دوران تازه
پست را عوض کردم چون هر وقت وارد مرحله بعد شدهایم، چنین کردهایم. گام بزرگ بعدی آغاز شده است. درود بر بچههای کافه. دیدن نتیجهاش البته نسبت به باقی موارد، کمی طول میکشد.
پست را عوض کردم چون هر وقت وارد مرحله بعد شدهایم، چنین کردهایم. گام بزرگ بعدی آغاز شده است. درود بر بچههای کافه. دیدن نتیجهاش البته نسبت به باقی موارد، کمی طول میکشد.
آمدهام این جا، بعد از مدتها که خبر از یک مرحله تازه بدهم. رفتم به یک دور بعد دیگر. طبق معمول، تا تمام نشود و به امید خدا اتفاق نیفتد، دربارهاش چیزی نمیگویم. اینها اما دو یادداشت تازهام هستند که برایم مهمتر از باقی یادداشتهایم هستند. یکی برای مقدمه پاورقی زندگینامه رابرت ایوانز و یکی هم برای نجات آقای بنکس که سامان دیالوگهایی از فیلم را در بخش کامنتها گذاشته. جایشان به هر حال این جاست. درب کافه را در هفته آینده خواهیم گشود انشاالله:
داستان اول
سالهای میانه دهه 1360 بود. دوران فیلمهای ژاپنی عصر جمعه تلویزیون و طرح اورکتهای سبز جلد مجلهها و آثار روسی روی پرده سینما و چهرههای خشمگین و ابروهای گره کرده روی کتابها. روزگاری که به عنوان یک کودک ده دوازده ساله، کوچکترین نشانههای قصه و موسیقی و رنگ و نشاط و سرگرمی را روی هوا میزدم. پنج دقیقه ماجرا توی یک مسابقه تلویزیونی. یک عکس از ستارهها و قهرمانها، گوشه موشههای صفحه پاسخ به نامههای مجله فیلم، بعد از تصاویر آقایان انوار و بهشتی. ده دقیقه نمایش طنز در قالب یک برنامه اقتصادی.
و فکرش را بکنید که در چنین شرایطی دو تا جعبه روزنامههای قدیمی پیدا کردم. یکی طبقه دوم و یکی هم زیرزمین خانهای که زندگی میکردیم. و پدر و مادرم هنوز زندگی می کنند. روزنامهها، کیهان بودند و هر کدامشان یک صفحه آگهی سینمایی داشتند. از فیلمهایی که ده سال پیش از آن روزگار سفت و سخت، روی پرده سالنهای سینما بود. این طوری شد که توانستم به جای عکس علی نصیریان و داود رشیدی آگهیهای مجلههای آن سالها، اعلان استیو مک کویین را ببینم در "پاپیون" فرانکلین جیشفنر، و ویلیام هولدن در "این گروه خشن" سام پکینپا. و مائوریتسیو مرلی در فیلمی از اومبرتو لنزی! و از این جالبتر شعارهای روی این اعلانها بود: «زیباترین قصه عشقی زمانه ما»، «راجر مور و لی ماروین دو غول سینمای امروز در برابر هم»، «قصه مردی که برنده بود در عشق، در زندگی و در مبارزه»، «آنها او را تنها یافته بودند»، «امشب و هر شب در سینما رادیوسیتی» و از این قبیل. بعضی از این اعلانها را بریدم و توی یک دفتر چسباندم. و آن دفتر و باقی آگهیها را هنوز نگه داشتهام. نشانی از فردیت و انرژی بود. (اینها را مینویسم و یاد خاطرات رومن پولانسکی از لهستان دهه 1960 میافتم!) این روزها دادمشان به رفقا که اسکن کنیم و همین طور کم کم، توی کافهسینما بگذاریم.
داستان دوم
اولینبار با زندگی آقای رابرت ایونز، در روزگار تینایجری و نوجوانی آشنا شدم. در یکی از هفتهنامههای سیاه و سفید معمول آن وقت ها، که توانسته بود بخشی از زندگینامه این آدم پشت پرده سینما را به بهانه نمایش فساد در هالیوود و این چیزها، چاپ کند. آن بخش از زندگی ایونز را که مربوط به یک مهمانی هنگام اکران پدرخوانده بود، خواندم و اسماش را به یاد سپردم تا سالهای سال بعد که اسماش را اینور و آنور دنبال میکردم، به خصوص در داستانهای پشتپرده همین پدرخوانده. ولی آشنایی اصلی وقتی بود که یکی از دوستان، چند سال پیش، نسخه دیویدی را نشانام داد که 1500 تومان از کنار خیابان خریده بود. اسم رابرت ایونز را دیدم و نشستم به تماشای این مستند برگرفته از کتاب زندگینامهاش. یادم هست که تمام شد و دوباره نشستیم از اول ببینیماش. (بعدها فیلم بالینیام شد در جمعهای مختلف و دورانهای متفاوت). زندگی ایونز همان قدر جذاب بود که فیلمهایی که در تولیدشان در یکی از طلاییترین دورانهای تاریخ سینما مشارکت داشت. در پارامونت سحرانگیز دهه طلایی 1970. دورانی که چارلی بلودورن و گلف اند وسترن، مالکاش شده بودند. بخشی از شیطنت "بچه رزمری" در قصه زندگیاش بود، و قدرت "پدرخوانده"، و شیزویی "هارولد و ماد" و مرکزگریزی "محله چینی ها" و رستاخیز "دونده ماراتون" و شور "قصه عشق". یکی از پرفراز و نشیبترین داستانهای زندگی که امکان دارد بشنوید. و در هالهای از وقایع پشت پرده یکی از پرثمرترین دورانهای سینما، پیچیده شده است.
داستان سوم
برگردیم به 1393. هفته قبل. وقتی ترجمه بخش اول زندگینامه ایونز آماده شد تا در کافهسینما منتشرش کنیم. و نشستم به آماده کردن یک پست، برای اعلاناش. که قرار است از این هفته، به امید خدا، قسمت به قسمتاش را پاورقی کنیم: «رابرت ایونز: رونمایی از پاورقی تازه "کافه سینما" تا ساعاتی دیگر / یکی از شورانگیزترین داستانهای "واقعی" تاریخ سینما: «به ساختارها اعتقادی نداشتم و هزینهاش را هم پرداختم...» / از "بچه رزمری" و "پدرخوانده"، تا "قصه عشق" و "محله چینیها" از شنیدنیترین قصههای واقعی تاریخ سینما. قصه پرفراز و نشیب زندگی یک مرد. در سایه روشن ساخت آثاری که خاطرات بسیاری از آنها دارید...» بعد نشستم و فکر کردم. دیدم چه قدر این کلمات آشنا هستند. انگار قبلا جایی شنیدهامشان. جایی روی اعلانهای شوق انگیز روزنامههای قدیمی یافته شده در روزگار کودکی. که حالا و در این روزگار، دوباره امکان پدیدار شدن یافته اند.
این قدر زنده ماندیم و نگه اش داشتیم، تا به امروز برسیم.
این هم لینک اولین قسمت زندگینامه محبوبام که علی ملاصالحی ترجمهاش را شروع کرده:
http://www.caffecinema.com/new/index.php/cinema/item/2039-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%B2%D8%8C-%D8%AF%D9%87%D9%87-1360%D8%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D9%88-%D8%B3%D8%A7%D9%84-1393.html
دومی مقاله هم نجات آقای بنکس:
...جدال میان باران و خورشید، وسواس و گشادگی، دستتنگی و پول، زشتی و زیبایی، لارنس اولیویر و دیک وندایک، ملانقطی بودن و پذیرندگی، کمبود و فراوانی و بالاخره بنده و آفریننده. و البته نه از این تقابلهای دو تایی متنی معمولی و همیشگی. نه قرار دادن واقعیت در مقابل رویا. که از این بالاتر و پیچیدهتر: داستان تقابل میان رویا و به واقعیت رساندن رویا. رویا و اجرا کردن رویا...
کافه سینما-امیر قادری: همین چند لحظه پیش دیدناش تمام شد. باید تماشای فیلم را نگه میداشتم برای این که اولین بار با دوستان عزیزی ببینم و در یک وقت خوب ببینم و از قبل میدانستم که تماشای نجات آقای بنکس جان لی هنکاک، ستون این هفته را نجات خواهد داد. چون فیلم قبلی هنکاک را دیده بودم و از همان موقع، منتظر فیلم بعدیاش مانده بودم. اسم اثر قبلیاش بود نقطه کور، و داستان سیاهپوست درشت هیکل بدترکیبی بود که یک خانم خانهدار زیبا، میآمد زیر بال و پرش را میگرفت و جایی را که پسر درشت هیکل، در این دنیا ثمر میداد و قهرمان میشد، برایش پیدا میکرد: در جایگاه مدافع خشن یک تیم فوتبال آمریکایی. ترکیبی از جوجه اردک زشت و دیو و دلبر.
و حالا نجات آقای بنکس که از قبلی هم فیلم بهتری است. برای من که یکی از بهترین فیلمهای سال؛ در کنار گرگ والاستریت و راش. تقابل و آشتی دو دنیا را هیچ وقت در تاریخ سینما این قدر با صراحت ندیده بودم. جدال میان باران و خورشید، وسواس و گشادگی، دستتنگی و پول، زشتی و زیبایی، لارنس اولیویر و دیک وندایک، ملانقطی بودن و پذیرندگی، کمبود و فراوانی و بالاخره بنده و آفریننده. و البته نه از این تقابلهای دو تایی متنی معمولی و همیشگی. نه قرار دادن واقعیت در مقابل رویا. که از این بالاتر و پیچیدهتر: داستان تقابل میان رویا و به واقعیت رساندن رویا. رویا و اجرا کردن رویا. و شما که میدانید فاصله میان این دو عبارت، چه جهان تاریک و عظیمی است. فاصله میان آن که در خیال دنبال چیزی میگردد و آن که میداند در زندگی واقعی میتواند عملیاش کند. فاصله میان مولف نکتهسنج و دست تنگ، و تهیه کننده گشاده دست.
فیلم نجات آقای بنکس، داستان خلق فیلم مری پاپینز در استودیوی دیزنی است. در اوایل دهه ۱۹۶۰. وقتی خالق اصلی اثر، خانم رویا پرداز اما وسواسی پر از احساس گناه و خاطرات بد و مانع درونی و البته متنفر از پول و فراوانی، از انگلیس، به جهان رویایی آقای دیزنی در آمریکا دعوت میشود. جایی که در آن، خانم نویسنده انگلیسی، از خوردن کیکهای بزرگ، از پول در آوردن، از رقصیدن و خندیدن، از تغییر و تجاوز به کلمات والاتبار انگلیسی، از استفاده از لیوانهای یک بار مصرف همگانی به جای سرویسهای چینی ظریف چای، و بالاخره از گذشتهاش، احساس گناه میکند. گذشتهی پدری که رویا را تنها در آسمانها میجست و به عنوان یک بانکدار، به دخترش آموخته بود که از معامله با مردم و پول درآوردن متنفر باشد و حالا پا به سرزمینی گذاشته بود که قرار بود رویا را از طی کردن همین طریق ظاهرا گناه آلود، عملی و زمینی کند. از آسمان پایین بیاورد و به میان مردم ببرد. و به محصولی مورد مصرف همه آنها تبدیلاش کند. به دیزنی لند. جایی که در اوج غرولند کردنها و اعصاب خردیهای زن، عمو والت را آن جا میبیند و با کارتون و میکیماوس آشتی میکند. جایی که یاد میگیرد گذشتهاش را فراموش کند، احساس گناه از مرگ پدر رویایی اما وسواسیاش را ببخشد و به دنیای فراوانی و بخشش، به جهان آفرینندگی پا بگذارد.
رد فیلمنامه را بگیرید. کار خانمی است که پیش از این در سریال ترانووا با آقای استیون اسپیلبرگ کار کرده. و منبع اقتباس فیلم قبلی سازندهاش، یعنی نقطه کور که دربارهاش صحبت کردیم، مایکل لوییس است که مانی بال را هم او نوشته و نسخه سینمایی مانی بال را آرون سورکین و استیون زیلیانی نوشتهاند که... دنیای خالقان بخشاینده گشاده دست مردمی، این طور به هم متصل است.
همین جا بس کنیم. و گرنه اسم اسپیلبرگ و زیلیان آمد و وسوسه شدهام برای ادامه بحث از مسیر زندگی اسکار شیندلر صحبت کنیم، از زاویه دید این دو نفر، که سالها پیش فیلماش را ساختند. که با تولید کارخانهاش، جان انسانها را نجات میداد. کلی انسان، مثل همین آقای بنکس. این یادداشت تمام شد و من دوستان عزیزم، بعد تماشای فیلم، روی هوا هستیم. و باید مری پاپینز ببینیم.
امیر قادری / کافه سینما
پنج شنبه 4 اردی بهشت 1393
این هم یک یادداشت درباره فیلم چ و ابراهیم حاتمی کیا. که سرنوشت اش یکی از روشنگرترین پدیده های این سال ها بود.
ماجرای فیلم "چ" و ابراهیم حاتمیکیا، این روزها بیشتر از این که جنجالبرانگیز باشد، روشنگر است. بازتابی از ایران امروز. در گذر از روزگار قدیم و دوران تازهاش. و اکران فیلم، حرفهایی که در آن زده شده، اندازه استقبال مردم و واکنشهای عریان کننده سازندهاش بعد اکران جشنواره، پردههای مهمی از ایران امروز و اجتماع لحظه به لحظه در حال تحولاش را رو میکند. فیلم اصلی، خارج از پرده به نمایش درآمده است.
وقتی چ در جشنواره اکران شد، دربارهاش نوشتم که فیلم خوبی است. به هر حال این فیلمی است که با پول بیتالمال ساخته شده، اما مدیران دولت قبلی، از جمله جواد شمقدری، آن را مهمترین محصول خودشان میدانستند. به نظرم شاید نه در مرحله ساخت، اما در مراحل دیگر تولید فیلم، امکان دارد مشاوران خارجی هم در ساختاش دخالت داشته باشند. با توجه به گفته شمقدری، به هر حال فیلم، محصول ذهنهای مختلف است. بیشتر از این جهت اهمیت دارد که مثل لینکلن اسپیلبرگ / کشنر، موفق میشود تنازع قدرت در چندین و چند سال را، در قالب داستانی محدود به چند روز، روایت کند. و شکل این روایت هم به گونهای است که در بحث اصلی این روزهای اجتماع و سیاست و فرهنگ ایران، در برخورد میان منافع گروههای خاص در برابر فرهنگ واقعی مردم، حق بقا و زندگی را به ساکنان پاوه میدهد. خمینی و وصالی و چمران باید باشند، تا این مردم در امنیت و رفاه زندگی کنند. فیلم به جز یکی دو مورد که باج میدهد، سمت مردم و زندگیشان قرار میگیرد. به این اضافه کنید حس و حال ملودراماتیک ابراهیم حاتمیکیا را که به فیلم، رنگ و جلوهای از احساس میبخشد، که در سینمای این سالهای ما نایاب است. ملودرام واقعیترین وجه سینمایی حاتمیکیاست که وقتی ایدئولوژيهایش فرو میریزد، به عنوان عمیقانهترین وجه شخصیتی فیلمساز، باقی میماند و چ، نشان میدهد که خوشبختانه حاتمیکیا این وجه را، و ور احساساتی وجودش را، هنوز حفظ کرده است.
اما برای شناختن وجه مقابل شخصیت، زیاد لازم نیست صبر کنید. بعد از اکران فیلم در جشنواره، خود حاتمیکیا، نقش نماینده گروههای صاحب منافع خاص نفتی را هم بازی کرد. گروههایی در برابر حق مردمی که ازشان دفاع کرده بود. وقتی فردای نمایش چ، از مسئولان خواست تا شرایط ساخت آثاری مثل شیار ۱۴۳ را فراهم کنند. مسئولان اما چطور میتوانند این کار را انجام دهند؟ با پول نفت و منافع ملت که توی جیبشان است و حاتمیکیا، ازشان خواسته این پول را به صلاحدید جناب ایشان خرج کنند. این جاست که در یک زمانه روشنگر که دیگر نمیشود هیچ چیز را زیر آفتاب حقیقت پنهان کرد، سازنده این فیلم، به سرعت در جایگاه اصلیاش قرار میگیرد. یکی دیگر از همان ارزشیها و روشنفکرهایی که به تنها تجربهای که قائل نیستند، داد و ستد با مردمشان است. حاتمیکیا خیلی زود جایگاهاش را مشخص کرد و در اظهار نظرها و برخوردهای بعدیاش، نور بیشتری به نقاط تاریک انداخت. نماینده نظم قدیم شد و طرح و نقشه گروههای با منافع خاص در کشور را مشخص و مشخصتر کرد: صاحبان رانت. فیلم اصلی این جا اتفاق افتاد و شکل گرفت. نکته اصلی مسیری که حاتمیکیا در دو ماه گذشته طی کرد، بر خلاف آن چه منتقداناش گفتند، فرصتطلبیاش نبود و بندبازیاش میان دو جناح. نکته اصلی این جا بود که سازنده چ با مجموعه موضعگیریهایش، آن چه را که در تمامی این سالها پنهان کرده بود، لو داد. جایگاهاش را به عنوان نماینده برتر هر دو گروه صاحب منافع ویژه در ایران مشخص کرد. و از این طریق نقش درستاش را در این سالها ایفا کرد. گیرم به شکل ناخودآگاه. او به روشن شدن فضایی کمک کرد که تا به حال با گفتگوها و فیلمهای قبلیاش پوشانده شده بود. از این منظر ابراهیم حاتمیکیا، اثر اصلیاش را در این سالها، نه با ساختن فیلمی مثل چ انجام داد، بلکه با موضعگیریهای بعد از فیلماش بود که به شکل بسیار نافذتری، نقش مثبت و روشنگرش را در این اجتماع رو به تحول، در دوران تازه، ایفا کرد.
قبل از جشنواره سال گذشته فجر نوشتم که این جشنوارهای است بدون بزک، برای افشای آن چه تا به حال در سینما داشتهایم. ویترین بیآرایش نامهای بزرگ و مقدس. تا در فضایی واقعی، نمایانده شوند. و قابل پیشبینی بود که در این جشنواره، نماینده موجه هر دو جناح نظم قدیم، مردی که هم سر صحنه دهنمکی حاضر میشد و هم به نمایش فیلمی از رخشان بنیاعتماد میرفت، به عنوان نماینده و نمونه کل ماجرا، چنین تجربهای را، و چنین سقوطی را، در روزهای پس از جشنواره از سر بگذارد. در سحرگاه دوران تازه، ابراهیم حاتمیکیا، نخستین قربانی بود.
یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۳
خب، به زودی به قولام عمل خواهم کرد و درباره ماجراهای این اسفند و فروردین خواهم نوشت. اما به خاطر انتشار این مناظره باید میآمدم به یک پست تازه. مناظرهای با وحید جلیلی در دانشگاه امام صادق به دعوت ستاد انقلاب فرهنگی که در مواردی کاملترین شکل بروز حرفهایی که در همه این سالها میخواستیم بیاناش کنیم و حالا فرصتاش فراهم شده. به خصوص که ریتم خوبی دارد و بخث خوبی شده و خواندناش سرگرم کننده هم هست. که مهمترین نکته ماجراست. حالا بروم با مامان و بابا پلو ماهی نهار را بزنیم در این ایام مغتنم آخرین روزهای سفر. و این که به توصیه معمول، آخرین کامنتهای پست قبل که الان تاییدشان کردم، گم نشوند. این هم مناظرهای که میزان دسترسی به آن، در این چند ساعتی که در کافه سینما منتشر شده، خیلی خیلی فراتر از حد انتظارم بود!متن کامل مناظره صریح امیر قادری و وحید جلیلی در دانشگاه امامصادق درباره بازار آزاد،خلیفگی،دوران تازه،گروههای خاص،آمریکا و دستاوردهای سینما و انقلاب / قادری: چه دستاوردی؟همهاش بازتولید الگوهای چپ بوده، جلیلی: اسم قادری را گذاشتهام "چریک لیبرال"!۲۴ فروردین ۱۳۹۳
تجربه سفر حج و “کارآگاه واقعی” HBO
امیر قادری
بعد دو هفته – بیست روز دوباره دارم این ستون را مینویسم و چالش اصلی این است که میان تجربههای این چند وقت، کدامشان را برای در میان گذاشتن با شما انتخاب کنم. یکیاش میتواند سفر حجای باشد که این روزها همراه پدر و مادر و برادرها و باقی خانواده رفتیم. دربارهاش در قالب سفرنامه این روزها مینویسم، اما نکتهای که به نظرم جای گفتناش این جاست و میشود بهاش پرداخت، مقایسهاش هست با سفر حج چند سال پیش خودم. در قالب یک تجربه دانشجویی. این که چه قدر انجام این سفر، به عنوان یک تجربه مذهبی، تغییر کرده است. حالا مکه و هم مدینه، شهرهایی هستند پر از بزرگراه و هتلها و فروشگاههای عظیم و رستوران. ضمن این که تلفنهای هوشمند و اینترنت نیز به تجربه مذهبی زائران اضافه شده است. دفعه قبل که مثلا کعبه را برای اولین بار دیدم، یک تجربه ایزولاسیون خالص بود. یک مکعب سیاه، در یک مکان گود که بالای سرش هیچی به جز آسمان نبود. و وقتی برای اولین بار به حضورش میرسیدی، انگار از کل دنیا جدا میشدی. در دورانی که سفر عمره، خلوتتر و اختصاصیتر بود. اما حالا پس از زمانی حدود یک دهه، همه چیز فرق کرده است. اطراف کعبه، برجهای سر به فلک کشیده میبینی و جرثقیلهایی که بالای سرت، در هم میلولند، و حاجیهایی که در دو یا سه طبقه دارند طواف میکنند و با تلفنهای همراه، از همدیگر و از خودشان، عکس و سلفی میگیرند، تا زودتر به لابی هتل برسند و در یک شبکه اجتماعی شر کنند. به این اضافه کنید حجاج ایرانی را که اغلبشان در این سفر، برای نخستین بار، با مالهای استاندارد و فروشگاههای برند بر اساس سلیقه بازار بینالمللی چیده شده و فود کرتها و سالاد برگر کینگ و دسر مکدونالد و اینترنت با سرعت بالای بدون فیلتر آشنا میشوند. تجربه شخصی مذهبی، در فاصله این چند سال، چه تغییری کرده است؟ (این مسیری است که به همین سرعت در سالهای آینده هم ادامه دارد) عمیقتر شده یا پیش پا افتادهتر؟ تجربه سفر حج برای مسافران امروزش، چه نتایجی خواهد داشت؟ (سازمان حج و زیارت ایران بود نمیدانم، یا جای دیگری که وسط همین سفر ما پیام داد و از گسترش فعالیتهای اینترنتی میان حجاج، اعلام نارضایتی کرد.) آیا تکنولوژي، به عمیقتر شدن یک رابطه شخصی مذهبی کمک خواهد کرد؟ به نظرم اگر بپذیریماش و در آغوشاش بگیریم، معلوم است. چون به گسترش ذهن و تواناییهای انسانی کمک خواهد کرد. از زائران امروز میتواند آدمهای وسیعتر و مفردتری بسازد که میکوشند دامنه تواناییهایشان را روی زمین، به عنوان جانشین خدا گسترش دهند. بشر به همین مسیر خواهد رفت. بخواهیم جلویاش را بگیریم، برای لحظاتی فقط پیمودن این مسیر را کند خواهیم کرد؛ تنها به این دلیل وحشتناک که میخواهیم مجبورش کنیم، شبیه آدمهای چند نسل قبلترش باشد. و در طول سالهای گذشته، این قدر تجربه داریم که بفهمیم این بیهودهترین تلاش دنیاست. همین حالا که دارم اینها را مینویسم، چشمام افتاد به عبارتی روی پیج فیس بوک یکی از دوستان: «من در آسمان ها و زمین نمی گنجم، اما قلب بنده مومنام، مرا در خود جای خواهد داد.» تکنولوژی، این قلب را بزرگتر کرده و خواهد کرد.
***
گفتم که درباره آن چه در این سفر دیدهام، در قالب سفرنامه بیشتر خواهم نوشت. فعلن اما برویم سراغ دومین تجربه این دو سه هفته که برای نوشتن در این ستون انتخاباش کردهام. محصول تازه شبکه اچ بی او، سریال کارآگاه واقعی. و اگر بخواهم به بحث بالا ربطاش بدهم، باید به این نکته اشاره کنم چه کیفی دارد وقتی میبینی جانشینان استودیوهای فیلمسازی بزرگ آمریکایی سالهای آغازین سینما، یعنی شبکههای تلویزیونی امروز، از اچ بی او گرفته تا شوتایم و نت فلیکس و استارز و اف ایکس، دارند وظیفه پیشینیانشان را انجام میدهند. یعنی امید و اعتقاد به روشنی و پیروزی خیر را، از پیچیدهترین راههای ممکن، توی پاچه ۹۹ درصد انسانهای منکر باقیمانده کره زمین میکنند. و هر چه قدر مسیرهای شیطان برای خلق حس ناامیدی و بیعملی در میان مخلوقات کره زمین پیچیدهتر میشود، خالقان این محصولات هم برای تزریق ایمان، از راههای پیچیدهتری وارد میشوند. این بار با دو کارآگاه، یکی نماینده بشر امروز با همه تردیدها و خیر و شرهایش، که اغلب در قالب یک ناظر جلوه میکند، و دیگری که نقشاش را متیو مککاناهی بازی میکند، یک بدبین، کسی که خلق انسان را اشتباهی در مسیر حرکت طبیعت میداند. و باید ببینید که سازندگان مجموعه، چه مسیری را برای رساندن این شخصیتها به نظرگاه و دیالوگ پایانی خلق میکنند: وقتی به آسمان پرستاره بالای سرشان نگاه میکنند و به مخاطبشان قول میدهند که بالاخره نور ستارهها، سیاهی گستردهتر اطرافشان را درخواهد نوردید و پیروزشان خواهد کرد.
سریال کارآگاه واقعی که نیک پیتزولاتو خلقاش کرده البته بیشتر از آن که یک مجموعه هشت قسمتی باشد، یک فیلم سینمایی هشت ساعته است. که الگوهای نوآر را به تمامی رعایت کرده و گسترش داده است. و به علاقهمندان سینما به خصوص، یادآوری میکند که چارچوبهای فیلم نوآر، همچون وسترن، چه قابلیتی برای گنجاندن مفاهیم پیچیدهتر عصر تازه دارد. این بار روشنایی پنهان شده در پس تاریکی (عکس تعریفی که معمولا از فیلم نوآر ارایه میشود)، محملی میشود برای خلق ایمان و امید و رستگاری، که این بار از سمت یکی از بدبینترین شخصیتهای تاریخ سینما متولد میشود. لحظه مورد علاقه من اما نخستین لحظهای است که شخصیت عادی ماجرا، که وودی هارلسون نقشاش را بازی میکند، اجازه همراهی کارآگاه مککاناهی را میدهد. کشش همیشگی نظم به سمت بینظمی، برای خلق یک نظم تازه پس از طی یک مسیر دردناک. “کارآگاه واقعی” را ببینید و مقایسهاش کنید با فیلمهای جنایی قدیمی بسیار سادهتر تاریخ سینما که اغلب توسط چند تا سینه فیل دماغ گنده دیده میشد. و حالا هشت و نیم میلیون نفر قسمت آخر این مجموعه بسیار پیچیدهتر را فقط از طریق سایت اچ بی او دانلود کردهاند. (تماشاگران مستقیم شبکه و شمار بازدیدهای غیر قانونی، مثل ما، که بماند.) آن تجربه شخصی مذهبی که گفتم، در عصر تکنولوژي این چنین عمیقتر میشود و گسترش مییابد.
دوم فروردین ۱۳۹۳ دومین بخش از سفرنامه حج رفقا. طبق قراری که گذاشتهایم:
تکنولوژی و زیارت و زوار موبایل به دست
دومین بخش از سفرنامه حج نوروزی ما در دومین روز از سفر: تکنولوژی و زیارت و زوار موبایل به دست.
روز گذشته درباره مقدمات سفر و فرودگاه و پرواز سعودی و کاروان و اینها برایتان نوشتم تا رسیدیم به مدینه. و حالا ادامه ماجرا.
به محض رسیدن از اوضاع هتل جا خوردیم. تقریبا تنها چیزی که درست کار میکند، کلید آسانسورهاست، تاچاش به قدری حساس است که باعث دردسر میشود. پس صبحانه را خوردیم و با وحید زدیم بیرون. هتل نزدیک حرم پیامبر است و با وحید پیاده رفتیم حرم. یادم نمیآید ده پانزده سال پیش که آمده بودم، خبری از چترهای بزرگی بوده باشد که صحن را پوشاندهاند تا شعله سوزان آفتاب، زائران را اذیت نکند. زیبا هستند و خوش نقش و نگار و غولآسا. و شبها جمع میشوند تا بشود آسمان را دید. حرم بزرگ است و منظم و با نظم و ترتیب. فرق میکند با حرم آقا امام رضا (ع) که هر گوشهاش ساز خودش را میزند و آرایش صحنها، چندان ارتباطی با هم ندارد. ردیف سایهبانها، ردیف چراغها. ردیف درها و طاقها. تکرار و نظم. عناصری که مناسک را میسازند. از همان قدیم که عکسهایش را میدیدم، این گنبد سبز برایم مهربانی و آرامش داشت. و البته تازه رسیدهام و انتظار ندارم، حسی که انتظارش را دارم، همین لحظه اول ایجاد شود. شاید هم در این سفر اتفاق نیفتد. با وحید قدم میزنیم و مسلمانها را نگاه میکنیم که از تیرهها و گرایشهای مختلف، و اغلب با لباسهای مندرس، به سوی حرم رواناند و خسته که میشوند، هر جا گیر میآورند مینشینند. به نظرم باید مرتب و منظمتر و خوش ظاهرتر میبودند. یعنی انتظارم این بود. بین مسلمانها، خوشتیپترینها اغلب ایرانیاند. اما نکته همیشگی که این چند ساله در سفرها دیدهام، این جا هم ذهنام را مشغول میکند: انگار مردم باقی کشورها خیلی آرامترند. خیلی خیلی بیشتر از ما در لحظه زندگی میکنند. از فقرای ویتنام و فیلیپین که شغلهای رده پایینی در کشورهای پولدارتر عربی دارند، تا حتی خود عربها. باقی دنیا انگار جاه طلبی و نگرانی کمتری دارند و کسی بار گناهان تاریخی و حقارتهای باستانیاش را حمل نمیکند. ملت سرشان به کار خودشان است و همان کاری را در هر لحظه انجام میدهند که قرار است. کی و کجای تاریخ، این آرامش از کف ما رفته است؟ این که قرار است گذشته را سامان بدهیم و کمبودهای آینده را جبران کنیم؟ این جا هر کس خوابش میگیرد، همان جا و روی همان سنگ مسجد میخوابد.
حالا اما البته سر و کله تکنولوژی هم همه جا پیداست. ملت موبایل دستشان است و حتی در صف دستشویی هم که شده، اگر وای فای در کار باشد، سایت و شبکه اجتماعی و ای میل چک میکنند. این طور دیدهام که به ندرت بعد آشنایی و نزدیکی با پدیدههای تکنولوژیک، هیچ آدمیزادی، مسلمان و غیر مسلمان، دارا و فقیر، پیر و جوان، دلش بخواهد خلوتی دوران پیش از این آشنایی را تجربه کند. آرامش کویر و سکوت جنگل و گرمای زندگی خانوادگی، بازندهاند. شاید یکی دو روزی خلل ایجاد کنند و تازگی داشته باشند، اما انسان آشنا با تکنولوژی، خیلی زود برمیگردد به دنیای روز. کسی اگر غیر این را میگوید باور نکنید. و من به واقعیت ایمان دارم و نه شعارهایی که تقدسشان فقط در ذهن متوهمهایی شکل گرفته، که یا دارند خودشان را گول میزنند و یا از این راه کاسبی میکنند. فضای اطراف حرم تکنولوژيکتر خواهد شد و آدمهای بیشتری با موبایل و دوربین، در گوشه و کنارش راه خواهند رفت و امیدوارم تجربه احساسیشان از طریق فنآوری روز، غنیتر بشود. چرا که نه؟ خودتان هم میدانید که آینده، این پیش بینی را تایید خواهد کرد. در ساعات قبل از سفر، و این اوایلاش هم، اغلب پرسشها بین خانواده و همکاروانیها، از این قرار بود که در مدینه و مکه، چطور میشود خط گرفت و موبایل راه انداخت و از راه دور اس ام اس خواند، یا کجا میتوان به اینترنت وصل شد. و نوجوانهایی که ماه قبل رفته بودند با خوشحالی میگفتند: «سرعت بالا و فیس بوکشم فیلتر نیست.» مثلا در هتلی که ما هستیم، نه در اتاقها و نه لابی، خبری از اتصال با دنیای مجازی نیست. مردم میروند حد فاصل چهار صندلی، بین رستوران و درب دستشویی، مینشینند به انتظار اینترنت بیسیم. بیشتر با موبایل و کمتر با تبلت و لب تاب.
هر چند این که همه اعضای خانواده این جا خط موبایل ندارند، یک ویژگیاش این است که هر جا هستی، میدانی که فراخوانده نمیشوی. حتی اگر گم شدی هم خودت هستی و خودت. پس من و وحید و محمد هم امروز، زیر آن سایهبانهای غولآسای پر نقش و نگار، وسط حرم پیامبر، خیالمان راحت بود که اگر خواستیم همین جا بنشینیم و خستگی درکنیم، امکاناش هست. هر اتفاقی در هتل بیفتد، کسی کاری به کارمان نخواهد داشت. یعنی نمیتواند داشته باشد. و همین طور از طرف باقی خانواده و دوستان ماهمان، در تهران و مشهد و هر جای دیگر دنیا. هر چند که با این وجود، همان طور که گفتم، اگر در همین لحظه آرامش، قرار باشد بین گوشی داشتن و نداشتن، ارتباط داشتن و نداشتن، یکی را انتخاب کنیم، قطعا همگی اولی را انتخاب میکنیم! و من ترجیح میدهم عوض این که خودم را الکی سرگردان کنم، این واقعیت را بپذیرم. (این وسط آن دغدغه ذهنی همیشگیام را چطور چاره کردهام؟ این که تعطیلات عید و وقت سفر هم کافه سینما مثل لحظه به لحظه همه آن ۳۶۵ روز سال، به روز شود. میدانید که دارد به روز میشود و این خودش راز دیگری است.)
دستفروشها و شالها و دشداشهها و ساریهای رنگ و وارنگشان را اگر کنار بگذاریم، این جا اطراف حرم، پر از فروشگاه زیورآلات است و عطر. و به فکرم رسید از فرصت استفاده کنم و سراغ آن عطر عربی را بگیرم که رضا سالها پیش بهام معرفی کرده بود و دیگر اصلاش در ایران گیر نمیآمد. از زمانی که مغازهای که هر سفر مشهد، با همدیگر از آن جا عطر میخریدیم، بست. و باقی دیگر اصل نبود. این شد که با برادرها، دور از گوشیهای موبایل، رفتیم سراغ یک کار دوست داشتنی دیگر: بو کردن این یک میلیون نوع عطر و عود دوست داشتنی اطراف حرم، برای رسیدن به آن بوی آشنا... که گیرمان هم آمد. هیچی نشده دلم خیلی برای رفقا در ایران تنگ شده. پیشنهاد پدرم، به ذهنم انداخته که یک دشداشه هم بخرم.
ادامه دارد
اول فروردین ۱۳۹۲، اولین بخش از یادداشتهای سفر حج
خب، این نخستین بخش از یادداشتهای سفر خج است که نوشتناش را از این جا، فعلا در مدینه، شروع کردهام. اسم نخستین یادداشت را گذاشتهام:
سوله فرودگاه ایران، پرواز ۷۴۷ سعودی و یادداشتهای باب وودوارد درباره جنگهای باراک اوباما
پیش از روز اول
این سفرنامه حج و مدینه و مکه که قولاش را داده بودم بنویسم، بیش از آن که قصه یک سفر زیارتی باشد، یک داستان واقعی خواهد بود. درباره هر چیزی که در این مدت واقعا بهاش فکر خواهم کرد. نمیدانم چه قدرش مربوط خواهد شد به ماجرای حج. شخصا در جستجوی یک لحظه روحانی شخصی واقعی هستم که نمیدانم بهاش برسم یا نه. باقیاش میتواند جزییات دیدار از یک کشور خارجی باشد، یا ماجرای خرید و اینها و یا همراهی با خانواده، که شانسام همراهی با آنها در این سفر است. ببینیم به آن لحظه خواهم رسید یا نه. و به چه ایدهها و کشفیات دیگری.
۲۹ اسفند تازه از تهران و مسیر شمال گذشتهام، و رسیدهام به خانوادهام. (که این خودش لحظه پایان سفری است به اسم ماه اسفند، که با دوستان قرار گذاشتهام، سر فرصت، عمری اگر بود بعد از این سفرنامه، در وبلاگ کافه فرشتهها شرحاش بدهم). خسته و کوفته. و این یعنی ساعاتی پیش از حرکت به سمت مدینه. سفرمان همزمان شده با لحظه سال تحویل. یعنی ۱۲ شب از مشهد حرکت میکنیم، و سال هم که حدود هشت و نیم تحویل میشود. پس سر سال تحویل، برای انجام تشریفات پرواز باید فرودگاه باشیم. و خب، هیچ خبری نیست. فکرش را بکنید این سفری است زیارتی که بر خلاف خیلی از سفرهای دیگری که دوست داریم انجامشان بدهیم، از طرف مجامع رسمی تایید میشود و برایش تبلیغ میکنند. انجام سفر هم که دست خودشان است. با این وجود هیچ خبری در فرودگاه نیست. نه جشنی و نه برنامهای. یعنی حجاج عزیز و محترم بدبخت، سر سال تحویل، توی یک سوله بزرگ بدترکیب بیتزیین، که ویژه پرواز حجاج در فرودگاه ساخته شده، ول و سرگردانانند. فقط دو تا تلویزیون کوچک روی ستونهای سوله نصب شدهاند که صدا هم ندارند و باید از روی تصویر بفهمیم عید شده یا نه. ساعت تلویزیون که صفر میشود، ملت دست میزنند. این همه زورشان برای حفظ فرهنگشان است. و چند نفر چند نفر همدیگر را بغل میکنند. حالا فضای فرودگاهها در لحظه تحویل سال که هیچ، کاش روزگاری بشود که در آن، گروههای مختلف مردم وقت نوروز، در مراکز عمومی، مثل خیابانها و میدانها جمع بشوند، تا گردهمایی این لحظه فقط به خانوادهها محدود نشود.
سر سخنرانی سال تحویل رییس جمهور، که با کمترین نشانههای معمول رسمی، فقط با یک پرچم ایران، در فضایی باغ مانند برگزار میشود، مردم یک تلویزیون گوشه آن سوله بدترکیب پیدا میکنند که صدا دارد. دورش جمع میشویم و بعد چند جمله اول، دیگر من ماندهام و یکی دو نفر دیگر. این روزها مردم، “تکرار”ر ا روی هوا میزنند. یا حرف تازهای داری و حاضری فراتر از حدود حرکت کنی، یا رهایت میکنند و خیلی زود از فضای عمومی بیرون میروند و دوباره میخزند کنج عزلتشان. حسن روحانی روی صفحه تلویزیون فرودگاه تنها میماند و ملت پراکنده، هر کس با خانواده خودش نشسته است.
راستی، غیر نوشتن این سفرنامه، تصمیم دیگرم این است که از خانواده و همراهانم در طول سفر با یک دوربین خیلی کوچک، عکس بگیرم. بعد از سفر بدهم برادرم وحید یا محمد، توی کامپیوتر تر و تمیز و مرتبشان کنند. و آن وقت باقی خانواده را دعوت کنیم که عکسهای سفر را توی تلویزیون بزرگ وسط هال ببینند. شب خوبی خواهد شد و کلی سوژه برای حرف زدن پیش خواهد آمد. تا ببینیم چه میشود. شاید بعضی از عکسها به درد انتشار در این سفرنامه هم بخورد.
هواپیمایی که قرار است سوارش شویم، ۷۴۷ متعلق به خطوط هوایی عربستان است. مانیتورهایش را خاموش کردهاند که به گفته مهمانداران نه چندان خوشاخلاقاش: «مربوط به این سفر نیست»! پذیرایی خوبی دارد که برای من که در سفر دو هفته پیش، با دو تکه کوچک پنیر و مربای هواپیمایی ماهان، تحقیر شدهام، میچسبد. اما فاصله بین صندلیها بسیار کم است. پروازش زیادی اقتصادی است و خلبان هم هواپیمای غولپیکر کمپانی بویینگ را خیلی بد روی باند مینشاند.
این وسط، یکی دو کتاب با خودم آوردهام سفر که همین یکی دو هفته پیش با دوستان خریدهامشان. یکی جنگهای اوباما، نوشته باب وودوارد (روزنامه نگار معروف آمریکایی، و یکی از دو کاشف واترگیت، که نشر قطره منتشر کرده). درباره آن چه بر اوباما و گروهاش، در دوره اول ریاست جمهوریاش، در مواجهه با مسائل عراق و به خصوص افغانستان گذشته است. پر از اطلاعات جالب، به ادعای وودوارد، از امنیتیترین اتاقهای کاخ سفید. یک بخشیاش که وقتی خواندمش، کلی خندیدم، آن جا بود که اوباما قبل از برگزاری انتخاباتی که برای نخستین بار به ریاست جمهوری آمریکا انتخاب شد، جلسهای داشته با نیروهای امنیتی که برای او شمهای از تهدیدات بینالمللی را در سال ۲۰۰۸ ترسیم کردهاند. و اوباما بعد شنیدن این گزارشها گفته: تا قبل از این نگران بودم در انتخابات پیش رو برنده نشوم، و حالا نگرانام که برنده بشوم! خیلی بامزه بود! و نقل قول جالب بعدی، باز از خود اوباماست که وودوارد بعد از شرح خطراتی که با حملات احتمالی سایبری جهان را تهدید خواهد کرد، از قول رییس جمهور آمریکا آورده: من مسئول جهانی هستم که هر لحظه به شکلهای مختلف، در معرض انفجار است...
حالا تازه اول کتاب هستم. روحانی کاروان که در فرودگاه مرا دید، ازم پرسید مسافر همین گروه هستم یا نه. (در روزهای قبل از سفر، تهران بودم و اغلب کارهای مربوط به سفر، جز زدن واکسن!، را خانوادهام انجام داده بودند.) وقتی تایید کردم، آمد جلو و گفت که نباید از هم دور باشیم و باید به هم نزدیک شویم. این را از آن جا یادم آمد برایتان تعریف کنم، که روحانی دیگری در فرودگاه مقصد از موضعگیری کتاب جنگهای اوباما پرسید: ازش انتقاد کرده یا تعریف؟
یادم رفت برای تان بگویم توی هواپیما و روز ابرها، رکوردم در بازی فروت نینجا را که تازه شروعاش کردهام، شکستم: ۳۵۷. نخستین برخورد همسفرهایمان با خانم مهماندار بلندقد سعودی هم که کنار در هواپیما ایستاده بود، جالب بود. شکل دیگر برخورد با خانم لیمای برزیلی. انگار که حتمن باید چیزی بگویند و واکنشی نشان دهند. حجاب داشت. اما این چیزی در اصل ماجرا ایجاد نمیکرد. پدرم که مهندس راه و ساختمان است، اما عاشق پرواز و خلبانی است. در همین سن هم یکی دو دوره هوانوردی گذرانده. در طول سفر و روی آسمان، شروع کرد به این خدمه و مهماندارها آجیل ایرانی دادن، تا یک جوری به کابین خلبان ۷۴۷ برسد. کارش با استقبال رو به رو شد و داشت به کابین مربوطه نزدیک میشد، که رسیدیم. عوضاش همان خانم مهماندار کلی عمهام را بغل کرد! به نظر فهمیده بود که منبع آجیلهای پدر علاقهمند به پرواز، کیف این خانم ریزنقش با چادر سیاهاش است. یک عکس ازشان گرفتم. خانم مهماندار غولپیکر عرب، که عمه مهربان کوچولوی من را محکم بغل کرده است. این همان دنیایی است که با وجود اخطار کتاب وودوارد، هیچ جوره دلم نمیخواهد منفجر شود.
داشتم میگفتم که سر صبح است و تازه رسیدهایم به مدینه. روز اول سفر ما از این جا آغاز شد.
ادامه دارد
نوروز 1392
سلام رفقای کافه فرشته های عزیز. آن چه در ادامه خواهید خواند، همان چیزهایی است که در کافه سینما برای عید امسال نوشته ام. سال گذشته تجربه و فقدان خیلی تلخی داشتیم و یکی دو تا عروسی خوشحال کننده. و البته آن چه در این کافه به اش فکر کردیم، دامنه تاثیر و نفوذی پیدا کرد که به این سرعت، انتظارش را نداشتم. تا برسیم به سال بعد و آینده ای که از آن مردم ایران خواهد بود. تا دقایقی دیگر عازم فرودگاه هستیم. سر سال تحویل، داریم با خانواده می رویم خانه خدا. برگشتم، به جز یادداشت های روزانه سفر، درباره آن چیزی می نویسم که در یک اسفند شگفت انگیز گذشت. پیش از آن امیدوارم عید بر همه مبارک باشد. سالی خواهد بود با معیارهای تازه در روزگار نو. روزگار تغییر خیلی چیزها، که امیدوارم برایش آماده باشیم. نگران ادعاهای حافظان نظم قدیم هم نباشید.
در ضمن رفقای عزیز، خانم ها و آقا های کافه فرشته ها، همزمان با این سفر حج، حلال مان کنید. تا برگردم و در کنار هم یک سال بزرگ دیگر را آغاز کنیم:
و حالا بهاریه:
۲۰ اسفند ۱۳۹۲
بالاخره یک عکس خوب، از یکی از بهترین اجراهای موسیقی راک، در تاریخ. از نزدیکترینها به ذات خودش. جو کاکر در ووداستاک:

۸ اسفند ۱۳۹۲

نمیدونستم کی و کجا دربارهاش بنویسم. که لوس نشه، که ادا نباشه، خالص بشه، برای خودش باشه. که به نظرم الان هم این طوری و اون قدر که دلم براش میخواد، خالص از آب درنمیآد. ولی پیشنهاد یکی از رفقای کافه، که دیشب ای میل زد و گفت شاید به مناسبت شب تولدش خوب باشه که یه چیزی بنویسم، کاری رو که دیر یا زود باید انجام میدادم، بدم؛ به نظرم منطقی اومد. به هر حال دیر یا زود، باید یه طوری انجاماش میدادم. یه جوری که بیشتر درباره خود دوست ما باشه، تا خود آدم.
شبی که خبرش رسید، بعد از ظهر خوبی بود. رفته بودیم با رفقا پیش آقای خیاط قدیمی که برام چند تیکه لباس بدوزه. خیاط از مدل آدمهای سالها پیش بود. که تعهدشون به کارشونه. و میشینه با مشتری قدیمیاش به حرف زدن. بعد از ظهر شلوغ یه روز قبل از جشنواره توی تهرون. که معمولن خوش میگذره. و لحظههای خوب روز، مثل همیشه، درست کنار هم چیده میشن. تا داستان اون روز به خصوص شکل بگیره. (تنها چیزی که توی زندگی ارزش تلاش کردن رو داره). و بعد از جدا شدن و رسیدن به خونه بود که گفتم... خبرش رسید. اون وقت نشستم به گریه کردن. تنهای تنها. برای خودم هم عجیب بود. که چرا. معمولن بعد شنیدن خبر مرگ، از این خبرا نیست. غمگین میشم، اما این که بشینم و همین طور اشک بریزم نه. حالم اون قدر بد بود که رفقا زنگ زدن به همسایههای عزیز. که بیان و شام دعوتام کنن. جوری که انگار از هیچی خبر ندارن. رفتم، وسط فیفا، دستهها رو ول کردم و برگشتم، و باز این اشک ریختنه ادامه پیدا کرد. پس نشستم به فکر کردن. که این بار چی تغییر کرده، چی قبلا نبوده و حالا، شده. فرق این یکی خبر رفتن چیه.
بعد که خوب فکر کردم، دیدم ته ماجرا، همون خودپسندیه همیشگیه. آدم که به خاطر یکی دیگه گریه نمیکنه. برای خودش اشک میریزه. که چی از دست داده. همه اون گریهها به این خاطر بود که چیزی رو از دست داده بودم که دیگه قرار نبود برگرده. یه نگاه. یه جور زاویه دید. به نظرم رسید دیگه امکان نداره یه دوستی باشه که از اون نقطهای به من و کارم نگاه کنه، که پیش از این فقدان، وجود داشت. از کیلومترها کیلومتر دورتر بود. اما از جای خاص خودش بود. که مثل هر دو نفر دیگه در این جهان، اون نقطه رو با کمک همدیگه، و همه آدمهای اطرافمون، ساخته بودیمش. ساختن اون نقطه، کار یه شب نیست. ترکیبیه از همه اون امیدواریها و سرخوردگیها. چیزهایی که یاد گرفتیم و فراموششون کردیم. استعدادی که حفظاش کردیم و هدرش دادیم. گفتم که، راستش و واقعیتاش، تهاش همون خودپسندیه است. احساس کردم بعد رسیدن این خبر، این نقطه و این زاویه و این همراهی رو توی دنیا از دست دادم. دو چشم که خوشحال یا غمگین، ناراحت یا راضی، از یک نقطه خاص دنیا به ما نگاه میکرد. انگار که یه ستاره توی نقشه آسمون، از جاش بپره. انگار که یه بند، از اونایی که آدم رو نگه داشته، پاره بشه. تق... برای گذاشتن این ستاره و وصل کردن اون بند، کلی زمان صرف شده، کلی کلمه جا به جا شده، کلی تجربه مشترک. بیشتر، دور از هم. و از همه مهمتر به قول پل نیومن توی لوک خوشدست، بدون این که نقشهای کشیده بشه. چون قابل تکرار نیست. وگرنه آدم دوباره باز خلقاش میکرد. ولی یه نقطه و یه بند و یه مسیر خاص به وجود میآد، بعد سالها، که دیگه قابل تکرار نیست. یه بار بود و تموم شد. یعنی دیگه کسی با این احساسات، با این تجربهها، از این نقطه، به آدم نگاه نمیکنه. یعنی آدم نمیدونه نظر طرف چیه بعد این که مثلن پرونده در راه لورنس عربستانمون رو ببینه. یا وقتی آدم فلان رنگ رو با فلان رنگ توی لباساش، ست میکنه. یا درباره تجربه دیروزش مینویسه. همینه که آدم بعد از دست دادن چنین رفیقی، توی همچین گروهی، این طور زار میزنه، جوری که برای کمتر آدم از دست رفته زندگیاش، این اتفاق افتاده. و گرنه ما که همدیگه رو خیلی کم دیدیم و میبینیم. همهاش چند بار. بیشتر فقط میدونیم که طرف مثلا از سینمای هند خوشاش میآد و از خونههای قدیمی. خاطراتاش رو یادش نمیره و ملودرامای دهه ۱۹۵۰ رو دوست داره، و اگه شانس میآوردم، بعضی یادداشتها و جملههایی که مینوشتم. یا اون مینوشت. همدیگه رو میسازیم، به ساخته شدن شکل نهایی همدیگه کمک میکنیم، و اگه خدای نکرده، همدیگه رو از دست بدیم، انگار مثلا ده سال زندگی، شن شده، از لای سوراخای انگشتای آدم، ریخته زمین.
بازم اون قدری که میخواستم یادداشت خالص از آب درنیومد. فردایی که خبر رو شنیدم جمعه بود. ظهر یک روز آفتابی. ضبطای جدید پایونیر برای ماشینها، یه امکان دارن به اسم میکسترک. یعنی خود دستگاه، به شکل رندوم توی قطعههای توی حافظهای که بهاش وصل کردی، میچرخه و بعد از پخش قسمتی از یه قطعه، یه جوری وصلاش میکنه به قطعهی بعدی. اون روز انگار دست خودمون نبود. یکی دیگه داشت این نقطهها رو به هم وصل میکرد. هر چه قدرم میخواستی سرت رو برگردونی و بهاش فکر نکنی نمیشد. آخه همون یه دونه قطعهای که از یه فیلم عامر خان توی یه حافظه هشت گیگ وجود داره باید پخش بشه؟ مگه میشه؟ که بعد قطع بشه به موسیقی استنلی مهیرز برای شکارچی گوزن. با اجرای جان ویلیامز گیتاریست. وقتی اعضای گروه، همه نشستن دور میز غذا بخورن و بنوشن و میدونن که کامل نیست و یکی سرجاش نیست...
آخ که حیف. این رو نوشتم و دیگه کسی نیست که از اون نقطه خاص به این نوشته نگاه بکنه. و دوستاش داشته باشه یا نداشته باشه. نگاه بکنه هم... من نمیفهمم. هر چند مسیر قلمام رو در این نوشته سپردم به خودش. امیدوارم راضی باشه. دوست داشته باشه.

کافه سینما-امیر قادری: برای من که یکی از عجیبترین و غیرمنتظرهترین جشنواره فجرهای عمرم بود. همان چیزی که انتظارش را داشتم و گفته بودم، با مقداری این ور و آن ور. همه فیلمسازها از همه نسلها بودند و تفاوتهای خودشان را با همقطارانشان، یا با کارنامه گذشتهشان داشتند. جشنوارهای برای دوران گذار. برای اثبات این که هر آن چه سخت است، دود میشود به هوا میرود.
۱- اول این که سی و دومین جشنواره بینالمللی فیلم فجر، جشنوارهای بود برای گذشتن از خطوط قرمز. جز عصبانی نیستم!، که بیدلیل و به خاطر حساسیتهای بیجهت کارگرداناش و مخالفاناش، بیش از حد سیاسی شد، فیلمهای بسیاری بودند که خط قرمزهای مهمی از سالهای قبل را رد کردند. نه فقط در کلیات، که در حوزههای محدود و تابوهایی از زندگی روزمره. و جالب این که این قدر فیلمها و روشها متفاوت بودند و آن قدر عبور از خط قرمزها عادی شده بود و باید و نبایدهای شخصی و فردی، مجاز؛ که در مواردی، اصلا کسی متوجه این عبور هم نشد. انگار طبیعی است که این باشد. و شاید قصد هم همین بود.
۲- گفته بودم که ویترین پر است و دست ما هم برای انتقاد، در دوران "گفتمان آزاد" در برابر همه نسلها و گروهها و موضعگیریها باز؛ اما از میانه جشنواره تغییر استراتژی دادیم. و تصمیم گرفتیم بیشتر درباره فیلمهای حرف بزنیم که دوستشان داریم. پیش از این، قرار بود دروغها را برملا کنیم، و آثاری را که به دلایل مختلف سیاسی و اجتماعی در سالهای قبل، بیدلیل برجسته شده بود، افشا کنیم. اما در دوران تازه انگار همه بزک و دوزکها پاک شده بود و منتقدان و صاحبنظرانی از گروههای مختلف، عوض حمایت، شروع کردند درباره فیلمهای جشنواره در شرایطی آزاد و مستقلتر از همیشه نوشتن. به همین خاطر نیازی به تند رفتن و افشاگری ندیدیم. جعلهای این چند سال گذشته مشخص بودند و همه اسلحهها، آشکارا روی میز بود. و برخلاف سالهای گذشته، کیش شخصیتی وجود نداشت. هر چند که خود مسئولان و سینماگرها، این دوران تازه را درک نکرده بودند. همچنان مشغول نان قرض دادن و مصلحت اندیشی و گروه گرایی میان خودشان، و حمایت از فیلمها به این دلایل بودند.
۳- تکراری است ولی در جمع بندی باید گفته شود. این حجم از اشاره به تخریب و اضمحلال و به پایان دنیا رسیدن در فیلمهای امسال عجیب بود. داشتن قصه و قهرمان پیشکش، ذهن سازندگان آثار در مسیر تولید و امید دادن به آینده و ساختن و تکمیل چیزی، حرکت نمیکرد. یاد آن شعر یوری ژیواگو در رمان محشر بوریس پاسترناک افتادم: «دیگر نه جامه داریم و نه خانواده، ما آخرین بازماندگان از چیزی هستیم که بینهایت بزرگ و باشکوه بوده، اما اکنون به یاد مواهب از دست رفته، میگرییم و به دامان یکدیگر چنگ میزنیم.» کامل نیست. ولی یادگار دوران کودکی است که این شعر انتخاب شده برای پشت جلد رمان به ترجمه خبرهزاده را از بر کرده بودم. و فکر نمیکردم روزی روزگاری درباره خودمان صدق کند، و امروز که بعد سالها به کار آمد!
۴- به این اضافه کنید تجمع فیلمسازهایی که استودیو و تهیه کنندهای بالای سرشان نبود، پس اغلبشان، بیمسئولیت و به شکلی کودکانه، در حال پخش کردن منویات درونی خودشان بودند. به این ترتیب فیلم جریان ساز و پرفروش تولید نشد. اغلب آثار در محدوده ذهنی سازندگان و مخاطبان انگشت شمارشان میچرخیدند و بین فیلمهایی که دیدیم، کمتر کسی میتوانست ایدهاش را "بفروشد". اغلبشان، ماهیهای ریز یک حوض کوچک از آب درآمدند.
۵- فضا اما ان قدر ملتهب، و توقع گروهها و حوزههای فکری از فیلمها، به قدری بالاست که دیگر نکتههای خاص در فیلمهای میانه و وسط دیده نمیشود. مثل دکوپاژ درست یک فیلم، یا بازی خوب یک بازیگر خانم در فیلم دیگر. همه چیز در ابعاد غولآسا در نظر گرفته میشود: یک محصول یا وارد گفتمان جامعه میشود، وگرنه از یاد میرود.
۶- در چنین جشنوارهای، و به خصوص در دو روز آخر قصه، مسئولان به هر حال بازندگان اصلی بودند. آنها خواستند جشنوارهای را محافظهکارانه اجرا کنند، که در ذات خودش و در چنین دوران ملتهبی، محافظه کار نبود. آن چه در زیر پنهان است، به زودی به میانه میدان خواهد آمد. این همه بحث و نظر در فضای گفتمان آزاد، به نتایج جالبی منجر خواهد شد. شگفتانگیز. در شرایطی که گفتم، هر گروهی، آثار خودش را برای آوردن به مهلکه دارد. انگار که جشنواره دارد در سالهای ۱۳۵۷ و ۱۳۵۸ ایران برگزار میشود.
۷- بازندگان بعدی جشنواره هم نسل فیلمسازان برآمده از دهه ۱۳۶۰ بودند. به جز حاتمیکیا که با چ، محصول خوبی عرضه کرده بود (و با موضعگیریها و حمایتها و همنشینیهای شخصی اش در روزهای بعد، همه زورش را زد که اثر محصولاش را خنثی کند!) بنیاعتماد و تبریزی و افخمی و درویش، و نسل بعد این قبیل فیلمسازان محصول نظام نفتی: مثل میرکریمی و منوچهر محمدی، با فیلمهای بیخاصیتشان، در کنار فیلمسازهای چپ قدیمی، شکست خوردهترین گروه جشنواره به حساب آمدند. گفتمان همهشان تمام شده، و دارند زور میزنند بلکه خودشان را به دوران تازه بچسبانند و نمیتوانند.
۸-از سوی دیگر اما، فیلمسازهای نسلهای اخیر، از نعمتالله، که بار دیگر به مسیر برگشت، گرفته تا کیایی و درمیشیان و عطاران، و سعید سهیلی تازه از خواب بیدار شده، میدانداری کردند، و حرفشان را به قدرت بیشتری به کرسی نشاندند. هر چند قعلا گیجتر و مشوشتر از آناند که بتوانند جریان تازهای را جایگزین مسیر و جبهه پیشین کنند. اما ادامه مسیر برای آنها و جوانهای دیگری است که کمین کرده اند. کافی است کسی، از فضای فکری خموده و شکست خورده قبلی بیرونشان بیاورد. این در شرایطی است که همچنان بخش مهمی از نسل جوان، ألوده جریان سینمای نفتیاند و تحت تاثیر جریانهای فکری حالا دیگر بیاثر و فراموش شده دهه ۱۳۶۰. در اوج جوانی، مضمحل و درهم شکسته، در خود باقی ماندهاند. بی حرف تازه. امسال هم فیلم ساختهاند و البته به جایی نرسیدهاند.
۹-خلاصه که جشنواره سختی بود. فیلم خوب زیاد نداشت، اما همه فیلمهایش را باید دید. پر از نشانههای آگاهانه و ناخودآگاهانه هشدار دهنده. در دورانی که همه چیز به نفع طیفهای مختلف مردم این سرزمین دارد مضمحل شود. تا دوران تازه آغاز شود.
و این فهرست بهترینهای من است از جشنواره امسال، در رشتههای اصلی:
بهترین فیلم به ترتیب: ۱-آرایش غلیظ، ۲-چ، ۳-عصبانی نیستم! و خط ویژه / و: کلاشینکف، رد کارپت، سیزده
بهترین کارگردان: ابراهیم حاتمیکیا (چ) و: حمید نعمتالله (آرایش غلیظ)
بهترین فیلمنامه: نعمتالله و هادی مقدم دوست (آرایش غلیظ) و: مصطفی کیایی (خط ویژه)
بهترین بازیگر مرد: حامد بهداد (آرایش غلیظ)، و: فریبرز عربنیا (چ)، رضا عطاران (کلاشینکف)، نوید محمدزاده (عصبانی نیستم!)، مهدی فخیمزاده (آذر، شهدخت، پرویز و دیگران)، میلاد کیمرام (خط ویژه)، امین حیایی (خانوم) [از همیشه بیشتر، در این جشنواره بازیگر مرد خوب داشتیم.]
بهترین بازیگر زن: ساره بیات (مجموعه آثار) و: مینا ساداتی (برف)، میترا حجار (خط ویژه)، پانتهآ پناهیها (خانوم)
بهترین فیلمبرداری: حسین جعفریان (چ)
بهترین موسیقی: سهراب پورناظری (آرایش غلیظ)
از میان فیلمهای مهم جشنواره، رستاخیز، شیار ۱۴۳ و میهمان داریم و ماهی و گربه را ندیدهام.
"متروپل" مسعود کیمیایی: کیفیت پایین فیلم به کنارِ؛ اگر خوب بود، مگر خود شما در بسته شدن سینما "متروپل" نقش نداشتید آقای کیمیایی؟
متروپل مسعود کیمیایی که متاسفانه فیلم خوبی نیست. به کاریکاتور فیلم های
قبلی اش می ماند که بعضی های شان را چه قدر دوست داریم. انگار پارودی و
هجویه آثار پیشین است. مدت ها بود منتظر بودم کیمیایی یک فیلم جمع و جور
بسازد که در حوزه قدرتاش است و به آن عناصر دوست داشتنی بپردازد
که در زندگی واقعی، سر ذوق اش می آورند. مثل همین موسیقی منتهی به سکانس
برخورد نهایی ماجرای نیمروز که شبیه اش را در صحنه ای مشابه در این فیلم
اجرا کرده. اما نمی دانم، دیر تصمیم اش را گرفته، آن قدر تلخ شده که دیگر
این چیزها واقعا دغدغهاش نیستند و فقط دارد شبیه شان را می سازد بی آن که
حال و هوای جنس اصل را داشته باشند، یا کامل، دل نداده... هر چه هست، حاصل
کار بد از آب درآمده. ضمن این که یک سوال: فیلم درباره ناراحتی کیمیایی از
تعطیل شدن یک سالن سینما به اسم متروپل است، که سابق بر این داشته برت
لنکستر و هدی لامار مثلا نشان می داده. ولی مگر مسعود کیمیایی، خودش جزو
کسانی نبوده که در این اتفاق سهم داشته؟ که در کنار خیلیهای دیگر تلاش
کرده اوضاع طوری پیش برود که به جای استیو مک کویین مثلا عکس علی نصیریان
سر در سالن های سینمای ایران بچسبد؟ آن سالها، در این زمینهها و ضدیت با
جریان پرفروش سینما و مقابله با سینمای استودیویی و خیلی ایدههای چپ دیگر،
همه در کنار هم و همعقیده بودید که.
عصبانی نیستم!
حتما ببینید. یکی از بهترین فیلمهای سال، از جایی رسید که انتظارش را نداشتم: "عصبانی نیستم!" رضا درمیشیان. با ریتم سریع تصاویر که بر عکس دکوپاژ فیلم قبلی سازندهاش، حساب شده هم هستند. پر از تنش و استرس. بازتابی از ذهن مغشوش راوی جذاباش: جوانی امروزی در تهران، که لحظه به لحظه مضمحل میشود. بسیار صمیمی و درست. با طنز تلخی که هضم این قصه فوقالعاده دردناک را تحمل پذیر و حتی دوست داشتنی میکند. طنزی که فیلم را نجات میدهد. "عصبانی نیستم!"، البته خیلی هم فیلم عصبانی است. اما عصبیتاش را در مسیر درست خرج میکند و در سراسر این قصه معمولی که پر از لحظات جذاب است، در کنار این جوان و مشکلات قابل لمس و واقعیاش میماند. باور پذیر. بی آن که بخواهد ادا درآورد یا کاسبی کند. همان چیزی که هست. قصه دانشجوی ستارهداری که با عشقاش میخواهد برود زیر یک سقف، اما پول پذیرایی از او در یک کافی شاپ را هم ندارد. موقعیتهای داستانی پرشمار فیلم در دل زندگی روزمره شخصیت اصلی قصه، نمونههای آشنای دیگری در تاریخ سینمای ایران دارند: از حضور در خانه مجردی، تا رو به رو شدن با پدر پولدوست معشوق و برخورد با صاحبکار بدجنس. اما کارگردان توانسته همه این موقعیتهای آشنا را، با لحن و جزییات و ظرایف دلپسند و روزآمد، دیدنی کند و رنگی از اجتماع امروز ما به آن بزند. گروه بازیگران مرد کمتر شناخته شده فیلم، درجه یکاند. حتی آنها که برای لحظاتی جلوی دوربین ظاهر میشوند، و هر وقت دوربین آرام میگیرد، میتواند به لحظات احساسی جذاب و باورپذیری در مسیر قصه، شکل دهد. درمیشیان موفق شده، به جز چند دقیقه پایانی سرهم بندیشدهاش (به دلیل مشکلاتی که شنیدهام-و خوشبختانه هنوز قابل جبران است)، کیفیت فیلماش را در دل لحظات گوناگون و موقعیتهای پرشمار، با لحنهای مختلف، حفظ کند و به نمونه تازهای از فیلم اجتماعی در روزگار ما، شکل دهد. کوبنده و موثر و بامزه و جذاب. نمونهای از سینما، برای همه اساتید و باتجربهها و جوانهایی که در فیلمهای اجتماعی این جشنواره، حتی از یک تغییر لحن ساده در مسیر قصه فیلم عاجزند، و جایاش را با شعار و بیانیه و کف و سوت همقطاران و سابقه گذشته و قدیم پر کردهاند. اما وقتی چنین نمونهای ظاهر شده است، حتی در میان آثار تازهکارها و شاگردان، آن وقت عیار همه چیز روشن میشود.
فیلمساز جوان ما اما، ادعا ندارد. قصهاش را هم پیچیده نمیکند. همان داستان پسر عاشق بیپول در دل شهر بیرحم را، در تهران ۱۳۹۲، در مسیری تازه، چنان روایت میکند، که برق از سرتان میپراند.
چ
از
لینکلن تا اوباما، از چمران تا ظریف / "چ" حاتمیکیا حالا، در نقطه مقابل
آژانس شیشهای / به شکلی شکبرانگیز، فراتر از یک محصول از سینمای ایران /
آن آژانس، آتش گرفت، اما پاوه، گلستان شد
پیش نوشت: این هم از یادداشتی که صحبتاش را کرده بودیم. اما یک نکته را
پس از نوشتن یادداشت، دارم به ابتدای آن اضافه میکنم. عجیب است که فیلمی
بتواند این قدر جدا از سطح کیفی سینمای ایران حرکت کند. انگار هوشی فراتر
از این سینما پشتاش است. تنه به تنه فیلمهای رایدلی اسکات و مثلا لینکلن
اسپیلبرگ. بحث فقط بر سر ویژگیهای فنی و مثلا صحنه حالا دیگر مشهور سقوط
هلیکوپتر نیست. اصلا این افق، و این نگاه به دو روز از زندگی یک شخصیت
تاریخی برای رسیدن به جزییاتی از زندگی سیاسی این روزهای ایران، غیرمنتظره
است. خیلی بهتر از بهترین فیلم ابراهیم حاتمیکیا تا به امروز. که البته
مسیر نقد در حوزهای را باز میکند، که تاکنون خبری از آن نبوده است. چمران
به هیچ وجه شبیه محصولی که انتظار داریم سینمای خودمان تولیدش کند، به نظر
نمیرسد. آدمهای باهوش و حرفهایتر از حد معمولای هم همراهاش
بودهاند. باید زمان بگذرد.
***
در این سینمای بیافق و دست به
عصا و محدود و منفی و مضمحل، چ ابراهیم حاتمیکیا یک اتفاق است. هیچ شباهتی
به باقی فیلمهایی که این روزها میبینیم ندارد. پیچیده و جذاب و قوی و با
دغدغه. مسیر تازه مردمی شده سینمای ابراهیم حاتمیکیا را ادامه میدهد و
به سطح بالاتری میبرد. این جا قصه داریم و قهرمان و نقطه عطف، و چالشهایی
که اثر نهایی را به اندازه کافی، مقوی میکند. انتخاب قهرمان در سطح
والایی اتفاق میافتد: چالش میان فرد و جمع، میان مردم و آرمان حزبی، میان
حفظ ملت یا منافع گروه، میان صلح و جنگ، و مثل هر درام خوب دیگری: میان عشق
و وظیفه.
و کم آدمی دیدهام که در سن و سال حاتمیکیا، در میان این
چالشهای هولناک، تغییر کند، دو سر طیف را بپیماید، و میان آرمان حزبی و
حفظ طبقه، به سمت نفع کلی مردم میهناش حرکت کند. درست نقطه مقابل حاج کاظم
آژانس شیشهای. که طرف مقابل چمران چ قرار داشت. حاج کاظم مثل هر در خود
فرو رفتهی دیگری، که آرماناش را بهانهای برای حفظ طبقهاش قرار میدهد،
مردم داخل آژانس را خط کشی و محدود کرد، تا به خیال خودش، آرمانهایی را
نجات دهد که برای حفظ آن باید، خواست و آزادی باقی مشتریهای آژانس را
پامال میکرد. حاتمیکیای آن سالها البته آن قدر صادق بود که در بخشهایی
از اثر، به این تقابلها میدان دهد، و گیرم به شکلی منفی و کاریکاتوری،
خواسته اسرای حاج کاظم را مطرح کند. اما در انتها آن چه قرار بود نتیجه
باشد، نجات رفیق خود حاج آقا بود. حکمی هم که آخر فیلم میآمد، برای نجات
رفیق هم طبقه و هم گروه و هم آرمان بود. و طبیعی بود که چنین دیدگاهی در
انتهای قصه، کل آژانس را به آتش بکشد.
اما در مورد چ ماجرا کاملا فرق
میکند. حالا قهرمان قصه به فکر مردمی است که در میان دو گروه مسلح داستان،
گیر کردهاند. او باید در کشاکش جنگ کردستان، مردمی را حفظ کند و زنده
نگه دارد (مردمی که نمایندهشان زن عاشقای به اسم هانا، با بازی خوب
مریلا زارعی است)، که در میان آرمانهای دو گروه دیگر دارند له میشوند. در
این میان فیلمنامه به خوبی، فشاری را که در این مهلکه بر دوش قهرمان است،
مطرح میکند و بسط میدهد. چمران قصه ،به پشت پا زدن به آرمانها متهم
میشود، به ترسو بودن و صلح طلبی، یا به عدم مذاکره و جنگ افروزی.
حاتمیکیا مثل همیشه وجوه مختلف ماجرا را جوری مطرح میکند که امکان دارد
به تلاش برای راضی کردن همه گروهها متهم شود، اما این بار جز در یک مورد،
که آن را هم به هر حال در مسیر قصه قرار میدهد، مطرح کردن همه ابعاد قضیه،
چه وقتی چمران به صلح فکر میکند و چه وقتی مذاکره را نمیپذیرد و سراغ
گزینه نبرد میرود، هدف یکی است: نجات ملت. نجات دادن، به این معنی که عشق
بورزند و زندگی کنند. این جا هم مثل آژانس شیشهای، یک حکم حکومتی در
انتهای داستان در کار است. فرقاش اما این جاست که این حکم بر خلاف آژانس،
نه برای نجات چمران و خانوادهاش، که برای حفظ میهن و ملت صادر میشود.
فضاسازی حاتمیکیا درجه یک است. او درباره موضوعی فیلم ساخته که میشناسد.
پس تفنگ و سنگر و زمین و قرارگاه، واقعی به نظر میرسند. با چند سکانس
درگیری مسلحانه، که به استانداردهای جهانی نزدیک است. و صحنه موثر سقوط
هلیکوپتر، که جدا از اجرای سطح بالایش، تاثیرش را از جایگاه درستاش در
ساختمان قصه میگیرد. این صحنه باید باشد، نه برای نمایش ضرب شست کارگردان،
که چون باید بفهمیم، این جنگ که دربارهاش حرف میزنیم، واقعا چی هست. ضمن
این که حاتمیکیا از تواناییهای اجرایی همکاراناش، از حسین جعفریان
فیلمبردار تا فردین خلعتبری آهنگساز و گروه جلوههای ویژه، به درستی بهره
برده است.
و بالاخره این که چه خوب شد که نقش چمران را فریبرز عربنیا
بازی کرد. بعد از مختار، او شاید تنها گزینهای است که در این سینمای
بیقهرمان، توانایی احضار چنین شخصیتی را دارد. و بابک حمیدیان و مهدی
سلطانی، نقش دو قطب دیگر ماجرا را تاثیرگذار اجرا کردهاند. هر چند که در
ادامه قصه، همه چیز طوری پیش میرود که این دو قطب برهمدیگر منطبق میشوند و
چمران باید میان آنها و قطب مقابل: مریلا زارعی و مردم پاوه، یک جبهه را
انتخاب کند. جبهه اعتدال برای زندگی مردم، میان دو گروه افراطی و
آرمانهایشان.
در این میانه، و در آغاز دوران تازه، ابراهیم حاتمیکیا و چمراناش، جای درست را برای ایستادن انتخاب کردهاند.
پنج شنبه ۹ بهمن ۱۳۹۲
خدایا به امید تو... / به "ما" کمک کن.
سه شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۲
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:8.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:107%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}
یک نوجوان علاقه مند به مطبوعات سینمایی بودم و پرتو مهتدی را –که ساعاتی پیش از میان ما رفت- به عنوان یک مترجم میشناختم و ترجمههایش را میخواندم. هر چند تا وقتی دبیر بخش خارجی هفته نامه سینما شد، چندان هوادار کار و نوشتههایش نبودم. تا که سالهای ابتدایی دهه ۱۳۸۰ رسید. وقتی بخش ایرانی مجله را رد میکردی تا به گفتگویی از چاک جونز برسی، و برگردان یادداشتهای دیوید تامپسون درباره ارسن ولز و مارلون براندو و کری گرانت. از همه مهمتر ترجمه گفتگوهای پیتر باگدانوویچ با فیلمسازان عصر طلایی هالیوود، از اتوپره مینجر تا دان سیگل. و نمونه حیرتانگیز هاوارد هاکس، که یکی از بهترین گفتگوهای کارگردانی است که به عمرم خواندهام. فکرش را بکنید چنین مجموعهای هر هفته منتشر میشد و مهتدی بعد از سالها این فرصت را به دست آورده بود که کاری برای دل خودش انجام دهد. که چنین نتیجهای داشت.
سر همین علاقه، چند باری با این آقای مهربان قرار گذاشتم. که داشت با شور و علاقه از دیگر مطالبی که میخواست منتشر کند، در این هفته نامه و در آن دوره زمانی، سخن میگفت. مهتدی، نه شاید در جای خودش، اما فرصتی به دست آورد تا آن چه را که میخواست با ما در میان گذارد. این فرصت در این سرزمین برای چند نفر فراهم شده؟ پرتو مهتدی اگر آن چند صفحه را در طول چند سال نمیداشت، آیا متوجه میشدیم که علاقهمند به ترجمه چه متونی، در چه مسیری است؟ یادم آمد به چاپ مطلبی در تحلیل فیلمسازی هال اشبی در دهه ۱۹۷۰. مطالبی که منتشر کرد و البته اغلب به دست مخاطباش نرسید.
از دست رفتن یک استعداد و یک نگاه، بیشتر غصه میخوریم تا به یاد آوردن نام عزیزی که میان ما نیست. بهشت احتمالا همان جایی است که دبیر و مترجمی مثل پرتو مهتدی را، همان جایی مینشاند که باید... در اولین فرصت آن گفتگو باگدانوویچ و هاکس را دوباره منتشر میکنیم به امید خدا.
دوشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۲
یک ژورنالیست ایرانی مقیم خارج از کشور، روی پیج فیس بوکاش، خاطرهای نقل کرده از...
شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۲
خب، همان طور که از لااقل دوسال پیش، میشد پیش بینی کرد، با این سخنرانی حسن روحانی در داووس، همان انتظاری برآورده شد که از زمینه چینی چند ساله و بالاخره انتخابات ۹۲ میشد داشت. کار تمام شد. عبور از چپ و همه نشانههای نظم قدیم. دوست داشته باشید، یا نه، وارد "دوران تازه" شدیم:
(از فرمت تازه "کافه سینما"، دست بر قضا، در همین روز سخنرانی رونمایی شد!)
این بخش از سخنرانی را بخوانید:
«حوادث و تحولات شش سال اخیر در اقتصاد جهانی، نشان داد که هیچ کس نمی تواند تنها زندگی کند. هیچ کشوری، نمی تواند بی اعتنا به دیگران، مسایل خود را حل کند. هیچ بنگاه اقتصادی، نمی تواند بدون ایفای مسؤولیت اجتماعی خود، به رشد پایدار دست یابد؛ و هیچ قدرتی، نمی تواند سلطه خود را دایمی بداند...»
«سیاست های اقتصادی باید عدالت اجتماعی و منافع همگان را در نظر بگیرد؛ همه باید سود ببرند؛ و تنها سیاست ها و نظام هایی، پایدار خواهند ماند که به مردم، آن هم همه مردم، سود و منفعت برسانند. قرآن، کتاب آسمانی مسلمانان به ما آموخته است، که تنها آنچه به مردم سود می رساند، در زمین ماندگار خواهد ماند...»
«در ساماندهیِ جدیدِ جامعه جهانی، باید مطمئن شویم که همه ملت ها، احساس فرصتِ برابر، برای توسعه اقتصادی و اجتماعی می کنند، و مسابقه را مسابقه منصفانه شایستگی ها می بینند؛ و اگر برخی بازیگران، بی جهت از حضور در رقابت محروم شوند، در نهایت، همگان از استفاده حداکثری از توانایی ها محروم مانده اند. زیرا لازمه جامعه جهانیِ ایمن و توسعه یافته، برخورداری همگان از آزادی اقتصادی، و حقِ تعیین سرنوشت سیاسی است...»
دوشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۲
خب، روزنوشت تازه را با یک یادداشت درباره گرگ وال استریت آغاز میکنیم. یک مقدمه است و دربارهاش امیدوارم مفصل بنویسم. یک مقدمه که برای نوشتناش کلی این در و آن در زدهام. نوشتن درباره این فیلم، یکی از سختترین موارد در طول دوران گفتگوی ما با هم بوده است.
«تیترهای کافه سینما را در این روزها دنبال کنید. صفحه یک همین امروز. در دوران تازهای که داریم قدم به آن میگذاریم، مثل نقطههای معماهای کودکی است. همه آن عناصر مجزا که دارد به هم وصل میشود و جایگاه خودش را پیدا میکند. شکل نهایی سالهای سال، گذشته و آینده، دارد از توی تاریکی بیرون میآید.

با این وجود، فکرش را بکنید این هفته چه تجربه سینمایی را پشت سر گذاشتیم که با وجود چنین اتفاقها و سوژههایی، باز دلام میخواهد به این بپردازم، تا آن. محصولی از همین دوران. تماشای گرگ وال استریت مارتین اسکورسیزی. شخصا و تا به امروز، چنین تجربهای در مواجهه با یک اثر سینمایی نداشتهام. و دوستانی که برای اولین بار فیلم را با هم دیدیم، همین طور... حیرتانگیز.
این دو سه روزه، همهاش ذهنام درگیرش است. که از کدام وجه وارد دنیای فیلم بشوم. که چطور این تجربه را، فارغ از ارزشگذاری، با شما در میان بگذارم. این فیلمی است که تا یک ربع، نیم ساعت آخرش که پای پلیس به میان میآید و از این قبیل ماجراها، جذابیت و انرژی خالص است. و این جذابیت اتفاقا بر عکس آن چه در جنجالهای پس از اکران فیلم در آمریکا به وجود آمده، حاصل جنسیت و تماشای مصرف مواد و عبور از خطوط قرمز همیشگی نیست. یک جور انرژی کلی است که منشاء آن، حرکت یک مرد برای عبور از چارچوبهایی است که در یک جامعه مدنی، به دلیل حضور در کنار دیگر مردم اجتماع؛ هر شهروند اجتماع مدرن، مجبور به رعایت آن است.
حالا بیایید از یک سمت دیگر شروع کنیم. وقتی فیلمهای یک استاد سینما را بررسی میکنید، همیشه این طور است: به این ور و آن ور سرک میکشید، به زندگی شخصی و دوران اجتماعی و تک تک فیلمها و گفتگوها. و معمولا یک لحظه خاص حقیقت، وجود دارد. یک جمله و یک نما، که همان طور که در مورد اتفاقهای این روزها در ابتدای مطلب گفتم، یک نور موضعی شدید، روی کل پازل میاندازد. لحظهای که دنیای فیلمساز را میتوانید ببینید. با همه پیچیدگیها و زیر و بمها. در این میان عنصر مرکزی، خودش را نشان میدهد. متوجه میشوید که باقی اجزای این ساختمان بزرگ، از چی سرچشمه میگیرند و به مسیرهای مختلف میرسند. درباره مارتین اسکورسیزی، این نور وقتی برایم روشن شد، دنیایش را وقتی دیدم که در یکی از مصاحبههایش از دوران ساخت فیلم گاو خشمگین گفت. وقتی افراط در مصرف مواد، باعث شد که به بیمارستان ببرندش. بعد که پرسیدند چرا این بلا را سر خودش آورده، اسکورسیزی گفت: «میخواستم ببینم تا کجا میتوانم پیش بروم...»
برای مارتین اسکورسیزی همه چیز از همین جا آغاز میشود. از انرژی افراط. ایدههای چپ، و فلسفه خودآزاری و آموزههای مذهب کاتولیسیسم، همه بهانه است. او در طول دوران فیلمسازیاش، دنیای فیلمنامه نویساناش از پل شرایدر تا استیون زیلیان را میگیرد، تا دست آخر به داستان مردی برسد که به بهانه قدرت، به بهانه ساختن یک شهر، قهرمان شدن، یافتن هویتاش، پول و گنگستریسم؛ میخواهد رفتن تا انتهای مرزهایی را که بدن و ذهن یک فرد، میتواند پیش برود، تجربه کند.
و نکته این است که در گرگ والاستریت در نمایش این افراط، این تلاش برای رسیدن به حداکثر انرژی، زمینه تازهای پیدا کرده. داستان زندگی جوردن بلفورت در وال استریت، و زندگی سرمایهداری، زمین بارور تازهای در اختیار اسکورسیزی قرار داده، تا یک بار دیگر همراه با شخصیت اصلی داستاناش، افراط را تجربه کند، و پیش برود. و ظاهرا زمین تازه، از همه قبلیها برای رسیدن به این هدف، حاصلخیزتر بوده. میشود به فیلم انتقادهای اخلاقی سطح پایین داشت، یا برداشتهای ضد سرمایهداری معمولی کرد. که چطور اگر افراط کنی، سر و کله پلیس پیدا میشود و میآید میگیردت. اما نکته اصلی این جاست: خب، اگر پلیس نیامد چه؟ در دو ساعت و نیم اول فیلم، انرژی اثر چنان بالاست که خلا معنای زندگی جوردن بلفورت از میان میرود. انرژی که شخصیت اصلی، در سخنرانیاش برای قبیلهاش در میانه فیلم، به همکاراناش تزریق میکند، واقعی است. دیکاپریو در نقش آفرینی حیرتانگیزش جای بلفورت، (اسکار میگیرد) تماشاگر را در چنان تجربهای از ماجرا و کمدی و احساس و افراط شریک میکند که به نظرم در هفتاد و دو سالگی، بالاخره آقای فیلمساز را به آرزویش میرساند: این که با ساختن یک فیلم، خود تماشاگر فیلم را به تجربهای برساند که همیشه از شخصیتهای اصلی داستاناش انتظار داشت. تماشای گرگ وال استریت، خودش یک افراط است. افراط کارگردانی که برایش سینما، جای هر چه مواد و معنا بوده را گرفته. این لذت فیلمسازی و فیلمبینی است که همه خلاها را پر میکند. که تجربهای را، مثل آن چه آن شب در جمع ده دوازده نفره دوستان همدل، وقت تماشای گرگ والاستریت، از سر گذراندیم، میسازد.
برگردیم به ابتدای بحث. به دوران تازه و زمانه روشن شدن چیزها. به دوران رسانههای مجازی عصر اطلاعات و مصاحبههای تکان دهنده و ساخته شدن و تماشای این گونه آثار. زمانه فراهم شدن امکان چنین تجربههایی. که همهاش حاصل یک جور نزدیک شدن دیوانه وار به حقیقت است.
این یادداشت را یک دستگرمی بگیرید برای نوشتن درباره این فیلم. در دوران روشن شدن حقیقتها، و تغییر نقطه نظرها، و فرا رفتن مرزهای انسانی، از هر آن چه تا به حال بوده، باید یک نقد افراطی برای یک فیلم افراطی نوشت. این که خواندید... که چیزی نبود.»
امیر قادری
خب، صفحه اول کافه سینما، روز به روز نزدیکتر میشود به آن چه انتظارش را از این گروه میکشیم.
ادامه: پنج شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۲نوشتن درباره گرگ والاستریت بسیار کار سختی است. نه از بس که خوب است و اینها. که از بعضی حهات، از بس که خوب است. ولی آدم را با چالشهای اخلاقی مواجه میکند عجیب و غریب. قبل از ما، خود فیلمساز را. دربارهاش فردا مینویسم. و از ان مهمتر، از شبای که با بچههای کافه دور هم فیلم را دیدیم. یک تجربه. آن وقت مشکل دوم، چطور میشود از چنین تجربهای نوشت؟
***
و در همین لحظه: کسری ولایی، دبیر بخش گیم کافه و از رفقای قدیمی و همیشگی کافه فرشتهها، روی آنتن شبکه آموزش، زنده، درباره آیرون من و بتمن و دنیای تازه. ببییند. درود بر بچههای کافه.
وحید و مصطفی و... یک قرار میان بچه های کافه پیشنهاد داده اند و برای شکل دادن به آن در روزهای اخیر تلاش کرده اند، که قرار است ساعت دو و نیم ظهر چهارشنبه 24 مهر، هفته آینده باشد. ولنجک، بام تهران. از رفقای جدی که این سال ها این کافه را در شکل های مختلف اش شکل داده اند و برایش نوشته اند و می نویسند. یا این که به شکل خاموش دنبال اش کرده اند و به ارتباط هایش شکل داده اند؛ حالا در این مدت وارد سطح حرفه ای شده اند یا نه. میان آن ها که تهران اند و فرصت اش را دارند و بچه ها را می شناسند. مصطفی امشب خواست که این جا هم اعلام اش کنم. به امید دیدار.
دوشنبه 15 مهر 1392
مدام نوشتن خاطرات را عقب می اندازم. اما این یادداشت این هفته است. امروز و فردا سنت این چند ماهه را ادامه می دهیم به امید خدا. و این که گفتگوی الکس فرگوسن ای را که دوستان در کامنت ها منتشر کرده اند، بخوانید:

کافه سینما-امیر قادری: «تلاش ام را می کنم تا مردم ام بتوانند به راحتی به همه اطلاعات جهانی دسترسی داشته باشند. همان طور که حق آن هاست.» این جمله ای است که در صفحه توییتر منسوب به حسن روحانی، در پاسخ به توییت جک دارسی، موسس این وب سایت نوشته شد. (و تا به امروز هم تکذیب نشده). جمله غیرمنتظره ای است، و از آن رو شگفت زده ام کرده که تعدادی از کلید واژه های نخبگان جهان نو، در آن دیده می شود. با تعارف های معمول دنیای دیپلماتیک فرق دارد. از جمله مثلا این که تمدن شما قابل احترام است یا مردم ما شما را دوست دارند و مشکل ما با ملت ها نیست، و از این قبیل حرف های کلی و تاویل بردار. اگر قرار باشد ملتی به همه اطلاعات جهانی دسترسی داشته باشند، آن گاه باید در زمینه های فرهنگی و سیاسی و اقتصادی و همه چیز نو شود. یعنی باید برای یک تغییر مسیر آماده باشد.
یادم نیست که سرگی برین بود یا لری پیج، کدام یکی از بنیان گذارهای گوگل، که جمله ای با این مضمون گفته بود که دنیای آینده، ما را نخواهد بخشید اگر بداند که در یک لحظه به کل اطلاعات جهان دسترسی نداشتیم. ورود به عصر اطلاعات، آن گونه که در توییتر روحانی آمده، تنها یک ایده فرهنگی و اجتماعی نیست. ایران را وارد شبکه ای می کند که حضور در مدار آن ، ما را ملزم به پذیرش قواعدش می کند. یا باید کلیه قواعدش را پذیرفت و یا اصلا وارد آن نشد. دنیایی که در آن، همان قدر علم و دانش مثلا، تبدیل به امری عمومی می شود که سیاست. دنیایی که در آن با نسل جهش یافته ای از انسان رو به رو هستیم که مرزهای وجودی اش، مدام درحال گسترش است. دنیایی که ایده ها، وقتی اهمیت دارند که بشود آن ها را فروخت. جهان ارزش و اهمیت هوش و ذهن. دنیای قدرت گرفتن طبقات مختلف مردم. چون تنها در این صورت است که تبدیل به مشتری های بهتری می شوند. به همین خاطر هیچ صاحب زور و سرمایه ای نمی تواند جلوی این پشرفت را بگیرد. این فرق دارد با شیوه های قدیمی در دست داشتن زمام امور، که یا در قالب دیکتاتوری جلوه گر می شد یا کیش طبقه و شخصیت. (که دموکراسی های اغلب کهنه هم بیش و کم در همین چارچوب تعریف می شدند) در دنیای تازه، اگر می خواهید قدرت داشته باشید یا پول درآورید، باز باید از طریق قدرت بخشیدن به انسان ها و فراتر بردن مرزهای علم و هوش شان، صاحب شان شوید. تنها از طریق قدرت بخشیدن واقعی به مردم است که امکان پیشرفت در این جهان را پیدا می کنید. این مسیر بی بازگشت ای است که در صورت وارد شدن به آن، همه چیز تغییر خواهد کرد. امور را شخصی و فردی خواهد کرد. ربطی به حسن یا سوء نیت پدیدآورندگان اش هم ندارد. درست به همین دلیل است که این جمله مهم به نظر می رسد، و با شعارهای دیپلماتیک معمول هم متفاوت است. حالا هر چه قدر در سرزمین تان متفکرهایی از نوع قدیمی داشته باشید که برای تان از خطر کالا شدن انسان و الیناسیون و بد بودن تجارت و ارزش همه آن چیزهایی که در هنر و انسانیت، نمی شود نشان شان داد، اما تنها نزد آن هاست، دم بزنند.
***
نخستین روایت سینمایی از زندگی استیو جابز مدتی است به نمایش درآمده. فیلم خوبی نیست. منتظر نسخه خلق شده توسط یک باهوش این روزگار (آرون سورکین)، درباره یک باهوش دیگر (استیو جابز) هستیم. اما نکته اش این است که سادگی ساختارش، نکته های زندگی جابز را به عنوان یکی از فرزندان و پدیدآورندگان این دوران، که درباره ویژگی هایش اندکی حرف زدیم، در مقایسه با شاهکار پیچیده ای مثل شبکه اجتماعی سورکین/فینچر، روشن تر در اختیار مخاطب قرار می دهد. داستان مردی که پر ایده ای که به ساختن امپراطوری خودش فکر می کرد، در این راه تنها هوش و ذهن خلاق اش را در اختیار داشت. می دانست که برای رسیدن به این هدف، باید توانایی های هنری و علمی اش را با شم تجاری اش ترکیب کند. یعنی تنها از طریق فروش این ایده ها به مردم اش است که امکان موفقیت وجود دارد. و برای این کار باید در مسیر هر چه فردی شدن و شخصی شدن ابزاری که در اختیار داشت، یعنی تکنولوژی، بکوشد. این حرفi (من) که در ابتدای محصولات اپل است را جدی بگیرید: موسیقی من، کامپیوتر من، تصاویر من، پیج من، و... در فرهنگی که در آن همیشه گسترش مرزهای انسان به عنوان یک فرد، به منیت تعبیر، و دور انداخته شده، می دانید یعنی چی؟
***
آن پاسخ روحانی در توییتر، کشورمان را در آغاز چنین مسیری قرار می دهد. انسان که دست اش به میوه اطلاعات و آگاهی برسد، و گسترش وجود خودش، هیچ چیز دیگری سیرابش نخواهد کرد. نام کسانی اما در تاریخ به نیکی خواهد ماند، که این مسیر را برایش کوتاه تر می کنند.
چهارشنبه 10 مهر 1392
1- با وجود همه آن چه در این یکی دو ساله نوشته ام، درباره پیش بینی دوران تازه و این ها، باز وقتی چهار صبح داشتم این تیتر "کافه سینما" را آن لاین می کردم، شگفت زده بودم. جمله رییس جمهور، شبیه یکی از جملات سرگی برین و لری پیج، بنیانگذارهای گوگل است. تیتر:
گفتگوی شگفت انگیز میان حسن روحانی با بنیان گذار توییتر: «همه تلاش ام را می کنم تا مردم ام بتوانند به راحتی به همه اطلاعات جهانی دسترسی داشته باشند. همان طور که حق آن هاست» / "کافه سینما" برای نخستین بار در فضای رسمی منتشر می کند...
سعید اول دید.
2- Muhammad Ali

دوشنبه 9 مهر 1392
برای نوشتن خاطرات برخواهم گشت رفقا. فعلا امیدوارم یادداشت این هفته را بخوانید. کلی نوشتم تا به این یکی برسم.
به دوران تازه پا گذاشته ایم. نشانه و معیارش؟ این که چه قدر از سال های 1360 فاصله گرفته ایم
امیر قادری: خب، دقیقا ساعت 22 و 45 دقیقه جمعه شب 5 مهر ماه، وقتی خبر رسید حسن روحانی و باراک اوباما برای نخستین بار با یکدیگر تماس گرفته اند، و همزمان شبکه اول سیما داشت کرگدن وار یک راز بقای قدیمی را نشان می داد و در گوشه ای از شهر تهران، رییس جمهور اسبق و چند شاعر و روشنفکر از نسل قدیم، در مراسم افتتاح فیلمبرداری شهر موش ها حضور یافته بودند یا داشتند درباره دلایل جذابیت "شهر موش ها" تحلیل ارایه می کردند!، ...بالاخره دوران تازه شروع شد. همان دورانی که پیش از این و در قسمت های قبلی این ستون، بارها با هم درباره اش صحبت کرده بودیم. آغاز روزگاری که همه چیز سر جای نخست و واقعی اش برمی گردد. و چهره ها همان طور که هستند ظاهر می شوند، بی گریم و بی امداد.
و این نمایش عروسکی "مدرسه موش ها" که نشانه ها و نماینده های آن دوران، در مراسم افتتاحیه اش فیزیکی و تصویری حضور یافته بودند، محصولی بود از دهه 1360. و اما معیار این دوران تازه که در ابتدای آن قرار گرفته ایم، چه می تواند باشد؟ این که چه قدر بتواند (بتوانیم) از دهه ی 1360 فاصله بگیرد (فاصله بگیریم): دهه ی فیلم های ژاپنی سیاه و سفید کمپانی توهو در بعد از ظهر های جمعه. دهه ی شکل گرفتن سانسوری که به نفع هر دو طرف تمام می شد: سانسور کننده ای که کارش را می کرد و سانسور شونده ای که نان اعتراض به سانسور شدن اش را می خورد. اما هر دو در یک فضای ایزوله و محدود بی رقابت، زندگی شان را می کردند و نفع شان را در غیاب مصرف کننده واقعی می بردند. دهه های که تبلیغات بد بود، که تفریح و سرگرمی و زندگی، زشت بود. سال هایی که گروهی در فضای محدودش می توانستند گریم کنند، سال هایی که پوشیدن جین، جرم بود. دهه ای که حمایت از محصول داخلی و تولید فرهنگی داخلی، فرصتی بود برای حذف محصولاتی که مردم واقعا مصرف می کردند (و سال ها بعد دوباره رفتند سراغ اش، فقط این بار نوع مبتذل ترش)، سال هایی که استفاده از لفظ قهرمان، بی سوادی قلمداد می شد، که فیلمی و قصه ای خوب بود که ستاره نداشته باشد، که کسی قهرمان اش نباشد. سال هایی که ارزش های آسمانی و استقلال و آموزش و روشنفکری، کلید واژه هایی شدند برای شکل دادن به حاکمیت گروه های خاص، در برابر مردم. دورانی که ورود به حلقه ها غیرممکن بود. سال هایی که جنس قاچاق، جای مارک را گرفت. روزگاری که مصرف کننده، ارزش اش بیشتر از تولید کننده بود. سال هایی که دوخته شدن چشم صنعت گر و متفکر به پول دولت، ارزش شد. سال هایی که دوری اعتبار داشت و نزدیکی و وصال، نه. دورانی که فقر و بدبختی امتیاز شد. روزگاری که به بهانه آموزش و ارزش، سرگرمی امری مذموم بود و به بهانه مرگ؛ زندگی. سال هایی که تلاش برای مساوات میان مردم، روشی بود برای خلق طبقه های برتر. دورانی که اسم ها مهم تر از آثار بودند. لقب های مجازی، مهم تر از تاثیرات واقعی. دهه ای که قرار بود همه چیز آن قدر مقدس شود که دیگر فرصتی برای هر لحظه متولد شدن باقی نماند. روزگاری که ارزش آثار، پیش از خلق مشخص می شد. دورانی که رقابت، زشت بود و خواست و سلیقه ی مشتری، مبتذل. دوران ترجیح روستا به شهر. دورانی که ستاره سینما و تلویزیون باید می شد علی نصیریان. روزگار فیلم های روسی و سریال ها و مستندهای بی بی سی. دهه ی اجرای بازی پیچیده ی موافق و مخالف الکی. روزگار نوستالژی و یاد گذشته، نه زمان حال. دوران سرکوب زیبایی به بهانه ی اخلاق. سال های یونیفورم و دانش آموزهای هم شکل و ناظم های مقتدر. دوران مدیریت فرهنگی و هنری ای که به بهانه ی اخلاق و آموزش و سانسور و ارزش و آسمان، حتی در اندازه ی خط تیتراژ فیلم ها هم دخالت می کرد، و در اندازه ی صورت آدم ها روی پوستر. که طبعا همیشه دستور این بود که آن فونت ها و این چهره ها کوچک تر شوند. دوران پندهای اخلاقی گزارش گرهای تلویزیون و نویسنده های کیهان ورزشی، روزگاری که برای نمایش یک صحنه از “رقابت” های اتوموبیل رانی، مجری از "مردم عزیز" عذر می خواست. دورانی که اسم تفکر صلب و محدود و متعصب را گذاشتند روشنفکری. و به سرسپردگی می گفتند: ایمان. روزگاری که قبیله، جای ملت را گرفت. روزگار ترجیح قد کوتاه به اندام تنومند. دوران ترجیح رنگ خاکستری به سیاه و سفید. دهه ی حواله دادن چیزها از زمین به آسمان. دورانی که برای یافتن سانتیمتری رنگ و هیجان و رقابت و سرگرمی، باید کیلومترها راه می رفتیم. روزگار ممنوعیت هر چیزی که نشان از فردیت داشت: چه عشق بود و چه مد.
***
برگردیم به اول بحث. همه سوال این است. ملاک و معیار واقعی بودن ورود به "دوران تازه" این است: چه قدر از آن سال ها فاصله گرفته ایم؟ که آیا باز مدرسه موش های 1360 را می خواهیم یا نه؟ یا که نه. قرار است رشد کنیم.
شنبه ۷ مهر ۱۳۹۲
چهارشنبه ۷ مهر ۱۳۹۲
کلید سخنرانی امشب روحانی: چو دیدید سرما "بهار" آورید.
سه شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۲
خاطرات روزانه را که دارید میخوانید، که تازهترین پستاش برای دیروز بود. این ایده کاوه درباره نوشتن در بخش کامنتها درباره فیلمها و آرشیوهایمان را دوست داشتم و خودم هم مینویسم. اما حالا نوبت یادداشت این هفتهام است، که البته از همیشه بیشتر مربوط به خود فیلمها و سینماست، درباره سه فیلمی که...
کافه سینما-امیر قادری: همیشه سعی کردهام در این ستون، هر هفته راجع به یک موضوع با هم حرف بزنیم، نه دربارهی اتفاقهای روزمرهی اجتماع، یا فیلمهایی که دیدهام یا کتابهایی که خواندهام و موسیقیهایی که شنیدهام، بلکه بحثهایی عام شمولتر، و نه پرداختن به مصادیق. از هفته آینده هم احتمالا به همین روال پیش خواهیم رفت. اما امروز میخواهم دربارهی سه فیلمی صحبت کنم که این شبها تماشا کردیم و بیش از آن چه تصورش را میکردم، یکه و خاصاند. هیچ چیز به اندازه مواجهه با یک نقطه نظر تازه، یک سلیقه جدید و یک راه پیموده نشده، انسان را در زندگی سرحال نمیآورد. این تنها چیزی است که ارزش تجربه کردن را دارد: تجربه خلاقیت. باقیاش کشک است.
***

اولی مربوط میشود به ساحر ویلیام فریدکین. یک شکست تجاری بزرگ اواخر دهه ۱۹۷۰. در کنار “دروازه بهشت” مایکل چیمینو و “اینک آخرالزمان” فرانسیس فورد کوپولا (که البته فروش بهتری داشت) مثلا. وقتی فردیت و خلاقیت افسارگسیخته آن سالها، به یک افراط دیوانهوار تبدیل شد. و محصولاتی خلق شدند که دیگر نظیرشان یافت نشد. و با زیادهرویهای هنرمندانهشان، از نشانهها و دلایل پایان آن دوران هم بودند. فریدکین در ساحر، چهار آدم، با سرنوشتی متاثر از چهار جور دیوانگی اجتماعی از چهار گوشه جهان را به آخرالزمانی در جنگلهای حاره آمریکای جنوبی میبرد. جایی که باید با کامیونهای پر از مواد منفجره، از مسیری دهشتناک عبور کنند. استعارهای برای یک جهان آماده انفجار پر از آشوب، و آدمهایی که وقتی با کامیونهای قراضه بزرگشان در پلهای معلق روی رودخانههای کثیف و میان برگهای بزرگ تاب میخورند (به لحاظ بصری، یکی از عجیبترین مجموعه تصاویری که تا به حال با آن مواجه شدهاید. نویسنده فیلمنامه والون گرین است، که یک سکانس پل خوب برای این گروه خشن آقای پکینپا هم نوشته بود و وقتی میخواست کنارش بگذارد، پکین پا نگذاشت، و به قول خود گرین، تبدیل شد به یکی از بهترین سکانسهای فیلم، و این جا درس گرفته از این تجربه)، داشتم میگفتم که این مردها و کامیونها، روی این پلها، انگار از روی مرز باریک خیر و شر، یا از آن واقعیتر، زندگی و مرگ، عبور میکنند. یک فیلم پر از انفجار دکلهای نفت، شاخههای مهیب درختان در هم پیچیده، گل و لای، مردان کل و کثیف و پیچ و مهره و یاتاقان و میل گاردان کامیونهایی که جلو پنجرهی غولآسای شان، شبیه دندانهای دیو است. در تاریخ هنر، دورههای اندک و زودگذری وجود داشته که به هنرمندها برای دیوانهگیهایشان، پول میدادهاند. حالا به هر بدبختی و دعوا. این اتفاق سال ۱۹۷۷ برای ویلیام فریدکین ما افتاده بوده. همهاش با موسیقی تنجرین دریم.

