|
اِلیـــــــــما حــ ر فــــ هـــ ا یــ یـــ برای فردا
|
نَه یک دَم دیر ... نَه یک نُت زودتر میخواند چکاوک
و همهی حقیقت این است که آن که روزی، روزگاری؛ بر صحیفهی زندگی به یادگار نوشت: آسیاب به نوبت، موهایش را در تار و پود لحظههای زندگی در پیچ و خم ِ زیر و زِبرش سفید کرده بود. [ شنبه یکم اردیبهشت ۱۴۰۳ ] [ 9:17 ] [ اِليـما ]
[ ]
چتد روزی است یک چیزی زیر انگشتانِ اشاره ی هر دو دستم مور مور می کند و هم زمان همان چیز روی زبانم با یک طعم تلخ و گس مدام در حال جابجا شدن است. آخرین راهبردم برای فرار از خودِ واقعیم تظاهر به سرشلوغی محضی است که جایی برای هیج چیز ندارد. خوذم را به شدت زده ام به آن راهِ دورِ متروکه که کسی نه از آن می رود نه از آن می آید ... این که آدم از خودش بترسد، بگریزد و با خودش در نبردی نا برابر باشد ... قصه ی کلی از آدم هایی است که این حوالی کنار هم هر کاری می کنند به جز زندگی
[ سه شنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۸ ] [ 9:13 ] [ اِليـما ]
[ ]
خب
لابد من شروع نکرده یکی از درونم برابرِ روالِ معمول، صدایش را به سقف می رساند که زندگی همین است نه اینکه مالِ تو باشد ها نه!!! کلا همین است باز برو خدا را روزی هزار بار شکر کن .... و قطعا می کنم که باید بکنم که اینقدری که من، به مِهرش به لطفش به نعمت هایِ تمام نشدنیش بدهکارم کسی نیست اما ... باشد اما نداریم!!!! یه نام خدا خدا جونم بابت همه ی چیزهایی که دارم و ندارم شکر خودت کمک کن پسرک به مهد کودک خو بگیرد .... شکرانه اش حالا نصفه و نیمه با من ... ممنونم الیما موضوعات مرتبط: برایِ پسرم، این روزهایِ پسرك [ دوشنبه پنجم مهر ۱۳۹۵ ] [ 7:38 ] [ اِليـما ]
[ ]
اوایلش یه کوچولو یه کوچولو یه کوچولو بزرگ میشیم
اینقدر کوچولو کوچولو که نه خودمون حواسمون هست نه اطرافیان نزدیک حتی!!!! همین باعث میشه که حواسمون پرت بشه این و رو اون وری که نباید زمان بگذره و از دهه های 20و 30 به سرعت برق و باد بگذریم بعد یه روزی منتهی به آخر تابستون وقتی هوا هم مثل دلت بی تکلیفه وقتی آسمون پر از حس های متضاد و نگاه تو به اون بالا فقط جایِ همیشه پُرِ خدا رو می بینه وقتی سکوتت در برابر ناملایمات و ناهمواری های زندگی یه جور عجیبی کِش دار شده و یه حسِ پذیریش نه خوب نه بدِ ردش و رویِ همه ی ِ رفتارهات به جا می زاره وقتی چای و هِل بیشتر از گوشی تلفن، جای دردهات و می دونه و موسیقی بلدِ تارهایِ صوتی گوشِت و نوازش کنه!!! هِی دل غافل اون کوچولو کوچولوها کارشون و انجام دادند و یکدفعه اینقدر بزرگ شدی که نگو و نپرس .... خوبه؟ بده؟ همین ِ که هست آهای دهه ی 20 ی ها آهای اوایل دهه ی 30ی ها می دونم روتون تاثیر نداره اما مراقب اون کوچولو کوچولو ها باشید
الیما
موضوعات مرتبط: الیما نوشت [ یکشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۵ ] [ 8:7 ] [ اِليـما ]
[ ]
دیشب هوا یک کمی سردش شده بود
دست هایم که دنبال پتو و لحاف گشتند، فهمیدم بی رخصت تابستان پرونده ی دومین فصل سال 1395 هم در حال بسته شدن است بوی خاک و برگ ریز و خشکی هوا، نوید رسیدن پاییز می دهند و لابد مامان های قدیمی در حال سبزی خشک کردن و ترشی انداختنند من اما نه!! من هنوز در بپر بپرِ بینِ دیروز و فردا هستم و با کلی زحمت و توپ و تشر دقایقی را در امروز زندگی می کنم ... آخرش نفهمیدم ما کم حوصله شدیم یا مامان ها زیادی حالِ حوصله هایشان خوب بود؟ راستش دلم رفتن هم نمی خواهد اصلِ حالم اصرار دارد که همین لحظه هایی که می گذرند خوب است همین آخر هفته هایِ نازنین همین برنامه ریزی های کوتاه مدت خوب است خوب ات خوب است [ چهارشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۵ ] [ 9:21 ] [ اِليـما ]
[ ]
کاش یکی می آمد و بلد بود برایم بگوید این روزها از آن روزها چگونه این همه دور شدند
