خداوندا

 

خداوندا تو میدانی که من دلواپس

فردای خود هستم!

مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را...

مبادا گم کنم اهداف زیبا را...

مبادا جا بمانم از قطار موهبتهایت...

مبادا تنها تو نگذاری...

که من تنها ترین تنهام؛انسانم!!!

 

خدا گوید:

تو ای زیباتر از خورشید زیبایم!

تو ای والاترین مهمان دنیایم!

تو ای انسان!

بدان همواره آغوش من باز است!

شروع کن...

یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش بامن...

سال نو1394

 

لحظات از آن توست؛ آبی، سبز، سرخ، سیاه، سفید

رنگهایی را که بایسته است بر آنها بزن

روزهایت رنگارنگ

صد سال به این سالها

سال نومبارک . . 

سال 1394 زیباترین سال برای من وتوست 

فقط باید باور داشت 

نوروز پیشاپیش مبارک

گاهی..

گاهيــــــ
دلت ميگرد ،خيليـــ....
نـه حســــــِ تنهايي
نه حســــِ غم
نـه حسِ دوريـــــ
گاهيـــــــ
ديوانه ميشويـــــــــــــــــ

از خوبي ِ يکـــــي، بد بودن ديگري.....
گاهيــــ.......ميشکني از اينکه سادگيـــــ را به حساب ِ حماقتـــــ
ميگذارند

خانه دوست....

خانه ی دوست کجاست؟ 


در فلق بود که پرسید سوار
 

اسمان مکثی کرد
 

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
 

وبه انگشت نشان داد سپیداری و گفت
 

نرسیده به درخت 


کوچه باغی است که از خواب خدا سبز از تر است
 

ودر آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت ابی است
 

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ،سربه در می ارد
 

پس به سمت گل تنهایی می پیچی
 

دو قدم مانده به گل
 

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی
 

وترا ترسی شفاف فرا می گیرد
 

در صمیمیت سیا  ل فضا

، خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور
واز او می پرسی
خانه ی دوست کجاست؟
سهراب سپهری

زمان....

دوباره یک بهار تکرار نشدنی می آید  

و جوانه ها مثل  


زندگی سبز می شود و قلب ها بیشتر می تپند  

، زمان باز نخواهد گشت ،  

پیشاپیش سال نو مبارک

حالمان بدنیست..........

حالمان بد نیست کم غم می خوریم

کم که نه ! هر روز کم کم می خوریم

آب می خواهم سرابم می دهند

عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نکردی آفتاب ؟؟؟؟؟؟؟؟

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست

از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

یک شبه بیداد آمد داد شد

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام

تیشه زد بر ریشه اندیشه ام

عشق اگر این است مرتد می شوم

خوب اگر این است من بد می شوم

بس کن ای دل، نابسامانی بس است

کافرم دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سر در گم شدم

عاقبت آلوده مردم شدم

بعد از این با بی کسی خو می کنم

هرچه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خنجر به دست

بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم بت پرستی کار ماست

چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم

طالعم شوم است باور میکنم

من که با دریا تلاطم کرده ام

راه دریا را چرا گم کرده ام ؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن

من خودم خوش‌باورم گولم مزن

من نمی گویم که با من یار باش

من نمی گویم مرا غم خوار باش

من نمی گویم ... دگر گفتن بس است

گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین! شاد باش

دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما یاری نبود

قصه هایم را خریداری نبود !!!

وای ! رسم شهرتان بیداد بود

شهرتان از خون ما آباد بود

از درو دیوارتان خون می چکد

خون من . فرهاد. مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شومتان

خسته از همدردی مسمومتان

این همه خنجر دل کس خون نشد

این همه لیلی .کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فریادتان

بی ستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه ام

بویی از فرهاد دارد تیشه ام

عشق از من دور و پایم لنگ بود

قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود

تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ کس دست مرا وا کرد ؟ نه!

فکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه!

هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه!

هیچ کس اندوه ما را دید ؟ نه!

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما میگریخت

چند روزی هست حالم دیدنی‌ست

حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بروی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفائل میزنم

حافظ دیووانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

 

حسرت

بساط کرده ام وتمام نداشته هایم را به حراج گذاشته ام

 

بی انصاف چانه نزن

 

حسرت هایم به قیمت عمرم تمام شده

 

این روزها

این روزهایم به تظاهر میگذرد

 

تظاهر به بی تفاوتی،

 

تظاهر به بی خیـــــالی،

 

به شادی،

 

به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست...

 

اما . . .

 

چه سخت می کاهد از جانم این "نمایش"

 

سکوتی سرد

 

****************************************

 

گاهی دلت میخواد همه بغضهات از توی نگاهت خونده بشن...

 

میدونی که جسارت گفتن کلمه ها رو نداری...

 

اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری یا جمله ای مثل: چیزی  

 

شده؟؟!!!

 

اونجاست که بغضت رو با لیوان سکوت سر میکشی و با  

 

لبخندی سرد میگی: 


نه،هیچی ... 

 

دلتنگی

گاه دلتنـــــــگ می شوم دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی ها

 

حسرت ها را می شمارم

 

و باختن ها

 

وصدای شکستن را

 

... نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم

 

وکدام خواهش را نشنیدم

 

وبه کدام دلتنگی خندیدم

 

که چنین دلتنگــــــــــــــــم