فیلم عجیب بعدی اما این روزها روی پرده سالنهای سینمای تهران است. یکی دیگر از فیلمهای خانوادگی علیرضا داودنژاد، که بازیگراناش، اهالی خانوادهاش هستند. و البته بهترین این فیلمها؛ از زمان مصاپب شیرین به این طرف. که اولین تجربههایش بود، و حالا به ثمر رسیده. بعید است فیلمی با این مختصات، بعد از این تکرار شود. حاصل میل فیلمساز که صحنه اول، اعلامش میکند: «همیشه دوست داشتهام قصههایی تعریف کنم که شخصیتها و بازیگراناش، اعضای خانوادهام باشند.» واقعگرایی دیوانهوار فیلمساز روی پرده سینما، با طنز و حضور بازیگر بزرگی چون محمدرضا داودنژاد، برادر کارگردان (یکی از نامزدهای کسب عنوان بهترین بازیگر تاریخ سینمای ایران)، از ورطه معمولی شدن میرهد، و حسی از واقعنمایی کمیاب به آن میبخشد که حاصل ذوق و سلیقه و نگاه یکهای است که دربارهاش صحبت کردیم. دیالوگها و ریتم و نمک و بازیها، دلنشین است. بعد از مدتها وقت تماشای یک فیلم ایرانی به ساعت نگاه نکردم. «یکی از آن فیلمها»، نیست. خود خودش است. هر چند داودنژاد با همان نظرگاه همیشگی و قدیمی خودش و متفکران هم دوره و هم طبقهاش، به مسیله پولدار و فقیر، و سرمابه، و عشق بهتر است یا ثروت، و بازگویی همان تعریف معمول از عشق در فرهنگ ما، میپردازد، که از ضرب و زور فیلم میکاهد و اجازه نمیدهد در دنیای تازه، موثر از آب دربیاید. اما نکتهاش این است، که به آن چه میگوید باور دارد. و سر آخر، دنیایی را میبیند که همه میخواهیماش. و بالاخره این که: ایمان و عقیدهاش را به “تغییر” از دست نداده، و به سمت شکست نرفته، خیلی هم خوب است. صحنهای که کارگردان وسط قاب با سیگار روی صندلی نشسته و دارد برای خانوادهاش به عنوان بازیگرهای فیلم، نطق میکند، همان لحظهی رویایی ذهناش است که به خاطرش فیلم را ساخته است.

فیلم سوم فیلم نفرین شدهای است. همه ازش بد میگویند. در جشنواره کن، کسی “تنها خداست که میبخشد” را تحویل نگرفت. اغلب نقدها منفی بود و بازتابهایش در کشور خودمان همین طور. جوری که هر چه قدر فیلم قبلی کارگرداناش، نیکلاس ویندینگ رفن، یعنی “درایو” را دوست داشتم، باز نمیخواستم فیلم تازهاش را ببینم. توصیفها از فیلم، چیزی در مایههای زباله بود... اما میخکوب ام کرد. تایلند پر از کلوبهای شبانه و باشگاههای UFC و نورهای رقصان بنفش و قرمز و زرد. و زیباییشناسی خاصی که باز منحصر به ذهن سازندهاش است. با حرکت افقی دوربین و تراک اینهایی که دوربین به عمق سراسر خشن، اما منظم و تر و تمیز قابهای پر از خون و دستهای قطع شده فیلم، نزدیک میشود. ویندینگ رفن با این تدابیر، مبارزه خیر و شر را وارد میدان تازهای میکند و تعبیری چنان مومنانه و خشن، از خیر، در همان شکل مطلق سنتیاش ارایه میدهد که سطح فیلم را چند مرتبه بالاتر میبرد. خشونت آیینی فیلم، چنان است که نمونهاش را در تاریخ سینما ندیدهاید و سیر روایت داستان، همان چیزی نیست که انتظارش را دارید. اما اگر کلیدش را پیدا کنید، آن وقت جذابیت مغناطیسی فیلم، ذهنتان را تسخیر خواهد کرد.
***
بیشتر ستونهای هفتههای قبل را درباره شخصیت و فردیت صحبت کردیم، و “بازار آزاد”ی که برخلاف آن چه میپندارند، خالق و محمل و محافظ فردیت آدمهاست. هدف نهایی این است و قرار گرفتن در میدان فروش بیشتر، یک روش است. حالا هر چه قدر هم که گاهی حضور در این بازار، برای ذهنهای غریب و مفرد و خاص و یکه، سخت باشد. این بار درباره سه نمونه و محصول خاص حرف زدم –با کیفیات هنری متفاوت- که شاید در این بازار بزرگ نفروشند، هر چند به اندازه کافی درک نشوند، اما هدف همهی ما از به وجود آوردن چنین شرایطی، شکل دادن به چنین فرصتهایی، برای چنین ذهنهایی است. در آغاز غریب و تک افتاده به نظر میرسند، اما در آینده به هر چه پرانرژیتر شدن چرخهای کمک میکنند که حاصلاش، خلق آدمهای خاصای با ذهنیتهایی همین قدر خارق عادت است.
یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۲
خاطرات روزانه: فیلم دیدن، آناتول لیتواک، مهمانی و جشن، ۷۰ فیلم مهم ۲۰۱۲، آرشیو کردن و پک، پیتر بیسکایند و...
روزنوشت تازه را گذاشته بودم که بعد تماشای یک فیلم درجه یک بنویسم. بعضی فیلمها را آدم چون احتمال بالا میدهد که خوشاش بیاید، صبر میکند و زود خرجشان نمیکند و نمیبیندشان. راستی این هفته یکی دیگر از آثاری که منتظر دیدنشان هستم، اکران میشود: راش اثر ران هاوارد. داستان زندگی نیکی لایودا که یک زمانی ورزشکار محبوبام بود. دیدی از جیمی براداک و مرد سیندرلایی هم بهتر شد.
این یکی دو هفتهای که نشد خاطراتم را بنویسم، بیشتر به مهمانی و جشن گذشت. و البته جور کردن فرصتی برای غذا پختن و فیلم دیدن. کافهها طوری شدهاند که حالا هر انتخاب و هر تیتر و هر کامنتی، میتواند باعث بروز مسیله و واکنشای شود. در چنین شرایطی باید دنبال فرصتی گشت برای تمدد اعصاب. خوشحالم که دیدن رفقا بهانه نمیخواهد و به هر حال دست میدهد. برای باقی چیزها باید دنبال فرصت گشت. که مثلا دیشب همدیگر را سر اکران خصوصی کلاس هنرپیشگی دیدیم که اثر جالب توجهی بود و دربارهی این فیلم عجیب و دو اثر عجیبتر، از جمله فیلمی که همین حالا تماشایش را بعد سالها وعده دادن به خودم، تمام کردم، در ستون این هفته مینویسم. همان طور که به وعدهام عمل کردم و برای هفتاد فیلم مهم ۲۰۱۲ هم نوشتم در دنیای تصویر این شماره. مجموعه مفصلی شده، و حاصل یک سال فیلم دیدن و به مغز فشار آوردن. که حالا دربارهاش بیشتر خواهیم نوشت.
این وسط اما چیزی که بیش از اینها دغدغه ذهنیام بود، مرتب کردن دی وی دیها بود. کاری که نصفه نیمه میماند، مغزت را مشغول میکند و اجازه نمیدهد که ازش کامل استفاده کنی. از یکی دو سال پیش، به کمک برادرها و رفقا، نشستهام و به این نتیجه رسیدهام که تنها راه قابل استفاده کردن این همه نسخه فیلم، جور کردن پکهایی است که اغلب به اسم کارگردانها بسته شدهاند و تک و توک، ژانر و بازیگر. از پک هاوارد هاکس تا مثلا نیکلاس روگ و فرانکلین شفنر. که با خرید نسخههای تازه، به روز میشوند. مشکل اما حالا کجاست؟ این که کلی فیلم باقی مانده که راهی برای قرار دادنشان در بستههای قبلی نبوده، و حالا همه را بیرون ریختهایم برای ایجاد بستههای تازه.
این وسط اردوان هم این کتاب ایزی رایدر، ریجینگ بول پیتر بیسکایند را گرفته دستاش و مدام دارد بخشهای جالباش را اس ام اس میکند، از جمله این که فریدکین وقت ساختن ساحر، چطور قدر داشتن نمای درشت استیو مککویین را دانسته است. این وسط کیوان هنرمند هم تازهترین قطعهی موسیقی را که ساخته برایم پخش کرد که به نظرم بهترین کارش است، که میتواند در سطح وسیعی، نه فقط در داخل مرزهای ایران پخش شود. و جایی نوشتم که به نظرم در بخشی از تاریخ کشورمان ایستادهایم که استعدادهای باهوش و مستقل، فرصت اثبات حضور خودشان را، در چارچوبی فارغ از چارچوبهای حمایت کنندهی قدیمی به دست آوردهاند. بعد این که در این فواصل دارم به خواندن زندگینامه جرج بوش: لحظات تصمیم، ادامه میدهم، و فیلمهای قدیمی هم که وقت کار کردن، دارند برای خودشان پخش میشوند. که این وسط سه چهار تا آناتول لیتواک دیدم، از آیا برامس را دوست دارید، تا پنج مایل به نیمه شب و گودال مار. که تماشای اولی با اسم اصلی دوباره خداحافظ، چسبید. با اینگرید برگمن و آنتونی پرکینز و ایو مونتان. و دقت همیشگی لیتواک در نور دادن، این بار به خیابانهای پاریس. (فکرش را بکنید که سال ۱۹۶۷، برای یک قصه عاشقانه با موسیقی برامس، سیاه و سفید گرفته). با کاووس دوستدار جای پرکینز. با واریاسیونهای ژرژ اوریک روی تمهای برامس. و راستی یک شب علی آمد خانهمان که فیلمهایی که این مدت یافته را با هم یک نگاهی بیندازیم که گل کاکتوس جن ساکس را کامل دیدیم و بعد هم دیلینجر جان میلیوس که دو صحنه داشت که یادگاری برایتان تعریف میکنیم. (به عنوان یک تولید کم بودجه، از آنها که راجر کورمن و سامویل آرکوف در دهه ۱۹۷۰ تولید میکردند- فیلمبرداری خیلی خوبی دارد)، در یکی از افقهای فیلم، یکی از دار و دسته دیلینجر با مسلسلاش میافتد روی زمین و وقتی چند تا ادم بهاش نزدیک میشوند و با چوب دستی به آن جایش میزنند، از مسلسل مردم مرده، چند تا تیتر دیگر شلیک میشود و ملت، فرار میکنند و در صحنه آخر، وقتی دیلینجر را میکشند، یک خانم شیکپوش خم میشود و گوشهی دستمال سفیدش را به خون او میمالد و میگذارد توی کیفاش.
این از ماجرای این روزها. فردا برایتان اما از سه فیلم عجیب و غریبی مینویسم که این چند روزه دیدهام. فیلمهایی که شبیه هیچ چیز دیگری در تاریخ سینما نیستند رفقا.
پ.ن: مطمین باشید و خیالتان راحت باشد که تا وقتی من هستم، این جا برای همه است. شاید کامنتی منتشر نشود و سانسور شود. با همدیگر موافق باشیم یا مخالف. ولی این جا برای همهی آنهایی است که این جا کامنت گذاشتهاند تا به حال، یا اصلا چیزی ننوشتهاند. این حقای نیست که کسی بتواند از کس دیگری بگیرد. حتی خود من. کسی خواسته بیاید خودش خواسته، و اگر کسی نیست هم، خودش چیزی ننوشته است.
پ.ن ۲: دو کامنت آخر اما به همدیگر ارتباطهای جالبی دارند. و به فیلم درجه یکای که همین حالا تماشایش را تمام کردم و یکی از همان سه اثری است که میخواهم دربارهشان بنویسم. حالا که درگیر افسوناش هستم، نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و اسماش را نبرم: ساحر، ویلیام فریدکین.
راستی شاید روزی روزگاری عکس این غذاهایی را که با رفقا درست میکنیم، گذاشتم این جا. همان طور که روزگاری عکس کادوهای دوستان را میخواستم بگذارم و نشد!
دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۲
این قدر درگیر بودم و نیامدم و ننوشتم که خاطرات این روزها ماند و حالا دلایل دیگری هست. اول شب تولد آقا امام رضا، که در کامنتها هم در این باره نوشتهاید. بعد هم دو مدال طلایی که گرفتیم، شب عید. وقتی هادی عامل به رضا یزدانی گفت پلنگ جویبار، اشکم ریخت! و این که این یادداشت این هفتهام است. آغاز بحثی که امیدوارم دربارهاش از این به بعد بنویسیم و حرف بزنیم. حالا برمیگردم و خاطرات را مینویسم. فعلا این یادداشت را بخوانید که تیتر یک کافه سینماست. در شرایطی که آغاز دوران تازه برای این مملکت، که دو سالی هست حرفاش را میزنیم، از همیشه نزدیکتر است:
کافه سینما-امیر قادری: قهرمان؟ به آن نیاز داریم. این حرفهای «بیچاره ملتی که به قهرمان نیاز دارد» را کنار بگذارید و به وجود و حضور قهرمانها کمک کنید. امتیاز بزرگی هستند برای هر فرهنگ و کشور و ملتی. این که چنین، سینما و ادبیات و رسانههای ما از پروراندن قهرمان، در زندگی خیالی و مجازی و واقعی، هراس دارند، بدبختی بزرگی است. این ما هستیم که به قهرمان نیاز داریم و نه او به ما.
اعتقاد دارم که قصههای اسطورهای هیچ گاه ذرهای از تاثیر و حقیقتشان کم نمیشود. این چیزی نیست که فقط به عقل یونگ و جوزف کمپبل برسد: «هنرمند، کسی است که اسطوره را به دوره و زمانهی خود انتقال میدهد.»، یا در طرح اصلی قصه اغلب رمانها و فیلمهای موفق و پرطرفدار این سالها، قابل ردیابی باشد. کافی است به داستان زندگی خودتان نگاه کنید. و مسیری که برای رسیدن تا به این نقطه طی کردهاید. که بر اساس همان الگوهای قصههای اسطورهای کهن، قابل تحلیل است. الگو همان است و جزییاتاش فرق میکند. و در این قصهها هم باز، نقطهی مرکزی حضور قهرمان است. با همه مراحلای که در زندگی طی میکند: از “دعوت به ماجرا” تا “ملاقات با استاد” و “حضور در آستانه” و “آزمون بزرگ” و “متحدان” و “دشمنان” و “پاداش”. بلوغ، آن چنان که در فرهنگ چپ مطرح میشود، بیرون آمدن از دنیای اسطورهها نیست، درک کامل و به روز کردن این دنیا و ارتباط دادناش با جهان امروز ماست.
کمبود و عقده و بخل و حسد را اگر کنار بگذاریم، که اغلب اصلیترین دلایل برای حذف قهرمان از حوزه عمومی هر فرهنگی است، در بهترین شرایط دلیل ترس ما از ظهور قهرمان، تلقی و تعریف اشتباه ماست. جریانهای مختلف فرهنگی و اجتماعی و سیاسی در این مملکت، با وجود همه این شعارها، تصورشان از قهرمان، چیزی مثل “بت” است. عنصری برای پرستش. همه در پای او به زانو میافتند. قرار است مسیولیت زندگی بقیه را بپذیرد. و غرور و افتخاری اگر هست باید مال او باشد.
اما اگر بتوانیم از این تفکر محدود دست برداریم، آن وقت به تعریف تازهای میرسیم که از حضور و وجود قهرمان در پهنه دنیای معاصر میشود و دنیای پر از تصور شکست و ناتوانی و مرگ، راهی به آن ندارد. قهرمان، آن چنان که فرهنگهای عقب مانده و پر از تمنای نیستی، جلوهاش میدهند، نه یک بت، که وجودی برای انتقال عنصر قهرمانی، به دیگر مردمان است. وظیفه قهرمان، نه فقط عمل کردن به جای طبقات و طبایع فروتر از خودش، که انتقال ارزشهای قهرمانی به باقی ملت است. قهرمان در دنیای نو، عوض این که تلاش کند تا طبقه برتر و برگزیده خودش را حفظ کند، میکوشد قهرمانهای بیشتری در میان عموم مردم بیافریند. و آنها را برای طی مراحل قهرمان شدن، و به حداکثر کارآیی وجود شخصیشان رسیدن، همراهی کند. قهرمان، یک بت نیست که بکوشد همه را شبیه خودش کند. او میکوشد تا هر کدام از ابنا بشر را به ذات خاص و مفرد خودش، نزدیک کند. وقتی این تفاوتها را انکار میکنیم، وقتی متوجه تفاوت میان بت و قهرمان نمیشویم، آن وقت چیزی را انکار میکنیم که در حقیقت در وجود خودمان است: پرستش کورکورانه.
پس به دنیای اسطورهها برگردیم. درست فهماش کنیم و به بروز و ظهور قهرمانهایی در دنیای قصهها و فیلمها و کتابهایمان، و البته در کوچه پسکوچههای زندگی روزمره و فرهنگ دنیای واقعیمان کمک کنیم. و دنیای سرخورده و بیانرژی، و متمایل به نیستی و مرگ را پشت سر بگذاریم. پس...
زنده باد قهرمان.
جمعه 22 شهریور ۱۳۹۲
جمعه ۱۵ شهریور ۱۳۹۲
خاطرات روزانه شماره بیست و سه: گابریله موچینو، استیک، روزهای ترانه و لبخند، و روزگار آغاز تغییر، پیج فیس بوک و عکس نعیما و گلدان ریحان و کلاوس ماین.
امروز یک صبح جمعه آفتابی است که پرده را کشیدهام و در تراس را بازگذاشتهام و با سینی صبحانه روی تخت نشستهام و دارم یک فیلم از گابریله موچینو میبینم. چون معمولا هیچ وقت این وقت روز را بیدار نیستم، از آن لحظاتی است که تجربهاش برایم تازگی دارد. فیلم موچینو را البته منتقدها مستحق لعنت خدا هم ندانستهاند و شکست تجاری هم خورده، اما میدانید که در برابر کمدی رومانتیکها بیدفاعام، آن هم توی همچین صبحای. و بالاخره یک چیزی برای یاد گرفتن ازشان پیدا میکنم. مثلا این که باید بالغ شوی، آن هم با دیدن فیلمهایی که برای آدمهای نابالغ ساخته میشود.
این یک صبح آرام است، بعد از یک هفته پرفشار. که هر چند تهران به خاطر تعطیلی وسط هفتهاش خلوتتر بود و همه چیز همان طوری پیش رفت که دلمان میخواست. با چند قرار معطر و خیلی خوب. فشار اما بیشتر توی ذهن است، در دوران آغاز تغییر. هفته را با آن برنامه هفت شروع کردیم: «چگونه اسکار شیندلر اسپیلبرگ با سود و رونق کارخانهاش، به مردماش کمک کرد و ما با محصولات فرهنگی دولتی باد کردهمان، در آفریقا خیرات میکنیم » و واکنشهای بعدش. و بحثهای بعدش، و حضور در مستندهایی که دربارهاش صحبت کردیم. و کافه سینما و باقی کافهها توی این هفته. و به نظرم رسید که این فقط بحثهای ما نیست که وارد دوره تازهای شده است. که جهان هم. الان یکی دیگر از آن دورههای زمانی است که باید برگردیم به ترانه کلاوس ماین: بادهای تغییر. این همان فشاری است که فعلا روی ذهن ماست. خودش را نشان نمیدهد و با یک سینی پنیر و گردو و سبزی و بربری و چای شیرین صبح جمعه، دود نمیشود و از گرد سر آدم، به هوا نمیرود. یک جامعه باید بالغ شود. مثل شخصیت اصلی کمدی رومانتیکها و این فیلم گابریله موچینو. که توی این صبح طلایی دیدم. به ماجراهای اتفاق افتاده و واکنشها سر عکس نعیما اشراقی توجه کنید. و پیج فیس بوک وزیر امور خارجه. (این جا و این جا در کافه سینما) به فکر کردنتان ادامه بدهید رفقا. نقش کافهها و بچههای کافه در این مسیر روز به روز دارد مهمتر و پررنگتر میشود. که اگر سرشان را بچرخانند، از این سیر، عقب ماندهاند. در هفتههای آینده، بادهای تغییر در راه خواهند بود، شدیدتر و تاثیرگذارتر از آنای که فکرش را بکنید. کاش میشد فیلم خام صد دقیقهای را که رو به روی دوربین سازندگان یکی از مستندهایی که هفته گذشته تصویربرداری داشتند، گذراندم، این جا گذاشت. این تغییر را به شیوه خودش، کوستا گاوراس چپ هم فهمیده. در سرمایه. فیلم تازهاش که دیشب دیدم. به خوبی آربیتریج نیست. اما ببینیدش. بهتر از آن بود که انتظارش را داشتم. نکته همین است که فیلمش و این نگاه، دیگر هیچ پاسخی ندارد. فقط دارد خبر از یک پایان میدهد.
اما آدم در زندگی مدام باید تکیهگاههایش را عوض کند تا سطح انرژی را بالا نگه دارد. پس در برابر این فشار ذهنی بیامان ناپیدا، (فکرش را بکنید اولین چک عمرم برگشت خورد، چون تاریخ را خیلی راحت اشتباه گرفته بودم: عصر روزی حساب را پر کردم که چک برای صبح همان روز بود!) این هفته با رفقا به آشپزی پناه بردیم. روغن و سس مایونز و فیله و نخود فرنگی. من کلا دهتا غذا بلدم. اما این دهتا را خیلی بلدم. حریف و رقیب میطلبم. با رفقا دو سه تا گلدان سبزی خوردن هم خریدهایم گذاشتهایم روی رف. زیر آفتاب. از این گلدانها که ریحان را قیچی میکنی و دوباره صبر کنی، خودش در بیاید.
و بعد از گذشتن این بادهای تغییر، چه گلدانها که سبز شود. تا چند ساعت دیگر هم که قرار است پرسپولیس، دربی را ببرد... و این که راستی، بگویید همین حالا عکس کی را صفحه اول آی ام دی بی دیدم: ویلیام دیواین ۷۴ ساله!
پ .ن: این نقل قولها و تصاویر پستی را که دنیا تهیه کرده، درباره اندی وارهول، پیشنهاد میکنم. تیتر یک کردهایم. بخوانید: (در این مکان!) این دو تا جملهاش را بیشتر دوست داشتم:
- نکتۀ عالی و حیرتانگیز دربارۀ این کشور این است که آمریکا سنتی را مرسوم کرد که در آن ثروتمندترین مشتریان اساسا همان کالاهایی را میخرند که فقیرترینشان. شما کوکاکولا را در تبلیغات تلویزیونی میبینید و میدانید شما هم میتوانید همان کوکاکولایی را بخورید که رئیسجمهور و الیزابت تیلور میخورند. همۀ کوکاها یکسان و خوب هستند و با مبلغ گرافی از پول هم نمیتوانید کوکایی بهتر از آنچه مثلا یک فقیر ولگرد میخورد بخورید. این را رئیسجمهور، الیزابت تیلور، و آن ولگرد میدانند و شما هم میدانید.
و:
- مردم بیش از نیاز به کار کردن، احتیاج دارند یاد بگیرند که چگونه زندگی کنند. چون زندگی بسیار سریع و گاهی اوقات بیش از حد سریع میگذرد.
سه شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۲
(لینک ویدیوی برنامه، و بخشی از متن صحبتهای این مناظره؛ این جا: + )
خوشحالم از بازتابهای این یکی دو روزه بعد از مناظره اخیرم در برنامه هفت. هیچ وقت واکنشها در این حجم، و چنین مثبت نبوده است. و امیدوارم تجربههای بعد از این بهتر باشد. این مسیر سختی است که به دلگرمی هم طی میکنیم. و اگر همراهی همدیگر نبود، بسیار دشوارتر از این مینمود. این روزها در سه چهار مستند جلوی دوربین رفتهام. و مستند امروز که بگذارید هنوز اسماش را نبرم، نتیجه خیلی خوبی داشت... به هر حال در برابر یک تاریخ ایستادهایم. نمیدانم تا کجا میشود پیش رفت.
داشتم فکر میکردم که قهرمانی که میگوییم لازمش نداریم، قهرمان نیست. بت است. قهرمان واقعی قطعا وجود دارد، لازمش داریم، و او همان کسی است که کمک میکند آدمهای بیشتری از مردم سرزمیناش به قهرمانهای بزرگی تبدیل بشوند. به قول خانم نورا افرون: قهرمانهای زندگی خودشان.
ادامه
پسره: تو باید پس انداز کنی.
جانی هوکر: ولی من کارمو دوست دارم.
یکشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۲
خب، برنامه پر سر و صدایم در هفت که تمام شد و از کوران بازتاب و بحثها و تماسهای بعدش که فارغ شدم (متن و ویدیویش را به زودی به کمک احسان میگذاریم)، یک لیوان پر یخ کردم، داخلاش کوکا کولا ریختم و رفتم سراغ کافه (که دربارهاش با مردم حرف زدم)، تا به کارهایش برسم، و مطالب بچهها را آنلاین کنم و همزمان یک فیلم گذاشتم که تا دم دمهای صبح برای خودش برود. میدانید که در چنین شرایطی کدام فیلم میچسبد. اثری از ج...
شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۲
دوستان کافه، برنامه هفت یک روز عقب افتاده و به امشب شنبه منتقل شده است. حوالی یازده امشب، و من هم حضور خواهم داشت.
جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۲
این انیمیشن پایرتس که هیو گرانت جای دزد دریایی اصلی داستان حرف میزند، ندیده بودم. از محصولات متاخر استودیوی آردمن. داستان یک دزد دریایی که طوطی توی ریشاش را عوض طلا به ملکه انگلستان واگذار میکند و بعد باقی دزدها ترکاش میکنند. از هویت دزدانهاش میافتد. و از همه بدتر با خبر میشود که ملکه و گروهی دیگر از پادشاهان دنیا، ضیافتی دارند که در آن گوشت این حیوانهای کمیاب و نادر دنیا را میخورند. پس باید نجاتاش دهد.
ایدهها و اجراهای اصلی بیش از همیشه در محصولات جریان اصلی اتفاق میافتند و ما داریم از کانالهای دیگر دنبال فیلم خوب میگردیم. خلاصه که برای خودش انیمیشن روشنفکرانهای بود. توی مجموعه ۷۰ فیلمی ۲۰۱۲ بهاش خواهم پرداخت! بالاخره تماماش میکنم. در ضمن اگر چند دقیقه صبر کنید، یک بار دیگر مورینیو بر گواردیولا پیروز خواهد شد.
پنج شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۲
امروز با همراهی شیده و میثم، در حضور شیوخ و گروهی دیگر از رفقای کافه خوش گذشت. باز به بهانهی تولد من. بیشتر نمینویسم و عکسها را این جا نمیگذارم، چون میخواهم برای همه این دور هم جمع شدنها بنویسم. کاش بدانید در این مسیر دارید چه انرژی میدهید، در این مسیر امیدوارم نیک و سالمای که به نفع مردم و کشورمان، داریم قدم به قدم طی میکنیم. مهتاب نکتهاش را گرفته بود که از روزگاری گفت که قرار است بیش از اینها به همدیگر افتخار کنیم.
همین حالا دیدم توی یکی از شبکههای ماهواره، آن ماشین بزرگ توی فیلم درایو، از آن زاویه دید غیر عادی، پشت شیشه و پس صحنه، له شد.
چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۲
خاطرات روزانه شماره بیست و دو: شب ساید ویز، ارتش سایهها، گفتمان ضد سینمای نفتی، صبح شمال و شکمچرانی بزرگ و فیلیپ سارد برای آلن کورنو.
خب، ادامه خاطرات روزانه. قرار بود برایتان بنویسم این حدود یک هفتهای که برگشتم تهران چه طور گذشت. در سفر که گفتم با وحید بودیم و طوری راه افتادیم که روز برسیم به جنگلهای شمال. بعد بجنورد و نرسیده به گرگان. بعد توی راه، همان جایی که قرار بود از وحید جدا شویم تا به کارش برسد، خوابیدم تا حظ صبح بیدار شدن و با موسیقی در شمال به جاده زدن را ببرم. میدانید که صبح بیدار شوید و حرکت کنید، حس دیگری دارد. تا وسط راه برسید به جادههای کنار دریا. آمدم تهران، جلسه بود با بچههای کافه که یکی دو ماهی ندیده بودمشان و دلم یک ذره شده بود و تقریبا راه به راه رسیدم به جلسه. و خب، تولد بود و عکس گرفتیم و به همدیگر گفتیم که توی این یکی دو ماه چه قدر پیشرفت داشتهایم. حاصل کارمان خوشبختانه آنای نبود که دو ماه پیش بود. همان طور که امیدوارم، دو ماه بعد. بعدش هم دیدار باقی رفقا و خرید برای خانه. که بهترین قسمتاش دو گلدان سبزی خوردنای بود که تا به حال ندیده بودم و این طوری است که ازش سبزی میچینی و میخوری و باز آب میدهی تا دوباره رشد کند. بعدش قرار یک مستند بود دربارهی یک سینماگر و نویسندهی دهههای پیش که بروم و دربارهاش حرف بزنم. (یکی دو مستند دیگر چهره محور دیگر هم هست، که مانده برای این یکی دو هفته). ای بابا. آدم نمیداند اسمها را بیاورد یا نه. این که مثلا با یکی از رفقا قرار مجردی گذاشتیم مدل ساید ویز برای ۲۴ ساعت. با همبرگر و پی اس. شکمچرانی بزرگ که آبلیویون و ترنس دنی بویل را در همین فاصله دیدیم. و کاورهایش از د وال پینک فلوید را شنیدیم. و موسیقیهایی که دوست دیگرم رضا همان روز ظهر داده بود.
آخ یادم رفت که شب قبلاش با رفقا رفته بودیم تماشای سامورایی، و واریاسیونهای فرانسیس دوربوا روی تم اصلیاش (که داشتم) را شنیدم، با خودم گفتم ای داد و بیداد که کاش میشد کل ساوندترک فیلم را داشت. بین موسیقیهایی که رضا بهام داد، همان چند ساعت بعدش، هم این بود، و هم موسیقی محشر ارتش سایههای ملویل. (معمولا این طوری است در زندگی، که آدم چیزی را هوس میکند، و خدا چند ساعت بعد میرساندش). و همچنین کلی لالو شیفرین، که قطعهای که برای رولر کاستر جیمز گلدستون هم ساخته بود هم، میانشان بود! چند درصد احتمالش هست! مثل تم افسرده درجه یکای که فیلیپ سارد برای انتخاب اسلحهی آلن کورنو ساخته، و هیچ وقت فکر نمیکردم داشته باشماش. به این اضافه کنید آواز فرانکی لین برای سه و ده دقیقه به یوما، و آنتولوژي موریس ژار و همین آقای فرانسیس دوربوای سامورایی، و بومرنگ ژرژ دلرو، و فرانسیس لههای کلود للوش، و فیلیپ ساردهای کلود سوته، و ریمیکسهای موریکونه و چند اجرای دههی ۱۹۷۰ای از...
این وسط دو سه سخنرانی و میزگرد و بحث درباره سینمای ایران برگزار شد. در دورانی که خوشبختانه گفتمان ضد سینمای نفتی و جریان سوم ما، قویتر از همیشه دارد پیش میرود و به بحث اصلی تبدیل میشود. یادداشت این هفتهام در همین باره است. مقالهی هفتاد فیلم ۲۰۱۲ را هم دارم پیش میبرم و پرونده داگلاس سیرک و عرض کنم خدمت شما که به یک جمله هم برخوردم در کتاب خاطرات جرج دبلیو بوش که گذاشتم روی پیج فیس بوک و گفتم این جا هم برایتان بگذارم:
«وقتی عشق بیقید و شرطی از شما حمایت میکند، دیگر جایی برای عصیانگری باقی نمیماند، و دیگر لازم نیست به شکست فکر کنید.»
خیلی حرف درستی زده. و دقیقا به همین دلیل است که نمیتوانم همهی اتفاقهایی را که در این چند روز افتاده، شیرینترینشان را، برایتان نقل کنم. پیروزی از آن ماست رفقا. تا وقتی همراه با حقیقت طبیعت پیش میرویم و در هر لحظه از نو زاده میشویم. این تنها شکل و صورتای است که خیرمان و انرژیمان به همه میرسد.
یادداشت این هفته را فردا این جا میگذارم به امید خدا. از خواندن کامنتهای همدیگر غفلت نفرمایید. و این که دیگر... همین.
---------------------------------------------------------------------------------------------------
همین حالا: از بچههای کافه کسی میتواند لینک دانلود این چهار آلبوم را بیابد: ساوند ترک ترنس دنی بویل (کار ریک اسمیت)، آلبومهای ۲۰۱۳ لد زپلین و دیوید بووی بزرگ، و موسیقی March or Die اثر موریس ژار.
این فیلم تازه دنی بویل را ببینید. درباره ماهیت وسوسه است با پس زمینه آشنای روابط انسانی به مثابه یک بازی قدرت. و ابزار این قدرت... یک بار دیدناش میارزد.
شنبه دوم شهریور ۱۳۹۲
برای امروز کامنتهای دوستان را بخوانید. و به خصوص کامنت مدیسا را. و این عکس که از روی دیوار شهرش برداشته. تصویری هم که لینکاش را گذاشته ببیید. این جا اشتباه میآید. (خطاب به کامنت خصوصی از یک "دوست": از جهتی حق با شما بود. یادداشتات را برایش فرستادم.)
چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۲
خاطرات روزانه شماره بیست و یک: چند نکته
خب، خاطرات این چند روز مسافرت، بماند برای بعد. الان آمدم چند نکته برایتان بگویم و بروم.
اول ماجرای فیلم زمانی که سلطان بودیم که درش نورمن میلر تعریف میکند، محمدعلی مشت آخر را به جرج فورمن نزد: «چون نمیخواست از زیبایی لحظه به زمین افتادن یک مرد، چیزی کم کند.» این توی ذهن من بود، فکر کنم یکی دو باری هم برایتان نوشتم. آها... اصلا سر لحظه سقوط زیدان در جام جهانی ۲۰۰۲ ازش فکت آوردم. حالا دیروز پریروز داشتم جایی نقل قولهایی از محمدعلی را میخواندم و دیدم که جمله از خودش است. گفته آن مشت را وقت سقوط فورمن نزدم، چون...
دوم جملهای بود که پشت یک تانکر با وحید خواندیم وقت آمدن به تهران: آنهایی که میخواستند سوختن ما را تماشا کنند، کجا هستند تا «ساختن» ما را ببینند. معرکه بود! یک گفتمان تازه در برابر همهی آن چه تا به حال توی گوشمان فرو کردهاند. رانندهی محترم، یک راست به تمام معنا بود.
سومی مال وقتی است که خوابیده بودم توی اتاق کتابخانه، این شب آخری که قرار بود صبحش از خانهی پدری راه بیفتم. برایتان تعریف کردهام که طبقه بالاست و کنار پشت بام است و توی این اتاق بزرگ شدهام. که یک هو دیدم یک صدای آرامی از پشت در میآید. مادرم بود که از پلهها گذشته بود تا ازم بپرسد برای این ظهر روز آخر، هوس چیزی ندارم که برایم بپزد. کسی این جا دنبال مینینگ آو لایف و معنای زندگی میگشت؟ این هم پاسخاش.
چهارمی استتوسی بود که توی صفحهی فیس بوکام گذاشته بودم به سپاس از دوستانی که تبریک تولد گفته بودند. جملهی شیخ ابوالحسن خرقانی باید این جا هم آرشیو شود: «عالم، بامداد برخیزد و طلب زیادتی علم کند. و زاهد، طلب زیادتی زهد کند. و بوالحسن در بند آن بود که سروری به دل برادری برساند.»
راستی، این ترانه را شنیدهاید. مال یکی از گروههای راک زیرزمینی: یه روزی پیداش میشه با یه آیپاد تو مشتاش... با کفش کانورس...
پنجم این که امشب با رفقا سامورایی ژان پیر ملویل را یک بار دیگر دیدم. از نامزدهای کسب عنوان کاملترین فیلم تاریخ سینما. و داشتم فکر میکردم دو سه سال پیش عجب نقدی ازش برایتان نوشته بودم! درجه یک.
و شش این که حسابی به فال حافظای که از راه برسد اعتقاد دارم. امشب توی راه تماشای سامورایی با آریا و آریان، یک دانهاش رسید از این قرار: «ای صاحب فال! اگر تو واقعا و از سر صدق، دل به کسی سپرده ای، بدان که او از هیچ چیز نخواهد هراسید. و برای رسیدن به تو هر مشکلی را تحمل خواهد کرد. او به شوق وصال تو زنده استت و فراق تو، خواب از چشمانش ربوده. او در مقابل حتی ستمهای تو لب به شکوه نمیگشاید. چرا که تو را در حدی بسیار بالاتر از آن میداند که بخواهد گلایهای هم داشته باشد. روی از او برمگردان و وی را عزیز و محترم بدار.» حالا یک دانه فال به نیت کافه و بچهها گرفتهایم، آن را باید برایتان بخوانم.
سه شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۲
خاطرات روزانه شماره بیست
این دو روز را توی راه بودم و بعدش یک جلسه مفصل و طولانی با بچههای کافه به محض رسیدن. کلی حرف داریم باهم. فعلا از خواب دارم میمیرم. یادداشت این هفته را بخوانید تا بعد. راستی دوستانی هم که این روزها در سایتها و روزنامههای مختلف دارند به کافه سینما و تعدادی از این یادداشتها حمله میکنند، امیدوارم یک بار دیگر بخوانندشان. میتوانیم موافق باشیم یا مخالف، اما حسن نیت برای کشور و مردم در این کارها معلوم است، و البته هوش، رفقا.

پیش از این، از مناظره هشت نفره نامزدهای ریاست جمهوری نوشته بودم که ظاهرا هیچ کدام خبر نداشتند قرار است چه اتفاقی توی استودیو بیفتد. که عجیب بود. و گفته بودم قهرمان این مناظره، عزت الله ضرغامی رییس سازمان صدا و سیماست، و برنده اش مردم ایران که یک گام دیگر به شیشه ای کردن کاخ سیاست نزدیک شدند. در دورانی که سیاست، مثل هنر و فرهنگ و اقتصاد و... روز به روز بیشتر از گذشته به یک “امر عمومی” تبدیل می شود، و دیگر چیزی به عنوان طبقه برتر، وجود خارجی ندارد؛ برگزاری این مناظره ها و تماشای نامزدهای ریاست جمهوری متعلق به جناح های مختلف، در آن شکل و شمایل و در برابر مجری سازمان، یک حرکت رو به جلو و یک پیروزی بود. و حالا این اتفاق در پخش جلسات مربوط به رای اعتماد مجلس شورای اسلامی افتاده. این یک گام درست دیگر برای صدا و سیما (که به جز این دو مورد، همچنان در قعر و انتهای مسیر برآورده کردن انتظارات مردم و دور از نمایش فرهنگ واقعی شان قرار دارد) است. حالا مردم کم یا زیاد بودن فاصله واقعی شان را با نمایندگان و وزیرانشان می دانند. با فرهنگ شان و با برخوردهای شان آشنا شده اند. قرار نیست تقدسی در کار باشد، برای نمایندگان و وزیرانی که خواسته و ناخواسته در این نمایش زنده تلویزیونی، در این ریلتی شوی جذاب شرکت کرده اند. و مردم به عنوان تماشاگران اصلی ماجرا، هیجان زده کرده اند، خندانده اند. سرگرم شان کرده اند و در تصمیم ها شریک شان کرده اند.
ضرغامی و صدا و سیما بعد از این دو اتفاق، توانسته اند کاری کنند که در مسیری مخالف آن چه صدا و سیما در ساعات دیگر انجام می دهد، روی داده است. آن ها با نمایش این صحنه های دیدنی، به مردم نشان داده اند که نمایش ویژگی های فرهنگی و شخصیتی و لایف استایلی اقوام و گروه های مختلف در تلویزیون، چنین بی پرده، می تواند چه تاثیری بر زندگی روزمره یک اجتماع بگذارد و چه انرژی آزاد کند. نمایندگانی که شوخی های شان، اعتراض های شان، تلاش شان برای حفظ منافع، سعی و کوشش شان و تصمیم های شان، رازهای فراوانی را برای مردمی افشا کرد که تا به حال سعی شده بود تصویر متفاوتی از زعمای قوم، در ذهن شان ایجاد شود. راه بی بازگشتی که ضرغامی و سازمان صدا و سیما طی کردند، منافع فراوانی برای سرزمین مان داشت.
پس این ماجرا را به فال نیک می گیریم. اگر قرار است آن سوی دیوارهای کاخ سیاست را ببینیم، پس لابد این امکان را هم خواهیم یافت تا از چارچوب های تنگ همیشگی سازمان بیرون بیاییم. اگر مجلس مان را در عریان ترین شکل اش دیده ایم، خیلی هم باید خوب باشد که این اتفاق در مورد گروه های مختلف مردم سرزمین مان، با ایده ها و فرهنگ ها و گونه های مختلف زیستی اش بیفتد. این یکی از مسیرهایی است که از طریق آن، می شود درد کهنه این مملکت، یعنی شرحه شرحه شدن مردم اش به بهانه های مختلف فرهنگی و مذهبی را درمان کرد. و راهی برای آن که فاصله زندگی واقعی و فردی شان کم شود تا از این موقعیت منفعلانه بیرون بیایند.
این هفته همچنین مطلبی خواندم در سایت قانون، سایت ای فکر می کنم باز هم متعلق به مجلس، درباره حضور چند ثانیه ای و ندانسته و از دست در رفته برنده آکادمی موسیقی گوگوش در برنامه 90. خبری که برای نخستین بار در سایت کافه سینما منتشر شد، و دوربین تلویزیون، این مرد را در استودیومی در حال اجرای برنامه ای قبل از یک مسابقه فوتبال نشان می داد. فقط برای چند ثانیه. و نویسنده سایت مجلس، پرسیده بود که چطور شبکه من و تو این استعداد را کشف می کند و تلویزیون ما تنها برای چند ثانیه نشان اش می دهد. و این که چند میلیون جوان ایرانی دیگر، پشت این خط منتظر یافتن مسیرشان هستند. تا قهرمان و ستاره زندگی شان و کشورشان شوند. این ایده ی اصلی اغلب یادداشت های من در این چند هفته هم بوده. خوشحالم که این گفتمان دارد جای خودش را پیدا می کند، همان طور که خوشحالم عموم مردم این سرزمین، گیرم ناخواسته و در چند ثانیه، توانسته اند حضورشان را به رسانه ی ملی شان تحمیل کنند و در فضای مجازی گسترش اش دهند. ببینید چه نیروی متحد عزیزی پشت این سدهاست.
مثل امیر تتلو، که یک خواننده زیرزمینی است. همانند بسیاری از جوان های با استعداد نسل اش، هنوز فرصت خواندن مجاز برای مردم اش را پیدا نکرده. او حالا بعد چند سال خواندن و این ور و آن ور رفتن، این کلیپ آخرش را برای گرفتن مجوز خوانده. ترانه ی قشنگی هم هست که این طوری تمام می شود:
...سلامتی همه اونایی که تو همین خاک متولد شدن
واسه همین خاک جنگیدن و جزوِ همین خاک شدن
سلامتی شهیدا ، حاج حسینا ، تو دلی ها
سلامتی ناصر حجازی ها ، ایرج قادری ها
سلامتی استعدادایی که ، ستاره نشدن اما ، ایرونی موندن و اسطوره میشن
سلامتی اسطوره هایی که با بی لطفی خدافظی کردن
آقا مهدوی کیا ، علی آقا کریمی
سلامتی...
داداشیای تو زندون
دست فروشای تو میدون
سلامتی پدر مادرا
سلامتی دست تنگا
سلامتی درد دیده ها ، داغ دارا ، بیمارا...
خونه خوبه خونه، مامانم امیده
خونه خوبه خونه، مامانم امیده.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
همین حالا: ظاهرا برای اعضای خانواده بعضی از رفقای کافه, کسالتی پیش آمده. همه اش با هم. وقت اش است. دعا می کنیم مثل همشهری های جیمی براداک در سیندرلا من ران هاوارد. در انتظار خبرها و تلفن های خوب.
شنبه 26 مرداد ۱۳۹۲
خاطرات روزانه شماره نوزده: بعد از مسافرت و قبل برگشتن. سنا. تتلو. فشار روی کافه. آتش باغ. صدای مردم. کلود اطلس.
الان شدهام مثل هیو در سکانس اول دره من چه سرسبز بود، که داشت وسایلاش را در شالی که مادرش...
خب. این مسافرت یک و نیم ماهه ماه رمضان در مشهد هم تمام شد. قطعا برنامهام از یکی دو روز دیگر تغییر خواهد کرد. یعنی دیگر طبقه بالا از خواب بیدار نخواهم شد. این که مادرم از مطب برگشته یا نه. و یک سری به برادرهایم بزنم و قرار شب را با بچهها، که باید از همان اول بگذارم. تا فیلم شب را انتخاب کنیم. و افطار را خانهی کدام یکی از عمهها و عموها و خالهها برویم. و این که چه برنامهای برای امشب فامیل دارم. یا اگر نه، با بچهها کدام کافی شاپ. و بعد از پلهها بیایم پایین که بنشینم پشت کامپیوتر برای کافهها و این وسط مدام تلفن را چک کنم محض ارتباط با رفقای تهران. روزگاری که دیگر لازم نبود هر روز ریشم را بتراشم و به همهی تماسها جواب بدهم.
به این اضافه کنید که این بار مسافرت از همیشه بیشتر پر از رفیق بود. از جمله رفقای مشهد کافه. که به برنامهها اضافه شد. یک سری قرارها هست که همیشه و هر بار باید اتفاق بیفتد. و این بار هیچ کداماش قضا نشد. تا همین لحظهی آخر درگیر بودم که تماماش اجرا شود. و این دوستیهایی که به بهانهی تولد، شکل پررنگتری میگیرند. که حالا عکساش را امروز یا یک روز دیگر میگذارم. و باغای که تازه با رضا پیدا کردیم و این یکی هم به برنامههای هر سفر اضافه شد. از معدود مکانهایی که این احساس را به شما میدهد که زمان ایستاده است. عکس این یکی را هم باید بگذارم. و آتشی که روشن کرده بودیم. (قرارمان این شده که در این خاطرات، هر جملهای را که به نظرم میرسد بنویسم بی ویرایش و ایجاد یک ساختار. و در این روزنوشت، از همیشه پراکندهتر و بریدهتر شده.) داشتم میگفتم که این روزها به خاطر تولدم، همه این ارتباطها و محبتها و انتقال انرژی و آگاهی بین ما، شتاب بیشتری به خودش گرفته بود. کامنتها را که خواندید. آدم دیگر چی از خدا میخواهد؟ این که به بهانهی تبریک گفتن هم میشود، به این قدر چیزهای خوب فکر کرد.
بله. خلاصه. یاد رفقای نازنین تهران، حال آدم را خوب میکند. وگرنه پشت سر گذاشتن همهی این چیزها بعد از چهل پنجاه روز میتواند واقعا مشکل باشد. خانه و خانوادهی همیشه عزیز، به کنار، دارم از وحید و محمد و رضا و مصطفی و علی و فرهاد و طاهره و جواد و رامین و کامبیز و برمک و مرجان و سارا و ... کلی دوست دیگر که این نیمه شبها و دم سحرها را ساختند، همهی ان افطاریها و سحرها با خانواده، خرید رفتن و فیلم دیدن و موسیقی گوش کردن را میگذارم و میروم. این دفعه یادداشت طولانی و تکراری شده. ولی حالم را درک کنید رفقا.
و این که به نظرم در این فضا، توانستیم کاری کنید که کافه سینما وارد مرحلهی تازهای شود. در همین مدت زمان کوتاه، چیزی از این انرژی لابد بهاش تزریق شده که از همیشه مهمتر و موثرتر، به عنوان یک نهاد مردمی باهوش مستقل دارد به راهاش ادامه میدهد و تاثیر بیشتر ی میگذارد. وقتی بالای سر یک رسانه هستید، متوجه میشوید که کی یک مرحله دیگر را رد میکنید، یا از بام فرو میافتید. موجاش به شما میرسد. هوش و استقلال کافه، حاصل هوش و استقلال شما که جمع میشود و خودش را نشان میدهد. حتی اگر ظاهرا مستقیما نقش درش نداشته باشید. و باقی کافهها. و دو کافهی تازهای که به زودی اضافه خواهد شد. به امید خدا. این اواخر فشارها زیاد شده یک کم. ولی رفقا فقط کافی است از ته دل فکر کنید: هر چه خدا بخواهد. صدای خدا که معمولا از دهان مردم شنیده میشود. راستی مستند سنا را دیدید؟ آلن پروست حتی وقتی مسابقه را میبرد، باز یک بازنده بود و آیرتون سنا، حتی وقتی رالی را میباخت، باز یک برنده بود. به نظر میرسید که پروست آدم اخلاقگرا و مودب و با شخصیتی است. ولی طفلک فقط یک لوزر بود. و سنایی که ظاهرا فقط به بردن فکر میکرد، چیزهای دیگر را هم به دست میآورد. همان تقابل قدیمی میان آدم باشخصیت و مودب و با اخلاق، و قهرمان واقعی که مرز باقی چیزها را هم تعیین میکرد. بحث مورد علاقهام است دیگر. میدانید که.
آهان راستی یکی از برنامهها باقی مانده که انجاماش ندادیم. قرار بود بنشینیم و با رفقا یک کلود اطلس اساسی بزنیم. این شد، و به خاطر همراهی با وحید تا شمال، که این یکی دو روز را ماندم. تا برسیم به جلسه سه شنبه به بچههای همراه کافه. و جای همهی شما خالی است. خوب است که این جا هستید و مینویسید.
از خواندن کامنتهایتان لذت بردم به بهانهی سالگرد. دلم میخواست گلههایتان را هم مینوشتید که زورم بهتان نرسید. امیدوارم در نظرسنجی مصطفی آن چیزهایی را هم که دوست نداشتید مینوشتید. دفعه بعد عکس هم امیدوارم بتوانم بگذارم. کاش بشود ۳۱ مرداد با همدیگر سامورایی را توی پردیس با هم ببینیم.
راستی این ترانه امیر تتلو را هم دوست داشتم. این روزها دارم با وحید گوشاش میدهم. یاسمن متناش را فرستاده. این آخرش خوب است. آهنگ تمام شده و همین طور دارد حرف میزند. این قدر نوشتن این یادداشت را طول دادم تا پی ام سی یک بار دیگر گذاشتاش:
...سلامتی همه
اونایی که تو همین خاک متولد شدن
واسه همین خاک
جنگیدن و جزوِ همین خاک شدن
سلامتی شهیدا ،
حاج حسینا ، تو دلی ها
سلامتی ناصر
حجازی ها ، ایرج قادری ها
سلامتی
استعدادایی که ، ستاره نشدن اما ، ایرونی موندن و اسطوره میشن
سلامتی اسطوره
هایی که با بی لطفی خدافظی کردن
آقا مهدوی کیا ،
علی آقا کریمی
سلامتی داداشیای
تو زندون
دست فروشای تو میدون
سلامتی پدر
مادرا
سلامتی دست تنگا
سلامتی درد دیده
ها ، داغ دارا ، بیمارا...
روزنوشت جدید: دوشنبه 21 مرداد ۱۳۹۲
خاطرات روزانه شماره هجده: 22 مرداد، یادگارهای کودکی، دیدار سنواتی، تام ویتس - شمس، و جیسن روباردز تمام مردان رییس جمهور
- خب، سنت کافه در همه ی این سال ها این بوده که 22 مرداد که می شده، روزنوشت عوض می کنیم و به بهانه ی روز تولد، مسیری را که در سال گذشته طی کرده ایم، مرور می کنیم. این که کجا بهتر شده ایم و کجا نه. رو به جلو حرکت کرده ایم یا نه. و این که مسیر پیش رو چیست.
- هفته ی آخری است که مشهد هستم. کارها از همیشه بیشتر است. اما سعی می کنم تا جایی که می توانم با خانواده و دوستان بگذرانم. پریشب علی دعوت کرده بود. با دوستانی که سال ها پیش آشنا شدیم و کمتر در طول این سال ها همدیگر را دیده ایم. بچه ها هر کدام به مسیری رفته اند. بعضی اسلحه انداخته اند. بعضی نه. بعضی بیشتر تسلیم شده اند و بعضی کمتر. خوب است که آدم هر چند وقت دوستان اش را ببیند و از این جور مرورها بکند. برای خودش ریویو بنویسد. (دارم جلوی خودم را می گیرم تا درباره ی کافه ها و نوشته ها و خلاصه خودمان حرفی نزنم تا اگر بحث انتقادی درگرفت، تحت تاثیر قرار نگیرد.) خلاصه همه اش این است که چه قدر ناب و خالص باقی مانده ایم. سفرهای قبلی بیشتر با خانواده می گذشت و حالا رفقا در مشهد هم خدا رو شکر از همیشه جمع ترند. چند گروه که نباید هیچ کدام شان را از دست بدهم! این مسیر را با هم آمده ایم.
- چند وقتی است که به خصوص به خاطر آمدن به خانه ی پدری و مخزن همه ی یادگارهای عمر، این جا پشت همان میزی می نویسم که آن اول کار خواندن و نوشتن آموخته بودم، به فکرم رسیده بود و حالا این کامنت محسن، ایده را تقویت کرد. می خواهم حالا و در این روزنوشت جدید تصاویری از این یادگارها را منتشر کنم و درباره شان بنویسم. امیدوارم شما هم این کار را بکنید. هر کدام از این اسباب و وسایل و کتاب ها و فیلم ها، در بخشی از عمرمان سلطان بوده اند.
- بعد این که با رضا داشتیم وسط ترانه گرین گرس تام ویتس، که یادم هست روزی روزگاری آرمین برایم فرستاده بود، شمس می خواندیم. یک قطعه دارد درباره سه کسی که می خواستند شکم شان را با نان و آب و نفس پر کنند و مثل آن کسانی که می خواستند با محبت و ایمان و این چیزها پر کنند. خیلی خوب بود.
- گفته بودم این روزها به دلیلی دارم دنبال یادداشت های قدیمی می گردم. آن دو سه سالی که تایپ نمی کردم و می نوشتم و توی هارد ندارم شان. چندتایی را پیدا کردم و خواندم. و این هم یادداشتی است که دیروز نوشته ام. قضاوت اش با شما که این مسیر را در کنار هم چگونه گذرانده ایم. محکم تر شده ایم یا نه. و این که آینده از چه فرار خواهد بود. به نظرم جوری شده که دل ام بیاید بعد این همه سال، یادداشت هفتگی ام را، به عنوان یادداشت روز تولدم هم رو کنم. و یادداشت هفته فبل را. و یادداشت هفته بعد را.

(جیسن روباردز در تمام مردان رییس جمهور)
کافه سینما-امیر قادری: برخلاف آن چه گفته میشود به نظرم نه انتخابات و نه پیروزیهای ورزشی ماههای گذشته، تاثیر چندانی بر روحیه عموم مردم این مملکت نداشته است. این روزها با آدمهایی که رو به رو میشوم و در مهمانیها و جمعهایی که حاضر میشوم، ویژگی مشترکی که در روحیهی آدمها میبینم، یک جور دپرشن و افسردگی عمومی است. به نظرم به خصوص در نسل جدید، عقدهها کمتر شده، فاصلهی بین درون و بیرون آدمها به شدت قبل نیست. اما اغلبشان لمس و یخ و فسردهاند. نه فقط به این دلیل که ایمانشان را نسبت به خیلی انگارههای پیش از این معتبر، از دست دادهاند، که فرصتی برای بروز فردیت و خلاقیتشان نمیبینند. فرصتی برای ابراز وجود ندارند.
***
هفته گذشته شبکه مستند، دههی
تاثیرگذار را پخش کرد. ساختهی تد دمی و ریچارد لاوگرانزه. مدتها پیاش
میگشتم و فرصت دیدناش (طبعا منهای ۵۰ دقیقه از فیلم!) از این طریق
بالاخره فراهم شد. یک مستند دربارهی سینمای دههی ۱۹۷۰. وقتی سینما و
موسیقی پوست انداختند. سالهایی که کوپولا و فریدکین و آلتمن و اشبی و
فورمن و لومت و باگدانوویچ و ریچی و دیپالما و کوپولا و اسکورسیزی و پولاک
و هاپر و تاون و آویلدسون و رافائلسون و پولانسکی و شریدر و بنتون و پن و
گلدمن و هیلر و روی هیل، و کلی سینماگر دیگر، تصویر تازهای از یک ملت
ارایه کردند. این یک تصویر شیک و پیک نبود. شکننده و دمدمی مزاجانه بود و
شکافها را نشان میداد. سالهای پس از تابستان ۱۹۶۹ و دولت ریچارد نیکسون.
وقتی مشکلات جنگ ویتنام بیش از همیشه خودش را نشان میداد و یک جور آگاهی
اجتماعی زیر پوست ملت رفته بود که اتفاقا همیشه بروز مثبت و درستی نداشت.
دورانی که فرهنگهای دیگر تاثیرشان را گذاشته بودند و آزادی ناشی از کار در
تلویزیون، تاثیر خودش را نشان میداد. به قول یکی از سینماگران آن دوران:
«اگر قبل از آن دوران زندگی نکرده باشی، نمیتوانی بفهمی که آزادی دیدگاه
چه تاثیری در زندگی مردم گذاشت.» این همان دورانی بود که هنرمندها واقعا
احساس هنرمندی میکردند. به این نتیجه رسیده بودند که با هنر میشود دنیا
را تغییر داد. که تاثیرشان از فرهنگهای دیگر را بروز دهند. که فرصتاش را
یافتهاند تا تصویر تازهای از خودشان و کشورشان ارایه کنند. به قول بروس
درن در همین مستند: ما مثل بازیگرهای قدیم خوش قیافه نبودیم، ولی جالب
بودیم. جالب بودیم چون رو راست بودیم.
اما چرا این دوران در آمریکا بروز
یافت و نه مثلا در سینمای اروپا؟ چون زمینه آماده بود رفقا. استودیوهای
فیلمسازی که اتفاقا به پول فکر میکردند وجود داشتند. تجارت در خدمت هنر
درآمد. مردم فیلمهای تازه را میدیدند پس استودیوها به قول رابرت ایونز،
عوض موزیکال بزرگ و پرستارهی واگنات را رنگ بزن، فیلمهای کوچک پرسر و
صدایی تولید میکردند که بیش از گذشته از ویژگیهای فردی و خصوصی
سازندگانشان سرچشمه میگرفت و بیش از گذشته به اجتماع اطرافشان شبیه بود.
به عنوان بهترین مثال، شرکت فیلمسازی پارامونتای که توسط کمپانی بزرگ گلف
اند وسترن بلعیده شده بود، میدانست که برای پول درآوردن هم که شده، باید
به این فوران خلاقیت و فردیت بها بدهد. و راه را باز کند. این همان
زمینهای بود که باید وجود میداشت.
آن سالها تمام شد. اما تاثیرش را
بر سالهای بعد و هنرمندهای بعدی گذاشت. این فوران خلاقیت و فردیت، اتفاقا
در دوران افسردگی رسوایی واترگیت و شورشهای برابری خواهانه و شکست
جنبشهای آرمانخواهانهی یک دهه قبلاش، جامعه را نجات داد. تا یک بار
دیگر فرصتی برای بازگشت به ریشههای ایمانیاش پیدا کند. سیستم با میدان
دادن به این دوران خلاقیت، انفجار شکست خوردهی دهه ۱۹۶۰ را به رضایت عمومی
پس از بحران اقتصادی ابتدای دهه ۱۹۸۰ پیوند داد. فقط باید به مردماش و
هنرمنداناش اعتماد میکرد. باید اجازه میداد تا شکل تازهای از زندگی شان
را پیدا کنند.
***
خب، به نظرم برای عبور از شرایط
افسردگی فعلی، به خلق چنین دورانی نیاز داریم. طبعا مسیر بروز چنین
خلاقیتی، نه فقط در حوزهی هنر که در دیگر سطوح اجتماعی و اقتصادی و صنعتی،
کمک برای شکل گرفتن چنین دورانی است. این تنها مسیری است که می تواند
ایمان یک کشور را تقویت کند و به سطح تازهای از انرژي برساند. آن هم در
روزگاری که دیگر شادی را حتی در محافل خصوصی هم نمی شود جستجو کرد. مردم
کشورمان در این روزگار باید به رفتن به سمت روشهای شخصی ابراز وجود تشویق
شوند. و این از طریق ارایهی تصویر رسمی و پروژههای نفتی نهادی و ارگانی
شکل نمیگیرد. امیدوارم هفته آینده درباره همین فردیت بیشتر بنویسم.
خب.
این ستون همین جا تمام میشود. باقیاش تعریف کردن یک صحنه برای دل خودم
است. و اگر شما هم خواستید این چند خط را بخوانید. فیلم تمام مردان رییس
جمهور دربارهی دو خبرنگاری است که ماجرای واترگیت را آن قدر دنبال میکنند
تا نیکسون استعفا کند. این میتواند برای یک فیلم دیگر، یک موضوع صرفا
سیاسی باشد. مثل بسیاری دیگر از آثار چپ افشاگرانهای که در اروپای آن
سالها ساخته شد. ولی قدرت سینمای آمریکا، آن زمان در این بود که توانست به
این موضوع هم جلوهای از فردیت بدهد، و نه فقط یک مبارزه افشاگرانه.
منظورم فقط دو شخصیت اصلی داستان نیستند. در صحنهای از فیلم جیسن روباردز
در نقش سردبیر این دو خبرنگار، جلوی در خانهاش میایستد تا به دو خبرنگار
افشاگرش، جرات طی کردن ادامهی مسیر را ببخشد. و دیالوگهایی که ویلیام
گلدمن، برایش نوشته از این قرار است. سردبیر قرار است قبل از هر چیز، حتی
در کشاکش یک مبارزهی سیاسی، برای کشورش یک فرد باشد: «از این موضوع [افشای
رسوایی واترگیت]، کسی سود نمیبره. مگه متمم اول قانون اساسی، آزادی
مطبوعات و آینده کشور... که اون هم اهمیتی نداره. ولی اگه تو کارتون گند
بزنین، اون وقت منام که ناراحت میشم.»
تا ساعاتی دیگر به پست تازه خواهیم رفت.
شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۲
سه لینک امروز نشانه تغییر جهان. دورانی که سیاست هم تبدیل به یک امر عمومی میشود:
اسنودن ۲۰ هزار سندش را در اختیار گاردین گذاشته است.
====================================================
عیدتان هم مبارک رفقا.
جمعه 18 مرداد ۱۳۹۲
خاطرات روزانه شماره هفده: مهمانی و ترانه های شهرام و استنلی کوبریک و کرن بلک و مسابقه علی و فریزر
قرار شده خاطرات روزانه را برای تان بنویسم ولی مشکل این است که بخشی از این اتفاق ها که همه اش به خودم مربوط نیست، باید طوری نوشته شود که معلوم نباشد با کی و کجا گذشته. (یکی دو دفعه قبلی که این طوری نوشتم، به هر حال بو برده بودند). مثل دیشب که به لطف دوستان مهربانی در مهمانی بودیم که استاد مترجم مشهور و بزرگواری هم در آن شرکت داشت. دوست شاملو بود و برای مان از او شعر خواند و از کتاب خودش هم بخشی از ترجمه اش را. ولی وقتی رفقای گیتار به دست از راه رسیدند و صحبت شهرام شد و ترانه هایش، نظرش برگشت و شوخی جدی به من گفت: نمی دانستم نظرتان درباره اش این است، تا به حال به شما احترام می گذاشتم.
اولین بار بود که استاد را از نزدیک می دیدم و باقی جمع هم برای اولین بار همه طرفدار شهرام از کار درآمدند. روزگار دارد عوض می شود همان طور که دیگر جمال شورجه و محمد درمنش نمی توانند با دلارهای نفتی، فیلم های ارزشی شان را بسازند. خبر یک کافه سینما را بخوانید.
و حالا که صحبت به این جا رسید، بگذارید ادامه حرف های امروز را هم از همین خبرهای امروز کافه پی بگیریم که آنگ لی دارد یک فیلم سه بعدی درباره ی مبارزات بکس دهه ی 1970 می سازد و از جمله مبارزه محمدعلی و فریزر. که به وقت اش هنوز به دنیا نیامده بودم, ولی داستان اش را از همان سال های کودکی تا امروز بارها از زبان پدرم شنیده ام. عرفان تکنولوژیک آنگ لی، چارچوب درجه ی یکی را برای روایت تازه اش انتخاب کرده است. ضیافت بدن ها. و البته دوره ی زمانی جذابی. که دیروز هم درباره اش نوشتیم به بهانه ی مستند تد دمی و ریچارد لاوگرانزه, و اتفاقا همین حالا ارغوان اشتری خبرش را در کافه منتشر کرد که کارن بلک، بازیگر زن نمونه ای آن سال ها از میان ما رفته. بلک قیافه ی غریب شیفته و آشفته ای داشت که مثل سیسی اسپیسک، اگر در آن سال ها نبود، عمرا که می توانست به چهره ی شناخته شده ای تبدیل شود و چنین فیلم های خوبی بازی کند. از پنج قطعه ی آسان تا فمیلی پلات. و البته گوشه کنارهای فوق شاهکار رابرت آلتمن، یعنی نشویل هم می توانید ببینیدش.
و تا یادم نرفته بگویم که برای دوستان مهربانی مهمانی دیشب، به تازگی نسخه ی لیمیتد ادیشن انتشارات تاشن برای استنلی کوبریک هم رسیده بود و دادند که سیری در آن بکنم. کوبریک به جز در فیلم آخرش چشمان تمام بسته که به نظرم بهترین فیلمش است (بری لیندون را ندیده ام و نمی دانم همین روزها کدام رفیقی به من گفت که خودش هم گفته این فیلم آخرش بهترین اثرش است)، فیلمساز مورد علاقه ام نیست. اما چند نکته ی حیرت انگیز دارد. اول این که یک فیلمساز چه قدر می تواند اعتماد به نفس داشته باشد که در آثارش زیر تاریخ جهان و مسایل ابدی و ازلی بشر، به نکته ای نپردازد. و دیگر این که چه نقش مهمی در گسترش قابلیت های بیانی سینما داشت. کتاب را هم از دوست عزیزم گرفتم که داشتن چنین افق گسترده ای را تمرین کنم. کتاب نیست البته که. به قول خود تاشن، «آرشیو» استنلی کوبریک است به این قطر. مثل یک جعبه.
=================================================همین حالا اضافه شد: شبکهی مستند دههی تاثیر گذار تد دمی و ریچارد لاوگرانزه را پخش کرد. جز هال اشبی و جان کازال که از میان ما رفتهاند، اغلب سلاطین سینمای سالهای ۱۹۷۰ حضور داشتند. از رابرت آلتمن تا بروس درن و مارتین اسکورسیزی. حتی جان آویلدسن. موقع تماشایش آدم یاد نظریهی نسبیت و عرض زمان و این جور چیزها میافتاد. تکرارش امشب ساعت ۲۴ است. ایدهی ستون این هفته به همین مربوط است. ۵۰ دقیقهی مستند نیست! وارن بیتی و مانتی هلمن و پل مازورسکی که همین امروز در کامنتها صحبتشان شد، اصلا نیستند، ولی آن چه باقی مانده باز محشر است. از دستاش ندهید. حالا با هم صحبت میکنیم.
پنج شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۲
خاطرات روزانه شماره شانزده
امروز عوض نوشتههای من، یادداشتهای صوفیا و قادر پلارک و علی را بخوانید، در بخش کامنتها
=================================================
و باز چند دقیقه بعدش: باید توییتر کافه را فعال کنیم! یک نکته دیگر الان. تریلر فیلمی را دیدم که تام هنکس در آن نقش والت دیزنی را بازی میکند. و بعد متوجه شدم سکانسیاش مربوط است به تصنیف ترانهی محشر: چیم چیمینی چیم چیمینی چیم چیم چری... . مشتاق دیدن این یکی هم هستم.
چند دقیقه بعد: راستی، این فیلم پارک لند را هر وقت که اکران شد، دوست دارم ببینم. ایده اش اشتهابرانگیز است. و دیگر این که این لینک را خیلی دوست داشتم. شما هم با من ببینید. همه ی خانم های ایرانی متولد 1321، با میزان پلی و این ها.
همین حالا: دو کامنت آخر حسن حق حقیقی و کامنت مجید... و به خصوص کامنت حسین گودرزی را بخوانید، از جمع کامنت های تازه آن لاین شده.
سه شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۲
خاطرات روزانه شماره پانزده: دربارهی دیدار از یک جلسه سخنرانی و مهمانی و وسوسه باشکوه
همچنان در سفرم. دیروز رفتیم با فرهاد که قدم بزنیم. راهمان را کج کرد و برد به یک گالری که همان نزدیکیها بود و تعدادی خانم و آقا جمع شده بودند تا به یک سخنرانی دربارهی یک سبک خاص هنری گوش بدهند. چند دقیقهای نشستم، و دلم گرفت. این طور که شد که نشستم به فکر کردن. که چرا. دلیلی نداشت. یعنی یاد آن روزهایی افتادهام که در نبود هیچ فرصتی به جز گذراندن اوقات به شیوهی معمول، سراغ این جلسهها میرفتیم؟ و روزگاری که این مباحث هنر و اقتصاد و سیاست و اجتماع پست مدرن، مد روز بود که نه من، که اغلب دوستانم هر بار که میرفتیم کتابفروشی با کلی کتاب در این باره برمیگشتیم؟ و این که دیگر خبری از آن روزها و آن دوران نیست؟
نشستم و فکر کردم و دیدم که دلگرفتنام از اینها نیست. از این است که دخترها و پسرها و خانم و آقاهایی که آن جا میدیدم، شکل دیگری از مدل سنتیشان بودند. همان طور یک شکل و خموده و آرام. سخنران داشت تعریفهای قالبی را بی هیچ خلاقیتی تکرار میکرد و آنها هم گوش میدادند. دلگیریام از آن بود که همچنان فردیت، قربانی اصلی سبک زندگی کشور ماست. که چه در مسجد باشیم و میخانه، چنان خلاقیت و فرد بودن در دل ما کشته شده که خود بودن از همیشه سختتر شده. خوشحالم که عقدههایی که نسلهای قبل داشتند، حالا مدام دارد کمتر و کمتر میشود. اما این هنوز رسیدن به نقطهی صفر است.
راستاش چون هر آدمی فقط دور و بر خودش را میبیند، فکر میکردم دیگر اگر چنین جلسهای باشد، در سطح درک و انرژی فراتری برگزار شود. نه آن گونه که ده سال قبل بود. یادش به خیر یک بار دوران دانشجویی بحث کردم با یکی از این سخنرانها که چرا باید یک قطعه از بتهوون مثلا را شاهکار بدانیم و یک سولوی گیتار بداههی دیوید گیلمور را نه.
از ان زمان تا به حال تغییرات زیادی ایجاد کردهایم. ترکهای فراوانی را نشان همه دادهایم و دیوارهای فراوانی را خراب کردهایم، اما این دیپرشن ناشی از عدم ابراز فردیت و خلاقیت، مثل یک بیماری مزمن، هر لحظه ممکن است برگردد و همه چیز را خراب کند.
حالا چی شد که حالم خوب شد؟ با رضا وسوسه باشکوه داگلاس سیرک را دیدم. به فراخور مضمون فوق مسیحیاش (انتظار نداشتم در این زمینه فیلم چنین رادیکال عمل کند)، اپراییترین فیلم استاد است. هر چند که از نورپردازیهای آبی و زرد همیشگی راسل متی کمتر خبری است. و بعد که برگشتم خانه، به مادرم و عمهام گفتم گرسنهام است. گفتند از این نانها که دوست داری. و بعد نشستیم سوء خوشمزه خوردیم، با لوبیا پلویی که چهار ساعت رویش کار کرده بودیم. بعد دوست عزیزی زنگ زد و گفت چه جای دلگیری که حالا این کافه هست. حالا سالها آن دوران را پشت سر گذاشتهایم. حالا جوری ازش حرف میزنیم که انگار یک دوران سپری شده است. حالا میتوانیم حداکثر از خاطرهاش بنویسیم. که راستاش را بخواهید هر خاطره آدمیزاد، جای خودش، برای خودش، چیز محترمی است.
پینوشت: این جلد لولیتا اثر جیمی کینان را در خبر آنلاین دیدم. ایدهی خوبی دارد. نه؟