مهمان خانه ی بابا بودم تجمعِ بی نظیر همه ی حس های خوب!!!! الهی خدا بعضی چیزها را از ما دریغ نکند فرصت شد برای پا روی ِ پا انداختن برای زُل زدن به صفحه ای که بزرگ شدن فندقم را به تصویر می کشید کلی شعارِ همیشگیم را زیر سوال برد!!! پسرکم کی اینهمه بزرگ شد و من کی این همه پیر!!!! یکه خوردم از ردِ زمان بر بلندای قامت پسرک و خط های کم و زیادِ صورتم ..... حواسمان نیست وگرنه این روزها که می گذرد زندگی است حواسمان نیست وگرنه برای تند تند دویدنش اینهمه مجیز آسمان و زمین را نمی گفتیم حواسمان نیست وگرنه همین روزهای به ظاهر سخت را زندگی می کردیم کسی ضمانت زیباتر بودنِ فردا را نکرده اما یکی به نام دوست قول داده قدرتم، روز به روز بیشتر و بیشتر شود
موضوعات مرتبط: برایِ پسرم [ سه شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۵ ] [ 8:17 ] [ اِليـما ]
[ ]
این از آن موارد استثنایی است که حتی اگر تنها تایید کننده اش خودم باشم،باز اصلی است که برایم اما و اگر ندارد
حالت که خوب باشد زمین و زمان و کائنات و مشرق و مغرب و امر و باد و مه و خورشید و فلک خوبند منظور از حال همان حسِ درونی است که مامانِ خوب یا بدِ همه ی حس های دیگر است همان موقع ها ست که کتاب های روان شناختی بلد می شوند اثر خوب بگذارند و جملات خوب خوب ِ زیر پوستی تزریق افکارت کنند آن ِ حس درونی خود خواسته که خوب باشد خاطرات بدِ گذشته کَمـــــــند .... کَم رنگند و خیلی تلاش که کنند نهایتا می توانند شانه هایت را یکی دو بار رو به سمتِ بالا پرتاب کنند که ای بابا بی خیال!!! این دست روزها و از این قبیل حس ها خیلی خوب است حتی اگر به ندرت در ِ خانه ی ِ دل آدم را بزند و با دل آدم دل دل کنند چشمانم را می بندم چشمانم را باز می کنم و برایتان از این روزها از این دل ها از این حس ها آرزو کی کنم چشمانتان را ببندید چشمانتان را باز کنید و از امروزتان نهایت استفاده را ببرید اصلا فردا را که دیده .... که شنیده در پناه امن حضرتش ... ایمن بمانید الهی الهی
موضوعات مرتبط: الیما نوشت [ سه شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۵ ] [ 8:11 ] [ اِليـما ]
[ ]
روزها را تقسیم بندی کرده ام نیتم این بود که سهمی از عمری که می گذرد و می گویند جزء اموال من است،داشته باشم مرور زمان خیلی چیزها را در ذهنم،فکرم و احتمالا رفتارم تغییر داده حالا،یکی به نام لااقل در افکارم جایی برای خودش دارد به قدرِ یک تامل!! یک تفکر داخلیِ چند دقیقه ای حتی!! می شود اعتراف کرد دیگر؟ نشد دوباره نشد سهم ِ من خلاصه شد به 20 دقیقه زبانِ خواندنِ صبحگاهی مترو و همان دقایقی که در فضای ِ مجازی آن هم در حدِ پیشبرد و پاسخگویی به اموراتِ خانه و کار ... 24 ساعت برای زمانِ ما کمی اندک است یا من هنوز درست زمانم را مدیریت نمی کنم.... راستِ راستِ راستش آدم این دوره نیستم اهلِ حجریم که به اشتباه گذرم افتاد این جا!!! پ ن : خدا کند عقلِ علمای ِ روز به گذاشتن دیکشنری روی صفحه کلید و کامپیوترهای معمولی نرسد! چه خوب است که همه ی کلمه را خودم تایپ می کنم پ ن : دوستای خوبم دوستون دارم . ممنونم که هنوز سری به این جا می زنید موضوعات مرتبط: الیما نوشت [ دوشنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۵ ] [ 7:40 ] [ اِليـما ]
[ ]
هر چند شاید درست نباشد،اما رفته رفته و کم کمک،هم زمان با بزرگ شدن دست و پا و عقلت !!!!، فاصله ات از همان چهار وجبِ امن آغوشم کمترمی شود، اما به نظرم دل کوچک ت با مرور زمان دلم را بیشتر و بیشتر گرم می کند، هر رقمی که به سال و ماه و روزهای زندگیت می چسبد، گرمای دلم خودش را مچاله می کند در بالا و پایینِ قد و بالایت ... شاید خوب نباشد شاید نپسندند اما در حال تلخیصم در وجود کسی به نامت . . . حس این روزهایم در مواجه با تو غریب است ... حتی با خودم ... حتی برای خودم [ دوشنبه دهم خرداد ۱۳۹۵ ] [ 7:39 ] [ اِليـما ]
[ ]
خب دل است دیگر، اگر اختیارش دست من بود که شاید آسمان این روزهایم هم رنگ دیگری بود، هر چند رنگ این روزهایش را هم به همان اندازه دوست دارم و می پسندم ... چقدر دور ماندم از این صفحه ای که روزگاری روزهایم بی باز کردنش بسته نمی شد!!! چقدر دور شدم از این رقم نوشتن ها .... این روزها و آن روزهای دور را دوست دارم و خدایی که برای همیشه دوست ذاشتنی است .... [ یکشنبه نهم خرداد ۱۳۹۵ ] [ 7:58 ] [ اِليـما ]
[ ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |