لبخندی نباشم که روزی روزگاری میتوانستم با آن تمام دردهایم را پاک کنم...

مهم ترين اتفاقاتِ زندگى هم

به وقتش اگر اتفاق نيفتد

مزه اش را از دست ميدهد!

مثلاً همين من

"تو" را

درست در همين لحظه

در همين حال

در همين فصل

كنارِ همين روزهاى كسل كننده ام

ميخواهم

مى دانى؛

آمدنت

سالها بعد هم اگر برايم رخ دهد،

نه اينكه آن روزها دوستت نداشته باشم ، نه

ولى قبول كن،

 

انتظار زيادش آدم را خسته ميكند...

 

من از احساسى كه حيف ميشود اين

روز ها حرف ميزنم

از دوست داشتنى كه بايد كنارِ گوش

ت زمزمه كنم و كيفى كه از ديدن

صورتت وقتى با شنيدنش سرخ

ميشود

من نبودنت را هر روز

مثل يك بغض مى خورم و

ميترسم از هضم نبودنت

گلايه اى نيست،

اما بايد بدانى،

اينقدر دست نيافتنى بودنت

دارد مجابم میکند هيچوقت نمیتوانم

داشته باشمت... 

 

فراموش می‌شوم
راحت‌تر از ردپایی بر برف
که زیر برفی تازه دفن می‌شود
راحت‌تر از خاطره‌ی عطر گیجی در هوا
که با رهگذری تازه از کنارت رد می‌شود
و راحت‌تر از آنکه فکر کنی...


#لیلا_کردبچه

 

امروز حواسِ شهر،
پرتِ برف است
حواسِ من اما
هنوز، درگیر گرمی
دستان توست..

#سما_قشقایی

@Delnexis

@Delnexis

...
دیزی: تو که میدونی نمیتونیم باهم باشیم، چرا نمیری؟!
گتسبی: میترسم...

دیزی: از چی میترسی ؟!
گتسبی: از جداییت!
جدا شدن ازت مثل پریدن از یه ساختمون 8 طبقه است، شاید زمین بخورم و نمیرم، اما هنوز به زمین نرسیده، از ترس مردن، میمیرم...

#اسکات_فیتز_جرالد
#گتسبی_بزرگ 

پارادوکس...
تلخ تر از این که "تو" "دورترین "
آدمِ "نزدیکِ " منی..‌.

 

پر رنـــج ترین قسمت #دل

کَنــدن آن است...

#جابرفدایی

شاید این غصه مرا بعد تو دیوانه کند

که قرار است کسی موی تورا شانه کند...

متین_شریفی

بیستون بود و تمنای دو دوست.
آزمون بود و تماشای دو عشق.
در زمانی که زعشق ،
ناله می‌زد " شیرین" ،
تیشه می‌زد "فرهاد"!
نه توان گفت به جانبازی فرهاد: افسوس،
نه توان کرد ز بی جانی "شیرین" فریاد.
کار "شیرین" به جهان عشق برانگیختن است!
کار فرهاد برآوردن میل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آویختن است.
رمز شیرینی این قصه کجاست؟
که نه تنها شیرین،
بی‌نهایت زیباست
آنکه آموخت به ما درس محبت می‌خواست
جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی
به وصالش برسی یا نرسی
سینه بی عشق مباد یک نفسی...

فريدون مشيرى

تولدتون مبارک عموی من

امروز تولد عمومه...

عموی من ...

خیلی وقته خوب نیستم ...

اون جوجوی شیطون پرانرژیتون نیستم ....

چشمام خستن ... درد میکنن ...

خودم ... نیستم ...

کاشکی برنامه زنده داشتین ...

تولدتون مبارک خوب من ...

آرزوهای همیشگیم براتون ...

دوستتوت دارم تولدتون مبارک ...

آشوبم ... آرامشم تویی ...

 

آغـــوشِ تــــــــــــــــو مترادفِ امنیــتــــ است ...*

آغـــوشِ تــــــــــــــــو ...
 
ترس هـــای مــرا می بلعــ ـ ـ ـــد ...

آغــوشِ تــــــــــــــــو یعنی پایـــان سر درد هـــا ...

یعنـــی آغــازِ عاشقــانه ترین رخـــوت هـــا ...

آغــوشِ تــــــــــــــــو یعنـــی من خوبم...

بلنـــد نشـــوی بروی یک وقت ...
 
مـــ ❤ـن از بازگشـــتِ بی هــوای ترســــ ها می ترســـم ... !!
 

 

 

 

 مــیــدونــی تــلـــخ تــــریـــن درد چــیـــــه ...؟

 

...تــو بـخــوای

 

... اونـــم بــخــواد

 

اما دنیا نخواد...

 

 

 

                           

 

می دانم. . .
خوب می دانم. . . .
که در پشت چهره به ظاهر خندانت چه دردی نهفته است. . .

 

 

 

 

برای مُردن لازم نیست عزرا‍‍ئیل بیاید
همیــــن که تو نباشی کافـــیست . . .