دوشنبه ۱۴مرداد ۱۳۹۲
خاطرات روزانه شماره چهارده: یک یادداشت در ابتدای دوران فرهنگی جدید
خب این بار عوض خاطرات روزانه، ستون این هفته را بخوانید لطفن. به مناسبت مراسم تنفیذ که زیادی سرد و سنگین و بی لبخند بود (بیشتر از طرف مهمانها!) و مراسم تحلیف در مجلس که سخنرانی روحانی، خوب بود. این یادداشت را هم به همین بهانه نوشتم.
چرخش کامل
شما به انتهای یک مسیر فرهنگی رسیده اید آقای رییس جمهور
خب، رسیدیم به دولت جدید. و امیدوارم که: به سیاست های فرهنگی جدید. جناب دکتر حسن روحانی رییس جمهور منتخب مردم ایران، داریم در همین حوزه فرهنگ صحبت می کنیم، این راهی که امروز به شما ختم شده، دیگر به انتهایش رسیده است. راه تزریق فرهنگ از بالا، راه تشکیل یک طبقه برتر، به هر عنوان، برای ساخت و انتقال مثلا ارزش های فرهنگی، به طبقات مختلف مردم. راهی که در آن یک گروه به عنوان پاسدار ارزش ها و گروهی دیگر در لباس روشنفکر (و هر دو البته مقدس شده و تمایز یافته)، در کار خلق محصولات فرهنگی در یک فضای ایزوله بودند. راهی که در آن کالای فکری و فرهنگی، نه در بازار آزاد، که به عنوان محصولی از طبقه برگزیده و خاص، به مردم عرضه می شد. جایی که تقدس ارزشی یا روشنفکرانه جای نقد را می گرفت. (بامزه است که در ذات خودش قرار بود تقدسی با هیچ کدام از واژه ها نباشد و نقد و نو به نو شدن، باقی بماند.)
چرا می گویم انتهای راه؟ چون دیگر مسیر جهان این نیست. دیگر نمی شود با حصر منابع مالی و اطلاعاتی، جلوی قوی تر شدن گروه های مختلف را به نفع طبقاتی خاصی که اسم شان را گذاشته اند ارزش مدار یا روشنفکر، گرفت. حالا برای آموختن یک زبان تازه، برای ارتباط یافتن با گروه های دیگر مردم، برای یافتن یک تریبون، برای یاد گرفتن یک فن تازه، برای دسترسی به حوزه های مختلف اطلاعاتی و فرهنگی، تنها اتصال به شبکه های عمومی و ارتباط برقرار کردن در دنیای دیجیتال کافی است. منابع بیش از همیشه در میان صاحبان استعداد، و نه خانواده های محدود دارای امکانات خاص، در گردش است. می توانیم از این خوش مان بیاید و یا نه. می توانیم تلاش کنیم همان روش ارباب و رعیتی و خان خانی قدیمی را دنبال کنیم. می توانیم وقوع اش را عقب بیندازیم. اما در این دنیا، طی کردن چنین مسیری به هر حال با شکست و سقوط همراه است. دیر و زود دارد و سوخت و سوز ندارد. اگر قدیم مردم در طول زمان فرهنگ شان را می ساختند و بر تحمیل های فرهنگی غلبه می کردند، حالا در لحظه همین کار را می کنند. می دانید: دیگر ترکیب جناب دکتر... و استاد ارجمند... و حاج آقا...، به خصوص در حوزه های فرهنگی چندان کارایی ندارد.
به خصوص خیال تان از این جنبه راحت باشد که تشکیل چنین گروه هایی اغلب از طریق پول نفت ممکن می شود. و وقتی مثل امروز پول نفت ای در کار نباشد، دیگر چطور می شود فرهنگ و طبقه ای را از بالا ساخت و به مردم تحمیل کرد؟ در شرایطی فعلی، در شرایط حضور منابع فرهنگی مختلف دیجیتال، بیخ دست مردم، منابعی که به اندازه تلاش و استعدادشان می توانند در آن دخل و تصرف هم بکنند، تنها فرهنگی دوام می آورد که به این از میان برداشته شدن مرزها و فراهم آوردن امکاناتی برابر، برای بروز استعداد میان گروه های مختلف مردم به قدر تلاش شان، کمک کند. و حالا که دیگر پول نفتی هم در کار نیست تا به حضور همین گروه های محدود از بالا کمک کند، دیگر راست اش، آقای رییس جمهور، کار حفظ شرایط فرهنگی فعلی از این هم سخت تر می شود.
می دانید، دیگر نمی شود به بهانه حفظ ارزش ها یا تقدس بخشیدن به گروه های ظاهرا روشنفکر محفلی، مدیریت فرهنگی کرد. روزی روزگاری استفاده از طعم ها و خوراکی هایی مثل نمک و بستنی، ویژه ی گروه های اشراف و خانواده های خاص بود. حالا در هر سوپر مارکتی می شود تهیه شان کرد. حالا میلیاردها نفر از مردم کره زمین از این خوراکی ها، در بسته بندی های مختلف استفاده می کنند. این که چه قدر بفروشد، بستگی به کیفیت اش دارد و به میزان تلاش و استعداد سازندگان اش برای خلق محصولاتی با کیفیت. و در پله ی آخر، این اتفاق دارد در حوزه فرهنگ هم می افتد. مردم محصولی را مصرف می کنند که با آن چه نیازش را احساس می کنند و دوست اش دارند، همخوانی بیشتری داشته باشد. دیگر حتی نمی شود با خلق عبارات خاص، ارزشی فراتر به محصولات محفلی داد، چون گروه های محدود با پرچم های ارزشی و فرهنگی و هنری بالای سرشان، چه در قالب چپ یا راست، پوزیسیون یا اپوزیسیون، ارزشی یا ضد ارزشی، قرار است از مزیت های یک بازار محدود استفاده کنند. این حق مردم است که تنها از کالای با کیفیت، چه داخلی و چه خارجی، از هوش و فکر برتر، بهره ببرند. و گرفتن حق، برای شان از همیشه آسان تر شده است. نتیجه ی سال ها شعار برای ایجاد یک بازار محدود به نفع طبقات ظاهرا برتر، شده این که مردم نه تنها تلویزیون ایران نگاه نمی کنند و سالن های سینمای مان خالی است؛ بلکه حاصل پرورش یافتن در این فضای ایزوله، شده این که عوض فیلم و سریال با کیفیت، سراغ نسخه ی درجه ی چندم کلمبیایی و ترکی اش رفته اند. یاد آقایان کارگردانی می افتم، پرورش یافته در همین فضای ایزوله ی فرهنگی و متعلق به همین خاندان ها، که تا صحبت از اکران فیلم خارجی می شود، آن هم در شرایط آزاد که مردم ببینند یا نبینند، سریع بحث نابودی سینمای ملی را علم می کنند. (این وسط بهانه ی سانسور هم که همیشه هست، به نفع دو طرف. که ما باید باشیم که سانسور کنیم یا به ما رحم کنید، چون سانسورمان می کنند.) سینمای ملی یعنی محصولات نفتی دوستان. این وسط، نکته ی اصلی وقت مردم است که در حقیقت پای محصولاتی می گذرد که واقعا می خواهند مصرف کنند و بالاخره از طریقی به دست اش می آورند. سینمای ملی دوستان و فرهنگ قاچاق، این جا به هم می رسند.
آقای رییس جمهور، در سال های گذشته با هر دو گروه صحبت کرده ام. هم آقایان مدعی ارزش ها و فرهنگ ملی، و هم دوستان در آویخته به پرچم چپ و روشنفکر ایرانی. مسیر بحث همواره یکسان بوده است. حرف شان همیشه از این جا شروع شده که باید به فکر ارزش ها و استانداردها و کیفیت زندگی مردم بود. و بعد از دو سه جمله دیگر، وقتی بحث به این جا رسیده که پس چرا محصول فرهنگی عرضه نمی کنید که در فضای رقابت آزاد، مردم که هدف و مشتری واقعی شما هستند انتخاب اش کنند، به یک جمله ی مشترک از سوی دو گروه رسیده ام. گفته اند معلوم است که نمی شود. چون مردم طبع شان به سمت جنس نازل و دستک و دمبک و این هاست. ما باید باشیم که اجازه ندهیم از این مسیر خارج شوند. باید کیفیت شان را حفظ کنیم.
و همه ی حرف من در آغاز دوران تازه همین است. قبلا می شد. ولی حالا دیگر نمی شود با این قبیل شعارها به نفع حضور و وجود گروه های خاص عمل کرد. حرف های من لزوم برنامه ریزی فرهنگی را نفی نمی کند. اما برنامه ریزی فرهنگی یعنی در چارچوب امنیت ملی، دولت باید باشد تا مسیر بروز این استعدادها را فراهم کند. (جمله ی خوبی ننوشتم. چون اصلا امنیت ملی یعنی فراهم آوردن بهترین فضا برای به حداکثر رساندن عموم مردمان.) و البته در میان این استعدادهای موجود در طبقات مختلف مردم هم کیفیات مختلفی موجود است. بعضی ها باهوش ترند و بعضی کم هوش تر. بعضی پیچیده تر و بعضی محصولات هم نازل و بد. اما مردم در هیچ دورانی، لزومی به حضور گروه های خاص ندیده اند تا برای شان تکلیف تعیین کنند و در مسیر رو به تکامل شان خللی ایجاد کنند. گفتم که. قبلا می شد با محدودیت و شعارهای مقدس و نهاد نفتی ایجاد کردن و دیوار کشیدن یک کارهایی کرد. مسیر رو به تکامل حرکت مردم را کند کرد. حالا که این هم نمی شود. در این دورانی که شما رییس جمهور شده اید نمی شود.
پس تنها راه خوش استقبال و بد بدرقه نشدن، این است که این سیکل ای را که از همیشه شکننده تر شده، بشکنید. تنها راهی که بخواهید محبوب بمانید. مسیرهایی برای بروز استعداد گروه های مختلف مردم فراهم کنید. به قواعد و قوانین سال ها پیش برگردید. اجازه بدهید که مردم برای همدیگر فیلم بسازند و کتاب بنویسند و موسیقی تصنیف کنند، و این محصولات شان را در فضای رقابت آزاد به همدیگر بفروشند. این وسط یکی شان موفق می شود و یکی ورشکست می کند. یکی را بیشتر دوست دارند و یکی را کمتر. اما راست اش... این اش دیگر به هیچ کدام از ما مربوط نیست.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
آمدم این را اضافه کنم که خاطرات حسن حقیقی را در کامنت های امروز بخوانید. از وقتی این جا با کم رویی کامنت می گذاشت تا حالا که کتاب اش منتشر شده. بخشی از یک "در جستجوی خوشبختی". موفق باشد بیشتر از این. خوب و روان هم نوشته داستان زندگی اش را.
یکشنبه ۱۳مرداد ۱۳۹۲
خاطرات روزانه شماره سیزده: دان مکلین و حرم و انرژیخورها و مجلههای قدیمی.
از حرم شروع کنیم که هر دفعه میآیم این جا، خانمهای فامیل را همراه میکنم دور هم برویم امام رضا (ع). این دفعه از آقا خواستم مرا از مرزهایی که در همهی این سالها به اشتباه برای خودم کشیدهام، فراتر ببرد. و مدتی که در حرم بودم، نمیدانم چرا؛ ولی ذهنام رفته بود سراغ آدمها، مکانها و اشیایی که انرژی آدم را میگیرند و از آن تغذیه میکنند. آدمهایی که شاید واقعا همراهتان باشند و دوستتان داشته باشند اما تنها از طریق مصرف انرژي شماست که میتوانند به زندگی ادامه دهند. و میدانم که همه میگویند عشق ورزیدن خوب است و اینها... ولی از امام رضا خواستم که مرا از این خطر روزانه در امان نگه دارد.
بعد این که حالا که چند روزی است که سفری به خانه پدری آمدهام، یادداشتهایم را جمع کنم. از سال ۸۲ حروف چینی شدهاش را دارم. اما فیلمها و سینما جهانها و تماشاگرانها و یک هفتمها و ایرانها و... دو سه سال اول، فقط روی کاغذ موجود است. پس رفتم سراغ آرشیو مجلهها و روزنامههای آن سالها و بعد برخوردم به مجلههای دانشجویی که برای سینما درمیآوردیم و اینها. آدم وقتی سطح انرژیاش پایین میرود، خاطرات اثر بیشتری رویش میگذارند. اما نیچه به نظرم راست میگوید که: فراموشی نشانهی قدرت است. تیترهای آن روزها را میخواندم و میدیدم که از نوشتن هیچ کداماش نگران و پشیمان نیستم. سرچشمهی همان چیزی بودند که این روزها مینویسم. اگر شد بعد برای تان خواهم نوشت که این یادداشتها را برای چه میخواهم. بخشیاش کمک شما را میطلبد.
و امشب از شمس تبریزی خواندم که به دنبال آن عقیدهی اولیهای هستیم که در کیشها و آیینهای مختلف، و به قول خودش عقیده پدر و مادر، گمش کردهایم. مثل جامهای که از تن درآورده و کنار رود میگذاریم و جریان آب ما را با خودش میبرد و دستمان به آن لباسها نمیرسد. در همین مجله گردیها، دیدم اولین جملهای که در اولین نقدی نوشتم که در ماهنامهی فیلم چاپ شد٬ نقل قولای از میلتون به نظرم بود که: در جستجوی صورتای هستم که پیش از آفرینش جهان به آن صورت بودهام.
این شمس را بعد از آنای خوانم که با رضا به سیاق این روزها، داگلاس سیرک دیدیم. نوشته بر باد. و شخصیت رابرت استک فیلم را دنبال میکردم، یاد آن دیالوگ از فیلم تامبستون افتادم که داک هالیدی دربارهی شخصیت بد فیلم میگوید که او مدام به فکر انتقام است. و وقتی میپرسند انتقام از کی؟ گفت از دنیا، به خاطر این که در آن متولد شده است. همهی آن آدمهای ظاهرا قوی و با شوکت و مکنتی که هیچ وقت خوشحال ندیدیمشان. از ... تا ... درست در همین لحظه شب بود که اس ام اس یکی از رفقای کافه رسول مختاری رسید از قول مورینیو؛ که قرار نیست چیزی را به کسی ثابت کند حتی به خودش. اغنای شخصی از طریق انجام دادن کارها به بهترین شکل حاصل میشود.
و این که ترانهی دان مکلین برای ونگوگ را از دست ندهید که اردوان در کافه موسیقی گذاشته و شنیدنی است. لینکاش را در کافه سینما هم گذاشتهایم. و باز این که امروز به یک مجموعهی صد صفحه ای فکر کردیم که اگر دربیاید، محشر میشود و یادداشتهایم برای ۷۰ فیلم بیست دوازده، که امیدوارم به زودی منتشر شود.
و دیگر این که افطار خانه عمه بودیم که از کره مربا تا قرمه سبزی، همه چیز افطارش محشر بود. این آخری را نوشتم که نگویید این که شد شرح افکار. نه خاطرات روزانه که قولاش را داده بودم.
پنج شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۲
خاطرات روزانه شماره دوازده: دعاهای شب قدر و صورت زخمی و کنکور و کتاب و بچههای نویسنده کافه و دی سی و مارول و موزه مادام توسو
دعاهایم در طول زمان تغییر کردهاند. یک زمانی دعا میکردم که ۴۲ تومان پول داشته باشم که وداع با اسلحه را از پشت ویترین نشر نیمای خیابان احمدآباد بردارم. یک زمانی برای امتحان نهایی سوم راهنمایی دعا می کردم که ریاضیام زیاد بد نشود. بعد دعا کردم که همه مرا دوست داشته باشند و من همه را دوست داشته باشم. دعای سالهای بعدش قبولی کنکور بود. (بدترین کاری که به عمرم کردم. کنکور امتحان دادم. از باقیاش راضیام. امروز پنج شنبه هم کلی بدبخت دیگر که امسال امتحان دادهاند، نتیجهاش را گرفتهاند.) این وسط آرزوی تکراریام این بود که نسخه کامل فلان فیلم دستم برسد. اسم فیلم با تغییر سن، طبعا تغییر میکرد. بعدش دعا میکردم که دل یک نفر خاص با من مهربان شود. بعدی هم این بود که آدم با ظرفیتتری باشم، و همین طور... تا دعاهای شب قدر دیشب. که دیدم چیزهای تازهای توی سرم وول میخورند. دعا کردم که بیش از همیشه توانایی همراهی و دوست داشتن آدمها را داشته باشم. طوری که آدم های بیشتری توی بغلام جا شوند. یعنی هر چه بیشتر از حالت جامد، به شکل گاز دربیایم! فکرش را بکنید. خوب میشود. بعد این که توان بیشتری برای بالفعل کردن استعدادها پیدا کنم، و همین طور استعدادهای خودم. و راستاش این هم این روزها توی ذهنام هست که این کافه کلی منتقد و روزنامهنگار تحویل مملکت داده، و وقتاش است که جدا از نویسنده سینمایی، تعدادی نویسنده در اشکال دیگرش، از جمله داستان نویس را هم وارد جامعه کند. چند تا از بچه های کافه این قابلیت را دارند. از پرستو و یاسمن گرفته تا... چند نفر دیگر، که بگذارید فعلا اسمشان را نبرم. راستی حسن حق حقیقی هم که با نام حقیقت در کافه کامنت میگذارد و از این طریق یادداشتهایی مینویسد، دیروز این خبر خوب را داد که اولین کتاباش منتشر شده است و تلویزیون هم رونمایی کرده. ولی حاضر نیست این نکته را به بقیه هم بگوید. مبارک است.
و این که چند روزی است که نشستهام به تحقیق دربارهی سوپرهیروها و کتابهای کمیک. مرجعمان در کافه شیخ کسری ولایی است که همیشه در دسترس نیست. پس باید خودم دقیق یاد میگرفتم که کداماش مال دی سی است و کداماش مارول. و این که اگر سوپرمنها به تهیه کنندگی الکساندر سایسکیند را کنار بگذاریم، ساختن فیلم عظیم با این قهرمانها، با بتمن تیم برتون در سال ۱۹۸۹ شروع شد. و این که برایم جالب شد شخصیت دکتر استرنج. باید بیشتر برویم سراغاش. هنوز فیلم مهمی با مرکزیتاش ساخته نشده.
و در سینماتک رضا، یکی از این اواخر شب، صورت زخمی هاوارد هاکس را دیدیم که چه قدر از زمانهی خودش جلو بود. مستندوارتر از ان بود که انتظار داشتم (در رویکرد به وقایع و شخصیتپردازی، و نه در اجرا و به خصوص بازی پل مونی.) و ریتم و مسیر داستان، بسیار هوشمندانهتر از زمان خودش. و این که اقتباس دیپالما / استون / برگمن چه هوشمندانه بوده. (هر کی بدون مراجعه به منبع، گفت این برگمن در فیلم چه کاره بوده؟)
و این که برای اولین بار در این قالب تازهی خاطرات این روزها دارم بدون ایجاد یک ساختار پیشین، هر جملهای را که به ذهنام میرسد، مینویسم. اما بازدید از این یادداشتها بیشتر از آن چیزی شده که فکرش را میکردم. اینها قرار بود برای یک گروه از دوستانی باشد که در این سالها همدیگر را یافتهایم. خصوصی تر حتی از جمع خصوصی فیس بوک. ولی ظاهرا این طوری نیست. به این نکته در پیادهروی پریروز با مصطفی فکر کردیم که گفت حالا که این طور شده میخواهد با وسواس بیشتر کامنت بگذارد! و این که حالا کافه بازی دارد مسیر خوبی طی میکند. دارد مسیر پررونق کافه سینما را دنبال میکند و تاثیرش از این که هست بیشتر خواهد شد.
امروز از چیزی دلخور بودم. و دوستی میخواست حالم را خوش کند. از هر راهی رفت به بن بست خورد تا گفت ایشالا فرصتی دست دهد با هم برویم موزه مادام توسوی لس آنجلس با مجسمه لورنس عربستان عکس بگیریم. که قبلا خودش دیده بود. حالام خوش شد.
همین حالا عمهام از راه رسید که قول تا وقتی مشهدم، هر شب به ما سر بزند.
یکشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۲
خاطرات روزانه شماره یازده: مراسم ختم و هاوارد هاکس و درباره پیش از نیمه شب ریچارد لینکلیتر که دیروز دیدماش.
درگیر بودم که سنت نوشتن روزانه از دستم در رفت. و الا قولام با شما سر جای خودش است. به خصوص الان که رفتم کامنتها را آنلاین کنم و به عنوان یک مخاطب، کلی کیف کردم. حالا دارد این پنج سال به نتیجه میرسد. خاطرات آریا را بخوانید که ادامهی همان حرفهایی است که این جا در صفحه اول با هم میزنیم. این روزها مجلس ختم عمو بعد از تهران در مشهد هم برگزار شد. نکتهاش این بود که آدمهایی را دیدم که سالها و از دوران کودکی ندیده بودمشان. هم محلهایهای خانوادگی و دوستان و آشنایان و... تجربه تازهای بود. کمتر شده یک جا بعد این همه سال، این همه آشنای قدیمی را یک جا ببینید و من دیدم. و آقایی که تغییر نکرده بود، توی این همه سال، همانی بود که وقتی بچه بودیم ازش بستنی میخریدیم. از این سه رنگهای سنتی زرد و قهوهای و سفید. هنوز کاردکاش یادم مانده که میکشید روی لیوانهای کوچک و میانداخت روی ترازو. توی یخچالاش را دقیق یادم است. که بستنیها کوت شده بود.
بعد هم یک روز که سرحال نبودیم، نشستیم به هاکس دیدن. گروهبان یورک که ندیده بودم و هیز گرل فرایدی که دیده بودم. درباره فیلم اول که امیدوارم هفته آینده بنویسم و درباره این دومی به همان محشری بود که دفعه قبل. مشکلاش این است که کری گرانتاش این قدر خوب است که وسط فیلم که به ضرورت داستانی نیست، دلتان برایش تنگ میشود. صحنهای هست در فیلم که روزالیندا راسل، حلقه ازدواجاش را به معشوق سابقاش کری گرانت نشان میدهد. که هنوز دوستاش دارد. باید هاکس باشید و نه یکی از این کارگردانهای ضعیف و ترسو، که بدانید این صحنه را چه قدر میشود فرحبخش از آب درآورد.
این روزها درگیر بودم و سرم شلوغ. این شد که بین خاطرات روزانه چند وقتی فاصله افتاد. هر روز سایتها را چک میکردیم تا این که بالاخره دیروز قسمت سوم از سه گانه عاشقانه ریچارد لینکلیتر را دیدم رفقا. به همان خوبی که انتظار داشتیم. و دربارهاش نوشتم. قبل از این که بخوانید، بدانید که با رفقای عزیز دلپذیری قرار گذاشتهایم که بنشینیم و سه قسمتاش را پشت سر هم ببینیم. سر فرصت. در یکی از آن روزهای طلایی.
جهان کافی دو نفره
![]()
اول برای آن ها که کل مجموعه را ندیده اند، بگویم که این سومین قسمت از مجموعه ای است که لینک لیتر کارگردان، در عرض 19 سال ساخته است. هاوک و دلپی نقش (نقش؟) زن و مردی را بازی می کنند که برای اولین بار سال 1994 همدیگر را در وین می بینند. در یک روز و شبی که با هم اند، عاشق همدیگر می شوند و بعد هر کدام می رود سراغ کارش. یک موقعیت عاشقانه ناب و خالص در یک زمان محدود برای دو عاشق در یک مکان رومانتیک، که نه گذشته ای دارند و نه آینده ای. تمرکز روی لحظه. نه چیزی قرار است به دست بیاورند و نه چیزی از دست بدهند. فقط قرار است با همدیگر راه بروند، حرف بزنند و عشق شان را کامل کنند. اسم این فیلم بود پیش از طلوع. در فیلم بعدی که نه سال بعد ساخته شده، هر دو عاشق این بار به طور اتفاقی در پاریس همدیگر را می بینند. موقعیت عاشقانه از قبلی هم خالص تر است. گذشته که در حد یک روز است و باز آینده ای در کار نیست، و زمان بودن دو عاشق در کنار یکدیگر دقیقا به اندازه زمان فیلم است. باز تمرکز روی عشق خالص. لینک لیتر ناب ترین موقعیت را برای دو عاشق ایجاد می کند. انگار کل دنیا در مسیری خلاصه شده که این دو نفر با هم راه می روند و حرف می زنند. درباره خیلی چیزها. از حوادث بین المللی و تبادلات بین فرهنگی، تا جزئیات روابط خانوادگی شان. خیلی وقت ها هم با هم مخالف اند. اما مهم این است که دارند با هم غذا می خورند و حرف می زنند، در حالی که به دهان های همدیگر چشم دوخته اند. یک زن و مرد عاشق قطعا چیزی بیشتر از این خدا نمی خواهند. آیا زمان می تواند چیزی به این لحظه اضافه کند که به هم اش بزند؟
سومین فیلم مجموعه اما که تازه اکران شده، پاسخی برای همین سوال است. اسم اش هست: پیش از نیمه شب. و اگر فیلم قبلی، یعنی پیش از غروب را به وقت اش دیده باشید، پس نه سال از ساخت و تماشای قسمت قبلی گذشته. یعنی شخصیت های داستان، بازیگرها و باقی سازندگان اثر و همچنین ما به عنوان بیننده، نه سال دیگر به عمرمان اضافه شده. دقیقا همان سه سطحی که داریم ماجراهای فیلم را تجربه می کنیم.
دو سوم ابتدای فیلم به سنت ماضی است. این بار در سواحل زیبای یونان. پر از صخره و آفتاب، و عشاقی که نیمه اول فیلم بیشترند و کم کم باز متمرکز می شویم به همان سلین و جولی که حالا کم کم دارند به سن میانسالی می رسند. همان پلان های بلند، همان لوکیشن های زیبا، همان زن و مردی که به قول اندرو ساریس، سهم شان از جاودانگی جهان را صرف این می کنند که با هم حرف بزنند. اجرای فیلم ظاهرا ساده، و البته همچنان در اوج است. مدام باید به خودتان یادآوری کنید هاوک و دلپی بازیگرند و بحث هایی که با هم دارند، لحظاتی که ناز همدیگر را می کشند یا با هم شوخی می کنند، یک اجرای سینمایی است و نه بخشی از لحظاتی که در زندگی واقعی، یک زن و مرد برای رسیدن به این لحظه، و عمل آوردن اش، سال ها باید عمر صرف کنند. یک خنده ناگهانی جسی وسط جمله سلین، آن قدر خودانگیخته به نظر می رسد که دل آدم را می برد. و یک سکانس میز غذا دارد که اصلا شاهکار است. (کارگردان های بزرگ را از سکانس های میز غذای شان بشناسید. از خانواده دور میز دره من چه سرسبز بود گرفته تا ساعت مینه لی و شین جرج استیونس.) از بهترین نمونه ها از نوع خودش در تاریخ سینما. که اغلب سکانس به گفتگوهایی در این باره می گذارد که چه چیزهای دیگری مهم تر از چنین رابطه ی دو نفره ای وجود دارد. اما آخرش که زن پیر از خاطرات اش می گوید، باز به سنت این مجموعه انگار همه به این نتیجه می رسند که هیچ چیز مهم تر از یافتن یک نیمه گمشده و گذراندن لحظاتی با او وجود ندارد. سر همین صحنه بود که بی هوا به دوستانم گفتم باید پیرمرد سفره دار و این رستوران را پیدا کنیم. اصلا یادم رفته بود که این سکانسی است از یک فیلم که به تماشایش نشسته ایم. این همان معجزه ی تمرکز است. معجزه ی لحظه. آقای فیلمساز، مضمون مورد ستایش اش را چنین به کمال به اجرای صحنه اش تبدیل می کند.
سکانس مفصل بعدی را هم اگر کنار بگذاریم، که در همین حال و هواست و بسیار هم دلپذیر، (وای از لحظه ای که وسط حرف های زن و مرد، حیوان سپیدی در نور آفتاب ظاهر می شود.) نوبت این می شود که ورق برگردد. زن و مرد حالا سنی ازشان گذشته. گذشته ای دارند و فرزندانی. روزگاری را با هم سپری کرده اند. و زن که برای نخستین بار در این مجموعه، لحظه بودن دو عاشق را خراب می کند. حالا شما شاهد بخشی از این مجموعه هستید که تا به حال ندیده اید. همان اندازه واقعی و همان قدر گریزناپذیر... الان وقت گفتن اش نیست. تا شما هم فیلم را ببینید.
برای ما که هر کدام از فیلم های این مجموعه را کم و بیش به وقت اش دیده ایم. حالا سال ها می گذرد. با همه فراز و نشیب های رابطه جسی و سلین، تماشای هر کدام از آثار این مجموعه خوبی اش این است که هر نه سال از خودمان می پرسیم چه قدر اشتیاق مان را برای رسیدن به چنین لحظه ای حفظ کرده ایم. که آیا مسیر کسب آگاهی و جاه طلبی های مان را جوری انتخاب کرده ایم که هدف را فراموش نکنیم؟ که اشتیاق مان را برای تجربه یک لحظه ی عاشقانه کامل از دست ندهیم؟ طوری که به همه چیز بیارزد...
امیر قادری / کافه سینما
چهارشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۲
خاطرات روزانه شماره ده: خانه همسایه.
از این خانهی بغلی که کنار منزلمان در مشهد این روزها دارند میکوبندش؛ کلی داستان دارم که برایتان تعریف کنم. خانه سرسبز و آباد و شلوغی بود و آدمهای زیادی در ان رفت و آمد میکردند. خانههایمان البته تقریبا شبیه هم بود. دو قطعه زمین پانصد متری که با سنگ سفید دو طبقه ساخته بودند. و چون پدر و مادرم٬ کتابخانهمان را در منتهی الیه ساختمان٬ طبقه دوم و اتاق کنار پشت بام انتخاب کرده بودند٬ و چون زندگی کودکی و نوجوانی من مدام در همان کتابخانه میگذشت٬ پس پنجره بزرگ اتاق به حیاط آن خانه دید داشت. یادم هست. بیشتر از ما از حیاط شان استفاده میکردند و بچههای بیشتری از ما که مدام جلوی ویدیو و توی کتابخانه یا در میهمانیهای داخل ساختمان چپیده بودیم٬ توی حیاطشان بازی میکردند. چند باری هم از طریق آن پنجره و اتاق با هم حرف زدیم. ولی ارتباط بیشتری شکل نگرفت. گاهی وقت ها هم صدای خوش ساز و آواری میآمد از آن خانه٬ که ان سال ها زیاد خبری از این جور چیزها نبود.
این سفر که برگشتهام مشهد٬ دیدم دارند میکوبندش. و چون هنوز بعد از تماشای ملویلها و سیرکهای روزانه (اگر گفتید کدام فیلم بود که میگفت: استیک داگلاس سیرک؟!)٬ توی همان کتابخانهام استراحت میکنم٬ صدای لودر و کمپرسی و مته٬ مدام توی گوشام است. کم خوابی گرفتهام. آن صدای خوش تبدیل شده به این خراشهای ناهنجار. و منظره آن حیاط سرسبز٬ شده کلی آرماتور مچاله شده و بتون پودر شده. تا بعدش احتمالا آن خانه بزرگ درندشت٬ جایش را بدهد به چند واحد آپارتمانی کوچک تر.
و این فرصت خوبی است رفقا که تمرین کنم. که عوض فکر کردن به چیزهای خوبی که بود٬ و غصه خوردن الکی برای این که چرا آن خانههای بزرگ و پرهیاهو٬ دارند تبدیل میشوند به آپارتمانهای کوچک ساکت؛ از ته دل و با خوشحالی این تغییر را بپذیرم. که متوجه باشم عوض صاحب آن خانه که خدا بیامرزد و سالها پیش از دنیا رفت٬ و کودکی ما که این طور در میان کتابها و درختها گذشت (درختهای بزرگ توی حیاطمان را هنوز داریم)٬ حالا دارد کلی آپارتمان شیک ساخته میشود که خانمها و آقاهای جوانی زندگیشان را از آن شروع میکنند و خانمها و آقای مسنتری٬ شکل تازه و راحتتری از زندگی مدرن را قرار است این جا تجربه کنند. با کلی فیلم و موسیقی و مهمان و ای میل و نورهای قشنگتر و وسایل خانه راحتتر.
این روزها که در این سفر٬ بعد از دیدار رفقا آخر شبی میرسم خانهمان٬ هر بار که این دیوارهای خراب شده و آهنهای تا شده را نگاه میکنم٬ دارم تمرین ایمان به گذر زمان میکنم و چرخه حیات. این که چه فرصتهای تازهای ایجاد میکند. و چرا نباید جلویش را گرفت. تمرین این که ما میآییم و دیگران می روند. ما میرویم و قطعا دیگرانی هستند که بیایند. این تنها شکل و شیوهی درست زندگی است. این که چطور نمیمانیم. انرژی را منتقل میکنیم.
پینوشت ۱: این توجه به فرزند کیت میدلتون و شوهرش واقعا عجیب است. خاله زنکیاش جواب میدهد٬ اما دوستاش داشته باشیم فقط چون توی خانواده سلطنتی است؟ دنیا هنوز خیلی کار دارد.
پی نوشت ۲: قادر پلارک، مونولوگ نهایی نام من هیچ کس سرجو لپونه را در بخش کامنتها نقل کرده. بخوانید دوستان، و بهره ببرید.
دوشنبه ۳۱ تیر ماه ۱۳۹۲
پیج دوم را هم در فیس بوک راه انداختم که اولی ماههاست پر شده. حالا هر یادداشت و شرح هر اتفاق را جز این پنج شش جا، یک جای دیگر هم باید بگذاریم. هنوز یک فیفای سه نفره درست با محمد و وحید نزدهایم این سفر. آن یک بار هم با وجود این که گل دقیقهی آخر من بازی را به وقت اضافی کشاند، از ختافه! گل خوردیم و باختیم. این بار با برزیل برمیگردیم که به خاطر روحی که آقای اسکولاری به تیم تزریق کرده، برای اولین بار در عمرم طرفدارشم. این سالها، تیمها را به خاطر مربیهایشان دوست دارم... مثلا چلسی!
آن جملهای هم که رفقا از داوینچی نقل کردند که باعث شده بروم سراغ سریالاش از این قرار است، وقتی به داوینچی میگویند که کافر است و او پاسخ میدهد: اتفاقا شما کافرید. چون وقتی خدا به ما رویای پرواز داده، یعنی قدرت پرواز هم داده.
بعدش این هم یادداشت امروز دربارهی خانه سینما. کاش میدانستید پیغامها و تماسها و تاییدهایتان چه انرژی به آدم منتقل میکند. و آن دوستی که امشب چند تا لایک پشت هم زد برای یک عکس. خودش میداند کیست. گفتم که بدانید قدر این محبتها را، ذره ذره، چه قدر میدانم. چه قدر مهم هستند در ادامهی این مسیر، قدم به قدم:
ر روزگار روشن شدن پدیدهها و عوض شدن مسیرها، حالا ماجرای درگیری و دعوا برای تسخیر خانه سینما از سوی دو گروه، یک فرصت مغتنم دیگر برای مردم این سرزمین است، و برای نظامای که اگر میخواهد اشتباههای گذشته را تدبیر کند، فرصتی از این بهتر گیرش نمیآید.
اخبار را که دنبال کردهاید. دو گروه هستند که اعتقاد دارند یک نهاد صنفی، و نه سیاسی یا خصوصی، یعنی خانه سینما، متعلق به آنهاست. هر کدام از این دو گروه هم پیروانی دارند و خودشان را به نهادهای رسمی دیگری از این سرزمین، مربوط میدانند. یعنی مثلا این روزها یک گروه افطارش را در حوزه هنری میخورد و دیگری در سازمان سینمایی. طبق معمول البته هر دو گروه میگویند که مستقلاند و دارند جوش اصناف سینمایی را میزنند. اما افراد اصلی هر دو گروه از کسانی تشکیل شده که در این سالها نه فیلمهایشان، که حتی خودشان، به روش گلخانهای پرورش یافتهاند. یعنی اینها قوم برگزیدهی این مملکت هستند. مدیران و فیلمسازانی که دستچین شدهاند، و متعلق به طیفهای خاص مطمینی بودهاند. حالا چپ یا راست. و به شان کمک شده که سینماگر بشوند.
آنها همان کسانی هستند که در طول دهههای گذشته، این فرصت را یافتهاند تا از طریق پول و امکانات ملی، نصیحتمان کنند. که مذهب و عرفان و اخلاق را از بالا به ما منتقل کنند. نیروهای ظاهرا خودی، که همهی این سالها دست اندر کار ساخت فیلمها و مجموعههای آرمانی بودهاند. فیلمهای خوب و بدی هم ساختهاند. فرصتی که برای عموم فرزندان این سرزمین فراهم نشده، اما برای دوستان دست اندرکار این دعوا، چرا. چون آنها قوم برگزیده بودهاند. همان گروه محدودی که بهشان فرصت داده شده تا درباره انقلاب، جنگ، ارزشها، خوب و بد این مردم، امنیت و پیشرفت مملکت فیلم بسازند.
این را البته ما نمیگوییم. خودشان وقتی کار به این جا رسیده، دارند ازش حرف میزنند. حالا که دعوایشان شده، در خبرها و گزارشهای مختلف، دارند افشا میکنند که چطور پروژهها به گروه خودشان رسیده یا به گروه مقابلشان. به چپها یا به راستها. این که کدامشان هفتاد میلیون گرفته و کدامشان یک میلیارد. که تله فیلمها چطور واگذار شده، و سریالها و فیلمها چطور. تکرار میکنم که به گواهی آن چه در این سالها دیدهایم، اغلب محصولات این قوم برگزیده پر بوده از ارزشهایی که باید منتقل میشدهاند. از آسمان گرفته تا انار و آینه و کبوتر. اما حالا کار به جایی رسیده که یکیشان توی تلویزیون فحش میدهد، آن یکی تهدید به افشاگری میکند، یک کدامشان حمله میکند تا در را بشکند و دیگر پلمپ باز میکند. خلاصه حکایتی است. در شرایطی که معمولا دوستان را با سبیل یا ریش دیده بودیم. تکیه زده بر جایگاههای خاص. در حال نصیحت کردن، یا از ارزشها گفتن و از عدالت دم زدن. این قوم برگزیده، محصول رانتهایی هستند که در این سالها، به پرورش این دو گروه منجر شده و حالا به این جا رسیده است. به جایی که به قول خودشان، وقتی پای تامین منافع وسط کشیده شده، برای تامین خوراک باز به قول خودشان رسانههای بیگانه، با همدیگر مسابقه گذاشتهاند.
پس آن چه این روزها میبینیم؛ حاصل همهی آن تلاش ها برای صدور مجوز و بازبینی و سانسور و سینمای دولتی و محصولات گلخانهای در تمام این سالهاست. ثمرهی قربانی شدن بازار آزاد محصولات فرهنگی حاصل از کار و استعداد گروههای مختلفی از مردم ایران، پیش پای حلقهی بستهی فیلمسازانی که این روزها واکنشهایشان را میبینیم و به این بهانه، از طریق خودشان، از آن چه در زیر پنهان بوده، داریم باخبر میشویم. حاصل حذف شدن استعداد و ذوق و تلاش و عقیدهی بخشهای مختلف از شهروندان سرزمینمان، و به زیرزمین راندن باقی استعدادها و همچنین محصولات فرهنگی دیگر کشورها به نفع زندگی این طبقه خاص، به بهانهی حفظ امنیت و دین و کشور، که شده این.
پس در این دوران تازه، در روزگاری که از راه میرسد، امیدوارم مملکت و مردم، یا مملکت مردم، از این تجربه استفاده کنند. به این دعواها و فحشها و حملهها و داد و بیدادها نگاه کنند. به حاصل تصمیم سپردن ارزشهای مردم به حلقههای خاص، حالا با هر پرچمی که بالای سرشان گرفتهاند. و امیدوارم پس از این همه سال، برای توسعه و پیشرفت کشور هم که شده (به مرحلهی پرورش فرد و دانستن ارزش فردیت برای یک جمع، هنوز زود است که برسیم)، به ایجاد جامعه و بازاری برای عموم شهروندان این سرزمین فکر کنیم. در این مسیر تلاش کنیم. و به جای ساختن موافق نفتی و اپوزیسیون نفتی و روشنفکر نفتی و ارزشی نفتی، همهی دوستان هنرمند شده و خودی شده با پول نفت این مملکت، به ساز و کاری بیندیشیم برای ایجاد یک جامعه و یک بازار آزاد باز و گسترده برای پرورش و تولید و انتقال استعدادهای همهی هممیهنانمان، از هر عقیده و گروه و تیره و روشی. این گروه گروه شدن و افشا کردن و پنهان ساختن و عصبانی شدنها در لحظهی از دست رفتن منافع را ببینیم، و متوجه باشیم که اگر شعلهی این کینه و نفرت حاصل از دست دادن منافع، بیش از اینها به میان گروههای مختلفی از عموم مردم ایران بیفتد، چه در انتظارمان خواهد بود.
خلاصه همهی این سالها، گذشت. دورهای بود و تجربهای، و این روزها داریم حاصلاش را میبینیم. فقط هم قرار نیست تغییر از یک طرف اتفاق بیفتد. نخبههای آزاد و مستقل ایرانی هم باید تلاش کنند، تا در شرایط به دست آمده و دعوای میان دو گروه، خودشان را تحمیل کنند. و نهادهای قدرتی شکل بگیرند که همسو با نیازهای مردم، یک بازار آزاد بسازند مبتنی بر استعداد انسانها. و نه منافع یک گروه خاص که آدرس غلط دادن، هر وقت که لازم شد؛ شعبه شعبه میشوند. امنیت ملی و استیفای حق مردمی، از این طریق به دست میآید. به عنوان راهنما فیلمی ببینید از برایان هلگلند، به اسم ۴۲. محصول بزرگ و کاملی نیست، اما مربوط میشود به دورانی که لیگ بیسبال در تسخیر تبعیض نژادی بود. و صاحب سرمایه دار یک تیم، که تصمیم میگیرد یک رنگین پوست را به میان گروه بازیگران سفیدپوست ببرد. شماره ۴۲ را میدهند به بازیگر رنگین پوست. یعنی ته ته. و پس از موفقیت و ورود دیگر گروههای بااستعداد به لیگ، از آن روز به بعد، در یک روز به خصوص، همه بازیگران به یاد این اتفاق مبارک، پیراهن نمره ۴۲ میپوشند.
یکشنبه ۳۰ تیرماه ۱۳۹۲
شدهام یک برنامهریز ماهر. کار کافهها و مقالهها و یادداشتها که هست. افطار و سحر را هم که باید با پدر و مادر و برادرها باشم. این وسط قرارهای همیشگی با رفقای مشهد هم هست که هیچ کدام از دست نرود. و روزی یک ملویل و یک داگلاس سیرک با رضا. این است که باید از کوچکترین فرصتها استفاده کنم. حتی این که موبایلام را کجا شارژ کنم و با رفقای واقعا عزیز تهران٬ کی تماس بگیرم. مهمانیهای خانوادگی هم که جای خود. باید مثلا حساب کنم نفس دوباره ملویل، چه قدر طول میکشد و بین کدام دو کار جایش بدهم. به خصوص که تلویزیون رضا را ساختهاند برای فیلم دیدن. بافت و نور و سایز. شاید یک زمانی مدلاش را این جا نوشتم برای عشاق سینما. همین حالا هم فرصتام دارد تمام میشود. از این فرس بیرون بیایم بیشتر خواهم نوشت. الان دارم زود میروم چون قرار است یادداشت این هفته را این جا منتشر کنم، و امیدوارم بلافاصله، مثلا تا فردا، یادداشت بعدی را. اگر تا به حال نخوانده باشیدشان. این دو سه یادداشت آخری را از بقیه بیشتر دوست داشتید. امیدوارم ادامهاش را هم بپسندید. بروم که افطار امشب دعوتیم و بعدش با رفقا باید برویم مجلس ختم پدر یکی از دوستان. امسال افطارهای تهران را از دست دادم. یادداشت این هفته از این قرار است:
دعواهای این روزهای سینمای ایران و دینداری غیرسیاسی و بدون رانت٬ به شیوه پدرانمان که کم کم دارد منقرض میشود / نمونه: مرامنامهی رستوران ملک
حال و روز گفتگو و اخلاق در دعواهای این روزهای سینمای ایران به یادم انداخت. وقتی به آدمها و دستاوردهایشان نگاه میکنیم. به نظرم سالهای سال پیش در فرهنگ ما٬ یک جور دینداری مبتنی بر ارزشهای واقعی وجود داشته٬ که در هیر و ویر برخوردهای این سالها فراموشاش کردهایم. شمایلی از دین جایش را گرفته –بحثام فقط سیاسی نیست٬ این دیدگاه دارد در روابط میان ما مردم٬ خودش را نشان میدهد- که وظیفهاش بیشتر بهشت و جهنم کردن و دخالت در زندگی آدمها و مومن و کافر ساختن و خط کشی کردن و حذف و اضافه کردن بوده. جوری که یادمان رفته اتفاقا سالها پیش و نزد پدران ما٬ شکل و شیوهای از مذهبی بودن وجود داشته که بر اساس آن٬ دینداری یک جور تلاش در جهت تولید یک محصول خوب بوده و کوششی در جهت شکل دادن به زندگی عادلانه و همدلانه میان عموم مردم. و نه بر اساس فرق گذاشتن میان آدمیان. همان چیزی که شهروندان این سرزمین٬ سالهای سال رعایتاش میکردهاند. و کسب و کار و تولید و فروشنده و مشتری و چرخش اقتصادی سالم هم از درون همین فرهنگ بیرون میآمده است٬ و البته همان موضوع مورد علاقهی من: بروز استعدادها و تبدیل این ایده و استعداد به یک کالا و خدمات (فرهنگی یا غیر فرهنگی)٬ که بشود به همدیگر فروختاش.
این فکر کی به سرم زد؟ وقتی با رفقا رفتیم به یک رستوران. این غذاخوری را در یکی از سفرهای اخیر به مشهد شناختهام. قدیمی است و خیلی از زایران حرم میشناسندش. اما من بهاش برنخورده بودم. پلو مرغ درجهی یکی دارد که ویژهی خودش است. یعنی دستور پخت خاص خودش را دارد و مرغاش مزهی معمول را نمیدهد. چیزی بین مرغ سرخکرده و آب پز. و خیلی هم شلوغ است. طوری که اگر ساعت از دوازده و نیم ظهر بگذرد٬ شاید دیگر غذا گیرت نیاید. اما جز این که نزدیک حرم امام رضاست٬ سر و شکل گردانندگاناش هم کمابیش مذهبی است. عکسی هم که از موسس این غذاخوری روی دیوار است٬ همین طور. تصویر یک پیرمرد مهربان و خوشحال و آرام است که زیرش نوشتهاند:

مرحوم شادروان حاج حسن ملک: یک عمر به زوار رضا نان دادی / در روز شهادت رضا جان دادی
دیدی چه مهربان امامی داری / در صحن سرای خود تو را جا دادی
خب٬ یعنی این آدم و این غذاخوری٬ سر و شکل کاملا مذهبی دارد. این از ظاهر کار. کنار این عکس اما یک مرامنامه قاب گرفتهاند٬ که در آن صاحبان کالا٬ یعنی فروشندگان پلو مرغ مذکور٬ قرارشان را با مشتریانشان٬ اغلب زوار امام رضا گذاشتهاند. مرام نامه از این قرار است:
«در راستای توجه به مبانی اعتقادی در مورد تکریم انسانها و رعایت اصول اخلاقی در محیط کار به منظور نهادینه شدن رفتارهای شغلی مورد انتظار جامعه و ارج نهادن به حقوق مشتریان٬ در جهت اهداف ذیل ساعی میباشیم:
۱.رعایت نظم و انضباط ٬ ادب و احترام در ارتباط با مردم و مشتریان
۲.پرهیز از هر گونه تبعیض
۳.رعایت اصول صداقت و دوستی و امانت داری
۴.وقت شناسی٬ وظیفه شناسی و آراستگی ظاهر
۵.استفاده از انتقادها٬ پیشنهادها ونظرهای سازندهی مشتریان
۶.نشان دادن صبر و حوصله٬ متانت و صبوری٬ خوش برخوردی برای حفظ کرامت انسانی٬ آسایش و آرامش مشتریان.»
میبینید. در هیچ کدام از بخشهای این مرامنامه٬ در این غذاخوری پر از نشانههای مذهبی٬ اشارهای به دین و ایمان مشتریان نشده است. این که متعلق به کدام تیره و طایفه هستند. که چه لباسی باید بپوشند یا نپوشند٬ و چه رفتار و عقیدهای باید داشته باشند یا نداشته باشند. تعهدی اگر هست٬ از آن صاحب کالاست که بر اساس بند اول این این مرامنامه٬ مبانی «اعتقاد»یاش این است که میان مشتریها فرق نگذارد و هر جور خدماتی که لازم است در اختیار مراجعان بگذارد و کاری با بهترین کیفیت تحویلشان دهد. نتیجهی دین و ایمان «مدیریت رستوران مذکور» گروه گروه کردن مردم و پند و اندرز دادن و مومن و کافر ساختن نیست. نتیجهی این ایمان٬ تولید یک کالای خوب است که مشتری فراوانی دارد و در یک داد و ستد آزاد٬ طالب خودش را پیدا میکند. ارزشای هم اگر قرار است منتقل شود٬ از همین راه منتقل میشود. در شرایطی که صنعتگر مذهبی ما٬ و عاشق امام رضا٬ عوض خط کشی کردن و تلاش برای تفکیک مشتری بهشتی و جهنمی٬ تمرکزش را گذاشته روی کیفیت غذا. و وظیفهای که نسبت به مشتریهایی با هر عقیده و مرام و سر و شکل و طرز تفکری دارد تا بهترین خدمات را در ازای خواستهشان٬ در اختیارشان قرار دهد. این حاصل همان دین و ایمانای است که پدران ما داشتند٬ مردم داری که آموخته بودند و تعهدی که از جانب خود نسبت به باقی ملت احساس میکردند. دین و ایمانی که حالا بیشتر از همیشه از آن دور شدهایم. عوضاش خط کشی و خوب و بد کردن ملت را آموختهایم. در این میان سودی اگر هست٬ نه از طریق تولید و جلب رضایت مشتری٬ که از مسیر دریافتها و امکانات ویژهای است که قرار است نصیب بخشی از ما شود. چون این بخش از ملت٬ قرار است بندگان بهتر خدا باشند. یا حداقل دربارهی خودشان این طوری فکر میکنند.
این روزها که دعواهای صنفی و غیرصنفی سینمایمان را میبینم٬ بیشتر به این نکته فکر میکنم که این شیوه سیاست و دین ورزی در این سالها٬ چه دستاوردهایی داشته٬ و چه انسانهایی تربیت کرده. رانتهای مختلف به بهانههای مذهبی و غیر مذهبی٬ چه به روزمان آورده. کاش چند کاسب و تاجر در سینما داشتیم مثل حاج حسن ملک٬ که روزیاش را از جیب مردماش به دست میآورد. از پول بلیتی که مردم کشورش بدون تبعیض و اجبار تهیه میکردند و تولید٬ بار دیگر٬ از همین جا شروع میشد.
پنج شنبه ۲۷ تیر ماه ۱۳۹۲
همین حالا داشتیم با مامان خانه مشهد را برای گروه بزرگ مهمانهایی که قرار است امشب بیایند٬ برای افطار و برای تسلیت عمو٬ مرتب میکردیم. این که پارچه آبی کجا باشد و کدام گلدان را کجا بگذاریم. از آن مهمانیهای بزرگ فامیلی که عمو هم دوست داشت. به جز این اما این چند روز نشستیم و با رضا -همان طور که برایتان گفته بودم- ملویل دیدیم و داریم میبینیم. تاثیرش دهشتناک است. شاید از اول نباید وارد ماجرا میشدیم. سبک استیلیزهی استاد که شما را در دل مردانی حبس میکند که هیچ چیزی در خارج از وجودشان٬ حتی جنگ جهانی دوم٬ اهمیتی ندارد٬ و باید خودشان و تصمیم خودشان برایشان بس باشد٬ نفس آدم را میگیرد. این همه مسیولیت برای معنا بخشیدن به زندگی بر دوش انسان. در شرایطی که انگار هیچ چیز دیگری جز تصمیم خودش٬ اهمیتی ندارد. هیچ چیزی مگر تشخیص لحظهی مرگ. شاید باید کمی آب و هوا عوض کنیم. آن صحنه توی ارتش سایهها که لینو ونتورا میخواهد با چتر نجات بپرد و یک نما داریم از پاهایش در برابر آسمان تاریک... ای داد بیداد. به جز این دیروز ظهر فرصت شد با علی یک گپ تلفنی راه دور داشته باشیم دربارهی ماجراهای سازمان سینمایی و خانهی سینما و دولت تازه و اتفاقهایی که این چند روز که همدیگر را ندیدهایم٬ افتاده؛ و باید چی کار کنیم و چطور پیش برویم و اینها. دیگر دارم همه چیز را برایتان تعریف میکنم. قول داده بودم. این وسط نامهای به الیا را هم داشتیم٬ که شبکهی چهار مطابق معمول با یک دوبلهی تصنعی بد نشاناش داد. اما مارتین اسکورسیزی همچنان تنها سینماشناسی است که در متوناش میتواند اطلاعات تاریخی و وجوه جامعه شناسانه و فلسفی و تکنیک سینما را با یک جور عشق نامحدود ترکیب کند. در این فیلم مثلا آن چند ثانیهای که دارد دربارهی رنگ و قاب اسکوپ شرق بهشت حرف میزند.یادم هست اولین بار این مستند را با بچههای کافه سینما فلسطین دیدیم و بعدش یک فوتبال مبسوطی زدیم. در شرایطی که بهنام دستاش توی جیبهایش بود. خب حالا گوشتان را بیاورید جلو. این نقطه ضعف من است. از هر رابطهای رفاقتی همراهی چیزی٬ فقط آن قسمتهای خوباش یادم میماند. هر کاری میکنم که به نظرم برسد بخشهای بدی هم داشته٬ اصلا افاقه نمیکند. همهاش عالی است و مربوط به لحظههایی که حالمان خوب بوده. انگار نه انگار که بخش بدی هم داشته. داشته؟ چیزی یادم نمیآید. ما خیلی خوب زندگی کردیم. سه شنبه ۲۵ تیر ماه ۱۳۹۲هنوز جا گیر نشدهام و در حال رفت و آمدیم. این وسط اگر فرصتی پیش آمده٬ به کافهها رسیدهام٬ یادداشتهایتان در ابراز همدری و لطف را خواندهام و انرژی گرفتهام٬ و یکی دو ستون نوشتهام که به وقتاش این جا منتشر خواهم کرد. بخشی از زندگی که قابل نوشتن باشد٬ یکی دو سحر ماه رمضان بود که حالا خواهم نوشت. دوست عزیزی هم صدایش گرفته و نمیتواند حرف بزند٬ زنگ میزنم و همهاش مونولوگ. سرش را میخورم. تجربه محشری است! الان هم دارم میروم پیش رضا که یک دوره ملویل بینی تازه را شروع کنیم رفقا. حالا که دارم یوگا و مدیتیشن کار میکنم٬ حداقل دانستن نظریههایش٬ کمک خواهد کرد به درک بیشتر دنیای استاد. پس منتظر بهترین مقالهی تاریخ بشر باشید.موسیقی اما به تاینی دانسر التون جان گوش بدهید. وقتی داد میزند: Slowly... به یاد صحنهی همخوانی در اتوبوس الموست فیمس. دارم مغز ران جدا میکنم و میدهم دستتان. همان یک کلمه. یکشنبه ۲۳ تیر ماه ۱۳۹۲امیدوارم از فردا شب فرصت دوبارهای برای ادامه روزنوشتها فراهم شود. حالا میخواهم از همهی رفقا٬ خانمها و آقایانی که تماس گرفتند٬ اس ام اس و ای میل زدند٬ کامنت گذاشتند٬ یادداشت نوشتند٬ دلداری دادند و همراهی کردند و در مراسم ختم حضور داشتند٬ از طریق تلفن و حضوری و مجموعه کافهها و کافه فرشتهها و فیس بوک٬ تشکر کنم. همین انتظار را هم داشتم. برای برقراری این ارتباط تلاش کردهایم تا در همین روزها به دردمان بخورد. تجربه جمعی نابی بود. ممنون دوستان. تا غم بعدی وشادمانی بعدی٬ که همچنان در کنار همدیگریم. شنبه ۲۲ تیر ماه ۱۳۹۲ به یاد همهی استعدادهای از دست رفتهی کشورمان: «امریکاز گات تلنت» و نامزد ریاست جمهوری ما
کافه سینما-امیر قادری: همیشه این قسمتهای اول هر سیزن «امریکاز گات تلنت»» و «امریکن آیدول» و «اکس فکتور» را که میبینم؛ به قدری برایم جالب است که نگو. با دقت و ذوق و شوق نگاه میکنم٬ احساساتی میشوم٬ و بعدش مینشینم به اشک ریختن. بخشهای بعدی که کار به رقابت میکشد و این که صدای کی بهتر است و چه کسی بهتر شعبده بازی می کند و ساز میزند مثلا – دیگر برایم جالب نیست. نگاه هم نمیکنم. اما نیمهی اولاش فرق دارد. همان بخشی که یک آدم معمولی٬ یک دختر یا پسر٬ یک خانم و آقا روی سن میروند و استعدادی را که دارند عرضه میکنند. همهی آنها که میخواهند برای خودشان کسی بشوند٬ به استعدادشان برسند٬ و زندگی بهتری برای خودشان دست و پا کنند. همان بخشی که همراهان شرکت کنندهها٬ خانوادهای٬ پدری٬ مادری٬ نامزدی٬ دوستی٬ حالا هر کی٬ دم در اتاق نمایش مینشینند و منتظر اجرای آن فرد و نظر داورها میمانند.هوشی که دیروز در مناظره نامزدها خرج شد، جالب بود. چطور نامزدها این مسیر را از چند روز پیش متوجه نشده بودند. عادت نداریم سیاستمدارهای مان را این چنین بی لباس ببینیم. این گفتگوی من است 24 ساعت قبل از مناظره ها با ایسنا. نقشه را خیلی زودتر می شد حدس زد. نگران کننده است که هیچ کدام از نامزدها و گروه مشاوران شان، بازی را حدس نزدند. مگر این همه سال مدیریت نکرده بودند. موافق اش باشید یا نه، مدت ها یک هوش برتر رسانه ای ندیده بودم. درباره اش بیشتر خواهم نوشت. حالا ضرغامی جایگاه دیگر و تازه ای دارد. یکی از...
امیر قادری در گفتگوی روز پنج شنبه اش با ایسنا، دربارهی برنامههای انتخاباتی صداوسیما گفت: با اینکه پخش گفتگوها و مناظرههای انتخاباتی میتواند یک فرصت برای تلویزیون باشد تا مخاطبش را بار دیگر به سوی خود بازگرداند، اما کیفیت پایین حضور رسانهیی خود نامزدها و ایدهها و انتقادات پیشپا افتادهشان، این فرصت را از تلویزیون گرفته است.او با پایین خواندن کیفیت حضور رسانهیی خود نامزدها، معتقد است: در چنین شرایطی روز به روز بیش از گذشته، پخش هر مناظره مشارکت عمومی را کاهش خواهد داد و در مسیر معکوس عمل خواهد کرد؛ مگر اینکه تغییری در این مسیر ایجاد شود.
به گزارش کافه سینما، امیر قادری، در گفتوگوی روز پنج شنبه اش با خبرنگار سرویس تلویزیون خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، که امروز منتشر شد، عنوان کرد: وقتی افراد شرکتکننده در برنامههای انتخاباتی تلویزیون نتوانند حرفهای تازهای بزنند، ایدههای خوبی را مطرح کنند و شخصیت رسانهای جذابی داشته باشند، این برنامهها مخاطب پیدا نمیکنند؛ درست است که مردم به خاطر اهمیت انتخابات دوست دارند برنامههای انتخاباتی را دنبال کنند، اما اگر این برنامهها کیفیت مطلوبی نداشته باشند برنامهشان دیدنی نمیشود.
وی افزود: اتفاقی که تاکنون در این دوره از برنامههای انتخاباتی تلویزیون افتاده، این بوده است که نامزدهای ریاست جمهوری در اغلب گفتوگوها آدمهای رسانهیی و جذابی نبودند و حرف چندان تازهای برای مردم نداشتند که البته این موضوع تقصیر تلویزیون نیست.
اگر قرار است نقدی بر برنامههای انتخاباتی صداوسیما داشته باشیم، این نقد بیشتر متوجه نامزدهاست که باید به عنوان فردی رسانهیی و جذاب در برنامهها حاضر شوند و حرف جدیدی برای مردم داشته باشند.
قادری معتقد است: با توجه به این نوع گفتگوها که اکنون در برنامهها شاهد آن هستیم و همچنین حرفهای تکراری و بدون ایده و انتقادات پیش پا افتادهی نامزدها، تلویزیون هر کاری هم میکرد باز نمیتوانست برنامههایش را جذابتر از این تولید کند.
او ادامه داد: برنامههای انتخاباتی تلویزیون مانند برنامههای رسانهایی شده که افراد جذاب و دارای حرف نو در آن شرکت نکردند و از آنچه که انتظار داشتیم سطحشان پایینتر بوده است، اگر این برنامهها با این سطح از گفتمانها و ایدههای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی پیش بروند باید گفت پخش هر کدام از این برنامهها و حضور هر کدام از نامزدها در برنامهها از مشارکت انتخاباتی مردم میکاهد.
کافه سینما-امیر قادری: در شرایطی که به نظرم هنوز ترکیب نهایی نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری معلوم نشده، و احتمالا اتفاق های تازه ای در راه خواهد بود؛ دوست داشتم در ستون این هفته، دو ماجرا برای شما، و البته برای آن ها که سعی می کنند رییس جمهور شوند، تعریف کنم. به اضافه یک سکانس از مجموعه ی بازی تاج و تخت ها. (همان گیم آو ترونز).
ماجرای اول مربوط می شود به دو سه هفته پیش که رفته بودم داروخانه. آقا و خانم توی داروخانه مرا می شناختند و لطف داشتند، اما وقتی نسخه را گرفتند، چهره شان در هم رفت. زیر لب گفتند این دوا را ندارند اما شاید بتوانند یک کاری بکنند. یکی شان رفت پشت قفسه ها و با یکی دو ورقه قرص برگشت. و طبعا هیچ تقصیری نداشت، اما معلوم بود شرمنده است که نمی تواند برای یک هم وطن اش بیشتر از این ها کاری بکند. با این وجود تلاش اش را کرده بود. آن جا توی محوطه ی سفید و منظم داروخانه، شده بودیم مثل آدم هایی که به جز همدیگر، برای حل مشکلات شان، کسی را ندارند. و بدتر این که دست شان هم بسته است. این شد، عوض این که بر خلاف موارد معمول، از این آشنایی خوشحال باشم؛ حالم گرفته بود. بیرون داشت باران می آمد، که بیشتر حس بی پناهی به آدم دست می داد.
ماجرای بعدی اما مربوط می شود به مشکل اینترنت. این روزها این قدر قطع و وصل می شد که دیگر حتی نمی توانستیم نظرهای مردم را در سایت کافه سینما به موقع آن لاین کنیم، چه رسد به باقی کارهای فنی مشکل تر و پیچیده تر. گوشی را برداشتیم و زنگ زدیم به شرکت پشتیبانی کننده، ببینیم چه می شود. یک خانمی برداشت و معلوم بود ما هم یکی از ده ها مشتری هستیم که آن روز با ناراحتی و احتمالا کمی خشم، برای ابراز مشکل به اش زنگ زده اند. داشت بهانه می آورد. می گفت مشکل قطع و وصلی، مال همین یکی دو روز است و تا فردا، پس فردایش درست می شود (که نشد)؛ اما جوری حرف می زد که انگار از حرف زدن با ما خجالت می کشید. مثل همان خانم و آقای دکتر داروخانه، مشکل مربوط به او نبود، اما راضی نبود به گفتن بهانه ای که برای ما می آورد. می خواست مشکل ما را حل کند و نمی توانست. باز فقط همدیگر را داشتیم و کاری از دست مان برنمی آمد.
موقعیت بدی است وقتی مردم یک مملکت در چنین نقطه ای به هم می رسند. خوب است که پیوندهای شان در این گرفتاری های مشترک، محکم تر می شود. اما در یک دنیای شاد، امکان ایجاد پیوندهای محکم تری هست. این طور احساس بی پناهی کردن برای مردم، خوب نیست. مگر این که قرار باشد حس جمعی اساسی تری از دل اش بیرون بیاید. امیدوارم هفته ی بعد درباره این اتفاق بنویسم.
آها... داشت یادم می رفت. نامزدهای ریاست جمهوری و مسئولان مملکت و آن سکانس سریال بازی تاج و تخت ها، که می خواستم برای تان تعریف کنم. بازی تاج و تخت ها، یک سریال موفق است محصول شبکه ی اچ بی او. داستان سلطانی که به قتل می رسد و مشاورش (لرد استارک) که تنها آدم خوب کل مجموعه است. بعد گروه های مختلف را داریم که برای رسیدن به تخت سلطان، همدیگر را از بین می برند. این وسط آن مرد مشاور خوب را هم می کشند و پسر مرد، راب، که سعی دارد انتقام مرگ پدرش را بگیرد و وضع مملکت را از نا به سامانی درآورد، برای دختری که لرد استارک را ندیده، از پدرش می گوید:
دختر: وقتی با مردم شمال صحبت می کنم، همه عاشق پدرت بودند.
پسر: او بهترین مردی بود که تا به حال دیده بودم. می دانم که فرزندان همیشه درباره ی پدر های شان این طوری فکر می کنند.
دختر: نه. فرزندان همیشه درباره ی پدرهای شان این طوری فکر نمی کنند. باور کن.
پسر: می دانی، پدرم همیشه می گفت لرد بودن مثل پدر بودن است. با این تفاوت که هزاران فرزند داری، و باید نگران همه شان باشی. تو باید از مزرعه دارهایی که زمین شخم می زنند، دفاع کنی. باید از زن های مستخدمی که زمین را تمیز می کنند، دفاع کنی. و همین طور سربازهایی که به میدان نبرد می فرستی. پدرم به من گفت که صبح ها با خوف از خواب بلند می شود. و شب ها هم با خوف به بسترش می رود. حرف اش را باور نکردم. ازش پرسیدم کسی که ترسیده، چطور می تواند یک مرد، شجاع باشد؟ و پدرم پاسخ داد: تنها در این شرایط است که یک مرد می تواند دلیر باشد.
سی و یک ام اردی بهشت 1392
دنیا تغییر کرده. سطح آگاهی در بخش های
مختلف جامعه ی جهانی بالا رفته، و شکل فیلم ها هم عوض شده. برای تحلیل شان
محتاج دایره واژگانی تازه ای هستیم. واژگانی افزون بر عباراتی مثل تنهایی و
مرگ و تک افتادگی و آرامش و عاشقیت و اعتراض و از خود بیگانگی، و آن چه تا
به حال معمولا محدوده ی درک و بیان ما از فیلم ها را نشان می داد. حالا
حتی همان عبارات قدیمی، معنای تازه ای در هنر و فهم امروز پیدا کرده اند. و
یادداشت این هفته درباره ی یکی از مضامین پرطرفدار و تغییر یافته در دنیای
تازه است. درباره ی ده فیلم انقلابی 2012. با ارزش های متفاوت، که بعضی از
آن ها در فهرست بهترین آثار سال قرار می گیرند. اما در یک چیز مشترک اند:
سطح انرژی و آگاهی تازه ای را میان مردم دنیا، مطرح می کنند. انقلاب، به
معنا و شکل و هدف تازه...

فهرست و توضیح فیلم ها را بخوانید تا بعد، درباره ی یک نکته مهم دیگر حرف بزنیم.
استپ آپ: ریولوشن

این موزیکال جوانانه ی پر از رقص و آواز، داستان گروهی از جوان هاست که "می خواهند صدای خودشان را داشته باشند." پس در خیابان ها می رقصند و حرکت هنری شان کم کم به یک جنبش اعتراض آمیز منفی، تبدیل می شود، که بنیان های اقتصادی و اجتماعی شهر میامی را به هم می ریزد. سطح پایین ترین محصول این فهرست است، و پایان اش، محافظه کارانه ترین مورد، میان فیلم های انقلابی که فهرست کرده ام. هر چند که جوان ها، نیروهای سرمایه دار را بالاخره وادار به تغییر می کنند، تا زندگی بهتر و پر رقص و آوازتری داشته باشند.
بازی های عطش

یا همان هانگر گیمز. نقدهای این فیلم خیلی پرفروش و محبوب نوجوان ها، بر جامعه ی مبتنی بر قدرت متمرکز و تبعیض و طبقه ی اشراف و رسانه های شتشو دهنده ی مغز، جوری است که اگر یک فیلمساز مستقل با دیدگاه های رادیکال، می خواست سراغ این موضوعات برود، از این جنبه، چیزی بیشتر نمی یافت. این جا باز دوربین و روایت، طرف مردم مورد ظلم و تبعیض قرار گرفته ای قرار می گیرند که نمایندگان باهوش اش موفق می شوند در نظم کلی یک بازی و مسابقه که "برادر بزرگ" و "ناظر اعظم"، برای سرگرمی، شکل داده؛ تاثیر بگذارند و برهم اش بزنند.
مرد عنکبوتی شگفت انگیز

اسپایدر من، سوپرقهرمان رویاهای آمریکایی، حالا از همیشه عادی تر و مردمی تر است. در این فیلم مارک وب، او حتی یک "آدم خاص" نیست. "یکی از مجموعه آدم ها"ست که اگر قرار است کار ابرقهرمانی هم برای نجات همین مردم، انجام دهد؛ از کمک خودشان استفاده می کند. حتی ماسک اش را روی صورت یک کودک می گذارد تا به او هم این اعتقاد را منتقل کند. اندرو گارفیلد فیلم شبکه اجتماعی، با آن بدن نحیف را به همین خاطر برای این نقش انتخاب کرده اند. که بدانیم برای قهرمان بودن به عضله اضافی، نیازی نداریم. به عنوان یک قهرمان، او فقط باید خودش را بشناسد، نیروی اجتماعی را بپروراند و ارتباط بین مردم را برقرار کند.
سفید برفی و مرد شکارچی

اگر می خواهید تفاوت اش را با دیگر سفید برفی های سینما و تلویزیون ببینید، ارجاع تان می دهم به صحنه ای که کریستین استیوارت در نقش سفید برفی، مردم اطراف اش را برای حمله ی نهایی به قلعه ی ملکه ی ظالم، تهییج می کند. نه در قامت یک دختر ملوس، با پوستی به سفیدی برف. بلکه چیزی در مایه های ویلیام والاس فیلم شجاع دل! در این اقتباس از اسطوره ی سفید برفی، قابل انتظار است که ملکه، یک محتکر کننده ی زیبایی اجتماع، قلمداد شود، که همه ی زیبایی و جوانی مردم اش را برای خودش می خواهد. در نسخه ی دیگری که در همین سال 2012 بر اساس این قصه ساخته شده، یعنی آینه آینه ساخته ی تارسم سینگ، سفید برفی همان دختری است که به کوتوله های طرار، یاد می دهد که پول ها را از ماموران ملکه بدزدند و به "مردم" منتقل کنند.
آبراهام لینکلن؛ شکارچی خون آشام

یک هارور فانتزی است که در آن رییس جمهور آمریکا، آبراهام لینکلن، در نقش تبرزنی خشمناک ظاهر می شود که دمار از روزگار خون آشام های بد قصه در می آورد. خون آشامانی که در بخشی از ماجرا، نسب شان به فرعون می رسد! ماجراهای زندگی یکی از مردمی ترین رییس جمهورهای ایالات متحده، طوری کنار هم چیده می شود که انگار او این مقام را به دست آورده، تا از مردم شهر، در برابر هجوم یک قشر با امکانات ویژه، یعنی خون آشام ها، محافظت کند. حتی اگر شده، با استفاده از زور بازو. دیالوگ کلیدی فیلم این است: "تا وقتی همه آزاد نباشند، همه برده ایم."
شوالیه تاریکی برمی خیزد

از این جا به بعد وارد نمونه های پیچیده تر ، و فیلم های بهتر می شویم. در اغلب آثار این فهرست، مردم بخش مهمی از ماجرای مبارزه هستند، اما در بتمن خاص کریستوفر نولان، ماجرا در حد سوپر قهرمانی کلاسیک باقی می ماند. مردم کناری ایستاده اند تا آقای خفاش نجات شان دهد. نکته اما در شخصیت منفی داستان است. آن روی سکه ی پوپولیسمی که در فیلم های قبل، جنبه ی مثبت اش را دیده بودیم. شخصیت منفی که درهای زندان ها را باز می کند، محاکمه صحرایی به راه می اندازد و از مردم می خواهد تا برای گرفتن حق شان به خیابان ها بریزند! جنبش های اجتماعی چپ، با مردم اتفاقا معتقد، حالا وسیله ای در خدمت آدم بد داستان جلوه می کند، تا شهر را به هم بریزد و به قدرت برسد. او شیطانی است که از اعتراض ها و نارضایتی های به حق مردم سوء استفاده می کند. قهرمان اما بازمی گردد، با دوستان ویژه اش در گوشه و کنار قرار می گذارد، و شهر و مردم اش را نجات می دهد.
جانگو رها از بند

در فیلم های انقلابی امروز، هدف تغییر طبقات قدرت نیست. خلق آرمان شهری است که مرز میان مردم و طبقات حذف شده است. و برای رسیدن به این نقطه، چه روشی بهتر از تعریف داستان هایی درباره ی تبعیض نژادی و برده داری؟ فیلم تارانتینو اما یک گام به پیش است. چون جانگو، محصول یک فیلمساز سفیدپوست لیبرال روشنفکر نیست، که در غم ظلم به سیاه پوست ها ساخته شده باشد. مدل آثار آتن بوروی انگلیسی مثلا. تارانتینو در این جا، خود آن سیاه پوست خشمگین است، که در برابر سفیدپوست های برده دار، شلاق دست اش افتاده است... و همان بلا را سرشان می آورد.
لینکلن

فیلم اسپیلبرگ، حد تازه ای از ساخت فیلم سیاسی در تاریخ سینماست. تبعیض نژادی، به عنوان آشناترین نمونه ی مرز کشیدن میان مردم، در مرکز ماجرا قرار می گیرد. حتی مهم تر از تلاشی که لینکلن برای حفظ کلیت کشور آمریکا به خرج می دهد. بازی قدرت، باز میان نخبگان جریان دارد و نمایش واقع بینانه ی فیلم از سبک سیاست ورزی یک سیاستمدار نیک اندیش عمل گرا، برگ برنده ی فیلم است. استیون اسپیلبرگ، با وجود نمایش سیستمی با سیاستمداران فاسد، باز اعتقادش را به اصل بنایی به نام دولت، از دست نمی دهد. گیرم به قیمت نشاندن یک انقلابی در مقام رییس جمهور. نیروی انقلاب ای که مثل دیگر فیلم هایی که به آن اشاره کردیم، هدف اش تغییر طبقات قدرت نیست. فراهم آوردن فرصت برابر برای زندگی و خوشبختی مردمی است که باید به اندازه ی تلاش و استعدادشان، قدر ببینند. مشکلی که فقط پیش پای سیاه پوست هایی که در زمان لینکلن زندگی می کردند، وجود ندارد.
بینوایان

فکر می کنید خوانش روزگار ما از بینوایان ویکتور هوگو چه باشد؟ در این نسخه ی انقلابی از داستان، ژان والژان، انسان محروم ای است متعلق به طبقات زیرین اجتماع، که با انرژی که کشیش نیکوکار ابتدای قصه به او تزریق کرده، حصار طبقه اش را می شکند، فرصت استفاده از استعدادش را به دست می آورد و شهردار شهر می شود. از آن طرف راسل کرو در نقش ژاور، بیش از آن که به مانند ژاورهای اقتباس قبلی، یک خوره ی قانون باشد، نماینده ی همان قشر برتر و والامرتبه ای است که نباید اجازه این نفوذ و پیشرفت را، به نماینده ای از عموم مردم بدهد. سکانس نهایی فیلم، انقلابیان را پس از مرگ، بر فراز دیوارهای پاریس نشان می دهد که سرود آزادی، برابری و برادری می خوانند.
اطلس ابر