 

  خــوب ِ مــن ،
    همین جا درون شعرهایم بمان
    تا وسوسه یِ دوستت دارم هایِ دروغینِ آدمها مرا با خود نبرد
    به سرزمین هایِ دورِ احساس ؛
    من اینجا هر روز با تـو عاشقی می کنم بی انتها
    شعرِ من بهانه ایست برای مـا شدن دستهایمان
    تا تکرارِ غریبانه یِ جدایی را شکست دهیم ...

 

 

همه جا هستی !

در نوشته هایم ، در دنیایم ، درخیالم ...

تنها جایی که باید باشی و ندارمت کنارم است ...

 

یکسال گذشت ...

چشمامو که باز میکنم و به گذشتم نگاه میکنم ، میبینم ای داد ...

چیکار کردم ... چقدر زندگی کردم ... این لحظاتی که داره میگذره و اسمش زندگیه ، چطور برام گذشت ...

سال 95 ...

بهار بر از استرس ... البته اتفاقات خوب و حساس عجیبم داشت ... آخرین سال دبیرستانو حال و هوای کنکور ...

باعهدیه دستای همو میگرفتیمو دورتادور حیاط قدم میزدیم و از آرزوهامون میگفتیم ...

تابستون ... بعد از کنکور ... باز هم اضطراب و حالتای عصبی که تازه رو اومد ...

چقدر روزهای قشنگمو خراب کردم بخاطر چیز مسخره ای مثل کنکور ...

ئ اعلام نتایج شب عید غدیر ... عیدی که خدا با دستای امام علی بهم داد ...

رشته ای که دوست داشتم ... اشک شوق ... 

چقدرهمه خوشحال بودن ... چقدر خوشحال بودم...

و غافلگیری بزرگتر اینکه با 5 تا از همکلاسیای دبیرستانم یه دانشگاه بودم ... خدا خیلی شیک و مجلسی خوشحالم کرد ...

در تکابو برای جمع کردن وسایل و رفتن ...

و بالاخره باییز دوست داشتنی من از راه رسید ...

شب تولدم متفاوت ترین تولد عمرم بود ... احساس خوبی داشتم ... آشنایی تازه ... و شاید قدم گذاشتن برای  شناختن حسی که اسمشو گذاشتن عشق ...

احساسات عجیب سردرگمی ترس عادت ...

و تموم شدن همه اینا با یه شکست بزرگ ...

قرار گذاشتن با خدا ... که ببخشتم ... که عذابشو تنهایی تحمل کنم ...

بهمن و اسفند فراموش نشدنی ... درد ... عذاب ... درد ... و بغض و بغض و بغض ...

یه وقتایی زمان میبره تا حکمت خیلی از اتفاقا رو بفهمی ...

و اما بایان اسفند ...

یه نفر میگفت خوب ... ولی نمیدونم ...

بالاخره تموم شد ...

یکسال از عمرم گذشت ... یکسالی که انگار چند سال بزرگترم کرد ...

امیدوارم امسال ... خواست دل همه با صلاح خداشون یکی باشه ...

"سال نو مبارک"

چند روز دیگه تولد خانوممه ...

خانومم ... تولدتون بیشابیش مبارک ...

دوستون دارم ...

مرسی که هستین ...

چه سخت و غم انگیز است سرنوشت کسی که طبیعت نمیتواند سرش را کلاه بگذارد ...

چه تلخ است میوه درخت بینایی ..!

خدایا شکرت ...

بخاطر اینکه هرقطره اشکم بهم یاد آوری میکنه که هنوزم بهم امیدی

هست ...

 

♥ قلبت ♥ رو ... 

به خدا بسبار ...

 

خودت را از کسی پس نگیر ...

شاید این تنها چیزیست که او دارد ...

وقتی میگویی دوستت دارم اول روی این جمله فکر کن ...

شاید نوری را روشن کنی که خاموش کردن آن به خاموش کردن او ختم شود ...

 

 

 

آدم ها ... فراموش نمیکنند ...

فقط دیگر ساکت میشوند ...

 

سخته به جایی برسی که دیگه نه هیچ اومدنی ارومت کنه و نه هیچ

 

رفتنی داغونت ...

میترسم برایش مثل لباسی بشوم که خاطره های زیادی از آن دارد ؛

اما دیگر اندازه اش نیست ...

نه دلش می آید دورم  بیندازد ، نه میتواند بپوشدم ..!

 

♥باییز من ...♥

 

باییزکم ... خوش آمدی ...

 

 

میگم چرا حالم خوبه هااا !

باییزم اومده !!!

 

گل سپید من ...

تولدت مبارک ...

 

 

می گویند  آغاز نو شدن آغاز تازه شدن بهار است

اما برای من روز میلاد تو سر آغاز فصلی دگر از

زندگیست ...

تولدت مبارک ...

 

 

چند تکه از تو

پریشان افتاد

ته فنجانی که فالم را می گرفت…

می گفت آرام نیستی

و فردا هیچ نامه ای نخواهد آمد…


من مرده ام … به نسیم خاطره ای ، گاهی تکانی می خورم … همین ...