این که دیگر گل ماجراست. واچوفسکی ها همچنان پیام آوران نظم متعادل و هماهنگی هستند که امیدوارند آینده جهان را شکل بدهد. برای رسیدن به این هدف، در این فیلم، نه تنها باید نظم شکننده ی فعلی را از بین ببرند، بلکه سازندگان فیلم، باید ارتباطی میان همه ی قربانیان قدرت هایی شکل دهند که دایم در کار حد گذاشتن و مرز گذاشتن برای انسان اند. این یک تاریخ نگاری ویژه ی انسانی است که از چند قرن در گذشته شروع می شود و تا چند قرن در آینده ادامه پیدا می کند. و هر کدام از آدم های داستان، در مسیر رسیدن به هدف، گامی برمی دارند و سهم شان از نخبگی خود را در مسیر آزادی انسان ها ایفا می کنند.
این ده تا فیلم های باارزشی هستند و به بحث های مهمی شکل می دهند که اول مقاله گفتم؛ لازم است در جریان شان قرار بگیریم و با ابزار معمول و داده ها و واژگان پیشین، نمی توان از آن سخن گفت و شرح شان داد. حتی وقتی به واژه های مشترکی در شرح این فیلم ها، مثل مردم و طبقه و نخبه و قدرت و معصومیت، بر می خوریم، باز باید حواس مان باشد که چطور معنای بسیاری از این واژه ها، ذیل تفکر جدید، وسیع شده، عمق یافته، تغییر کرده، و گاه حتی به ضد معنای قبلی تبدیل شده است. به این فیلم ها اضافه کنید تلاش های دیگری در این مسیر، با صراحت کمتر، و یا در حوزه های متفاوت تری، که در میان آثار 2012 سینمای جهان، انجام شده، و به ثمر رسیده است: از "حیوانات حیات وحش جنوب" گرفته، تا محصول اسپانیایی "غیرممکن"، و انیمیشن "رک ایت رالف"، و "هابیت" پیتر جکسون. بعد تازه می شود رفت سراغ محصولات تلویزیونی و از "گیم آو ترونز" مثلا، نوشت.
اما نکته ای که گفتم آخر مقاله درباره اش صحبت کنیم، خواستگاه این فیلم هاست. حالا و در آغاز هزاره سوم، ایده های تازه و گفتمان های نو، بیشتر در حوزه ی سینمای جریان اصلی، با مخاطبان انبوهی از نسل های بعد، شکل می گیرند. عوض این که چون گذشته، قرار باشد سر و کله ی ایده های تازه، صرفا در جشنواره های سینمایی و آثار مستقل خارج از جریان، پیدا شود. اتفاقا این روزها، برای تحلیل و درک محصولات مستقل و جشنواره ای، همان دایره ی واژگان قدیمی، و سطح ادراک پیشین، کافی است. اما فیلم های تازه، باید همچون شعارهای شان عمل کنند. باید دایره ی بسته ی همین محافل و طبقات را بشکنند. باید آگاهی را در سطح وسیع تری از مردم منتشر کنند. این جاست که ماجرا متفاوت می شود و مشتریان و نمایندگان گروه های نخبه پیشین، اگر این سطح تازه از ادراک اجتماعی را نگیرند، نه تنها دیگر جلو نخواهند بود، که عقب هم خواهند افتاد. همین فیلم "اطلس ابر"ی که درباره اش حرف زدیم. نویسنده ی تایم به عنوان یکی از بدترین آثار سال انتخاب اش کرده، اما هواداران باهوش و تازه نفسی از گوشه های مختلف حیات انسانی یافته است. همان ها که قرار است چوب دوی امدادی تغییر دنیا را بگیرند، و به جمعیت بیشتری واگذارش کنند. و به اندازه ی خودشان هم که شده، یک قدم، یک فیلم، پیش بروند.
بیست و هفتم اردی بهشت 1392
همین حالا، حسام تصاویری از تبلیغات سینمای جهان در حاشیه ی جشنواره ی کن 2013 را در کافه سینما گذاشته. جمله ی تبلیغاتی فیلم افتر ارث، با بازی ویل اسمیت و پسرش هست: "خطر واقعی است، اما این که بترسی یا نه، انتخاب خودت است".
بیست و سوم اردی بهشت 1392
مشایی، هاشمی و شبکه ی اجتماعی / این رقابت برای مردم چطور واقعی می شود؟
کافه سینما-امیر قادری: آیا این همان شوک بزرگ ای است که هفته ی قبل درباره اش نوشتم؟ این که مشایی و هاشمی دقیقه ی 90 وارد وزارت کشور شدند و ثبت نام کردند و محمود احمدی نژاد دست مشایی را بالا برد؟ خب. هنوز برای اظهار نظر زود است. سطح انتخابات 92 با این تصمیم ها بالا رفت، اما هنوز مطمئن نیستم آن شوک بزرگ ای که قرار است مردم گیج و مبهوت ایران را برای پریدن از آبشار آماده کند، همین باشد. نکته ی اصلی این است که با این تصمیم ها مسیر انتخابات عوض شد. انتخاباتی که تا یک ربع قبل اش قرار بود زمینی برای زورآزمایی گروه های مختلف اصول گرا باشد، دقایقی مانده به انتهای ماجرا، وارد حوزه ی تازه ای شد و بسیاری از رقبای قبلی اصول گرا و اصلاح طلب را سوزاند و حذف کرد. اما همان طور که گفتم، اندازه ی قدرت و تاثیر این شوک بر ایرانیان، بستگی به چند نکته دارد. مهم تر از همه، بستگی به این دارد، که این برخورد، و این رقابت، چه قدرش "واقعی" باشد.اگر همه چیز درست پیش برود، اگر هماهنگی و مصالحه ای در کار نباشد؛ این باید به نخستین رقابت واقعی تبدیل بشود. رقابتی میان نماینده ی استعدادهای گروه های ضعیف نگه داشته شده ی مردم، با نماینده ی گروه های نخبه و حلقه های اصلی اجتماع. میان مردمی که متعلق به هیچ گروه و طبقه و طیف و خانواده ی خاصی نیستند، اما در همه ی این سال ها، با خواست و استعدادشان؛ نم نم، به دیواره های سد گروه های ویژه و نخبه ی موسوم به ارزشی و روشنفکری شکل گرفته در یکی دو قرن اخیر، کوبیده اند. یک نقطه ی آغاز برای انسان های عادی، با استعدادها و همت های کم و زیاد، که همواره از پایین به بالا، به گروه های ویژه ای چشم دوخته اند که به بهانه ی سواد و مذهب و ثروت و برخورداری از منابع خاص، آن ها را از ورود به محوطه هایی که باعث بروز استعدادهای شان می شده است، منع کرده اند. رقابت اصلی انتخابات 92، تنها در صورتی موثر خواهد بود و مردم را برای حضور در میدان، تهییج خواهد کرد؛ که این جدال، واقعی باشد و قطب های اصلی انتخابات، نماینده این دو گروه باشند. دو گروه شامل مردم ایران، در برابر طیف های "خاص"ای که در دویست سال گذشته شکل گرفته اند. این انتخابات در صورتی مردم را درگیر خودش خواهد کرد که یک رقابت واقعی، میان اقتصاد بازار آزاد باشد در برابر اقتصادی که در حوزه های خاص و متکی بر قدرت ناشی از پول نفت، به حیات اش به نفع برخی گروه ها و خانواده های این سرزمین ادامه می دهد. این رقابت در صورتی واقعی خواهد بود که رقابتی باشد میان مردمی که به دنبال هنر و سواد واقعی کارآمد می گردند و گروه های خاصی که توهمی از هنر و سواد تاریخ مصرف گذشته را، به ابزاری برای حفظ اعتبار و احترام موهومی تبدیل کرده اند که به نفع همان گروه های ویژه عمل می کند، و نه تنها در مسیر آگاه کردن واقعی مردم این سرزمین نیست، که در مقابل این مسیر حرکت می کند. و عامل اش همان چیزی است که به اش می گوییم: کیش شخصیت.حالا اما مهم ترین نکته ای که مرا به واقعی بودن این رقابت امیدوار می کند، به پریدن مردم از آن آبشار بزرگ؛ همین کمرنگ شدن عامل کیش شخصیت در ذهن آدم هاست. ایرانی ها هیچ وقت به اندازه ی امروز، عوض توجه به اسم ها و خانواده ها و طبقه ها، متوجه حاصل کار نخبه ها و مهره های اصلی اجتماع شان نبوده اند. حالا کمتر از همیشه می شود ذهن های شان را با بازی های رسانه ای، و قدیس ساختن از نماینده های قشر نخبه، چه در قالب ارزشی یا روشنفکری، از راه به در برد. آن ها بیش از همیشه به این کار دارند که: حاصل کار فلان نخبه ی اجتماع، به نفع مسیر آن هاست یا نه؛ تا این که به اصطلاح، برای احترام و حفظ شان کسی، بخواهند حرف اش را گوش کنند. مهم نیست که فلان موضع گیری را کی کرده، و فلان فیلم را چه کسی ساخته. برای آن ها مهم این است که حرف و عمل آن سیاستمدار و این روشنفکر، چه قدر به درد قدرت گرفتن این مردم در مسیر بروز استعدادهای واقعی شان می خورد. به درد مردمی که "در جستجوی خوشبختی" هستند، و هر مانعی را در این مسیر، قربانی می کنند. از جمله هر مانع بزرگی که بخواهد باعث از هم گسستن شان شود.
در فیلم شبکه ی اجتماعی، نوشته ی آرون سورکین، به کارگردانی دیوید فینچر، مارک زوکربرگ، به عنوان بنیان گذار فیس بوک، متفکر جوان ای است که با ژاکت مارک "گپ" اش، دنبال ایجاد یک شبکه ی اجتماعی برای پیوند دادن دانشجویان دانشگاه است. جوانی که نرم افزار موسیقی را که اختراع کرده، عوض این که به مایکرو سافت بفروشد، برای اشتراک گذاری "به رایگان" در اختیار مردم قرار می دهد. دو دانشجوی دیگری که از این کارش تعجب می کنند و می خواهند از ذهن نابغه برای خلق ایده ای که در ذهن دارند استفاده کنند، دو اشراف زاده هستند که اعتبار خانوادگی دارند و می توانند به سادگی با رییس دانشگاه قرار بگذارند. بعد که فیس بوک به ثبت می رسد، دو برادر اشراف زاده، از زوکربرگ به دادگاه شکایت می کنند، که چرا ایده شان را دزدیده. او صاحب قدرتی شده، و پیوندی میان مردم ایجاد کرده، که نباید شکل می گرفت. در صحنه ای از فیلم، جسی آیزنبرگ، در نقش مارک زوکربرگ، پیش یکی از مسئولان دادگاه می رود و از او می پرسد که می داند چرا این دو برادر از دست اش شکایت کرده اند؟: "چون برای اولین بار، اوضاع جوری پیش رفته که مطابق میل شون نبوده."
این انتخابات، این رقابت، در صورتی تبدیل به یک شوک خواهد شد و مردم ایران را به صحنه خواهد کشید که هر کدام از دو نامزد اصلی، به وظیفه شان عمل کنند. یکی گروه های مردم در آرزوی بزرگی و پیشرفت را متحد کند، و دیگر گروه های خاص و ویژه ای را که با تصاحب عنوان "نخبه"، قرار است اجازه ندهند این پیشرفت شکل بگیرد.داستان اصلی انتخابات 92 در واقعی ترین و درست ترین شکل اش، از این جا شروع می شود.
بیست و دوم اردی بهشت 1392
به نظرم می رسد اگر مشایی نمی آمد، هاشمی خیال آمدن نداشت. و این که اگر همین طور پیش برود، انتخابات امسال بسیار مهم خواهد شد: لحظه ی برخورد دولت عام و طبقه ی خاص، لحظه ی برخورد آمریکا با ملکه و اروپا، (و به قول ابراهیم فیاض جامعه شناس) لحظه ی برخورد اقتصاد صنعتی با اقتصاد بازار. آیا این نقطه ی آغاز مسیر قدرت گرفتن استعدادهای طبقه ی متوسط ضعیف نگه داشته شده ی ایران (در برابر سد گروه های خاص) در یک جامعه ی تولیدی (و نه، متکی بر فروش نفت و سود دلالی) خواهد بود؟
بیستم اردی بهشت 1392
دو تا فیلم دیدم که از آن چه انتظارش را داشتم خیلی بهتر بود. Arbitirage و stand up guys سر فرصت درباره شان حرف می زنیم. و این که الکس فرگوسن خداحافظی کرد. چند تا از رفقای کافه درباره اش نوشته اند.
شانزدهم اردی بهشت 1392
ARBITRAGE بهتر از آن ای بود که فکرش را می کردم. ببینید. و این که، این هم اولین یادداشت هفتگی ام در بهار 1392. باشد که تا آخرش، مثل همه این موارد و سال ها، با هم باشیم:
شوک بزرگ
اول فیلم قصه ی عشق، بعد از نمایش لوگوی جادویی پارامونت دهه ی 1970، رایان اونیل –برای ما- با صدای سعید مظفری، قصه را این طوری شروع می کند: "راجع به دختر 25 ساله ای که مرده، چی می شه گفت؟ که زیبا بود و باهوش... که موتسارت و باخ رو دوست داشت... و بیتلز رو... و من رو." و حالا قسمت اول این ستون های هفتگی را باید همین طوری شروع کنیم؛ که درباره ی مردمی، و مخاطبی، این طور جمع شده و قهر کرده و کز کرده و منتظر، چه جور یادداشت هایی می شود نوشت؟ که تکان اش دهد و جلب اش کند؟ تا کجا باید پیش رفت؟ سقف آرزو را چه قدر باید بالا گرفت؟ سقف خواست این جامعه را؟ جامعه ای که راضی نیست، اما منتظر هست. انگار لبه ی بزرگ ترین آبشار جهان ایستاده, و دارد با خودش فکر می کند که بپرد یا نه. و برای این تصمیم بزرگ پریدن و خیس شدن، دارد محاسبه می کند، سبک و سنگین می کند. ببیند در این مسیر کی را به عنوان همراه انتخاب کند یا نکند. کدام ها را با خودش ببرد یا جا بگذارد. و بالاخره این که... امروز بپرد یا صبر کند. همین است که این روزها دیگر هیچ چیز تکان اش نمی دهد. منتظر یک شوک بزرگ است. شوک های فعلی، و طبعا هر چیز معمول و قابل انتظاری که من بخواهم در این یادداشت های هفتگی بنویسم، نبض اش را برنمی گرداند. همین طور در حالت کما، یا خلسه، منتتظر نشسته ببیند چه می شود. که ان شوک را چه کسی و از کجا به اش وارد می کند. نشسته در آستانه ی یک انتخابات، تا ببیند چه اتفاقی قرار است بیفتد. این طوری است که در میان گفتمان های موجود، فعلا چیزی آرامش این غول خفته را به هم نمی زند. چیست که بیدارش کند؟ اگر این هم یکی از یادداشت های همیشگی ام بود، از کتاب گفتگوی داریوش مهرجویی شروع می کردم، که تازه منتشر شده، یا فیلم برف روی کاج ها، که بعد از کلی ماجرا و جنجال، روی پرده رفته، و یا مثلا جانگوی کوئنتین تارانتینو، که حاصل شکار بسته های تازه ی انرژی است. هر کدام از این ها، قبلا جواب می داد. می توانست یک آغاز خوب باشد. اما می دانم که این روزها، هیچ کدام از این گفته ها درنمی گیرد. صحبت شهر نمی شود. مردم از حرف های پرفیس و افاده ی آقای مهرجویی، (در کتاب گفتگو با مانی حقیقی)، درباره سرنوشت جهان سومی و موقعیت های جفنگ و هرج و مرج در زندگی شهری ایرانی و خطر خراب کردن چیزهای قشنگ و این حرف ها، گذشته اند. از موقعیت مرکزی داستانی پیمان معادی در فیلم اش هم همین طور. (که شاید دو سال پیش تازه بود، اما این دو سال برای این مردم، سال ها گذشته.) این هم که دو نشریه ی سینمایی ما، عکسی از تارانتینو و فیلم هایش روی جلد چاپ کرده اند، همین طور. حتی یک پیروزی برای ما هم به حساب نمی آید. که سال ها پیش، وقتی مثلا از بیل را بکش اش تعریف می کردیم، و عقلا و ریش سفیدان قوم، از ضربه ای که این فیلم ها، به فرهنگ والا و متعالی می زند، گله می کردند و به ما هشدار می دادند. اما آن ها هم دیر جنبیده اند. تعریف از ضد فرهنگ آقای تارانتینو، همان سال ها موثر بود. حالا او هم دیگر، حداکثر یکی از همراهان ماست، در مسیر بزرگی که پیش رو داریم... پس از آن شوک بزرگ. این وسط، تنها چیزی که به نظرم ارزش نقل کردن برای شما را دارد، طرحی است که داریوش مهرجویی تعریف می کند. متعلق به دوران مورد علاقه ی من از کارنامه ی فیلمسازی اش. حدفاصل دختر دایی گمشده تا سنتوری. مهرجویی تعریف می کند که این طرح اش، که هیچ وقت هم ساخته نشد، با عنوان تولدت مبارک: "داستان پسری است که پارتی بزرگی برای خودش ترتیب می دهد. از آن مهمانی های بزرگ است. چندین آشپز استخدام کرده و میز و صندلی و سرویس های عالی تدارک دیده. ولی پسرک هر چه صبر می کند، هیچ مهمانی به خانه اش نمی آید. انگار همه از ابعاد و عظمت این مهمانی ترسیده اند، و نگران اند که نکند لو برود و بریزند و دستگیر بشود. واقعا هم همین طور می شود. یعنی پلیس که فهمیده بوده چنین مهمانی، بناست برگزار شود، منتظر نشسته و سر ساعت یازده می ریزد توی خانه، ولی هیچ مهمانی نیامده که دستگیرش کنند! شروع می کنند در دیگ های پلو، سرنیزه فرو کردن، و قابلمه های خورش را هم زدن. دنبال مواد مخدر و الکل می گردند ولی چیزی پیدا نمی کنند. خلاصه پارتی را به هم می ریزند دیگر! این پسرک هم خیلی دلخور می شود. رئیس پلیس که از غذا آدم مهربانی است، یواش یواش شروع می کند با او حرف زدن. بقیه پاسدارها هم کم کم شروع می کنند صفحه ی موسیقی گذاشتن، و عاقبت خود نیروهای انتظامی می شوند مهمان های مهمانی تولد. آشپزها هم برمی گردند سراغ کباب پختن. و در همین فاصله پسرک به دوستان اش زنگ می زند که بلند شوید بیایید که مشکلی نیست. آخر سر ه دوست های این پسر و مامورهای نیروی انتظامی، همه با هم می زنند و می خوانند و می خورند." کاش زمان خودش، داریوش مهرجویی این طرح را ساخته بود، اما سال 1392 این هم دیگر جواب نمی دهد. مردم ما این روزها دنبال چیز بزرگ تری هستند. گفتم که... دنبال شوک بزرگ تری. تا راه شان را آغاز کنند.دوازدهم اردی بهشت 1392دیشب بازی رئال و دورتموند، لحظه ی ناراحتی و گیجی خوزه مورینیو؛ ـآن دقایقی نبود که تیم اش در مجموع چهار یک عقب افتاده بود. آن لحظه ای عصبانیت و گیجی و سردرگمی اش را دیدم که بازیکن دورتموند برای لحظاتی آخر بازی افتاده بود روی زمین و داشت وقت تلف می کرد. واقعا دستپاچه و عصبی به نظر می رسید. این جزو بازی نبود. دهم اردی بهشت 1392حضور دیشب علی پروین در برنامه ی 90، مثل همیشه جذاب بود. پروین نه به عنوان یک قهرمان روز، که نشانه ای از سادگی و ایمان دهه 1360، زیر سایه ی جنگ. و تنها لحظه ای که حساس شد: "استقلالیا رو من چه اسمی گذاشتن؟" و بعد صورت اش به لبخند باز شد: "آهان... علی دنبه!" اما این بار جذاب تر از پروین، یک گفتگو با یکی از شاگردان اش بود، از همان دوران. که خیلی اتفاقی دیدم اش: مرتضی فنونی زاده. و دو ماجرایی که تعریف کرد. یکی اش داستانی بود که از حضورش با پروین در بازار تهران تعریف کرد. که بعد این که سه هیچ استقلال را زدند، پروین به اش گفته سبزه میدان، منتظرش باشد. و با فنونی زاده رفته اند بازار و ظرف سی دقیقه کلی پول جمع کرده اند که پروین به مقدار مساوی، بین همه ی اعضای تیم تقسیم کرده: "به آبدارچی تیم همون قدر داد که به ما بازیکنای اصلی." در جریان خواستگاه که هستید؟خاطره دوم اما از این هم جالب تر بود. فنونی زاده تعریف کرده که قبل از بازی با چین، با یادم نیست، کدام یکی از بازیکن های تیم ملی، از اردو جیم شده اند و به زمین های خاکی رفته اند و نیم ساعت آن جا توپ زده اند. بعد که سر مسابقه حاضر شده اند: "بهترین بازی مان را کردیم."!می خواهیم مسیر زندگی مان را عوض کنیم. ولی یادمان باشد که از کجا آمده ایم. معلوم نمی کند که چرا مردم، در مقیاس وسیع، تصمیم می گیرند یک نفر را دوست داشته باشند. و این مردم، تصمیم گرفته اند علی پروین شان را دوست داشته باشند. هفتم اردی بهشت 1392ریچی هیونس از میان ما رفت. در هفتاد و دو سالگی. آن ها که پای کوبی نخستین اجرای ووداستاک را یادشان هست، می دانند دارم از چی حرف می زنم. سوم اردی بهشت 1392تماشای این ویدیو که امیرحسین نوریان از تبلیغات شرکت ناندوس در کافه تبلیغات منتشر کرده، پیشنهاد امروز من است. این جا ببینید رفقا. دوم اردی بهشت 1392این مقاله ای است برای هفت – هشت سال پیش. وقتی ماهنامه ی فیلم به مناسبت شماره ی سیصدش از منتقدان خواست درباره ی اثر هنری مورد علاقه شان بنویسند. و آن روزها من عاشق این قطعه ی اینسترومنتال گروه کمل بودم، و عاشق صد تا چیز دیگر. دل ام می خواست درباره ی یک اثر معاصر بنویسم، یکی از آثاری که به دلیلی (از جمله همین بی کلام بودن!)، زیاد غیر مجاز نبود. و تصمیم گرفتم قالبی پیدا کنم که بتوانم درباره ی آثار هنری که دوست داشتم و درباره ی رفقایم که با همدیگر این آثار را کشف کرده بودیم، بنویسم. حالا به خاطر خبر بازگشت کمل برای اجرای کنسرت هایی تازه، دوستانی که یادشان بود، ازم خواستند یک بار دیگر منتشرش کنند. الان که داشتم دوباره می خواندم اش، به نظرم رسید که شاید بعضی جاها زیادی احساساتی است. ولی راستش... خوبی اش هم در همین است. مثل همان قطعه ی مسافر ایستگاهی گروه کمل. خوشحالم که این بار دیگر مجبور نیستیم فقط درباره ی قطعه های بدون کلام حرف بزنیم.«مسافر ایستگاهی کمل»چقدر خوب، داریم به هم نگاه می کنیمامیر قادری«این تنها چیزی است که به گفتنش می ارزد. اینکه شخص چه حسی دارد. زرنگی، احمقانه است. آدم باید فقط آن چیزی را بگوید که فکر می کند.» (ویرجینیا ولف)اثر هنری فوق العادهای که میخواهم دربارهاش بنویسم، یک قطعه موسیقی بدون کلام و آواز است که دو سه سال پیش در ایران در کاستی به اسم «طلوع» به بازار عرضه شد. ساخته گروه «کمل» است و ترجمه اسمش می شود «مسافر ساکن» یا «مسافر ایستگاهی» یا همچو چیزی. اگر خواستید بروید طرفش، حتما از سر تا ته و به صورت کامل گوش کنید، وگرنه تجربه شنیدنش را هدر داده اید.«مسافر ایستگاهی» قطعهای نسبتا تند است ولی خیلی آرام شروع میشود. حس کسی را دارد که در یک گوشه اتاق نشسته، یک اتاق با دیوارها و کف و سقف خالی خالی و دست هایش را حلقه کرده دور زانوهاش و چانهاش را گذاشته روی یکی از زانوها و هی میلرزد. میلرزد که کی وقتش تمام میشود تا حسابی بخندد. درست مثل آخر «این گروه خشن» سام پکینپا، وقتی فیلم با آن تصویر از خنده دور هم اعضای گروه تمام شد، انگار که قصد همه گروه این بوده که آنقدر در چرک و خون و کثافت غلت بزنند تا لیاقت آن خنده پایانی را پیدا کنند. «این گروه خشن» را اولینبار در یک تلویزیون کوچک سیاه و سفید دیدم و تاثیر فیلم هیچ فرقی با تاثیر سالها بعدش نداشت، وقتی که بالاخره فرصتش را پیدا کردم تا در یکی از برنامههای فیلمخانه روی پرده عریض ببینمش. فقط این دفعه دوم موقع دیدنش تنها نبودم. با جواد و مهدی سه نفری نشستیم کنار نردههای طبقه دوم سینما. جواد را البته به گمانم آن روز اتفاقی پیدایش کرده بودم، یعنی در سالن سینما به هم رسیدیم و دیدم مثل همیشه سرما خورده و بهش گفتم که صدایش مثل صدای آل پاچینو در «افشاگر» مایکل مان شده. پاچینو جوری حرف میزد که انگار با مشت کوبیده بودند تو سینهاش. و البته در فیلمهای قدیمیترش این جوری نبود. در «مترسک» جری شاتزبرگ مثلا که نقش یک طفل معصوم را بازی میکرد و آنقدر از شقاوت دنیا بیخبر مانده بود که جین هاکمن با آن هیکل گندهاش همهاش باید مواظبش میبود، نکند صورت به آن زیباییاش از هم بپاشد که البته موفق نشد. ولی این جوری هم نبود که هکمن در همه نقشهای سینماییاش اینقدر درمانده باشد. از جمله در «رابط فرانسوی» ویلیام فریدکین یعنی در یکی از فیلمهای قدرتشکنانه پرده پوش دهه 1970. یک صحنه درجه یک در این فیلم هست که هکمن ته کادر با چهره خسته و آستینهای ورمالیده نشسته و در پسزمینه، دستگاه جک اداره پلیس نیویورک، یک ماشین گنده را میبرد بالا، جوری که آدم فکر میکند این هکمن است که بالاخره توانسته بر آن اشرافیت تباه و البته جاذبه زمین غلبه کند و ماشین را از جایش تکان دهد. او برای اینکه مواد مخدر قاچاق را پیدا کند حتی سعی کرد آن ماشین تر و تمیز را اوراق کند. درست مثل آن مامور در «روز شیطان» بهروز افخمی که ظاهرا برای اینکه جلوی یک عملیات خرابکاری را بگیرد، خواست با چپ کردن همچین ماشین گنده و تر و تمیزی وسط یک بزرگراه، یک ترافیک حسابی جور کند. اما وقتی با قوت به بدنه ماشین میکوبید تا صحنه طبیعیتر جلوه کند، انگار اصلا همه کارهایش معنای تازهای پیدا کردند.این دو تا ماشین درب و داغان را که میبینم معمولا یاد آن رفیقی میافتم که ماشینهای گرانقیمت و گنده اما کهنه و از شکل افتاده قدیمی را دوست داشت و وقتی جایی، یکی از اینجور ماشینها پیدا میکرد، میرفت کنارش میایستاد و باهاش عکس میگرفت. و همیشه فکر میکردم همین عشق و علاقه عجیب و غریب به این جور چیزها، بالاخره باعث رستگاریاش خواهد شد، درست مثل علاقهای که دو سه تا از شخصیتهای فرعی «سرقت الماس» پیتر ییتس و ویلیام گلدمن به چیزهایی مثل صفحه 33 دور، صدای ماشینهای مسابقه یا بمبهای دستساز داشتند. ویلیام گلدمن البته چند سال قبل از آن که «سرقت الماس» را بنویسد، یک فیلمنامه درجه یک دیگر هم برای استاد جورج روی هیل نوشت، برای «بوچ کسیدی و ساندنس کید» که باز درباره مردانی بودند که همه زندگیشان را صرف این کردند که قبل از مرگ، فرصت یک خنده درست و حسابی را گیر بیاورند. درست بعد دیدن همین فیلم بود که رضا اصرار کرد «خداحافظ گری کوپر» رومن گاری را بخوانم و اگر اشتباه نکنم این اولین کتابی بود که تصمیم گرفتم موقع خواندن، بعضی از جملههایش را یادداشت کنم. کتاب بعدی هم فکر کنم «ابله» داستایفسکی بود. کاغذهایش را هم هنوز دارم. اولین جملهای هم که از کتاب «ابله» درآوردهام این است: «شما فن خوشحال بودن را فرا گرفتهاید؟پس چگونه میگویید که فن نگاه کردن را نیاموختهاید؟»یادداشت برداشتن را بنظرم بعد از خواندن «دنیای قشنگ نو» آلدوس هاکسلی کنار گذاشتم. دلیلش هم این بود که آنقدر تعداد این قبیل جملههای قابل نقل زیاد شد که خواندن کتاب هفتهها طول کشید. ولی خب، ارزشاش را داشت، کلی از این کتاب چیز یاد گرفتم. زندگیام را زیر و رو کرد. و بعد کتاب را دادم که بقیه بچهها هم بخوانند، به زور تبلیغ یا با خواهش و التماس. اسم همه آنهایی هم که به این ترتیب «دنیای قشنگ نو» را خواندند، آخر کتابم یادداشت کردهام. آن وسطها اسم علی هم هست. علی آدم حسابی بود و یادم هست که یک بار همه «دکتر ژیواگو» را با هم نگاه کردیم تا به آن جایی برسیم که الک گینس در نقش یوگراف ژیواگو، درباره یوری شاعر میگفت که دیوارههای قلبش را انگار از کاغذ ساخته بودند و از این حرفها و تازه یادم هست به این جای فیلم که رسید، تهامی که جای گینس حرف میزد این جمله را اصلا جور دیگری گفت و با علی آن قدر خیط شدیم که نگ,. هرچند که معنای جمله همین بود و نمیدانم که ایندفعه هم، کدام شکل آن جمله را برایتان تکرار کردم، آنجور که در فیلم میگفت یا آنطور که آن روز ما انتظار داشتیم بگوید. و اینکه «دکتر ژیواگو» را مثل چند فیلم دیگر لین هر قدر هم که میبینم خسته نمیشوم. «برخورد کوتاه» او را اولینبار در زیرزمین خانه نیما تماشا کردیم و وقتی آمده بودم بیرون داشتم دیوانه میشدم. آخر همه شهر را قاببندی شده میدیدم، ردیف چراغها و خیابانها را، آدمها را. آن قدر حواسم پرت بود که اگر مادرم آنجا بود مثل همیشه، حتما به خاطر حواسپرتی دعوایم میکرد. نزدیک بود یک پراید زیرم کند و حتما باور میکنید اگر بگویم درست شبیه همان ماشینی بود که دو سه سال بعد دیدم منصور و کامران در «نفس عمیق» دزدیدهاند و خب همیشه فکر کردهام فیلم شهبازی همین قطعه «مسافر ایستگاهی» گروه کمل را کم داشت.داشتم میگفتم که به عنوان اثر هنری برگزیده، میخواهم درباره این قطعه برایتان بنویسم. پس برویم سراغ این نکته که بعد از آن بخش آرام ابتدایی، گیتار بیس و فلوت هم حضورشان را در این قطعه اعلام میکنند. اندی لاتیمر هم جوری فلوت این بخش را مینوازد که بند دل آدم پاره میشود. اولینباری که این قطعه را به شهرام معرفی کردم، گفت که خوشش نیامده چون فکر میکرد صدای فلوت را از کیبرد درآوردهاند ولی این چیزها مهم نبود. شهرام چرت و پرت زیاد میگفت و حالا هم مطمئن بودم که خیلی از «مسافر ایستگاهی» خوشش آمده و رو نمیکند که پررو نشوم. ولی بعد که بازنوازی قطعه «درخشش بر تو ای الماس دیوانه» پینگ فلوید را به عنوان اولین قطعه کنسرت گروهشان انتخاب کرد، خیالم ازش راحت شد.دم در خانه دوران دانشجوییام آینهای داشتم و یکی از ماژیکهای مخصوص نوشتن روی تخته سفید را گذاشته بودم کنار آینه و هر کدام از بچهها که میآمد خانه، جملهای چیزی رویش مینوشت. یک روز محیالدین آمد و آن دو تا منحنی معروف و ستاره بالاییشان را کشید. منظورم همان طرح صفحه آخر کتاب «شازده کوچولو» است که کتابی مال بچههاست و با علی قرار گذاشتهایم هر وقت چهل سالمان شد، به این پختگی رسیده باشیم که بتوانیم بنشینیم و با همدیگر چند خط درباره این کتاب بچگانه بنویسیم، که البته بعید است این اتفاق بیفتد. آخر اگزوپری در این کتاب به آن درجه از سادگی رسیده که فکر نمیکنم کسی بتواند راز کارش را در چنگ بگیرد. درست مثل فیلمهای جان فورد که اولینبار اسم چند تا از فیلمهایش را با وحید در فهرست فیلمهای جهاد دانشگاهی مشهد کشف کردیم. جهاد دانشگاهی اتاقی داشت که کانون فیلمش به حساب میآمد و در این اتاق، یک کمد بود که آقای صفار پشتش مینشست و فیلم سانسور میکرد و ما مثل سالواتوره «سینما پارادیزو» همیشه دلمان میخواست بدانیم آلفردویی که بهش میگفتند آقای صفار، آن پشت با این همه فیلم خوب دارد چه کار میکند. چهقدر خوش میگذراند. جایی در همین اتاق بود که یک عکس لورل و هاردی نشان کرده بودم و هر وقت میرفتم فیلم بگیرم، کلی نگاهش میکردم و دلم برایشان میرفت. مثل یک علی دیگر که او هم آنها را خیلی دوست داشت و «لنی» باب فاسی را هم از او گرفتم و نگاه کردم و از حرف آنهایی که میگویند یک فیلم نمیتواند زندگی آدمها را تغییر دهد، تعجب کردم. در این فیلم صحنهای هست که داستین هافمن از جمع آدمهای جلوی دوربین خارج میشود و آن ته اتاق جوری دستهایش را به دیوار تکیه میدهد که آدم یاد مصلوب شدن حضرت مسیح میافتد و تازه اینکه چیزی نیست. روزهایی بود که عادتمان شده بود با بچهها در فیلمها دنبال صلیب میگشتیم و جاهای عجیب و غریبی هم پیدایش میکردیم. از جمله صحنههای «خوب، بد، زشت» سرجو لئونه که سه شخصیت اصلی ماجرا در دوئل نهایی جوری کنار هم ایستاده بودند و بعد که ایستوود، والاک را برای دار زدن روی آن صلیب لغزان نگه داشت، فکر کردیم حدسمان تایید شده. یا آخرهای «جاگرنات» ریچارد لستر، وقتی که ریچارد هریس میخواست آن بمب را خنثی کند و نمیدانست کدام یکی از آن سیمها را باید قطع کند. و وقتی به فرزاد گفتم که در آن صحنه... زود گفت:«آره به نظر من هم ساختمان بمب و آن دو تا سیم شبیه صلیب بود.»...از این حرفها خندهتان گرفته؟ ولی باور کنید آن موقعها اینجور چیزها خیلی برای ما مهم بود، همان روزهایی که تازه «مخمصه» را دیده بودیم و محو تماشای عکسهایی شده بودیم که مایکل مان از خیابانهای شهر و در آن دوئل نهایی در فرودگاه نشانمان میداد. حس دیدن چراغهای روشن و دوردست در یک محیط وسیع خالی وسط شهر را خودم سالها بعد از دیدن این فیلم، در ایستگاه متروی میرداماد تجربه کردم، وقتی هوا خیلی سرد بود و مجبور بودم برای چند وقت از یکی از بچهها خداحافظی کنم. قبلش با هم «داستان عامهپسند» کوئنتین تارانتینو را دیده بودیم و کلی خندیده بودیم و حالا باید در آن هوای سرد خداحافظی میکردیم. حرف سرما که میشود اما معمولا یاد «روکو و برادرانش» لوکینو ویسکونتی میافتم، جایی که مادر، برای این که روکو سرما نخورد، لباسش را میدهد که بپوشد و بعد برادرها دورش جمع میشوند و میخندند. اما برای فرار از فکر سرما هم یکی دو تا راه چاره سراغ دارم، به نور آفتاب روی شنهای پاکیزه صحرای «لورنس عربستان» دیوید لین فکر میکنم یا به زردی عجیب وجدانگیز سرخوشانه «ای برادر کجایی؟» برادران کوئن. این فیلم آخری را که دیده بودم، یادم هست بعد از بیرون آمدن از سینما در به در دنبال یک رفیق میگشتم تا صحنههای فیلم را برایش تعریف کنم و با هم بخندیم. و البته این درست برعکس حسی است که معمولا بعد از تماشای «سامورایی» ژان پیر ملویل به سراغم میآید. یک بار بعد از دیدن این فیلم وقتی رسیدم خانه، «ترس دروازهبان از ضربه پنالتی» پیتر هانتکه را خواندم، بلکه احساس خوشی که از زمان دیدن «سامورایی» شروع شده بود، کمی بیشتر طول بکشد و البته میدانستم که بالاخره به جریان عادی زندگی برخواهم گشت. این جور وقتها معمولا یاد محسن میافتم، وقتی میرویم بیلیارد و حسی در وجودش هست که هر چه هم از من جلوتر باشد، باز نمیتواند ببرد. صبر میکند و صبر میکند تا بهش برسم و ازش ببرم. و خب، شما هم اگر جای من بودید در همچین موقعیتی یاد «بیلیاردباز» رابرت راسن میافتادید و این که راسن عجب تم قشنگی برای فیلم انتخاب کرده. همه مساله این است که آیا توانش را دارید که آن توپ ها را بیندازید توی سوراخ یا نه، و بعد این سوال پیش میآید که اصلا داشتن همچین قدرتی خوب است یا بد؟ این که میتوانید ببرید یا ترجیح میدهید که یک بازنده باشید. و جالب است که همیشه این حس برد و باخت وقتی برای آدم پیش میآید که در برابر یک دیوار محکم قرار گرفته باشد. اما باور کنید که ما هم همه سعیمان را به خرج دادیم که بر دیوارهای دور و برمان غلبه کنیم. و این کار را با نوشتن روی این دیوارها انجام میدادیم. بابای میلاد گفته بود که میخواهد ساختمانشان را خراب کند و جایش یک خانه دیگر بسازد. میلاد هم خبرمان کرد که برویم روی دیوارها هر چه دلمان میخواهد بنویسیم و یادم هست با هاشم و امیرحسین و یک علی دیگر و فرشید و احسان و خسرو رفتیم و هر جملهای که به فکرمان میرسید رویش نوشتیم. بخصوص این جمله آخر «خورشید همچنان میدمد» همینگوی را که نمیدانم کدام یکی از ما نوشت: «رو به روی ما یک پلیس راهنمایی با لباس خاکی رنگ مشغول راهنمایی ماشینها بود. باتومش را بلند کرد و راننده زد روی ترمز.» بعدا آن خانه را خراب کردند و بچهها تعریف میکردند که تا وقتی دیوارهای عقبی سالم مانده بوده، همه آن شکلها و حرفها انگار که آمده باشند داخل کوچه، از بیرون دیده میشدهاند.داشتم موضوع اصلی را فراموش میکردم. قرار است به عنوان اثر هنری برگزیده درباره «مسافر ایستگاهی» بنویسم. درباره بخشهای اول و دوم آهنگ که کمی قبلتر برایتان نوشتم. بخش سوم از جایی شروع میشود که گیتار الکترونیک و طبل، وارد میشوند و ضجههای گیتار، تمام آرامش پیشین قطعه را تحتتاثیر قرار میدهد. حالا دیگر حس قطعه شبیه آدمی که توی اتاق خالی نشسته و سرش را گذاشته روی زانوهاش و دارد میلرزد، نیست. از این جا به بعد انگار طرف بلند شده و با وجد و خشم دارد به در و دیوار اتاق مشت میزند، بالا و پایین میپرد و به صورت خودش سیلی میزند(توی این مدت احتمالا چیزهایی هم روی دیوار اتاق نوشته!) به همین دلیل بود که گفتم باید این قطعه را از سر تا ته و به شکل کامل گوش کنید. آزادی و سرخوشی و خشم سرشار موجود در صدای گیتار، ثمره اندوه و حزنی است که موقع شنیدن صدای آن فلوت در میانههای قطعه تجربه کردهاید.حالا یک نسخه با کیفیت بالا از این آهنگ گیر آوردهام. کپی قبلی کیفیت چندان خوبی نداشت. بخصوص که آن آخرهای قطعه، درست وسط ضجههای اوج گیرنده گیتار، یک دفعه صدا برای چند دهم ثانیه قطع میشد. و البته همینقدر هم برای بلند شدن داد و فریاد بچهها کافی بود که: «اه، ضد حال». این نسخه جدید البته بینقص است و قطع ندارد ولی جای آن ضد حال گفتنها وسطش خالی است. باید یک بلایی سرش بیاورم و به قدر چند دهم ثانیه از قسمت اوجش را پاک کنم. یک اثر هنری، همینجوری کامل میشود. بیست و هفتم فروردین 1392منتظر این فیلمی که این هفته در سینماهای جهان اکران شده، خواهم ماند: 42.و این خبر که لینک اش را حسین فرستاده:به نظر می رسد که این یک داستان سیندرلایی در دنیای ورزش باشد ولی این اتفاقی است که برای آبل رودریگس رخ داده.سایت گل- طبق گزارش منتشره در اسپورتس ایلوستریتد، آبل رودریگس، یک هوادار پروپا قرص رئال مادرید که اصلیتی مکزیکی دارد، یک ماجراجویی فراموش نشدنی با کاروان رئال مادرید داشته.از تماشای بازی ها و جلسات تمرینی رئال در سرما گرفته تا کمک کردن به رئال مادرید و ژوزه مورینیو در ورزشگاه اولدترافورد... این داستان یک مرد 41 ساله مکزیکی است که به لطف مورینیو اتفاقی فراموش نشدنی در زندگی اش رقم خورد . شاید این داستان، به نوعی قصه سیندرلا در دنیای ورزش به حساب بیاید ولی این واقعیت بود و نه یک افسانهدربازتاب این گزارش در روزنامه آ.اس می خوانیم:رودریگس 41 ساله مسئول نظافت متروی لس آنجلس ، یک شیفته به تمام معنای فوتبال است. شش سالی است که با بهره گیری از تعطیلات تابستانی اش، مجانی در اردوهای پیش فصل رئال مادرید در دانشگاه یو.سی.ال.ای آمریکا کار می کند. اودر اردوهای پیش فصل و تابستانی رئال مادرید در آمریکا در جابه جایی وسایل وتوپها به مادریدی ها کمک می کند وحتی یک سنت هم نمی گیرد.او همیشه رویای تماشای زنده یکی از بازیهای ال کلاسیکو را در سر داشت و در روز 28 فوریه برای تهیه بلیط بازی ال کلاسیکوی روز 2ماه مارس به اسپانیا سفر کرد.او در حالی این کار را انجام داد که حتی پول لازم برای تهیه یه سرپناه در اسپانیا را هم نداشت. او با ناامیدی تمام به شهرک ورزشی والدبباس رفت تابلکه بتواند مورینیو را ببیند. مورینیو او را شناخت و به روی فاریا، دستیارش گفت که ماشین را متوقف کند.مورینیو به رودریگس گفت:« اینجا چی کار می کنی دوست من؟ » این هوادار مکزیکی واقعیت را به آقای خاص گفت:« با آرزوی دیدن شما به اینجا آمدم. تلاش می کنم که یک بلیط برای ورود به استادیوم بخرم.» مورینیو به او گفت:« بلیطی نمانده. کجا می مانی؟ »رودریگس جواب داد:« هنوز کاری در این باره نکرده ام. اول می خواستم شما را ببینم و بعد ترتیبش را بدهم. اگر شما را نمی دیدم، به ورزشگاه می رفتم تا بلیت تهیه کنم. اگر آنجا هم موفق نمی شدم، بر می گشتم خانه.» و البته این داستان به اینجا ختم نشد. او همکار و دستیار مکزیکی اش را با خود به یکی از اتاقهای سوئیت میراسیه ررا برد و درکنار تیمش مستقر کرد و یک بلیط برای بازی ال کلاسیکو برایش تهیه کرد تا درکنار مارادونا بازی ال کلاسیکو را تماشا کند. رودریگس بعد از اتمام بازی هم به رختکن رئال رفت.ولی سورپرایز واقعی بعد از آن اتفاق افتاد. مورینیو رودریگس را به بازی دور برگشت مرحله یک هشتم پایانی لیگ قهرمانان اروپا در اولدترافورد دعوت کرد. آقای خاص به دوست مکزیکی اش گفت:« دوست داری بیایی و توپ جمع کن تیم ما باشی؟ » مورینیو این حرف را زد و به قولش هم عمل کرد. رودریگس با رئالی ها به منچسترسفر کرد و به عنوان یکی از اعضای تیم همراه کهکشانی ها بود. او رویایش را محقق کرد و درنهایت هم با یک پیراهن که به امضای تک تک ستاره های مورد علاقه اش رسیده بود ودراین میان امضای چیچاریتو، ستاره مکزیکی یونایتد هم دیده می شد به آمریکا بازگشت. او پیراهن های اوزیل، کاکا و اسین را هم با خود به آمریکا برد.خود آبل رودریگس دراین باره می گوید:« در مادرید با من طوری رفتار شد که انگار یکی دیگر از اعضای تیم هستم.این اتفاقی است که آن را برای نوه هایم هم تعریف خواهم کرد.»بیست و پنجم فروردین 1392سرت را برمیگردانی، توی این دنیا شبکه اجتماعی تشکیل میشود. چند خاطره دارم از این روزها رفقا. میخواهم برایتان تعریف کنم این بیست روز تعطیل را صرف چی کردم. اما فعلا این گزارش بی بی سی را بخوانید. دنیای شگفت انگیزی داریم. توی تیتر، عوض "مسروقه"، گذاشتم "دوست داشتنی".سفر پرماجرای لپ تاپ دوست داشتنی از لندن به تهرانلپ تاپی که از خانه ای در شمال لندن به سرقت رفته، حالا سر از تهران در آورده است.ماجرا از آنجا شروع شد که پیش از سرقت، بر روی این لپ تاپ (مک بوک پرو اپل) اپلیکیشن ضدسرقتی به نام هیدن (Hidden) نصب شده بود که به مالک آن این امکان را می داد رد لپ تاپ از دست داده اش را دنبال کند.با آنکه این لپ تاپ به همراه چند وسیله دیگر از جمله یک آیپد در ماه فوریه از خانه 'دام دل تورتو' در شمال لندن دزدیده شد، اما تا ماه گذشته خبری از آن نبود تا اینکه روز ۲۳ مارس این اپلیکشین محل وجود لپ تاپ را به آقای دل تورتو اطلاع داد.کاربرد این اپلیکیشن به گونه ای است که به محض استفاده از کامپیوتر و وصل شدن به اینترنت، از طریق دوربین آن، عکس هایی را به تناوب برای مالک آن می فرستد.این گونه بود که آقای دل تورتو مطلع شد که لپ تاپش به تهران برده شده و از طریق عکسهایی که دریافت کرده بود متوجه شد که کامپیوترش در حال حاضر در اختیار دختر جوانی است.با این حال آقای دل تورتو در وبلاگی که در آن ماجراهای دزدیده شدن لپ تاپش و سفر ۵ هزار کیلومتری آن را به تهران مینویسد، گفته است که تقریبا مطمئن است که دزدان لپ تاپش ارتباطی با این دختر و یا خانواده او ندارند و احتمالا آنها لپ تاپ را به صورت قانونی خریدهاند.او در وبلاگ "لپ تاپ دام در ایران" نوشته است که پس از اینکه این اطلاعات را دریافت کرده، آن را در اختیار پلیس لندن قرار داده، اما پلیس به او گفته چون ایران خارج از حوزه قضایی بریتانیاست، چندان نمی توان امیدی به بازپس گرفتن لپ تاپ داشت.عکس های دختری که لپ تاپ را در اختیار دارد، همچنین نقشه و اطلاعات محل سکونت او در برخی از روزنامه ها و وب سایت های خبری بریتانیایی منتشر شد. هر چند تعدادی از آنها پس از چندی به دلیل حفظ حریم خصوصی، عکسهای او را به صورت شطرنجی در آوردند.این منابع خبری تصاویر و اطلاعات منتشرشده را از وبلاگ آقای دل تورتو برداشته اند.بعد از انتشار این خبر در رسانه ها، آقای دل تورتو همه اطلاعات و عکس ها را از وبلاگش پاک کرد.او در وبلاگش نوشته که این وبلاگ را صرفا برای مطلع کردن دوستانش بهروز میکرده و اصلا فکر نمیکرده این ماجرا با چنین وسعتی منتشر شود.با این حال آقای دل تورتو در تازه ترین پست وبلاگ خود نوشته است که با مالکان جدید لپ تاپ در تماس بوده و آنها مایلند که این کامپیوتر را به او برگردانند.او در ادامه نوشته است با توجه به خطایی که در خصوص انتشار ماجرای دزدیده شدن لپ تاپش و انتقال آن به تهران کرده است و همینطور اشتباه در حفظ حریم خصوصی مالکان جدید لپ تاپ، تصمیم گرفته است به عنوان عذرخواهی، از پس گرفتن لپ تاپش صرف نظر کند.***و این هم یک عکس از چت بیکر. شور هنرمندانه درش هست. اثر بروس وبر:شانزده فروردین 1392دقایقی قبل راجر ایبرت از میان ما رفت. در کافه سیما مجموعه مطالبی درباره او منتشر شده و خواهد شد. این یادداشت من است درباره ی استاد:بعد از اخبار مربوط به بیماری های اخیرش، منتظر خبری که چند دقیقه قبل رسید، بودیم. فقط به روی خودمان نمی آوردیم. راجر ایبرت، معروف ترین منتقد دنیای ما درگذشت. با همه ی تاثیر و نفوذی که صاحب اش بود؛ فیلم ها و فیلمسازانی که معرفی کرد، و ارزشی که پسند او برای دنیای سینما و مخاطب هایش داشت. ظلمی که معمولا سر آدم حسابی هایی که زیاد مشهور می شوند، می آید، اتهام پاپیولار بودن است. این که زیاد سرشان نمی شود و سطحی اند و مثلا، "نقد تحلیلی" نمی نویسند، اما مشهورند و این حرف ها. اما راجر ایبرت، اتفاقا آدم خیلی باسوادی بود. تاریخ سینما را می دانست و صاحب تجربه های گران قیمتی در مواجهه با هزاران فیلم بود. ضمن این که مثل هر منتقد خوب دیگری، سلیقه داشت. فیلم و بازیگر و متن خوب را می شناخت، و از آن مهم تر این که درهای دنیای سلیقه اش را باز گذاشته بود. آماده بود برای ورود ایده های تازه به دنیایش. پس در سن بالای پنجاه و چند سالگی، خیلی بهتر از بسیاری از سینمایی نویس های جوان و به روز دنیای اینترنت، غریزه اش، برای شناخت راه های نو در صنعت سینما کار می کرد. خیلی از جوان های موفق سینمای امروز، اولین نقدهای مثبت شان را از او گرفتند. ضمن این که به عنوان یک هنرمند، اجازه نمی داد که اخلاق گرایی های قلابی، از جمله مثلا در مواجهه با موضوعی مثل خشونت در سینما، مهارش کند. کلاسیک ها را می شناخت، اما از گستاخی استقبال می کرد. حسود نبود و دل گشاده ای داشت و ناراحت نبود اگر از فیلم های زیادی، زیادی تعریف کند. چهار ستاره زیاد داشت، و نکته این بود که با خط کشی های معمول ذهن منتقدان، میانه ای نداشت. از صحنه ی طلوع و بیدار شدن هیولای عظیم الجثه و نائومی واتس ظریف، در یک بلاک باستر هالیوودی مثل کینگ کونگ، همان قدر به وجد می آمد، که از یک ایده ی نوآورانه در یک محصول مستقل جریان فرعی. از جمله منتقدانی بود که دایره قدرت و نفوذ این حرفه را گسترش داد. چه با برنامه های تلویزیونی اش و چه با انتشار نوشته هایش در شیکاگو سان تایمز. و این اواخر که به دنیای اینترنت آمده بود، و مستقیما با تن رنجور و بیماری های مختلف اش، (که شرح اش را در دیگر پست های کافه سینما می خوانید)، به ارتباط مستقیم با علاقه مندان سینما ادامه می داد. (یکی از همین علاقه مندان ایرانی، برایم تعریف کرد چطور ایبرت از طریق ای میل و کامنت، برایش توضیح داده که چرا پس از مدت ها دیگر بدنام را بهترین فیلم هیچگاک نمی داند. و این که چرا در دهه ی آخر عمر، هیچکاک محبوب اش، سرگیجه است.) اعتبارش را تا آخر عمر حفظ کرد و مثل همه ی این چند دهه، در سال های آخر، دریافت عبارت "تو تامبز آپ" از سوی او، آرزوی هر کارگردانی در صنعت سینما بود. به همه ی این دلایل، به خاطر علم و عشق و تجربه و نوجویی و ذهن بازش بود که نظرش در میان همکاران ریویو نویس و منتقدش، قابل اتکاترین بود. می شد فیلم ها را به توصیه او انتخاب کرد. برای بسیاری، تایید او مهم تر از نامزدی اسکار و گلدن کلاب و نخل طلا برای فیلم ها بود. می دانستند اگر به توصیه اش عمل کنند، فیلم خوبی برای تماشای بعد از شام شان خواهند داشت. این دو سه سال اخیر البته به نظرم بدترین دوره اش بود. در مواردی با او موافق نبودم. از جمله وقتی با سینمای سه بعدی مخالفت کرد و از فیلم بنجامین باتن بد گفت و بعضی فیلم هایی را که هوای شان را داشت، دوست نداشتم. اما این باعث نمی شد از شور و اشتیاق اش برای زندگی و فیلم دیدن و نوشتن، در کوران جراحی های مختلف (حتی فک اش را هم برداشته بودند(، تحت تاثیر قرار نگیریم. گفتم که. آدم خسابی بود. حالا و دقایقی پیش، در نیمه شب 15 فروردین، خبر مرگ اش را داده اند، و اولین چیزی که به ذهن ام رسید، این نبود که از دست رفته است. یا که دیگر نمی تواند بنویسد و ما بخوانیم. به فکرم رسید چه حیف که دیگر نمی تواند با دنیای رنگارنگ و رو به گسترش سینما و تلویزیون همراه شود. اما کمی فکر کردم. امیدوارم این نگرانی هم بی مورد باشد. سیزده فروردین 1392معجزه ی شخصیت. مدت هاست که می گوییم شخصیت از طرح داستانی مهم تر است. و حالا سه کاراکتر باعث شده اند که پس از مدت ها جذب دو برنامه ی تلویزیونی شوم: فامیل دور، نقی و ارسطو. طرح داستانی خاص و پیچیده ای در کار نیست. اما گفتم که؛ معجزه ی شخصیت. نهم فروردین 1392وضع کامنت ها بهتر شده و حالا می شود ورود به مرزهای تازه ای از بحث را در آن ها پی گرفت. هر چند هنوز ظرفیت بیشتری هم دارد. داستان آن چند تا غورباقه را شنیده اید که توی شیشه ی دربسته، می پریدند و سرشان به در ظرف می خورد، و وقتی در را برداشتند، باز همان قدر می پریدند...و این که اجرای ندا از "مونس" (اون که دنبال منه، اون که قلب ام رو می خواد) و کسری از "بیا بنویسیم..." به نظرم بهترین اجراهای آکادمی در این سه سال بودند که به نظرم دانلود کنید و این که اردوان، یک گزارش خیلی خوب به مناسبت سی سالگی سلطان کمدی مارتین اسکورسیزی کار کرده، که الان تیتر یک کافه سینماست. فیلمی که تماشایش به نظرم زیاد لذت بخش نیست، اما عمیق تر و جدی تر از آن ای است که تا به امروز درباره اش فکر می کرده ایم. از آن فیلم هایی که نقد نوشتن برای شان حسابی لذت بخش است. ورزش ذهن است. و این که چرا این فیلم "آبراهام لینکلن، شکارچی خون آشام" را نمی بینید؟ششم فروردین 1392داشتم صفحه های روزنوشت های خرداد 1388 را مرور می کردم و بحث های سیاسی و اقتصادی و اجتماعی پر حرارت شما را، گاهی با نام مستعار. که حالا اسم کامل تان برای همه آشناست. امسال همه چیز جدی تر است و تغییرات اساسی تر و آرزوها دور و درازتر، و کافه نشین ها پخته تر. این گفتگوی من با سایت 598 که به قول خودش: با تعدادی از نخبگان فرهنگی و سیاسی درباره نقاط قوت و ضعف رییس جمهور فعلی، سخن گفته، (از جمله، زیباکلام، یامین پور، شریف زاده، و...) امیدوارم آغازگر این بحث ها باشد. 598: کافه سینما یک سایت صرفاً سینمایی نیست و هر از گاهی به بهانه یک اتفاق یا صحبت در تلویزیون یا ربط دادن یک موضوع به سینما و حواشی اش، سری هم به سیاست می زند. اما تصور نمی کردیم امیر قادری (منتقد سینما و یکی از دو مدیر و سردبیر سایت کافه سینما) اولاً بخواهد مصاحبه کند و ثانیاً انقدر حرف برای گفتن در این باره داشته باشد! تحلیل او از سایرین متفاوت است و جریان احمدی نژاد را حتی به شکلی غریزی و ناخواسته، و یا آگاهانه، "بخشی از یک شبکه نخبگانی جهانی" می داند که «هیچ گاه خودش را خارج از آن تعریف نکرده.» به نظر او صحبت کردن درباره امتیازها و ضعف های احمدی نژاد هنوز زود است؛ زیرا او نه تنها هنوز کارش تمام نشده، بلکه در ماه های آتی ویژگی های تازه ای را رو خواهد کرد. او پدیده ای است که هنوز کامل با آن مواجه نشده ایم تا بتوانیم از نقاط ضعف و قوت اش سخن بگوییم. حساس ترین دوره رئیس جمهور این هشت ساله هنوز نرسیده است، اما «تا به امروز» مهمترین نقاط قوت احمدی نژاد، تلاش های او در جهت شکل دادن به جریانی مردمی بوده است که در تاریخ این مملکت بی سابقه است و البته در این روزگار، نمونه هایی هم در سراسر دنیا دارد. جریانی که می توان آن را در برابر «الگوهای قدیم حکمرانی» یا «الگوهای معمول خیر و صلاح خواستن برای سرنوشت مردم» قرار داد. جریان جدید مردمی در سراسر جهان که اگر بخواهیم آن را در چند کلمه خلاصه کنیم، در همان دوگانه ی معروف «مردم-اشراف» (اشراف در اشکال و زمینه های مختلف آن؛ سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و...) خودش را متجلی می کند. احمدی نژاد دارد این مردمی سازی را در سطوح مختلف سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی دنبال می کند و این جریان جدیدی است که نه فقط در ایران، که در بسیاری از نقاط دنیا در حال دنبال شدن است. جریان ای که ردپایش را می توان در نظریه ها و محصولات فرهنگی تولید شده در گوشه و کنار دنیای امروز دنبال کرد. احمدی نژاد هیچگاه خود را خارج از این گروه، که هدف اش قدرت یافتن مردم است، تعریف نکرده، هیچ منافعی را خارج از این شبکه ی مردمی تأیید نکرده و اغلب مخالفت هایی هم که با او می شود، در همین راستاست. (و این موضوع البته با در نظر گرفتن کلیت حرکت او در این چند سال، قابل درک و شناخت است. و پی گیری مسیر حرکت او در بازه های زمانی کوتاه در این دو دوره ریاست جمهوری، ما را به اشتباه خواهد انداخت.) از نظر قادری مردمی بودن مورد نظر این جریان جهانی و به تبع آن احمدی نژاد، همان تصور رایج از مردمی بودن که در میان ما رواج دارد نیست؛ مردمی بودنی که معمولاً درباره احمدی نژاد گفته می شود، به معنای در کنار مردم نشستن، کنار مردم غذا خوردن، کاپشن آنطوری و لباس آنگونه پوشیدن و از اینطور چیزهاست که معمولاً قرار است او را شبیه به طبقات فرودست کند. این قطعاً بخشی از آن جریان است، اما همه آن نیست؛ شکل دادن به این جریان مردمی، اتفاقا کمتر در حوزه های عمومی اتفاق می افتد و اغلب یک جور تلاش در حوزه های نخبگانی و خاص و مربوط به قدرت است، و حدی از نخبگی نیاز دارد که با این تلقی رایج از مردمی بودن ظاهری احمدی نژاد، خیلی فرق دارد. از نظر قادری این جریان به هیچ وجه نخبگان را رد نمی کند (و اتفاقاً باهوش ترین آدم ها می توانند آن را انجام دهند) اما بر خلاف نمونه های قبلی سیاسی و اجتماعی و هنری، مسیر حرکتش به سمت قدرت گرفتن طبقه، گروه، مذهب یا اقتصاد خودش نیست. بلکه به سمت محیط های بازی است که گروه های مختلفی از مردم در آن امکان حرکت، تلاش، امکان ابراز فردیت و استعداد و برابری دارند. در این جریان اعتقاد بر این نیست که نخبه وجود ندارد و همه برابرند و مردمی بودنش به این معنا نیست که مردم بریزند در خیابان و شعار دهند و کف بزنند. نخبه های این جریان اما راه را برای شکل دادن به حوزه های قدرتی باز می کنند که در آن مردم روز به روز، سرنخ های بیش تری برای تعیین سرنوشت خودشان در حوزه های مختلف می یابند. جلوه های بیرونی و مسیر حرکتی این جریان را می توانیم کم و بیش در تعدادی از مهم ترین آثار روز سینما مثلا ببینیم. از سخنرانی پادشاه گرفته تا نسخه تازه ی بینوایان. این فکر و مسیری است که به ذهن گروه های مختلفی از نخبگان در این دوره ی تاریخی، در سراسر جهان رسیده است. که مسیر آینده تمدن انسانی را خواهد ساخت. تا قبل از این جریان، نخبگان در هر شرایطی ولو با نیت خیر، نهایتاً داشتند به یک طبقه ویژه خودشان شکل می دادند. اما در این سیستم جدید، نخبه اتفاقاً خیلی محترم است، اما وظیفه اش این است که کمک کند تا مسیر اقتصاد و فرهنگ و سیاست، هرچه بیشتر مردمی شود تا اینکه در انحصار گروه های خاصی باشد؛ اشتباهاتش را هم در همین مسیر نشان می دهد و خودش را در همین مسیر تصحیح می کند. به نظر او ضعف احمدی نژاد، میزان انحراف و عدم خلوصش نسبت به این جریان است که باید در تیرماه راجع به آن قضاوت کرد.پنجم فروردین 1392فیلم در جستجوی شوگرمن که اسکار بهترین مستند سال را گرفت، به لحاظ شیوه ی روایتی اش به خصوص جذاب است. اما از آن مهم تر یک موزیسین درجه ی یک را معرفی می کند که هیچ کدام از ما نمی شناختیم اش: رودریگز. آن هم مربوط به چه سالی؟ 1970 و 1971. فکرش را بکنید یک معدن حفر نشده از موسیقی آن دوران یافت شود. پس لطف کنید و لینک دانلود ساوند ترک این مستند را بیابید و در کامنت ها معرفی کنید. به خصوص به این دلیل که متوجه شویم وقتی زمین حاصلخیز است و زمانه سازگار، چه قدر استعداد امکان رشد پیدا می کنند. دوم فروردین 1392: یادداشتی همزمان با درگذشت هوشنگ کاووسی و نمایش جانگو از صدا و سیما /**/ یک نمونه ی کامل به حساب می آمد. از روشنفکران و نویسندگان و منتقدانی که پیش از این بر فرهنگ حکومت می کردند. حکومت، یعنی حکومت. به واسطه ی طبقه، تحصیلات و حصار اجتماعی که برای خودشان ساخته بودند. طبقه ای که فاصله قائل بودند بین خودشان و مخاطب شان. و به واسطه ی حفظ این فاصله، به حکمرانی شان ادامه می دادند. کاووسی از جمله شکل دهندگان به این فاصله و طبقه، در حوزه ی نقد فیلم بود. در حوزه های اقتصادی و مذهبی و سیاسی و فرهنگی دیگر که این فاصله، قبل از کاووسی وجود داشت، و او هم ادامه دهنده ی این طرز تفکر به حساب می آمد. فارغ التحصیل مدرسه سینمایی ایدک فرانسه، که طبق خاطرات اش همزمان با تحصیل در این مدرسه، با چند فیلمساز شناخته شده ی کلاسیک نشست و برخواست کرده بود و مدام خاطرات اش را از آن چند دیدار می نوشت و به آن ها ارجاع می داد. همین هم بود که وقتی می نوشت، بیشتر درباره ی اصطلاح و تعریف و عبارت و تاریخ و آمار بود تا این که نوشته اش متکی بر بینش فردی و خلاقیت در لحظه باشد. اصطلاح "فیلمفارسی" را هم که در مورد گروهی از محصولات سینمای ایران ابداع کرد، در همین راستا بود. کاووسی یک مذهب داشت و تا آخرین لحظه ی عمرش مثل هر معتقد متعصب دیگری، از آن دفاع می کرد. پایمردی و کوشش های قابل توجه اش برای نوشتن منظم و تمیز تا آخرین سال های عمر، از همین جا می آمد. و این همان چیزی بود که او را از باقی دنباله روان اش جدا می کرد. این که تا آخر عمر با اعتقاد کامل، از طبقه اش و آیین اش دفاع کرد. مهم نبود که کدام فیلم سینمای ایران خوب است یا بد، که مثلا سلطان قلب ها از آقای قرن بیستم، فیلم بهتری است یا نه. مثل هر آدم دیگری که معتقد به حفظ ارزش های یک طبقه باشد، برای او ایستادن در برابر حمله ی موثر دیگر طبقه ها مهم بود. چنین نظام ارزش گذاری، خوب و بد نمی شناسد. متعلق بودن یا نبودن را می فهمد. و آثاری که کاووسی فیلمفارسی می نامیدشان، ویژگی اصلی شان این بود که متعلق به آن طبقه ی برگزیده نبودند طبقه ای که تعریف و آمار و ارزش های ویژه ی خودش را داشت. او متعصب معتقد دیگری بود که در فرهنگ ما اسم شان را می گذارند روشنفکر، اما یکی دیگر از همان اشراف ای هستند که حوزه های شان را پیش از این برشمردیم و به واسطه ی ارزش های اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و ارزشی! با معیارهایی که خودشان وضع کرده اند، به حفظ طبقه خودشان مشغول اند. وضع واژه ی فیلمفارسی و نفوذی که این واژه پس از آن در تاریخ فرهنگی ما یافت، به همین خاطر بود. این که در برابر گنج قارون و قبصر و "اشتباه های منطقی" باشو غریبه کوچک ایستاد، به خاطر حفظ مذهب و طبقه ای بود، که بر خلاف آن چه مشهور است، روشنفکرانه نبود، اما باید و نبایدهای خاص خودش را داشت. و کاووسی بر خلاف دیگر هم طبقه ها و هم کیش هایش، که گاهی به دلیل غلبه ی احساسات، یا لزوم همراهی با زمانه، از این نظام ارزشی سر باز می زدند، بر باروی قلعه ی قبیله اش، به حفاظت مشغول بود. این جا سواد واقعی مطرح نبود. خوب و بد مذهب آن طبقه مطرح بود. او همواره بر سر اعتقادات منجر به حفظ طبقه اش باقی ماند. اندک روزنه های نفوذ به این فرهنگ را هم می شناخت، مثل قیصر، و به موقع جلوی شان می ایستاد. مشکل اما این جا بود که اسم این آیین حفاظت از طبقه را گذاشتند روشنفکری. که باید آزاد می بود و رها می بود و از قید هر تعلقی آزاد. باید به سواد واقعی فکر می کرد. خدا آقای هوشنگ کاووسی را بیامرزد. این انحراف از مسیر تاریخی را اگر کنار بگذاریم، نوشته های او بخشی از تاریخ سینمای این مملکت است. اما از دنیا رفتن او، همزمان با قدرت گرفتن همه ی آن موج ای است که این روزها شدت گرفته و ارزش های گروه های "برگزیده" و طبقات شان را در می نوردد. دیشب خوانش امروزین از بینوایان ویکتور هوگو را دیدم به کارگردانی تام هوپر. درباره ی ژان والژان ای که از درون زندان به طبقه ی فراتر نفوذ می کند و در این مسیر کاری از دست ژاور برنمی آید، و در روز مرگ او، تلویزیون مملکت، برای اولین بار فیلمی از کوئنتین تارانتینو را نشان داد. جانگوی رها از بند: - آقای برده دار، به هنر علاقه دارند. - همه ی آدم های متمدن به هنر علاقه دارند. و در جای دیگری از فیلم: - جانگو یه آزاده. با اون مثل برده ها رفتار نکن. - یعنی باهاش مثل سفید پوست ها رفتار کنم؟ - همچین چیزی هم نگفتم. اما این مال نیمه ی اول فیلم است و حالا دیگر، راستش دیگر نیازی به اجازه نیست. انقلاب از راه رسیده است. امیر قادری/ کافه سینما نوروز 1392آماده باشید، در دورانی که هیچ کس به آمادگی فکر نمی کند. سال تازه رسیده و این چندمین عیدی است که در کنار هم ایم. و البته، مهم ترین شان. 91 این قدر سخت بود که کم تر از همیشه با هم باشیم و 92، همان سال ای است که باید لحظه لحظه اش را دریابیم. آدم های این کافه در دوره ی جدید، در سال جدید، باید فاز و مرحله ای تازه ای را در فکر کردن و تجربه کردن و ساختن، تجربه کنند. چون فضای تازه ای برای حرکت فراهم شده است. فضایی که پیش از این نبود و در اختیار نداشتیم. عشق به هنر، تکیه گاه مان خواهد بود مثل همیشه، در دورانی که فرصت درک تجربه هایی خواهد بود که به عمرمان پیش نیامده. توی سریال "نیوز روم" آرون سورکین خودمان، دبیر خبر به خبرنگارهایی که دور میزش نشسته اند و قرار است به شکل و شیوه ی پوشش یک خبر تازه رسیده فکر کنند، می گوید: محدود نشوید. بزرگ فکر کنید. که بعدش یکی از بچه های خبرنگار به احتمال تاثیر موجودات فضایی در موضوع مورد بحث (یا یک همچنین چیزی) اشاره می کند! خب، این همان کاری است که درباره سال 92 از این لحظه باید انجام اش دهیم. حتی وقتی فکر می کنیم ظرفیت تان را برای زندگی به حداکثر رسانده ایم، باز ذهن مان را بسیار محدود کرده ایم، و در این روزگار ظلم بزرگی است. ایده ی اصلی مردان سیاه پوش 3 چیست؟ اگر در آن لحظه از تاریخ، کاری را که باید، به موقع انجام ندهید، حتی به قدر انعام دادن به یک پیش خدمت، بخشی از مسیر را به نادرسی تغییر داده اید. پس دوستان من، به تصویری که از خودتان و کافه ها داشته اید، و هر کار دیگری که فکر می کنید تا به حال می توانسته اید انجام اش دهید؛ غلبه کنید. سال 92 مرزها را عقب ببرید. به قول فیلم های دریایی: "موتورهای کشتی... با حداکثر قدرت".==================================================================سال نو مبارک. آقای عموی سید آریا قریشی از دنیا رفته اند. آریا از این مرحله هم، مثل دیگر موارد، به سلامت و قدرت عبور خواهد کرد. روح شان شاد. حرف های بین من و شما در آغاز بهار را 24 ساعت بعد منتشر خواهم کرد. سه شنبه 29 اسفند 1391برنامه ی دیشب 90 ناامیدم کرد. ناامید شدم که در سطح حرفه ای، این قدر ناخدا، کودکانه تصمیم می گیرد. که هیچ کس مسئولیتی قبول نمی کند. ناامید شدم که نتوانستیم از این احساسات, لااقل در سطح حرفه ی نمایش، درست استفاده کنیم. ناامید شدم که جوان های درمانده ی پرسپولیس را در حضور سردار دیدم. ناامید شدم که شکل و سطح حضور تازه ی سرمایه داری نو را در داماش فوتبال دیدم. بخش مورد علاقه ی دیشب من، این پیشنهاد محمود احمدی نژاد بود که جاده ها را شرکت های بیمه ای به سازی کنند که از پول مردم ارتزاق می کنند. نه به خاطر این که باید نیکوکار باشند، چون به دلیل کاهش تصادفات از این مسیر، از این کار سود می برند. این سطح از مردمی کردن اقتصاد، اگر در همه ی زمینه ها اجرا شود، آن وقت، شاید نسل ها بعد، دیگر شاهد آماتوریسمی نباشیم که در برنامه ی 90 دیدیم. ...و حال منتظرم ببینم پاسخ پیام نوروزی دیشب اوباما از طرف ما، مثل واکنش گل محمدی خواهد بود یا شبیه شرکت های بیمه ای که با پول مردم تشکل شده اند و باید به افزایش سودشان فکر کنند. پاسخ مان آماتوری خواهد بود یا حرفه ای. کودکانه یا بالغ. دیالوگ مورد علاقه ام رفقا از فیلم لیبرال آرت، این بود: هیچ کس بالغ نمی شود و این مهم ترین تراژدی ماست. (یا چیزی توی همین مایه ها.) صدای all along the watchtower می آید. که وحید پلی کرده. عید است و تعطیلات و خانواده این بار آمده اند پیش ام. یکشنبه 27 اسفند 1391خب, عید دارد نزدیک می شود. این متن یک میزگرد مفصل است درباره سینمای ایران، که بخشی اش را این جا نقل می کنم. بحثی که می تواند در کامنت ها ادامه پیدا کند. اول بخشی اش را بخوانید و بعد لینک کامل اش: فیاض: آقای قادری از ابتدای بحث دارد میگوید که سینمای مردمی اقتصاد مردمی می خواهد...جلیلی: به نظرم اختلاف در این است که آقای قادری در عین اینکه مدعی هستند که بحث واقعی را مطرح می کنند؛ اتفاقا بحث شان خیلی انتزاعی است. بحث هایش به نسبت بیست سال پیش سینمای ایران بحث های خوبی است؛ اما من می گویم اتفاقا واقعیات جامعه ما جلوتر از این آسیب شناسی تئوریکی است که شما دارید انجام می دهید.قادری: آقای جلیلی به عنوان نماینده یکی از دوگانه قدیمی ایران دارند صحبت می کنند و من معتقدم که این دوگانه در کل دنیا دیگر جواب نمی دهد. این جا اسمش هست دوگانه حزب الله و روشنفکری و جای دیگر اسمش هست دوگانه راست و چپ...جلیلی: اصلا این طور نیست؛ به خاطر اینکه اصلا دوگانه ای وجود ندارد؛ دوگانه زمانی است که هر دو طرف دو ایدئولوژیک باشند؛ من دارم از واقعیتی که در سی، چهل سال اخیر در ایران واقعیتی عینی بوده...قادری: عینیات شما از چارچوب ایدئولوژی میگذرد که به یکی از این دو قطب، تعلق دارد. یعنی شما می گویید چرا فیلمساز ما سراغ این موضوع نمیرود یا سراغ آن موضوع دیگر نمیرود؛ من می گویم دلیلاش این است که ما کمپانی فیلمسازی نداریم؛ دلیل اش این است که تهیه کننده درست و حسابی نداریم که استعداد هنرمند را پیدا کند و سر جای خودش بنشاند، دلیل دیگرش هم این است که هنرمند ما خودش را بخشی از تاریخ و حکومت و ... خودش نمی داند؛ که این یک مساله دو طرفه است. پیشنهادم را هم دادم. که این ساختن فرد هنرمند به درد بخور، در فضای اقتصاد مردمی و بازار آزاد شکل میگیرد. میخواهم نتیجه بگیرم آسیب هایی که هر دوی ما می گوییم یکی است، آن چیزی [فیلمی] که ما هر دو می خواهیم ساخته شود یکی است، اما شما میخواهی به عنوان راه حل، سینما را وارد همان مسیرهای پیموده شده کنی. این مشکلات با این بحث که ما بگوییم ای فیلم سازهای مملکت خجالت بکشید و فیلم برای رجایی بسازید حل نمیشود.جلیلی: من فقط طرح مساله می کنم...قادری: در حد طرح مساله قبول دارم ولی راه حل مساله این نیست که فردا فلان مجله روشنفکری بیاید و بگوید حالا ما با ساخت فیلم زندگی شهید احمدی روشن موافقیم. یا مجلس بودجه ای تصویب کند که مثلا امسال ده فیلم درباره ده شهید ساخته شود.جلیلی: آن بحث راهحل است. من میگویم اول مریضی را بپذیریم؛ قبول کنیم این وضعیت سینمای ایران است....قادری: من که قبول دارم مریضی را. آقا من که تا شما حرفت تمام شد گفتم من با طرح مسئله شما موافق هستم.جلیلی: نه به تفصیل که برسیم اختلافات روشن می شود، اتفاقا این خوب هم هست چون بحث پیش می آید. من می گویم هر قدر مساله را به تفصیل تر ببینیم ماجرا روشن تر می شود. شما به نظر من مشکلت این است که نتیجه را از پیش مشخص کردی و بعد استدلال ها را برای تایید آن استفاده می کنی، میگویی کدام صورت بندی میتواند بهتر رفتن به سمت اقتصاد سرمایه داری را در سینمای ایران توجیه کند؟ چون مدل مطلوب شماست.قادری: این مطلوبترین مدلی است که من در شرایط فعلی میشناسم.جلیلی: من می گویم این مدل[مدلی که سینمای ایران را نجات دهد] باید هر چه بیشتر به واقعیت نزدیک تر باشد؛ بیاییم مساله را ریز کنیم...قادری: من می گویم این چیزی را که شما فکر می کنید مشکل است، اصلا مشکل این نیست؛ شما می گویی یک مجله روشنفکری؛ ولی آن مجله هم که دارد از سیستم موجود تغذیه می شود.گفتگوی تند امیر قادری حامی فرهنگ انسان مدار و اقتصاد بازار آزاد، با وحید جلیلی حامی ارزشهای سینمای مدیریت شده و سفارشی در میزگردی با حضور دکتر فیاض و حسین معززینیا/ قادری: خوب است که پول حوزه و صدا و سیما و فارابی تمام شدهجمعه 25 اسفند 1391- امشب در آخرین پنج شنبه شب سال 91، نمی دانم چرا مدام یاد واروژان می افتم. همه برای شادی روح اش دعا کنیم. - کامنت ها مدام دارد بهتر می شود، اما به نظرم در دوره ی تازه ی کافه فرشته ها، باید در ضمن درباره موارد و موضوعاتی بحث کنید که تا به حال جرات ورود به آن ها را به خودتان نمی داده اید.- بهترین میزانسن های سال، برای پل توماس اندرسن "مرشد" است. میزانسن در مفهوم کلاسیک اش. این اثر با ساختار ضد درام اش، از مهم ترین فیلم های 2012 بود. به زودی نقد مفصل اردوان را بر این فیلم خواهید خواند. - تجربه ی تماشای سه بعدی زندگی پای در نخستین ساعات انتشارش در ایران، به لطف آریان فراهم شد. و صحنه ای که دوربین در خال پیشانی دختر، گم می شود. درباره اش خیلی بیشتر از این ها صحبت خواهیم کرد. به هر حال: "داستانی که خدا در آن باشد، داستان بهتری است."- تصویر این مرد، این "الگو"ی زندگی را یکی از بچه های کافه، نمی دانم چرا به شکل پیام خصوصی ارسال کرد. عطف به دومین نکته ای که امشب درباره اش حرف زدیم، خوب به اش نگاه کنید. از این سالک شجاع بیاموزید. دنیا را در ماه ها و سال های بعد، به همین ترتیب فتح خواهید کرد. تکرار می کنم. قدرت ورود به بحث های تازه را پیدا کنید. وقت اش است: پنج شنبه 24 اسفند 1391- باید استادیوم برو باشید که بدانید تماشای این گل چهارم و تمام کننده ی بارسلونا، برای تماشاگر داخل ورزشگاه چه حالی می دهد. کاش طرفدار بارسا بودم و کاش وقت به ثمر رسیدن این گل توی ورزشگاه بودم. - و این که خوشم آمد از خودم که وقت نوشتن اولین مطلب ام درباره ی لینکلن، در کافه سینما نوشتم که این جزو معدود فیلم های این دهه است که بیشتر برای پرده بزرگ ساخته شده است. به همت محسن، نخستین نسخه ی با کیفیت بالایش را روی پرده انداختیم (گیرم پروجکشن و این حرف ها)، و هر آن چه را که درباره اش گفته ام، چند برابر کنید.- امشب دو پست در کافه درباره همین نمایش لینکلن، که جای تان خیلی خالی بود؛ و درس اخلاق آقای خیابانی در حماسه ی بارسا خواهیم داشت.- راستی بعد از مدت ها از 90 خوش ام آمد، بعد از شنیدن این جمله از فردوسی پور: بازیگر که "رعیت" داور نیست.- از این وکیل "متخصص ضد صهیونیست" که برای شکایت از آرگو، از مسئولان مملکت پیش پرداخت گرفته خوش ام آمد. طرف این کاره است!- تقریبا همه جمع شده اند. دوشنبه 21 اسفند 1391به نظرم از معدود آدم هایی است در این کشور که تکلیف اش با خودش مشخص است و سعی می کند پایش توی زمین خودش باشد. در حد و اندازه ی خودش.http://khabarfarsi.com/ext/4744221جمعه 18 اسفند 1391واقعن دردناک است. فکرش را بکنید ما هم موقع رفتن از دنیا، در چنین مرحلهای باشیم:"رئیس گارد ریاست جمهوری ونزوئلا هنگام مرگ چاوز بر بالین وی حضور داشته است.ژنرال «خوزه اورنلا» گفت؛ در لحظات آخر چاوز نمیتوانست بلند حرف بزند اما خیلی آهسته گفت: «من نمیخواهم بمیرم، لطفا نگذارید من بمیرم»."پنج شنبه 17 اسفند 1391این لینکها را اسلوبودان در کامنتها گذاشته بود. وقتی پرندهی کوچک، از شاهین غولآسا سواری میگیرد. تفکر کافه است. چهارشنبه 16 اسفند 1391امروز خواندم که خوزه مورینیو تسبیحی دارد از زمان جوانی؛ که در مراسم مذهبی همیشه همراهش است...===================================================چند ساعت بعد: این روزها دارم روی نقد خیلی مفصلی از لینکلن کار میکنم. به نظرم همین طور که فیلماش سطح تازهای از "کارکرد" سینما را رو میکند (به لحاظ سیاسی و اجتماعی، این بیش از هر فیلم دیگری در تاریخ، وظیفه دارد، و عمل میکند)؛ نقدش هم، لااقل در مقایسه با کارهای خودم، باید این طور باشد. کاش خواندنی هم بشود. همان طور که بیلی وایلدر میتوانست چیزهای خیلی مهم را، مردمی کند. و اسپیلبرگ میکرد و این بار به اندازهی همیشه نکرده است. تا از ژرف و مهیب بودن فیلماش، کسر نشود. دوشنبه 14 اسفند 1391دوروتی مالون- آقای گانون، سبزی غذاتون رو نخوردین...ریچارد ویدمارک- مادرم هم همیشه همینو بهام می"گفت.یک کامنت گذاشته دنیا، نقل یک جمله از مورینیو که برای بچههای کافه مفید است. این که تلاش برای بهترین شدن، یک راه مهم برای آدم بهتری بودن، است. و این که علی سایتای معرفی کرده پر از تصاویر درجهی یک با نام و نشان عکاس. حرفهای. فعلن این را ببینید، اثر الیسدیر مک للان:چند ساعت بعد: بردهای آقای مورینیو، که دیگر برایمان عادی شده. منتظر این روزها بودیم که رسید. همان طور که منتظر روزهای دیگری. از جمله این خبر: کافه سینما: ...و بالاخره ایدهی محشر و به موقع احمدینژاد: اجازه دهید مردم "تلویزیون کابلی" تأسیس کنندشنبه 13 اسفند 1391دو سه تا نکته رفقا.اول این که زودتر از آن چه فکرش را میکردم، دور هم جمع شدیم. دوم این مطلبی است که در کافه سینما، درباره حضور متبخترانهی مدیری نوشتم که چند ساعت پیش در تلویزیون ظاهر شد و ظاهرا پشتاش به پول نفت، گرم بود. میتوانید کلیک کنید.بعد از "فیلم نفتی"، حالا با عبارت "مدیر متکی بر نفت" آشنا شوید: یادداشت امیر قادری، دربارهی حضور یک طرفهی ظاهرا مغرورانهی مدیری که شب گذشته در برنامهی "هفت" ظاهر شد، با حضور فیلمها در بازار آزاد مخالف بود، و از "میزاک" به "سر به مهر" رسیدو سوم، این جملهای که خواندم (این جا): «ک.ل راینهولت فیلسوف برجسته و نظارهگر تیزبین روح زمانه، در سال 1790 نوشت: برجستهترین و مشخصترین عارضه عصر ما، تنش و آشوبی است که دامنگیر تمامی نظامها، نظریهها و شیوههای آشنای تفکر کنونی گشته است، تنشی با چنان وسعت و عمق که تاریخ ذهن بشر قادر نیست هیچ نمونهای از آن ارائه دهد.»فکرش را بکنید. این مربوط به سال 1790 است. بعد عین این عبارت را باید دربارهی 2013 هم بنویسیم. جهان در چنین زایش مدامی است رفقا. جمعه 11 اسفند 1391 [ماموریت انجام شد، و حالا در آغاز یکی از غریبترین و مهمترین دورانهای تاریخ این کشور، نه فقط برای انتشار مطالب خودم و رفقا، که حالا رسانهها و مناطق دیگری برای فرود دارند، (رسانهها و مناطقی که در این دو سال ماموریت، در کنار هم ساختیمشان)، که بیشتر برای گفتگو و کنار هم جمع شدن و حفظ انرژی در دوران تازه و کشف مسیرهای جدید برای حرکت و یافتن نیروها و یاران نو، به سیاره بازمیگردیم]وااااال... ئی ی ی ی ...
خب از این لحظه وارد کافه تازه میشویم. در وبلاگ فرشتهها، دیگر نظری آپ نخواهد شد. یک سال این جا خوش گذشت. در خانه تازه به نشانی لینک زیر میبینیمتان. میدانم که انشاالله همه چیز در این کافه تازه بهتر خواهد بود. امیدوارم همچنان ایمان و اعتقاد در کار باشد. و اختلاف نظر. و چیزی که وجود نداشته باشد، مرز و طبقهبندی و پیش داوری:
www.caffecinema.com/index.php?option=com_content&view=category&layout=blog&id=58:ghaderi
پنج شنبه 28 مهر 1389
دارم بخش روزنوشتهای در کافه سینما را برای اسباب کشی فراهم میکنم. یک مقاله هم نوشتهام بیشتر درباره این کافه و همه رفقایش که گذاشتهام برای افتتاح آن کافه. فعلا حتی دوستانی که رفتهاند برگردند تا همگی در مراسم انتخاب عکسها شرکت کنیم و بهترینها را انتخاب کنیم و به خانه تازه سلام کنیم. آن جا که بیایید، به همسایهها هم سر خواهید. که خیلی از همسایهها از خود شما هستند. پس همه با هم بهترین عکسها را انتخاب کنیم.
شکست سکوت:
خب. ممنون از استقبالی که از کافه سینما کردید. نظر خواهی کردیم و قرار شد از وبلاگ فرشتهها برویم به روزنوشتهای امیر قادری در کافه سینما. بهام اعتماد کنید. بهتر میشود. گستردهتر میشویم. امکانات بهتری هم داریم. ضمن این که نظرها و یادداشتها و حرفها و کامنتهای بچههای کافه باید در میان تمام بخشهای کافه سینما پخش شود. و البته برنامههای دیگری هم داریم. قبلاش قرار است راجر واترز از همین فردا صبخ مسابقه بهترین عکسهای کافه را در میان کامنتهای سایت برگزار کند. پس راجر منتظریم.
شنبه 24 مهر
...و این هم همان «مرحله بعد»
caffecinema.com

خب. هورررررررررررررررا رفقا. این همان «مرحله بعد»ی است. که صحبتاش را میکردیم. همزمان با تولد امام رضا که خیلی برایم مهم است. رسیدن به این جا بیش از یک سال (و راستاش را بخواهید برای من که یک عمر) طول کشید. امیدوارم همان قدر که در این روزنوشت کنار هم بودیم و اگر خدا بخواهد هستیم، در این مرحله تازه و در ابعاد گستردهتر هم با هم باشیم. همین طور فکر کنیم. همین طور حرف بزنیم و همین طور بنویسیم. امیدوارم حالا فرصت بیشتری برای نوشتن و عرضه خودمان داشته باشیم. این یک سایت - امیدوارم - بزرگ خواهد بود، در کنار علی معلم که همیشه دوست دارد کارهای بزرگ انجام دهد. از سالها پیش، وقتی یک محصل بودم، مجلهاش را میخواندم، بعد برایش نوشتم -هنوز هم نویسنده مشتاق دنیای تصویر هستم (از این شماره یک راهنمای فیلم خارجی درجه یک آن جا احداث کردهام!) - و حالا این قدر مثل هم فکر میکنیم که در این سایت با هم باشیم. این دیگر فقط همان کافه محبوب و آشنای ما نیست. و امیدوارم آشنایی و رفاقت و شور و علاقه و آگاهی را که این چند سال این جا و با هم داشتیم، بتوانیم با یک فضای بزرگتر در هم بیامیزیم. روزنوشت/کافهی فرشتهها محله ما بود و هست و حالا باید وارد شهر شویم. هنوز در همان خانه و محله زندگی میکنیم، اما کم کم باید به این شهر شلوغ هم عادت کنیم و البته مسئولیت این حضور را بپذیریم. امیدوارم از همین امشب 24 مهر 1389 وارد «کافه سینما» شوید، اظهار نظر کنید، تاثیر بگذارید، ترجمه کنید، عکس بگیرید، ویدیو بسازید و البته بنویسید. خیلی از شما الاناش هم نویسنده روزنامهها و مجلههای معتبر شدهاید. اما این کافی نیست. قرار است رقیب خودمان باشیم. بگذارید از همین ساعت، حضورتان آن جا هم احساس شود. همیشه در دلام بود که چه قدر از این صد یادداشت و لینک و معرفی روزانهتان قابلیت انتشار به اشکال دیگر هم دارد. به خصوص که خیلی از بچهها آن جا کارشان را شروع کردهاند. از آریا و آریان و حسین و امیر و احسان و بهنام و سعید گرفته تا صوفیا و وحید و بقیه. اگر این جا هستیم به خاطر زحمتهای همهشان بوده و به خصوص وحید که مدیر فنی سایت هم هست. آن قدر صبر کردیم که در همه امور خود کفا بشویم. بچهها هم تا به حال رازداری کردند و خبرش را درز ندادند! حالا نوبت شماست. به خصوص که امیدوارم از مسیرهایی که در اختیار دارید، رسانهتان را معرفی هم بکنید. تا جایی که میشود. هر جا که از دستتان برمیآید. لینک و متن وبلاگ، اس ام اس، پیج فیس بوک، گودر و... هر چی.
قبل از آن که سرمقاله کافه سینما را بخوانید، این را هم اضافه کنم که مثل هر حرکت دیگری؛ این هم یک موجود زنده است. در طول مسیر و به کمک هم اصلاحاش میکنیم. شهر خودمان است. قرار نیست کسی را خط بزنیم، مرزی بکشیم، این جا سینما همه سینماست. زندگی همه زندگی است. گفتم که: همان طور که در این چند سال فکرش را به هم یاد دادیم و تجربهاش کردیم. اما کافه فرشتهها را فعلا برای خودمان نگه میداریم. این جا اتاق فکر و حیاط خلوتمان است. مثل همیشه و پر رونق تر از گذشته دور هم مینشینیم و از جمله و به خصوص به کافه سینما فکر میکنیم. شاید هم روزی روزگاری اصلا کاملا رفتیم خانه تازه. از کافه فرشتهها اسباب کشی کردیم به کافه سینما. به هر حال آن جا هم روزنوشتای داریم. اما آن تصمیم را هم با هم میگیریم. خب؟
هوالحکیم
دنیای آنلاین، دنیای آفلاین!
دنیای این روزهای ما، در عین پیچیدگی، ساده شده و در عین سادگی به شدت پیچیده. حضور رسانههایی
مثل شبکه اینترنت، قواعد اطلاعاتی-خبررسانی جهان را تغییرداده، و به زودی قواعد جهانداری را هم
تغییر میدهد؛ اما برخلاف دیدگاه غروغروهای بیحوصله، جای هیچ پدیدهی دیگری را نگرفته، بلکه جای
خود را ساخته. حضور قدرتمند جهان مجازی در میان نسل جدید که راندن کامپیوتر را فوت آب است،
ضرورت حضور در این شبکه را دو صدچندان کرده.
کافه سینما باز شده تا چند ضرورت را پاسخگو باشد:
1- سهم ایران مقتدر و ایرانیان هوشمند را در شبکهی جهانی وب افزایش دهد.
2- با تکیه بر توان بخش خصوصی، ضرورت خبررسانی و تحلیلگری با پشتیبانی مردم را بیشتر یادآوری کند.
3- سینما را در رسیدن از چنبرهی تنگ رسانههای با گفتمان بسته به رسانهای با گفتمان باز یاری کند.
4- سینمای ایران را در پرتو جهان سینما و سینمای جهان، در مصافی برابر ببیند.
5- عشاق سینما را با دیدگاههای متفاوت و سلایق متنوع در یک مکان جمع کند.
6- با شما و برای شما بنویسد و شما برای آن بنویسید. جاده یکطرفه نباشد.
7- یاریگر رسانههای چاپی باشد، که منزلت تحلیلی-انتقادیشان با گسترش وب همه روزه بیشتر هم میشود.
8- استعدادهای جوان و پراکندهی ایرانیان را در سراسر جهان به یاری بگیرد تا همه سینمادوستان و سینماگران باسلیقهتری باشیم!
9- قصد داریم سینمای آسیا، خاورمیانه و جهان اسلام در این مجموعه صاحب جایگاه متناسبی باشد.
10- و سرانجام اینکه همهمان یاد بگیریم همزمان که در جهانِ آنلاین هستیم در جهان آفلاین هم
وقتمان را تلف نکنیم، بخوانیم و بنویسیم!
در پناه حق
علی معلم امیر قادری

شنبه 24 مهر 1389 حادثه
شیلی و گل مجیدی نشان داد که جهان زنده است و قهرمان میخواهد رسانه
هنوز بخشی از اسطوره است ادری 1-کاش
جوزف کمپبل اسطوره شناس معاصر، زنده بود و میدید که چطور نظریهها و طبقهبندیهایش
درباره داستانهای اسطورهای هنوز جواب میدهند. ماجرای نجات 33 معدنچی شیلی که
در 700 متری زیر زمین زندانی شده بودند، به دم رهایی بخشی برای تمام جهان درگیر
تعصب و جدایی و مرزبندی میماند. یک بسته انرژی مغتنم. این یک آیین به تمام معنا
بود در شرایطی که روزانه بسیار بیش از این تعداد آدم در بمب گذاریهای مختلف در
سراسر جهان کشته میشوند. اما این همان آیینی بود که آدمهای مختلفی از سراسر جهان
را به هم پیوند داده بود. این سی و سه نفر معدنچی گیرم ناخواسته، به قهرمانهایی
بدل شدند که در بستر تلاششان برای زنده ماندن، مردان و زنان فراوانی متحد شدند.
از گروه آوازهخوانها در محل حادثه تا رئیس جمهوری که چه شانسی آورد که این اتفاق
در دوران ریاستاش اتفاق افتاد. ماجرا بیشتر از این جهان جالب و جذاب است که
ببینیم چطور هنوز بهانههای دور هم جمع شدن و هم نفس شدن و در مسیر قرار گرفتن
گروه زیاد آدمیان هزاره سوم، همان است که در داستانهای قدیمی بود. همه برای یکی و
یکی برای همه. هدف: نجات جان چند نفر. پس به داستان گفتن ادامه بدهید. ریشهها
همان است که بود. و نکته
این جاست که در مسیر این گردهمایی اسطورهای، تمام ابزار و فنآوری و رسانههای
عصر مدرن، کاربردشان را نشان دادند. شبکههای تلویزیونی، مردمی را از سراسر جهان
به هم پیوند دادند. انگار به وجود آمده بودند تا در این همبستگی جمعی، همان نقشی
را داشته باشند که مثلا حلقههای آتش در قرنهای گذشته داشتند. همه را دور هم جمع
کردند. بیرون آمدن معدنچیها و نجات در آخرین لحظه، همان چیزی بود که انتظارش را
میکشیدیم. که که کاتارسیس را از دل درام به زندگی امروز آورد. لحظهای که اختلاف
طبقاتی و نژادی و مرزی از بین میرود. آن جا که جهان یگانه میشود. 2-مسابقه
دیروز پرسپولیس – استقلال هم از همین منظر قهرمانی – اسطورهای قابل تحلیل است. مسابقه بی مزه بازیکنهای
کوچک. در زمین چمنی که خبری از عابدزاده و باقری و دایی نبود. کمبود آدمهای بزرگ
و قهرمانها را میشد حس کرد. در این شرایط ساختن آدمهای بزرگ، از نیازهای ماست.
آنها که بتوانند جامعه و یک مسابقه فوتبال را راه بیندازند. فرهاد مجیدی از آخرینهای
بازمانده نسل بازیکنان بزرگ است که در دوران حضور آنها درخشش چندانی نداشت. اما
در میان این همه سرباز کوچولو، همه چیز فرق میکند. من یک پرسپولیسی هستم، اما این
بار هم قهرمان باید وجود میداشت تا کار را تمام کند. (در ضمن ساعت هشت و بیست دقیقه امشب اسلپ شات جرج روی هیل و پل نیومن و جلسه نقد و بررسی بعدش را از دست ندهید. فیلم هفته برنامه 7 هم که شکلات داغ است. و این که: دایی دوست داریم.)
آمدم بنویسم چه بازی گندی بود و یک آدم گنده نداشت، که فرهاد مجیدی گل زد. در روزی که زمین مسابقه پر از سرباز کوچولو بود، مجیدی تاثیر آدمهای موثر در یک مسابقه را یادمان انداخت. در تمام زمینهها داریم صبر میکنیم که نسل تازه قهرمانها از راه برسند. فعلا اما دم عابدزاده و دایی و باقری... و فرهاد مجیدی گرم.
صبح جمعه
«مرحله بعد» میشود فردای بازی پرسپولیس - استقلال. پس برای اولین بار برایم مهم است که بازی خوبی باشد تا این که پرسپولیس ببرد. اولین و شاید تنها بار.
شب چهارشنبه 21 مهر 1389
یک تقدیمنامه و یک درخواست: «مرحله بعد» یک چند ساعتی عقب افتاده. قبلاش اما چند کلمه دیگر حرف بزنیم. اول این که مقالهای نوشتهام برای شماره آینده ماهنامه 24. خودتان خواهید فهمید کدام یکی مقاله. تقدیم به شماست بچههای این جا. و این که فیلمی میخواهیم نمایش بدهیم که دنبال نسخه خوباش میگردیم. از فیلمهای عزیز و شکستنی عمرم است. نوشته پراتولینی و کارگردانی والریو زورلینی. اسم ایتالیاییاش هست:
Cronaca familiareو اسم پخش بینالمللیاش: family diary و family portrait. لینک دانلودی چیزی. داستان دو برادر که... ما که هیچ وقت از این کافه دست خالی برنگشتیم. این دفعه که خیرش به خودتان میرسد.
صبح چهارشنبه 21 مهر 1389
ساعت 4 و 22 دقیقه - عجب صبح عجیبی است. همین حالا کاوه خبر داد در کامنتها که شبکههای خبری دنیا برنامههایشان را قطع کردهاند تا لحظه بیرون آمدن معدنچیهای شیلیایی از زیر زمین را زنده نشان دهند. اسلوبودان هم لینک گزارشی را گذاشته که دانشمندها متوجه ارسال علائمی از سوی یک سیاره بیگانه شدهاند. در حال نوشتن مقالهای هستم که همه اینها دارد تویش میآید. همه این اتفاقها هم باز در آستانه «مرحله بعد» دارد میافتد که خدا بخواهد به زودی از راه میرسد. مبارک است!
ساعت 3 و 52 دقیقه - همین حالا در آستانه مرحله بعد دیدم که در ایمیلای که فوروارد شده به نام حالا دیگر مشهور: «شما یادتون نمیآد»، درباره فیلمها و اخلاق و عادتها و پدیدههای مشترک یکی دو نسل، از اوشین گرفته تا دیدنیها و پنکهای که جلویش آآآآآآآ میگفتیم، این هم نوشته بود که: «شما یادتون نمیاد…تا پلیس میدیدم صدای ضبط ماشین رو کم میکردیم!» چه خوب که این هم شده: شما یادتون نمیآد. نسل به نسل آرام تر و راحتتر میشویم. درستاش هم همین است.
چهارشنبه 21 مهر 1389
ساعت 1 و 45 دقیقه- میبخشید بچهها که یک کم طول کشیده این مرحله بعد. این کامنتهای آخرتان خیلی خوب است. تازه رسیدیم به «مرحله بعد»، تازه باید بنشینیم و تصمیم بگیریم که... به هر حال این کافه برای بحثهای اولیه و چند تصمیم گیری نهایی هنوز لازم داریم. این را هم ثنا گذاشته؛ بامزه بود. راستی به نظرم برنامه این هفته سینما 4 درباره پل نیومن و جرج روی هیل با حسن حسینی خوب شد. امشب ضبط کردیم و امیدوارم قبل از مختار نامه پخشاش تمام شود. فیلماش را بگو.
- این احتمالا تنها موردی بود که میتوانست وادارم کند قبل از ورود به مرحله بعد، سکوت این جا را بشکنم. بهار نوروز در کامنتها یادم آورد که امروز تولد جناب آقای انیو موریکونه است.
یکشنبه 18مهر 1389
آمدم فقط خبر بدهم که اگر خدا بخواهد
کمتر از 48 ساعت به آغاز «مرحله بعد»

-------------------------------------------------
یکشنبه 18مهر 1389
از بچههای چالاک دست به لینک کافه، کسی میتواند لینک دانلود قطعه second chance از el debarge را برایم بیابد؟
شنبه 17 مهر 1389
دو برنامه دیشب را که از شبکههای سه و چهار دیدید. این هم ستون این هفته در تهران امروز:
به بهانه اکران سن پطرزبورگ
نسل بر باد رفته فیلمسازهای دهه 1370؟؟؟
حالا و با تماشای سنپطرز بورگ (که این روزها بر پرده سالنهای سینمای تهران روی پرده است) این نگرانی من جدیتر شده است. که چه به سر نسل موفق و موثری از سینماگرانی آمده که دور و بر دهه 1330 به دنیا آمدند. کار سینمایی جدیشان را دهه 1360 شروع کردند و در دهه 1370، فیلم به فیلم پیش رفتند و بهتر شدند. نه فقط داریوش فرهنگ و محمدعلی سجادی و مهدی فخیمزاده و تهمینه میلانی. که مهمترهایی از قبیل کمال تبریزی، رخشان بنیاعتماد، احمدرضا درویش، ابراهیم حاتمیکیا و بهروز افخمی. فیلمسازهایی که یا دیگر کار نمیکنند و یا از ساخت آخرین اثر خوبشان سالها میگذرد (در مورد تبریزی: فرش باد (1381)، بنیاعتماد: زیر پوست شهر (1379)، درویش: کیمیا (1373)، افخمی: شوکران (1379) و حاتمیکیا: به رنگ ارغوان (1383) ).
در این سالها، مسئله تغییر این فیلمسازها نیست. تغییر نکردنشان است. آنها وقتی در حوزه و چارچوب جو و فکر غالب (چه له یا علیه آن) حرکت میکردند؛ مشکلی نبود. جهان خودشان و ما را گسترش دادند و ساخت شکنیهای جذابشان، از شاهکاری مثل لیلی با من است، تا شوکران و روبان قرمز، جواب میداد. اما نمیدانم چه شد، یک آسیبشناسی است برای خودش، که چطور در سالهای اخیر این نسل از فیلمسازان دیگر نمیتوانند در مسیر حرکت جامعهشان تاثیرگذار باشند. مسئله فیلم خوب و بد ساختن نیست. مسئله این است که اغلب این آثار توخالی و بی قطبنما و هدف به نظر میرسند. سالهایی که کارگردان لیلی با من است، همیشه پای یک زن در میان است را ساخت؛ و سازنده زیر پوست شهر، خون بازی را و حاتمیکیای آژانس شیشهای، دعوت را و حالا کارگردان شوکران، سن پطرز بورگ را.
بحث سر این نیست که سازنده فیلم زیر پوست شهر نمیتواند دیجیتال بسازد یا کارگردان تریلر اجتماعی شوکران، یک فیلم کمدی، یا این که کمال تبریزی بخواهد فیلم پرفروش بسازد و حاتمیکیا از جبهه به شهر بیاید و دعوت را کارگردانی کند. با این جور تقسیمبندیها، سالهاست که مبارزه کردهایم. فیلم خوب داریم و فیلم بد. و فیلم خوب میتواند دیجیتال و پرفروش و دور از جبهه جنگ باشد. مشکل اما این جاست که اینها اغلب آثار بیهدف و خاصیتیاند که نه میتوانند کاراکتر خلق کنند، نه تماشاگر را در پیمودن مسیری شریک کنند. کمدی روز فرشته را با سنپطرز بورگ مقایسه کنید. دقیقا مثل کمدی تبریزی و فیلم شهری حاتمیکیا، این جا هم با تعدادی آدم بیشناسنامه رو به رو هستیم که اصلا نمیشناسیمشان. جای عشق به سینما را عکسهایی گرفته که درک چندانی از زیبایی شناسی تصویر پشتشان نیست و داستانی که در هر لحظه از ماجرا، میتواند تمام شود، یا هر سرنوشت دیگری پیدا کند. این نسل دیگر نمیتوانند آدم بسازند، که ماجرا خلق کنند، که دست تماشاگر را بگیرند و بهاش لذت بدهند. (نکته قابل ذکر و تاملی است که در اغلب این فیلمها، شوخی اصلی با ناموس و این چیزهاست.) فقط لحظاتی خلق میکنند به امید این که تماشاگر لحظهای بخندد. سن پطرز بورگ چنین فیلمی است در حالی که سالهای پیش کمدیهایی مثل روز فرشته و آدم برفی و نان و عشق و موتور 1000 داشتیم.
این یک ستون هفتگی روزنامه است. همه اینها را فقط طرح یک بحث بگیرید تا بعدا حسابی بهاش بپردازیم. به این بیشتر فکر کنیم که چطور در کمدی سالهای پیش یعنی آدم برفی، شوخی اصلی خارج شدن از وطن به بهای از دست رفتن مردانگی بود و حالا در سن پطرزبورگ با همین چیزها شوخی میشود، اما اصلا در سطحی دیگر. قبلا با ناموس و غیرت و وطن شوخی میشد و حالا انگار اصلا خود همینها شوخی است. نسل آینده فیلمسازها برای ایران باید از راه برسند.
(روزشمار اعلام «مرحله بعد»: ...مانده)
روزنوشت تازه پر از خبرهای تازه است
(همین حالا اضافه شده: یکی دو ساعت پیش روزنوشت تازه را نوشتم و اخبار را بهتان دادم. اما یکی دو نکته یادم رفت. اول این که یکشنبه ساعت 18 در فرهنگسرای ارسباران قرار است فیلم اشکان... به کارگردانی شهرام مکری اکران شود که در جلسه نقد و بررسیاش حضور دارم. به نظرم نمایش این فیلم راه را برای گفتن حرفهای مهمی باز میکند و امیدوارم جلسه خوبی از آب دربیاید. درباره سینمای روز جهان و ایران. بعد هم این که میخواهم از این به بعد مقالهها و نقدها و یادداشتهای گذشتهام را به بهانههایی این جا آپ کنم. فرصتی است برای خواندن و برای مقایسه با امروز. به بهانه مرگ آرتور پن، این یادداشتی درباره فیلم معجزهگر است که 6 سال پیش برای ماهنامه فیلم نوشتم. ته صفحه و بعد از خواندن باقی اخبار، بخوانیدش. توش همان حرفهایی را پیدا میکنید که امروز هم دربارهاش بحث میکنیم. گیرم حالا، بلدتر. جمله آخرش را این طور نوشتهام: «انگار بعضي ها شانس اين را داشته اند تا براي خودشان كسي شوند و بقيه حق داشته اند زندگي كنند.» ... و این که راستی خیلی اتفاقی به اسم یک مستند برخوردم: No Subtitles necessary: laszlo & vilmos فکرش را بکنید درباره کواچ و ژیگموند محبوبام. میدانم احتمالش یک درصد هم نیست. اما توکل به خدا. کسی لینکی - چیزی... و اما «مرحله بعد»... (که بالا برایش روزشمار گذاشتهام. هر چند هنوز عددش را ننوشتهام! دلمان میخواهد یک روز مبارک باشد.)
پنج شنبه 15مهر 1389
1- سلام. روزنوشت قبلی بیست روزی طول کشید و 2500 یادداشت از طرف شما برایش فرستاده شد. باید چند خبر تازه بهتان میدادم. و این که دیگر باز شدن صفحه کامنتها کار سختی شده بود. پس با انرژی روزنوشت تازه را شروع میکنیم:
الف- امیدوارم «مرحله بعد» کافه تا کمتر از یک هفته دیگر اتفاق بیفتد. تازه از آن به بعد است که باید به هم کمک کنیم.
ب- از جمعه شب این هفته، یعنی فردا شب 16 مهر 1389، مجموعه تازه سینما - 4 باموضوع بازیگر - کارگردان آغاز میشود، و سردبیر این دورهاش من هستم. (حالا دلیل آن نظرخواهی را فهمیدید؟-ممنون از همه). فکر میکنم آثار درجه یک و تا حد امکان دیده نشدهای را در این مجموعه ببینید. فردا شب که بعد از اخبار ساعت 20 شبکه چهار پخش این مجموعه آغاز میشود، فیلمی از کلود سوته خواهید دید. و بحثی بین من و محمد حمیدیمقدم درباره دلیل انتخاب این مجموعه و بازیگران در فیلمهای سوته. به نتیجه کار خیلی امیدوارم. این اولین پلاتو را هم خیلی دوست دارم. به نظرم گرم و بامزه شد. کماش قبل از فیلم و بیشترش بعد آن پخش میشود. فیلم این هفته برنامه 7 هم (که حدود یک ساعت بعد از ختم برنامه سینما 4 از شبکه سه میتوانید ببینیدش) باد در علفزار میپیچد است. تایم وسط این دو برنامه میتوانید مختار نامه را ببینید.
ج- تاریخ و زمان کلاسهایم در آموزشگاه سینمایی موج نو هم مشخص شد. موضوعاش را که میدانید تربیت منتقد برای رسانههاست، یک جور آموزش نقد حرفهای فیلم. پنج شنبهها، ساعت 14 تا 17. احتمالا از اول آبان. امیدوارم فضای دوست داشتنی شکل بگیرد، چیزی مثل همین کافه تا به همه خوش بگذرد و از همدیگر یاد بگیریم. از هر گروه و سن و سواد و طبقه و مرامی. این نشانی آموزشگاه است: شهرک قدس (غرب)، بلوار دریا، بین فرحزادی و پاکنژاد، شکوفان یکم، بهاران یکم، پلاک 30، تلفن 88889670 و 88695430. امیدوارم این یک کلاس نقد و تحلیل معمولی نباشد. در مسیر این «حرفه» کمکتان کند.
د- چند تا پرونده در راه داریم: آرتور پن به مناسبت مرگاش. کامیار و صوفیا متنهای خوبی در دست ترجمه دارند. جواد رهبر هم چند متن پیچیده و دشوار از رابین وود و پالین کیل دست گرفته که میدانم مثل همیشه از پساش برمیآید. مرد کارهای سخت است. پروندههای ژاک اودیار و داگلاس سیرک تقریبا آماده است و به اریک راث بزرگ در پروندهای در فیلمنگار خواهیم پرداخت. یک راهنمای فیلم تازه هم داریم در دنیای تصویر. یادداشتهای بچهها را به جز در این کافه، در تهران امروز و این پروندهها و البته در «مرحله بعد» خواهید خواند. خدا بخواهد، فقط یک چند روزی باید صبر کنید.
ه- جرج روی هیل فیلمی دارد به اسم یک داستان عاشقانه کوچولو که ساوند ترکی دارد که ژرژ دلرو آن را ساخته است. همهاش را و به خصوص ترک سوم این آلبوم را پیشنهاد میکنم: پاریس مونتاژ. و جواهری را از دوره کودکیهایم. که هنوز هر چند وقت یک بار میخوانماش. کلاس پرنده نوشته اریش کستنر. داستان بچههایی که در یک مدرسه شبانه روزی زندگی میکنند. پر از احساس. پر از احساس. از آن کتابهای کانون است که اولاش نوشته: «برای گروه سنی د و ه». اما من هنوز عاشقشم. این هم دو پیشنهاد و معرفی دوستان من.
و- «وال -ئی»، مجموعهای از بهترین کامنتهای شما در چند ماه گذشته را به مناسبت سالگرد تاسیس کافه انتخاب کرده که چند روز پیش فرستاده بود. به نظرم الان میتواند رونماییاش کند. وقتاش است.این کافه هم کم کم دارد برای خودش صاحب تاریخ میشود. منتظر فیلم تازه دیوید فینچر هم که هستیم هر روز بیشتر از قبل.
(این هم لینک کامنتهای انتخاب شده: http://www.4shared.com/file/6cYqOwxK/____.html)
-----------------------------
این هم یادداشت 6 سال قبلام برای فیلم معجزه گر (که گفتم امیدوارم فتح بابی باشد برای یاد کردن از نوشتةهای گذشته):
هزينه مبارزه، ارزش زندگي
درباره معجزه گر ( پخش شده از سينما چهار) امیر قادری
معجزه گر يك ملودرام عجيب و غريب و خشن است. در اين قصه دو تا رابطه داريم. يكي رابطه بين دختر كر و كور و وحشي و مادر مهربانش، و آن يكي، رابطه بين همان دختر و معلمه خشن و سخت گيرش. اگر با يك ملودرام معمولي طرف بوديم ( كه در جاي خودش "نوع" بسيار جذاب و محترمي است ) و اگر معجزه گر را آرتور پن نمي ساخت، همه چيز فرق مي كرد. در اين شرايط احتمالا رابطه بين دختر و مادر مهربانش اصل گرفته مي شد و معلمه سخت گير، در هيئت دشمني ظاهر مي شد كه اجازه نمي داد دخترمعلول با خيال راحت مادرش را در آغوش بگيرد يا چيزي در اين مايه ها؛ اما معجزه گر يك عاشقانه معمولي نيست. پس مركز ماجرا را دعواي ناجور آن خانم معلم ( با بازي درجه يك آن بنكرافت ) و هلن كور و كر تشكيل مي دهد. دختر از بدو تولد كور و كر بوده و معلمه سخت گير كه در كودكي مشكل هلن را داشته، تمام تلاشش را به خرج مي دهد تا دختر را آگاه كند و از زندان تاريكي كه در آن گرفتار است بيرون بكشد. در پلان – سكانس هاي طولاني و نفس گير فيلم، اين دو تا زن به صورت همديگر چنگ مي زنند، موهاي همديگر را مي كشند، روي زمين غلت مي خورند، ضربه مي زنند و همديگر را گاز مي گيرند تا بالاخره هلن، از زندان تاريك دروني اش خلاص شود و قدر دانايي و آگاهي را بداند. تازه اين همه ماجرا نيست. نكته جالب اين جاست كه مادر مهربان داستان، يك جورايي به آدم بده ماجرا تبديل مي شود. محبت او دست و پاي دختر را مي بندد و خشونت معلمه، دختر را آزاد مي كند. اين طوري است كه كم كم رابطه بين اين دو تا آدم ظاهرا ناجور و معلول، به جذاب ترين و سالم ترين رابطه فيلم تبديل مي شود. در بخش آخر فيلم، دست اين دو تا آدم به هم مي خورد و قدر همديگر را مي فهمند و به همديگر مهر مي ورزند، اما خانواده ظاهرا سالم و احتمالا خوشبختي كه آن ها را فرا گرفته اند، با هم دعوا مي كنند، به هم مي پرند و حتي نابالغ تر از هلن معلول آغاز فيلم به نظر مي رسند. پدر زورگويي كه هيچ اعتقادي به هلن ندارد، رييس خانواده است و مبارزه آني سوليوان معلمه براي آگاه كردن دختر كم كم جلوه اي از مبارزه با اين پدرسالاري پيدا مي كند. انگار تمام تلاشش اين است تا به دختر ياد بدهد كه چه طوري در برابر چنين كانون قدرتي بايستد و براي اين كار از سلاح آگاهي استفاده مي كند. اين كه مي خواهد به هر زحمتي شده در دهان هلن كلمه بگذارد، از همين جا سرچشمه مي گيرد. او مي داند كه هلن با اين كلمات فكر مي كند، پس جهان را خواهد شناخت و كسي كه آگاه شد، آن وقت حضورش را به چنين منبع قدرتي ثابت خواهد كرد. در اين جا رحم امن و امان شكم مادر؛ چه قبل و چه بعد از تولد فيزيكي هلن، همان قدر قاتل است كه قانون هاي يكسان ساز پدر و آني جايي همين وسط است. تعادلي اگر باشد، در وجود معلمه است كه متجلي مي شود. كم كم كار به جايي مي رسد كه هر كس به نوعي با آني در ارتباط است، در برابر پدر زورگو قرار مي گيرد. پسر هم كه از طريق نشانه هايي ظريف و بسيار پنهان متوجه مي شويم آني را دوست دارد، بالاخره در صحنه اي از فيلم عليه پدر مي شورد و براي اولين بار، ديگر حرفش را نمي خواند. با اين حال تمام مضاميني كه درباره اش صحبت كرديم، به شكلي بسيار ظريف در لايه هاي پنهان اثر گنجانده شده اند، وگرنه معجزه گر بيش از هر چيز، فيلمي پركشش و جذاب از رابطه دو تا آدم ناجور است كه بايد با هم كنار بيايند تا بتوانند زندگي شيرين تري از تمام آدم هاي جور اطراف شان آغاز كنند.
سبك برهنه و قوي و خشن آرتور پن در معجزه گر، انگ اخلاق قهرمانش است. سايه روشن هاي به دقت كار شده فيلم، پيچيدگي ماجرا را نه پنهان كه موكد مي كنند و پلان – سكانس هاي طولاني جنگ و دعواي دو زن، به شكل آگاهانه اي اعصاب خرد كن و بي پرده از آب در آمده اند و به تماشاگر باج نمي دهند. به خصوص صحنه طولاني كه آني مي خواهد به شاگرد لج بازش غذا خوردن ياد بدهد يا وقتي از هلن مي خواهد تا آواي درست اداي كلمات را ياد بگيرد. در اين جا آرتور پن، سال ها پيش از تاثير پذيري آشكارش از فيلم هاي اروپايي، چيزي كه مثلا در باني و كلايد حسابي بروزش داد، در دل سينماي تجاري هاليوود، به لحني خاص دست پيدا مي كند و تصاويرش از كابوس هاي آني و همچنين اداهاي هلن، متاثر از تجربيات همكارهاي اروپايي اش به نظر مي آيد. او به تعادلي بين اين دو سينما دست مي يابد كه بعدا هر وقت سررشته اش از دستش خارج شد ( مثلا در حركت هاي شبانه يا هدف )، به مشكلات اساسي برخورد كرد.
آرتور پن در ضمن به مفهوم مبارزه در فيلم هايش علاقه فراواني دارد و يك بار گفته بود بين همه ورزش ها از پرش خوشش مي آيد چون قهرمانان اين رشته بايد زور بزنند تا بر جاذبه زمين غلبه كنند. ناسازگاري هاي هلن هم در اين فيلم، بيشتر از آن كه يك جور لجبازي به نظر برسد، تلاش براي مقابله و ابراز وجود در برابر خانواده اي است كه به او به عنوان يك آدم خاص ( شما بگيريد معلول ) احترام نمي گذارند. جايي از فيلم آني به خانواده دختر مي گويد كه زيستن در پرورشگاه او را قوي كرده ولي اين دليل نمي شود كه بخواهند هلن را بفرستند آن جا. تيم برتن هم در مصاحبه اي همين حرف را تكرار كرده. استاد گفته بود كه مشكلاتش با خانواده اش باعث شده كه شخصيتي قوي پيدا كند و بتواند روي پاي خودش بايستد اما نمي خواهد به اين بهانه همين رفتار را با فرزند كوچكش داشته باشد. انگار بعضي ها شانس اين را داشته اند تا براي خودشان كسي شوند و بقيه حق داشته اند زندگي كنند.
همین حالا اضافه شده: نورمن ویزدم هم از دنیا رفت. برای یاد و اطلاعات بیشتر به کامنتهای این چند ساعت بچهها اشاره کنید، و این که بچهها واکنش های خوبی به بحث دیشب برنامه 90 نشان دادهاند. خواندنی است.
-----------------------------------------------
90 امشب خوب بود. فکر کنید بازیکنهای محبوب دوران کودکیام را دیدم. کریم باوی و ضیا عربشاهی و عباس کارگر را. با وحید مینشستیم پای تلویزیون و اینها قهرمانهای ما بودند. با مجتبی محرمی که رو در رو صحبت کردم و در یکی از بهاریههای ماهنامه فیلم دربارهاش نوشتم. همان سوال همیشگی. این که چه قدر بهای عشق را خودمان باید بپردازیم و چه قدرش را باقی مردمی که عشقمان را به پایشان میریزیم؟ باوی گل قشنگتر از اینهایی که عادل نشان داد، زیاد برایمان زده بود. حرفهای مایلی کهن را این بار دوست داشتم. به نظرم میشود در این باره در کامنتها بحث کرد.
دوشنبه 12 مهر 1389
راستی: این هم لینک تماشا یا دانلود بخش راهنمای فیلم در برنامه 7 این هفته:
| http://www.4shared.com/video/fy35iyu8/7-Ghaderi-filmreview8-_EDVblog.html | |||||
کامنتهای این پست در بیست روز اخیر از 2200 کامنت هم بیشتر شده، اما دلم نمیآید عوضاش کنم. امیدوارم پست تازه همراه و همزمان با «مرحله بعدی» باشد. این عکس هم به همین امید:
![]()
تازه از سر برنامه هفت آمدهام و پنجاه شصت کامنت امشب واقعا مرد افکن بودند؛ به خصوص کامنتهای رضا و حسین و هادی. این هم یادداشت این هفتهام. بخش فرهادیاش را گفتند نمیشود چاپ کرد. در حالی که به نظر خودم که مشکلی نداشت. معلوم است که همه دلمان برای همهمان و کشورمان میتپد. عصر که مینوشتماش خبر دوباره به راه افتادن جدایی نادر از سیمین را نداشتم. به هر حال بهتان که گفته بودم.
هفته پرخبر و برکت فرهنگ
داود میرباقری، مهران مدیری و اصغر فرهادی
1- به همت دوستان، قسمتهایی از مجموعه مختار نامه را پیش از پخش عمومیاش دیدم. پیش بینیام این است که انتظارمان را از داود میرباقری به عنوان سازنده فیلم آدم برفی و مجموعه امام علی (ع) برآورده خواهد کرد. میرباقری میزانسن میداند و دیالوگهای چند لحنیاش، همچنان شنیدنی است. ضمن این که توان این را دارد تا داستانی تاریخی را به نیازهای امروز جامعه پیوند دهد. طراحی صحنه و لباس با سلیقه انجام شده و گریم مجموعه از دستاوردهای بصری این سالهای ما خواهد بود. از همه اینها مهمتر، انتظار دارم میرباقری توانسته باشد کار انگار نشدنی این سالها را انجام بدهد. یعنی قهرمان خلق کند و داستان بگوید. فریبرز عربنیا، وقتی دل بدهد و کاراکترش را دوست داشته باشد، از معدود بازیگران سینمای ایران است که میتواند در قامت شخصیت اصلی یک حماسه فرو رود، و این اتفاق ظاهرا در این مجموعه افتاده است. هنوز زود است البته درباره این مجموعه اظهار نظر کنیم. دو سه قسمتاش را بیشتر ندیدهام. این را فقط یک پیشنهاد اولیه ببینید برای دنبال کردناش. که معتقدم نمایش آن فضای فرهنگی مملکت را گرمتر خواهد کرد.
2- همین طور بخش دوم توزیع شده از مجموعه قهوه تلخ مهران مدیری را هم دوست داشتم. آن جاهاییاش که بامزه نیست، باز آزار نمیدهد. مدیری هنوز میتواند محدوده قدرت و تواناییاش را با نیازهای روز جامعه تطبیق دهد. گاف ها و پیچیدگیها و امتیازها و وقفههای فرهنگ این سرزمین را میشناسد و خوب رویشان مانور میدهد. گروه بازیگراناش را در طول این سالها پرورانده و لحن شیرین کمدیاش را پیدا کرده است. مثل هر هنرمند خوب دیگری تغییر نمیکند اما با زمانهاش پیش میآید. هنوز زبان مردماش را بلد است و بین او و مخاطبهایش فاصلهای نیفتاده است. در زمانهای که اغلب هنرمندها از مخاطبهایشان نه پیش، که عقب افتادهاند.
3- ماجرای اصغر فرهادی و فیلماش به نظرم زیادی دارد کش پیدا میکند. نه فیلمنامه فرهادی را خواندهام و در جریان موضوع فیلماش بودهام، و نه جزو موافقان جشن اخیر خانه سینما هستم. به نظرم این روش و منش، مثل همیشهی تاریخ سینمای ایران، بر فاصلهها خواهد افزود و عدم درکها و بگذارید بگویم نفرتها را بیشتر خواهد کرد. همچنان معتقدم بخش مهمی از نخبههای ما به روز نمیشوند و همان روشهای قدیمی را (با آن که نتیجهاش را در طول تاریخ دیدهایم و تجربه کردهایم) ادامه میدهند و به شکل دادن مرزها در چارچوب این فرهنگ اصرار دارند. اما اصغر فرهادی ماجرایش فرق میکند. او فیلمساز درجه یکی است و فیلم خیلی خوب درباره الی را ساخته است. دستاورد دهه اخیر سینمای ایران است. نگرانم آن قدر روی این اتفاق تاکید شود و ماجرا را پیچیده کنیم که فیلم ساختن فرهادی در کشور ما سخت شود. هوادار فیلمهای اغلب سینماگرهایی که فرهادی روی سن ازشان نام برد، نیستم. سالهاست که درباره این عدم علاقه به آثارشان و دلایلام نوشتهام. فرهادی هم گفتگویی کرده با ایسنا و گفته به این فیلمسازها به عنوان سینماگر فکر کرده، و اصلا حواساش به عقاید و موضعگیریهای غیر سینماییشان نبوده و یک حرف حساب هم زده که این فیلمسازها، بعد از خروج از کشور، چه بر سر استعدادها و سینمایشان آمد. بر خلاف آن فیلمسازها؛ سینمای فرهادی را دوست دارم. و میدانم که قدرت و تاثیر سینمایاش از زیستن و حضور در کشور خودش میآید. به نظرم خود اصغر فرهادی هم این چیزها را میداند. اگر بعضیها میخواهند بین ما فاصله ایجاد کنند، خودمان که نباید به این مرز و فاصله دامن بزنیم مگر نه؟
----------------------------------
راستی: این همه خبر مرگ و فقدان، اما این یک تولد است. اکران فیلم تازه دیوید فینچر تا چند ساعت دیگر آغاز میشود. به دلم برات شده که... خدا می داند استاد چی درکی از رابطه میان زندگی انسانی و فضای مجازی ارائه خواهد داد. این جور وقتها یاد این دیالوگی میافتم که دانلد کریسپ با سارا آلگود میگفت: یکی بده یکی بگیر...
غروب پنج شنبه 8 مهر 1389
ای بابا. دیروز سالی منکی و آرتور پن و امروز جواد خبر داد که: تونی کرتیس. این یکی هم از ستارههای محبوب پدرهایمان بود. همین دیروز داشتم اسپارتاکوس را میدیدم و فیلم از آن چیزی که من یادم بود بهتر به نظرم رسید. این یادداشت را همان دیروز نوشتم و اگر میدانستم قرار است چنین اتفاقی بیفتد، درباره نماهای ریاکشن جذاباش بیشتر مینوشتم که انگار روح زیبای اسپارتاکوس در گوشه و کنار اغلب صحنههای فیلم بود (نکته امروز را بعد از یادداشت اسپارتاکوس بخوانید)
پنجاه سالگی اسپارتاکوس (سه ستاره)
فساد آزادی
قادری
کارگردان: استنلی کوبریک، نویسندگان: دالتون ترومبو و بر اساس داستانی از هاوارد فاست، بازیگران: کرک داگلاس، لارنس الیویر، جین سیمونز، تونی کرتیس، چارلز لاوتون، پیتر یوستینف، جان گاوین و وودی استراد. محصول 1960
حالا و نیم قرن بعد از نخستین نمایش فیلم اسپارتاکوس، در دیدارهای بعدی، فیلم همچنان محکم و تر و تازه به نظر میرسد. رمان مشهور هاوارد فاست، با تمام سویههای مردمگرایانهاش هنگام تبدیل به فیلم، شور و حرارت و عمق خودش را حفظ کرده و تهیه کنندگان این محصول بزرگ و پر خرج با سیاهی لشگرهای پرشمار، از جزئیات غافل نشدهاند. به روابط سامان دادهاند و بیش از ده شخصیت اصلی فیلم را خوب پروراندهاند. گفتگوها هوشمندانهاند و ارتباط میان دو سیاستمدار و نظامی کهنهکار، با بازی چارلز لاوتون و لارنس الیویر، خوب از آب درآمده است. مبارزه میان این دو در فیلم، هنوز میتواند یک جور درس سیاست و بازیگری، توامان باشد. استنلی کوبریک جوان که برای ساخت این فیلم، جانشین آنتونی مان کهنهکار شد، دیگر آن فیلمساز تماشاگر گریز سالهای بعد نیست و کمپانی توانسته از او به عنوان فیلمسازی در خدمت داستان و کلیت اثر مورد نظر بهره بگیرد (شاید به همین خاطر کوبریک، اسپارتاکوس را فیلم خودش نمیدانست). با این وجود تواناییاش در به ثمر رساندن این بیگ پروداکشن، به عنوان یک جوان سی و دو ساله، جالب توجه است.
میتوان درک کرد که اسطوره اسپارتاکوس؛ به عنوان داستان بردهای که بر علیه امپراطوری روم قدرتمند و البته به لحاظ طبقاتی فاسد، قیام میکند؛ در آن سالها چرا برای نویسنده چپگرایی چون هاوارد فاست؛ این قدر جذاب بوده است. اما حاصل رمان او، مورد اقتباس قرار گرفته توسط یک هنرمند چپ دیگر، فیلمنامه نویسی به نام دالتون ترومبو (که تا اندکی پیش از آن تحت فشار کمیته فعالیتهای ضد آمریکایی سناتور مککارتی قرار داشت)، هم صفای آزادی بردهها را القا می کند و هم محدودیتها و فساد سرمایهدارهای رومی را. بردههای آزاد شده، میان درختها میچرخند و میخوانند و عشق میورزند، و سران رومی، پیچیده در رداهای گرانقیمتشان در کاخهای سنگی اسیرند. اما تناقض همیشگی به جای خود باقی است. این محصول هم توسط همان نظام سرمایهداری تولید و وارد چرخه عرضه و تقاضا شده، که نویسندگانی چون فاست و ترومبو با آن سر سازش نداشتند. حالا اما آن چه باقی مانده، اثری نه متناقض، که سر راست، درباره ارزش آزادی است که قدرت و نفوذش را هنوز از دست نداده، هر چند گروه بردگان را انسانهایی فاقد استراتژی معرفی میکند که سواد چندانی ندارند، میکوشند آواز بخوانند و شعر بسرایند، اما در شرایط موجود، تنها مجبورند مبارزه کنند تا به آزادی موعود برسند. از دریا بگذرند و کشور خودشان را بسازند. در برابر استعماری که بر پایههای لرزان مستعمراتاش بنا شده است. فیلم البته این سوالها را بیپاسخ میگذارد، چه سرنوشتی در انتظار این بردههاست، وقتی به سرزمین آزادی رسیدند؟ این اجتماع بعد از رسیدن به نتیجه، میتوانند کنار هم سر کنند و پیشرفت کنند؟ زندگی پس از دوران مبارزه چه خواهد شد؟
کرک داگلاس (که جدا از بازیگری نقش مهمی در تهیه فیلم ایفا کرد و کوبریک را او آورد چون سابقه همکاری موفقی با این جوان سر فیلم راههای افتخار داشت) در بهترین و چشمگیرترین حضور سینماییاش، نقشی را ایفا میکند که انگار برای آن زاده شده: بردهای خشمگین و باهوش به نام اسپارتاکوس، و دو فربه فیلم، لاوتون و یوستینف (که بدون ذکر نام در پروراندن داستان فیلم نقش داشت) انگار فساد رومی را در میان لایههای چربی بدنشان جای دادهاند. هیکلهای خپلشان، بخش مهم و تعیین کنندهای از جهان بصری فیلم است. دکورهای استودیو با درختها و چمنهای غیر طبیعیاش، شکوه آزادی بردگان را مختل میکند، اما موسیقی الکس نورث شنیدنی است و عنوانبندی فیلم، اثر سال باس معروف، از به یاد ماندنیترین اجزای محصولی است، که هنوز به درد میخورد و کار میکند.
یک نکته: در تاندربولت و لایت فوت، کلینت ایستوود میگوید: «میدونی چیه رفیق، بعضی وقتها که آدم کاری نداره، بهتره همین طور بره جلو.» سعدی علیهالرحمه هم میفرماید: «به راه بادیه رفتن، به از نشستن باطل.» محشر است!
پنج شنبه 8 مهر 1389
دیروز دو خبر مرگ داشتیم که دربارهاش نوشتهام: آرتور پن و سالی منکه. این هم نتیجه نظرسنجی بچههای کافه درباره بهترین فیلم دفاع مقدس. از بین بچهها زهرا جمعبندی کرده. خوشحال شدم که فیلم محبوبام به فاصله یک امتیاز آژانس شیشهای را برد. فیلمهای سوم و چهارم را هم که دوست دارم. باقی فهرست، تصویر خوبی از این سینما در تمام این سالها میدهد. و این که انتظار نداشتم بوی پیراهن یوسف این قدر هوادار داشته باشد:
لیلی با من است : 33
آژانس شیشه ای : 32
از کرخه تا راین: 29
کیمیا:28
بوی پیراهن یوسف: 18
روبان قرمز: 17
هور در آتش: 10
اتوبوس شب: 10
دیده بان : 9
مزرعه پدری: 8
باشو... : 8
مهاجر: 7
میم مثل مادر: 7
اشک سرما: 7
دوئل: 6
خداحافظ رفیق: 5
شیدا: 5
روز سوم : 5
گیلانه: 5
فرزندخاک: 5
مردی شبیه باران: 5
ارتفاع پست: 5
پرواز در شب: 5
سجاده آتش: 3
گاهی به آسمان نگاه کن: 3
دکل: 3
هیوا:3
متولد ماه مهر: 3
برج مینو:2
ستارگان خاک: 2
حمله به اچ 3: 2
عقاب ها: 2
پرواز از اردوگاه: 2
به نام پدر: 2
دندان مار: 2
جایی برای زندگی: 2
اخراجی ها : 1
پایگاه جهنمی: 1
چشم شیشه ای: 1
تویی که نمیشناختمت: 1
شب آفتابی:1
بازی بزرگان: 1
طبل بزرگ زیر پای چپ: 1
گذرگاه: 1
قله دنیا: 1
هراس: 1
رقص پرواز: 1
قارچ سمی: 1
دفتری از آسمان: 1
شب چهارشنبه هفت مهر 1389
آقا چه خبر بدی این بار وحید داد. آرتور پن مرد. از قدیمیترین کارگردانهایی بود که میشناختم. چون وقت کودکی پدرم مدام بانی و کلایدش را برایم تعریف میکرد. یک جور تعبیر خاصی از «رنج آگاهی» دارد در تیرانداز چپ دستاش که هیچ وقت یادم نمیرود. سفر تو هم به خیر آرتور.
صبح چهارشنبه هفت مهر 1389
صادق خبر داده که سالی منکه تدوینگر تارانتینو مرد. خدا بیامرزدش. به خصوص به خاطر... به خاطر... قطع از پاهای تورمن به کارادین روی کف پوش چوبی ابتدای کیل بیل. فکرش را بکنید او اولین کسی بوده که این تصاویر کنار هم گذاشته شده را میدیده. سفر به خیر سالی.
ظهر سه شنبه: سایت آی ام دی بی به مناسبت بیست سالگی که که تقریبا بیست روز دیگر است، یک نظرسنحی راه انداخته که میتوانید در صفحه اولاش ببینید. در جشنواره سینما حقیقت هم مستندی دربازه مانوس حاجیداکیس قرار است نشان دهند. دوست دارم ببینماش.
--------------------------------------------------------
- بازی خوبی بود. تازگیها نسبت به کلمه ایران، خیلی بیدفاع شدهام. تیم ملی فوتبال هم در نیمه دوم بازی با بحرین درجه یک بود. فردا ساعت پنج و نیم نشستهام منتظر بازیشان. بعد از سالها انگار تیم ملی داریم.
- و این که این ترانه سیمپاتی از گروهی به اسم برد را کی گذاشته بود در کامنتها؟ شاهکار است. فکر نمیکردم از آن دوران چنین ترانهای جا مانده باشد که نشنیده باشم. این رفیقمان خودش را معرفی کند.
- قهوه تلخ همچنان خوب است. فهرست همکاریهای کارگردان بازیگر در بیست و چهار ساعت گذشته، با این سرعت و دقت حیرتانگیز است. چه قابلیتهایی دارد این کافه.
سه شنبه 6 مهر، ده دقیقه صبح:
الان میانههای گیم چهارمایم. ایران - استرالیایی است براش خودش. بچهها، این دو تا گزارشگر بیاعتماد به ایران را بیخیال شوید. معلوم بود که جای فرهاد نظریافشار خالی است. دارید عشق این مسابقه را با تمام وجود میبرید. نه؟
---------------------------------------------
سی دقیقه بعد: در همین نیم ساعت بعد از این درخواست، کلی فهرست بازیگر - کارگردان در کامنتها آمد که از بازیگر نقش برادر کشیش ایلای والاک خوب بد زشت تویش بود تا فهرستهای واقعا طولانی و البته ماندانا که کشف کرده بود عروس و داماد مهمان مامان و سنتوری (در صحنه دعوای جشن) یکی هستند! این چه کافهای است. و راستی همهاش میخواهم بگویم یادم میرود. این ترانه «تو که چشمات خیلی قشنگه...» به نظرم بگیرد.
راستی یکی دو قسمت مختار نامه را هم دیدم. خوب بود. دوست داشتم. این آقا واقعا کارگردان است.
دو نکته چند ساعت بعد: نخستین نمایندگیهای برند دیزل در ایران افتتاح شدند. گفتم این خبر خوب برای من را شاید جایی نخوانده باشید. و بعد هم یک کمک که بعدا خیرش به خودتان خواهد رسید. میتوانید ظرف بیست و چهار ساعت آینده، به نمونههای خاص همکاری کارگردان - بازیگر در تاریخ سینما اشاره کنید؟ خیلی مهم است ها. احتیاج به کمک داریم. به نمونههای ویژهتر فکر کنید. دو فیلم هم با هم ساخته باشند کافی است. اسکورسیزی دنیرو مثلا و هیچکاک - استیوارت درست. اما نمونههای کمتر گفته شدهتر. بجهها منتظرم و وقت زیادی نداریم... بگذارید ایده را لو ندهم.
یک نکته سریع: امروز صبح که بیدار شدم تا مثل همیشه قبل از هر کاری کامنتها را آنلاین کنم، کیف کردم. همه کامنتها خواندنی و جذاب. یادداشتهایی شیرین، پر از خاطره و آگاهی، جذاب، و بامزه. واکنش صادقانه به یک لحظه. مثل یک صبحانه مقوی و گرم. منظورم کامنتهای بین 1420 تا 1450 است که در چند ساعت گذشته نوشته شدهاند. یادم نمیآید در این کافه/روزنوشت چنین احساسی داشته باشم. بنا به نقلی که محسن در یکی از همین کامنتها از فیلمی از افولس آورده بود، به نظرم داریم میرسیم به کوه اول. مثل همیشه از دستشان ندهید. خوشحالیام را نمیتوانم پنهان کنم. معلوم است. نه؟
یکشنبه 4 مهر 1389
------------------------------------------------
الان ای میلی را خواندم که محسن برایم فرستاده بود. درباره رستگاری سنتوری و جولز پالپ فیکشن و اینها و چیزی از جوزف کمبل نقل کرده بود که به نظرم به درد بحثهای این روزهای کافه میخورد: «جوزف کمپبل در کتاب قدرت اسطوره، خاطره ای نقل می کند از پدر و مادر و پسربچه ای که در یک رستوران نشسته بوده اند و پدر به پسر امر می کند که: آب گوجه فرنگی ات را بخور. پسر می گوید: نمی خواهم و پدر دوباره دستور را با تحکم بیش تر تکرار می کند. مادر می گوید: «مجبورش نکن کاری را که نمی خواهد انجام دهد.» پدر هم خطاب به همسرش می گوید: «اگر بخواهد هر کاری را که می خواهد، انجام دهد نمی تواند زندگی کند.» و بعد این اعتراف تلخ و صادقانه را می کند که: «به من نگاه کن... در سراسر زندگی ام هرگز کاری را که می خواسته ام انجام نداده ام.» سطر آخر کتاب ببیت سینکلرلویس هم این بود که: «در سراسر زندگی ام هرگز کاری را که می خواسته ام انجام نداده ام.» آن پدر سختگیر هم مثل ببیت شاید تحمل سختی های مسیر پر از سنگلاخ برای دستیابی به این خواسته و میل درونی را نداشته است.»
حالا یادداشت این هفته را بخوانید.
همین حالا اضافه شده: کلی غصه خوردم که جکی باروز از دنیا رفت. خدا رحمتاش کند.
شنبه 2 مهر 1389
1- این جمله خسرو سینایی در برنامه «هفت» امشب به نظرم نکته خیلی درستی بود. چیزی در این مایه که: کارهای جوانهای امروز را دیدهام که خیلی خوب و مشتاقانه است. انرژی آنها را آن طور که انرژی نسل ما هدر رفت، اجازه ندهید تلف شود.
2- این هم لینک دانلود بخش راهنمای فیلم این برنامه «هفت»:
http://www.4shared.com/video/Tw6kjUTC/7-Ghaderi-filmreview7-_EDVblog.html
3- و این هم یادداشت این هفته. یادداشت درباره کافه را چند خط پایینتر میخوانید:
یک سینما تک برای تهران، فیلم فرهادی و نماینده اسکار
1-
شهرداری تهران با این مجتمعها (پردیسها)ی
سینمایی خوبی که ساخته – به خصوص پردیس سینمایی ملت، باید به فکر
تاسیس یک سینما تک باشد. از گوشه و کنار در این باره شنیدهام و نمیدانم چه قدر
راست و چه قدر نه. به هر حال جایش خالی است. همان طور که جای مثلا یک ارکستر
سمفونیک تحت حمایت شهرداری خالی است. سالهاست که سینما دوستهای تهران، جایی برای
کنار هم نشستن، حرف زدن و بحث کردن و فیلم دیدن ندارند. نسلهای قبلی چنین مکان و
امکانی، از جمله خانه فرهنگ و نمایشهای فیلمخانه ملی و سالن کوچک حوزه هنری، داشتند که حالا تعطیل شدهاند و سینما تک موزه هنرهای معاصر هم که هیچ وقت جدی نشد. همان فیلمهای
همیشگی و در دسترس را اغلب نشان میداد. اما حالا نسل تازه خورههای فیلم و عاشقان
سینما آمدهاند و سینما تک میخواهند. فرق اش این است که حالا تاسیس چنین سینما تکای،
سرمایه مناسب و نیروی انسانی متخصص میخواهد. دیگر زمان قدیم نیست که فیلم نبود و
دست عشاق سینما خالی بود و همین که مسئولان یک کانون فیلم، بتوانند به نسخههای
فیلمخانه یا چند وی اچ اس بد کیفیت دسترسی داشته باشند، بتوانند برنامه نمایش فیلم
راه بیندازند. در زمانه دانلود و اینترنت، آثار مهم تاریخ سینما در دسترس همه هست.
کمتر پیدا میشود که کسی کمبود فیلم داشته باشد.
به همین خاطر به نظرم اگر قرار باشد چنین سینما تکای تاسیس شود تا علاقه مندان را
دور هم جمع کند و باعث پیشرفت تئوریک سینمای ایران شود، باید بتواند نسخههای دست
اول و با کیفیت فیلمها را از کشورهای صاحب سینما به ایران بکشاند. باید بتواند
دورههای نمایش فیلم برگزار کند. همان قدر که در دام طرد سینمای جریان اصلی نباید
بیفتد، در عین حال باید بتواند جریانهای کمتر شناخته شده از گوشه و کنار جهان را
به تهران بیاورد. باید بتواند با ذهنی باز مثلا فیلمهای استیون اسپیلبرگ و
مستندهای ارول موریس را کنار هم نشان بدهد. باید این امکان را داشته باشد تا بخشهای
کمتر در دسترس تاریخ سینما، از به عنوان نمونه از کمدیهای قدیمی ایتالیایی بگیرید
تا جریان غریب و قوی این روزهای سینمای جنوب شرق آسیا را به شیوهای حساب شده، پیش
چشمهای مشتاق فیلمبینها و فیلمسازهای حرفهای قرار دهد. نسخههای دی وی دی که
همه جا هستند. امیدواریم اگر قرار به تاسیس چنین مجموعهای است، یک بار دیگر امکان
ارتباط ما با نگاتیوهای لذیذ فیلمها را فراهم کند. از پروجکشن متنفر شدهایم.
سینما را روی پرده میخواهیم. ضمن این که چنین سینما تکای باید بتواند فضای
صمیمی و مدرن و دوست داشتنی برای ملاقات و همراهی و رفاقت جماعت خوره فیلم بسازد. همان
پاتوقای که برای سالها از آن محروم بودهاند.
2- این از سینما تک و حالا دو نکته دیگر: اول این که خبر رسید مجوز ساخت فیلم تازه اصغر فرهادی، در میانه فیلمبرداری لغو شده است. بعید میدانم این ممنوعیت زیاد ادامه پیدا کند. فکر میکنم این فیلم را در جشنواره فجر روی پرده خواهیم دید. امیدوارم این کارها چندان به کیفیتاش لطمه نزند. و نکته بعدی انتخاب فیلم بدرود بغداد به عنوان نماینده سینمای ایران در اسکار است. فیلم مورد علاقه من میان آثار سالانه سینمای ایران نیست. ولی به نظرم مناسبترین انتخاب ممکن برای حضور در این مراسم است. برای اولین بار عوض این که میل و سلیقه خودمان را دخیل کنیم، به این فکر کردیم که آنها چه میخواهند و این یک گام دیگر برای بیرون آمدن از آن چنبره همیشگی است. که خودمان را مبدا و مرکز عالم میدانیم.
همین حالا اضافه شده: وحید لینک اولین نقدها بر شبکه اجتماعی دیوید فینچر را برایم فرستاده. همهاش ستایش آمیز است فعلا. تاد مککارتی با همشهری کین اورسن ولز مقایسهاش کرده. من که میدانم بهتر است!
جمعه دوم مهر 1389
روزنامه شرق ازم خواست یک «پیشنهاد کافه» برایش بنویسم. مطلبام این طوری از آب درآمد (تابلوی ونگوگ را خودتان پیدا کنید. در این پست بلاگفا اجازه نمیدهد عکس تازه بگذارم. پست بعدی هم که...)
صندلیهای فلزی روی سنگفرش رود
زیاد کافه باز نیستم. به همین خاطر کافهای ندارم که بهتان معرفی کنم. پاتوق من بیشتر رستوران طبقه بالای ساختمان آرین در بلوار میرداماد است، قرارهایم را هم بیشتر آن جا میگذارم. چون نزدیکام است، فضایش شبیه کافه نیست، و به جز منوی کافی شاپیاش، سوپ و بال مرغ سوخاری خوشمزهای دارد. فضایش هم باز و وسیع است و از پنجرههای نسبتا بزرگاش میتوانم خیابان و مردم و ماشینها را دید بزنم.
همینها هم باعث میشود آدم کافه نشینی نباشم. فضای تنگ و تاریک و تیره – و در مواردی – پر از دودشان را دوست ندارم. نمیتوانم بفهمم که چرا آدمها باید در چنین محیط شلوغ و بستهای دور هم بنشینند. کافههایی که من دوستشان دارم در این شهر پیدا نمیشوند. کافههایی با صندلیهای فلزی که توی پیاده روها و در فضای آزاد میچینندشان و عابرهای پیاده از لا به لایشان رد میشوند. کافههایی که بشود ستارهها را دید یا نور دم صبح و عصر را حس کرد. با چند تا باغچه سبز کوچولوی آن دور و اطراف. از همانها که توی فیلم ایرما خوشگله بیلی وایلدر، سر صبح یک نفر دارد دم درش را جارو میکند یا در این تابلوی ونگوگ که تصویرش را این جا میبینید، با ستارهها و مردماش و پیاده رویاش کشیده شده است. کافه پیشنهادی من همین تابلوست. ونگوگ جوری به کافه نگاه کرده که انگار دارد مسیر یک رود را به سمت عمق کادر دنبال میکند.
مشکل دیگرم با اغلب این کافههای تنگ و تاریک با سقفهای کوتاه موجود، این است که آدم را از شهر و مردماش جدا میکند، دل آدم تنگ میشود، در شرایطی که آن کافهها با فضای باز و محیط خاصاش، اتفاقا برعکس، میز آدم را سر راه باقی مشتریها و باقی مردم شهر قرار میدهد، آن هم زیر سقفی که هیچ کوتاه نیست. چرا در تهران از این کافهها نداریم؟
چند وقت پیش بچهها یک دانهاش را پیدا کردند و خبر دادند. با خوشحالی رفتیم سراغاش، مسئولاش گفت بیایید داخل بنشینید. گفتیم چرا؟ گفت: مجوز نداریم. همسایهها شکایت میکنند. چند ساعت دیگر، شب که شد، شاید توانستیم چند تا صندلی را ببریم توی هوای آزاد.
خوشحالم: در این ساعت 13 و 43 دقیقه دوشنبه 29 شهریور، مفتخرم اعلام کنم که این روزنوشت / کافه، در بهترین شرایط تاریخ چهارسالهاش قرار دارد. نه فقط به این دلیل که بیش از صد کامنت روزانهاش، همه یادداشتهای خوب و خواندنی هستند، بیشتر به این دلیل که نویسندههایش روز به روز دارند پیشرفت میکنند. جوری که نمیشود چیزی پای اغلب این کامنت/یادداشتها ننوشت. مهمتر این که این نویسندهها، طیفهای مختلف جامعه امروزمان را در بر میگیرند. چند روزی بیشتر به «مرحله بعدی» نمانده. که آن هم تازه پله اول است که باید ببینیم به جایی میرسد یا نه. از این به بعد در این کافه دیگر کم کم باید در ایران، با گودر مثلا رقابت کنیم!
پینوشت: راستی اسم این دو تا فیلم دفاع مقدسی محبوبام دیروز در کنار لیلی با من است و کیمیا جا افتاد: از کرخه تا راین و ستارگان خاک.
-----------------------------------------------------
و چند دقیقه بعد: امروز خیلی سر میزنم این جا. به نظرم پیشنهاد رضا برای نظرسنجی بهترین فیلمهای ژانر دفاع مقدس به مناسبت این روزها پیشنهاد خوبی است. انتخاب اول من که لیلی با من است، است و بعد کیمیا. بقیه هم بگویند. و این که یادتان هست این دیالوگ شروع چه فیلمی بود؟ الان یادش کردم: «درباره دختر بیست و پنج سالهای که مرده چی میشه گفت؟ که زیبا بود و باهوش... و موتزارت و باخ رو دوست داشت. و بیتلز رو... و من رو.»
همین حالا اضافه شده: چند دقیقه پیش، ساعت یازده و بیست و چهار دقیقه شنبه شب بارانی 27 شهریور، تلویزیون ترانه: «سنگ قبر آرزو»ی آرتوش را پخش کرد. از آن جایی که ما این ترانه را خیلی دوست داریم و دوستان هم از این کارها نمیکردهاند، مراتب قدردانی خود را اعلام میداریم. اجرای بدون کلام بهرام سعیدی از این ترانه برای فیلم ضیافت را هم دوست داشتیم.
---------------------------------------------------------------------------------
یک نکته وسط بحث: نسخه دوبله بینوایان ساخته کلود اوتانلارا را بیابید. جای راویاش فریدون فرحاندوز حرف زده. سکانسی از فیلم با این جمله معمولی آغاز میشود: «باغبان صومعه زنگی داشت...» این را با صدای فرحاندوز حتما بشنوید. حتی همین یک جمله را.
یکشنبه 27 شهریور 1389
این مقالهای درباره سینمای عامه پسند است که البته امیدوارم فقط در این باره نباشد. پاسخ به ده سوال که این روزها مدام دارد مطرح میشود. باب بحث در کامنتها هم که طبعا مثل همیشه باز است:
- و برای این که سنت معرفی فیلم و کتاب و موسیقی در این کافه کمرنگ شده؛ این سر صبحی یک ترانه بهتان «معرفی» میکنم: نیکول اتکینز - میبی تونایت. حالاش را میبرید.
ادامه شنبه 27 شهریور 1389
همین حالا تلویزیون بهترین نمای نقطه نظر تاریخ سینما را نشان داد: همه صحراهای نقطه نظر قلی خان بعد از مرگ در مجموعه روزی روزگاری. و این هم یادداشت این هفته که البته بخشیاش برای خوانندگان این وبلاگ تکراری است:
بازگشت دو ستاره رسانه: یکی مثبت و یکی منفی
مهران مدیری و عادل فردوسیپور
امیر قادری
1- آنها از بزرگترین دستاوردهای صدا و سیما در یکی دو دهه اخیر بودهاند. مهران مدیری و عادل فردوسیپور، هم باهوش بودند و هم با نفوذ، هم مخاطبهای میلیونی داشتند و هم این که این که گستره مخاطبهایشان از عامه تماشاگر تا خواص را در برمیگرفت. آنها استمرار داشتند و توانستند با وجود انبوه برنامههای مشابه – که تولید و رشدشان گریز ناپذیر مینمود – به سلطنتشان ادامه دهند. آن چه بر آن در طول این سالها انگشت میگذاشتند، نشان از هوش والایشان داشت. آنها اعتماد سازمان را جلب کرده بودند. پس میشد ازشان توقع نفوذ به حوزههایی را داشت که انگار برای بقیه ممنوع و دور از دسترس بود. حالا بار دیگر هر دو به عرصه رسانه بازگشتهاند. لیگ برتر شروع شده و فردوسیپور 90اش را یک بار دیگر راه انداخته، و از طرف دیگر مهران مدیری و گروهاش که هنگام عرضه مجموعه تازهاش، قهوه تلخ با قهر تلویزیون مواجه بودند، حاصل کارشان را از طریق شبکه نمایش خانگی و در سوپر مارکتها عرضه کردهاند. تفاوت دوران جدید اما در چیست؟
2- به عنوان یک علاقهمند همیشگی برنامه 90 باید بگویم که در این دوره تازه از برنامهاش ناامید شدهام. به نظرم آن سه میلیون اس ام اس حمایتی دوره قبل کار خودش را کرد و عادل باهوش به اندازه متواضع را از مسیر متعادلاش خارج کرد. پیش از این بر حق بود و حالا انگار حق را به خودش میدهد. در شرایطی که انگار کیلومترها از مسیر حرکت اجتماع دور افتاده است. تا پیش از این ما مخاطبها بودیم که پشت سر عادل که فهمیده و منطقی و باهوش بود و نکتهگیر، روان میشدیم. حالا اما برعکس شده است. تا پیش از این تلاش عادل برای انتقاد از فلان خطای داوران برای مخاطبهایش رنگی از انتقاد درست داشت و آزمون دموکراسی به حساب میآمد. عادل قرار بود عدالت را بر پا کند و دروغهای مسئولان فدراسیونها را افشا کند. اما در شرایطی که شهروندان ایرانی، پس از حوادث اخیر، کیلومترها از این بازیها پیش افتادهاند، عادل هنوز در جهان ده سال پیش سیر میکند، سطح انتقاد و درکاش از پیشرفت، همانی است که بود. روز به روز از همه جانبه نگریاش کاسته میشود. ایرادهایش از همیشه خاله زنکیترند و ما برای اولین بار با مسئولان فدراسیونی همراه شدهایم که در هیئت عاقله مردهایی باید در برابر عادل، پدرانه بایستند و نصیحتاش کنند که گیر دادن به گاو در محل تمرینات تیم ملی و بلیتهای قطبی و متلک پراندن به علی کریمی، کار او نیست. در شرایطی که باید به دنبال ساخت تیمهای حرفهای بزرگ، مدیران مقتدر و ستارههای هوشمند در فوتبالمان باشیم، عادل در همان دوران ابتدایی حرفهای شدن فوتبالمان مانده و از بازیکن و مربی و رئیس باشگاه، خبر میبرد و میآورد. مدام مینوشتیم که برنامه 90را دوست داریم، چون تصویر جذاب و واقعی از اجتماع اطرافمان بازتاب میدهد. این روزها اما انتظارمان از 90 خیلی بیشتر است. همان طور که انتظارمان از همه چیز ایران امروز بیشتر است. 90 شبیه سریالی شده که چند ده سیزن ادامه دارد، اما نه رویکردش فرق کرده، نه شخصیتهایش و نه داستاناش. از فردوسیپور بعید است که نتواند خود را با سیر سریع تحول در ایران امروز هماهنگ کند.در شرایطی که بهترین گزارشهای این جام جهانی اخیر با اختلاف، متعلق به او بود.
3- سه قسمت اول قهوه تلخ مهران مدیری را اما دیشب دیدم و به نظرم رسید که مدیری به مسیر رو به رشدش دارد ادامه میدهد. تلاش میکند که کارگردان بهتری شود، بی این که امتیازات سالهای قبل را کنار بگذارد. دارد سعی میکند میزانسنهای پیچیدهتری بدهد و قابهای کارشدهتری به مخاطباش عرضه کند، در عین حال که غریزهاش در انتخاب بازیگر همچنان جواب میدهد و اندازه میداند و طنز میشناسد. او همچنان میتواند برای شکافتن دردهای تاریخی این مملکت از اسلحه طنز استفاده کند و میداند کجا را هدف قرار دهد. همچنان عوام و خواص به یک اندازه ارتباط برقرار میکند و حواساش هست که آن اندازه پیش برود که مردم ایران او را به عنوان مهمان خانههایشان بپذیرند. او حساسیتاش را از دست نداده و به تعادل گذشته حرکت میکند. اما نه به عنوان هنرمندی که قرار است همه چیز را تایید کند.
4- حرکت بر بستر زمان. این مهمترین و سختترین وظیفه هر اهل رسانهای است.
شنبه 27 شهریور 1389
کیمیایی در برنامه «هفت» این هفته از روزنامه خواندن سر صبح، قد یک متر و شصت و دو سانتیمتری جیمز دین، درک تدوین به عنوان یک مسافر مترو، زنی که تابستانها بافتنی میبافت و سر در سینمایی که بیش از خود فیلمها میدیدش گفت. دلام برایش تنگ شد. فردا حتما باید بروم پیشاش.
جمعه 26 شهریور 1389
آی ام دی بی شکل صفحات مربوط به فیلمها و شخصیتهایش را تغییر داده و این که...
قسمت اول قهوه تلخ دلنشین بود. فردا بیشتر دربارهاش مینویسم. و این که این چند کامنت امیرحسین جلالی احتمالا باز آتش بحث را در کامنتها شعلهور خواهد کرد. امیدوارم اگر بحثی شروع شد، با متانت و صداقت و حسن نیت و آگاهی باشد. همین.
پنجشنبه 25 شهریور 1389
کلاسهای موج نو و هامون و استالونه
1- قرار است در آموزشگاه آزاد سینمایی موج نو، به همت هوشمند ورعی دو دوره کلاس برگزار کنیم. یکیشان که برای اولین بار در ایران برگزار میشود، عنواناش هست: «تربیت منتقد حرفهای سینما». یعنی که با کلاسهای معمول تحلیل فیلم فرق میکند. یک آموزش شخصی نیست. حاضران در کلاس امیدوارم فرصت حضور در فضای مطبوعاتی کشور را پیدا کنند یا اگر پیدا کردهاند، این کلاس، به حرفهای شدنشان کمک کند. کلاس دوم هم که تحلیل سینمای مارتین اسکورسیزی و کوئنتین تارانتینو پیشنهاد خود آموزشگاه است. یک جور کلاس کارگردانی است بیشتر. و در هر دو مورد امیدوارم بچهها از این کنار هم بودن و در جمعه بودن، چیزهای بیشتری بیاموزند. برای حضور به من ای میل بزنید: ghaderi_68@yahoo.com و این هم که شماره موسسه است: 88889670 و 88695430
2- دیشب تقریبا یک ردیف سالن شماره 3 پردیس ملت را با بچهها برای تماشای هامون پر کردیم. فیلم هنوز دارد بهتر و بهتر میشود، هر چند که بهترین فیلم داریوش مهرجوییمان نیست.
3- این چند خط هم درباره فیلمی که با وحید موقع تماشایش کلی تفریح کردیم؛ The Expendables سیلوستر استالون:
وقتی استالونه دوره اوباما، ور کمدی تاریخ را رو میکند
سیلوستر استالونه همچنان دارد خودش را جدی میگیرد. اما شما که مجبور نیستید دنبالهرو او باشید. عوضاش میتوانید به این معجون فوق اغراقآمیز خشونت و مردانگی و نیروی تخریب نگاه کنید و قهقهه بزنید. به نوعی فیلم لذت بخشی است. استالونه همچنان میتواند نقش کودک نابالغ هالیوود را بازی کند. با این درک از مرد اسلحه به دستی که در جستجوی حقیقت و برای تحقق عدالت، این بار در کشوری از آمریکای لاتین دست به کار میشود.
«یک بار مصرفها» از الگوی آشنای فیلمهای حادثهای استفاده میکند. گروهی از مردان که به هم میپیوندند تا به ماموریتی بروند که در میانههای راه، بیش از آن که اهداف ماموریت را برآورده کند، نفس خودشان را ارضا میکند. استالونه در این مسیر کم نمیگذارد. بازی را تا ته اجرا میکند و هیچ جور کم فروشی در کار نیست. طایفه مردها به هم متلک میپرانند، دخترهای بدبخت بیچاره بیگناه را نجات میدهند، عضلاتشان را به نمایش میگذرانند، انواع و اقسام اسلحهها را جوری در دست میگیرند که انگار مقداری نقل و نبات است دست چند تا بچه، و اگر قرار است انفجاری صورت بگیرد، آن قدر بزرگ هست که تمنای تماشاگر برای یک تخریب شکوهمند را کاملا برآورده کند.
اگر در دوران غلبه ریگانیسم، نیروی مردانه آقای استالونه و تلقی کودکانهاش از نوع بشر، هنگام اجرای آرمانهای آمریکای بزرگ در خارج از مرزهای کشور خواستار داشت و بخشی از نگاه رسمی به حساب میآمد، به خصوص وقتی نماینده ارتش شرق را در رینگ بوکس، نقش بر آب میکرد؛ حالا و در دوران اوبامای پس از یازده سپتامبر، ماموریت تازه استالونه، یک کمدی بزن بکوب دیدنی جلوه میکند. مثل همیشه، تاریخ یک بار دیگر تکرار شده است: این بار به شکل خندهدار.
فیلم استالونه همچنین تجلیلی از گروه بازیگران اکشنی است که سالها بازار سینما را در دست داشتند. سیلوستر استالونه با اولین خون و رامبو و کبری، پایهگذار آن سینما بود و حالا در نقش پدرخوانده، میکوشد تا در شصت و چهار سالگی، بار دیگر نشانههای دوران سپری شده را کنار هم جمع کند؛ از بروس ویلیس تا آرنولد شوارتزنگر و دالف لاندگرن، و به نسل بعدی ستارههای اکشن مثل جیسن استاتام و جت لی پیوند بدهد. سکانس سه نفره حضور آرنولد و استالونه و ویلیس پر از متلکها به دوست سیاستمداری است که حالا فرماندار کالیفرنیا شده است. اما ظاهرا آرنولد بهتر از رفیق استالونهاش تغییر دنیا را درک کرده و برایش چاره اندیشی کرده است.
تقلای استالونه در این سن با آن عضلات کمی چروکیده برای احیای گونه اکشن آن سالها، بامزه از آب درآمده، اما تلاش و صداقت و پایمردیاش آدم را تحت تاثیر قرار میدهد.
---------------------------------------------------------
- الان دیدم شبکه سوم برنامه ای دارد به اسم «صدا» که منوچهر والیزاده عزیز مجریاش است. احتمالا همراه با پرویز ربیعی، تنها دوبلورهایی که هنوز کیفیت دوران طلایی دوبله ایران، دهه شگفتانگیز 1350 (و نه آن طور که همه میگویند 1340) را به یادمان میآورند. به نظرم گذشته از استعداد، به خاطر رنگی از یک جور تواضع دلچسب باشد. موضوع برنامه هم خوب است و حال و هوایش آرام و دلنشین.
همین حالا اضافه شده: این لینک ترجمه استوانه کوروش است که رضا در کامنتها گذاشته بود. به خصوص از شماره بیست به بعدش را بخوانید و این که آدم حیرت میکند از این همه تاکیدش بر آرامش، شادی، بیهراسی و «ساختن». همان چیزهایی که بعد از این همه سال در نقطه آغاز آموختنشانیم:
http://www.britishmuseum.org/pdf/Cyrus%20Cylinder-Persian%20Translation-Main.PDF
سه شنبه 23 شهریور 1389
90 کمتر محبوب و «اسطوره و سینما»:
وحشتناک است برنامهای را که این قدر با لحظه به لحظهاش زندگی کردهام، که روزهای هفته را به خاطرش و بر مبنایش شمردهام، بارها دربارهاش نوشتهام و در مقاطع مختلف ازش دفاع کردهام، دیگر خیلی کمتر دوست دارم. به نظرم فردوسیپور اغلب دارد سیخ توی اعصاب می کند، گیر الکی میدهد، خاله زنکی میکند، از همه بدتر درجا میزند و فکر میکند که سالهای آخر دهه 1370 است. وقتی خیلی از بقیه جلو بود. ولی الان دیگر تماشای تدوین موازی حرفهای صادقی و نمیدانم کی که چطور با هم حرف زدهاند دیگر برایم جالب نیست. به سریالی میماند که به سیزن بیستم رسیده باشد و با همان نگاه و شخصیتها بخواهد به مسیرش ادامه بدهد. این برنامه فقط آن چند دقیقه فوتسال جواب داد. به خصوص که فکر میکنم خاله زنکیهای فردوسیپور اصلا فوتبال کشور را گاهی از قوت میاندازد. و در دورانی که کشور در آستانه تحولاتی جدی قرار دارد، این غر زدنها دیگر زیادی خارج از موضوع است. (قبلا به جریان میانداخت.) شاید بهتر باشد زمینه را عوض کنیم. که مثلا فوتسال را دریابیم، یا فوتبال زنان را.
و این هم مقاله من درباره سینما و اسطوره، آن چه جوزف کمبل بزرگ و در مراحل بعد کریستفر وگلر و این اواخر استیوارت وویتلا به ما آموختند:
اکسیر
...حتی اگر ناگزیر نیستیم که خطر ماجراجویی را به جان بخریم، زیرا قهرمانهای همه دوران این کار را کردهاند. هزارتو کاملا شناخته شده است. فقط باید رد پای قهرمان را دنبال کنیم. در این صورت هر کجا آموخته بودیم کراهتی ببینیم، خدایی خواهیم یافت، و هر کجا آموخته بودیم دیگری را به قتل برسانیم، خود را خواهیم کشت، و هر کجا آموخته بودیم به بیرون سفر کنیم، به مرکز تجربه خویش باز خواهیم گشت، و هر کجا آموخته بودیم تنها باشیم، با همه جهان خواهیم بود.
جوزف کمبل، قدرت اسطوره
میخواهیم درباره کتاب «اسطوره و سینما؛ کشف ساختار اسطورهای در 50 فیلم به یاد ماندنی» صحبت کنیم. نوشته استیوارت ویتلا و ترجمه محمد گذرآبادی. انتشارات هرمس. که کتاب خیلی خوبی است و نه فقط به درد علاقه مندان فیلمنامه نویسی میخورد، که برای منتقدان و علاقه مندان سینما و محققان اسطوره شناسی خوب است و حتی برای همه آنهایی که می خواهند بهتر زندگی کنند. همان طور که یافتن و خواندن هر چیز دیگری که به اسطوره مربوط میشود؛ همین فایده را دارد.
این کتاب اما حاصل و ادامه سه کتاب دیگر است که هر سه به فارسی ترجمه شدهاند و از چاپ اول هم گذشتهاند و خلاصه در دسترساند و حالا با ترجمه و چاپ کتاب ویتلا، این مجموعه کاملتر هم شده است: اول دو کتاب کمبل، یکی «قدرت اسطوره» که حاصل گفتگوی خواندنی بیل مویرز با او و ترجمه عباس مخبر است. و دومی «قهرمان هزار چهره» برگردان شادی خسرو پناه است. و سومی کتابی است که بر خلاف دو عنوانی که اسمشان را بردیم، معمولا در قفسههای کتابهای آموزش فیلمنامه نویسی باید دنبالاش بگردید: «ساختار اسطورهای فیلمنامه» نوشته کریستوفر وگلر و ترجمه عباس اکبری.
×××
با خواندن مقدمه کتاب مورد بحثمان، یعنی اسطوره و سینما تالیف استیوارت ویتلا متوجه ارتباط میان این چند کتاب میشوید. میدانید که جوزف کمبل اسطوره شناس بزرگ آمریکایی، تمام تلاشاش را به خرج داد که پای شناخت اسطورهها را به زندگی امروز ما بکشد. او اعتقاد داشت که آن چه زندگی امروز ما را میسازد، حاصل گسست از اسطورهها نیست، بلکه تجربه دوباره آنهاست. مثلا اجتماع گسترده مردم آمریکا بعد از ترور رئیس جمهور محبوبشان جان اف کندی در مراسم تشییع جنازه را: «نمونه خدمت عالی یک آیین به جامعه میدید». (زنده بود شاید همین تعبیر را برای مراسم تحلیف باراک اوباما بعد از دوره زمامداری جرج بوش پسر میداشت.) کمبل کتابی نوشت به اسم قهرمان هزار چهره و در آن الگوی کلی و شباهتهای سفر درونی یک انسان در مسیر زندگی را از میان داستانها و مثلها و اسطورههای گوناگون از سراسر جهان بیرون کشید. کمبل اعتقاد داشت که این سفر قهرمان، آن چنان که در اسطورهها وجود دارد، در هر زمانهای، با ظاهر متفاوت اما با همان نشانههای آشنا تکرار میشود. قصه قهرمانی که در مسیر زندگیاش برای دست یافتن به هدفی انتخاب میشود، بر ترساش غلبه میکند، همراهان و دشمناناش را میشناسد، از مراحل گوناگون عبور میکند و پس از رسیدن به هدف، آن چه را که به آن دست یافته؛ با بقیه مردم به اشتراک میگذارد. کمبل این طریق را با پیچ و خمهای بسیار و با جزئیات و عبارات فراوان، در کتاب حجیم قهرمان هزار چهره توصیف میکند.
قهرمان بعدی قصه ما جرج لوکاس، فیلمنامه نویس و تهیه کننده و کارگردان موثر و با نفوذ سینماست. کسی که با ساخت فیلم فوق موفق جنگهای ستارهای، تاریخ تجارت در سینما را دگرگون کرد. او داستان فیلماش را (که بعدها در دو سری مجموعه موفق پی گرفته شد) در فضایی خیالی ساخت با قهرمانها و بدمنهای بزرگی که برای تسخیر یا آزاد کردن سیارهای بزرگ با هم رقابت میکردند. کمبل این فیلم را «تازهترین و نیرومندترین روایت تخیلی» خواند و لوکاس اعلام کرد که جهان فیلم با قهرمانهای خوب و بدش را تحت تاثیر آموزههای کمبل شکل داده است. کریستوفر وگلر اما از فعالهای فیلمنامهنویسی هالیوود بود که در آن سالها به دنبال روشهای موثری برای فیلمنامه نویسی و جذب تماشاگر میگشت. او به قول خودش: «متوجه عناصر مشترکی در داستانهای ماجراجویانه و اسطورهها، شخصیتهای مشترک آشنا، وسایل، مکانها و موقعیتهای خاص» در قصهها شد اما به هدف وقتی رسید که به آثار جوزف کمبل خودمان، از جمله همین قهرمان هزار چهره، برخورد. او متوجه شد که اثر کمبل، شرح همان دنیایی است که تماشاگر سینما برای درک و تجربه آن به سینما میرود و فیلمهای پرفروش و موفق، همه تحت تاثیر همین الگو قرار دارند.
×××
وگلر که آن زمان در استخدام استودیوی دیزنی بود، جزوهای از این تحقیقات فراهم کرد و اسماش را گذاشت: «راهنمای عملی قهرمان هزار چهره» و در آن کوشید تا اندیشههای کمبل را از طریق این جزوه هفت صفحهای به تجربهای سینمایی تبدیل کند. از این به بعد بود که داستان پر ماجرای قهرمان اسطورهای کمبل، توسط وگلر، فرمول بندی شد و به مراحل 12 گانهای رسید که به اعتقاد وگلر چارچوب اصلی داستانها را تشکیل میداد. این دوازده مرحله عبارت بودند از: 1- دنیای عادی، 2- دعوت به ماجرا، 3- امتناع از پذیرش دعوت، 4- ملاقات با استاد، 5- عبور از آستانه، 6- آزمونها و متحدان و دشمنان، 7- راهیابی، 8- آزمون بزرگ، 9- پاداش، 10- راه بازگشت، 11- تجدید حیات، و بالاخره 12- بازگشت با اکسیر.
این جزوه هفت صفحهای با چنان توفیقی رو به رو شد و دست به دست در هالیوود گشت تا این که وگلر آن را به اندازه یک کتاب تکمیل کرد که شد همین: ساختار اسطورهای در فیلمنامه که به ترجمه عباس اکبری نشر نیلوفر در دسترس خواننده فارسی زبان است. حالا استوارت ویتیلا چه کرده؟ او هم برای آن که سهم خودش و بقیه را از خان پر نعمت جوزف کمبل بیشتر کند، به این فکر افتاده تا الگو و فرمول استادش وگلر را در پنجاه فیلم مهم تاریخ سینما، امتحان کند. یعنی همین کتابی که این مطلب به بهانهاش نوشته شده. کتاب با مقدمه و تایید وگلر و شرح ماجرا آغاز میشود و ویتیلا میکوشد تا توضیح مناسبی برای هر کدام از این مراحل 12 گانه برای خوانندهای که کتاب وگلر را نخوانده، بنویسد. او در کنار این مراحل، کارکرد شخصیتهای گوناگون در این داستانها را هم به اجمال شرح میدهد. در قالب نقشهایی مثل: قهرمان، استاد، نگهبان آستانه، منادی، ملون، سایه و دغلباز.
دسته بندی ژانری در صنعت سینما، با سلیقهها و برداشتهای گوناگونی مواجه است. آن چه را که تعدادی از علما یک ژانر مشخص میدانند، در یک تقسیم بندی دیگر یک لحن یا حداکثر یک زیر ژانر به حساب میآورند. ویتیلا کتاباش را بر اساس این ژانرها فصلبندی کرده است: وسترن، حادثه و ماجرا، وحشت، تریلر، جنگی، درام، رمانس، کمدی، علمی – تخیلی و فانتزی و کمدی رومانتیک که این آخری را جدا از کمدی و رمانس، یک ژانر جداگانه در نظر گرفته است. چه ویتیلا و چه وگلر، بر این نکته تاکید میکنند که از ارزشها و خاصیتهای تحقیق مذکور، یکی هم این است که الگوی سفر قهرمان را تنها در ژانرهایی که این الگو را میشود به شکل تابلو دید، دنبال نمیکند. ژانرهایی مثل حادثه و ماجرا و مثلا ژانر وحشت، که نشانههای چنین فرمولی به سادگی بیشتری در آنها قابل ردیابی است. بلکه ویتیلا میکوشد این الگو را از میان ژانرهایی بیرون بکشد که تغییرات قهرمان بیشتر درونی و حتی ذهنی است تا بیرونی و مراحل سفر چندان مادی نیست. در این کتاب، الگوی سفر قهرمان، همان طور در مجموعه ایندیانا جونز دنبال شده که مثلا در یک فیلم ظاهرا بیارتباط با چنین نشانههایی مثل جاده فدریکو فلینی و پیانوی جین کمپیون.
×××
خلاصه کتاب ویتیلا را بگیرید و بخوانید. اگر به نظرتان تحقیق و تفحص نویسنده در ژانرها و فیلمهای مختلف، گاه تکراری به نظر رسید، اما به هر حال کمک میکند تا در پیگیری الگوی قهرمان هزار چهره استاد کمبل، ورزیده شوید. علاقه مندان سینما و فیلمنامه نویسی و خورههای فیلم به جای خود، شخصا فکر میکنم که نه تنها در فیلمها، که هر کدام از ما در زندگی شخصیمان هم مجبوریم از همین الگوی سفر به قهرمان پیروی کنیم. حالا چه به هدف برسیم یا نه. چه از شناخت خود شروع کنیم و به درک جمع برسیم یا نه. پس این مجموعه کتابها را بخوانید، به خصوص به این دلیل که در شرایطی که زندگی همهمان روی هواست، که نه تنها توان «قهرمان» بودن که تحمل قهرمان ساختن و دیدن نداریم، کمک میکنند تا بار دیگر در فضای اسطورهها قرار بگیریم. که تلاش کنیم تا با آن «استاد» ملاقات کنیم، از «آستانه» رد شویم و گروه «همراهان» را بشناسیم و بکوشیم تا به «اکسیر» برسیم که نمونهاش را فقط در داستانها نمیتوان یافت.
تازه اضافه شده: چند تا از بچههای این روزنوشت در کامنتها به واقعه قرآن سوزی در آمریکا اشاره کرده بودند، که عصبانی و ناراحت و نگران بودند. به نظرم نگرانی ندارد. سرنوشت این دنیا نزدیک شدن آدمها به همدیگر و برداشته شدن فاصلههاست. این جور دست اندازها این وسط به نظرم طبیعی است. هنوز جاهایی از ذهن دنیا تنگ و سیاه و کثیف است. نباید از وجودش در آمریکا هم تعجب کرد. اما این ماجرای چفیه انداختن گردن کوروش را دوست داشتم. به نظرم کمک دیگری بود برای برداشته شدن همین فاصلهها به خصوص میان مردم سرزمینام. (این یکی اظهار نظر را دیگر نگویید که سیاسی بود!) - راستی لینک ترانه کیانوش گرامی را که حسین لامعی گذاشته از دست ندهید...
این جمله برنارد شاو را هم دوست داشتم: «تنها کسی که با من درست رفتار میکند خیاطم است که هر بار که مرا میبیند ، اندازههای جدیدم را میگیرد ؛ بقیه به همان اندازه قبلی چسبیدهاند و توقع دارند من خودم را با آنها جور کنم.»
یکشنبه 21 شهریور 1389
کلود شابرول از دنیا رفت. از بعد از ظهر تا حالا کلی اس ام اس آمد که این خبر را میداد. در کشوری زندگی میکنیم که در آن این همه اس ام اس مرگ کلود شابرول رد و بدل میشود.
شنبه 20 شهریور 1389
روزنوشت جدید را شروع میکنم، خیلی خودخواهانه، به خاطر تمام شدن دندان دردم همین چند دقیقه پیش، بعد از این که برای دو هفته مرا از خواب و خوراک انداخته بود. آرزوی مرگ میکردم و مدام از این دکتر به آن دکتر میرفتم. آن هم منای که تا به حال مطب دکتر از نزدیک کمتر دیده بودم. مسکنها دیشب معدهام را از کار انداخته بودند و آرزوی نیم ساعت خواب خوش یا یک لقمه غذای گرم و یک لیوان آب خنک در جانام مانده بود، در شرایطی که یک سوم نهایی این سفر در کنار خانواده تا همین چند دقیقه پیش، به ناله گذشته بود. (یکی از دلایل آمدنام این بود که گناه داشتند این قدر نگران باشند... ولی مامان بابا عمهها خالهها و برادرهای عزیز، من خوب شدم!) هر چند همه تلاشام را به خرج دادم تا کافه از این گرفتاری، لطمهای نبیند، آن هم در شرایطی که رکورد کامنت و یادداشت و همه چیز را شکسته بودیم. دوستان جدیدی به جمعمان اضافه شده بودند و فقط مرور کامنتهای تازه، روزی چند ساعت وقت میگرفت. خدا میداند دیشب با چه شرایطی رو به روی دوربین رفتم.
چارهاش انگار این بود که سر یک صبح، در اوج درد، بی توجه به حرف همه، با حوله داغ و یک لیوان آب جوش به جانش بیفتم، چند دقیقه اساسی درد بکشم، اما فکام را خودم باز کنم. همان که همیشه مینوشتیم: چارهاش دست خودت است، فقط باید جرات رو به رو شدن با هیولا را داشته باشی. و البته این فرمایش مولا علی که همهاش دنبال بهانه میگشتم تا نقلاش کنم: «بزرگترین گناه، ترس است.» (عنوان این یکی روزنوشت را که دارید.)
این هم لینک تماشا و دانلود بخش راهنمای فیلم من در برنامه هفت چند ساعت پیش، در شرایطی که هنوز ترسیده بودم. هنوز دندان درد داشتم. جلسات فیزیوتراپی را بگو که به لطف همیشه زیاد کیوان و شقایق هنرمند از دیروز شروع کرده بودم. آن قدر سرحالم که فکر کنم همین هفته: «مرحله بعد» حرکتمان و کافهمان را اعلام کنم. تا چند روز دیگر بچهها. (راستی مثل همیشه کامنتهای ساعتها و دقایق آخر روزنوشت قبلی را از دست ندهید، که «فریبه» بحث تازهای مطرح کرده بود درباره جهتگیریهای من و کافه در این یکی دو سال گذشته، و همچنین نظراتی که بچهها به محض تمام شدن برنامه هفت داده بودند و احتمالا هر دو موضوع این جا ادامه پیدا میکنند.) و این هم لینک تماشا:
http://www.4shared.com/video/-Vpqvx4V/7-Ghaderi-filmreview6-_EDVblog.html
پنجشنبه 18 شهریور 1389
هفته گذشته، این کافه یکی از دورانهای ملتهباش را طی کرد. به همین خاطر سعی کردم جلوی خودم را بگیرم و ننویسم که درد جای دندان عقل (که یک دکتر بیاحتیاط کشیدش) چه بر سرم آورد. روزهاست که نه میتوانم غذا بخورم و نه بخوابم. برای لذتپرستی مثل من مشکل بزرگی است. همین طور هم دردش دارد بیشتر و بیشتر میشود. ولی میارزید به این که در بحثهای این چند روز شرکت کنیم تا یاد بگیریم این کافه یک محفل محدود گروهی نیست. که درهایش از روز اول تا به حال باز است. (که اگر نبود، خیلی از ما حالا این جا نبودیم.) که جای چه آدمها و طرز فکرهایی، هنوز این جا خالی است. نه به عنوان طرز فکر مخالف، که به عنوان یک پدیده دیگر که اگر اصول اولیه حضور در این جا را بپذیرد، یک دوست خوب دیگر برای همه ماست.
حالا که دارم مثل هیوی ابتدای فیلم دره من چه سر سبز بود، وسایلام را در شال مادرم جمع می کنم تا برگردم تهران، از رونق بیشتر از همیشه این روزهای کافه خوشحالام. این روزها را به موفقیت پشت سر گذاشتیم. همان طور که این دندان درد لعنتی را پشت سر میگذارم و سالم میشوم. سالم میشویم.
دوستهای قدیم و جدید، قدم همهشان به روی چشم.
ادامه چهارشنبه 17 شهریور 1389
آریا قریشی، حسین جوانی، سعید حسینی و آریان گلصورت، امروز در صفحه سینمایی تهران امروز، باز درباره سنتوری نوشتهاند. این هم لینکاش:
www.tehrooz.com/1389/6/17/TehranEmrooz/367/Page/10/
چهارشنبه 17شهریور 1389
خب رفقا. واقعا دارم دنبال یک راه حل میگردم. این قدر کامنت میرسد که تاییدشان از دستام در رفته است. همین جور میخوانم و تایید میکنم و باز... اغلبشان هم این قدر یادداشتهای خوبی هستند که نمیشود چیزی پایشان ننویسم. چه کنیم؟ یک راهی باید وجود داشته باشد.
این کلیپ را هم که قبلا معرفی کرده بودم و لینکاش را نداشتم، امروز یکی از بچههای کافه در کامنتها لینکاش را گذاشت. هدف تبلیغاتیاش را دیگر نمیدانم، ولی به هر حال از دلپذیرترین محصولات تصویری است که این روزها دیدهام. اشکام را درآورد.
راستی: هنوز پرونده اودیار درنیامده، همه اودیار باز شدهاند. که چه خوب.
چهارشنبه 17شهریور 1389
از ما گفتن. کامنتهای این روزهای کافه را هیچ جور از دست ندهید. زیادند ولی ارزشاش را دارد. از بهترین و خواندنیترین یادداشتهای این روزهاست. اگر سلیقه و حرف مرا قبول دارید، این را از من بپذیرید.
سه شنبه 16شهریور 1389
1- بامزه بود. فیلمهایشان هم از چنین دنیایی میآید. راحت و بی غل و غش. و حالا که تکنیک را هم اضافه کردهاند، احساسات اغراق شده سبک اپراییشان جواب میدهد.
2- حضور دوستان و گرایشهای تازه را در کافه به فال نیک میگیریم. سفره رنگینتر شد. کاش بتوانید حرف همدیگر را تحمل کنید؛ رسماش این است که هیچ کس خودش را بالاتر یا پایینتر از بقیه در نظر نگیرد. اما از استعداد و عقیدهاش با تمام قدرت دفاع کند و در عین حال حرف گوش کند!
3- این هم یادداشت نه چندان امیدوار کننده من برای این هفته:
درباره دیدار رئیس جمهور و سینماگران
حیف این فرصت!
فرصتی که از دست رفت. جلسه سینماگرها با رئیس جمهور برگزار شد و بعید میدانم هیچ نتیجهای داشته باشد. نه طیف مهمانها گسترده بود و نه حرفها آن که باید. آن چه در رسانهها منعکس شد، که همان برخورد همیشگی بود. سخنرانها همان گلهها و پیشنهاد دم دست همیشگی را انگار مطرح کردهاند و حرفهای محمود احمدینژاد هم بیشتر کلی و همان تعریفها و تعارفها و ترسیم افق های معمول بود. آن هم در شرایط امروز. (اگر هم اتفاقی بیش از آن چه خبرگزاری فارس مطرح کرد در این جلسه افتاده، که طبعا ما بیخبریم). وقتی سالنهای سینمای ما خالیتر از همیشهاند و فیلمها همان تاثیر همیشگی را ندارند. و جهان رسانههای تصویری، با قدرتی بیش از همیشه میتازد و از ما دور میشود. اگر رئیس جمهور میخواهد به سینمای مملکت کمک کند، اگر قرار است در مسیرهای همیشگی دست و پا نزنیم و در عرصه فرهنگ به همان بلندپروازی زمینههای دیگر فکر کنیم، کار با حرف درباره بیمه و بیکاری درست نمیشود. باید صحنه را عظیمتر و گستردهتر دید. باید به فکر پیوستن به پیمان جهانی کپی رایت بود و بازار سینما را از دی وی دیهای قاچاق کنار خیابان، به پردههای سینما برد. باید فضا را برای مشارکت گسترده علاقهمندان به فرهنگ فراهم کرد. باید در در دستهبندیها تجدید نظر کرد و امکان همکاری با آن سوی مرزها را بیشتر کرد. باید به این فکر کرد که چرا بهترین هنرمندهای ما به اندازه سازندگان سریالسازهای کرهای مثلا، اعتماد به نفس و اعتقاد ندارند که بتوانند داستان تعریف کنند و آدم خوب و آدم بد بسازند. که چرا مردم ما نمیتوانند بخشی از زندگی واقعیشان را بر پرده سینما ببینند. که چرا هنوز نتوانستهایم ارتباط درستی میان فرهنگ و امنیت ملی بنا کنیم. که بالاخره تکلیف این خط قرمزهای متعدد سینمایی چیست؟ که چه قدر میتوانیم درها را باز کنیم و به جامعه جهانی هنرهای بصری بپیوندیم و چه قدر نه؟ که چطور میشود نیروی فرهنگی این مملکت را افزون کرد؟ که بر تحجرهای گوناگونی که لباس روشنفکری پوشیدهاند و یا سنت غلبه کرد؟ که چطور میشود در هر مجتمع سالن سینمایی ساخت؟ که نیروی متخصص و وسایل پیشرفته به این سینما افزود؟ که چطور اعتماد هنرمندها و تماشاگران را به سینما برگرداند؟ آن افق روشنی که احمدینژاد در حرفهایش به آن اشاره کرد، با این خط شکنیها و بلند پروازیها به دست میآید. و نه تکرار همان حرفهای همیشگی در محیطهای محدود.
اگر قرار به این حرفها بود که دیگر چه نیازی به جلسه سینماگران با رئیس جمهور؟ ما را بگو که به عنوان یک علاقهمند پیشرفت این سینما، چه قدر برای این ارتباط مستقیم خودمان را آماده کرده بودیم. که فکر میکردیم قرار است چه بشود. هر چند که هنوز فرصت هست.
4- و این ژاک اودیار. شما را سفارش میکنم به تماشای فیلمهای ژاک اودیار.
یکشنبه 14 شهریور 1389
این لینک پر از خبرهای خوب درباره فیلم تازه داریوش مهرجویی است.
www.parstourism.ir/Default.aspx?NSID=5&SSLID=46&NID=2803
«حسرت آب چشمه زلالی را می خورم که عمو قریب از توی آن یک مشت مروارید درخشان در می آورد.»
ضمن این که امروز خود نیما این خبر را داد که فیلم کوتاه محبوب من «جدول روزنامه و سه نقطه» ساخته نیما عباس پور در جشن خاته سینما نامزد دریافت سه جایزه اصلی شده. هورا. مستند تازه و تر و تازه علیرضا رسولینژاد هم در دو بخش اصلی کاندیدای جشن خانه سینماست. تا این جایش که خوب است.
-----------------------------------
کامنتهای بیست و چهار ساعت گذشته، پر از نکتههای جذاب بودند و البته این عکس که «ناصر» لینکاش رو گذاشته بود و حالا بگذارم، وبلاگ را از شکل می اندازد.
پنج شنبه 11 شهریور 1389
یک پیامبر - فیلمی از ژاک اودیار
1- صبح خبر رسید تارانتینو که رئیس هیئت داوران جشنواره ونیز بود در مراسم افتتاحیه فریاد زد: «سینما را عشق است.»
2- این روزها محو ژاک اودیارم. فیلمهایش را میبینم و مدام یاد این جمله جولز پالپ فیکشن میافتم: «میخوام آدم بهتری بشم.» درست بعد این که فیلم ضربانی قلبام را به تپش انداختاش را با رضا دیدم و در تسخیرش بودم، علیرضا اس ام اس زد که در پاساژ کویتیها یک تیشرت دیده که رویش نوشته: یک پیامبر، فیلمی از ژاک اودیار. حالا نمیدانم گیرم میآید یا نه.
3- این روزها تعداد یادداشتها و نوشتههای شما در کامنتهای این وبلاگ واقعا زیاد شده. پر از نکته و خاطره و لینک و ایده، اغلبشان هم جوری است که دلام میخواهد چیزی پای کامنتهایش بنویسم. چه کنیم؟ حالا دیگر کم کم هر یک هفته تعداد کامنتها از هزار تا میگذرد و باید برویم روزنوشت جدید.
4- امشب برایم دعا کنید. مثل جولز پالپ فیکشن، من هم مدام دارم سعی میکنم: «آدم بهتری بشم.»
----------------------------------------------------------------------------------
دیروز
روزنوشت امروز را بخوانید و در نظرسنجی کتابهای بالینی شرکت کنید که در همین چند ساعت کلی کتاب معرفی کردهاید. اما این عکس را امین از خبر آنلاین پیدا کرده و لینکاش را در کامنتها گذاشته بود. از مسابقه بسکتبال امشب ایران و آمریکا. بامزه بود!

ادامه چهارشنبه 10 شهریور 1389
این هم نظرسنجی پیشنهادی من
مدتهاست که پیشنهاد نظرسنجیها در کافه با من نبوده است. فعلا هم که نظرسنجی بهترین فیلمهای دهه 1990 با استقبال شما در کامنتها ادامه دارد. اما حالا میخواهم کنارش به این یکی هم توجه کنید. نظرسنجی کتابهای قبل خواب. منظورم از کتابهای قبل خواب، آثار شیرینی است که قرار نیست شاهکار باشند، (میتوانند هم باشند البته). اما از خواندنشان لذت میبریم. هر فصل در انتظار فصل بعدیاش. کتابهایی که دوست داریم کادو بدهیم. این میتواند یک کتاب فلسفی باشد یا حتی یک داستان عامه پسند ایرانی. اثری در مقیاس تاریخ ادبیات، یا یک پاورقی گمنام. میخواهیم درباره کتابهایی بنویسیم که هر چند وقت یک بار گیر آدم میآیند و چند دقیقه قبل خوابمان را چراغانی میکنند. کتابهایی که موقع خواندنشان مدام نگرانایم تمام شوند و دستمان را خالی بگذارند. مناسبتاش هم چاپ اثر جدید یکی از نویسندههای کمیابی است که چنین آثاری مینویسند. بعدا برایتان میگویم کدام نویسنده و کدام کتاب. این نظرسنجی است که انتظار دارم همه بچههای این جا در آن شرکت کنند. دستاوردهای خوبی دارد. راستی این بازی ایران و آمریکا را کجا نشان میدهند. هر کی میداند بنویسد لطفا.
چهارشنبه 10 شهریور 1389
چند فیلم دیدنی که خوشبختانه حالا در دسترس قرار گرفتهاند: بوی خوش موفقیت (مکندریک)، بد و زیبا (مینهلی)، دو همسفر (دانن)، شبکه (لومت) و سه ابله (راجکومار حیرانی). بچهها برای پروژههای آینده دعا کنید. برای «مرحله بعدی» که یک قدم بیشتر بهاش نمانده است.
--------------------------------------------------------------
پنج دقیقه بعد: امروز هر لحظه اتفاقی میافتد. داشتم روی پرونده اودیار کار میکردم که این بخش از ترجمه خوب و خواندنی امین اسدی مقدم از گفتگوی اودیار توجهام را جلب کرد. این را هم بخوانید و بعد بروید سراغ روزنوشت امروز: «در فیلمهای من قهرمان حضور دارد تا ظرفیتِ انسان در حفظِ فردیت خودش را نشان بدهد و همینطور تواناییاش در برقرار کردن قوانین خویش را در زندگی. دوست دارم این سوال را بپرسم که: آیا من فقط یک راه برای زندگی کردن دارم؟ یا راههای دیگر هم هست؟ و باید چه قیمتی برایش بپردازم، برای این راه تازهای که خلق کردهام – آیا هزینهای که برای زندگی دومام میکنم از اولی بیشتر است؟»
همین حالا اضافه شد: داشتم به حرفهای شهرام ناظری گوش میدادم در توضیح این که چرا دستهایش را تکان میدهد. میگفت که در دوران قاجار به موسیقیدانهای ما یاد داده بودند در برابر شاه مودب بنشینند و تکان نخورند. اما ما در برابر مردم میخواندم. پس میتوانستم دستهایم را تکان بدهم و بلند کنم.
حالا روزنوشت امروز را بخوانید.
سه شنبه نهم شهریور 1389
آریا نتایج نظرسنجی فیلمهای تام هنکس را فرستاد. میخواستم سکانسهای خوبش را جدا کنم و با احساس این جا بنویسم و برای جیمز استیورات زمانهمان، حسابی سنگ تمام بگذارم، اما حسام پرید! (جرج استیونس یک اظهار شاهکار در مقام کارگردان دارد که: استیوارت -و برای ما هنکس - وارد کادر که میشد، ایمان تماشاگر به آن چه در صحنه میگذشت را هم با خودش میآورد.) جایش یادداشتی را میگذارم که برای این شماره ماهنامه 24 درباره آدم برفی نوشتم. پس اول نتایج فیلمهای تام هنکس. (در جریان هستید که نظرسنجی فعلی درباره بهترینهای دهه 1990 است که برای نسل ما به دلایلی دهه خیلی مهمی بود. شاید روزی روزگاری رضا رادبه نکته به نکته نوشت که چرا!)
|
رتبه |
نام فیلم |
میانگین امتیاز |
درصد کسانی که به این فیلم امتیاز کامل داده اند (%) |
|
1 |
FORREST GUMP |
4.5 |
61.5 |
|
2 |
SAVING PRIVATE RYAN |
4.15 |
38.5 |
|
3 |
CAST AWAY |
3.82 |
27.3 |
|
4 |
CATCH ME IF YOU CAN |
3.54 |
16.7 |
|
5 |
PHILADELPHIA |
3.39 |
0 |
|
6 |
THE TERMINAL |
3.37 |
16.7 |
|
7 |
ROAD TO PERDITION |
3.3 |
0 |
|
8 |
SLEEPLESS IN SEATTLE |
3.2 |
10 |
|
9 |
THE GREEN MILE |
2.77 |
7.7 |
|
10 |
THE LADY KILLERS |
2.61 |
0 |
|
11 |
APOLLO 13 |
2.58 |
16.7 |
|
12 |
THE DA VINCI CODE |
1.5 |
0 |
و این هم یادداشت آدم برفی:
چطور از آدم برفی به دموکراسی در روز روشن رسیدیم؟
مجازات شجاعت
1- پرداختن به آدم برفی در این دوران به خصوص به این دلیل به جا و به موقع و فکر خوبی است که داریم مدام از پدیدهای به عنوان فیلم عامه پسند حرف میزنیم. در دورانی که فیلمهای مثلا خندهدار، سالنهای سینما را تسخیر کردهاند؛ درست همانند موجودات بیگانهای که در فیلمهای ترسناک، به عمارتی حمله میکنند و روح ساکنان آن عمارت را در اختیار میگیرند. دیدن تصاویر مربوط به ردیف دندانهای جواد رضویان و قامت رعنای احمد پورمخبر در گوشه و کنار شهر، زیر عنوانهایی مثل لیمو شیرین و به روح پدرم، برای من یکی که شبیه تماشای تصاویر هیولاهای فیلمهای ترسناک است، و از آن وحشتآورتر این که صاحب نظرانی از این طریق و با ارجاع به این تصاویر و فیلمها، بهانه پیدا کردهاند تا اصل موضوع «فیلم عامه پسند» را زیر سوال ببرند. اما در تاریخ سینما بیش از هر حوزه دیگری، در این محدوده و در میان عناوین متعلق به دامنه محصولات عامه پسند است که فیلم خوب، فیلم خیلی خوب، و حتی شاهکار تولید شده است.
2- آدم برفی به عنوان یک کمدی تمام عیار که در زمان ساخت، با انواع و اقسام واکنشها درباره مبتذل و سخیف بودناش مواجه شد، اتفاقا الگوی مناسب و درستی بود برای سینمای عامه پسند ایران که طبق معمول، وقتی باید تاثیرش را میگذاشت، از بین رفت و در کوران بحثهای سیاسی و اجتماعی مدفون شد. اما این فیلمی بود که مولفههای اصلی یک فیلم عامه پسند خوب را داشت. با زمان سنجی ساخته شده بود. سازندهاش میدانست که چطور از خط قرمزهای روز عبور کند تا تماشاگر را به سالنها بکشاند. (همان کاری که سالها بعد سازندگان اخراجیها هم با هوشمندی انجام دادند.) در عین حال از استانداردهای اجرایی قابل قبولی برخوردار بود. از بازیگران مشهورش خوب و به جا استفاده کرد و قصهاش را با هوشمندی برای مخاطب عام روایت میکرد. استفاده از حال و هوا و امتیازات فیلمبرداری در لوکیشن خارج از کشور هم بر جذابیتهایش اضافه میکرد.
3- تا به این جای یادداشت، از آدم برفی به عنوان محصولی حرف زدیم که برای جذب عامه تماشاگر ساخته شده است. اما همهاش این نیست. آدم برفی در پناه این ویترین خوش آب و رنگ، دست روی نکته حساسی در زندگی اجتماعی این یکی دو دهه ایرانیان میگذارد. ماندن در وطن را به مردانگی مربوط میکند و مهاجرت از سر ترس و ناآگاهی و زبونی را به از دست دادن ویژگیهای مردانه قهرماناش ربط میدهد. از این منظر یک تراژدی تاثیر گذار درباره بحران هویت است. و مضمون مورد نظرش را به خوبی و به شکل مناسب و غیر مستقیم، به تماشاگران پرشماری که قرار بود برای تماشای فیلم به سینما بیایند، (و البته اغلبشان بعدها متاسفانه فیلم را در همان شرایط بحران هویت و به عنوان یک تماشاگر قاچاق به شکل زیرزمینی دیدند!) منتقل میکند.
4- آدم برفی در ضمن محصول یک سیستم فرهنگی موفق، یعنی حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی در دهه 1370 هم هست. تلقی گردانندگان حوزه در آن زمان از تولید محصول سینمایی، بر عکس این روزها، فیلمهایی بود که بر اجتماع اطرافشان تاثیر میگذاشتند و «دیده» میشدند. فیلمهایی که حاصل هنرمندانی بودند که در یک فرایند خلاقه هنری درگیر میشدند و در نویسندگی و تولید به همدیگر کمک میکردند و درک درستی از پدیدهای به نام «محصول فرهنگی» داشتند. و مدیری که سادهترین راه را انتخاب نمیکرد و پای خط شکنیهای هنرمنداناش میایستاد. اما وقتی از این جریان حمایت نشد، وقتی فیلمی مثل آدم برفی با استانداردهای قابل قبول تولید و دغدغههای عمیق اجتماعیاش در روزگار خود پس زده شد، راه برای تولید و پخش فیلمهای سخیفی هموار شد که هیچ مدیری را به زحمت نمیاندازد، اما سطح فکر و سلیقه طبقه متوسط جامعه را تا به آن جا پایین میآورد که حالا یک شبکه تلویزیونی با مجموعههای درجه سه کلمبیاییاش، ذهن این تماشاگران را تسخیر کرده است. آن بیهویتی که سازندگان آدم برفی جوشاش را میزدند، حالا سایه هولناکاش را روز به روز بیشتر نشانمان میدهد. آدم برفی و مضمون درست پنهان شده پشت قالب جذاب و سرگرم کنندهاش را کنار زدیم تا حالا اسیر همان ظواهری شویم که در آن دوران به بهانهاش این محصول فرهنگی موفق را از بین بردیم.
5- تابستان امسال، محمدعلی زم که دیگر در حوزه هنری نیست، کوشید تا به عنوان یک تهیه کننده مستقل، فیلمی به نام دموکراسی در روز روشن را روی پرده سینما ببرد. کم و بیش با همان فرمول آشنای آدم برفی: با حضور ستارگان سرشناس، مقادیری عبور از خطوط قرمز، استانداردهای قابل قبول تولید و از پیامی که قرار بود پشت ظاهر سرگرم کننده فیلم پنهان باشد. اما دموکراسی... به هیچ عنوان قدرت و تاثیر و ارزش فیلم داود میرباقری را نداشت. تاثیری را که باید نگذارد و راهی را که تهیه کنندهاش سالها پیش با آدم برفی آغاز کرده بود، به درستی ادامه نداد. وقتی تیم درست شکل گرفتهای را به هم میزنیم، وقتی از هر پدیدهای در زمان خودش بهره نمیبریم، وقتی جرات و جسارت و جاهطلبی و هویت خواهی واقعی را فدای اخلاق ظاهری و عافیت طلبی کارمندی میکنیم، نتیجهاش را هم میبینیم. فرصتها به این ترتیب یکی یکی از دست میروند. حیف میشوند.
پینوشت: راستی این وسط این لینک ویکیپدیای انگلیسی زبان رو هم دوست داشتم که نشون میداد ایران کهنترین کشور دنیاست: en.wikipedia.org/wiki/List_of_countries_by_statehood#Historical_kingdoms_and_dynasties
و همچنین ادامه فهرست که روند استقلال مستعمرهها را در دو قرن اخیر میشود ازش استخراج کرد.
-------------------------------------
سحر شب قدر اضافه شد: این مطلب کریستوفر نولانی را که امیررضا تجویدی نوشته بخوانید، که خوب شده. آفرین امیررضا. و همچنین یادداشت امیرعباس صباغ درباره سنتوری در این صفحه تهران امروز. دیگر نقد سنتوری نفرستید که نمی دانیم این یادداشت ها را چه کنیم! این هم لینک صفحه امروز:
http://tehrooz.com/1389/6/8/TehranEmrooz/361/Page/10/
الان اضافه شد: محبتهای شما ادامه دارد. کاش جای من بودید و این کامنتهای پر از لطف و قوت قلب را میخواندید. مشکل این جاست که باید کامنتها را گروه گروه آنلاین کنم. چون نمیرسم. اما امشب باید کرواسی را ببریم. دعا کنید. حیف که امروز دکتر علی بهزادی فوت کرد. سپید و سیاهاش را با یادداشتهای پرویز دوایی یادمان هست و در دهه 1360 و در هفت هشت ده سالگی، فن اساسی مجله دانستنیهایش بودم. این بیت را هم اولین بار از زبان او شنیدم که این جا نوشتم:
هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی الا بر آن که دارد با دلــــــبری وصالی
و ادامه این روزنوشت را که چند ساعت پیش نوشتم.
یکشنبه 7 شهریور 1389
مثل صبحی که پایک از خواب بیدار شد و برادران گورچ را دید...
خب، تازه از تایید کردن همه کامنتهای دیروز و دیشب خلاص شدهام. شاید لازم بود آن ادعاها آنلاین شود تا همدلی و همراهی شما، این قدر بهام انرژی بدهد. به خاطر همه چیز ممنون. این چیزی است که نتوانستم پای همه آن کامنتهای پر از لطف بنویسم. خوشحالم که نقد سنتوری و پرونده مری و مکس را دوست داشتهاید. اما اگر روزی روزگاری دیدید، نوشتهام برای یک پیامبر ژاک اودیار محشر شده، در جریان باشید به خاطر خواندن کامنتهای امشب بود و مرور نوشتهها و لینکهای عکس و موسیقی دوستانی که میدانستند کی باید هوای این کافه را داشته باشند. پس از همین حالا کلمه به کلمهاش تقدیم همه شما باشد. (کلی حرف امروز داشتم بزنیم، از جمله درباره «رفتن به مرحله بعد». ولی امروز صبح را اجازه بدهید همین جا تمامش کنیم.)
pike: let's go.
lyle: why the hell not

شنبه 6 شهریور 1389
1- همین طور دارید مطلبهای خوب و درست و درمان و پر از ایده درباره سنتوری داریوش مهرجویی می فرستید. کاش بتوانیم همه را چاپ کنیم.
2- همان بحث قدیمی پول گرفتن یا نگرفتن (منتها یک کم جدیتر!) در کامنتها مطرح شده. خوب است پاسخ مرا همان جا بخوانید.
3- این هم ستون این هفته:
- آیا قرار است مشکلات سینمای ایران با «مشخص شدن ترکيب 13 نفره شوراي عالي سينما» حل شود؟ این شورا قرار است چه بکند که از عهده معاونت سینمایی خارج است؟ به هر حال صنعت سینمای ایران احتیاج به چنین شوکی دارد. زندهترین هنر امروز ایران (و البته جهان)، سینماست. و کیست که به دامنه نفوذ و تاثیر سینما شک داشته باشد؟ با وجود همه مصائبی که سینمای ایران در سالهای گذشته تحمل کرده، به لحاظ توجه مردمی و پایگاه نخبگانی، در میان دیگر پدیدههای فرهنگی، بیهمتاست. چراغ سالنهای سینما – گیرم با بدبختی و زور – همچنان روشن مانده، مجلات سینمایی و صفحههای سینمایی روزنامهها و سایتها، مخاطبهای خودشان را دارند و جشنواره فیلم فجر در بهمن ماه هر سال، احتمالا تنها رویداد مردمی – رسانهای فرهنگی قابل ذکر سال است.
- پس قابل درک است اگر دولت با حضور رئیس جمهور و دیگر مسئولان درجه اول فرهنگی، شورایی تشکیل بدهد که بر کار سینما نظارت داشته باشد. اما این شورا در ابتدای راه پر کار و مسئولیتاش، باید بر چه مشکلاتی غلبه کند؟ شورای عالی سینما اتفاقا باید تا جایی که میشود بر غیر دولتی شدن این هنر تاکید کند و برایش برنامه بریزد. به عنوان زیر ساخت باید سالن سینما ساخته شود و برای رونق این سالنها، نه فقط از میان محصولات فرهنگی تولید داخل، که باید از محصولات روز سینمای جهان کمک گرفت. در چنین شرایطی که تماشاگران، رفع نیاز خود را در سالنهای سینمای ایران امکانپذیر نمیدانند، محمود احمدی نژاد و باقی مسئولان فرهنگی کشور باید اعتماد مردم را به سالنهای سینما به عنوان مرکز مجاز و معتبری برای سرگرم شدن و آشنایی با تحولات جهان و تجربه دغدغههایشان، جلب کنند. سالهاست که تعداد معدودی از سازندگان محصولات فرهنگی ایرانی، برای ادامه سلطه نصفه و نیمهشان بر این بازار، ورود و نمایش فیلم روز خارجی را تهدیدی برای سینمای کم جان ایران در نظر میگیرند. اما اگر تهدید و رقیبی وجود نداشته باشد، ساخت سالن سینما همچنان نفعی نخواهد داشت. سینماگران ایرانی تلاشی برای بالا بردن سطح کیفی محصولاتشان نخواهند کرد و فیلمسازان به تولید محصولات درجه دو و سه با همکاران همیشگی ادامه خواهند داد.
- شورای عالی سینما همچنین باید بتواند برای الحاق ایران به قانون جهانی کپی رایت تلاش کند. تا این اتفاق نیفتد، نه امکان درجه اولی برای نمایش محصولات سطح بالای فرهنگی روز جهان در سالنهای سینمای ایران خواهیم داشت و نه خواب خوش تهیه کنندگان رانتی و غیر رانتی سینمای ایران در این محدوده کوچک به هم خواهد خورد و بلند پروازیها برای حضور سینمای ایران در آن سوی مرزها در نطفه خفه میشود، در حالی که از حضور این محصولات، از فیلمهای عباس کیارستمی گرفته تا یوسف پیامبر فرجا... سلحشور در آن سوی مرزها، بازارهای خودش را داشته است. شورای عالی سینما که تقریبا یک مجموعه دولتی است، باید از این طریق سینما را از محدوده کمکهای دولتی خارج کند تا اغلب تهیه کنندگان این سینما به فکر دریافت سودشان حتی پیش از مرحله نمایش سود نباشند. شورای عالی سینما باید بتواند همان طور که با به کار بستن این روشها اعتماد تماشاگر سینمای ایران را جلب به دست بیاورد، با برداشتن قید و بندها و خطوط قرمز بیدلیل از دست و پای هنرمندان، اعتمادشان را به همراهی دولت جلب کند تا سینماگرها بتوانند بیش از همیشه هنگام ساختن محصولات، به ارزش وجودی خودشان و البته کشورشان فکر کنند و قدم به قدم پیش بروند.
- شورای عالی سینما خلاصه باید بتواند سینماگران ایرانی را با کمترین کمکهای امنیتی به درون رودخانه خروش هل بدهد. رودی که با تسهیل شرایط ورود فیلمهای خارجی و الحاق به قانون کپی رایت، هنرمند مملکتمان را مجبور میکند تا بدون جلیقه نجات شنا کردن را یاد بگیرد و به آبهای آزاد برسد و در عین حال بند ناف وابستگیاش به دولت را قطع کند. در این شرایط است که هر جور وابستگی و علاقه به نظام و میهن، باعث فخر هنرمندانی خواهد بود که در این آبهای آزاد پرورش خواهند یافت. محصول هنری در این شرایط متولد میشود.
چهارشنبه 3 شهریور 1389
برای شروع روزنوشت جدید چند تا نکته دارم:
...حتی دیگر ناگزیر نیستیم که خطر ماجراجویی را به جان بخریم، زیرا قهرمانهای همه دوران این کار را کردهاند. هزارتو کاملا شناخته شده است. فقط باید رد پای قهرمان را دنبال کنیم. در این صورت هر کجا آموخته بودیم کراهتی ببینیم، خدایی خواهیم یافت، و هر کجا آموخته بودیم دیگری را به قتل برسانیم، خود را خواهیم کشت، و هر کجا آموخته بودیم به بیرون سفر کنیم، به مرکز تجربه خویش باز خواهیم گشت، و هر کجا آموخته بودیم تنها باشیم، با همه جهان خواهیم بود.
جوزف کمبل، قدرت اسطوره
1- روزنوشت قبلی رکورد متوسط کامنتها برای هر روز و بیشترین تعداد اظهار نظر ثبت شده در طول 24 ساعت را در تاریخ این کافه شکست. مسابقه عکاسی بین بچههای کافه به پیشنهاد خودتان از همین چند روز پیش و با گذاشتن لینک عکسهایتان در همین کامنتها آغاز شد و گروههای نقد و قصه و یادداشت و ترجمه هم به زودی تشکیل خواهند شد. هیچ وقت کامنتهایتان را این قدر و به اندازه این چند روز اخیر دوست نداشتم، که با وجود همه اختلاف سلیقهها و لحنها، میتوانید از کنار هم بودن لذت ببرید.
2- پرونده مری و مکس بچههای کافه را در این شماره ماهنامه فیلم بخوانید که سر تا ته محصول همین جاست. حتی گفتگوهای تهیه کننده و کارگرداناش هم به همت جواد رهبر اریجینال است و نقدهایش را هم صوفیا نصرالهی، حسین جوانی، حسین گودرزی، بهنام شریفی و خود جواد نوشتهاند. مطلب هادی کیانی هم که نرسید. پرونده براد پیت در دنیای تصویر را هم همین طور که به غیر از مطالب بچهها، گفتگوی سه بخشی رولینگ استون در سه دهه متوالی با پیت را توصیه میکنم بسیار. بچههای کافه همچنین درباره موضوعات مختلف روز در ایام هفته در صفحه سینمایی تهران امروز مینویسند. در این چند روز اخیر، مطلب آریا قریشی به مناسبت ده سالگی شوکران و گفتگوی پویا نبی با بهروز افخمی از کانادا درباره فیلم تازهاش را در این صفحه بخوانید: tehrooz.com/1389/5/31/TehranEmrooz/354/Page/10/
3- به جز یادداشتها و نقدهایم در این پروندهها، بالاخره امکاناش پیش آمد که به بهانه ورود سی دیاش به بازار، درباره سنتوری در ماهنامه فیلم بنویسم. این چند ساله این قدر دربارهاش نوشتهام که نمیدانم حرف تازهای باقی مانده یا نه. بین این سیصد چهارصد کامنت آخری خواندم که بعضیهایتان دوست داشتهاید. امیدوارم همه شما که این چند سال را با سنتوری زندگی کردهاید، از فرصت استفاده کنید و این نسخه فیلم مهرجویی را یک بار دیگر از سوپر مارکتها بخرید. که لازم میشود و اصلا لازم است. بالاخره پوستر فیلم روی در و دیوار شهر است و این قدر منتظرش این لحظه بودم و حالا تهران نیستم که ببینم. این شروع نقدم درباره سنتوری است:
«من فقط میخواستم آن گونه که در کنه وجودم بود زندگی کنم. پس چرا این کار این قدر مشکل بود؟
هرمان هسه
علی به سنتورش نگاه میکند و مینالد که همه بلاها را این ساز سرش آورده است. در روزگاری که بهای لحظهای وجد، چنین سنگین است. فیلم هم شاید از همین زاویه به زندگی جوان امروز نزدیک میشود. این که همه رنج و تلاش و سوز و گدازش، برای رسیدن به همراهی با همسرش کنار ساز یا داخل چادر است. یک شام خوب در یک لحظه کامل. آن گاه که «بخت خندان و زمان رام» است. علی سنتوری چیز زیادی از خدا و از جامعهاش نمیخواهد. همین که بتواند سازش را بزند و وجدش از این راه را با بقیه هم در میان گذارد. اما برای رسیدن به این مقام، باید حصارها و دیوارها و موانع گوناگونی را پشت سر بگذارد. که سخت است. که لهاش میکند. و از پا میاندازدش. ولی این قدرش هم لازم نبود. مگر علی چه میخواست؟ نکته این جاست که علی سنتوری جور دیگری نمیتواند زندگی کند. این یک انتخاب نیست. یک مسیر است. برای رسیدن به آن...»
4- این روزها در سحرها و افطارهای خانه پدری، وقتی با پدرم فیلم نگاه میکنیم و با برادرهایم فیفای سه نفره میزنیم، به خصوص ساعت یک و دوی شب را دوست دارم که از پای کامپیوتر بلند میشوم و به آشپزخانه میروم که چراغاش روشن است و مادرم دارد در سکوت برای سحر خانواده غذا میپزد. روز پزشک را بعضی از بچههای کافه یادشان بود که به مادرم تبریک بگویند و من نه. هر چند که هر دردم را که بهاش میگویم میگوید: «فکر میکنی.خوب میشه!»
5- از بچهها کسی میتواند راهنمایی کند درباره آین رند و آثارش چه کتابی را میتوانم گیر بیاورم و بخوانم؟ و این که یکی لینک ساوند ترک «چهار عروسی و یک تشییع جنازه» را برساند.
6- به نظرم این کافه با نویسندههایش دیگر نمیکشد. باید برویم مرحله بعدی.
یکشنبه ساعت 21 و 5 دقیقه:
شبکه 4 همین الان فیلم آخر لینکلیتر خودمان که نسخه خوباش دستم نرسیده بود. بشتابید. دقت کردهاید آدم با بعضی کارگردانها صمیمیتر است؟
یکشنبه 31 مرداد 1389
نمیتوانم خوشحالیام را از اتفاقی که امروز در کشورم افتاد پنهان کنم. تا الان صبر کردم تا همه بخشهای خبری از تمام دنیا دربارهاش بگویند تا مطمئن شوم. انتظار داشتم بچهها در کامنتها بیشتر از اینها بهاش بپردازند. بعد از 36 سال اولین نیروگاه اتمی ایران راه افتاد. از ته دل خوشحالم.

(عکس از گوگل)
شنبه 30 مرداد 1389
ادامه بحث:
مرگ شکل سنتی روشنفکری ایرانی - 2
پنج شنبه 28 مرداد 1389 ؛ سر یک سفر دیگر:

سر راه رفتن به خانه پدری از مسیر جاده چالوس، یادم هست که سفر قبلی خیلی ناجور شد. باران زد و فیوزها را سوزاند و چراغ نداشتم و بی بنزین مانده بودم و سیستم ترمز ماشین مدام مشکل درست میکرد. باران هم تقریبا تمام طول سفر بارید. همین بود که سفر آن قدر طول کشید که حتی بعضی از بچههای کافه هم نگران شده بودند! هیچ وقت نشده هم جاده چالوس و هم عبور از جنگل گلستان را در روز تجربه کنم. این دفعه اما امیدوارم اوضاع بهتر باشد. همه این مشکلات میارزد به لحظهای که سر صبح باک ماشین را پر میکنی، به همه آنهایی که باهاشان وداع کردهای یا منتظرت هستند فکر میکنی، از شهر بیرون میزنی، حواسات میرود به پیچهای جاده، قوطی رد بول اثر میکند و هوا و ذهنات، کم کم با هم روشن میشوند. و باب سیگر میخواند:
Someday
Someday, I know I'll find that road
And I, will pay back all I've owed
Somehow, I'll bear that heavy load
Someday
I know, I've never been the best
Never quite kept up with the rest
But someday you'll see I've
reached that crest
Someday
And then we'll smile
And toast our glasses high
And the world will know
You and I
Till then in spite of all I've done
I'll keep on reachin for the sun
And someday we'll be number one
Someday
روزی
روزی میدانم که من آن مسیر را پیدا خواهم کرد
و تمام بدهیها و دینهایم را ادا خواهم کرد
یک جوری آن بار سنگین را تحمل خواهم کرد
روزی...
میدانم که هیچوقت بهترین نبودهام
هیچگاه کاملا با دیگران همراهی نکردهام
اما روزی تو خواهی دید که من به آن قله دست یافتهام
و آن روز بالاخره ما لبخند خواهیم زد
و لیوانهایمان را بالا میبریم
و دنیا، من و تو را خواهد شناخت
تا آن روز علیرغم همه کارهایی که انجام دادهام
به راهم برای رسیدن به آفتاب ادامه خواهم داد
و روزی ما بهترین خواهیم شد
روزی...
راستی، اینی که خواندید انتخاب و ترجمه صوفیا نصرالهی بود. و عکس هم مربوط به جاده چالوس.
سه شنبه 26 مرداد 1389
اگر این اداهای مضحک مثلا سیاسی - مبارزاتی بگذارند، آدم روز به روز بیشتر از این پسر خوشاش میآید. (این که نباید این اعتراضها را به خبرنگارها میگفت به جای خود. نمونه بارز این که آدم را دشمناناش بزرگ میکنند):
mashreghnews.ir/NSite/FullStory/News/?Id=3840
شنبه 23 مرداد 1389
الف- ستون این هفته تهران امروز را که در همین چند ساعتی که روی سایت روزنامه رفته خواندهاید و کلی هم نظر دادهاید اما قبل از گذاشتناش این جا میخواستم بگویم که از همه ممنون. ممنون از همه رفقایی که از طریق اس ام اس، تلفن، ای میل، کامنت وبلاگ و فیس بوک روز تولدم را تبریک گفتند. تکنولوژی به همین دردها میخورد دیگر. امیدوارم سال جدید دوست و همراه خوبی برای همهشان باشم... خب، این شد شبیه یک آگهی ترحیم درست و حسابی.
ب- نتیجه بهترینهای هزاره جدید را در کامنتها انتخاب کرده بودید، آریا فرستاده. از این قرار است:
تعداد کل شرکت کنند گان: 46 نفر
تعداد کل فیلم های نام برده شده در لیست ها: 157 فیلم
بیل را بکش ها و ارباب حلقه ها ها (!) را یک فیلم در نظر گرفتم. پس هر رأی داده شده به یکی از قسمت های دوگانه ی کیل بیل و یا سه گانه ی ارباب حلقه ها، به حساب کل مجموعه ریخته شد. البته اکثر کسانی که به این مجموعه ها رأی داده بودند، به کل مجموعه رأی دادن و نه به یکی از فیلم های اون گروه.
ده فیلم برتر:
1- «بیل را بکش»: 19 رأی
2- «ارباب حلقه ها»: 15 رأی
3- «رفتگان» و «ماهی بزرگ»: 13 رأی
5- «شوالیه سیاه»: 12 رأی
6- « مورد عجیب بنجامین باتن» و «21 گرم»: 10 رأی
8- «در بروژ» و «سرگذشت شگفت انگیز آملی پولن» : 9 رأی
10- «ای برادر کجایی؟»، «حرامزاده های بی آبرو» و «یادآوری (ممنتو)»: 8 امتیاز
و بعد:
13- INTO THE WILD، «جاده ی مالهالند»، «زندگی دیگران»، «زودیاک»، «گلادیاتور» و «وال ای»: 7 رأی
19- «آواتار»، «پنهان»،« پیانیست» ، «جایی برای پیرمردها نیست» و «مسیر انقلابی»: 6 رأی
23- «بگذار فرد مناسب وارد شود»، «پیش از غروب»، «در حال و هوای عشق»، «درخشش ابدی یک ذهن بی آلایش»، «روبان سفید»، «شهر خدا» و «مری و مکس»: 5 رأی
30-«4 ماه،3 هفته، 2 روز»، «امتیاز نهایی»، « با او حرف بزن»،« درباره ی الی»،« دریای درون»،« قتل جسی جیمز به دست رابرت فورد بزدل»،« مرثیه ای برای یک رؤیا»،« میامی وایس»: 4 رأی
38- یک پیامبر، DREAMERS ، «بازگشت » (پدرو آلمادووار)،« بازگشت» (زویاگینتسف)، «بچه» (برادران داردن)، «بی خوابی»، «داگویل»، «دشمنان مردم»،« ده »(کیارستمی)، «سکوت لورنا»، «عشق سگی»، «مونیخ»: 3 رأی
50-«2*5»، HEAD_ON، «بابل»، «به همین سادگی»، «تصادف»، «چارلی و کارخانه ی شکلات سازی»، «چشمه»، «دیگران»، «سه میمون»، «عزیز میلیون دلاری»،« فیل»، «قهرمان» (ژانگ ییمو)،« لیتل میس سانشاین»، «مالنا»، «هارمونی های ورک مایتر»، «هزارتوی پن»، «هوانورد»: 2 رأی
ج- این رسم خوشحالی کردن تماشاگرها بعد از دیدن تصویرشان در اسکوربردهای ورزشگاه عالی است. نمیدانم آن کلیپ درباره برگشتن سربازها و تصاویر مستند از ملاقات ناگهانی زنها و نامزدها و بچههایشان با آنها را دیدهاید؟ این 5 دقیقه بهترین پیشنهاد این روزهایم است. جای هر جور معرفی فیلم و موسیقی و کتاب. ز این بهتر پیدا نمیکنید. جای هر چیزی این را ببینید.
د- و این هم یادداشت این هفته که بازتابهایش را در کامنتها میتوانید بخوانید:
به بهانه اظهار نظر طالبینژاد درباره «هفت» و جیرانی
مرگ شکل قدیم روشنفکری ایرانی
1- حالا دیگر کم کم باید از تغییر شکل و جایگاه روشنفکر ایرانی حرف بزنیم. همچون خیلی چیزهای دیگر که در این روزها در حال تغییر و دگرگونی است، روشنفکری ایرانی به مفهوم و پایگاه سابق، شکل خودش را از دست داده است. سالها بود که این گروه روشنفکری از عدم ارتباط با توده مردم و بحران مخاطب حرف میزد. اما حالا دیگر کار از این حرفها گذشته. مردم و شکلدهندههای تازه فکر و سلیقهشان، راه خودشان را میروند و روشنفکرهای سابق، گروه نخبههای قدیم، اعتبار و نفوذشان را به کل از دست دادهاند. در شرایطی که مشکل این عدم ارتباط میان توده و نسل قدیم روشنفکرهای ایرانی، دیگر آن گونه که همیشه ادعا میشده نیست. چون دیگر اسم آن یکی «توده» نیست و اسم این یکی «روشنفکر». قبل تر میگفتند و ادعا میکردند که مشکل این عدم ارتباط میان روشنفکرها و مردم، به این خاطر است که روشنفکر سطح بالا حرف میزند. که برای ارتباط با عامه مخاطب، سطح خودش را پایین نمیآورد. در مرحله بعد نوبت رسید به این تئوری که مشکل این عدم ارتباط پایین بودن سطخ فکر و سلیقه مخاطب است که نمیتواند فاصله میان خودش را با این روشنفکر پر کند. آنهایی هم که ظاهرا از قشر نخبه هستند اما با این توده ارتباط دارند، از جنس همانها هستند و ابتذال و کمسوادی را به این فضا آوردهاند. اما خب، اینها همه دلخوشکنکهای قبل از یک سقوط مهیب بود. حالا به نظرم مردم و قشر نخبه ارتباطشان را از دست دادهاند، به خصوص به این خاطر که این مخاطبها هستند که از قشر نخبه و روشنفکر جلو افتادهاند. روشنفکرهایی که تحجرشان در خیلی از موارد، هیچ تفاوتی با قشری که ادعای مبارزه با آن را در شرایط گوناگون داشتند، نداشت. حالا کم کم دیگر فرصت تمام شده و قشر ظاهرا نخبه ما دیگر توان درک توده آگاهتر و پیشروتر را ندارد. این مردم هستند که با دنیای امروز سازگارتر به نظر میرسند، پیش میروند، بیشتر میخواهند و آگاهی را تکثیر کردهاند.
2- البته یکی دو سالی میشود که در این باره مینویسم، اما آن چه باز همه این حرفها را یادم انداخت، نوشته اخیر احمد طالبی نژاد در مجله نافه درباره فریدون جیرانی و برنامه سینمایی «هفت» بود. حیرتانگیز است که چنین نوشتهای اصلا چاپ شود. بحث اصلا سر دفاع از جیرانی و این برنامه نیست. که نیازی ندارد. فکرش را بکنید این نوشتهای است که در آن نویسنده ادعا کرده اصلا این برنامه را ندیده، اما نخواهد دید چون دوست ندارد چشماش به چشم مجری بیفتد. بعد هم درباره ویژگیهای شخصی دوست قدیمیاش نوشته. و آن وقت همان ادعای همیشگی وصل کردن برنامه به مجوز گرفتن از سران قدرت (بهانهها دیگر خیلی تکراری است) و این که قبل از انقلاب هم همین طور بوده، و باز تکرار میکنم که طالبینژاد اول مطلباش نوشته که البته این برنامه را اصلا ندیده است: «من ندیده ام ونخواهم دید چون حتی یک لحظه نمی خواهم قیافه مجری اش را ببینم که می دانم چه بوده وحالا به کجا رسیده.» یعنی تهدید به لو دادن و پرونده ساختن و...
3- نکته البته خود این حرفها نیست. بحث این جاست که این یادداشت منفی درباره برنامهای که نویسنده گفته آن را ندیده اما میداند مجری و کارگرداناش از کجا به کجا رسیده، در یک رسانه متعلق به قشر نخبه چاپ شده است! و ادعاها درباره وابستگی به قدرت و تهدید به افشاگری و افتخار به ندیدن و نشنیدن، همان مسیرهای آشنایی است که باعث شکل گیری همین فاصلهای شده میان روشنفکرها از مدل روزگار قدیم (حالا چه پیر و چه جوان) با گروه مخاطب مشتاقی که سالهاست این فضاها را پشت سر گذاشته و به قلههای تازهای برای خودش و کشورش میاندیشد. خود این یادداشت هم در شرایطی خوانده شده و بحثانگیز شده که دوست روزنامهنگاری به اسم محمد تاجیک، تایپاش کرده و بعد از یک ماه در اینترنت گذاشته است. نوع رسانه هم همراه با شکل نخبگی و روشنفکری تغییر کرده است. قبلا مثال مشهور این بود که خواص حرکت میکنند، و مردم سنگ میزنند. حالا اما همه چیز کاملا برعکس شده است.
جمعه 22 مرداد 1389
ممنون از همه به خاطر این تبریک تولدهای دوست داشتنی و اغلب پیش هنگام. 22 مرداد تازه امروز است. و این هم لینک دانلود بخش مربوط به من (راهنمای فیلم) در برنامه این هفته «هفت»:
http://www.4shared.com/video/ox0jBNRX/7-Ghaderi-filmreview5-_EDVblog.html
1 - یکی دو روز مانده به آغاز ماه رمضان و 22 مرداد تولد من هم هست. این چند روز گذشته به همین بهانه خیلی لطف داشتید، که آدم به همین چیزها زنده است. اما بخشی از قرار سالانه ما در همین تاریخ، حرف زدن و کامنت گذاشتن و بحث کردن درباره حال و هوای کافه و نوشتهها و گفتهها و واکنشهای خود من در طول سال است. و حالا بیشتر از همیشه، میشود درباره کامنتهای دوستانی حرف زد که دیگر هر کدام هویت خودشان را دارند و البته در مواردی وارد فضای حرفهای مطبوعات هم شدهاند. پس این روزنوشت امیدوارم آغازگر بحثهایی باشد که البته در 200 - 300 کامنت آخر روزنوشت قبلی هم جریان داشت. (راستی کامنتهای این دقایق آخر را از دست ندهید. وقتی به روزنوشت تازه میرویم مثل همیشه.) خلاصه حالا میخواهیم کارنامه یک ساله را بگذاریم وسط.. به خصوص که به قول یکی از بچهها، تولد امسال، پایان دهه اول زندگی حرفهای و رسانهای من هم هست. پس میشود درباره این سالها هم بحث کرد. درباره خوب و بدش. در این کامنتهای آخر بچهها به مقالههایی اشاره کردند از همان روزهای اول. خودم هم دیگر یادم نبود. امیدوارم هم موافقها شجاعت ابراز علاقهشان را داشته باشند و هم مخالفها انگیزه ابراز مخالفتشان. و البته معمولا همه چیز ترکیبی از این دوتاست. به خصوص که امشب میخواهم نقدم بر سنتوری را هم بنویسم. که سه - چهار سالی میشود منتظر این لحظه بودم. آغاز این یکی روزنوشت را هم گذاشته بودم برای فردا - پس فردا. اما همین الان سکانس شام خوردن تام هنکس و کاترین زیتا جونز را در ترمینال استاد اسپیلبرگ دیدم و دلم رفت. آرمان شهر من همین قدر کوچک است. به اندازه یک میز وقت شام. زدم روی دکمه استاپ و گفتم وقت گفتن این حرفها همین حالاست.
2- ده ساله دوم حرفهای من (همان قدرش که - به هر معنی – زنده بمانم) در شرایطی آغاز میشود که دیگر مثل سال 1379 در این مسیر تنها نیستم. دوستانی اضافه شدهاند و همراهم هستند که تعدادشان روز به روز بیشتر میشود. ده سال دیگر اگر زنده بودیم، خدا میدانم که باید درباره چی حرف بزنیم. حساب چی را برسیم. به قول لوک: «ما که هیچ وقت توی عمرمان نقشه نکشیدیم.»
3- این ماهها و روزها به نظرم در آغاز راه تازهای برای کشورمان قرار گرفتهایم. این فرصت را داریم تا بزرگتر و دورتر نگاه کنیم. در تاریخ هر مملکتی از این فرصتها کم پیش میآید. این کافه، این رفقایی که این جا بحث میکنند و آن جا مینویسند، به نظرم نباید اسیر همه عقدهها و کمبودها و محدودیتها و تنگ نظریهایی شوند که دارند دنبالمان میدوند تا تور سیاهشان را روی دوشمان بیندازند و سنگینمان کنند. این سایه غولآسا برای همه هم به یک اندازه وجود دارد. نخبه و عامی - روشنفکر و متحجر هم ندارد. همه را گرفتار کرده است. در این کافه درباره دویدن حرف زدهایم. سرعتمان زیاد نباشد، جا خالی دادن را که یاد گرفتهایم. روزگاری شده که افسردگی را فضیلت میخوانند و آدم فروشی روز به روز بیشتر رواج پیدا میکند. چند شب پیش دیدم افشین قطبی بلیتهایش را آورده بود توی تلویزیون نشان مردم میداد که حرفاش را باور کنند. اما این کار ما نیست. شما زنده ماندهاید. شما بار گناهتان را خودتان به دوش کشیدهاید. شما قرار است پایتان را روی این خاک استوار کنید و برای پیشرفت قدم به قدماش تلاش کنید. قرار است بستههای - گیرم کم و کوچک - انرژی را روی هوا بزنید. که بیش از آن که محو آن فضای تیره و مبهم و گیج شوید، از درون، خودتان را شکل دهید. که بفهمید تحجر، عامی و روشنفکر ندارد، که مثل استیفن چو رقصیدن را یاد بگیرید، که قبل از هر چیز به باگهای وجود خودتان فکر کنید و فضا را جوری بسازید، تا وقتی عقب ماندهها برسند و آنها که رفتهاند برگردند. برای این که البته قرار نیست فقط به افق نگاه کنیم. قدم اول این است که هر لحظه را به کمال تجربه کنیم... این عکس را هم کنار یکی از تابلوهای دان ادی در موزه هنرهای معاصر گرفتیم!
4- صحنهای وجود دارد در چهار مراسم عروسی و یک تشییع جنازه (که بیشتر مال ریچارد کرتیس است به نظرم تا کارگرداناش مایک نیوئل) که اندی مک داول زیر باران نگاهی میاندازه به هیو گرانت و بهاش میگوید: اصلا حواسم نبود خیس شدم. در فیلم نیش آقام جرج روی هیل، هم صحنهای هست که دزد تازه کار، آماده پیش مراد کهنه کار. نمای خالی دیواری را داریم که نیومن وقتی از پشتاش سرک میکشد، تبدیل به یک نمای درشت از صورتاش میشود: «وقت اومدن افراد لونگان دنبال تو هم بودن؟» نمای متوسط از رد فورد که بی خیال دارد دنداناش را خلال میکند: «نمیدونم. کسی رو ندیدم.» و باز نمایی از همان دیوار که وقتی نیومن از پشتاش سرک میکشد، تبدیل به یک نمای درشت از صورتاش میشود، این بار با طمانینه و خیلی آهسته: «نبایدم ببینی پسر...»
5- دهه دوم را با هم و از همین جا شروع میکنیم.
نیمه شب یکشنبه 17 مرداد 1389
چه حالی کردم این روزها با تیم ملی والیبال ایران. به خصوص قدرتی زنمان فرهاد نظری افشار که هم قیافهاش را دوست داشتم و هم آهنگ اسماش را. بچهها انرژی دادند. سر بحث نود هم ازتان ناامید شدم. مشکل این نیست که حرفام را قبول دارید یا نه. مشکل این جاست که اصلا انگار قرار نیست با قاعده و قانون و در حوزه مشخص و درست بحث کنیم... ولی همه با هم ادامه میدهیم. مگر نه؟ یک عکس خوب فرهاد نظری افشار پیدا نشد بگذارم این جا.
سر صبح شنبه 16 مرداد 1389
تازه روزنوشت گذاشته بودم و حالا لطفا یادداشت هفته را هم بخوانید به همراه آن روزنوشت.
درباره دو نفر: یکی مثبت و یکی منفی
عادل فردوسیپور و سعید حاجیمیری
1- این نگرانی دور پیش برنامه نود عادل فردوسیپور هم با من بود و حالا روز به روز دارد جدیتر میشود. فردوسیپور به عنوان یکی از مهمترین آدمهای رسانهای ما که این مقام را در طول ده سال با برنامهاش حفظ کرده، در شرایطی که بهترین گزارشهای مسابقات جام جهانی فوتبال مال او بود – با فاصلهای بعید نسبت به همکاراناش – حالا دارد در تور بهانهجوییهای بیهوده و خاله زنکبازیهای بیانتها، گم میشود.
به نظر میرسد او درک کلیاش را از موقعیت ورزش فوتبال و منافع ملی از دست داده و بیش از حد به جزئیات پرداخته است. حرفهای عباس ترابیان رئيس كميته روابط بين الملل فدراسيون فوتبال به عادل در این باره که در شان او و برنامهاش نیست که حرفهای چند بازیکن ملیپوش در حاشیه اردو را دنبال کند، به نظرم انتقاد درستی بود. (هر چند بعدش با ذکر این نکته که این اردو در خور تیم ملی بوده چون خانوادههای این بازیکنان تا به حال چنین جاهایی را از نزدیک ندیدهاند! جایگاه انتقادی عادل را مستحکمتر کرد.) فردوسیپور نباید از فضای انتقادی رو به گسترش کشور عقب بیفتد. فضای انتقادی که قرار است روز به روز به توسعه و گسترش این مملکت کمک کند. شنیدن این جور انتقادهای فردوسیپور شاید در سالهای گذشته جالب و شنیدنی و خواستنی بود، اما حالا از او انتظار داریم که کلیتر و باهوشتر ببیند. این کارها را که قبلا هم کرده. او نباید در جا بزند. باید بکوشد تا تاثیر عمیقتری در ساختار فوتبال ما بگذارد. که به ساخته شدن یک سیستم درست کمک کند و این بهانهجوییها و ریزبینیهای گاهی بیهوده را کنار بگذارد. باید مثل آن برنامه درباره منشور اخلاقی را اجرا کند. ما به عنوان تماشاگران ده سال اول برنامه نود، ناراحت میشویم وقتی کفاشیان میگوید: «ما میدانیم که قطبی به آفریقای جنوبی رفته است حالا اگر برنامهای برای رونق دادن به برنامهاش شبهاتی را مطرح میکند، این وظیفه من به عنوان رییس فدراسیون فوتبال نیست که بخواهم به این سوالهای جزیی پاسخ بدهیم.» این سالها برای هیچ برنامهای به اندازه نود یادداشت حمایت کننده و مثبت ننوشتهام. و گزارشهای همیشه خوب عادل فردوسیپور. اما او باید خودش را با پیشرفت روز کشور هماهنگ کند. در جا نزند. خیلی از این کنکاشها دیگر جالب نیست.
2- اما دیشب در برنامه سینمایی هفت، حرفهای سعید حاجیمیری به عنوان تهیه کننده پسر آدم دختر حوا را شنیدم که جالب بود. وقتی از فیلماش به عنوان محصولی دفاع میکرد که افتخارش این نیست تماشاگران برای تماشایش به سالن سینما رفتهاند. از این راضی بود که این تماشاگران شاد و سرحال بعد از تماشای فیلم از سالن خارج شدهاند. حاجیمیری به نظر تهیه کننده سلیمالنفسی رسید که ساخته شدن چنین کمدی سالمی از سوی او برای خانوادهها، اتفاقی نیست. او تماشاگر را پس از تماشای فیلماش راضی و سالم و با انرژی میخواست. و محصولی ساخته که قرار است سودش را از تماشاگرش به دست بیاورد و این تماشاگر بهترین مبلغ اثرش از سر رضایت تماشای آن باشد. خدا این دیدگاه و این تهیه کننده ها را در سینمای ایران زیاد کند.
جمعه 15 مرداد 1389
1- این عکس خبرگزاری مهر حرف ندارد. برادران کوئن بشتابند:
mashreghnews.ir/NSite/FullStory/News/?Id=2654
2- بردیا بهبهانی گفتگوی خوبی ترجمه کرده از دیوید فینچر برای پرونده فایت کلاب که امکان چاپاش پیش نیامد. حالا کاملاش را گذاشته در کامنتهای کافه. این بار فینچر بازها بشتابند.
3- این عکس را خیلی دوست داشتم. از کول هند لوک است که امیدوارم ترجمه جواد رهبر از این فیلمنامه را به زودی بخوانید. در حوزه علاقه ماست و مطمئنم جواد دین همهمان را به فیلم ادا میکند:

4- و همچنین این بخش از ترانه آرمین تو ای اف ام. ببینید که از دل فرهنگ خیابان، میشود چی بیرون کشید:
امیدوارم در یک ماه آینده خیلی از قولهایی را که بهتان دادم ادا کنم. منتظر مقالهها، خبرها، فعالیتها و حضورهای تازه باشید.
سه شنبه 12 مرداد 1389به پیشنهاد حسین جوانی این یادداشت دیروزم درباره کپی رایت را این جا میگذارم تا مثل همیشه در کافه دربارهاش بحث شود. امیدوارم مانعی برای بحث جذاب فعلی مقایسه میان فینچر و نولان و کوبریک نباشد. البته دیدن این عکس باعث شد نولان را جدیتر بگیرم!
www.imdb.com/media/rm1125024512/tt1375666
80 کامنت روزانه و به روز شما مثل همیشه خواندنی است:
دستور شمقدری برای پیوستن ایران به قانون کپی رایت به ضرر ماست یا نفعمان؟
فرهنگ ایران وارد بازار جهانی میشود
خبر کوتاه، شیرین و البته سخت بود. البته به شرط آن که اجرایی شود: جواد شمقدری علیرضا سجادپور را به عنوان نماینده تام الاختیار برگزیده تا سینمای ایران به قانون جهانی کپی رایت بپیوندد. کپی رایت چیست؟ «نوعی حفاظت قانونی از آثار چاپ شده و چاپ نشده ادبی، علمی و هنری به نفع خالقان این آثار است. این آثار به هر صورت که عرضه شده باشند، در حالی که دارای ماهیتی قابل درک باشند- یعنی دیده، شنیده یا لمس شوند، شامل این حمایت خواهند بود.» خلاصه قانونی برای جلوگیری از سرقت ایدهها و اندیشههاست.
در یک نگاه محدود و سطحی البته این میتواند تصمیم غلطی باشد که نفع ما را در بر نگیرد. (فعلا این پیش شرط را که در حکم شمقدری هم آمده کنار میگذاریم که پذیرفتن این قانون، شرط لازم برای پیوستن ایران به سازمان تجارت جهانی است) از نگاه مخالفان میشود به این نکته اشاره کرد که در شرایط تولید محدود سینمای ایران، وقتی در سطح جهانی ما بیشتر مصرف کنندهایم تا تولید کننده، پیوستن به این قانون نفعی برای ما نخواهد داشت هیچ، ضرر هم خواهد بود. این طوری میتوانیم از بسیاری از دسترنجها و محصولات جهان امروز استفاده کنیم، بی این که وجهاش را بپردازیم. از فیلم و نرمافزار گرفته تا ایده و خط داستانی و مایه موسیقی و هر چیزی که شامل حمایت کپی رایت باشد. به این ترتیب میتوانیم هر فیلمی را بازسازی کنیم، از هر کتابی اقتباس کنیم، ملودی یک قطعه موفق موسیقی را بدزدیم، هر ایده خوبی را روی هوا بزنیم و کسی چندان کاری به کارمان نداشته باشد. دادگاهی هم برگزار نشود.
طبعا اگر بخواهیم در همین سطح از حیات فرهنگی، به مسیرمان ادامه دهیم، منطق مخالفان پیوستن به قانون کپی رایت، قابل قبول است. اما اگر بخواهیم بر جهان اطرافمان (و حالا توضیح خواهم داد که حتی در چارچوب داخل مرزهایمان) تاثیر گذار باشیم، ملحق شدن به قانون کپی رایت حتما لازم خواهد بود. این اولین قدم در پیمودن مسیری است که به لحاظ فرهنگی، در عین حال که فرصت ارتباط به دستاوردهای فرهنگی دنیا را برایمان فراهم میکند، باعث میشود تا خودمان هم دست به تولید بزنیم و به بازارهای مختلف، حداقل در سطح منطقه فکر کنیم. پذیرفتن این قانون باعث حضور رسمی بعضی از محصولات آن ور آبی خواهد شد و به تهیه کنندگان دیگر کشورها برای حضور در بازار ایران اطمینان خواهد داد. در عین حال هنرمندان و تهیه کنندگان ایرانی را به فکر خواهد انداخت که از انتخاب سادهترین راه برای جذب تماشاگر اجتناب کنند. در این صورت میتوانند، و باید، که به بازارهای خارجی فکر کنند. ضمن این که فرصت برای ارائه محصول فرهنگی با کیفیت خارجی در داخل کشور فراهم خواهد شد. در آن صورت تماشاگر ایرانی می تواند میان تماشای فیلم «به روح پدرم» جواد رضویان با یک کمدی با کیفیت خارجی که خوب و درست عرضه شده دست به انتخاب بزند، و تهیه کننده ایرانی میتواند همه سعیاش را به خرج بدهد تا محصول اصل برای تماشاگری که امکان انتخاب دارد، عرضه کند. پیوستن به قانون کپی رایت، به تولید کننده و مصرف کننده ایرانی شخصیت خواهد داد و جلوی ورود و پخش فلهای محصول قاچاق فرهنگی به شکل زیر زمینی را تا حدی خواهد گرفت و امکان تهیه جنس با کیفیت را در اختیار مخاطب ایرانی قرار خواهد داد، که در مواردی باعث تولید جنس با کیفیت هم خواهد شد.
اما گفتم که آغاز پیمودن چنین مسیری به هر حال دشوار است. به عنوان مصرف کننده دیگر دی وی دی هزار تومانی کنار خیابان را نخواهیم داشت و مدیر و تهیه کننده محصولات فرهنگی باید به خودشان سخت بگیرند و با جنس اصلای رقابت کنند که تحت نظارت تهیه کننده واقعیاش، به خوبی پخش و برای ورود به بازار ایران مدیریت میشود. به هر حال اگر این قانون را بپذیریم به تولید کنندهها و مصرف کنندههای بهتری تبدیل خواهیم شد و اگر نپذیریم، به نقش حاشیهایمان در این زمینه در جهان ادامه خواهیم داد. انگار که اعتماد به نفساش را نداشته باشیم که وارد کارزار شویم. چیزی که در این شرایط به هیچ وجه شایسته ملت بزرگ ما نیست.
مربوط به داستان اسباب بازی 3 بود.
دوشنبه 11 مرداد 1389
لذت امسال پیکسار. صحنهای هست که عروسک بد فیلم به عروسک خوباش وقتی با مغز به همراه رفقایش دارند به درون گدازهها میافتند، میگوید: «حالا صاحبت کجاست؟» چیزی در مایههای این کلام معروف: «پروردگارا مرا به خودم وامیگذاری؟» به این جای فیلم که رسیدید، یاد من هم باشید.
------------------------------
متاسفانه همین حالا اضافه شد: بچهها در کامنتها اشاره کردهاند که محمد نوری درگذشت. وحید هم خاطرهای از دیدارش با استاد گذاشته.
شنبه شب نهم مرداد 1389
در خماری اکران نشدن سنتوری، چند روزی این جا به روز نشد. اما به قول جان فورد بزرگ: «کافه برقرار بود.» یادداشت ام درباره اکران نشدن فیلم را چند خط بعدتر خواهید خواند:
1- تیرمان به سنگ خورد. رفته بودیم بانجی در بام تهران. آنها که رفتهاند تعریف میکنند این که با پای خودت پنجاه متر بالا بروی و با دست خودت، خودت را از آن بالا پرت کنی پایین و ظرف یک و هشت دهم ثانیه برسی زمین، تجربه غریبی است. از این مستقیمتر بعید است بتوانی با خودت رو به رو شوی. ولی تعطیل بود. گفتند ساعت 12 میبندند. کسی هست رفته باشد و دربارهاش بنویسد یا جراتاش را داشته باشد و با ما بیاید؟
2- کامنتها همچنان خواندنیاند. سوفیا و پرستو و محسن یادداشتهای خوبی نوشتهاند. نظرسنجی درباره بهترین فیلمهای هزاره جدید همچنان از طریق کامنتها ادامه دارد. پرونده کاملا اریجینال مری و مکس که از سر تا ته کار بچههای کافه است، با دو گفتگوی خوب اختصاصی جواد رهبر با کارگردان و تهیه کننده فیلم، امروز رفت برای چاپ. صفحه سینمایی فردا یکشنبه روزنامه تهران امروز را هم بخوانید که آریا قریشی و حسین جوانی و آریان گلصورت به بهانه تولد مسعود کیمیایی نوشتهاند. فیلمساز قدیمی در برابر نسل تازه. پرونده فایت کلاب در این شماره ماهنامه فیلم را از دست ندهید. نتیجه نظرسنجی بهترین فیلمهای بیلی وایلدر در کافه را ظاهرا یادم رفته بود این جا بگذارم. نتیجه درباره چند فیلم اول، تقریبا قابل پیش بینی بود:
)
3- یکی از رفقا امروز یک پوستر قدیمی چترهای شربورگ را برایم فرستاد. شعار تبلیغاتیاش بود: فیلمی برای عاشقهای جوان.
4- این روزها مدام داشتم وسترنهای قدیمی را مرور میکردم. فیلم پخش شود و من هم کارهایم را بکنم. خوب بد زشت همچنان بهتر از آن چیزی است که انتظار داریم. کاش میشد هر سال یک پرونده تازه دربارهاش درآورد. بیست دقیقه آخر سه پدرخوانده جان فورد همچنان وجد آور است: «دادگاه تعطیل است و کافه برقرار.» اما این دفعه دیدن پت گارت و بیلی دکید پکینپا خیلی سخت بود. با ریشه جاناش استاد فیلم را ساخته. قابهای پاناویژن دل آدم را از جا میکند. پخش شدن همین جوریاش چند متر آن طرفتر هم دل میخواست. همچنان همین طور یک دفعه نمیشود سراغ پکینپا رفت. باید آماده شد.
5- این لینک را ببینید. برای ورود به چنین دنیایی آماده شوید: www.mobile724.com/article.aspx?aID=1,944.0
6- نمیدانم این ایمیلی که دست به دست میشود به شما هم رسیده یا نه. نقل چند تا جمله جواد خیابانی است موقع گزارش بازی اروگوئه و هلند. از جذابترین متونی است که این روزها خواندهام. راستی، یکی از بچههای کافه کاملاش را در کامنتها گذاشت. بسی حیرتانگیز است: «حالا اوروگوئه توپ رو به هلند واگذار کرده تا میدان رو در اختیار داشته باشه.» آن ماجرای حالا دیگر معروف مداد و خودکار، از شیزوترین محصولات این روزهای ماست.
7- و این هم یادداشتام درباره سنتوری. روزنوشت بعدی کلی عکس خواهد داشت:
سنتوری باز اکران نشد
-
فرصتی که سیستم فرهنگی ما سوزاند
الف - خب، این یک فرصت دیگر بود که از دست رفت. تمام این چهار سال منتظرش بودیم و نشد. حالا و با این آخرین اعلام مسئولان سینمایی در زمینه اکران نشدن سنتوری، دیگر بعید است فرصتی پیش بیاید که فیلم را روی پرده و به شکل یک تجربه جمعی و در کنار مردم ببینم. قرار است سی دیاش به زودی در شبکه نمایش خانگی بیرون بیاید، که این اصلا یک داستان دیگر است. جای اکران فیلم روی پرده بزرگ (هر چند به لحاظ بصری، فیلم به قوت درونمایهاش نیست) را حالا قرار است حضور فیلم درون خانهها بگیرد. اتفاقی که به کمک شبکه قاچاق دو سالی میشود افتاده. یک بار دیگر جای یک تجربه جمعی در مملکتمان را حضور در خلوت خانهها گرفت. قصه علی سنتوری میتوانست ماجرای یک نسل باشد. داریوش مهرجویی یکی از آن جوجه روشنفکرهایی نیست که بخواهد کل بار مسئولیت فردی را به دوش شرایط اجتماعی بیندازد. که بتوانیم فیلماش را به همین سادگی در قالب یک انتقاد اجتماعی دسته بندی کنیم. او از روایت ماجرای پر مصیبت این عاشق ساز زن، یک بار دیگر به مایه داستانی محبوباش، یعنی مصائب تجربه وجد شخصی در دل اجتماع شلوغ رسیده بود. این که چنین تلاشی، اتفاقا چه حاصل خشونتباری دارد. ارزشهای فرد که در تصادم با باید و نبایدهای جمع، خرد میشود و به باد میرود. که تلاش سالک برای شاد کردن مردم، حاصلی جز پریشان کردن خودش ندارد. که این مردم انگار نمیخواهند شاد باشند. زندگی خودشان را داشته باشند.
ب - اینها تنها چند ایده پراکندهاند و درباره این فیلم داریوش مهرجویی بیش از اینها خواهیم نوشت. بحث فعلا این است که سنتوری بد فهمیده شد. فیلمی که اتفاقا میتوانست به فردیت و حضور جوانهای این نسل کمک کند، جای پایشان را محکم کند؛ به عنوان محصولی سیاه و بد اندیش دیده شد که خراب میکند و از بین میبرد. سیستم ما یک بار دیگر فرصت گسترش و نوزاییاش را از طریق بها دادن به یک فرد از دست داد، در شرایطی که در دنیای امروز، هر لحظه بیشتر محتاج چنین قهرمانهایی هستیم. عوض این که به علی سنتوری مهرجویی کمک کنیم، ازش ترسیدیم. به اجتماع هم شکل بسنده کردیم. قرار بود سنتوری این وجد را در میان تماشاگران مشتاقاش پخش کند که نتوانست. وقتی تجربههای موفقی مثل نمایش مسابقات جام جهانی فوتبال و کنسرتهای ریز و درشت با حضور مخاطبان مشتاق در ماههای گذشته را با موفقیت انجام شد، چرا این فرصت، در برابر تجربه عمیقتر چنین شادمانی، یعنی اکران سنتوری، از مردم دریغ شد؟ سیستم فرهنگی ما عوض این که از این فرصت استفاده کند، آن را سوزاند. حاصل کار یک هنرمند برای شخصیت دادن به مردم سرزمیناش را از بین برد.
ج - البته معاونت سینمایی دلایلی برای عدم اکران سنتوری آورده است. که چرا نشده و منطق همین است و از این قبیل. (هر چند جالب است که در برابر این دلایل، حرفهای امیر علمالهدی مدیر پردیس ملت را هم بخوانید) اما مگر چند سنتوری داریم؟ چند داریوش مهرجویی در اوج ثمر دهی داریم؟ مردم ما فرصت این کنار هم نشستن و دنبال کردن قصه این مطرب بلا کش را از دست دادهاند. این تجربه جمعی جذاب، به خلوت خانهها رفته و هیچ کس پاسخگوی هزینه فرصت از دست رفته نیست. دیگر قرار نیست این نسل تصویرشان را بر پرده سالنهای سینمای کشور خودشان ببینند. این فرصتی بود که نه جوانهای عاشق، که اتفاقا خود سیستم آن را از دست داده است. مسئولان فرهنگی ما گل سرسبدشان را دو دستی در اختیار شبکه قاچاق قرار دادند و از فرصت دوباره هم استفاده نکردند. جای هنرمند صادق را مثل همیشه آثار کم خاصیت بیمزهای گرفتهاند که شاید ظاهرا با باید و نبایدهای جمعی ما سازگار باشند، اما از درون فرهنگ ما را تهی میکنند. سرنوشت فیلم همان سرنوشت شخصیت اصلیاش شد. حالا باید به گوشهای پناه ببرد و برای چند هم دل در کنج خلوتشان بنوازد. و حیف که همه این چهار سال، ما بیش از این میخواستیم.
صبح شش مرداد 1389- یادم هست اولین بار که سنتوری را با رفقا دیدیم روی پرده سینما فلسطین، به خصوص عاشق آن جاش شده بودم که علی برای همه آقایان معتاد ولگرد، سوسیس سرخ کرد و پیچید لای نان لواش و داد دستشان و درست وقتی فکر میکردیم همه نعمتها تمام شده، دست کرد توی کیسهای چیزی و یک رشته سوسیس دیگر هم بیرون کشید.
ساعت 15 نیمه شعبان 1431: خانمها و آقایان عید شما مبارک. سنتوری این دفعه هم نشد. www.farsnews.com/newstext.php?nn=8905050539 منتظر فرصت بعدی هستیم. خدا بخواهد به بهانه عرضه سی دی و دی وی دیاش. (خسرو شکیبایی به شیشه ماشین میکوید و صدایش نمیرسد: علی... علی جان... علی...)
گفتم جای این عکس این جا و بین این همه کامنت مشتاق خالی است + لینک چند تا مقاله من درباره سنتوری که در این سه چهار سال نوشتهام: http://www.cinemaema.com/upload/Image/cinemaema%20(4).jpg
صد کامنت 24 ساعت گذشته این روزنوشت درباره این فیلم را هم که از دست ندهید:
- سنتوری 3 - ظهر دوشنبه چهارم مرداد: خب ظاهرا خبر درست است. بچههای کافه هر ایدهای برای نوشتن درباره سنتوری و پرداختن بهاش دارند در کامنتها بریزند وسط.
- سنتوری 2- چند دقیقه بعد: ...و این هم لینکی که کل یادداشتهایم درباره سنتوری (به جز یکی) یک جا جمع شده. مربوط به کافه قبلی است. کامنتها هم یادگارهای جالبی هستند از بچههایی که بعضیهایشان هنوز هستند و بعضی دیگر نه. مربوط به همان سه سال پیش میشود که خبر بد آمد:
http://www.cinemaema.com/module-pagesetter-viewpub-tid-5-pid-462.html
برای این یک فیلم، محافظه کاری را کنار گذاشته بودم!
- سنتوری 1 - آخرین خبر: همین حالا سعید و حسین خبر دادند که سنتوری قرار است به شکل تک سئانس در سالنها اکران شود. آن هم از چهارشنبه. از چهار سال پیش منتظر این لحظه بودم.
- (شماره 7 همین الان اضافه شد.)
- 1 - عهد کرده بودم تا کامنتها درست نشود، چیزی این جا ننویسم. مزه هم ندارد. حالا اما این یک شروع تازه است با یک روزنوشت تازه.
2- برنامه «هفت» این هفته را دیدید که به دلیل همین محدودیت نتوانستیم دربارهاش و بخش راهنمای فیلم حرف بزنیم. شماره تازه مجله فیلم درآمده با یک پرونده مفصل که با بچههای کافه درباره یک فیلم محبوب این نسل درآوردهایم: فایت کلاب: ده سال بعد. و یک مقاله که نوشتهام درباره شب مهم زندگیام: شب تماشای دیدار آلمان و آرژانتین در پردیس ملت. در 24 که آن هم امروز توزیع شده در برابر مقاله ایبرت درباره مخالفت با سینمای سه بعدی نوشتهام. پروندههای براد پیت و مری و مکس در راهاند. پروژه صد و پنجاه فیلمساز هم که به کمک بچههای کافه دارد پیش میرود. باقی ایدهها را هم که نمیشود لو داد.
3- این ترانه را بهتان معرفی میکنم. کلی هم قابلدار است. منبع انرژی من بوده در روزهای اخیر. بیابیدش: richard durand - always the sun
4- چرا مدام دارد از این علی دایی بیشتر خوشام میآید؟ به خصوص وقتی شنیدم گفته رفته بودم خانه خدا و از خودم خجالت کشیدم که چطور در چنین موقعیتی قرار گرفتهام. (شبیه این گفته.) این اخلاقی که از عزت نفس میآید. در مملکت ما کم پیدا میشود.
5- «من و تو میدونیم هیچ انگیزهای سه میلیون دلار نمیارزه.» مال کدام فیلم بود؟ ورا کروز.
6- یک چیزهایی هست که آدم هر چند وقت یک بار باید توی ذهن خودش تکرار کند که وجودش سالم بماند: از جمله تشیع جنازههای فیلمهای جان فورد. پریروز اتفاقی داشتم فیلم شهر پسران نورمن تاروگ را نگاه میکردم. بعد دیدم مثل نه سالگی که اولین بار فیلم را با پدرم دیدم، هنوز هم دارم اسپنسر تریسی کشیش را باور میکنم، هم دلام برای بچه کوچولوی فیلم میسوزد. کلی خوشحال شدم.
7 - همین الان کامنت ناشناس خوشحال رو خوندم درباره واکنش بعضی از بچههای کافه به یک سوال و یک اتفاق. پس این واکنش من است بعد از خواندن پاسخ بچهها به این سوال در وبلاگهای شخصیشان: ما به هم ایمان داریم. من به این کافه افتخار میکنم. با مزه است که برای بعضیها به هم زدن این فضا این قدر مهم است.
8- به نظرم همچنان و به خصوص امروز، باید امیدوار و پر انگیزه و شاد و امیدوار باشیم. در ابتدای مسیری قرار داریم که اگر بشود، چه خوب میشود و اگر نشود... دوباره باز باید برگردیم و از سر نو شروع کنیم.
9- این ستون این هفته تهران امروز: به بهانه اعلام نامزدهای جشن منتقدان سینمایی
جاه طلبی
فهرست نامزدهای بهترینهای سینمای ایران در رشتههای مختلف اعلام شد و قرار است به همین زودیها در یک مراسم جشن، برندههای نهایی اعلام شوند و جایزههایشان را بگیرند. انتخابهای داوران انجمن منتقدان (که من هم جزوشان بودم) به گونهای است که به نظر میرسد منتقدان سینمایی کشورمان، برای اولین بار قرار است نقش کم و بیش حاشیهایشان را در جریان اصلی سینمای ایران کنار بگذارند و نقش موثرتری در فرهنگ کشور ایفا کنند و مرزهای محدود محافل خاص را بشکنند و با انرژی و قدرت بیشتری وارد میدان فرهنگ و رسانه شوند.
نتایج نهایی هنوز اعلام نشده و باید منتظر باشید، نکته اما نگاه همه جانبهای است که داوران انجمن کوشیدهاند به کل جریان سینمای ایران داشته باشند. از توجه به حوزههای تجربیتر و شخصیتر گرفته (مثل فیلم پرسه در مه که یکی از رکوردداران دریافت جایزه است) و گنجاندن بخشهایی مثل: جایزه استفاده خلاقانه از فناوری های نوین، و همچنین جایزه خلاقیت و استعداد درخشان، گرفته، تا تاکید غیر قابل انتظاری بر جریان اصلی سینمای ایران، آن گونه که پیش از این سابقه نداشته است. حالا و در پرتو این جهتگیری تازه برای صنفی چون منتقدان سینمایی، فیلمی مثل کیفر به نامزد اصلی دریافت جوایز تبدیل میشود و بازیگرانی چون مهناز افشار، مصطفی زمانی و حامد کمیلی، در حلقه نامزدهای بهترین بازیگر سال قرار میگیرند. یک کمدی رومانتیک در مقیاسهای سینمای ایران – بزن بکوب، در میان نامزدها حاضر است و به فیلمنامه تریلر داخلی نفوذی هم توجه شده است.
نتایج مثبت و منفی، و دستاوردهای این جاهطلبی انجمن منتقدان سینمایی ایران در توجه نشان دادن به صنعت سینمای ایران، در روزهای آینده معلوم خواهد شد. این که این منتقدان قرار است چه تاثیری بر سینمای ایران بگذارند و چگونه در این مسیر پیش بروند. در شرایطی که فرصتهای تازهای نصیب منتقدان سینمایی در این سالها برای تاثیر گذاری در عرصه فرهنگ ایجاد شده است. شمار مجلههای سینمایی جدی رو به افزایش است (مقایسه کنید با رکودی که بر سایر رسانههای فرهنگی حاکم است)، سایتها و وبلاگهای سینمایی روز به روز افزایش مییابند و برنامه سینمایی «هفت» که کم کم دارد جا میافتد و اگر همین جور پیش برود، به تریبون موثر سینمای ایران در حوزه فرهنگ عمومی تبدیل خواهد شد و منتقدان هم که در این میان سهم خود را دارند.
این از فرصتها و امکانها. اما حواسمان به مسئولیتهای روز افزونی باشد که از این به بعد در حوزه فرهنگ، بر دوش این صنف سینمایی جاه طلب و پر انرژی سنگینی خواهد کرد.
9- این هم یک یادداشت درباره کتاب سایمن کوپر: - اگر شما هم مثل من فکر میکنید که فوتبال فقط یک ورزش نیست، که یکی از مهمترین پدیدههای جهان است، که سیاست و قدرت و مد و هنر ذیل آن تعریف میشود، که از مهمترین ابزارهای شناخت در جهان امروز ماست، که ستاره میسازد و رسانه معرفی میکند و در دنیای ما این یعنی همه چیز؛ کتاب سایمون کوپر را از دست ندهید. هر چند که این کتاب تنها درباره فوتبال نیست...
توضیح مهم: لابد خیلی از شما در جریان هستید که سیستم مدیریت بلاگفا چند روزی مشکل داشت. حالا هم که میشود در صفحه اصلی تغییراتی ایجاد کرد، دسترسی ام به کامنتهای شما برای تایید کردن و پاسخ دادن برقرار نیست. منتظر حل شدن مشکلام.
الکس دلپیرو: ...تنها درخواست من این است که [در فصل جدید] بر مبنای سن و شرایط سنی تصمیم گرفته نشود. این لذت بازی کردن است که خیلی ارزش دارد. روش من همیشه از برخی شرایط و وابستگی ها متفاوت بوده. خوبام و همیشه بلند همت و جاه طلب بودهام.
نیمه شب دوشنبه 28 تیر 1389

دوست روزنامه نگاری دارم به اسم علی جعفری که سخاوتمندانه آرشیو کامپیوترش را در اختیارم گذاشت. کلی موریکونه که نداشتم (فکر کنم حالا 12 گیگا بایت موریکونه ام پی تری دارم با اجازهتان!) و به خصوص آلبوم کامل ای مثل ایکار که مدتها دنبالاش بودم و از یافتناش ناامید. (نوید غضنفری چند سال پیش قطعه سکانس پایانی را دانلود کرد، ولی فیلم ورنوی کلی قطعه شاهکار دیگر هم دارد) به اینها اضافه کنید آلبومهایی که پارامونت به مناسبت نودمین سالگرد تاسیس کمپانی بیرون داده، و همه ترانههای فیلمهای ادری هپبورن و چند موریس ژاری که نداشتم و جان باریهای زیر خاکی و شش آلبوم از دلرو و مثلا آثار کرال موریکونه و فلینیهای نینو روتا. برادرم وحید هم نمیدانم از کجا ده تا آلبوم هنری مانچینی دانلود کرده بود که ریخت توی هاردم. از آن طرف رضا شکرالله دوست سینماگری است که کانادا زندگی میکند و امشب زنگ زد و تعدادی از موسیقی فیلمهای آرشیوش را برایم خواند. نه این جدیدها که دست همه هست، که دلروها، لوگراندها، ساردها و از این قبیل. و یک مجوعه مید این فرنچ موریکونه، یعنی قطعاتی که موریکونه برای فیلمهای فرانسوی ساخته. (که البته خیلیهایشان را دارم). این شد که همهاش با هم رسید. گم شدم در ویلونهای جان باری، سازهای بادی منچینی (به خصوص آن قطعهای را پیدا کردم که دیوید نیون و کلودیا کاردیناله در قسمت اول پلنگ صورتی باهاش خودشان را از کوههای آلپ سر میدهند پایین.) زهیهای موریکونه، هارپهای دلرو (یکی از آلبومها اجرای دلروهای دهه شصت و هفتاد است با پیانو و هارپ! که یک طرف جلدش طاق نصرت اتوال است و آن طرفاش ایفل در شب.) این جلدی هم که مشاهدی میکنید امیدوارم رضا بتواند توی آمازون پیدا کند و به دستام برساند! ریمیکسهایی بر اساس موریکونه است. (یک ریمیکس دو دیسکه درآمد به جز این که گرفتماش و مالی نبود.)
یک فلش دارم که به جا کلیدی وصل میشود برای اتصال به ضبط ماشین. هر چند وقت قبلیها را پاک میکنم و قطعههای تازه را میریزم و د برو که رفتی. امشب دارم قبلیها را پاک میکنم، که کلی چیز دارم بریزم داخلاش. (تو فور رود منچینی را اصلاش را پیدا کردم. همانی که روی نئونهای عنوانبندی موریس بایندر میلغزد و سیاهی را میشکند). و تازه رضا گفته قطعهای را که دلرو برای عنوان بندی مردی برای تمام فصول ساخته را دارد. آن جا که حرکت منظم پاروهای قایقرانها، قطع میشود به پرندگان نشسته بر مرغزارهای اطراف رودخانهای که به سرای سر توماس مور میرسد. و دو پک دی وی دی که شیدا قرار است از آلمان بیاورد. خیر این دو تا آخر به همه شما میرسد. بعدا میگویم چطور.
صبح شنبه 26 تیر 1389
1- به نظرم این بهترین برنامه هفت تا به امروز بود. با همه مشکلاتی که داشت. و این یعنی که از روند رو به رشدی برخوردار است. و این که هنوز از بخش راهنمای فیلم خودم راضی نیستم. این بخش را میتوانید این جا ببینید: www.4shared.com/video/Hzc7MyOe/7-Ghaderi-filmreview3-_EDVblog.html
2- مدتی است کتاب و فیلم و موسیقی این جا معرفی نکردهام. پس منتظر باشید. چند زیر خاکی منتظرند!
3- این لینک تریلر فیلم تازه فینچر است. سومین تریلری از فیلم که تا به حال ارائه شده:
| http://www.rowthree.com/2010/07/15/third-trailer-for-the-social-network-works-its-musical-mojo/ |
4- وحید در کامنتها اطلاعات جالبی درباره کاراکتر جیمی جامپ (همان مردی که میخواست سر جام، کلاه کاتالانیا بگذارد) درآورده. این آدم جالب را باید این جا بیشتر کشف کنیم. و یادی که حامد از مارک تواین کرده.
5 - غم انگیز است که فرصت تماشای سنتوری در سینما را از دست دادیم. از آرزوهایمان بود. قرار است نسخه نمایش خانگیاش بیرون بیاید. و ما البته قرار نیست...
6 - ظرف چهل و هشت ساعت آینده اگر در نظرسنجی بهترین فیلمهای بیلی وایلدر شرکت کردید که هیچ، و الا آریا بعد از این مهلت، نتیجه را اعلام میکند تا برویم سراغ نظرسنجی بهترینهای هزاره جدید کافه.
7- هیات داوران انجمن منتقدان (که من هم یکی از این هفت داور بودم) نامزدهای بهترینهای سال سینمای ایران را در 9 رشته اعلام کرد. از این قرارند. میتوانید نظرتان را دربارهاش بنویسید. این که جای کیها خالی بود و زیادیهای کدامند:
« داوران این انجمن متشکل از محمودگبرلو، مهرزاد دانش، حسین گیتی، علی علایی، امیر قادری، حمید گرشاسبی و خسرو نقیبی کاندیداهای خود را در قالب ۹ رشته، از میان فیلم های شرکت کننده در بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر اعلام کردند.
برندگان نهایی تندیس بهترین های هر رشته در چهارمین جشن انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی که به زودی زمان برپایی آن اعلام می شود، معرفی خواهند شد.
فهرست این نامزد ها به ترتیب حروف الفبا به این شرح است :
● نامزدهای بهترین فیلم:
▪ به رنگ ارغوان (به تهیه کنندگی سیدجمال ساداتیان)
▪ پرسه در مه (به تهیه کنندگی جواد نوروزبیگی)
▪ طهران، تهران (به تهیه کنندگی محمدعلی حسین نژاد)
▪ کیفر (به تهیه کنندگی سعید سعدی)
▪ هفت دقیقه تا پاییز (به تهیه کنندگی سیدجمال ساداتیان)
● نامزدهای بهترین کارگردانی:
▪ بهرام توکلی (پرسه در مه)
▪ ابراهیم حاتمی کیا (به رنگ ارغوان)
▪ حسن فتحی (کیفر)
▪ عبدالرضا کاهانی (هیچ)
▪ داریوش مهرجویی (طهران، تهران)
● نامزدهای بهترین فیلمنامه:
▪ به رنگ ارغوان (نوشته ابراهیم حاتمی کیا)
▪ پرسه در مه (نوشته بهرام توکلی)
▪ کیفر (نوشته علیرضا نادری)
▪ نفوذی (نوشته داود امیریان)
▪ هفت دقیقه تا پاییز (نوشته محسن تنابنده)
● نامزدهای بهترین بازیگر اول مرد:
▪ شهاب حسینی (پرسه در مه)
▪ مصطفی زمانی (آل)
▪ حمید فرخ نژاد (به رنگ ارغوان)
▪ حامد کمیلی (پسر آدم دختر حوا)
▪ مهدی هاشمی (هیچ)
● نامزدهای بهترین بازیگر اول زن:
▪ مهناز افشار (طبقه سوم)
▪ نگار جواهریان (طلا و مس)
▪ لیلا حاتمی (پرسه در مه)
▪ مریلا زارعی (کیفر)
▪ فاطمه معتمد آریا (صد سال به این سال ها)
● نامزدهای بهترین بازیگر مکمل مرد:
▪ مهران احمدی (هیچ)
▪ رضا بابک (به رنگ ارغوان)
▪ حامد بهداد (کیمیا و خاک)
▪ جمشید هاشم پور (کیفر)
▪ هدایت هاشمی (لطفاً مزاحم نشوید)
● نامزدهای بهترین بازیگر مکمل زن:
▪ مرضیه برومند (هیچ)
▪ پانته آ بهرام (هیچ)
▪ نگار جواهریان (هیچ)
▪ گلچهره سجادیه (حوالی اتوبان)
▪ مهراوه شریفی نیا (پشت در خبری نیست)
● نامزدهای جایزه استفاده خلاقانه از فناوری های نوین:
▪ تورج اصلانی (برای فیلمبرداری فیلم بدرود بغداد)
▪ حامد ثابت (برای موسیقی فیلم پرسه در مه)
▪ حمید خضوعی ابیانه (برای فیلمبرداری دو فیلم ملک سلیمان و پرسه در مه)
▪ بهرام دهقانی (برای تدوین فیلم پرسه در مه)
▪ فرشاد محمدی (برای فیلمبرداری دو فیلم آل و آناهیتا)
● نامزدهای جایزه خلاقیت و استعداد درخشان:
▪ سیاوش اسعدی (حوالی اتوبان)
▪ مجید برزگر (فصل باران های موسمی)
▪ بهرام بهرامیان (آل)
▪ شبنم عرفی نژاد (پشت در خبری نیست)
▪ مهدی نادری (بدرود بغداد)»
ظهر جمعه: بعد از ظهر امروز ساعت هفت برنامه هفت. این بار شاید نسبت به برنامههای قبلی تفاوتهایی هم داشته باشیم. فیلم هفته هفت دقیقه به پاییز است.
صبح جمعه 25 یا 26 تیر 1389
امشب که قرار بود این مسافرت الیزابت تاونای هم تمام شود، با رضا ساعتهای خوشی داشتیم. از این سفرهای ذهنی چند ساعته، بی آن که قرار باشد از خانه بیرون بیایید. برای همه مان پیش میآید. اما حیف که، کم. در جریان هستید که؟ هر چند وقت به چند وقت. تا اطلاع ثانوی رویین تنایم.

ظهر چهارشنبه 23 تیرماه 1389: بیست - سی کامنت آخر که در چند ساعت گذشته نوشته شده بودند، خیلی خوب بودند. بهتر از همیشه. دوست شان داشتم. معلوم نیست چرا.
------------------------------------------------------------------------------------------
17و 32 دقیقه دوشنبه بیست و یک تیر: علیرضا خبر داد. همین الان یکی از بزرگترین فیلمهای تاریخ سینما از شبکه 3 در حال پخش است: «تو دیگه کارت با معجزه درست نمیشه. راه خودت رو برو.»
...و دوستان
ظهر دوشنبه 21 تیر 1389، دو نکته بعد از جام جهانی: اول این که بعد از سه سال، به نظرم رسید با این حجم از یادداشت و کامنت، دیگر وقتاش شده که اعلان سر در کافه تغییر کند و این عبارت «...و دوستان» بهاش اضافه شود. بس که در مواردی این کامنتها به روزتر و خواندنیتر از صقحه اول است که معمولا خودم مینویسمشان. بعد هم این که در صفحه امروزمان در تهران امروز (که باز معمولا دست پخت بچه های کافه است) صوفیا نصرالهی (که نقش مهمی در همگرایی بچههای کافه در آن صفحه دارد) یک مطلب درجه یک با موضوع درجه یک و با تیتر درجه یک نوشته: «در حاشيه نمايشگاه نقاشي كه استيون اسپيلبرگ و جورج لوكاس، فيلمسازان بزرگ، از آثار نورمن راكول برپا كردهاند». باز یک جا، آدمهای محبوب ما به هم رسیدهاند. به صورتهای بچهها و احساساتشان در قابهای آقای کارگردان و آثار آقای نقاش نگاه کنید. معلوم بود قلب اسپیلبرگ و راکول به هم نزدیک است. خواندن این مقاله را از دست ندهید.
همین طور پیش برود، پروندهها و صفحه روزنامه و کامنتهای روزنوشت که به جای خود، احتمالا عوض امضای خودم بالای مقالهها و یادداشتهای این ور و آن ور، به جای امیر قادری، باید بنویسم: امیر قادری و دوستان!
(پی نوشت: و این تازه به جز برنامه های دیگری است که در راه است! به خصوص آن پروژه 150 هنرمند که در دست احداث است.)
------------------------------------------------------
ادامه صبح دو شنبه، بکام درباره ژاوی: You could pick Alonso or Iniesta, but I love to watch Xavi play. Every team needs a Xavi. He runs the engine room for both Spain and Barcelona, and he is such an intelligent player. He has amazing vision and passing ability. He will take on the ball in the tightest of situations, and for me, he is Spain's main man. He deserves the highest accolades in the game and could be the player of the tournament, along with Sneijder.
پایان جام تیم ها... و نه ستاره ها(ادیشن تازه- چند خط اضافه شده)

صبح دوشنبه 21 خرداد: جام جهانی 2010 هم با قهرمانی اسپانیا تمام شد در شرایطی که فوتبال در این جام بیش از همیشه با زندگی روزمره ما عجین بود. این پایان عصر ستاره هاست یا آغازی بر خلق نوع جدیدی از آن ها؟ دوران جدید باید ستاره های خودش را خلق کند.پیش از این موقع انتخاب بهترین بازیکن هیچ جامی تردید نداشتیم. مارادونا در 86 لوتار ماتیوس و باز مارادونا در 90 رونالدو و کان در 2002 یا باز زیدان در 2006 (تازه بعد از زمین خوردن فوق دراماتیکاش در 2002!) اما این جامی است که فقط چهار - پنج تا آقای گل دارد!
و بالاخره این که اگر یک بازیکن این جام بود که دوست داشتم جایش بودم، یعنی نقش اش را در یک تیم من ایفا میکردم، ژاوی بود. ژاوی هرناندز.
عصر یکشنبه 20 خرداد: یادداشتهای شما امروز انگار از همیشه هم بهتر بود. به خصوص هادی کیانی درباره خاطرات و رضا رادبه درباره تبلیغات را دوست داشتم. به جز این چیزهای خیلی خوب دیگری هم داشتیم. کلی نظرسنجی پیشنهاد شده که از هیچ کداماش نمیشود گذشت. (این جا شده مخلوط توئیتر و فیس بوک! البته بدون ارتباط اعضا با همدیگر. شاید یک جور پیوند اینترنت و رسانه چاپی. که طبعا کارکردها و اقتضائات خاص خودش را دارد.)
همین الان:
آقا ما این پسر 21 ساله ای را که در هشت بازی ملی اش 5 گل زده, همه اش هم در این جام جهانی روز به روز بیش تر دوست داریم - حالا روزنوشت امروز را بخوانید:

شنبه, عید مبعث, 19 تیر 1389
رنگ و روی جدید کافه, ویدیو گیم ها و عکس های اختصاصی از فرش قرمز اینسپشن
لباس تازه کافه همزمان با روز عید. در شرایط کاملا الیزابت تاون ای قرار دارم. بازگشت به خانه به شیوه بنجامین و فارست: "وقتی به خونه برمی گردی و می بینی هیچ چیز فرقی نکرده." وحید هم که امروز زده و قالب روزنوشت را عوض کرده. وضع کافه هم که انگار از همیشه بهتر است. متناسب با این عید و این روزهای من. با صداهای تازه ای که اضافه شده و به خصوص این بحث ها درباره فیلم های وایلدر و ویدیو گیم ها و دو برنامه تلویزیونی سینمایی دیشب. درباره ویدیو گیم ها که تازه رویش دقیق شده ام, با ولع دارم مطالب تان را در کامنت ها می خوانم.
احسان هم که لینک بخش راهنمای فیلم برنامه "هفت" دیشب را گذاشته.
http://www.4shared.com/video/WUves5Up/7-Ghaderi-filmreview2-_EDVblog.html
و بالاخره بحث آخر, یک خبر خوب دیگر در این عید, عکس های اختصاصی کافه از مراسم فرش قرمز فیلم اینسپشن نولان در لندن! بردیا بهبهانی 17 تا از عکس هایش را در این لینک گذاشته که می توانید بروید ببینید:
http://web.me.com/bardia_bhb/London_Premieres/Film_Premieres/Pages/Inception_Premiere.html
گزارش و خبر و عکس هایش را امیدوارم بتوانیم در روزنامه هم کار کنیم.
یکی دو تایش را این جا هم می گذارم. بردیا قول داده باز هم از این کارها بکند و یکی دو خبر خوب دیگر که کاش می توانستم همین حالا به تان بگویم و نمی شود.
-------------------------------------------------------
همین الان: امیدوارم امشب در کافه درباره برنامه امشب هفت، که ساعت 7 قرار است شروع شود و قرار است درباره کیفر هم صحبت کنیم، و همچنین درباره برنامه امشب سینما 4 ساعت 9، که موضوع گفتگویمان آن جا وسترن اسپاگتی و لئونه و ژانر وسترن است حرف بزنیم. بردیا بهبهانی هم عکسهای اختصاصی از افتتاحیه فیلم تازه کریستوفر نولان، اینسپشن فرستاده که توانستهام ببینم ولی نشده هنوز در وبلاگ بگذارم. وحید هم الان گفت انگار قرار است نسخه تازه اوتار با هشت دقیقه افزوده شده، یک بار دیگر اکران شود.
پنج شنبه 17 تیر ماه 1389: آغاز روزنوشت تازه
1- گفتناش یک حرف تکراری است که باز رکورد تعداد کامنتها در روزنوشت شکسته شد. زودتر از همیشه 1000 کامنت را رد کردیم - که مهمتر کیفیت این یادداشتها بود - و در کمتر از دو هفته به پست جدید پناه میآوریم. تجربه هواداری از تیمها در جام جهانی امسال، دوران تازهای برای بچههای کافه بود. و بحث بالای شهر و پایین شهر. اشتباه زیاد داشتیم و دستآوردهای خاص خودمان را. میرویم جلو ببینیم چه میشود... تا اتفاق بعدی. حالا دیگر جام جهانی و حوادثاش، یک خاطره دور از گذشته است. به خصوص تجربه تماشای فوتبال در سالنهای سینما با دوستان و مردم. همان تجربهای که در سالن تاریک (و البته راهروهای اطراف آن) دوست داشتیم. یک تجربه تازه رو به جلو، این بار برای این نسل از جوانهای کشور.
2- فردا جمعه شب، دو برنامه تلویزیونی امیدوارم خوب داریم. برنامه «هفت» بار دیگر آغاز میشود. از ساعت 7 بعد از ظهر و فیلم هفته که این بار کیفر است. فیلمی که این قدر از طرف شما برایش نقد رسیده که دیگر نمیدانم امکان چاپ همهاش فراهم میشود یا نه. امیدواریم برنامه از همیشه جذابتر و کم رو در بایستی تر باشد. و بعدش برنامه این هفته سینما 4 با یک وسترن واقعا کم دیده شده اسپاگتی. که به نحو غریبی بدبینانه و عمیقا روشنفکرانه است: جنگو بکش! به کارگردانی جولیو کوئستی. به بهانهاش درباره سینمای وسترن، وسترن اسپاگتی و لئونه و البته تارانتینو حرف زدهایم. فیلم و بحث جالبی شده به نظرم.
3- حالا و با فروکش کردن تب فوتبال، میتوانیم راحت برویم سراغ سینما. نتیجه نظرسنجی جانی دپ را آریا فرستاده: ستارههایی که به فیلمهای جانی دپ دادهاید و ترتیب ارزشگذاریشان که خواندنی است:
|
رتبه |
نام فیلم |
|
مجموع امتیازات |
میانگین امتیازات |
|
1 |
ادوارد دست قیچی |
|
93 |
4.04 |
|
2 |
اد وود |
|
58.5 |
3.25 |
|
3 |
دزدان دریایی کارائیب |
|
55 |
3.235 |
|
4 |
مرد مرده |
|
62.5 |
3.125 |
|
5 |
دشمنان مردم |
|
68.5 |
3.11 |
|
6 |
اسلیپی هالو |
|
58 |
3.05 |
|
7 |
دنی براسکو |
|
64 |
2.91 |
|
8 |
چارلی و کارخانه ی شکلات سازی |
|
73.5 |
2.82 |
|
9 |
عروس مرده |
|
42 |
2.8 |
|
10 |
شکلات |
|
47 |
2.76 |
|
11 |
سوئینی تاد |
|
60 |
2.72 |
|
12 |
در جستجوی ناکجاآباد |
|
45.5 |
2.67 |
|
13 |
جوخه |
|
28.5 |
2.59 |
|
14 |
ترس و نفرت در لاس وگاس |
|
20.5 |
2.05 |
|
15 |
آلیس در سرزمین عجایب |
|
22.5 |
1.613 |
نتیحه نظرسنجی درباره فیلمهای مهم ایرانی امسال هم از این قرار است. کیفر اول شده و بعد هم که طهران تهران و هیچ.
|
|
|
مجموع امتیازات |
میانگین امتیازات |
|
کیفر |
|
32.5 |
2.5 |
|
طهران، تهران |
|
25 |
2.5 |
|
هیچ |
|
27.5 |
2.11 |
|
به رنگ ارغوان |
|
30.5 |
2.03 |
|
هفت دقیقه تا پاییز |
|
15 |
1.6 |
|
ازدواج در وقت اضافه |
|
0.5 |
0.25 |
|
تسویه حساب |
|
0.5 |
0.08 |
حالا نوبت فیلمهای بیلی وایلدر بزرگ است. فهرست فیلمها از این قرار است و ستاره دادن از 5 ستاره به عنوان شاهکار آغاز میشود و به چهار ستاره به عنوان عالی، سه ستاره به عنوان خیلی خوب، دو ستاره خوب، یک ستاره متوسط و بالاخره به علامت بیارزش ختم میشود. :
Sunset Blvd. Double Indemnity Some Like It Hot Stalag 17 The Apartment Witness for the Prosecution The Seven Year ItchsabrinaThe Lost Weekend The Big Carnival One, Two, Three Irma la Douce The Fortune Cookie Love in the Afternoon Avanti! The Private Life of Sherlock Holmes Kiss Me, Stupid
4 - و این که درباره اثر هنری مهجور فرد زینهمان در دهه 1960 دو اتفاق خوب افتاده: اسب کهر را بنگر. دی وی دی کیفیت خوب دو صدایی خوباش به بازار آمده و نشر چشمه هم رمانش را منتشر کرده است. ترجمه چاپ قدیمی جیبیاش کمی قدیمی شده بود دیگر: «همین طور صحبت میکردیم و برای نگه داشتن گرمای بدنمان بیحرکت مانده بودیم. آخرهای شب بود.نور ماه از پنجره به اتاق میتابید و به نظر میرسید صبح شده است. گاهی نفست به صورتم میخورد. صورتم را به تو نزدیک کردم. گاه به گاه صدای بوق ماشینی شنیده میشد. گفتم: «ماشینهای روزنامه لاناتزیونه است.روزنامههای تازه تازه را که هنوز مرکباش خشک نشده، به ایستگاه قطار میبرند.» با بودن تو در کنارم احساس خوشبختی میکردم. از این که تو را شناخته بودم. از این که دوستم بودی و با هم از مامان و موضوعهای دیگر صحبت میکردیم. بعد خوابات برد. خیلی سخت نفس میکشیدی...»
5- اینها البته ربطی به کتاب اسب کهر را بنگر اثر پرسبرگر نداشت. اگر گفتید که... اما من هم باید مثل راوی این کتاب یک سفر کوتاه پیش برادرها و مادر و پدرم بروم. دلم برای چند مهمانی الیزابت تاونای تنگ شده. اما این کافه با ما همه جا میرود. سفر و حضر ندارد...
6- درباره برنامههای تلویزیونی که صحبت کردیم. این هم یک مقاله برای تعطیلات آخر هفته که یادداشتی است درباره نظرسنجی اخیر ماهنامه 24 درباره دیدنیترین و ندیدنیترین فیلمهای سال 2009:
«مثل دیگر حوزهها در این روزها در کشور ما، نظرسنجی ماهنامه 24 درباره دیدنیترین و نادیدنیترین فیلمهای سال 2009 از نگاه منتقدان سینمایی ایران، نشان میدهد که در این حوزه هم در ابتدای مسیرهای تازهای قرار داریم...»
صبح پنج شنبه 17 تیر 1389
یک پیروزی بیحرف و حدیث بیگفتگو بر آلمان. اسپانیا امروز بیشک تیم قویتر میدان بود و در سالن شماره سه سینما آزادی، اغلب تماشاگرها طرفدارشان. خوشحالم که یک بازی در این سطح را روی پرده بزرگ و کنار دوستان دیدم. عکسها باشد طلبتان. فقط کاش توماس مولر هم بود. نه به این دلیل که اگر این کارگر باهوش طناز توی زمین بود، نتیجه غیر این میشد. نه. فقط به این خاطر که این سطح این مسابقه فوق جذاب، از این هم بالاتر میرفت. از فردا کم کم فاز را تغییر میدهیم و سراغ بحثهای تازهای میرویم و نظرسنجیهای قدیم و جدید را اعلام میکنیم. برای آخر هفتهتان چند خبر و برنامه دارم که پرش میکند.
-----------------------
ظهر دوشنبه، یک نکته بنویسم و بروم: ظاهرا باید این نکته را توضیح داد. هر چند خیلی روشن است. یادداشتهای آخر من - نه چندان درباره مربیگری مارادونا، که بیشتر به عنوان یک معضل به نظر من فرهنگی - به این معنی نیست که مارادونا یک اسطوره نبوده، که حضورش نصفه و نیمهاش در جام 1990 (که برای من بزرگتر از حضورش در جام 1986 است) فقط کار یک نابغه بی همتا میتوانست باشد. اتفاقا شاید او بهترین بازیکن تاریخ فوتبال باشد. اما اصلا بحث چیز دیگری است. ربطی به اسطوره بودن یا نبودن مارادونا ندارد.
همین حالا اضافه شد: کامنتهای پرشمار این یکی دو روز را آنلاین کردم که خیلی خواندنی بودند. قبل و بعد از بازی بزرگ آلمان - آرژانتین. معمولا هر کامنت را در همان لحظه میخوانیم و با اتفاق بعدی فراموششان میکنیم. حالا که بعد از موعد، امکاناش پیش آمده، دیدن واکنشها در شرایط مختلف، با مزه است. و حالا یادداشت من درباره این بازی:
دوشنبه 13 تیر1389 : بعد از دو روز تاخیر
یکی دو روزی نبودم و حالا حدود 150 کامنت آمده که الان مینشینم آنلاین میکنم. یک روز این غیبت، بعد از بازی دیشب آرژانتین با آلمان بود که در پردیس ملت دیدیم و خوشحالم که آن مطلب ضد مارادونا را صبح قبل از این مسابقه این جا گذاشتم. این که فرهنگی از نوع مارادونا در مقام یک مربی البته، فرهنگ محبوب نخبه و عام در مملکت باشد، همچنان فکر میکنم خیلی خطرناک است. جذابیت مورینیو برای ما از جمله ا آگاهیاش هم میآید. اگر در سینما قهرمانهایی با ظاهر مارادونا را دوست داشتیم، میدانیم که یک خصیصه مهمشان حرفهای بودنشان است. وگرنه هم جف کاستلو اول فیلم میمرد و هم بوچ و ساندنس. آخرش که همه باید بمیریم. این روشهای ناآگاهانه و پر سر و صدا (که در مورد همه آدمهای این طوری، به افشای مافیا و مبارزه با ظالم و نماینده مردم بودن ختم میشود) همیشه نمیتواند پیروز باشد. (فیلم مارادونای کوستوریتسا را باز سفارش میکنم ببینید.) نه این که طرفدار آلمان باشم، اما از هر گلشان با تمام وجود و بیش از هر گلی که ستارههای ایتالیا یا تیمی با مربیگری مورینیو بزند، خوشحال شدم. چون این دوره از فوتبال این کشور، برایم نشانه همان چیزی است که دوست دارم: صنعتی که ستاره میسازد و ستارهای که مدام سیستم را باز میکند و ارتقا میدهد. یک بار دیگر یادداشتی را که قبل از بازی این جا گذاشتم، بخوانید. این بار اگر مارادونا میبرد، تاریخ تمدن جهان انکار میشد. مسئله این نبود که بازیکنان آرژانتین بد بودند یا داور بد کار کرد یا مافیا کارش را انجام داد. آرژانتین همان تیم شلخته و نامنظم باقی بازیها بود. نشسته بودم تا ببینم آیا بالاخره ستارههای سرگردان میتوانند بر سیستم ستارهساز بانشاط آلمان غلبه کنند یا نه. واقعا کنجکاو بودم به اندازه تجربهای مهم در باقی زندگی. نه تنها نتوانستند که چهار نفرشان موقع زدن گل در آفساید ماندند. برای داماش گیلان هم ندیده بودم چنین اتفاقی بیفتد. گفتم که گلهای از چهل متری، احتمالا فقط از طرف جواد خیابانی بهترین گل جام معرفی میشوند. حالا هم زیبایی و ستاره نزد آلمان بود و هم نظم و برنامهریزی و نشاط. تجربه مارادونا برای مردم ما که سالها و روزگار غریبی از سر گذراندهام، بسی قیمت دارد.
راستی چه تجربهای است فوتبال دیدن در سالن سینما. چهارشنبه شب برای بازی آلمان - اسپانیا امیدوارم بیست نفری برویم. یک عکس گروهی بعد از بازی میگذارم این جا + مقالههایی که درباره فوتبال دیدن در سینما و سرنوشت مارادونا و فیلم کوستوریتسا به همین زودیها اگر خدا بخواهد مینویسم.
شنبه 12 تیر 1389
امروز به همت بهنام شریفی و باقی دوستان، خدا بخواهد داریم میرویم بازی آرژانتین - آلمان را روی پرده پردیس ملت ببینیم.
×××
ستون امروز را که گذاشتم درباره مارادونا و آلمان و نصیرزاده، بازیهای امروز هم اضافه شدند. پس اینها را بخوانید و یادداشت این هفته را. کامنتها هم که آن قدر زیادند که حسابشان از دستام در رفته. (نظرسنجی بهترین فیلمهای بیلی وایلدر از امروز شروع شد. به کامنت آریا مراجعه کنید.)
همین حالا: با این جام جهانی این جا باید دقیقهای به روز شود: چند دقیقه آخر بازی اروگوئه - غنا آبروی فوتبال و این جام بود. هند و پنالتی و خوشحالی دوباره سوارز. این که پنالتی دوم را هم آساموا ژیان زیر طاق زد. انگار دانته اسپینوتی مدیریت فیلمبرداری بازیها را به عهده دارد. دوربینی که از پشت پتالتیزنها را تعقیب میکرد. انگار که در آن لحظه تنهاترین آدمهای جهانند. اخراج شیرین سوارز مرا یاد اخطار دوست داشتنی سید ابراهیم تهامی انداخت. وقتی هنگام وقت تلف کردن در انتهای بازی ایران استرالیا از ساندرو پل کارت زرد گرفت. اروگوئه برد. همچنان عاشق جذابترین ورزش جهانیم.
چند دقیقه قبلتر: راستی درباره امروز برزیل - هلند. یادم نیست که برزیل هیچ وقت شخصیت بازگشت به بازی را داشته باشد. از هلند کاملا قویتر بود. منتظر گل دومشان بودم. ولی تا گل خورد از هم پاشید و بعد هم که افتضاحهای همیشگی. برزیل فقط وقتی میتواند ببرد که زورش از حریف کاملا بیشتر باشد و بد و بلایی هم پیش نیاید. اهمیت کاراکتر همین جاست. ماجرا در بیلیارد باز رابرت راسن همین بود. و حالا ستون این هفته را درباره بازی فردا و مارادونا و فرد و سیستم بخوانید.
جمعه 11 تیر 1389
قبل از آن که یادداشت این هفته را پیش از بازی مهم آرژانتین - آلمان بخوانید، باید بگویم که امروز برای اولین بار قیافه این آقای پراندلی مربی جدیدمان را دیدم. تیپاش خوب بود. با بینی و موهای کاملا ایتالیایی. ایول. دارید میبینیدش.
مارادونا، نصیرزاده، صدر، تیم ملی آلمان و... ما

جام جهانی امسال هم دارد به روزهای پایانی نزدیک میشود و مثل همیشه، واکنشهایی که نسبت به آن در کشور ما اتفاق میافتد، نگران کننده، امیدوار کننده و روشنگر است.
1- محبوبیت مارادونا: این از آن بخش های نگران کننده است. دیهگو آرماندو مارادونا، دوست فیدل کاسترو، کنار زمین بالا و پایین میپرد. بازیکنهایش را در آغوش میکشد، برای تماشاگران دست تکان میدهد و روز به روز نزد حتی بخش نخبه ایرانی جماعت محبوب و محبوبتر میشود. این نگران کننده است که تماشاگر جدی فوتبال ایرانی – و البته جواد خیابانی! – هوادار بازی آشفته تیمی است که همه قدرتاش را از مهارت و آزادی عمل ستارگاناش میگیرد. این سیستمی نیست که ستاره بسازد یا برعکس، ستارهای که سیستم بسازد. بلکه طرح دیگری از همان قهرمان آشنایی است که این بار در قامت مارادونا جلوهگر شده است. ضد سیستم بودن به هر قیمت، توهم دشمن داشتن در تمام دنیا، ادعای مبارزه با مافیا، و ایجاد یک رابطه قبیلگی بین تیم و بازیکنان. دور از اغلب نشانههای تمدن. طبعا در مورد فوتبال هم مثل سینما، توقع نداریم که با قوانین کارآمد اما محدود کننده مرسوم و معمول، دست و پایمان بسته شود. تماشای یک مسابقه فوتبال راهی است برای شکستن همین دنیای سیستماتیک محدود کننده. اما خطر این جاست که کسی توجهی به این بخش از زندگی و فعالیتها و طرز تفکر مارادونا ندارد. با او به عنوان یک قهرمان کامل برخورد میشود و نه کسی که اتفاقا در همین مستطیل سبز هم با غوغا سالاری و جو سازی، اتفاقا احتمال اندکی برای قهرمانیاش وجود دارد. تجربه چنین مبارزهطلبیهای کوری را داریم و همچنان ادامهاش میدهیم. کسی توجه نمیکند که میراث مارادونا برای فوتبال آرژانتین چه خواهد بود. که چه روشی به جا خواهد گذاشت. که چه تیمی در اختیار مربی بعد از خودش قرار خواهد داد. ارزش های ما در طول زمان تغییر نکرده است.
2- افشاگری از نوع نصیرزاده: شکل مقابل این دیدگاه در هوشنگ نصیرزاده به عنوان کارشناس ورزشی پر کار تلویزیون جلوهگر میشود. آن ور بام مارادونا، نصیرزاده به عنوان فرد سادهاندیشی که فکر میکند با رعایت و اجرای خشک قانون میشود همه چیز را نجات داد. که کافی است تا قانون رعایت شود تا مشکلات حل شود. ذهنی که «لو دهنده» است و خشک. و به نظر من طبیعی است که بروز این نوع تفکر، شباهتهای فراوانی با سمت دیگر بام و «توهم آزادی» از نوع مارادونا داشته باشد. هر دو نوع تفکر دنیا را مافیایی میبیند که باید بر آن غلبه کند. هر دو دست همه را در یک کاسه میبینند. هر دو نوع تفکر، عوض تولید سیستمی که به آنها توان غلبه بر سیستمهای پیش از خود بدهد، (سیستمهای قدرتمندتری که شاید طبیعی باشد بخواهند شرایط را برای ادامه قدرت و نفوذشان هماهنگ کنند) چاره کار را در افشاگری و دست فیفا و یوفا را رو کردن و انتقام گرفتن و خورد کردن و شکستن میبینند. در این شرایط، سیستم ایجاد نمیشود، افشا میشود. ارضای نفسی اگر هست، از کشیدن همین فریاد است. از گرفتن انتقام. از رو کردن دست دشمن. هیچ کدام از ستارههای آرژانتین البته حاصل کار آقای مارادونا نیستند. جای دیگری ستاره شدهاند. اما حالا باید به مارادونا کمک کنند تا بتواند بر مثلا سازمان فیفا غلبه کند. تا روی دشمناناش را کم کند. مستند ستایشآمیز امیر کوستوریتسا را درباره مارادونا دیدهاید؟ کنار هوگو چاوز میایستند و میخواهند با فوت کردن بر دشمنانشان پیروز شوند. و تودههایی که در این توهم آزادی، با چاوز و مارادونا همراه میشوند. همان گونه که هوشنگ نصیرزاده پیش چشم تماشاگران مشتاق تلویزیون، مدام تلاش میکند تا دست مربی و بازیکنی را رو کند یا خلافاش را به رخاش بکشد. که لو بدهد. که افشا کند. که ثابت کند نتایج همه بازیها از قبل تعیین شده. ادعایی که مارادونا هم لااقل در سالهای بازیگریاش بارها به اشکال مختلف بر آن پای فشرد. نه این که هیچ مافیا و تقلبی در کار نباشد. اما راه غلبه بر این تقلبها فکر میکنم حرکت با چنین ذهنهای بستهای نباشد. ذهن باز، راه را هم باز میکند. در بحث پنج شنبه شب با نصیرزاده، حمیدرضا صدر کارشناس مورد علاقه من بود.
3- آلمان این دوره: در این میانه به تیم ملی آلمان میرسیم که برای اولین بار (در این یکی دو دههای که بازیشان را دنبال میکنم) دارند به سمت ایجاد توازن میان فرد و سیستم حرکت میکند. سیستمی که ستاره میسازد و ستارهای که به سیستم کمک میکند تا اصلاح شود و به پیش برود. یورگن کلینزمن به عنوان یک ستاره، راهی را در مسیر تاریخی این سیستم گشود که حالا با یوآخیم لو، تماشای بازیهایشان را برای اولین بار لذتبخش میکند. مولر و پودولسکی و اوزیل اولین محصولات این سیستم ستارهساز هستند که به ستارههای اجازه دخالت در مسیر خودش را میدهد. طراوت و جذابیت و شادابی این جا هم هست. این همان چیزی است به نظرم که باید از جام جهانی امسال بیاموزیم و نه داد و فریادها و افشاگریها و قبیلهگراییهای مارادونا و نصیرزاده. با رفقا سینما ملت جا رزرو کردهایم که بازی آلمان و آرژانتین را روی پرده ببینیم. به نظرم بازی مهمی است. نتیجهاش مهم است.
پنج شنبه 10 تیر 1389
تا امشب بیشتر دربارهاش مینویسم. فعلا مست نگاه جاودانی هستم وقتی با نصیرزادهای مواجه شده بود که ناگهان داشت از ارتباط کمال و دایره و فوتبال حرف میزد! رسما ماتاش برده بود. تا امشب بیشتر در این باره مینویسم که نگاهی از نوع نصیرزاده به پدیدههای جهان امروز، چه نگاه شوم و متاسفانه شایعی است در فرهنگ ما، و از کجا میآید. حمیدرضا صدر امشب مرد مورد علاقه من بود.

چهارشنبه 9 تیر 1389
این روزنوشت عجب زنده است. هر حرف و حدیثی در کامنتها با واکنشهایی از سراسر جهان رو به رو میشود! و چه پدیدهای است این اینترنت. در طوفان واکنشها به این که آیا سر صبح بیدار شدن و گلدان آب دادن و به فلان کوچه میرداماد نگاه کردن و در همین حین از تماشای چهره کری گرانت ذوق کردن خوب است یا بد، حرفهای خیلی جالبی درباره فرد و جامعه و شمال شهر و جنوب شهر زده شد. حالا واکنش صوفیا به فرهنگ آلمان و تیم ملیاش، برخوردهای تازهای شکل داده که هر کدام از نویسندگاناش انگاز از یک جای این کره خاکی میآیند. گفتن هیچ حرفی این جا بیواکنش نخواهد بود. هر چند دیگر شاید مجبور شوم به تعداد کمتری از این صد کامنت روزانه پاسخ دهم. باید جلوی خودم را بگیرم. و این تازه به جز واکنشهایی است که به اتفاقهای روز دارید. از مقاله و فیلم و کتاب و فوتبال گرفته تا هر چیز. و به خصوص این زندگی عزیز روزمره. مقالههای پرشماری هم که درباره فیلم کیفر فرستاده بودید (که اغلب دوستاش داشتید) خواندنی بودند و به تدریج چاپ خواهند شد. بهروز در یکی از کامنتهای آخر نگران این شده بود که زیر این قبیل فشارها دیگر نتوانم صادقانه واکنشام را نسبت به هر چیز قشنگی که میبینم ابراز کنم. راستاش بیشتر نگران شما هستم که تسلیم متلکها و طعنهها و کنایهها و حتی یک جور عذاب وجدان الکی و آداب و رسوم زورکی قرار بگیرید و حس آگاهانه و صادقانهتان را نسبت به لحظه از دست بدهید. بیت:
حافظ وظیفه تو دعا گفتن است و بس در بند آن مباش که نشنید یا شنید!
یکی دو مقاله این روزهایم را به زودی آنلاین خواهم کرد. به جز این اما تصمیم گرفتم برای خسته نباشید هم که شده چند تابلو از یکی نقاشهای محبوبام این جا بگذارم. دان ادی که بعد از نورمن راکول که دربارهاش مدام صحبت میکنیم، شما هم عاشقاش خواهید شد. همچنان منتظر بازی آرژانتین آلمانایم.




دوشنبه 7 تیر 1389
آقا این دو تا خوب بود:


یکشنبه 6 تیر 1389
1- در یک روز و نیم گذشته در طوفان نظرهای شما گم شدم. حدود 250 کامنت عمومی و خصوصی که اغلبشان از حداکثر محدودیت کلمهای استفاده کردهاند. اغلب درباره بحث شمال و جنوب شهر و بحث اوج گرفته فرد و جامعه و البته جام جهانی. این همه انرژی که دارد به مسیر آینده این کشور فکر میکند، حیرتانگیز است. روزی به اندازه یک هفته نامه در کامنتهای این کافه مطلب منتشر میشود!
2- از همه تیمهای فوتبال، مجموعا که حساب کنید، برزیل و آلمان را از همه کمتر دوست داشتهام. اما این آلمان، از دوران کلینزمن تا یوآخیم لو، از همیشه دوست داشتنیتر است. جوانتر و با روحتر و با شخصیتتر. آلمان بتواند به قرعه آسانتر بخورد و راه سختتر را برای قهرمان شدن انتخاب کند؟ آلمان بتواند گلهای بیشتری به انگلیس بزند و عوضاش به قول پیمان در یکی از کامنتها، رحم کند؟ آرژانتین هردمبیل است اما عوضاش تنها تیم جام است که هنوز فرد و قهرمان و ستاره دارد. مارادونا، مسی و تةوز. ستارههایی که میتوانند نتیجه جام را عوض کنند. بازی سیستم - حالا دیگر خلاق و جذاب - آلمان، با ستارههای سرگردان اما پر انرژی آرژانتین، مسابقه عمر است. این ستارههای سرگردان تا به حال هر سیستمی را شکستهاند. نشستهام منتظر تماشا، که خیلی چیزها از این بازی یاد خواهیم گرفت. این جور گلهای از راه دور، بیشتر به درد جواد خیابانی میخورند که بهترین گل جام اعلامشان کند. در آرزوی سیستمی هستم که ستاره بسازد. (یا برعکس.)
شنبه 5 تیر 1389
دارند
غمگین شدم. تیم با شخصیتی داشتیم. برای من این جذابترین بازی جام تا به این حال بود. سالهای آینده داناوانها و دمپسیهای بیشتری خواهیم داشت. هنوز طرفدارش نشده، انگار قرار بود به شیوه ایتالیا هر بازی زجر کشمان کند. از این به بعد، من فقط یک ناظر بیطرفم. بازیها را نگاه میکنم. اگر به چیز جالبی برخوردم نظرم را برایتان مینویسم. در این 100 - 120 کامنتی که در 24 ساعت گذشته رسیده (و اغلبشان به قدر یک یادداشت طولانی و خواندنیاند) اما چیزهای دوست داشتنی زیادی وجود دارند. این پاسخ ناصر به دوستی که به اختلاف طبقاتی و شکم سیری و عاقبت تلخ محرومان! اشاره کرده بود، اگر نبود، تحمل باخت از این هم سختتر میشد. پاسخهای بچهها به دوست معترض، باعث افتخارم است. جای دیگری اگر بود به نظرم اغلب حاضر بودند که بار مشکلات زندگی را به دوش فقر و محرومیت و محدودیت و جامعه بیندازند. این کافه هم دارد صاحب تیم سختکوش و مومن و با اراده و آگاه خودش میشود. دمپسی و داناوان این جا زیاد داریم. ناصر در پاسخ دوست «درد آشنایمان» نوشته:
«
از آن روز يك هفته گذشته است ، فقط هفت روز . من يك قول به تو ميدهم . روزي عكسي را خواهي ديد كه مردي با همسرش كه روي ويلچر نشسته ، با چهره اي سرشار از اميد به ادامه زندگي مي رقصد ( دقيقا مي رقصد ) و دختري هفت ساله با بالهاي فرشته اي كه با كش روي شانه هايش بسته است و چوب جادوگري زيبا و دخترانه اي كه در دستش دارد ، دور آنها مي گردد و هر سه از ته دل و با همه وجود مي خندند . قول مي دهم .»
بعد از این پاسخهای علیرضا حسنخانی و بهرنگ و وال ئی و باقی رفقا هم خواندنی هستند.
راستی برنامه فوق جذاب مراسم تقدیر AFI از آل پاچینو را بالاخره گیر آوردم. دفعه قبل هم دو سه مرتبه نگاهاش کرده بودم. این همه ستاره که استعدادشان را در تعریف و ستایش از همدیگر با همدیگر به اشتراک میگذارند. به خصوص آن جا که جیمی فاکس با اشاره به صحنهای از همکاریاش با آل در فیلم انی گیون ساندی، گفت: «آل سرم فریاد کشید و قطرهای از عرقاش روی پیشانیام چکید. دی ان ای ما با هم مخلوط شد، من پیشرفت کردم و اسکار گرفتم!»
امشب هم وحید خبر داد که سینما 4 دارد فیلم انتقام جانی تو را پخش میکند. از آن آثاری که میتوانند «مستقیم»به داستان و قلب تماشاگر حمله کنند، بی هیچ... (امیر خجالت بکش. هر دو تیمات باخته. تو باز شروع کردی؟ باز داری دور برمیداری...)
پنجشنبه 4 تیر 1389
پست قبلی باز رکورد کامنتهای تاریخ سه و نیم ساله این روزنوشت را شکست. کامنتها به قدری زیاد شدهاند که نتوانستم تا پایان جام جهانی، پست قبلی را حفظ کنم. این شد که با آغاز مرحله حذفی رقابتها آمدیم به پس جدید. امیدوارم افتتاحیه پر رونقی داشته باشیم:
1- فیلم کیفر هنوز روی پرده است. اما به دلیل فصل امتحانات هم که شده، بچهها آن قدر که باید دربارهاش ننوشتهاند. این فیلمی است که نه به عنوان یک شاهکار که به عنوان یک الگو، باید بیش از اینها دربارهاش بنویسیم. در این شماره ماهنامه فیلم و 24 و بخش بر پرده سینماهای دنیای تصویر دربارهاش نوشتهام. در تهران امروز هم دو سه نقد از بچههای کافه دربارهاش داریم. + مطلبی که درباره مورینیو و انتخابهای منتقدان در 24 نوشتهام و یک گفتگو با مصطفی زمانی در مجله فیلم + پروندهای درباره براد پیت در ماهنامه دنیای تصویر با همکاری بچههای کافه. صفحه بندیاش هم خیلی خوب شده و فکر کنم بعد از تعطیلات دربیاید. آریا قریشی و حسین جوانی و آزاده اسفندیاری و علیرضا حسنخانی نوشته و ترجمه کردهاند و جواد رهبر سه گفتگوی طولانی مجله رولینگ استونز درباره پیت را که در سه بخش از زندگیاش اتفاق افتاده، خوب ترجمه کرده است.
2- قسمت بعدی برنامه هفت احتمالا به ساعت پخش اولیهاش در روز جمعه برگردد. باز احتمالا اولین برنامه در 19 تیر ماه، درباره کیفر باشد. کلاسهای تاریخ بازیگری در آموزشگاه موج نو هم کم کم دارد علاقهمندم میکند. امیدوارم امکان برگزاری چنین کلاسهایی با حضور تعدادی از بچههای این کافه هم فراهم شود.
3- چهلام استاد حمیده خیرآبادی گذشت. این جملههایش را بعد از مرگاش خواندم از گفتگویی در جوانی، و دوست داشتم: -: «هیچ وقت رژیم گرفته اید ؟» -: «نه ،هیچ وقت اینکار را نکرده ام ،چون معتقدم آدم همیشه باید خودش باشد و سعی در عوض کردن اندام خودش آنهم به اجبار نداشته باشد و از طرفی اندام و هیکل من همیشه به نقش هایی که داشته ام میخورده است .
4- و این حرفها از راجر ایبرت که انگار همچنان بیمار است اما به کارش ادامه میدهد. با دقت بخوانید: «به نظر من ما آدمها اگر توانسته باشیم طبق تواناییهایی كه داریم كاری انجام داده باشیم كه دیگران و همینطور خودمان را كمی خوشحالتر كنیم، بهترین كار ممكن را انجام دادهایم. این كه كاری كنیم كه از خوشحالی دیگران كاسته شود یك جنایت است. وقتی خودمان را ناراحت و غمگین میكنیم، جنایت آغاز میشود. ما باید سعی كنیم آدمها را شاد كنیم و این هیچ ربطی به مشكلات و سلامت ما و شرایط ما ندارد. باید سعی مان را بكنیم. من تا قبل از این كه بیمار بشوم این موضوع را نمیدانستم و حالا خوشحالم آن قدر عمر كردم كه پی به این موضوع ببرم.»
5- موفقیت محصول جدید پیکسار داستان اسباب بازی3 حیرتانگیز است. مثل همیشه در چند جبهه. بیشتر از حتی محصولات موفق قبلی.
6- نوشتم که کامنتها از همیشه بیشتر است، اما امیدوارم بچهها احساس مسئولیت بیشتری داشته باشند. رونق این کافه کار چند نفر نیست. چراغ این جا باید با احساس مسئولیت همه، روز به روز روشنتر باشد. قرار نیست که هر وقت حالمان خوب باشد... اگر این کافه انرژی میدهد، باید انرژی هم دریافت کند.
7- این فهرست تازه فیلمهای این ماه است (باقی مانده از فهرست فیلمهای مهم سال گذشته) که باید بهشان ستاره بدهید. آریا امتحان دارد و قرار است نتیجه این نظرسنجی به همراه نتیجه ارزشگذاری فیلمهای جانی دپ را همزمان محاسبه و اعلام کند:
تترو، استخوان های دوست داشتنی، آگورا، جایی که چیزهای وحشی هستند، خماری، 500 روز سامر، پونیو، مری و مکس، باریا، آقای فاکس شگفت انگیز، ضد مسیح، کریزی هارت، شکست ناپذیر، نه (راب مارشال)، شرلوک هولمز، آغوش های گسسته، ستاره تابناک، جولی و جولیا، آدم های بامزه، ماه، ستوان بد، ادونچر لند، زامبی لند، یک مرد مجرد، سی و پنج پیمانه و ساعتهای تابستانی.
از میان فیلمهای رو پرده هم اینها ماندهاند: طهران – تهران، هیچ، تسویه حساب، به رنگ ارغوان، هفت دقیقه به پاییز و ازدواج در وقت اضافه و کیفر.
8- حضور کاناوارو در جام جهانی 2010 یک تراژدی کامل بود. میخواست بهترین باشد و نبود. تمام تلاشاش را هم به خرج داد و باز کارش خوب نبود. این به نظرم تلخترین اتفاق ممکن برای یک انسان است:
8- امشب بازی آمریکا و غناست. ببینیم تیم برادلی چه میکند. مربی این واقعا «تیم»، فقط یک دانه کلاه از کلاههای کابویی جیمز گارنر کم دارد.
9- افسوس خوردم که در هیاهوی مسابقات فوتبال، فرصت تماشای این واقعه ورزشی را از دست دادم:
10 - آخرین کامنتهای روزنوشت قبل از دست نروند. به خصوص که یکی از دوستان که بحث جالبی درباره محلهاش در تهران به راه انداخته بود، پاسخ دانه به دانه دوستانی که به یادداشتاش درباره جنوب شهر تهران واکنش نشان دادهاند را داده. پیشنهادم به علیرضا این است که همه آن کامنتها را به ابتدای این روزنوشت منتقل کند تا بحث ادامه پیدا کند.
- این هم یک یادداشت درباره پوشش تلویزیونی مسابقات فوتبال:
درباره پوشش تلویزیونی و گزارشگران جام جهانی فوتبال
شور و شوقی در کار نیست
حالا که این قدر جام جهانی برایمان مهم است و تلویزیون برایمان مهم است و این یک ماه قرار است با تمام وجود جذباش شویم، برنامههای فوتبالی ما هم باید جالب باشد دیگر. اما این برنامه یک جهان یک جام...
1- اول این که باید فکری به حال این گزارشگرها کرد. توقع زیادی نداریم. این که چیزی اضافه شود. همین که آزار دهنده نباشند. اما ظاهر نمیشود و نمیتوانند. علیفر از بالا به بازی نگاه میکند. فاصلهاش را با مخاطب نمیتواند بشکند. شیرین نیست. گزارش اش برجستگی خاصی ندارد. سرعت جملاتاش، ریتم بازی را هم میشکند. جواد خیابانی مثل همیشه حواساش زیاد به بازی نیست. یک جمله میگوید که به نظرش جالب است و صبر میکند که مخاطب هم قدر جمله را بداند. این چیزها موقع شنیدن حس میشود. انگار که بازی، چیزی جدا از گزارشاش است. از جملهای که میخواهد بگوید بیش از بازی که در جریان است کیف میکند. اهمیت یک حادثه در محوطه جریمه، بستگی به این دارد که خیابانی کجای جملهاش باشد. مزدک میرزایی سر بازی ایتالیا، همه چیز را خراب کرد. میخواهد نشان دهد که هوادار منطقی و فهمیده و عاقلی است. پس مدام و هر چند ثانیه یک بار، خودش را موظف میدانست تا تکرار کند این تیم ایتالیا، تیم خوبی نیست. که با تیم قهرمان جهان فاصله دارد. که فلان بازیکن بد است. که سکوهای ورزشگاه خالی است. اما ما میخواهیم فوتبال نگاه کنیم. میخواهیم در مواجهه با این رخداد بزرگ، انرژی بگیریم. قرار نیست متوجه شویم که خیابانی چه قشنگ صحبت میکند، علیفر چه تحلیلهایی میکند و مزدک میرزایی چه آدم منطقی است که لذت بازی را از ما میگیرد و مدام موج منفی صادر میکند. این وسط همچنان تنها عادل فردوسیپور را داریم که خوب گزارش میکند. و وقتی صدایش را ابتدای هر بازی میشنویم خیالمان راحت میشود که قرار است همراه با او فوتبال نگاه کنیم. میدانیم که بلندی و کوتاهی صدایش، به اندازه خطری است که روی هر کدام از دروازهها اتفاق میافتد. که واکنشاش واقعی است و در جریان بازی است و تصمیمی از قبل گرفته شده نیست. او مقام والای خودش به عنوان یک تماشاگر فوتبال را هنوز از دست نداده است. و از این به بعدش هر چه میگوید، بر این اساس است. به نظرم تهیه کنندههای برنامه یک جهان یک جام، باید بیشتر به گزارشگرهای تازه میدان بدهد. گزارشهای معدود آنها در این جام، هر چند که مسابقات مهم را در اختیارشان نمیگذارند، از اغلب همکارهای قدیمی بهتر بوده است. آزار نمیدهند و از جایگاهشان به عنوان یک تماشاگر صرف مسابقات فوتبال زیاد دور نشدهاند. گزارشگر جوان بازی آمریکا اسلوونی کارش خیلی خوب بود. کاش اسمش را میدانستم.
2- مشکل بعدی این است که استودیوی برنامه یک جهان یک جام، شور و حال لازم را ندارد. فوتبال بیش از هر چیز یک سرگرمی است و باید سرگرمیسازهای بهتری باشیم. حالا اما بیشتر منتظریم تا فاصله دو نیمه بگذرد و به ورزشگاه برگردیم. مجریهایی که مثل سربازها پشت تریبونها میایستند و صدا در گلو میاندازند و کارشناسهایی که صرف فوتبالیست یا مربی بودن مجوز حضور در استودیو را به دست میآورند، بی این که امکان برقراری ارتباط با مخاطب را داشته باشند (امیر حاجرضایی و حمیدرضا صدر را مستثنا میکنم). این وسط باز جای عادل فردوسیپور خالی است که در این قحطالرجال، همچنان تنها گزینه ما برای حضور در چنین استودیویی است تا از شور بیواسطهاش، از علاقه بیخدشهاش و از طنز جذاباش برای زنده کردن این برنامه استفاده شود. یک بار جملهای ازش شنیدم که گفته بود: «تلاش میکنم تا گزارشام چیزی از جذابیت بازی فوتبال کم نکند.»
3- برنامههای ورزشی تلویزیون به تکرار افتاده است. نیروی تازهای تربیت نمیشود و در این فضای بیرقابت، گزارشگران و مجریهای فعلی، لزومی برای پیشرفت نمیبینند. انگار علاقهشان را از دست دادهاند. جهان عوض میشود و برنامههای ورزشی تلویزیون ما نه.
ادامه پنج شنبه سوم تیر
حذف حق ایتالیا بود. اما دلام سوخت. گل نیوزیلند آفساید بود. گل دوم دیناتاله احتمالا آفساید نبود. گل سوماش خیلی قشنگ بود. مدافع حریف یک توپ را به نحو مشکوکی از پشت خط بیرون کشید. پیرلو در آن چند دقیقه حضور چه شخصیتی به تیم بخشید. په په در آخرین لحظه چه فرصتی را هدر داد. بوفون و پیرلو مصدوم بودند. ولی ایتالیا باید عرضه میداشت مثل آمریکا، مثل هر تیم خوب دیگری، بر داور و شرایط هم غلبه میکرد. 90 دقیقه بازی با نیوزیلند و شصت دقیقه این مسابقه را افتضاح بازی کردیم. بدشانسی آوردیم. ولی این حذف حقمان بود. دیگر حتی نمیتوانیم به مرثیهسراییمان درباره عاشق مازوخیستی که کتک میخورد تا بالاخره ضربهاش را بزند - یا نزند - ادامه دهیم. بالاخره خودویرانگرهای ایتالیایی مثل همیشه از زیر فشار بودن لذت میبرند. اما همه این تعبیرهای شاعرانه مال وقتی بود که تیم بودیم. تنها نکته این که ایتالیا شور و هیجان را به سنت همیشه تا آخرین لحظه تامین کرد. راستی جای الکس هم خالی بود. حالا برای لارنس تنها صحرا مانده است و برای من، دمپسی و داناوان. نشستهام منتظر بازی آمریکا - غنا.
سر صبح پنج شنبه سوم تیر
بعد از مدتها نشستم و یک بار دیگر شین جرج استیونس را دیدم. همچنان درجه یک. کهنه نشدنی. پیچیده و در عین حال مومن. با آن تقطیع و چشماندازهای بینظیرش. ساختن سکانس کفن و دفناش میتواند - زبانام لال - آرزوی فیلمسازی مثل جان فورد هم باشد. پر از پر از پر از جزئیات. یک وسترن اصیل - به قول آندره بازن یک سوپر وسترن - که به شکل غریبی بر خلاف سنت ژانر در آن سالها آکنده از کنشهای پنهان است. و درکی که سازندگان فیلم از ارزش «آب و خاک» دارند. منتها این بار فیلم استیونس را زبان اصلی دیدم. و یک هو متوجه شدم که خیلی از دیالوگها آنی نیستند که در دوبله گفته میشدند! نه سانسور و نه ترجمه بد و نه هیچی. نمیدانم چرا اصلا و عمدا تغییرشان دادهاند. اما خیلی تغییر دادهاند. فکرش را بکنید همه این مدت فیلم محبوبام را با دیالوگهای دیگری تصور میکردهام! (هر چند صدای روشن و تمیز مظفری از صدای خود آلن لاد بهاش بیشتر میآید.)
دیگر این که دیشب از کت و کول افتادم. در تاریخ کافه کمتر پیش آمده بود این همه کامنت. درباره سریال یوسف پیامبر، ماجرای هدیه تهرانی و فرش قرمز و تازه نظرسنجی بهترین فیلمهای این ماه که تازه آغاز شده است. جام جهانی هم که ادامه دارد. (با آمریکای فراموش نشدنی این دوره، البته تا این مرحله، که فیلم استیونس را ببینید، متوجه میشوید که این شکل بازی کردن از کجا میآید). راستی رفقایی که میخواهند فیلمسازی یاد بگیرند... شین ببینند. قرار نیست هر فیلم خوبی به درد آموزش فیلم ساختن بخورد. اما این یکی میخورد.
ادامه چهارشنبه دوم تیر 1389
کلی کامنت آمده - از جمله درباره همین بحث یوسف پیامبر و مصطفی زمانی - که هنوز نرسیدهام آنلاین کنم. فقط آمدم درباره این بازی آخر تیم ایالات متحده در جام جهانی که دقیقه 93 صعود کرد. بیستاره و سخت کوش و با ایمان به هدف و واقعا تیم. درباره دمپسی اشتباه نکرده بودم. این هم یک جورش است. این یکی از دراماتیکترین تیمهاست در دورانی که جام جهانی را دنبال کردهایم. خدا هر بار روزی چشمهای منتظرالدرام! ما را از جای تازهای میدهد وگرنه دورههای قبل که اصلا بازیهای این تیم را نگاه نمیکردیم. بعد دوباره برمیگردیم به کامنت رضا رادبه که...
چهارشنبه دوم تیر 1389
یک بحث در انتظار بچههای کافه
حالا نظرهای شما قیمت دارد. خیلی وقتها این جا خود من هم یک مخاطب هستم. این روزها سر یک مسئله دادگاهی، یک بار دیگر بحث سریال یوسف پیامبر بالا گرفته است. یادم آمد که این مجموعه چه قدر بیننده پیدا کرد و به یک پدیده پاپیولار تبدیل شد. حالا میشود وبلاگهای پرشماری را دید به زبانهای دیگر، از جمله ترکی، که به هواداری از بازیگر اصلی فیلم، مصطفی زمانی تشکیل شدهاند. (چند تا از اینها آقایان و خانمهای ترک در فیس بوک و نمیدانم از چه مسیری مرا هم اد کردهاند!) باز یادم هست چند وقت پیش شبکه بی بی سی، گزارشی نشان داد از تاجیکها یا افغانیهایی که شیفته و شیدای این مجموعه بودند. از طرف دیگر این روزها مدام داریم به دلایل مختلف از هنر عامهپسند و ستارههای سینما حرف میزنیم. سوالها از این جا در ذهنام شکل گرفت و با تلنگر دوستی جدیتر شد. به نظرم جالب است در کنار بحثهای شیرین روزمره، در کامنتها درباره پدیده یوسف پیامبر و بازیگر اصلیاش بحث کنیم. آنها که مجموعه را دیدهاند دلایلشان را برای این نفوذ و تاثیر فراوان بگویند. نظرها اگر منفی است، توهین آمیز نباشد و اگر مثبت، بی دلیل و منطق. میشود هم اصلا ارزشگذاری نکرد و از موضعی بیطرف درباره دلایل تاثیر و نفوذ این پدیده نوشت. امیدوارم بچههای کافه در این بحث شرکت کنند. از این جور بحثها در آینده هم خواهیم داشت تا فضای آزاد و رهای درون کامنتهای پرشمار شما، در کنار حس و حال آزادانهاش، کانالهایی برای بروز و تاثیر پیدا کند. چیزی که بارها خودتان خواسته بودید. عشق به سینما و موسیقی و فوتبال و واکنش نسبت به اتفاقات هر لحظه از زندگی روزمره در کنار این بحث طبعا فراموش نمیشود. به هر حال به نظرم به نقطهای رسیدهایم که واکنش بچههای کافه به هر پدیدهای، تاثیر و نفوذ رو به رشد خودش را دارد.
همین الان: رضا رادبه در کامنتها یک یادداشت طولانی گذاشته در این باره که اگر اتفاقی که برای دومنک و تیم ملی فرانسه افتاد، برای باقی تیمهای حاضر در جام میافتاد، چه میشد. خواندناش را توصیه میکنم!
سهشنبه اول تیر 1389
درباره هدیه تهرانی و سایت سینمای ما
نتوانستم جلوی خودم را بگیرم: لینک این پوستر را توی یکی از کامنتهای آخر وحید گذاشت، یک طراحی از کمپانی فاکس به مناسبت هفتاد و پنجمین سالگرد تاسیساش. این پوستر را ببینید و بعد یادداشتام درباره هدیه تهرانی و سایت سینمای ما را بخوانید:

امیدوارم فردا سر فرصت دربارهاش بنویسم، اما فعلا همین قدر بگویم که پاسخ هدیه تهرانی این نیست. ایشان نیامده سر مراسم فرش قرمز؛ بعد عوض این که درباره آمدن یا نیامدناش صحبت کند و این که قولی داده یا نداده، به سنت معمول این مملکت، رفته سراغ پند و اندرز که اصلا با توجه به شرایط مملکت لیموزین سوار شدن و روی خط قرمز قدم زدن را صلاح نمیداند. این چه حرفی است آخر؟ چرا همه دنیا بتوانند و ما نتوانیم؟ تا کی قرار است این مردم را کتک خورده و تو سری خور ببینیم؟ دوران این قبیل چپزدنهای متظاهرانه به نظرم تمام شده است. کاش نیما حسنینسب در پاسخاش از همان روش هدیه تهرانی وارد نمیشد. نیما و سایت سینمای ما دارند در این مملکت کار خوب و درستی انجام میدهند. بهمان یاد میدهند که همدیگر را تحویل بگیریم. که ما هم باید لیموزین سوار شویم و روی فرش قرمز راه برویم. دستشان درد نکند. تا کی قرار است به روش خانم تهرانی این مردم را عقب مانده نگه داریم و اسماش را بگذاریم مردم گرایی؟ شما بهترین باش. نگران مملکتات نباش. خودش درست میشود. خیرت آن وقت به باقی مردم هم میرسد.
(دم جواد خیابانی گرم. به اندازه ده دقیقه از آغاز بازی زمان میخواست تا با تعریفهایش مرا از تیم اسپانیا متنفر کند.)
دوشنبه 31 خرداد 1389
توپ که نشست روی شانه کریستین رونالدو و روی سرش چرخید تا اولین گلاش را بعد از دو سال بزند، قشنگ بود. آدم را یاد همای سعادت و این جور چیزها میانداخت...
شنبه 29 خرداد 1389
این پوستر فیلم تازه دیوید فینچر درباره پایه گذاران فیس بوک را صادق در کامنتها گذاشته بود. (فیس بوک چندان فضای مورد علاقه من نیست. علافیاش به نظرم خیلی بیشتر است. ولی میدانم که فیلم استاد مثل همیشه درباره «نیروی ذهن» خواهد بود):

----------------------------------------
همین الان: حالا مسابقه مورد علاقه من برای تماشا، الجزایر - آمریکاست...
جمعه 28 خرداد 1389 - 1 و 2:
2- چند ساعت بعد: برای من که بعد از ایتالیا، تیم ملی کارگری آمریکا را از باقی تیمهای جام بیشتر دوست دارم، کمی ناراحت کننده بود که گل سوم سالممان را داور قبول نکرد. این یعنی که هنوز بلوغ درک واقعیت را ندارم که این جا یعنی پذیرفتن این که ناداوری هم جزو اتفاقهای بازی است. یعنی که هنوز خیلی مانده تا به مرتبه فارست گامپ بودن برسم! آن هم در روز به این مرتبی.
1- همین الان: وسط این همه فوتبال و کار و گرما و شلوغی، امروز جمعه خوبی بود. پنجره را که باز کردم و گلدانها را که آب دادم، و نگاهی که به کوچه انداختم (عاشق محلهمان هستم. نفت شمالی در خیابان میرداماد یکی از آرامترین جاهای دنیاست) یاد کری گرانت افتادم. یادم افتاد که چه قدر دوستاش دارم و این که کاش در جمعه به این خوبی، یک چند دقیقهای پیش ما بود. در فیلم همسر کشیش، هر وقت در نقش فرشته وارد کادر میشود، فرشته بودناش هم یادمان میرود. با خودمان میگوییم این همه انرژی و لطف، باید فقط مال کری گرانت خودمان باشد. شاید روزی روزگاری مثل همان فرشته فیلم، یک چند وقتی سر و کلهاش دور و بر ما پیدا شد.

بیست و هشت خرداد 1388
این هم اولین مقاله من به بهانه آغاز جام 2010:
جام جهانی فرصتی برای درک حقیقت امروز جهان ما
حالا نوبت قاره سیاه است
ما فوتبال رو ول کردیم و بیخودی چسبیدیم به آموزش و پرورش.
گروچو مارکس در چرند و پرند
1- این بار دیگر جام جهانی فوتبال برایم فقط جام جهانی فوتبال نیست. نشستهام منتظر، جام 2010 آفریقای جنوبی برسد تا صورت تازه جهان را ببینم. آن جا که میشود تجمع شرکتها و برندها و مسیرهای اطلاعاتی و مدها و روحیهها و روشها و مسیرهای جدید را دید. میخواهید بدانید جهانی که روز به روز و با سرعت غریبی رنگ عوض میکند به کدام سو میرود؟ یکی از راههایش این است که جام جهانی فوتبال را با دقت دنبال کنید. این دیگر تنها یک ورزش پرطرفدار نیست. برخورد تمدنهاست و چهار راه شلوغ همه آن چه دنیای ما را میسازد. همین است که وقتی میبینم خبری از تیم ملی ما در این جام جهانی نیست، فقط به عنوان یک طرفدار تیم فوتبال ایران افسوس نمیخورم. فرصت حضور در یک آزمون جهانی را از دست دادیم که میتوانست عیارمان را نه فقط در رشته فوتبال مشخص کند.
2- در جام جهانی امسال البته کمتر خبری از دعواهای مرزی خواهد بود. دیگر قرار نیست کشوری انتقام خاطره اشغال نازیها را از آلمان بگیرد یا مستعمرهای در برابر ارباباش قد علم کند. آن چیزی که نبردهای بزرگ دهههای گذشته را میساخت. خاطره دوران سیاه تبعیض نژادی و آپارتاید در آفریقای جنوبی – که این دوره از مسابقات را برگزار میکند - هم یک خاطره کم و بیش دور است. احتمالا ماندلا به ورزشگاه خواهد آمد و کفی و دستی و هورایی به خاطر سالها مبارزه و تلاشاش برای مبارزه با تبعیض به پا خواهد خواست. اما جدال اصلی در مرکز جهان وجود دارد. این که کدام کشورها چه جایگاهی در جامعه جهانی خواهند یافت. کشورها تلاش خواهند کرد تا سهم بیشتری از ان چیزی به دست آورند که بر جامعه امروز دنیا حکومت میکند. سهم بیشتری از تیترهای شبکههای تلویزیونی و اینترنتی، از دامنه سرچهای گوگل، از بازار ستارهها. آن جا که اقتصاد واقعی وجود دارد. آن جا که قدرت جا به جا میشود.
3- خوبی جام جهانی امسال این است که یک چشمه از تمام آن چه را که در آن مشاهده خواهیم کرد،ا به کمک خوزه مورینیو در چند هفته گذشته و در مسیر قهرمانی اینتر میلان در سه جامی که برد، دیدهایم: قدرت رسانهها، ارزش تیترها، و آن چه گوگل از فوتبال میسازد. (و نه برعکس.) مورینیو میدانست چطور تیتر بگیرد، چطور رسانه جذب کند، چطور ستاره شود. اینتر میلان و تاکتیکها و تکنیکها و موراتی و قدرت فوتبال یک طرف. مهمتر از آن مورینیویی بود که میدانست در دنیای امروز، فوتبال فقط یک ورزش نیست. یک ذرهاش ورزش است. پس خوزه از تمام پتانسیلهای بیشمار موجود استفاده کرد تا تیماش را قهرمان کند. که توجه دنیا را به خودش جلب کند. تا پرچم کشورش را در جشن قهرمانی به وسط زمین ببرد و پسرش را روی دوشاش بگذارد. پسر مورینیو باید بداند که پدرش تنها یک تئوریسین خوب فوتبال نبود. تنها شخصیت قهرمانی نداشت. پدرش شکل و شیوه برنده شدن در دنیای امروز را میدانست. قدرت ستارهها و رسانهها را (که چه قدر به هم وابسته هستند و از همدیگر تغذیه میکنند) میشناخت. و شیوه کنار آمدن با سیستم را. ترکیب پیچیدهای از فردی که در دل جمع خودش را مطرح میکند.
4- آفریقای جنوبی از حالا کارش را شروع کرده است. سود مسابقات که تنها در بلیت فروشی نیست. کلیپ شکیرا به پیشواز این مسابقات را دیدهاید؟ قرار است با جام جهانی، یک قاره کمی فاصله گرفته از مرکز، به میان مهلکه پرتاب شود. چند گام دیگر پیش برود. این شاید جذابترین بخش جام جهانی امسال برای من باشد. تماشای این که قاره کهن چگونه تلاش میکند تا به برکت فوتبال به خط مقدم برسد. که سری میان سرها پیدا کند. که جایگاه بهتری در سیستم قدرت و ثروت جهانی بیابد. دخترها و پسرهای ایرانی هم بعد از تمام شدن این جام جهانی، تصویر تازهای از درختها و زرافهها و صحراهای آفریقا خواهند داشت. نلسون ماندلا را بهتر و بیشتر خواهند شناخت و مسافران ایرانی، در میان گزینههای سفرشان، آفریقا را هم کنار آنتالیا و دبی و مالزی و برزیل خواهند گذاشت.
5- پس چهارچشمی جام جهانی 2010 آفریقای جنوبی را میپاییم. به خاطر همه فرصتهایی که با نبودنمان از دست دادیم. به خاطر همه ستارهها و تیترها و رسانههایی که از کفمان رفت. به خاطر تمام سودی که از قرار گرفتن در این عرصه سیاسی – اجتماعی – اقتصادی میبردیم و نبردیم. حالا فقط تماشاگریم. تماشاگر این که قاره سیاه چطور میخواهد از فرصتی که در اختیارش قرار گرفته استفاده کند. به اندازه مورینیو درک از جهان تازه، حتما دارد.
بیست و هفت خرداد 1389
تقصیر خودم بود که بعد از برد کم گل آرژانتین در برابر نیجریه، نظرم را نگفتم و حالا بعد از این برد پر گل، گفتناش هنری نیست که: آرژانتین اولین مدعی جدی این جام است. (راستی صد - صد پنجاه کامنت دیروز و پریروز بچهها اغلب درباره جام جهانی است. خواندنشان توصیه میشود.)
-------------
همین لحظه اضافه شده: نیما حسنینسب هم (که او هم عاشق جمله گتوزو شد) اعصاباش خرد شده بود. بچههای این کافه هم این طور که از کامنتهایشان برمیآید از گزارش مزدک میرزایی دیوانه شدهاند. آن قضیه تلاشاش برای اثبات این که هوادار منطقی است به کنار، از درک بازی هم عاجز است. نباید نظر کارشناسی بدهد. مدتها بود از دست یک نفر این قدر عصبانی نشده بودم.
بعد از بازی ایتالیا
- 56: 00: مساوی کردیم. اما حداقل این که خیالام راحت شد که در این جام یک مدعی هستیم. این وسط باید یک فکری به حال مزدک میرزایی بکنیم که چون گفتهاند ایتالیایی است و این آقا میخواهد ثابت کند که هوادار خیلی منطقی و فهمیده و با کلاسی است، مدام پرت و پلا میگفت و انرژی منفی صادر میکرد و در شرایطی که 69 درصد توپ مال ایتالیا بود از پاسهای اشتباه حرف میزد و در شرایطی که به خصوص در نیمه دوم، تمام بازی در اختیار ایتالیا بود، بیربط از جریان بازی درباره این که با تیم قهرمان خیلی فاصله داریم حرف میزد و از سکوهای خالی میگفت و بازیکنی که پاس گل داده و چند خطر دیگر خلق کرد میگفت بازیاش اسفناک است. دیوانه میکند آدم را. بزرگترین گناهاش فقط این نبود که یک هوادار خائن بود، اشتباه بزرگتر این بود که قدر جمله گتوزو را نفهمیده بود. گتوزو گفته: گرفتن توپ از هافبک حریف برایش مهمتر از گرفتن توپ طلاست. آقای میرزایی گفت: «جمله عجیب گتوزو» و نفهمید که این معرفت زندگی است.
اما نگران نباشید رفقا. عمو لیپی بزرگ، قبل از این بازی گفته یک تیم در فشار مسابقات رشد میکند و میشکفد.
- 56: 22: شرمنده رفقا. سرود ملیشان را که خواندند دوباره عشق قدیمی مثل در حال و هوای عشق کار وای از آن حفرهای در دیوار، بیرون جوشید. آی ام دی بی هم که دوباره باز شد. ای خدا... میبریم!
- ساعت 45: 17: راستی ببینیم امشب عاشق ایتالیای بیدلپیرو ماندهایم یا نه... همین حالا قیافه لیپی را دیدم و دلام آرام گرفت.
بیست و چهارم خرداد 1389: -
1- این هم پاسخ من به نظرسنجی بهترین فیلمهای هزاره جدید مجله دنیای تصویر است:
«عوض ده بیست فیلم، بیست آقای سینماگر محبوبام را در آغاز هزاره دوم، بر اساس فیلمهایی که در ده سال اخیر ساختهاند، انتخاب میکنم: کوئنتین تارانتینو، مایکل مان، دیوید فینچر، ریچارد لینکلیتر، مارتین اسکورسیزی، هایائو میازاکی، جوئل و اتان کوئن، تیم برتون، الکساندر پین، داریوش مهرجویی، وونگ کار - وای، پدرو آلمودوبار، میشائیل هانکه، گاس ون سنت، جاد آپاتو، کامرون کرو، جرج کلونی، مایکل مور، پارک چان ووک و استیون اسپیلبرگ».
چند توضیح: جیمز کامرون را با همین یک فیلماش در این ده سال به این فهرست اضافه کنید. استیون سودربرگ را هم با وجود بازیگوشیهای فراواناش نمیشود نادیده گرفت و البته آلفونسو کوارون. از دیوید لینچ به جز عنوانبندی بزرگراه گمشده هنوز هیچ فیلم ندیدهام.
2 -این جمله درباره ریلیز تازه دکتر ژیواگو مرا به دنیای دیگری برد: «ند پرایس نائب رئیس شرکت برادران وارنر در این مورد می گوید: «با ترمیم این فیلم توسط تکنولوژی جدید، ظرایفی را می بینیم که پیش از این قابل رؤیت نبودند؛ مثلا، در جایی از این فیلم دکتر ژیواگو (عمر شریف) در کتابخانه «واری کینو» با «لارا» (جولی کریستی) رو به رو می شود، و در لحظه دیدار این دو، نور و فضای کتابخانه به طرز ظریفی به سمت گرما می رود. این قضیه وقتی ژیواگو «لارا» را می بیند، چند بار اتفاق می افتد. و یا در لحظه ای که در بیمارستان با هم خداحافظی می کنند خورشید را می بینید که پشت سر آنها می رود و رنگ زرد زیبایی را می بینید که...» و
23 خرداد 1389: - فعلا این آقا اولین کشف من در جام جهانی امسال است. کلینت دمپسی...

- زنده بمانید چیزهای غریبی در این دنیا خواهید دید. از جمله دیهگو آرماندو مارادونا را با کت و شلوار و کراوات کنار زمین مسابقه آرژانتین و نیجریه.
جمعه 21 خرداد 1389
از امروز جام جهانی شروع شد. این فرصتی برای ایجاد یک نظرسنجی یک ماهه در کامنتهاست. به نظرم میشود در کنار فریاد هواداری و اینها، از تاویلها و تفسیرها و ایدههایی درباره جهان امروز و زندگی روزمره و برداشتهای انسانی که با تماشای بازیهای جام جهانی به فکرتان میرسد، بنویسید. این که چطور از متن و حاشیه و جزئیات این بازیها درس هایی برای زندگیتان میگیرید. و حالا این یادداشت امروز (دوم) من است درباره فیلم کیفر...
کیفر اکران شد
حالا یک فیلم الگو داریم
کیفر ساخته حسن فتحی بالاخره از چهارشنبه هفته گذشته اکران شد. فیلمی که این روزها شبیهاش را در سینمای ایران نه این که کمتر ببینیم، که راستاش نمیبینیم. فیلمی که پایش روی زمین است. فیلمی که بر این خاک استوار است. فیلمی که برای تماشاگری ساخته شده که میخواهد به سینما برود تا یک تجربه جذاب عشق و مرگ را از سر بگذراند. فیلمی که سازندگاناش خواستهاند و توانستهاند (اینها دو تاست) داستان تعریف کنند. فیلمی که قهرمان و ضد قهرمان دارد. فیلمی که میکوشد نه در فرآیندی جدا از تعریف کردن داستاناش، که در دل آن و در سیر منطقی آن، تصویر انتقادی قانع کنندهای از اجتماع امروز ما بیرون بدهد. این تصویر البته خوش بینانه و تمیز نیست. اما نکته این است که این فیلمی است که برای مردم این کشور و برای حضور در این خاک ساخته شده، پس نگاه تیره مردانی از همین دیار است که مملکتشان را بهتر از این میخواهند. سازندگان کیفر نه دلشان به چند مثلا تجربه روایتی و تصویری خوش است (مشکل البته این تجربهها نیست. مشکل اشتباهها و نابلدیهایی است که اسماش را تجربه میگذاریم و اصلا مگر قرار است مدام تجربه کنیم؟) و نه به جایزه دولتی و حمایت رسانهای و دعوت جشنوارهای. کیفر محصولی است با ادعا و شجاع در زمانهای که دیگر کسی از این حوصلهها ندارد. فیلمی جاه طلب که از تماشاگرش میخواهد به درون دنیا و شخصیتها بیاید و تهران امروز را از درون تجربه کند. آن جا که نمایش تباهی و شکوه هنر، همدیگر را متعادل میکنند. که تماشای فیلم را به تجربهای لذتبخش بدل میسازند. کیفر به قهرمانی در شهر فکر میکند. یک قهرمان که فشارها و کمبودها و فساد و دروغ یک متروپلیس میسازدش. که از میان این همه گناه باید به رستگاری برسد. یک جور نگاه به انسان که نمونهاش را در این سالهای سینمای ایران نداشتهایم. معمولا نداشتهایم.
ساخته شدن چنین فیلمی با چنین ویژگیهای البته صد و بیست سال بعد از اختراع سینما، نباید اتفاق چندان مهمی باشد. اما نگاه ظاهرا روشنفکرانه و منتقدانه و جشنوارهای و دولتی، تا به حال جلوی ساخت چنین فیلمهایی را در این کشور گرفته است. فیلمسازهای ما به تجربه و نماد باور دارند تا به واقعیت و به انسان. این است که تماشاگر جلوهای از یک قهرمان را بر پرده سالنهای سینمای کشور از یاد برده است. او عادت کرده بر پرده بزرگ سینما یا کاریکاتور ببیند یا توهمی کج و کور از شرایط منهدم کننده که اعتقادی به انسان و رستگاریاش ندارد. حسن فتحی کارگردان، علیرضا نادری نویسنده، سعید سعدی تهیه کننده و مصطفی زمانی بازیگر به ما قهرمان دادهاند. مدیونشانیم. حالا حالاها باید دربارهشان بنویسیم.
پنچ شنبه 20 خرداد1389
کیفر ، فیلم - الگوی امسال ماست
اما خبر خوب این که فیلم مورد علاقه ما در جشنواره فجر امسال یعنی کیفر، از دیروز اکران شده است. ما نوآر دوست داریم. فیلم شهری خوب نداریم. بعد از مدتها داستان و قهرمان و ضد قهرمان دیدهایم. بازی مصطفی زمانی در این فیلم هم حرف ندارد. مدتها هم شده فیلم ایرانی ندیده ایم که قهرماناش مدام توی کادر بدود.

و...
امروز از صبح اتفاقی افتاده که کمی برایم عجیب است. سایت ای ام دی بی، مرجع اطلاعات سینمایی فیلتر شده است. این سایتی برای دوست یابی یا جستن عکس (اتفاقا عکسهایش را برای سیو کردن در اختیار کاربراناش قرار نمیدهد) یا خبرهای سیاسی نیست. کاملترین فرهنگ فیلمها و شخصیتهای سینمایی، از جمله نمونههای ایرانیاش است که در کار و حرفهای که داریم عصای دست ماست ضمن این که ما را در جریان نظرهای فیلم بینهای سراسر جهان درباره شخصیتها و فیلمهای تاریخ سینما قرار میدهد. یکی دو بار دیگر این اتفاق افتاده بود که خوشبختانه در کمتر از 24 ساعت برطرف شد. امیدواریم این بار هم این اتفاق بیفتد. گشتن در میان مدخل های آی ام دی بی بخشی از زندگی روزمره ماست. چه کنیم؟
در ادامه: تکذیب ادعای سعید سهیلی، مردی از ریو و اسکورسیزی و دی کاپریو.
چهارشنبه 19 خرداد 1389
متاسفانه بخشی حرف آقای سهیلی در برنامه هفت دیشب درباره اس ام اس من دروغ بود
مهم و همین الان اضافه شده: نمیخواستم محیط این جا را که درباره چیزهایی که دوست داریم به چنین تکذیبیهای ولو یک خط، آلوده کنم. از دیشب هم دست نگه داشتهام. اما ظاهرا ملت حرف این آقا را باور کردهاند. پس نقل قولی که سعید سهیلی از اس ام اس من آورد دروغ محض بود. این که گفتهام ته قلب فیلمات رااستاندارد میدانم یا خوب است یا هر چی... کذب است. متاسفم برای شنیدن این حرف .. حالا باقی مطالب درباره مردی از ریو و اسکورسیزی بخوانید.
صفحه سینمایی امروز تهران امروز کار پیمان جوادی و خاطره آقائیان درباره تیم برتون و جانی دپ است که اتفاقا آریا قریشی نظرسنجی بچههای کافه درباره بهترینهای جانی دپ را به راه انداخته است. 14 فیلم انتخاب شده تا نویسندههای این جا ستاره بدهند لینک صفحهامروز tehrooz.com/1389/3/19/TehranEmrooz/353/Page/10/.
چهارشنبه 19 خرداد 1389
مردی از ریو
از آن جایی که رفقا/مشتریهای خوبی بودید و این مطلب اسکورسیزی - دیکاپریو یم را دوست داشتید و در این روزهای سخت تنهایم نگذاشتید، در این آخرین لحظات خواب و بیداری نیمه شب یک روز پر کار، میخواهم یک بسته انرژی بهتان معرفی کنم. مردی از ریو ساخته فیلیپ دوبروکا. با یک ژان پل بلموندو و فرانسواز دورلئاک جوان. وقتی میگویم جوان یعنی واقعا «جوان». یک فیلم ماجرایی به تمام معنا که ژان پل بلموندو نیم فیلم تعقیب میشود و نیمه دوم داستان تعقیب میکند. به همین سادگی. پر از خرده کاری و ریزه ماجرا در جهان باز «جوان» تابستان آمریکای جنوبی دهه 1960. با موسیقی ژرژ دلرو و ریتمی که یک آن نمیافتد. و یک صحنه کوتاه بین آن همه ماجرا دارد که بلموندو خسته از تعقیب یک لحظه مینشیند و پسرک سیاه پوستی شروع به واکس زدن کفشاش میکند. و فکر میکند آمریکایی است و اسم کادیلاک و کالیفرنیا میآورد و بعد که متوجه میشود فرانسوی است از موزه لوور و بریژیت باردو حرف میزند. بلموندو هم میگوید چون پول ندارد عوض تلافی کفشهای پسرک واکسی را واکس میزند! بعد یک آدم پولدار دماغگنده میآید و عوضی میگیرد که بلموندو کفشهای لوس سفیدش را واکس بزند. بلموندو هم کفشها را مثل رنگ صورت پسر، سیاه میکند و پنجاه تایی که از یارو پولداره میگیرد میدهد به پسره. پسرک هم یک قاچ هندوانه برایش میآورد. بعد بلموندو دوباره شروع میکند به فرار...
فیلم را قبلا خورههای سینما در تهران داشتند حالا اما همه جا هست. بشناسیدش میتوانید گیرش بیاورید. با یک دوبله شفاف و باز «جوان» دهه 1340 که وقتی بلموندو از هواپیما بیرون میپرد و میچرخد تا چترش واز شود، جایش میگویند (احتمالا منوچهر زمانی - فردا از بچهها میپرسم بهتان میگویم): یکی نیست این پشتکا رو بشمره. و این پس گردنی محبوب من است.
قدر این معرفی قدردانانه مرا بعد از تماشای فیلم میفهمید. این هم پوستر خوبی که از فیلم پیدا کردهام (که متاسفانه از خود فیلم خیلی جدی تر است) +مطلب اسکورسیزی - دیکاپریو که اگر هنوز نخواندهاید زیر این پوستر میتوانید پیدایش کنید.
خب رفقا... کافه تعطیل است. میخواهم بروم بخوابم.

روزنوشت تازه را شروع میکنیم با مقالهای که درباره همکاری مارتین اسکورسیزی با لئوناردو یکاپریو نوشتهام. همراه عکسی که سایت پست مگزین از عمو مارتی انداخته وقتی که او را به عنوان نخستین، از میان پنجاه کارگردان بزرگ زنده سینما انتخاب کرده است:
چگونه اسکورسیزی به دیکاپریو هویت داد و بعد از او گرفت
هیچ

یک روزنامهنگار تعجب کرده بود که چطور لئوناردو دیکاپریو، مارتین اسکورسیزی را هنگام حضور در یک گفتگو درباره فیلم تازهشان شاتر آیلند، BUDDY صدا میکند. یعنی: رفیق. این همکاری، ارتباطی است که حالا بعد از چهار فیلم، دیگر نمیشود اسماش را یک اشتباه، یا تجربه یا یک نیاز گذاشت. این روزها و بعد از چهارمین همکاری، دیکاپریو در دنیای آقای فیلمساز، حضور و اعتباری قابل رقابت با دیگر ستاره همکار اسکورسیزی پیدا کرده است: رابرت دنیروی افسانهای. دیگر مجلات پر شدهاند از ستونهای مقایسه میان دیکاپریو و دنیرو. و البته هوادارهای متعصبی که مثل همیشه هوادار قدیمیتره هستند. عشق اول. به خصوص که از نظر آنها حاصل همکاریهای گذشته اسکورسیزی با دنیرو، شاهکارهای ماندگاری بوده از قبیل راننده تاکسی، رفقای خوب، گاو خشمگین و تنگه وحشت. اما حالا دیکاپریو هم دارد تالار افتخارات خودش را به کمک استاد میسازد: دار و دستههای نیویورکی، هوانورد، رفتگان و بالاخره شاتر آیلند. اما با این همکاری در فیلم آخر، دو سینماگر به فرصت تازهای رسیدهاند که زوج اسکورسیزی و دنیرو، کمتر نصیبی از آن برد: موفقیت تجاری. شاتر آیلند در هفته اول نمایش بیشتر از چهل میلیون دلار فروخت تا رکورد افتتاحیه فیلمی به کارگردانی مارتین اسکورسیزی را بشکند. حاصل این همکاری همچنین رسیدن اسکورسیزی به آرزوی سالیاناش بود؛ این که اسکار بهترین کارگردانی را بگیرد. هر چند که از این موفقیت دیکاپریو بهره کمتری برده است. او تنها نامزد دریافت جایزه بهترین بازیگر برای هوانورد شده است.
آمستردام والن در دار و دستههای نیویورکی
نکته تحسین برانگیز اما در مسیر حیات حرفهای دیکاپریو، انتخاب مارتین اسکورسیزی به عنوان پدر هنریاش در شرایطی بود که انتخاب اول هر بلاک باستر هالیوودی به حساب میآمد. لئوناردو دیکاپریوی مو طلایی جذاب در تایتانیک، مثل سام ورثینگتون در آواتار جیمز کامرون نبود که همزادی آبیرنگ داشته باشد. میلیونها نفر در سراسر جهان عاشق «خودش» شدند. او مرد رویاهای دختران و زنان زیادی در سراسر جهان شد که آرزوی داشتن یک عشق ابدی از نوع تایتانیکیاش را در سر میپروراندند. او اما تصویر دیگری به جز قهرمان تین ایجرها از خودش داشت. بعد از چند نقش فراموش شده در فیلمهایی از کارگردانهای خاص چون دنی بویل و وودی آلن، او ناگهان با تماس مارتین اسکورسیزی مواجه شد که میخواست پروژه محبوب سالیاناش، روزی روزگاری در آمریکایش را بسازد. اسکورسیزی مایه عمیقا تفکر برانگیز بسیاری از شاهکارهای گنگستری را گرفت: درباره ارتباط میان تمدن و جنایات سازمان یافته (اسم ترانه نامزد اسکاری که گروه یو تو برای این فیلم ساخت بود: دستهایی که آمریکا را ساخت) و به قرن گذشته برد و دیکاپریو جوان ظریف را در نقشی کاملا متفاوت از همیشه قرار داد. او آمستردام والن بودکه میخواست انتقام مرگ پدرش را از مردی بگیرد که یکی از همین تشکیلات جنایتکارانه را با زندگی یک سیاستمدار پیوند زده بود. روی کاغذ، جوان اول فیلم لئوناردو دیکاپریو در نقش آمستردام بود، اما جهان معنایی فیلم گرد شخصیت قاتل جایتکار، دانیل دی لوئیس به نقش بیل قصاب، تنیده شده بود. این همان نقشی بود که اگر دنیرو میپذیرفت، قرار بود در دنیای فیلمساز بازی کند. دیکاپریو به این ترتیب هنوز در حاشیه بود. جهان ارزشهای اخلاقی اسکورسیزی بزرگ در این فیلم، بیش تر در وجود دنیل دی لوئیس قرار داشت تا فرزند انتقام گیر. دیلوئیس پدر ناتنی بود و دیکاپریو فرزند سرگردان. و این بار فیلم بیشتر درباره پدر بود. برعکس دو فیلم بعدشان، رفتگان که آن جا فرزند/دیکاپریو مهمتر بود. این روند تحمیل شدن دیکاپریو به دنیای پیچیده و عمیق اسکورسیزی است.
هاوارد هیوز در هوانورد
میان این دو فیلم اما آنها ایستگاه دیگری داشتند. دیکاپریو قرار شد
در هوس بزرگ آقای فیلمساز، هوانورد، نقش سوپر میلیونر بزرگ هاوارد هیوز را بازی
کند. یک پروژه جاه طلبانه دیگر، با آرزوی اسکار (که نگرفت) و به اندازه باقی آثار
فیلمساز شخصی به نظر نمیرسید. اما بخشی از علایق همیشگی اسکورسیزی در آن امکان
بروز مییافت. او حالا میتوانست داستان همیشگی قهرماناش را، در قالب ماجراهای
زندگی یک مغول هالیوودی روایت کند. این همان قهرمان همیشگی اسکورسیزی بود: مرد
عمیقا پارسا (در این جا با شکل بیرونی یک مرد وسواسی) که کشش زیادهرویاش را نمیتواند
مهار کند. این که میخواهد بداند تا کجا میتواند پیش برود. (این تعبیر را درباره
روش فیلمسازی پر ریخت و پاش – چه به لحاظ فنی و چه احساسی -
اسکورسیزی هم میشود به کار برد.) و مثل اغلب فیلمهای اسکورسیزی، شخصیت اصلی در
کشاکش این دو میل ظاهرا متناقض، از هم وا میرود و میپاشد.
دیکاپریو برای حضور در این نقش تنها نامزدی اسکارش در مدت زمان
همکاری با اسکورسیزی را به دست آورد، با این وجود هر جور که نگاه میکردیم، گیرم
به دلیل پیشفرضهای فیزیکی چنین شخصیتی در ذهن تماشاگر، آن جورها هم در این نقش
باورپذیر از کار درنیامد. هر چند که معلوم بود برای قابل باور ساختن شخصیت این مرد
عصبی وسواسی چه تلاشی کرده است. داورهای آکادمی را هم احتمالا همین صحنههای مربوط
به نمایش وسواسهای دیوانهوار هیوز، تحت تاثیر قرار داده بود.
بیلی کاستیگان در رفتگان
اما بازسازی شخصی اسکورسیزی از یک فیلم جنایی هنگکنگی با مایه هویتهای چندگانه، برای این زوج یک پیروزی عظیم تبدیل شد. تلاش فیلمساز برای گرفتن مجسمه طلایی اسکار، وقتی جواب داد که بعد از به ثمر رساندن دو پروژه اسکاری، ظاهرا این آرزو را وانهاده بود و سراغ ساخت یک محصول مستقل رفته بود. برای اسکورسیزی البته یک محصول مستقل، یعنی کار با چند ستاره بزرگ، مثل جک نیکلسن و مت دیمن علاوه بر دیکاپریو، و همراهی با تیم فنی همیشگیاش: از دانته فرتی مدیر هنری گرفته تا تلما اسکونمیکر تدوینگر و هاوارد شور آهنگساز. حاصل یک شاهکار شد همراه با بهترین حضور لئوناردو دیکاپریو در فیلمی از مارتین اسکورسیزی. انرژیاش در این فیلم ویرانگر است. انگار صورتاش هر لحظه قرار است از درون صحنه به سمت لنز دوربین بپرد و آن را از هم بدرد. حالا دیگر میشد از مقایسهاش با رابرت دنیرو سخن نگفت. دیکاپریو اینک هویت خودش را یافته بود. با همه رنجی که صورتاش در این فیلم تحمل میکرد، او همان قهرمانی بود که در چنین جهانی میخواست هویت خاص خودش را داشته باشد. در دنیایی که همه ارزشهای معمول – و نه صرفا اخلاقی - دنیای فیلمساز از میان رفته است: نه رابطههای پدر و فرزندی در دنیای اثر به نتیجه میرسد و نه ارزشهای میان دار و دسته گنگسترها یا گروه پلیسها. همه چیز از هم پاشیده است و قهرمان هم باید با هویتی دیگر در محیطی دیگر انجام وظیفه کند. دیکاپریو این نقش را به کمال بازی کرد. هویتاش را با مرگاش به دست آورد، اما پیش از آن صداقت و درندگی و درماندگی نقشاش را به تماشاگرش منتقل کرد. چهره رنج کشیده زخمیاش در میان نماهای فیلم، حالا از گرانبهاترین داراییهای تاریخ سینماست. انگار کل فیلم، نفساش را در سینه حبس کرده و انتظار بیرون دادن نفس را در لحظه مرگ میکشد.
شاتر آیلند
اما همکاری بعدی زوج اسکورسیزی – دیکاپریو از این هم تلختر است. حالا
حتی قهرمان هویتاش را – گیرم به بهانه مرگاش – به دست نمیآورد. تا انتهای فیلم آرزو
داریم سر از کار شخصیت اصلی، با بازی دیکاپریو درآوریم و نمیتوانیم. این هویتی
است که با مرگ قهرمان هم مشخص نمیشود. او همسرش را کشته یا نه؟ میخواهند دیوانهاش
کنند یا نه؟ چه نقشی از این غریبتر برای یک بازیگر؟ نقش کسی را بازی میکنی که
حتی خودت هم نمیشناسیاش و نمیدانی کیست. تنها تلاشاش را برای یکی شدن، برای
شناخت هویتاش، برای یکی شدن روح و جسماش میبینیم. اما این تلاش قرار نیست به
جایی برسد. و لئوناردو دیکاپریو موفق میشود چنین نقشی را دلپذیر و قابل همدلی از
کار درآورد. طوری که تماشای دو ساعت حضور یک آدم دیوانه – یا لااقل احتمالا دیوانه – روی پرده برای تماشاگر چندش برانگیز و
آزار دهنده جلوه نکند که هیچ، همدلیبرانگیز هم باشد.
دیکاپریو و اسکورسیزی البته چند پروژه دیگر هم در دستور کار دارند،
(هر چند که در فیلم تازه اسکورسیزی بعد از سالها نام دیکاپریو به عنوان بازیگر
اصلی به چشم نمیخورد) اما اگر همکاری آنها، همین جا و با شاتر آیلند هم تمام
شود، تعجب نخواهم کرد. چرخه کامل شده است. به نقطه آغاز بازگشتهایم. استاد
فیلمساز، جوانک موبور را از دل کشتی در حال غرق تایتانیک بیرون کشید و به دالان
تاریخ برد و به او هویت یک بازیگر – ستاره بخشید و از او خواست تا همراه با
هم دو نمونه از پیچیدهترین مسیرها و تلاشها برای یافتن هویت واقعی انسانی را در
رفتگان و شاتر آیلند طی کنند. با دار و دستههای نیویورکی، پدر به پسر هویت بخشید
و با شاتر آیلند از او گرفت و در جزیره سرگردانی رهایش کرد. از این به بعد هر چه
اتفاق بیفتد، آغاز یک مسیر تازه است. انگار همین قدر که پدر، طلب هویت را در جان
پسر انداخت بس است. از این به بعد کار خودش است.
دو شنبه 17 خرداد 1389
یادم رفته بود و تازه اضافه شده: تابلوی «روز شکرگزاری» نورمن راکول، باید هم جایی در چنین فیلمی داشته باشد. این تابلو و این فیلم باشد در پاسخ نظرسنجی که کاوه اسماعیلی در کامنتها مطرح کرده بود. اثر هنری که دلام میخواهد به مادرم تقدیم کنم. یکی برای روز مادر و یکی برای روز پزشک:

شانزدهم خرداد 1389
خب رفقا. میخواستم چند کلمهای باهاتان حرف بزنم. چند روز پیش جمع بندی ستاره دادنهایتان را به فیلمها این جا گذاشتیم. نمره فیلم منطقه کور (blind side) ساخته جان لی هنکاک خیلی کم بود. فیلم را همین الان دیدم. حتما دلایل سینمایی و اعتقادی خودتان را برای دوست نداشتناش داشتهاید. به نظرم بعضی بخشها و ایدههای فیلم زیادی عوامانه آمد. اما... اما خدا نکند این فیلم را دوست نداشته باشید به این دلیل که چنین قصه پریانی را باور ندارید، یا دیگر نمیتوانید چنین داستان آبکی از همزیستی دیو و دلبر و رستگاری انسانی را باور کنید. که چنین رویاهایی برای پیشرفت و خوشبختی به نظرتان مسخره بیایند. که فکر کنید این حرفها درباره در کنار هم بودن و احساس مسئولیت و خانواده و اینها، همهاش فیلم است. دلام میخواهد آن صحنه تا کردن ملافهها، صبح بعد از بیدار شدن غول سیاه روی کاناپه را دیده باشید. که قلب بزرگ خالقان چنین فیلمی به نظرتان دروغ نیاید. که هنوز توان باور کردن رویا را داشته باشید... حالا این که از این فیلم خوشتان نیامد طبعا دلایل و سلیقه قابل احترام خودتان را دارید. فقط آمدم بگویم امیدوارم دوست نداشتنتان به این دلایل نبوده باشد.

15 خرداد 1389:
این هم یک یادداشت کوتاه راجع به مولتی پلکسها:
بازاری که مولتیپلکسهای امروز برای سینما ساختهاند
یک دانه تیم برتون، با مکدانلد و سس اضافه
حالا دیگر باید شکل نوستالژیهایمان فرق کند. مولتیپلکسهای کنونی، تنها سالن سینما نیستند. اغلب بخشی از یک مجتمع خرید بزرگ هستند که حالا یک گوشهاش دارند فیلم نمایش میدهند. این طوری بیش از همیشه سینما وارد سبد خرید مردم میشود و زندگی روزمرهشان را پر میکند. و باز درست همان طور که مردم در دوران جدید مدام صاحب «انتخاب»های بیشتر در خرید میشوند و مارکهای فراوانتر و اشکال مختلف هر محصول بیش از همیشه در اختیارشان قرار دارد، با وجود این مجتمعهای چند سالنه، درباره سینما هم چنین اتفاقی افتاده است. حالا تماشاگران سینما هم امکان «انتخاب» میان سالنها و فیلمهای گوناگون را دارند. انگار که دارند شبکه تلویزیونشان را عوض میکنند. آمدهایم به این مرکز خرید تا پاستا و بستنی و ژامبون بخریم و همبرگری بزنیم، بعدش چه فیلمی ببینیم؟ اکشن میچسبد یا فانتزی یا این که فیلم ترسناک برویم بترسیم؟ تیم برتن در کنار مکدونالد. جرج کلونی همراه با کی اف سی. بازار محصولات سینمایی، به این ترتیب از طریق مولتی پلکسهای محصور در مراکز خرید شکل عوض میکند و با نسل تازه و لایف استایل امروز هماهنگ میشود. به این ترتیب احتمال فراوانتری وجود دارد تا یک محصول هنری در برابر چشم تماشاگراناش قرار بگیرد. ویترینها بیشتر شدهاند و انتخابها افزونتر.
مولتی پلکسها این روزها همچنین امکان بهتری برای مدیریت زمان در اختیار تماشاگرانشان گذاشتهاند که مدام با کمبود وقت در متروپلیسها دست و پنجه نرم میکند. تماشاگر انتخابهای بیشتری برای انتخاب زمان مناسب برای تماشا کردن فیلمها دارد و البته میتواند صندلیاش و زاویه حضورش نسبت به پرده را هم پیش از ورود به سالن معلوم کند. هر کدام از اینها که مطابق میلاش نبود، چه زمان نمایش یا خود فیلم یا محل صندلی در سالن، میتواند سراغ سالن بعدی برود و فیلم بعدی و صندلی بعدی. به این ترتیب ایدهآلهای تجارت و مشتری در زمان جدید، در مولتیپلکس بروز کاملی مییابد: انتخاب مشتری، رضایتاش و مصرف بیشتر. ایده محصول هنری به مثابه یک کالای تولید انبوه مصرفی، با تولد سینماهای چند سالنه وارد دوران تازهای شده است.
در ایران ما البته هنوز چند گام عقب هستیم. سینماهای چند سالنه ما بیشتر تنها مناسب نمایش فیلم هستند. بخشی از یک مرکز خرید و مجموعه رستوران بزرگتر نیستند. به همین دلیل کمتر امکان وارد کردن سینما به سبد خرید روزمره مردم ما را دارند. اغلب سالنهای سینمایی هستند که غذا خوری و مغازهای – چیزی را دارند. نه که برعکس. این جا از مولتی پلکس بیشتر به عنوان امکانی برای پر کردن جای خالی و کمبود سالنهای سینما در سطح شهر استفاده میکنیم، که البته در جای خود خوب است. اما کافی نیست. مصرف بیشتر، باعث تولید بیشتر میشود. صنعت سینمای ما هم در به در دنبال این میگردد که بیشتر مصرف شود و زورش نمیرسد.
این وسط البته دل آدم تنگ میشود برای زمانهای که سالنهای سینما همچون معبدی با شکوه، بخشی از خاطرات جغرافیایی مردم شهر را تشکیل میدادند. سالنهایی که آن قدر فردیت داشتند که محلهای و خیابانی را به اسم همان سالن میشناختند. و دیوارهای بلند داشتند و چلچراغهای بزرگ و پردههای وسیع. اما این روزها حتی تک و توک سالنهای صاحب تکنولوژی پرده بزرگ آیمکس (البته برای آنها که دارند) هم نمیتوانند جای خاصیت و فردیت آن سالنهای قدیمی را پر کنند. اما زندگی همین است. در فیلم دره من چه سرسبز بود، که درگیر همین مسئله گذر زمان و عبور از مرحله زندگی سنتی به روزگار تکنولوژی و مصرف سریع است، دانلد کریسپ به جین دارول میگوید: «یکی بده، یکی بگیر.»
ادامه جمعه 14 خرداد:
یک حبر خوب که همین حالا در اینترنت خواندم. گلشیفته برگشته به ایران تا کار ساخت اولین فیلماش را به عنوان کارگردان شروع کند: www.payamekhordad.com/newsF-872.html
امیدوارم تکذیب نشود. حیف است که پیش ما نباشد.
جمعه 14 خرداد ساعت سه و نیم صبح: آقایان و خانمها؛ این قبیل نمایشگاههای موزه هنرهای معاصر را که هر چند وقت برگزار میشود، از دست ندهید. تماشای نسخه اصل یک چیز دیگر است. یک تابلو کامیل پیسارو مثلا توی گنجینه موزه هست که حالا شما هر چه قدر توی کتاب یا اینترنت، نگاه کنید. رنگ پشت بام خانهها اصلا یک چیز دیگر است. : www.bornanews.com/vdcbs0bf.rhbfspiuur.html
پنج شنبه
مثل این که امشب (13 خرداد 1389) هم ساعت 19 و 40 دقیقه برنامه «برای ایران» از شبکه سوم سیما قرار است پخش شود. مجریهای وحشتناک و روی اعصاباش به کنار، این برنامهای است که، در آن قسمتهایی که من دیدهام، برای جوانهای دانشمند ایرانی فرش قرمز پهن میکنند و لیموزین 10 متری میآورند. این چیزهایش را خیلی دوست داشتم.
.........................................................
ساعت 3 صبح پنجشنبه اضافه شد: تعداد کامنتها رسیده در 24 ساعت گذشته واقعا زیاد بود. دوستانی که به نظرشان رسیده که کامنتشان گم شده، یک بار دیگر دو سه صفحه آخر کامنتها را مرور کنند. برای این چند روز تعطیل چند مقاله این جا خواهم گذاشت. کامنتها هم که مثل همیشه خواندنی و پر از نکتهاند. از خواندنیترین یادداشتهایی که منتشر میشوند.
..................
همین الان اضافه شد: احسان، لینک قسمت من را در برنامه چند ساعت پیش «هفت» در کامنتها گذاشته. پس آنها که ندیدهاند میتوانند این بخش را این جا ببینند:
www.4shared.com/video/PXZlxNqX/7-Ghaderi-filmreview1-_EDVblog.html
چهارشنبه 12 خرداد 1389 -
خب این همان برنامه «هفت»ای است که دربارهاش حرف میزدم. گفته بودم که صبر کنید رفقا

سه شنبه 11 خرداد 1389
نتیجه بهترینهای نویسندههای کافه
1- تکرار میکنم. برنامه امشب هفت را ببینید و مثل هر هفته نظرهایتان را در کامنتها بنویسید. امیدوارم از برنامه قبلی بهتر باشد. بحثهای خوبی داریم و امیدوارم بخش راهنمای فیلم را رو به راه کنیم.
2- آریا قریشی جدول کامل ستاره های بچههای کافه به فیلمهای خارجی و داخلی! انتخاب شده را اعلام کرد. هر دو جدول را این جا میگذارم. + نظرهای شخصی خودم که میشود با میانگین ستارههای نویسندههای این روزنوشت مقایسهاش کرد. این هم بهترین فیلمهای خارجی به ترتیب:
تعداد افرادی که به این فیلم امتیاز کامل داده اند میانگین امتیاز مجموع ستاره ها تعداد آرا
Inglourious Basterds 31 111.5 3.60 21(67.74%)
Shutter Island 24 85 3.54 14(58.33%)
A Prophet 16 56.5 3.53 8 (50%)
The White Ribbon 26 83 3.19 8(30.77%)
Hurt Locker 29 90.5 3.12 12(41.37%)
Avatar 27 83 3.07 6(22.22%)
A Serious Man 21 63.5 3.02 9(42.86%)
Secret In Their Eyes 19 51.5 2.71 5(26.31%)
Up In The Air 26 65 2.5 1(3.84%)
District 9 22 54.5 2.48 0
Up 27 64.5 2.39 1(3.70%)
An Education 22 46.5 2.11 1(4.55%)
Precious 16 27 1.69 0
The Blind Side 9 15 1.67 0
و این هم جدول فیلم های ایرانی:
تعداد آرا مجموع ستاره ها میانگین امتیاز تعداد افرادی که به این فیلم امتیاز کامل داده اند
طلا و مس 13 29.5 2.27 2(15.38%)
آل 10 8 0.8 0
دموکراسی تو روز روشن 11 7 0.64 0
دختران 3 1 0.33 0
شیر و عسل 3 0 0 0
ازدواج در وقت اضافه 1 0 0 0
و این هم ستارههای من برای مقایسه:
اراذل بیآبرو 4
شاتر آیلند 4
آواتار 4
یک مرد باوقار 4
هرت لاکر 4
یک پیامبر 4
روبان سفید 3
پا در هوا 5/2
بالا 5/2
تحصیلات 2
پرشس 1
رازی در چشمهایش 5/1
ایرانیها
شیر و عسل بیارزش
طلا و مس نیم ستاره
آل یک و نیم ستاره
دختران بیارزش
دموکراسی تو روز روشن یک ستاره
امیدوارم در روزهای آینده باقی جدولها به تفکیک اسم نویسندههای کافه را این جا بیاوری.
مشکل این جاست که لاگفا جدولها را قبول نمیکند و باید به شیوه بالا این کار را تکرار کرد که با توجه به مفصل بودن آن جدولها باید کاری کرد. خود آریا یا بچههای دیگر اگر راهی به فکرشان میرسد بریزند وسط.
دوشنبه 10 خرداد 1389
- همچنان در شوک مرگ هاپر، این لینک که عقیل فرستاده عالی است: www.washingtonpost.com/wp-dyn/content/gallery/2010/05/29/GA2010052902010.html
2- فردا پس فردا درباره یک پروژه مطبوعاتی حرف خواهیم زد که 150 سینماگر تاریخ را در برخواهد گرفت. امیدوارم بچههای این جا به شکلهای مختلف درگیرش شوند. عشاق سینمای خالص.
3- و این هم یک معرفی فیلم. بلک داینامیت، بعد از مدتها یک پارودی ناب که همان قدر از منابع الهاماش، یعنی

یکشنبه هشت خرداد 1389
دنیس هاپر (1936-2010)

صحنهای هست در ایزی رایدر، به کارگردانی و نویسندگی و بازی دنیس هاپر، که پیتر فاندا دارد توی کلیسایی میگردد و در یک لحظه انگار به ذهناش رسیده باشد، تصویر قطع میشود به هلی شاتی که دوربین به سرعت از شیئای آتش گرفته دور میشود. آن قدر این نما کوتاه است که به سختی اصلا میبینیماش. آخر فیلم متوجه میشویم که این همان نمای مرگاش بوده. آخرین نمای فیلم. وقتی تنها راه ادامه آن نوع زندگی برایش، مردن در یک انفجار بود. دنیس هاپر اما در دنیای واقعی زنده ماند. بعد از سیر و سیاحتاش در ایزی رایدر، چند تا فیلم دیگر هم بازی کرد.
شنبه 7 خرداد 1389
این هم ستون این هفتهام:
مورینیو، 24، هفت، لیلی گلستان، روحانی، تارانتینو و منتقدهای نسل قبل

اینها چیزهای خوب و جالب این هفته بود:
1- خوزه مورینیو در این دنیا زندگی میکند و قهرمان میشود تا با دنبال کردن تماشای خودش، حرکات، حرفها و حرفهاش، درک درستی از دنیای امروز به دست آوریم. با مورینیو میشود فهمیدکه رسانه و مذهب و خانواده و ستاره و سیستم و فرد، چه جایگاهی و چه کارکردهایی در دنیای امروز دارد. چگونه بر هم تاثیر میگذارند و چطور نتیجه میدهند. این که خوزه مورینیو را مثل من دوست دارید، یا که ندارید؛ تفاوتی نمیکند. به هر حال باید تعقیباش کنید و تحلیلاش کنید تا جهان اطرافتان را بشناسید. جهان رسانهای مثل گوگل را.
2- این وسط لیلی گلستان، هر چند گوشهای نشسته و دارد نمایشگاهاش را اداره میکند، اما از سالمترین و دلپذیرترین متفکران امروز ایرانی است. به قدر لازم منطق و به اندازه احساس. به اندازه واقعبین و به اندازه امیدوار. آن طور که خودش را میبیند و آن گونه که جامعهاش را میشناسد. به بهانه از دست رفتن همسر سابقاش نعمت حقیقی، یک مصاحبه کرد با گلاویژ نادری در مجله نافه و یک یادداشت شاهکار نوشت برای ماهنامه فیلم. در زمانهای که نخبههای ما از سیر حرکت دنیا فازها عقباند - دنیایی که خوزه مورینیو خلق میکند - در شرایطی که مجلات هنری و روشنفکری این مملکت به خانه حزنانگیز غریبهها میمانند، کاش خانم لیلی گلستان بیشتر بنویسد، بیشتر ترجمه کند و اصلا بیشتر برای ما حرف بزند.
3- در این میان نشریات سینمایی اما هنوز زندهتریناند. حالا مجله24 هم اضافه شده و سه ماهنامه سینمایی خوب داریم که کمبود بحث و نقد و زندگی را این وسط پر میکنند: فیلم و دنیای تصویر را هم اضافه کنید. و بعد برنامه تلویزیونی «هفت» را که این هفته بهترین قسمتاش بود. بعد از کمبودهای چند برنامه اول حالا به نقطه صفر و شماره اول رسیده است. این برنامه، سنت پربار این همه نقد و نشریه سینمایی را پشت سرش دارد. نقد سینمایی حالا از پربارترین و موثرترین گونههای ادبی در این کشور است و با «هفت» پایش به تلویزیون هم کشیده شده است. این خیلی امیدوار کننده است. تاثیر ادبیات سینمایی با این مجلهها و برنامهها در صحنه فرهنگ کشور از این هم بیشتر خواهد شد.
4- و در همین مجله 24 منتقدان سینمایی بهترینهای 2009شان را انتخاب کردهاند و تکلیف ما که مشخص است، اما آقایان هوشنگ گلمکانی و صدر و امینی و حتی جواد طوسی و احمد طالبینژاد هم «اراذل بینام و نشان» اثر کوئنتین تارانتینو را به عنوان یکی از بهترین محصولات سینمایی سال انتخاب کردهاند. یک خبر خوب. پیوند نسلها! فقط باید یک چند سالی صبر میکردیم.
5- به همه اینها برای یک هفته خوب، اضافه کنید اجرای ارکستر سمفونیک تهران به رهبری شهرداد روحانی را. که به خصوص در پارت اول، میشد کیفیت یک اجرای بینالمللی را در آن دید. وقتی ارکستر به رهبری روحانی، تم عاشقانه فیلم بن هور را مینواخت یاد آن نوار کاستهای نه چندان با کیفیت موسیقی فیلم، و از جمله همین قطعات درجه یک میکلوش روژا برای فیلم بن هور افتادم که از مغازههای زیر پلههای پاساژها میخریدیم و حالا در تالار وحدت با اجرای درجه یک ارکستر سمفونیک همراه شده بود. خب، زندگی ما همین است.
جمعه 6 خرداد 1389
این هم یک مقاله دیگر درباره آواتار و سیستم سه بعدی و اینها. مقاله درباره بازیگری و یک تذکر مهم برای بقای کافه را پایینترش بخوانید.
تجربه تماشای آواتار به طریقه تری دی آیمکس همانند «ورود قطار به ایستگاه»
آغاز عصر جدید سینما با آواتار

- آواتار را به صورت سه بعدی روی پرده آیمکس دیدم. شگفت تجربهای است. این جا هیچ چیز آن گونه که تا پیش از این در سالن سینما تجربه کردهایم، نیست. جیک از میان جنگل میگریزد و دختر ناوی کمان را میکشد. موجودی مثل پری دریایی، صورتی رنگ و آرام، در هوا میرقصد و میرقصد، از برابر چشمان ما، دقیقا از برابر چشمان ما میگذرد، و بر نوک پیکان دختر مینشیند. پس دخترک جنگجوی ناوی منصرف میشود. این یکی طعمه فرق میکند. آن موجود زیبا که چون قاصدک در هوا پرواز میکرد، هنوز در برابر چشمهای ما بر نوک پیکان نشسته است. این تصویر بعد دارد. دختر عاشق جیک شده است و ما عاشق انیمیشن سه بعدی آواتار.
- اما آیا این واقعا یک تجربه کارتونی است؟ زنده نیست؟ چطور میشود چنین قضاوتی کرد؟ جیمز کامرون جهان خودش را ساخته است. جهان اسطورهایاش را. جهانی که شبیه و مانند در دنیای خاکی ما ندارد و در عین حال شاید از همیشه شبیهتر است. جایی که عشق و مرگ به شکوه قدیم است. آن جا که به قول پینک فلوید، گیاه سبزتر است. در جنگل آواتار، مخلوقات از طریق رشتههای روشن و شفاف، با سرشت نیاکانشان سخن میگویند و با روح زمین در ارتباطاند. باور کنیم یا نکنیم؟ بس که این توهم واقعی است. طوری که نمیشود به بهانه گونهای نقاشی متحرک باورش نکرد. مرز میان فیلم زنده و انیمیشن از میان رفته است، همان طور که دیگر مرزی میان انسانها و نسخه آواتاریشان در فیلم وجود ندارد. نسخه آواتاری که به ذات گل و گیاه و زمین نزدیکتر است. عاشقتر است. جنگجوتر است و خود مثالی ماست. در برابر بخش زنده فیلم. آن جا که چهره اصلی شخصیتها را میبینیم که با ابزارهای تکنولوژیک برای از بین بردن روح زمین تلاش میکنند. پس این جا قرار است نسخههای انیمیشنی آواتاری آدمها، به قلب و روح انسان نزدیکتر باشند.
- این یادداشت را مینویسم و این کلمات را به کار میبرم، اما به معنایشان مطمئن نیستم. این جا کلماتی مثل «اصلی»، «زنده»، «انیمیشن» و... یعنی چه؟ کدام واقعی است و کدام دروغ؟ اگر توفیق تماشای نسخه تری دی – آیمکس آواتار را داشته باشید، این سوالها در ذهنتان رژه میروند. آن چه روی پرده میگذرد، از همیشه تخیلیتر و از همیشه واقعیتر است. تاثیری که ساخت و اکران فیلمی مثل اواتار بر تاریخ سینما میگذارد، شاید چندان کم از لحظه نمایش اولین فیلمهای برادران لومیر نداشته باشد. واکنش ما نسبت به این تصاویر، شاید همان واکنش پاریسنشینها نسبت به نخستین تصاویری باشد که برادران لومیر نشانشان دادند. به امکانات تازهای فکر میکنم که این تکنولوژیهای جدید، در اختیار سازندگان فیلمها قرار خواهد داد. انیمیشن سه بعدی به مرزهای تازهای وارد شده است. تصاویر، خیالاتیتر و واقعیتر خواهند شد. حالا هنرمندان فیلمساز، ابزارهای تازهای برای واقعنمایی خواهند داشت. جهان ذهنیشان را با ابزارهای تازهای رو پرده خواهند برد. بعد از آواتار هیچ چیز سینما آن گونه نخواهد بود که تا پیش از این بوده است. چند سال دیگر تشخیص این که تصاویر واقعیاند یا در خیالات فیلمساز بسیار سخت خواهد شد. چه رسد از زاویه ذهن ما عاشقان سینما که بیشتر از آن چه در اطرافمان میگذرد، دوست داریم خیالات فیلمسازها را باور کنیم.
- از دلایلی که پیشبینی کردند آواتار رقابت در رشته بهترین فیلم اسکار را خواهد باخت، یکی هم این بود که کامرون با ساختن این تصاویر نیمه انیمیشن (متوجه هستید که هنوز گیج میزنیم و عبارات مناسب برای توصیف این وهم جدید را در اختیار نداریم) موقعیت بازیگرها را در تاریخ سینما تغییر به خطر انداخته است. این تصاویر ساختگی (یعنی چه ساختگی؟ مگر بقیه فیلمهایی که تا به حال تماشا کردیم چی بودند؟) کم کم بینیاز از بازیگر خواهند شد، یا که حداقل بازیگرها را به شکل دیگری مورد استفاده قرار خواهند داد. همان گونه که درباره سایر مناظر طبیعی چنین خواهند کرد. طبعا استفاده از این تکنولوژی تازه هم عوارض خودش را دارد. میتواند مورد سوء استفاده قرار بگیرد. که جایگزین شور و احساس طبیعی (طبیعی یعنی چه؟) تصاویر دو بعدی شود. که سینما را به یک شهر فرنگ ومیدان بازی شبیه کند. (اما مگر شهر فرنگ نیست؟ مگر میدان بازی نیست؟) که کمبودهای هر فیلم در پناه استفاده از قابلیتهای این فنآوری جدید پنهان شود. اما مهم نیست. هر پیشرفتی ضایعات خودش را دارد. بیایید به قابلیتهایش فکر کنیم. به امکاناتی که در اختیار فیلمسازی چون جیمز کامرون میگذارد که هم حواساش به فیلمنامه به دقت نوشته شدهاش هست و هم به احساس موجود در چهره شخصیتهای نیمه انیمیشناش.
- حالا وقت این است که به امکاناتی فکر کنیم که این تکنولوژی در اختیار باقی فیلمسازهای محبوب ما میگذارد. دارم تصور میکنم که مثلا تصاویر نیمه فانتزی مارتین اسکورسیزی از کازینویش با استفاده از تکنولوژی سی جی آی و در نمایش سه بعدی چه میشد؟ که تیم برتون (که متاسفانه در یکی از ضعیفترین آثارش، آلیس در سرزمین عجایب که آن را هم روی پرده دیدم، به نحوی نه چندان خلاقانه از این تکنولوژی نمایش سه بعدی استفاده کرد) کابوسها و رویاهایش را از این به بعد چگونه تصویر خواهد کرد. که مثلا لوکینو ویسکونتی سکانس میهمانی یوزپلنگاش را با امکانات تازه، چه تکنولوژی سی جی آی و چه نمایش سه بعدی، چگونه سامان میداد: با فاصله و بعدی که میان پرده سفید پنجرهها و گروه حاضران در جلسه مذهبی ایجاد میکرد. و جان فورد گروه سواران را در منیومنت ولی چگونه سامان میداد. آن احتمالا زیباترین قاب تاریخ سینما را، که گروه برادران در برابر حضور پدر به برادر دامادشان در دره من چه سرسبز بود احترام میگذارند، چطور میساخت. آن بعد ایجاد شده را در میان سطوح مختلف همین تصویر تصور کنید. مرد و عروساش در پس زمینه، گروه برادران در میانه و پدر در پیش زمینه تصویر. و جهان به دقت سازمان داده شده سامورایی را تصور کنید اگر ژان پیر ملویل به کمک سی جی آی میتوانست کنترل بیش تری بر ذرات قابهای جهان شخصیاش داشته باشد. و حالا از این به بعدش. اسکورسیزی دارد فیلم تازهاش را به کمک تکنولوژی ساخت و نمایش سه بعدی میسازد. داستان پسری تنها و روبوتهایش. و دیوید فینچر وسواسی اعلام کرده که میخواهد این امکانات تازه را تجربه کند. جهان به پیش میرود. ما منتظریم.
---------------------------------------------
تازه اضافه شده: از دوستان کامنتگذار میخواهم این نکته را رعایت کنند تا چراغ این کافه روشن بماند. این کار را برای برطرف کردن مشکلات احتمالی و شک و شبههها انجام میدهیم. میخواهیم این جا مکانی برای حرف زدن و گرم شدن باقی بماند. همین. و این که امشب داشتم در کنار کافه خودمان کلمانتین عزیزم جان فورد را نگاه میکردم و صحنهای که بازیگر مست؛ زیر نور فورد و روی میز تنها کافه شهر، برای هنری فاندا و ویکتور میچر بودن و نبودن شکسپیر را اجرا میکند. انگاه که میگوید چرا نباید با خنجری برهنه خود را خلاص کرد؟ و همه ماجرا در همین چرا نهفته است.
یک نکته بسیار مهم
توجه توجه: از این به بعد کامنتهایی که در آن به جز اسم، مشخصات دیگری از فرد نظر دهنده ذکر شده باشد، از قبیل نشانی وبلاگ و وب سایت و ایمیل، آنلاین نخواهد شد. لطف کنید و رعایت کنید. حیف است کامنتی به این دلیل منتشر نشود.
---------------
ظهر چهارشنبه پنجم خرداد: همین الان پیشنهاد آریا را خواندم درباره ستاره دادن به فیلمهایی که میبینیم. پس از همین حالا شروع کنید. شیر و عسل و دختران و آل و دموکراسی تو روز روشن و ازدواج در وقت اضافه (آدمیزاد شرمنده میشود اسم این فیلمها را مینویسد، ولی حالا ندیدیماش شاید فیلم خوبی بود) و... روی پرده و ده فیلم نامزد اسکار بهترین فیلم پارسال چه در بخش اصلی و چه در بخش خارجی زبان + شاتر آیلند. (فیلمهای مهم امسال که هنوز اکران نشدهاند.) به پیشنهاد آریا میخواهیم میانگین ستارهها را بگیریم. ستارههای من هم اضافه می شود و نتیجه نهایی را میآوریم صفحه اول. الان تعداد فیلمها زیاد است. بعدا که فیلم به فیلم پیش میرویم، دیگر این طور نخواهد بود.
----------------------------------
همین حالا اضافه شده: خوشحالم از واکنشهای این قدر مثبتتان به این مقاله که چند خط پایینتر گذاشتهام. + به نظرم حق با من بود. این برنامه هفت از همیشه بهتر بود. (راستی کاش امکان تکثیر جلسه روبان سفید در دانشگاه شهید بهشتی وجود داشت. به نظرم حرفهای خیلی خوبی زده شد.)
سه شنبه 4 خرداد 1389
با برنامه امشب هفت سراغ روزنوشت تازه میرویم. با بحثهایی نه فقط راجع به آن چه در این برنامه مطرح میشود (به خصوص حرفهای عجیب و غریب جواد رضویان درباره فیلمهایی که بازی میکند) که درباره این مطلب که برای شماره قبل ماهنامه فیلم نوشتم به بهانه مرگ نادره محبوبمان تا حزفهایی را که در زمینه نقد بازیگری در دلام مانده بود یک جا بزنم:
گرتا گاربو، حمیده خیرآبادی و سوء تفاهمهای همیشگی نقد بازیگری
سوپر استار
1- از بزرگترین بازیگرهای تاریخ سینمای ایران. ضایعه از دست رفتناش فرصتی است تا درباره احتمالا ارزشمندترین شیوه حضور روی پرده بحث کنیم. دور از سوء تفاهمهای همیشگی. به گونهای که هیچ وقت دربارهاش حرف نزدهایم.
2- درباره «بازی خوب» در سینما حرف زدن، کار بسیار پیچیدهای است. پیچیدهتر از هنگامی که درباره کارگردانی مینویسیم یا فیلمنامه یا فیلمبرداری. همین پیچیدگی و گاهی حتی نشدن است که به ذهن آدم میرساند که نکند بازی در سینما، ظریف ترین و خلاقانه ترین وجه هنر فیلمسازی باشد. شبیه همان هنگامی که قرار است درباره موسیقی بنویسیم؛ چطور احساسمان درباره یک قطعه موسیقی خوب را به روی کاغذ میآوریم یا دربارهاش حرف میزنیم؟ ملودی انیو موریکونه برای فیلم ای مثل ایکار آنری ورنوی «با شکوه» و «تاثیر گذار» است. همین. میشود درباره سازبندیاش حرف بزنیم یا ریتم و شیوه تنظیماش. اما جادوی ملودی همچنان ناگفتنی به جای خود باقی است. درباره بازیگری اما این طور مواقع، ذهن دلیل تراش انسانی، چه به عنوان یک تماشاگر یا در مقام یک منتقد، برای این که چیزی برای گفتن داشته باشد، معمولا سراغ بازیهای به نوعی غیر طبیعی میرود. سراغ گونهای حضور روی پرده که بشود دربارهاش «حرف» زد. تماشاگر عام هم آن بازیهایی را دوست دارد که بازیگر روی پرده، به اعتقاد او شبیه «یکی دیگر» میشود. این همان چیزی است که منتقدها راجع بهاش مینویسند: «فرو رفتن در یک قالب متفاوت». مثلا وقتی بازیگری نقش یک آدم الکلی را بازی میکند یا یک افلیج بدبخت را. تاریخ جایزه معتبری مثل اسکار، پر است از جوایزی که به ستارههای بزرگ، وقتی اعطا شده که در قالب همیشگیشان نبودهاند. یا کور و کچل بودهاند یا معتاد. این نوع بازیگری است که ذهن تماشاگر را به سوی خودش منحرف میکند و به او این نکته را منتقل میکند که بازیگر «کاری کرده است»، زحمتی کشیده است. که عمل به ظاهر ساده «خود بودن» روی پرده را به خودی خود انجام نداده است. از نظر تحسین کنندگان؛ بازیگر ادم عاقلی بوده که دیوانه شده است، آدم سالمی که فلج شده است. پس «کوشش»اش شایسته تحسین است. همین.
3- بخشی از این نوع توجه، به این دلیل نثار چنین نوع بازیگری میشود که کمتر کسی از ما میتواند خودش را راضی کند که از فردی دیگر به دلیل حسن خدادادش تقدیر کنیم. بیشتر ترجیح میدهیم آدمها این قبیل حسنهای خداداد را با زحمت و بدبختی و هزینهای که میپردازند، بر خود حلال کنند. به همین دلیل است که بازیگرهای خوش چهره (که حسن خدادشان از بقیه قابل دسترستر و معلومتر است) فشار زیادی برای نشان دادن ارزشهای حرفهایشان تحمل میکنند و همیشه در معرض اتهام و دست کم گرفته شدناند. انگار باید بهای زیباییشان را در برابر مغزهای متفکر موشکاف، و اجازه بدهید بگویم، مقداری عقدهای ما بپردازند. دلیل دیگرش شاید کمبود درک و فهم ما برای جلب و جذب جذابیتهای زندگی روزمره باشد. از درک ارزش چیزها در شرایط طبیعی عاجزیم. از زیبایی در حالت متعادل خودش. باید «اتفاق»ای بیفتد تا توجه ما به آن جلب شود. یک بازیگر هم در شرایطی موفق به جلب حمایت داوران هنری میشود که این اتفاق بیفتد. انگار ارزش «حضور» بازیگران را درک نمیکنیم. بیشتر در آرزوی تماشای اداهایشان هستیم. ادا را میشود از پیکره یک اثر هنری جدا کرد و دربارهاش نوشت، درباره ارزش حضور اما هیچ کاری نمیشود کرد. مثل همان قطعه از انیو موریکونه، تنها باید شکوه و تاثیرش را پذیرفت. در این صورت درباره چی بنویسیم؟ کدام «کوشش» را تحسین کنیم؟
4- این توضیحات و سنجش میان بازیگری خوب و بد، البته مربوط به تماشاگری است که مورد پرسش قرار گرفته باشد یا منتقدی که بخواهد درباره بازی خوب یا بازی بد بنویسد و داوری که باید بازی خوب را انتخاب کند. و گرنه وقتی پای ناخودآگاه جمعی وسط کشیده میشود و مجموع محبوبیت یک بازیگر در قشر وسیع هواداراناش، و حتی آن دلیل معجزهآسایی که ما به تماشای بازی یک بازیگر روی پرده مینشینیم، آن گاه همه چیز فرق میکند. در این شرایط است که یک بازیگر ستاره میشود و دیگران نه. که میپذیریم یک بازیگر را در بهترین شرایط حضورش بر پرده بپذیریم. گرتا گاربو در نینوچکا قرار بود نقش متفاوتی بازی کند. حتی جمله تبلیغاتی روی پوستر فیلم هست: «گاربو میخندد.» یعنی که گاربو در آن زمان چنان در نقش زن احساساتی اشراف منش، کلیشه شده بوده که حتی یک خندهاش (این خنده در عجب سکانسی هم اتفاق میافتد، خدا ارنست لوبیچ را بیامرزد) می تواند برای تماشاگر همیشگی فیلمهای این ستاره، جذاب و تکان دهنده باشد. برای تماشاگری که هیچ وقت خنده ستارهاش را ندیده بوده است. اما در همین فیلم که قرار است شکل تازهای از حضور ستارهای مثل گاربو بر پرده سینما باشد، چه به واسطه مایههای کمدی نقشاش و چه همان خنده مذکور، در نیمه دوم فیلم باز صحنهای است که گاربو برای لحظهای هم که شده، در نقش همیشگیاش ظاهر میشود. وقتی نامهای از محبوباش میرسد. و ناگهان او را با غمی پنهان در چهرهاش به واسطه دوری محبوب؛ در نمایی درشت میبینیم و طلسم میشویم. ستاره در محدوده قدرتاش جادو میکند. تاثیری که قابل وصف نیست. که ستودنی است. حالا هر چه قدر بخواهیم کتمان اش کنیم. هر چه قدر بخواهیم از سکهاش بیندازیم. هر چه قدر بخواهیم ستاره را در شرایطی ستایش کنیم که ستاره نباشد. این نشان ستارگی، چیزی نیست که در کلاسهای بازیگری بشود آموزشاش داد. که بتوان با کوشش به آن رسید. حسن خدادادی است که شخصیت آن بازیگر در آن لحظه، به آن امکان بروز داده است.
5- مشکل بعدی این است که بازیگرها مصرف میشوند. آن ماجرای در قالب دیگری فرو رفتن و ادا درآوردن را اگر کنار بگذارید، بازیگرها معمولا عمر درخشش کوتاهی دارند. آنها همراه خود شکل حرکت و حرف زدن و راه رفتن مخصوص خودشان را میآورند که به جز در مورد ستارگان بزرگ، خیلی زود تکراری میشود. مگر این که از این قالب به آن قالب بروند. تنها اصیلترین ستارههای زن و مرد تاریخ سینما هستند که در همان چهره همیشگیشان، باز دوست داشتنیاند. که رفتار و گفتار کاملا تکراریشان، از نظر تماشاگر سینما تکراری نمیشود. به فیلمهای استیو مککوئین و همفری بوگارت و آلن دلون و ادری هپبورن و اینگرید برگمن و گری کوپر و البته کری گرانت نگاه کنید. اغلب موارد، برای ما آنها همانی هستند که بودهاند: دندانهای بوگارت همیشه قفل است و مککوئین به آهنگ همیشگی راه میرود و چشمهای هیبورن، سو و نور همیشگی را دارند. اما این یک چیز اصیل است. خیلی اصیلتر از این که بخواهیم با مترهایی مثل در قالب دیگری فرو رفتن و غیر قابل شناسایی شدن و نقش معتاد و الکلی و دیوانه و آدم فلج بازی کردن، برایش ارزشگذاری کنیم. اینها بزرگ مردها و بزرگزنهایی هستند که خوبی از خودشان است. پس لازم نیست «دیگری» باشند. این بازیگران چنان «حضور» کامل و جذابی دارند که به سختی میشود دلایل جذابیتشان را بیرون کشید و نوشت. کری گرانت چند دهه کت و شلوار رسمیاش را درنیاورد، گاربو نخندید و جان وین تفنگاش را همچنان زیر بازویش گذاشت و با لنگهای دراز گام برداشت، با این وجود نه تنها خستهمان نکردند که روز به روز بیشتر شیفتهشان شدیم. صورت گری کوپر کی از مد میافتد؟ این ستارهها بلد بودند که چگونه پشت میز بنشینند، سلام کنند، تلفن جواب بدهند و ساندویچ گاز بزنند طوری که ما چشم از چهرهشان برنداریم. گیرم که بخواهیم انتقام جذابیتشان را ازشان بگیریم. که جایزه اسکار را مثلا وقتی برایشان کنار بگذاریم که دیگر از آن چهره جوان و زیبا نشانی نمانده است. که نقش همیشگیشان را در مقام یک ستاره بازی نکردهاند. برای هنرمند والاتباری چون حمیده خیرآبادی هم که متواضعانه و مومنانه هیچ وقت از مسیر همیشگیاش خارج نشد، که نقشاش را تغییر نداد، که مدام به ایفای نقش همان مادر مهربان ایرانی ادامه داد، هیچ وقت آن گونه که شایستهاش بود کف نزدیم.
6- به خاطر همین تئوریهای قدیمی و کپک زده نقد بازیگری و برخورد غیرمنصفانه با ستارههاست که کمتر بازیگری در سینمای ایران، برای مدتی طولانی توانسته شهرت و محبوبیتاش را حفظ کند. معدود ستارههای سینمای ما، یا آنها که قابلیت و امکان ستاره شدن را دارند، خیلی زود درد طرد شدن از محافل روشنفکری و بیاعتنایی هیاتهای داوری را احساس میکنند و از مسیر خارج میشوند و میکوشند اگر حسن خدادادی دارند، از آن فاصله بگیرند و دیگر خود نباشند تا مورد تایید و تحسین قرار بگیرند. اتفاقی که برای خانم های بازیگر بیشتر میافتد. خوشبختانه خانم حمیده خیرآبادی از جمله این بازیگران نبود. استعدادش و حسن خدادادش همیشه تازه ماند و هیچ وقت فاسد نشد. او یک ستاره بزرگ بود، صاحب تمام ویژگیهای یک ستاره که از ابتدای این مقاله تا به این جا دربارهاش حرف زدیم. او مثل هر ستاره دیگری محدوده قدرت خودش را داشت، اگر بوگارت را به برق چشمها و آروارههای به هم فشردهاش هنگام غریدن میشناختیم، وقتی نقش یک کارآکاه خصوصی یا یک گنگستر بیرحم را بازی میکرد و ایو مونتان را به شخصیت و آقا منشی که با آن قامت بلند ترکیب میشد و کری گرانت را به شیطنت در پس آداب دانیاش (آیا سکانسی که او با رزالیندا راسل و رالف بلامی سر میز غذا در فیلم منشی همه کاره او نشسته بهترین سکانس تاریخ سینماست؟ آیا یکی از بهترینهاست؟)، حمیده خیرآبادی هم مدام نقش مادر یک خانواده را بازی میکرد که تمام هدفاش گرد هم نگاه داشتن اعضای آن خانواده بود. و این وسط برای رسیدن به هدفاش از تمام اسلحههایش، از تمام نیروی دفاعی و تهاجمیاش، یعنی لبخند زدن و ابرو بالا انداختن و کف دست به هم کوبیدن و لب به دندان گزیدن استفاده میکرد. هدف پیش هم نگه داشتن خانواده بود و این که پولدار باشند یا فقیر، حق با پدر است یا پسر، قرار است از کجا بیایند و به کجا برسند، هیچ اهمیت نداشت. چیزی در مایههای جین دارول خوشههای خشم. و حمیده خیرآبادی این نقش را به کمال بازی میکرد. به قول یکی از دوستان، ترکیب بازیگر بزرگ سینمای ما یعنی حمیده خیرآبادی و جان فورد، چه منبع انرژی عظیمی بود که امکان همکاریشان هیچ وقت پیش نیامد! فورد عاشق مادرها و عاشق زمین بود و این یعنی حمیده خیرآبادی، حتی در پیشپا افتادهترین فیلمهایی که بازی کرد. او به عنوان یک ستاره کامل؛ کاری نداشت که فیلمی که بازی میکند خوب است یا بد، اجارهنشینهاست یا پاشنه طلا، او خودش کامل بود. چیز دیگری از او نمیخواستیم و او هم میدانست که چه باید در اختیار چشمان مشتاق ما بگذارد. در این نوع بازیگری است که «حضور»، ارزش خودش را در برابر «ادا درآوردن» و «نقش بازی کردن» به رخ میکشد. کدام تماشاگر میتواند ادعا کند که بازی حمیده خیرآبادی در این همه سال حضور در نقش مادر، برایش تکراری شده است؟ که از مد افتاده است؟ انقلاب شد و جنگ شد و این دولت رفت و آن دولت آمد و خیرآبادی همانی بود که بود. و هیچ کس از تماشای او در همان نقش های تکراری دلآزرده نشد که نشد. اتفاقا حالا آن نقشی که خاطره حضور خیرآبادی در آن چندان جذاب نیست، نقشی است مثل آن که علی حاتمی در فیلم مادر به او داد. نقش یک زن پرتوقع گوشت تلخ. اما این محدوده قدرت ستاره نبود. پس بهترین نمایی که از او یادمان مانده، آن جا شد که بالای سر پسر پشت هم انداز عصبیاش عباس آقا سوپرگوشت ایستاد و کاسه آش را جلویش گذاشت و گوش کرد و چند کلمهای حرف زد. که این جا محدوده قدرت استاد بود. مثل گرتا گاربو وقتی در نینوچکا، اجرای کمدی را کنار گذاشت، به قالب ستارهایاش بازگشت، نامه را خواند و دلتنگ از دست رفتن محبوب شد. صدای خانم خیرآبادی و حرکت سرش و حرکت دستاش را برای بار نمیدانم چند هزارم تجسم کنید که میگفت، و باز میگفت: «قربونت برم مادر. بابات کو؟»...
7- استاد شاهکار بود.
× این یادداشت ناقابل تقدیم میشود به جوان اولهای سینمای ما وقتی هنوز قرار نبود مشهور و هنرمند شوند: بهرام رادان آبی و ساقی و محمدرضا گلزار بوتیک و هدیه تهرانی سلطان و لیلا حاتمی لیلا و مصطفی زمانی کیفر و... جناب آقای کاظم افرندنیا برای مجموعه آثار.
الان اضافه شد: امروز استادیوم نرفتم. معلوم بود قهرمان میشویم و حالا که دقیقه پتجاه بازی است کار تقریبا تمام شده است. یادم افتاد به دو سال قبل همین روزها، وقتی بازی با سپاهان تا دقیقه نود و چهار در ورزشگاه بودیم و مردم و زنده شدیم تا کریم باقری آن ترانه را خواند. این چند جمله به یاد آن روز و درسی که از شعار تماشاگران آن بازی گرفتم: «پرسپولیس حمله کنی؛ سوراخو پیدا میکنی.» اثبات این تئوری تا آخرین لحظات وقت اضافه آن بازی طول کشید.
(+ چند عکس محشر همین پایینتر)
دو نکته که همین الان اضافه شده:
1- همین الان یادم افتاد که فردا ساعت 9 پخش فیلم روبان سفید در دانشکده ادبیات دانشگاه شهید بهشتی واقع در منطقه اوین است و حدود ساعت 11 قرار است من به همراه آقای دکتر شیری درباره این فیلم بحث کنیم. به نظرم با جلسههای معمول فرق داشته باشد. حرفهای خوبی زده شود.
2- فردا شب برنامه این هفته «هفت» سینمایی را ببینید. قرار نیست شاهکار باشد. اما ضرر نمیکنید. گفته بودم صبر کنید. از ما گفتن بود. امیدوارم بخش راهنمای فیلم را به جایگاهی که لایقاش است برسانیم.
دیروز دنبال عکس میگشتم و پیدا نمیکردم. هومان لینکی گذاشته در کامنتها از مجموعه حیرتانگیزی از این تصاویر - مردان در جنگ - که حیفام آمد این چند تایش را این جا نگذارم. وجدش تا به این جا حس میشود:




و این هم لینک دانلود ممد نبودی: www.asriran.com/fa/news/116488/صوتی-ممد-نبودی-نسخه-جدید
دوشنبه سوم خرداد 1389
ممد نبودی ببینی، شهر آزاد گشته...
جشنواره کن جایزه اولاش را به یک فیلم تایلندی داد. فیلم را ندیدهام و میتواند شاهکار باشد. میتواند هم نه. این خوب است به حاشیهها بها بدهیم، که گوشه کنارهای فرهنگ را جستجو کنیم. اما آواتار و بنجامین باتن و یک مرد جدی جای دیگر ساخته میشوند. حواسمان باشد که محض حاشیهای و ضعیف بودن یک جریان، بهاش امتیاز ندهیم. و البته برعکس.
عقیل و قادر و وال ئی و تعدادی دیگر از بچهها در کامنتها به رسیدن سالروز فتح خرمشهر اشاره کردهاند و قطعه معروف ممد نبودی که شاهکار است. آرزو دارم روزی روزگاری فیلمی بسازم که ترانه سکانس نهاییاش این باشد. مارتین اسکورسیزی سکانس آخر فیلم دار و دستههای نیویورکی را با ترانه: دستهایی که آمریکا را ساخت اثر یو تو تمام کرد. کاش نمونه ایرانیاش را میداشتیم. یک انتخاب همین ممد نبودی ببینی شهر آزاد گشته است. اگر کسی خاطره ای چیزی از آن دوران دارد یا از پدر و مادرش شنیده است، میتواند به این بحث در کامنتها ادامه دهد. کلاس اول دبستان بودم به نظرم که از مدرسه آمدم و دیدم مادرم روزنامه به دست خوشحال روی پلهها نشسته است . نمیدانم چرا یاد فیلمهای اسپیلبرگ میافتم
(کلی دنبال عکس گشتم برای این روزنوشت. هر کدام خوشام آمد ترسیدم معنایی داشته باشد موافق یا مخالف گروهی. این که میگویند شهر آلوده است... ) .
... بعد کوپولا حلقههای فیلم اینک آخرالزمان را بعد از چند سال در به دری زیر بغل زد و آمد جشنواره کن و در کنفرانس مطبوعاتی گفت.: این یک فیلم نیست. فیلمی درباره ویتنام هم نیست. این خود ویتنام است...
همین الان اضافه شد: دوست عزیزی کامنتی گذاشته بود خصوصی و به نکته مهمی اشاره کرده بود. پاسخاش را در کامنتها دادم. امیدوارم سر بزند و بخواند. از حسن نیتاش ممنونم.
شنبه اول خرداد 1389
چند لحظه بعد: بخش کریمر علیه کریمرش را دیدید؟ تازه فهمیدم چرا این عکس را انتخاب کردهام

بیخیال باقی دقایق...
لحظه به لحظه با خواستنیترین و پیشبینیناپذیرترین فینال جام باشگاههای اروپا
دقیقه سی و پنج بازی است: ده دقیقه نشده گل زدیم. یک ذره ایمان بازیخوانی را ایمان بیاورید! .
دقیقه بیست و پنج بازی است: آقا میبریم
دقیقه پنج بازی است: رفیق ما باز گره کراواتاش را بزرگ بسته. 60 کامنت تایید نشده داریم. خدا عاقبت این جا را در روزهای جام جهانی به خیر بگذراند.
اول خرداد 1389
باید بعد از این چند روز یک حالی به این وبلاگ بدهم. پس اول یک پیشنهاد. دوم یک فهرست دی وی دیهایی که امروز خریدهام - از دستاش ندهید! وبالاخره ستون این هفتهام در تهران امروز درباره فیلم جنجالی زمهریر و کن عباس کیارستمی
دفاع از "زمهرير" و "رونوشت برابر اصل"
تئوري جذب
كمي بايد جا به جا شويم. زيادي به فكر دفع و حذف و كنار گذاشتن افتادهايم. واكنشها و دعواها و حكم دادنهاي اين روزها آزار دهنده شده است، در شرايطي كه به نظرم هنوز جهان جايي براي شكار بستههاي انرژي، فرصتهاي گذرايي براي جذب و با هم بودن و صيد سريع بهانههايي براي تاييد است.
فرصتي دست داد كه زمهرير را ببينم. جشنواره تماشاياش نكرده بودم و كلي چيزهاي ناجور دربارهاش شنيده بودم. به خصوص واكنش منفي اهالي مطبوعات را به آن. فكر مي كردم با فيلمي مزورانه و پر از فرصتطلبي رو به رو ميشوم كه ساخت و اجراي خيلي بدي دارد. در حالي كه اين طور نبود. به لحاظ اجرا كه محصول شسته رفتهاي به نظرم آمد. به غير از يكي دو نفر، گروه بازيگران خوبي داشت. موسيقي كرال حجيم گاهي وقتها روي اعصاب انتظامي در ديگر فيلمها، اين بار با لحن پر از احساس و اغراق فيلم جور بود. و داستان كم رمق فيلم، لااقل يك دست جلو ميرفت. از همه مهمتر اين كه سازندگان فيلم تا لحظه آخر پاي حرفشان ايستادند. ايده رند ملامت جويي كه نميتواند جهان عارفانهاش را به ميان مردم امروز بياورد، تا انتهاي داستان خوب گسترش يافته بود و نويسنده و كارگردان، تا آخر ماجرا به ارزشهاي ابتدايياش وفادار مانده. فرق است بين زمهرير كه در ابتداي فيلم نشانهاي مثل ترانه لب كارون انتخاب ميكند و تا به اخر به ارجاع و توقع و دركاي كه از اين ترانه دارد، وفادار ميماند (راستاش كيف كردم وقتي در انتهاي داستان هم با اجراي اركسترالي از همين ترانه، تصوير نهايي قهرمانهايش را همراهي كرد!) با فيلمي مثل اخراجيها كه پاي چنين نشانهها و ايدههايي را وسط ميكشد تا تماشاگرش را جذب كند و بعد بهاش دروغ بگويد و سر سه سوت همه را به خيال خودش رستگار كند. به نظرم فيلمي مثل زمهرير كه تا پلان آخر با جسارت پاي ايده اوليهاش ميايستد، حتما بايد اكران شود تا پاي بحثهاي بعدي باز شود. با دروغگو و رياكار و آدم بيسواد طبعا نبايد بحث كرد. اما زمهرير چنين فيلمي نيست. ضمن اين كه ايده اصلياش عمق و سابقه فراواني در تاريخ ادبيات عارفانه ما دارد. سعي ميكند موضوعات به غلط مقدس شده و از دسترس نسل جديد دور نگه داشته شده را در قالبهاي تازهاي باز توليد كند و همين آسيبپذيرش ميسازد، كه چه خوب.
در حيرت واكنش اهالي رسانه به فيلم زمهرير بودم كه اظهار نظري را خواندم درباره عباس كيارستمي كه اين آقا ايراني نيست و فيلماش ايراني نيست. ميشود در دنياي بيمرز امروز و در عصر گوگل، يكي براي ما مشخص كند كه چطور ميشود يك فيلمساز و انديشههايش را ايراني دانست و آن يكي را ندانست؟ فيلم عباس كيارستمي را نديدهام و شايد اصلا ازش خوشم نيايد، اما اگر هم خوشام نيامد، به نظرم نبايد براي فرهنگ و هنر مملكتام مرز تعيين كنم و از فرصتي كه براي حضور عباس كيارستمي در اين حوزه وجود دارد، دفاع نكنم. اين نگاه خطرناكي است كه فلان طرز تفكر را كه حالا باهاش موافق هستيم يا نيستيم، ايراني بدانيم يا ندانيم. قدرت فرهنگي ما در جذب و پذيرفتن يك فيلمساز جهاني مثل كيارستمي در دامنه فرهنگيمان است و نه برعكس.
به فرهنگ ايراني فكر ميكنم كه يك سرش عباس كيارستمي باشد و ور ديگرش فيلمي مثل زمهرير. دروغگوها و رياكارها و بيسوادها را كنار بگذاريم. جز اين هر چه هست بخشي از اين مملكت است. .دوم- پیشنهاد امروز جان فرانکن هایمر فیلمی ساخته به اسم جایزه برزگ. عنوان بندی این فیلم را سائول باس ساخته. پیدا کنید. ببینید
. و بالاخره این که:
روز خوبی بود که دی وی دیهای خوبی یافتم. از آنها که سالها به دنبالاش بودم و گیر نمیآمد
اول قلبهای مهربان و تاجهای گل.که سالها دنبالاش بودم و حالا این یک دو دیسک کرایتریون است که یک مستند درباره آثار استودیوی ایلنیگ هم دارد- رضا رادبه میداند چه میگویم..
2- the bachelor and the bobby - soxer با کری گرانت و میرنا لوی
3- دو دیسک غرامت مضاعف با دو تا مستند جذاب. فرانسویها این بار زیرنویس انگلیسی را حذف نکردهاند!
4- یک دانه بلو ری اینگلوریس بستردز با چند صحنه در فیلم دیده نشده.
5- یک تریلر سیاسی فوق خاص از سینمای ایتالیا با عنوان Lettera aperta a un giornale della sera موسیقیاش را باید بشنوید.
6- فوقالعاده. مستندی که سالها پیاش میگشتم. دل تاریکی، فیلمی که همسر کوپولا درباره روند ساخته شدن اینک آخرالزمان شوهرش ساخت.
7- یک مجموعه دو دیسکه، شامل 124 قسمت از کارتونهای پلنگ صورتی.
8- La tête contre les murs فیلمی مهجور از ژرژ فرانژو.
9- یک دانه بلو ری دیپارتد مارتین اسکورسیزی.
10 – soul power مستندی درباره گردهمایی موسیقی سیاه پوستان. از جیمز براون تا ب ب کینگ و محمد علی.
11- و بالاخره دو ریلیز کمپانی کریتریون که مدتها دنبالاش بودم. یکی اسکیباز سراشیب مایکل ریچی. دهه هفتاد باز باشید قدر تریلر چهار دقیقهایاش را میدانید و نسخه پر و پیمانی از فیلم Z که از طریقاش بالاخره توانستم صحنه ورود ایو مونتان و پیاده شدناش از هواپیما را یک دل سیر ببینم.سی اردیبهشت 1388
میدانم که برای وبلاگ متن خیلی طولانی است. اما امشب به دلیلی گذارم افتاد به این جوابیهای که پارسال سر فیلم بیضایی نوشتم. بعد راستاش دیدم حتی بیشتر از آن موقع شکل و لحن و مسیر و حرفاش، مسیر این روزهایم هم هست. پس فراموش کنید که به چه دلیل خطاب به چه کسی نوشته شده. یک جوابیه موردی در برابر یک مقاله خیلی تند بود. اما اگر بعد از یک سال هم مینوشتم همین طوری مینوشتمش. به بجثهای مطرح شده در میان دویست سیصد کامنت آخرتان هم بی ارتباط نیست. لطفا یک بار دیگر بیاعتنا به اتفاقهای پارسال بخوانیدش. حالا تجربه یک سال جر و بحث سیاسی هم داریم
جوابیه در بیست بند
...مطلب یازده هزار کلمهای شما درباره نوع نقد و جایگاه نقد و مبانی نقدم، که قبولاش ندارید و ازش شاکی هستید و نقدش کردهاید، مفصل و طولانی بود. پاسخ من اما کوتاهتر از این حرفهاست. امیدوارم مخاطبی که این پاسخ را میخواند، آزرده و خسته نشود. اذیت نشود.
1- خرده گرفته بودم که: «آقای بیضایی بينِ بازيگر تئاتري و بازيگر تجاري فاصله ميگذارد و ارزشگذاري ميکند.» و شما ادامه دادهاید:« گيرم براي آقاي قادري ساختار خود فيلم اصلاً مهم نيست يا روندِ تغييرِ تدريجيِ بازيِ شخصيت «شايان شبرخ» برحسب آنچه ازش خواسته ميشود را تشخيص نميدهند؛ ديگر دريافتن و درست نقلکردنِ يک جملهی سادهی بيرون از فيلم که زحمتي ندارد، آنهم وقتي تيتر دستکم سه گزارش و مصاحبه در روزنامهها از قول آقاي بيضايي اين است که: «هيچ بازيگري، تجاري به دنيا نميآید.» چطور ميشود حتّي جملاتي به اين سادگي را بد فهميد؟»
خب، این که همان است. این جمله آقای بیضایی که: «هيچ بازيگري، تجاري به دنيا نميآید.» یعنی که: «آقای بیضایی بينِ بازيگر تئاتري و بازيگر تجاري فاصله ميگذارد و ارزشگذاري ميکند.»
2- نوشتهاید: «اينکه برحسبِ شنيدهها ياد گرفته باشيم به «بورژوازي» فحش بدهيم براي استقرار در جايگاهي فراتر از «فرهنگِ بورژوازي»، يا حتّي همتراز با آن، کافي نيست. اينکه رسيدن به يک ايستگاه را پيشرفت بناميم يا پسرفت، دستکم بستگي دارد به اينکه خودمان در ايستگاهِ قبل از آن ايستاده باشيم يا ايستگاهِ بعد از آن.»
حالا کی خواسته به بورژوازی فحش بدهد؟ ولی درباره باقی حرفهایتان. آفرین. نظر من هم همین است.
3- نوشتهاید: «تقريباً همزمان با آن «نقدِ» افرا»، نقدي هم بر مجموعهی تلويزيونيِ مهران مديري (براي نوروز گذشته) در روزنامهاي منتشر شد که در آن «پديدهی مهران مديري» از بنياد محکوم و منفور شمرده ميشد چون منتقد کشف کرده بود که او عليه رسانهی توليدکنندهی برنامههاي خودش (يعني تلويزيون دولتي) چيزي نساخته و نميسازد!»
باز هم آفرین. اتفاقا من هم آن نوشته را به همین خاطر دوست نداشتم. طبعا مشکل من هم با بیضایی این نیست که چرا فیلمش را در مقام یک اپوزیسیون نساخته.
4- نوشتهاید: «ذهنِ پيشامدرن ــ يا اسطورهباور ــ جهان را يکپارچه ميبيند؛ کليّتي بيتجزيه و بيتمايز. شناختِ ذهنِ اسطورهمحور از عالم، شناختي کلّي، درهم، همسانپندار، بيزمان، و فارغ از دگرگوني است. آگاهياش يقيني است و بيترديد؛ يکپارچه و ابدي (جابهجاشدنهاي گهگاهيِ «قطب»هاي خير و شر يا مثبت و منفي در اين ذهن را نميشود به حسابِ دگرگوني در منطق يا دريافتِ آن گذاشت). ميانِ اجزاي جهان فرق و فاصله نميبيند، جزء و کُلّ را عينِ يکديگر ميداند، و تناقضهاي پيشِ روي خود را انکار ميکند (از ديدِ او قطعاً تضاد و تناقض نه در جهانِ واقع، که در ذهنِ هرکسي است که تصويري متناقض از جهان ديده يا ارائه داده است)؛ همانگونه که در درونِ خود قائل به تضاد و تناقض نيست. سراپا غريزه است و جهان عرصهی تجربههاي غريزيِ اوست. بنابراين خارج از دايرهی تجارب غريزياش اساساً جهاني «وجود ندارد». تاريخي هم در کار نيست. ساز و کارِ اسطورهایِ ذهنِ پيشامدرن، تاريخ را به طبيعت تبديل ميکند ــ به بداهت، به مفاهيمي بيتعارض، به اقتضائاتِ ميل، به موضوعاتِ غريزه ــ و نيّاتِ تاريخي را به امورِ طبيعي و بديهي.»
مشکل من این است که به نظرم فیلم آقای بیضایی هم که من دوست ندارم و شما دوست دارید، دقیقا چنین نگاه اسطورهای را به جای جریان روشنفکرانه دارد به ما قالب میکند. و بعد هم این که آن نگاه اسطورهباورانه را هم به آن سادگی که شما میگویید، نمیشود بسته بندی و ارزش گذاری کرد و کناری گذاشت. همه دغدغه من این است که در جهان ارزشهای روشنگرانه مدرن؛ تکلیف آن شور و وجدی که تنها در پناه چنین نگاه اسطورهباورانهای شکل میگیرد، چه میشود. آخر یک ور این نگاه اسطورهای میشود «وقتی همه خوابیم» و دنیای خود مقدسپندارانه و کر و کوری که با عالم و آدم، سر حقیقت حقیری سر جنگ دارد و ور دیگرش مثلا میشود «سگ کشی» و مبارزه شورآفرین شخصیت اصلی فیلم برای احقاق حقاش و لحظهای که دهاناش را پر از خون میکنند و یکی داد میزند: «برای خانم آب بیارین.»
5- گفتهاید: «از بابت ديگر «شهر مدرن» براي ذهنِ بسيطانگار ميتواند يکسره دوزخي نادلخواه باشد ــ سراسر «آلودگي» ــ که به احساساتِ او پاسخهاي «ظالمانه» ميدهد؛ و چنان ذهني در برابرش يا از درِ ستيز و ويرانگري درميآيد، يا اينکه ميکوشد با گريز از تاريخمندياش، با نفي و انکار و فراموشکردنِ گرهها و تناقضهايش، و با آزمودنِ درجاتِ مختلفي از «پذيرش» و راههاي کمتر يا بيشتر مسالمتجويانهاي از «سازش» با آن، تا حدّ امکان براي خود تحملپذير بسازدش؛ و در مقابل، نيازِ خود به محيطِ تسلّابخش و جامعهی ارگانيکِ (واقعي يا آرمانيِ) پيشين و ازدسترفته را با بازسازيِ جنبههاي عيني و ذهنيِ دلخواهِ خود در محيطِ تازه متعادل کند.»
دقیقا. مشکل من هم این است که: «وقتی همه خوابیم» چنین برخوردی با شهر و دنیای اطرافاش دارد. اخلاقیات پیچیده اطرافاش را میخواهد به نظام ارزشی مثبت و منفی سادهای تقلیل دهد که نفع سازندهاش به عنوان: «یک شهید راه حقیقت» از دل آن بیرون بیاید.
6- نوشتهاید: «[چنین منتقدی]گله دارد که چرا اثرِ هنري دارد بر تمايز و تضاد انگشت ميگذارد. اين «نقد» لابهلاي انکارِ هر تمايز و تفاوتي در عينيتِ محيط و در ذهنيت و زبانِ فرد و جامعه، «مبارزه» را هم ضد «توسعه» و «پيشرفت» ارزيابي ميکند. آقاي قادري در يادداشتي در روزنامهی اعتماد، پس از تعطيلاتِ نوروزي، «امنيت» را هم به «توسعه» و «پيشرفت» اضافه ميکنند و در همين مقالهی اخير اساساً نقدِ اجتماعي را نيز بهمفهوم ضديت با «وحدت ملّي» ميگيرند. و مجموعاً شمايلي از «توسعه» ارائه ميدهد که معنايش چيزي چندان فراتر از «دورِ هم بودن» بهمنظور «حالکردن» با «روزمرّگي» نيست: «همين است که هست»؛ و بهتر است همين هم بماند. و دستآخر اين ميشود رسالتِ نقدِ موجودِ ما: ستايش از وضعِ موجود؛ يا حفظ و حراستِ جهان همينجور که هست.»
اولا این که این نوع «مبارزه» آقای بیضایی را ضد توسعه و پیشرفت دیدهام، دلیل نمیشود که اصلا «مبارزه» را ضد توسعه و پیشرفت دیدهام. و این که نقدِ اجتماعي از نوع «وقتی همه خوابیم» را بهمفهوم ضديت با «وحدت ملّي» گرفتهام، دلیل نمیشود که «اساساً نقدِ اجتماعي را نيز بهمفهوم ضديت با «وحدت ملّي» گرفتهام. درباره «دورِ هم بودن» بهمنظور «حالکردن» با «روزمرّگي» هم خدمتتان عرض کنم که بله. به منظرم رسیدن به این مرحله، مقام و مرتبهای میخواهد. سالهاست ما ایرانیها تلاش میکنیم به همین مفهوم «دور هم بودن» برسیم و نمیرسیم. از خانواده سنتی تا محفل روشنفکریمان.
7- نوشتهاید: «آقاي قادري که تا کنون قبلهی حاجاتشان در مصاديقِ سينماييِ بحثِ ساختار و روايت و زيباييشناسي و هنر و... مُدهاي ادواريِ فرنگ و نمونههايي چون «استاد تارانتينوي کبير» بودهاند...»
دیدید گفتم مشکلات تفکر سنتی و نظام روشنفکری از این نوع یکی است؟ آقای امجد به همین سادگی، فیلمساز مهم و مشهوری مثل کوئنتین تارانتینو را (که راست میگویند، خیلی فیلمهایش را دوست دارم و فکر میکنم چند لایگی و کمال فیلمهایش، ترکیبی از وجد اسطورهای و روشنگری منتقدانه، کمتر پیش آمده که در آثار یک فیلمساز معاصر کنار هم جمع شده باشند) از جمله «مُدهاي ادواريِ فرنگ» مینامند. همان قضیه بازیگر تئاتری و بازیگر تجاری است. یک انگ و یک برچسب و تمام. این همان تفکری است که به نظرم رسیده بود نظام مبارزاتی و ارزشگذاری فیلم آقای بیضایی هم بر پایه آن استوار است. کمبودی که جای ارزش قرار است خودش را به ما بنمایاند. کوئنتین تارانتینو «یک مد ادواری فرنگ»ای است. تمام شد رفت.
8- اعتقاد دارید که: «برخلاف تصور آقاي قادري، «اسطورهپردازي» افشای شکافها و تعارضهای درونِ فرد و جامعه نيست، تلاش براي استتارِ آنها و محوکردنِ مرزها و تمايزها است؛ کاری که «نقدِ» ایشان با جدّيت ميکوشد انجام دهد. و خود البته اينکار را بهگونهای «نقدناپذير» انجام ميدهد؛ آنسان که هرکس را با لحن و منطقش موافق نباشد در زمرهی «آلودگی» نام ميگذارد ــ و براي تمام اين مدعياتش استدلالي ندارد جز اصرار بر انکارِ تمايزها و فاصلهها (ميان مفاهيم، ميان محيطها و فضاها و سطوح فرهنگي، ميانِ توليد و تخريب، ميانِ گفتار و نوشتار)، نقلِ جملاتی قصار از فيلمها (که حتّی معناي آنها را هم بهنفع «تصميمِ» خود وارونه ميکند) و انبوهي خودارجاعي و «همين است که هست» و خاطرهبازي و نقلِ کودکی.»
این که نوشته بودم شهر آلوده است، بر این اساس بود که به نظرم هیچ کس درباره متن و انتقادهای ما حرف نمیزد. در پاسخ همه مخالفتها، به چیزهای دیگری میپرداخت و عوض این که پاسخ خود متن را بدهد، به موضوعات دیگری اشاره میکرد. این که به اعتقاد آنها، از کجا آمدهایم و هدفمان چیست و اینها. نه که: هرکس را با لحن و منطقمان موافق نباشد در زمرهی «آلودگی» نام گذاریم. بعد هم که کی تمایزها و فاصلهها را انکار کرد؟ «ميان مفاهيم، ميان محيطها و فضاها و سطوح فرهنگي، ميانِ توليد و تخريب». اتفاقا بخش مهمی از آن چه که نوشته بودم، درباره همین تمایز میان تولید و تخریب بود. این بخش آخر این پاراگراف و ربطاش به باقی ماجرا را هم که نفهمیدم.
9- از «پاورچین» و «شبهای برره» تعریف کردهاید چون: «مستقيماً بر تصويرِ انسانِ شهرنشينِ ايرانيِ معاصر انگشت مينهاد که در ظاهر متمدن و تحصيلکرده و متخصص بود و پيشهاي مدرن داشت و مرکبِ رهوارِ روزآمد، و در نظامي اداری با ابزارِ پيشرفته کار ميکرد؛ امّا در درونِ خود همچنان همان انسانِ پيشامدرن بود با رقابتها و خصومتهاي قبيلهاي (و تقسيمِ آن مناسبات به ردههای «درونقبيلهای» و «برونقبيلهای»؛ همان «قطبيت« بهجای تجزيه) و دايرهای تنگ از مقاصد و نيات و انتخابها و داوریهای سودجويانه (حاصلِ چشماندازِ جهانِ کوچک و درخودبستهی خاستگاهش)، که شبانهروز نقشهی «هشتپلکو»کردنِ ديگرانی همچون خودش را ميکشيد.»
من هم این دو مجموعه را دوست دارم. از جمله به همین دلایلی که شما نوشتهاید.
10- سوء تفاهم شده انگار. ارجاع دادهاید که: «وقتی آقای قادری ميان فرهنگِ مورد ستايششان با خيابانهای پايينِ شهر نسبتی برقرار ميکنند، «فرهنگِ والا»ی مورد طعنهشان هم بايد با اماکنی در خيابانهای بالای شهر مرتبط فرض شده باشد. بهقول منتقد: «کلیسا» در برابر «خیابان».»
حقیقتاش، این عبارت «خیابانهای پایینشهر» در آن مقاله، فقط یک بار نوشته شده بود، به نقل از شعار تبلیغاتی فیلم «خیابانهای پایینشهر» مارتین اسکورسیزی. در باقی مقاله روشن بود که بارها از کلمه «خیابان» استفاده کردم و از ارتباطاش با کلیسا حرف زدم. فرهنگی که من بهاش اعتقاد دارم، شاید در پایینشهر پیدا شود و شاید هم بالای شهر. قرار هم نیست خیابان در برابر کلیسا قرار گیرد. همه آن چیزی که نوشتم، درباره ارتباط میان این دو تا بود. اتفاقا راستاش در هر شهری که زندگی کردهام، خانهام را در محلههای بالای شهر انتخاب کردهام. چون این جا خیابانهای پهنتر و تمیزتری دارد و ملت کمتر بوق میزنند و رستورانها و فروشگاههای تر و تمیزتری پیدا میشوند. امیدوارم روزی روزگاری همه محلههای تهران (و ایران) از این مواهب برخوردار شوند.
11- به عنوان مشکل و عیب و ایرادی بر یکی از مطالبام نوشتهاید: «...مثلاً اول و وسط و آخرِ «نقد»ش بندهايي از ترانهاي خالتور را نقل کند از آن نوع که آقاي قادري کرده بودند و متنشان را با اين حسرت به پايان ميبردند که کاش فلان ترانه چند ثانيهاي طولانيتر ميبود...»
این هم که مثل همان ماجرای تارانتینوست. ترانه «خالتور» یعنی چی؟ باز انگ زدن و بسته بندی کردن؟ از همان نوع تفاوت میان بازیگر تئاتری و تجاری؟ در آن مطلب متن ترانهای از محسن چاووشی را نقل کرده بودم و آن جایش که دوست داشتم طولانیتر میبود، یک قطعه لید در میانه ترانه بود. من عاشق پروگرسیو راکهای دهه 1970ام. به خصوص جرمن راکها. گروههای مورد علاقهام از آن سالها، یک گروه مجاری است مثلا به اسم امگا و یک گروه آلمانی به اسم جین. بعد به نظرم رسید که گیتار آن بخش از ترانه محسن چاووشی، حال و هوای همان قطعات را دارد. به همین سادگی. خوش سلیقه است سازندهاش. جای همه اینها شما گذاشتهاید: «خالتور» و تمام شد رفت. خب مشکل من با فیلم آقای بیضایی همینهاست. توی کتم نمیرود که یک نفر، عوض آن که بتواند چیز به این خوبی را در گوشه و کنار چنین آلبومی پیدا کند، بنویسد: «خالتور». همین و تمام. بعد بخواهد این را جای سواد و روشنفکری بهام قالب کند؛ تارانتینو «مد روز» است و این ترانه «خالتور». ای بابا.
12- نوشتهاید: «فيلمِِ آقاي بيضايي دقيقاً همين نکته را چون مرزِ ميانِ ابتذال و فرهنگ نشان ميدهد: اينکه ابتذال ميتواند پشتِ ظاهرالصلاحترين انگيزههاي ظاهراً فرهنگيمان پنهان شده باشد؛ اينکه گرايش به غناي فرهنگي ممکن است کمکم در سيمايي ظاهراً بهکلّي دور از عادات و چهرههاي شناختهشدهی فرهنگي هويدا شود؛ و نهايتاً اينکه ابتذال از جايي بيرون از خودِ ما و مصلحتانديشيها و انتخابهایمان نميآيد.»
جالب است که مشکل ما با فیلم آقای بیضایی همین چیزهاست.
13- گفتهاید: «آقای قادري اين نفرت از «فرهنگ والا» را با نفرتي طبقاتي نيز همراه ميکنند.»
کی از «فرهنگ والا» نفرت داشت؟ فیلم آقای بیضایی چه دخلی به فرهنگ والا دارد؟ حرف ما این است که مرزهایی که میان این فرهنگ والا و فرهنگی که بهاش میگویند پست، میکشند؛ خیلی وقتها قلابی است. (مثل همان کلمه خالتور درباره آن ترانه و مد روز درباره تارانتینو) وگرنه چه چیزهای درجه یکی در میان محصولات همان فرهنگی که از آن به عنوان «فرهنگ والا» یاد میکنند، میشود پیدا کرد.
14- ادعا کردهاید: «با اينحال جوهرِ نظريه يا شعار ايشان (یعنی من)، که وعدهی توسعه از طريق چيرگيِ زبانِ خياباني و فرهنگِ جنوب شهر است، بيش از حد آشنا و تکراری است.»
هیچ کس همچین چیزی نخواست. وقتی میگوییم این ور هم چیزهای جذاب و با ارزشی پیدا میشود (و البته نمیدانم این کلمه جنوب شهر در این تقسیم بندی از کجا درآمده) دلیل نمیشود که یکی باید بر دیگری چیره شود یا نشود.
15- در جواب مخالفان، نوشته بودم که ما نه تنها حرفی را که در ورزشگاه میزنیم، گاهی هم به ساحت نقد فیلم میآوریم که برعکس، حرفی را که نمینویسیم در ورزشگاه هم نمیزنیم. بعد آقای امجد پاسخ دادهاند: «حتي مرحوم شعبان جعفري نيز اگر بنا ميشد چيزی بنويسد بيشک همانجور مينوشت که حرف ميزد.» از کجا میدانید؟ یعنی چه جوری به این نتیجه رسیدهاید؟
16- مثالی از گفتگوهای آقای بیضایی پس از نمایش فیلمشان آورده بودم که همه با موافقان اثرشان انجام شده بود. اغلب هر دو طرف بحث، هم نظر. بعدش آقای امجد نوشتهاند: «منظور آقای قادری اين است که آنچه ما انجام دادهايم «گفتوگوي واقعي» نيست؛ و دليلش (دستکم در مورد خودم و آنچه از من نقل شده) فقط ميتواند اين باشد که نظري که بنده در آنجا نسبت به فيلم ابراز کردهام با نظرِ آقاي قادري متفاوت است.»
این نیست دیگر. منظورم همان وارد نشدن استاد به گود نقد و انتقاد بود. نه این که چون نظر شما با نظر من متفاوت است... همه چیز را که نباید این قدر توضیح بدهم.
17- این هم که گفتهاید به تمایز و تفاوت اعتقاد ندارم، راستاش به تفاوتهایی از شکل پیچیدهترش فکر میکنم. این که عوض این که چیزها را با بسته بندیهایی مثل والا و پست، عام و خاص، شمال شهر و جنوب شهر، خالتور و غیر خالتور، مد روز و کلاسیک تقسیمبندی و ارزشگذاری کنیم، بیاییم و خوب و بدها را در هر بخش پیدا کنیم. تمایز این جاست که برای من معنی پیدا میکند: کدام یک از کلاسیکها را دوست دارم و کدام یکی را نه. کدام مدها را ترجیح میدهم و کدامها را نمیدهم. کدام یکی از فیلمهایی که زیر عنوان هنری و جدی طبقهبندی میشوند را دوست دارم و کدام به نظرم فیلمفارسی است. کدام یک از این فیلمهایی که برای گیشه ساخته میشوند شاهکارند و کدامها بیارزش. کدام فیلم بیضایی خوب است و کدام یکی بد. پس تمایز اتفاقا هست. خوباش هم هست. فقط قرار نیست در قالب بستهبندیهای از پیش تعیینشدهای مثل خالتور و مد روز و تئاتری و تجاری؛ بستهبندی و ارزشگذاری شود. بحث کور فاصله میان کلیسا و خیابان، همین جاست که از بین میرود.
18- نوشتهاید: «از آنجا که ميدانم به¬محضِ انتشارِ اين نوشته بايد منتظر انواع کشفها و افشاگريهاي محفلِ دوستان دربارهی بيسوادي و غرضورزي و جانبداري و سوابق ضدفرهنگي و هزار مسئلهی ديگرِ خود باشم...»
چرا باید همچین کاری بکنیم؟
19- در فیلمنامه «نینوچکا»، اثر بیلی وایلدر، چارلز براکت و والتر رایش، برگردان شهرام زرگر، نشر نیلا آمده:
- تو دیگه چه جور دختری هستی؟
- همینی که میبینی. یه دندونه کوچیک از چرخدنده بزرگ تکامل.
- پس تو دلپذیرترین دندونهای هستی که توی زندگیام دیدم...
20- آقای امجد، من یکی ازمشتریهای کتابهای انتشاراتی شما، «نشر نیلا»، هستم. اگر دوست دارید بدانید هنرمندان مورد علاقهام، آنهایی که این فاصلهها و مرزها را برمیدارند و ارزشهای پیچیدهشان را در قالبهای شاید نه چندان موجهی عرضه میکنند، همانها که به یادشان و شوقشان مینویسم، کدامها هستند؛ باید بگویم از جمله همانهایی که «نشر نیلا» آثارشان را با ترجمه خوب و روانی چاپ میکند. آثار بزرگانی از قبیل بیلی و تورنتون وایلدر و چارلز براکت و دیوید ممت و نیل سایمن و آنتونی شفر و کورت ونه گات و جی دی سالینجر و ارنست همینگوی (که یک زمانی او هم برای خودش مد روز بوده و هنوز هم تاج سر ماست) و از این قبیل. با این که اغلب کتابهای انتشاراتیتان را خریدهام، مشتاق بودم که بیایم نمایشگاه کتاب تا اگر کم و کسری چیزی هست بخرم، که از طریق سایتتان با خبر شدم شرکت نمیکنید. خیلی حیف شد.
-----------------------------------
چند ساعت بعد اضافه شده: در چهار - پنج ساعت گذشته حدود چهل، پنجاه تا کامنت آمده که حالا خدا بخواهد برمیگردم و آنلاینشان میکنم. الان فقط آمدم بگویم که جلسه نقد فیلم تارانتینو که امروز برگزار شد (حواسام پرت بود و دیر گفتم) فردا ساعت 15 در دانشگاه امیر کبیر با حضور سازندگان اثر قرار است درباره بیپولی حرف بزنیم که تازه وارد شبکه نمایش خانگی شده است.
سه شنبه 28 اردیبهشت 1389
تازه اضافه شده: راستی انگار قرار است امروز همراه شهرام مکری در فرهنگسرای انقلاب درباره فیلم آخز کوئنتین تارانتینو حرف بزنیم. فیلم را هم برای نمایش دوبله کردهاند. ساعت 17 شروع میشود.
خب این هم مطلبی است که به سفارش حسین معززینیا درباره سیدمرتضی آوینی نوشتم. برای من مطلب خیلی حساسی بود. بیشتر از همیشه شرکت کردن بچههای کافه در این بحث برایم جالب است:
صداقت، سعه صدر، اختلافنظرها و عینکاش
همه آن مصداقهای مشترک «جذابیت»
الف) این آقای سیدمرتضی آوینی حالا دیگر فقط یک نویسنده و کارگردان و نظریه پرداز هنر نیست. نامش و یادش وارد فضاها و دنیاهایی شده که دست ما بهشان نمیرسد. طوری که دیگر نمیشود به سادگی دربارهاش حرف زد و به آن نزدیک شد. آن وقتها که میشد، مثلا شما بگو 12 سال پیش، مقالهای نوشتم در یک نشریه سینمایی دانشجویی که منتشر میکردیم و اسماش را گذاشته بودم: «سینما - بهشت». اسم مقاله را هم «آینهای در برابر آینه جادو». که بیشتر خلاصهای بود از کتاب آوینی به اسم «آینه جادو». برای یادداشت امروز رفتم دنبالاش گشتم و پیدایش کردم و این بار با این دید خواندم که بفهمم چه شده بود ما آدمهای سر تق که از نشانههای فرهنگ رسمی و عمومی و چوب استاد و فضای فرهنگی دانشگاه فراری بودیم و میخواستیم ارزشهای خودمان را بسازیم و فیلمهایی که خودمان دوست داشتیم را نمایش بدهیم و دربارهاش حرف بزنیم، این قدر علاقه مند سیدمرتضی آوینی شده بودیم که نشسته بودم و کتاباش را از سر تا ته خوانده بودم و مقالهای نوشته بودم که تقریبا همهاش شرح اندیشههای استاد بود. چی در آوینی بود که ما را چنین جذب خودش کرده بود؟
ب) این
بار که آن مقاله را خواندم، دیدم در درجه اول اندیشههای سینماییاش. مثلا این که
نوشته بود: «فیلم اگر جاذبه نداشته باشد فیلم نیست». و بعد هم این که: «آیا میتوان
فیلمی ساخت که نه به رگ خواب عوامالناس اصالت بدهد و نه به فرمولهای روشنفکرانه
و نظر منتقدین؟» و این که به «فردیت فیلمساز» بها میدهد چنان که: «واقعیت درون
فیلم، واقعیت از چشم فیلمساز است و به عبارت بهتر، صورتگر عالم درونی خود اوست و
لهذا اگر فیلمساز، واقعیت را آن چنان که هست دیده باشد، فیلم نیز به واقعیت نزدیک
خواهد شد، والا نه.» اما پس از آن سراغ اشکال مختلف جاذبه میرود، و به تفاوت میان
نیازهای فطری و آنها که از ضعفهای بشری سرچشمه گرفتهاند اشاره میکند. او
اعتقاد دارد که سینما نمیتواند از عشق مجازی و جذابیتهای ظاهری و تفنن و تلذذ به
دور باشد، اما: «جذابیت نباید هدف قرار بگیرد.»
خب، هم آن موقع و هم حالا، خیلی از این حرفها و نظریهها را قبول داشتم. حالا
شاید بزرگترین مشکلام با این حرفها، این باشد که بین جذابیت و پیام و هدف نمیتوانم
تفاوتی قائل شوم. یعنی که به نظرم نمیرسد فیلمی میتواند برای صاحب یک دیدگاه و
روش زندگی، محصول جذابی باشد، اما پیاماش را قبول نداشته باشد. اگر یک محصول هنری
برایمان جذاب است، اما خوب و قابل تایید نیست، پس یک جای کار داریم به خودمان
دروغ میگوییم. قاعدتا باید از چیز خوب لذت ببریم و از چیز بد نه. اما حالا میخواهم
برسم به دلیل بعدی جاذبه سیدمرتضی برای ما. این که با این وجود، هیچ وقت به نظرم
نرسید که اگر چنین اختلافی وجود میداشت، آوینی برمیآشفت و نمیگذاشت حرفمان را
بزنیم. بحثمان را بکنیم. و از این حرفها. عوضاش همیشه فکر میکنم اگر زنده بود،
شاید موقعیتاش پیش میآمد که بنشینیم در این باره بیشتر بحث بکنیم. چون در خیلی
از مواقع، او هم همان چیزی را دوست داشت که ما. همان چیزی برایش جاذبه داشت، که
برای ما. و از همه اینها مهمتر، هیچ وقت موقع تماشای مستندهایش (که راستاش آهنگ
و لحن خواندن متنهایشان را دوست نداشتم)، خواندن کتابهایش، یا شنیدن حرفهایش،
به نظرم نرسید که دارد ذرهای دروغ میگوید. هر چه میگفت اعتقادش بود. این را میشد
از کیلومترها دورتر فهمید. دید.
ج) این یادداشتها را دارم به عنوان یک منتقد سینما مینویسم، پس دلام میخواهد (و احتمالا درستاش هم این است) که به سیدمرتضی آوینی به عنوان یک منتقد سینما بپردازم. این طوری است که وقتی انتخابهای مربوط به بهترین فیلمهای ایرانی و خارجی عمرش را میخوانم، - انتخابهایش در شماره 4 سوره سینما به تاریخ پاییز 1372 – برایم معلوم میشود که ارزش انتخابهای او از میان فیلمهای ایرانی دو دهه اخیر، در سالهای اخیر حفظ شده است. انتخابهایی مثل مهاجر، نیاز، قصههای مجید و هور در آتش. و در میان فیلمهای خارجی هم سلیقگیها از این هم بیشتر است: سرگیجه، جویندگان، صورت زخمی (نسخه هاوارد هاکس)، 2001؛ یک اودیسه فضایی، پنجره رو به حیاط، همشهری کین، مرد عوضی، چه قدر دره من سرسبز بود، دکتر ژیواگو، لورنس عربستان، جاده، سه برادر و... البته در کنار این انتخابها توضیح داده شده که این فیلمها فهرست نهایی سیدمرتضی نبوده و در حال پاکنویس و کم و زیاد کردنشان بوده که به شهادت رسیده است. اما هر چه که بود، با مثالهای ما در مورد مفهوم «جذابیت» در سینما کاملا میخواند. همین است که «آینه جادو» برای مان جاذبه داشت. که وجود خودش به یک علاقه شخصی تبدیل شده بود. که از سمتاش احساس آرامش و امنیت میکردیم و هر جور اختلاف نظری، برعکس باقی موارد این چنینی، نگرانمان نمیکرد. برعکس وقتی میدیدیم کتابها و مجلههایی که منتشر میکند؛ سر و شکل قشنگی دارد، که خودش خوش تیپ است و عینکاش بهاش میآید، که کتابی منتشر کرده به اسم «هیچکاک همیشه استاد» که تا مدتها شکل و شبیه اش را ندیده بودیم و هنوز هم در ادبیات سینمایی کشورمان شبیهاش را ندیدهایم، که آن چه برایمان مصداق «جذابیت» در سینما بود، همپوشانیهایی رو به افزایشی با سلیقه سیدمرتضی آوینی پیدا میکرد، ذوق میکردیم. سالها بعد هم که این ارتباطها در غیاب خودش شخصیتر شد. وقتی دوستم حسین معززینیا را شناختم و کوثر آوینی را. و با هم از سینما حرف زدیم و از علاقههایمان نوشتیم که حالا به ماهنامه 24 رسیده. و کتابهایی را میخوانیم که توسط همسر ایشان مریم امینی ترجمه شده: از زندگی نامه راجر کورمن گرفته تا نامههای اسکار وایلد. 12 – 13 سال از نوشتن آن مقاله دانشجویی درباره «آینه جادو» میگذرد و ارتباط با آوینی و تفکرش و خانوادهاش ادامه دارد. مصادیق مشترک «جذابیت» روز به روز دارد بیشتر میشود.
د) به خاطر همه این حرفها و دورانها و فیلمها بود که بعدا که آوینی و ظاهر اندیشهاش هر از گاهی برای بعضیها تبدیل میشد به چوب و تهدید و وسیله جدا کردن خودی و غیر خودی، جایش خیلی درد میگرفت. آخر گستردگی نگاه را از خودش یاد گرفته بودیم.
شنبه 25 اردیبهشت 1389
به نظرم تصمیم درستی گرفتهایم و این که این ستون این هفتهام هست در تهران امروز:
رسانه ملی و سینما در مواجهه با طبقه متوسط جامعه
فعلا دو مسیر
1- کمی دیر شده است. اما به بهانه تمام شدن اکران عید سالنهای سینمای تهران، میخواهم درباره یک برنامه تلویزیونی پرتماشاگر و موثر بر فرهنگ عمومی جامعه، یعنی سریالهای عید هم حرف بزنم. مجموعه دارا و ندار دهنمکی را که بیشترین جنجال اطراف آن به پا شد، ندیدم، اما با توجه به فضا و داستاناش، و آن چه از باقی مجموعههای تلویزیونی دستام آمد، حیرت کردم که چرا تلویزیون در پرتماشاگرترین ساعتهای پخش سالانهاش، باز طبقه متوسط شهری را نادیده میگیرد. آن را دور میزند. انگار همه چیز برای مباح و مجاز شدن، باید به خیابانهای پایین شهر برود. طبقه متوسط شهری همچنان تلاش میکند تا با تصویری از زندگی روزمره خودش بر صفحه رسانه ملی مواجه شود و باید هر چه زودتر این اتفاق بیفتد. همان گونه که تلویزیون در ماههای اخیر تلاشی برای رسیدن به این هدف را آغاز کرده و البته تا رسیدن به نتیجه مناسب راه خیلی زیادی باقی مانده است. خلق و انتقال تصویری واقعگرایانه و نه آکنده از پند و نصیحت، که در آن آدمهای خوب همیشه فقرا هستند و بدها از سایر طبقههای اجتماع.
2- ادامه چنین نگرشی را میشود در یک میان برنامه تلویزیونی (که گویا به سفارش سازمان ملی جوانان ساخته شده) هم دید که در آن جوانی که در جستجوی سراب موفقیت به خارج از کشور رفته و سرشکسته برگشته، با جوانی از طبقات پایین اجتماع برخورد میکند که به جوان اول پیشنهاد میکند دنیایش را کوچک بگیرد، دنبال رویاهای دور و دراز نرود و حالش را ببرد و حالا هم بیاید تا با هم بروند «فلافل» بخورند. ادامه خلق چنین تصویری در دراز مدت برای این رسانه در مواجهه با نیازهای طبقه متوسط، و در مرحله بعد برای اخلاقیات این جامعه رو به توسعه، مشکلساز خواهد شد.
3- در این میان، به نظر میرسد سینما به نوعی ارتباط بهتری با مخاطب طبقه متوسط داشته است. تهمینه میلانی و تسویه حساب را اگر کنار بگذاریم (که ایدهها و پرداخت و درکاش از مشکلات جامعه دیگر زیادی قدیمی و دمده به نظر میرسد) هیچ را داریم که هر چند شخصیت اصلیاش را مثل مجموعههای تلویزیونی از قشر نابرخوردار جامعه انتخاب میکند و پایاناش؛ یعنی خودکشی دختر ارتباط منطقی و قابل قبولی با سایر اجزای فیلم پیدا نمیکند، اما نه نگاه انسانیاش را از دست می دهد و نه فضیلتی به این فقر میبخشد. دو اپیزود طهران تهران اما برخورد مستقیم و بیواسطهای با طبقه متوسط جامعه شهری دارد. در جامعه بیطبقه فیلم داریوش مهرجویی، فقیر و غنی به یک اندازه خوشحال و محترماند. مهم این است که آن خانه را در فصل نهایی فیلم به کمک هم بسازند. در این فضای آکنده از عقده و کمبود، تماشای اپیزود داریوش مهرجویی مثل نوشیدن آب زلال در یک کویر خشک است. در اپیزود بعدی همین فیلم، مهدی کرمپور مستقیم به جوانهای طبقه متوسط و نیازها و کمبودهایشان میپردازد. و آن گاه میرسیم به فیلم پوپک و مش ماشا.... یک کمدی رومانتیک قابل قبول (در مقایسه با کمدیهای خزعبلی مثل شیر و عسل) برای طبقات مختلف جامعه که جوان امروزی را در کنار مرد سنتی دیروز قرار میدهد تا به کمک هم گره نهایی داستان را با دستان همدیگر باز کنند.
4- در شرایطی که مجموعههای تلویزیونی ایام عید به تنشها، برخوردها و خسارتهای بلندپروازی و پولدار شدن و تغییر طبقه میپرداختند، سینما با طهران مهرجویی و پوپک و مش ماشا... پیام آور آشتی بود. ضمن این که بیش از تلویزیون طبقه متوسط جامعه را به رسمیت شناخت و حضورشان را ثبت کرد. این درست که تلویزیون برنامه 90 را دارد و این برنامه، جنگل فوتبال حرفهای ایران و اخلاقیات شکنندهاش را با کمترین پرده پوشی با تماشاگر در میان میگذارد، اما کاش بتواند در باقی برنامهها نیز این حضور را تحمل کند. کاش طبقه متوسط شهری بیش از همیشه وجودش را با تمام نقاط قوت و ضعف، با همه آسیبهای موجود در یک جامعه رو به توسعه، بر صفحه شیشهای تلویزیون ببیند و احساس کند.
جمعه 24 اردیبهشت 1389
آقا ما عاشق این بیت شدیم که دیشب شنیدیم. همه زندگی است. بعد رفتم توی گوگل سرچ کردم، دیدم مال سعدی است. چه قدر چیز خوب وجود دارد در دنیا که اصلا از وجودش خبر نداریم. از جمله گوگلای که شیخ اجل از داخلاش درمیآید و از جمله همین بیت:
«هرگز حسد نبردم بر نعمتی و مالی ----- الا بر آنکه دارد با دلبری وصالی»
مثل این دیوانهها، از دیشب مدام دارم تکرارش میکنم. فکرش را بکنید یک سکانس از یک فیلم، این قدر «روان» باشد. و از من بشنوید رفقا که هر چه در زندگی داشته باشید و این مصراع دوم را نداشته باشید، هیچ کداماش بهتان نمیچسبد اما اگر این دومی را داشته باشید... اگر این دومی را داشته باشید رفقا....
سه شنبه 21 اردیبهشت 1389
1- کامرون کرو تعریف میکند که بیلی وایلدر مدام آرزو میکرد صد ساله شود - هر چند که در 96 سالگی از دست ما رفت. حالا امروز هم اعتراف میکنم که در این حدود سه سال و نیمی که از آغاز این روزنوشت میگذرد، مدام منتظر روزی بودم که تعداد کامنتهای این کافه ظرف بیست و چهار ساعت از صد بگذرد. شنبه این اتفاق افتاد در شرایطی که این بیشتر از صد کامنت در کمتر از یک روز، اغلب نه یک اظهار نظر معمولی که یادداشتهایی بسیار خواندنی بودند.
2- امروز رفتیم نمایشگاه کتاب تا سنت هر ساله را به جا بیاوریم. کتابهایی را که میشود با آرامش و در محیط آرام خرید، با استرس و فشار و حمل بار و تنه زدن، در محیط نمایشگاه بخریم. اینها تعدادی از کتابهایی است که امروز به چشمام خورد و خریدم:
خاطرات کولینا
هوندا: داستانی از کامیابی مدیریت ژاپنی در آمریکا
اسطوره و سینما
کابوس آمریکایی
سوسیالیسم و فرد گرایی - اسکار وایلد
برناردو برتولوچی: مصاحبهها
فوتبال علیه دشمن
توده و قدرت - الیاس کانتی
مامان عزیزم... از بودلر تا سنت اگزوپری
روزی روزگاری در آمریکا: فیلمنامه
دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم (گماش کرده بودم)
چهار جلد کاریکاتورهای سامپه
سرمایه داری
نیچه - هسه - فروید - شوپنهاور
موشها و آدمها و خورشید همچنان میدمد (ترجمههای تازه ازشان چاپ شده بود)
بوشیدو: طریقت سامورایی
ساخت ایتالیا
کاربرد هوش هیجانی
و یک آنتولوژی فوقالعاده و حجیم درباره بیتلز. برند خودشان رویش است و هر کدام از صفحههایش پر از ابتکار صفحه بندی است. به خاطرش یک بار دیگر پنی لین را گوش کردم.
3- در هفته آینده احتمالا در پنج دانشگاه حضور خواهم داشت. امروز عازم سفری هستم برای حضور در ساری (به عشق رانندگی در جاده چالوس!) و بعد دانشگاه امیر کبیر و شهید بهشتی. اگر بد و بلایی پیش نیاید و جلسهها برگزار شود.
4- سوئینی تاد هم به آغوش کافه برگشت.
5- تکرار میکنم: این شماره ماهنامه فیلم را از دست ندهید. اغلباش یادداشتهای بچههای کافه است، دو پرونده داریم + مقالهای که به بهانه درگذشت خانم نادره درباره نقد بازیگری نوشتهام و از باقی مقالههایی که در این شماره نوشتهام، برایم مهمتر است. به همین خاطر است که مدام دارم تبلیغاش میکنم.
----------------------------------
---------------------------------------
ادامه: یکشنبه 19 اردیبهشت:
همین الان اضافه شد؛ در پاسخ به کامنتهای فراوانتان درباره برنامه هفت هم مثل همیشه باید بگویم: «تو صبر کن هنری هیگینز... تو صبر کن». این شماره مجله فیلم و شماره آینده دنیای تصویر و صفحه سینمایی تهران امروز را یک بار ببینید. این بار هم به ما اعتماد کنید رفقا.
«نقاشی جکسن پولاکه؟» - «نه رفیق اون خوزه یروست که پاشیده شده به دیوار.»
(به افتخار دو دیالوگی که «محمد غلامی» و «دوست» از لورنس عربستان و مهمان مامان گذاشته بودند.)
و این اظهار نظر کیوان ساکت درباره سنتوری. چطور یک هنرمند نمیتواند نزدیکترین تصویر به سرشت واقعیاش را بشناسد: ghaedeyebazi.blogfa.com/post-3403.aspx
حالا روزنوشت امروز را بخوانید:
شنبه 18 اردیبهشت 1389
درباره همه تولیدات! بچههای کافه:
چند ساعت گذشته به لحاظ تعداد کامنتها، یک رکورد در تاریخ سه سال و نیمه این روزنوشت است و روزنوشت قبلی به لحاظ متوسط تعداد روزانه. بیش از آن که کمیت مهم باشد، این کیفیت کامنتهای شماست که حال آدم را خوب میکند و حالا از حدود این روزنوشت خارج شده و در روزنامهها و مجلات آن چه این جا مینویسیم را ادامه میدهیم. پس:
در این شماره ماهنامه فیلم دو پرونده داریم: درباره انیمیشنهای مهم سال و هرت لاکر و فیلمهای جنگ عراق. که تقریبا سر تا تهاش کار بچههای این جاست. اسم بچههای کافه را در باقی صفحههای مجله هم میشود دید. به نظرم شماره تر و تازه . خوب و به روزی از کار درآمده. و همچنین شماره تازه دنیای تصویر که فعلا راهنمای فیلمهای ایرانی را داریم، اما در شمارههای بعدش چند پرونده تازه خواهیم داشت. آنها که از وقت کم برنامه هفت گله دارند، میتوانند نظرم را درباره فیلمهای روی پرده این جا بخوانند!
به اضافه صفحه سینمایی امروز تهران امروز که خواندنی است و ترجمهای از هومان، فرصت خوبی است برای شناخت مهمترین فیلمهای تابستان امسال و یک یادداشت درباره دیالوگهای به یاد ماندنی. برای من، از همه مهمتر یادداشتی است که در این شماره ماهنامه فیلم به بهانه فقدان خانم حمیده خیرآبادی نوشتهام. که حرفهایی که همیشه میخواستم بنویسم بعد از سالها این جا آوردم. و همچنین مقالهای دیگر درباره هرت لاکر، درباره تجربه تماشای سه بعدی آواتار و همچنین انیمیشنهای امسال - که سال انیمیشن بود. مقالهام درباره سید مرتضی اوینی در 24 را به زودی این جا میگذارم. و بالاخره این هم ستون این هفتهام در تهران امروز:

آل و نفوذی
دو فیلمی که هنوز به حقشان نرسیدهاند
هفته پیش دو فیلم دیدم که در جشنواره نرسیده بودم ببینم: یکی آل و دیگری نفوذی. طبعا در این مدت، چه در رسانهها و چه از زبان رفقا دربارهشان زیاد شنیده بودم و کنجکاو بودم که خودم تماشایشان کنم تا ببینم اوضاع از چه قرار است. تهیه کنندههای هر دو فیلم هم که آدمهای کنجکاوی برانگیزی بودند. آل را علی معلم تهیه کرده بود و نفوذی را جمال شورجه.
از آل، منفی زیاد شنیده بودم. اما فکر میکنم لیاقتاش خیلی بیشتر از اینها بود. درست است. فیلم قلبتان را تسخیر نمیکند. سازندگان فیلم داستانگوهای خوبی نیستند به این معنا که پیش از هر حرف و زورآزمایی و فن و تصویری، سر تماشاگر را بگذارند روی زانویشان و گاردش را باز کنند. این درست. اما فیلم، تولید خیلی خوبی دارد. استانداردهای سینمای ایران را به لحاظ حال و هوا و تصویرسازی، در چارچوبهای خودش بالا میبرد. بهرامیان در وهله اول به عنوان یک لحظهپرداز سینما، در سکانسهای برخورد مصطفی زمانی و آنا نعمتی کار خودش را خوب انجام میدهد. خود آنا نعمتی حضور موثری در فیلم دارد و قطب منفی همدلیبرانگیز و با شخصیتی است. آهنگساز فیلم هم واکنشهای خیلی خوبی به مضمون فیلم نشان داده است. فیلمنامه هم نقطه ضعف فیلم نیست، به نظرم مشکل نویسندگان بیشتر این بوده که امکان پروراندن مایههایشان را در فضای موجود نداشتهاند. با این وجود فیلم مضمون مرکزی مهماش را به سلامت به مقصد میرساند: آل درون خودمان است. خود وسواسی و سرکوب شده ریا کارمان. مشکل اصلی فیلم شاید همین باشد که آن بخش و جنبهای که هزینه و وقت صرفاش شده، آن قدر مهم نبوده که بخش کنار گذاشتهاش. اول باید تماشاگرت را دوست داشته باشی، تازه آن وقت است که باید بروی سراغ کلوین و نور و لنز و تراولینگ و میزانسن. و البته چه خوب که آل در همین بخش دوم، از بسیاری از محصولات سالانه سینمای ایران جلوتر است.
نفوذی را اما به همت کیوان کثیریان در جلسه نمایش انجمن منتقدان در خانه سینما دیدم. فیلمی با زمینه دفاع مقدس و نیشتری به واقعیات امروز جامعه، که متعادلتر از اغلب محصولات این چنینی ساخته شده بود. به اندازه انتقاد اجتماعی، به اندازه جذابیت تصویری، به اندازه تعلیق و افههای دراماتیک و از همه اینها مهمتر انتخاب خوب بازیگران. سازندگان فیلم معلوم است که سینمای روز جهان را به خوبی دنبال میکنند و در ساخت اثر، تاثیر سینمای روز دنیا را میشود دید. اگر قرار است پیام و حرفی منتقل شود، از آن نوعی که مد نظر پایگاه سیاسی و اجتماعی و هنری سازندگان فیلم است، نفوذی را میشود به عنوان یک الگو پذیرفت. داستان خیلی خوب پیش میرود و لحظهای افت نمیکند. موسیقی آریا عظیمینژاد هم تاثیر آن را بیشتر میکند. تماشایش را در یک شب وسط هفته به خانوادههایی که میخواهند یک داستان جذاب را دنبال کنند، میشود پیشنهاد کرد. فقط خشونت فیلم شاید در مواردی برای تمام اعضای خانواده آزار دهنده باشد.
گفتم که. این دو فیلم را موقع نمایش جشنوارهایشان ندیده بودم و نتوانسته بودم راجع بهشان بنویسم. اگر این را هم نمینوشتم، در دلام میماند.
ادامه: جمعه 17 اردیبهشت 1389
برای این که مثل دفعه پیش نگویید که نگفتم، خدا بخواهد برنامه هفت، امشب ساعت ده و نیم پخش خواهد شد. به نظرم چیز خوبی از کار دربیاید. ضمن این که بحث درباره کتابهای مورد علاقهتان را در نمایشگاه کتاب ادامه دهید، در نظرسنجی که تکتم سنائی پیشنهاد کرده، یعنی کتابهای بالینی شرکت کنید و این خبر هم چند بار در کامنتها تکرار شده: «کوئنتین تارانتینو رئیس هیئت داوران جشنواره ونیز شد.»
جمعه 17 اردیبهشت 1389
«من در بازی زندگی شرکت خواهم کرد. این اپرایی بسیار حیرتانگیز است. - تنها اشکالاش این است که آسیب میرساند... ما همواره با شرط و شروط تایید میکنیم: "من جهان را تایید میکنم مشروط به آن که همان گونه باشد که بابا نوئل باید گفته باشد." اما تایید جهان به آن گونه که هست دشوار است، و این چیزی است که آیینها از آن صحبت میکنند. آیین، مشارکت گروهی در مهیبترین عمل، یعنی عمل زندگی است - کشتن و خوردن یک چیز دیگر. ما این کار را به اتفاق یکدیگر انجام می دهیم، و این شیوهای است که زندگی وجود دارد. قهرمان کسی است که با شهامت و شرافت، به شیوه طبیعت، در زندگی مشارکت میجوید. نه از روی کینه شخصی، نومیدی یا انتقام جویی.»
روزنوشت تازه را شروع میکنیم به بهانه نمایشگاه کتاب که روزها و خاطرههای دلپذیری از عمر مشترکمان، این جا گذشته است. امیدوارم در کامنتهای این یکی روزنوشت بیشتر از کتاب حرف بزنیم.
پاکی این «آینه» فقط یک توهم است!
درباره مجموعه تلویزیونی آینه که حدود بیست سال پیش از تلویزیون پخش میشد
حالا نوشتن درباره این مجموعه انصافا محبوب دوران کودکی چه سخت است. یعنی اصلا تصور این که مجموعهای مثل آینه را قرار است به عنوان سریال محبوب یک کودک رویاپرداز ده – دوازده ساله معرفی کنم. فکرش را بکنید چه روزگاری بود که از این دوشنبه تا دوشنبه بعدی (شب پخشاش درست یادم مانده؟) مینشستیم منتظر که یک بار دیگر داستان مشکلات یک عروس گرفتار و مادر زن بد اخلاق، یا پدر سختگیر و خانواده مظلوماش یا یکی دیگر از این مناسبات خانوادگی را دنبال کنیم. به نظرم اگر شرایط مهیا باشد، این کودک هر کار دیگری انجام میدهد، جز تماشای مجموعهای مثل آینه.
...اما بس که داستان کم بود. بس که همه مناسبات ساده و پذیرفته شده بود. بس که مسیر زندگیمان را واضح و روشن برایمان مشخص کرده بودند. در چنین اوضاع و احوالی، تنها روایت همین پیچیدگیهای خانوادگی مجاز بود. که کی پشت سر کی غیبت میکند و کدام پدر یا مادر خانوادهاش را آزار میدهد. این نهایت پذیرش تنش در زندگیهای آن روزهای ما بود. مانده بود که با جهانهای دیگری آشنا شویم. که نسبت به چارچوبهای مختلف شک بکنیم. که با بحران انتخاب رو به رو شویم. آدمهای محدودی بودیم و آدمهای محدود با مشکلات بسیار کمتری رو به رو میشوند و اخلاقیات سادهتر و روشنتری دارند. کافی بود که مهربان شویم تا زندگی شیرین باشد و گوشت تلخ و سختگیر تا همه چیز به هم بریزد. خانواده همین که دور هم بود، یعنی تمام مشکلات حل میشد. آنها قرار بود مثل هم فکر کنند، آرزوهایشان مثل هم باشد، حلال و حرامشان کاملا مشخص و معین باشد. پس چطور میشد دور هم باشند و خوشبخت نباشند؟
به این ترتیب خالقان این مجموعه فرصت داشتند تا با یکی از غریبترین و در عین حال سهلترین روشهای تاریخ جمعبندی داستان، با نمایش یک لبخند و کتمان یک گناه «زندگی را شیرین کنند» و با یک میان نویس و پخش یک ملودی غمگین و نمایش یک رذیله انسانی همه چیز را به هم بریزند. هر چند که این محدودیتشان نقطه قوتشان هم بود. با چنین قطبهای مثبت و منفی مشخص و مرتبی، تعریف داستان هم راحت میشود. خوب میشود داستان را پیش برد و نقطه عطف و بحران ساخت. شخصیتها از همان ابتدا قابل پیش بینی و شناخت بودند و این مجموعه هم به انتخابهای اندک و سقف آرزوهای کوتاه، مشروعیت میداد. همه آن اختلافها و انتخابهای پیچیده در رمانهای فرنگی که دور از چشم تلویزیون و کش رفته از میان قفسه کتابهای دوران دانشجویی پدر و مادرمان، بهاش برمیخوردیم، مال بقیه دنیا بود و دنیای نه ساده، که ساده شده اجتماع ما، مال خودمان. کافی بود که انتهای یکی از قسمتهای مجموعه آینه، بر بخوریم به شعر: با محبت خارها گل میشود... همه چیز حل بود.
حالا اما همه چیز فرق میکند. برای کودک امروز آرزو میکنم که درست مثل بخش «زندگی شیرین میشود» سریال آینه، کانون خانوادگی گرم و امنی داشته باشد، آکنده از فضای پر از اعتماد به نفسی که به رگهایش تزریق شود تا با اطمینان و قوت بتواند با هیولای زندگی رو به رو شود. با انتخابها و شرایط زیستی مختلف. که محدود نشود و بداند که خوشبختی فقط به خوش خلق بودن پدر و راضی بودن مادر نیست. که این تازه نقطه شروع است برای گام گذاشتن در راه سخت و دشواری که با هدف به ثمر رساندن قابلیتهای وجودیاش باید طی کند. امیدوارم کودک امروز مجبور به تماشا و دنبال کردن چنین داستانهایی نباشد. که سنگینی وجدان از همان روزهای ابتدای زندگی بر دوشاش سنگینی نکند. امیدوارم داستانهایی ببیند که او را شجاع و قوی بار بیاورد و پر از نشاط. چون این انرژی را برای پیمودن ادامه زندگیاش لازم دارد. ادامه زندگی که به هیچ وجه به سادگی جهان داستانهای مجموعه تلویزیونی آینه نیست، با یک اسماعیل محرابی نامرد و مهین شهابی بد اخلاق و پوراندخت مهیمن مظلوم و خدا بیامرز جواد خدادادی قدر نشناس! او باید یاد بگیرد که به این سادگیها، عمرا که خار وجودش، گل شود. مگر این که به همین دنیا و همین مناسبات راضی باشد.
لنز حساس است
ستاره تابناک BRIGHT STAR
نویسنده و کارگردان: جین کمپیون، مدیر فیلمبرداری: گرگ فریزر، بازیگران: ابی کورنیش، بن ویتشاو و پل اشنایدر. محصول 2009، 119 دقیقه.

فیلم تازه جین کمپیون یک غافلگیری است. با وجود ظاهر عاشقانه و آراماش است که، یک غافلگیری است. حاصل اعتماد به نفس فیلمسازی که به نورش، بازیگرش، دوربیناش و صحنهاش برای درآوردن یک صحنه خالصانه عاشقانه اعتماد دارد. اعتماد دارد که تکراری نمیشود، بیمزه از آب درنمیآید و تاثیر میگذارد. این یک پیروزی عمیقا کلاسیک برای جین کمپیون سالها بعد از «پیانو»ست. نوآوری داستانی و فرمی به معنای مصطلحاش وجود ندارد و مایههای زن آزاد خواهانه روشنفکرانه در سطح اول داستان به چشم نمیخورند. داستان عشق شاعر معروف قرن 19 انگلیسی جان کیتس و یک دختر روستایی است. وقتی کیتس جوان است و فقیر است و بعد هم که بیمار است و کاری جز شعر گفتن بلد نیست. خیلی زود و در 25 سالگی هم میمیرد و کل عشق سه سال طول میکشد. و دختر که دوستاش دارد و تا به آخر پای عشق و علاقهاش میایستد. نه فقط به اندازه سه سال، که بعد از مرگ کیتس و تا آخر عمر.
جین کمپیون چنین مایه داستانی سادهای را انتخاب میکند و جا نمیزند. اضافه قاطی داستان نمیکند و داخل تصاویرش. تقریبا هیچ جور تماس فیزیکی در کار نیست. این عشقی است که قرار است از طریق نور و لنز و بافت تصویر و دکور القا شود. منظرهای اگر هست، تماما در الستری استودیوز انگلستان ساخته شده، چون «ستاره تابناک» از آن فیلمهاست که تمام اجزای داخل کادر باید تحت کنترل کال فیلمساز و فیلمبردار خوش قریحهاش گرگ فریزر باشد. شایدهمین خاطر است که این عاشقانه آرام، بیشتر یک جور پیروزی برای سینماست. و ثابت میکند که هنوز میشود تصاویری ظاهرا چنین بیتحرک را با چنین عشقی انباشت. دختر با چهرهای آرام، روی سبزهها و زیر درختها قدم میزند، صورتاش چیزی را مشخص نمیکند، اما محبتاش از لنز دوربین میگذرد. انتخاب ابی کورنیش، غیر منتظره و جذاب است. التهاب درونیاش را در صورتاش حبس میکند و میشود در پناه آن چهره آرام، شبحی از زندگی پر جنب و جوشاش در سایر نقشهایش را دید. دو بازیگر اصلی دیگر فیلم هم به جا انتخاب شدهاند. پل اشنایدر در نقش آرمیتاژ براون، که میخواهد از احساس کیتز بهرهبرداری کند و در عین حال بین او و الهه الهاماش فاصله بیندازد، یک نقش منفی جذاب است. او یک جور ارتباط دوستانه نفع پرستانه با جوان شاعر دارد. کاملا بر خلاف رابطه بیچشمداشت دختر. انگار هست تا نوع محبت زن، بیشتر جلوه کند. میگویند جین کمپیون وقتی داور جشنواره ونیز بوده، حضور قابل یادآوری اشنایدر در یکی از نقشهای منفی شاهکار آندرو دومینیک، «کشتن جسی جیمز به دست رابرت فورد سنگدل» را دیده و برای این فیلم انتخاباش کرده است. بن ویتشاو به نقش جان کیتز هم میدرخشد. قبلا در «عطر» تام تیکور دیده بودیماش و حالا مردمکهای لرزان و صورت استخوانی و چشمهای باهوشاش، مناسب بازی در نقش شاعر بزرگی است که هر چه احساس داشت را تا 25 سالگی گفت و با خود میپنداشت: «جوان بسرا و جوان بمیر.»
اما کارگردان فیلم یک زن است و به همین دلیل این داستان عاشقانه، بیشتر متمایل به دختر است که بیهیچ چشمداشتی از یک عشق، پای شاعر معروف انگلیسی میماند. حتی معلوم نیست که الهام بخش شعرهایش باشد. جین کمپیون به پاکی و فاصله و ریاضت این عشق رومانتیک قرن نوزدهمی خیانت نمیکند و در عین حال گرمای این عشق سرکوب شده نافرجام را موثر از کار درمیآورد و این یک پیروزی برای سینماست. شاید به همین خاطر است که یک خوره سینمای بزرگ که کمتر به این قبیل آثار با چنین لحنی ابراز عشق کرده، چنین پایه فیلم کمپیون شده است؛ پس از تماشای «ستاره تابناک»، او نامهای نوشت به کمپیون و این چنین امضایش کرد: Your fan - Quentin Tarantino






در باب سیاستهای اعلام شده امسال سینمای ایران
نقاط روشن در دل فضای تاریک
ی
هفته گذشته جواد شمقدری معاونت سینمایی وزارت ارشاد، سیاستهای این معاونت در ماههای آینده را اعلام کرد. نکته مثبتاش این بود که نقشهها و سیاستها فضایی نبود. یعنی سیاستگذارها اقتضائات و شرایط دوران جدید را دریافت کرده و خوب یا بد، به هر حال در برابر این اقتضائات واکنش نشان داده بودند. از جمله ورود و گسترش تکنولوژی دیجیتال، توان فراوان سینمای ایران برای تولید بیشتر و توان کمترش برای اکران محصولات تولید شده، و همچنین چندگانگی در برخورد با اتفاقات و افراد و محصولات این سینما.
بخشهای خوب سیاستهای معاونت سینمایی جواد شمقدری از این قرار بودند:
1- برخورد با چندگانگی در حوزه اجرا که باعث میشود کمتر مدیری مسئولیت کارش را بپذیرد و به دیگران حواله ندهد. شمقدری گفت: «مدیریت سینما باید یکدست شود. معاونت سینمایی باید به عنوان فصلالخطاب در سینما تلقی شود و بر این اساس باید از هرگونه برخوردهای دوگانه جلوگیری شود.»
2- پرهیز از مرز کشی و خودی و غیر خودی کردن: «سینما متعلق به همه ما است و تکتک ما در سرنوشت آن سهیم و شریک هستیم.»
3- نیاز سینمای ایران به مدیریت شجاع که جرات اشتباه کردن داشته باشد: «بهتر است به ما اجازه آزمون و خطا بدهند و اشتباههاي ما را گوشزد كنند. احتياط كاري و محافظهكاري بلاي بزرگ مديريتهايي است كه قصد برداشتن گامهاي بلند را دارند.»
4- عقب بردن مرزهای توقیف فیلمها و تلاش برای نمایش محصولات سینمای ایران تا به هر بهانهای ممنوعه قلمداد نشوند: «غیر از برخی فیلمها که اصول پایه و اولیه را رعایت نکرده باشند دیگر بحث فیلم ممنوعه در سینمای ایران وجود ندارد. برخی از فیلمسازان که امکان نمایش فیلمهایشان در ایران نبوده امروز ایران را ترک کردهاند و در مورد باقی کارگردانان ممنوعیتی نداریم.»
5- درک درست از وجوه گوناگون صنعتی به نام سینما: «سینما دارای چهار ویژگی هنر، صنعت، انتقال پیام و محتوا و سرگرمی و جذابیت است که در صورت ایجاد تعادل میان این چهار بخش میتوان انتظار داشت تا به سینمایی استاندارد رسید».
6- ایجاد فرصتهای تازه برای ساختن آثاری با حداقل نظارت دست و پا گیر: «از امسال برگزیدگان بخش کارگردانی جشنواره دوره قبل و تهیهکنندگانی که آثارشان در بخش بهترین فیلم نامزد بودند میتوانند بدون آنکه مسیر صدور پروانه نمایش را طی کنند، با اعلام عوامل فیلم خود به اداره نظارت به سرعت پروانه بگیرند.»
7- تلاش برای نمایش تمامی محصولات سینمای ایران، بی آن که از سقف تولید آن کاسته شود: «برنامه ما صدور پروانه ساخت فیلمها در دو گروه اکرانی و غیراکرانی است. هر سال تا سقف 50 پروانه به فیلمهای اکرانی اعطا میشود. تشخیص مربوط به اکرانی بودن فیلمها توسط شورای صدور پروانه ساخت اتفاق میافتد. باقی درخواستها نیز در قالب فیلمهای غیراکرانی مورد بررسی قرار میگیرد... امکان دیگری که برای این فیلمها در نظر گرفتهایم، پخش آنها در قالب اکران فیلمهای خاص است. معاونت سینمایی برای فراهم کردن شرایطی برای نمایش این فیلمها به عنوان مثال سه سالن سینما را تعیین میکند که حدود 10 فیلم به مدت یک ماه در سئانسهای مختلف در این سالنها روی پرده میروند. به این ترتیب سالانه 120 فیلم در قالب اکران فیلمهای خاص به نمایش در خواهد آمد. سقفی برای فیلمهای غیراکرانی قائل نیستیم. این فیلمها از آنجا که امکانی از آنها گرفته میشود، از جنبهای دیگر مورد حمایت قرار میگیرند. به این ترتیب که رایزنیهایی در مورد نحوه پخش آنها صورت گرفته، فیلمها یا به شبکه نمایش خانگی میروند، یا در جشنوارهها به نمایش در میآیند و یا طبق صحبتی که با آقای ضرغامی داشتهام، امکان پخش از تلویزیون را به دست میآورند.»
8- تلاش برای انتقال بار مسئولیت از سوی دولت به دوش صاحبان فیلمها. به گونهای که بخش خصوصی خودش تولید کند و خودش مسئولیتاش را بپذیرد: «در مورد فيلمها بايد به گونهاي باشد كه هر فيلمساز پاسخگوي ساخت اثرش باشد به حدي كه اداره كل نظارت و ارزشيابي را از شكل كنوني خارج كنيم.»
9- حفظ اعتبار سینما به عنوان هنر پیشرو و معاصر هزاره جدید و پذیرفتن مشکلات و حاشیههای چنین تلقی از هنر – صنعت سینما: «سينما بايد پيشقراول فرهنگ باشد تا اتفاقات بزرگ در كشور رخ دهد كه البته الزامات، سختيها، انتقاداتي را نيز به همراه خواهد داشت و دوره پرچالشي را پيش روي ما قرار خواهد داد.»
10- قائل بودن به رقابت در عرصه محصولات فرهنگی، همان گونه که مثلا در مورد محصولات صنعتی، چنین رقابتی باید وجود داشته باشد: «رقابت عادلانه از ضروريات امروز است و هركسي كه داراي دانش هنري و استعداد است مبناي ما قرار ميگيرد چه در داخل كشور و چه در عرصههاي جهاني از آن تعريفي ارائه خواهيم كرد.»
11- و از همه مهمتر، اهمیت دادن به تهیه کنندهها به عنوان صنف تعیین کننده صنعت سینماست. به گونهای که هنگام درجه بندی، این تهیه کنندهها هستند که مخاطب معاونت سینمایی قرار گرفتهاند
و اما مشکلات و کمبودهای سیاستهای سینمایی امسال:
1- احتمالا خود معاونت سینمایی هم می داند که بخش مهمی از این سیاستها برای رفع مشکلات، مسکنهای دورهای و ناشی از نارسایی های زیر ساختی است. مثلا نتیجه این که سالن سینما کم داریم(باز خوب است که شهرداری تهران همین چند سالن تازه را در اطراف شهر تهران ساخت)، میشود این که فیلمها را به اکران و غیر اکران تقسیم کنیم و پروانه ساخت محدود صادر کنیم و اجازه ندهیم تا اکران فیلم، شکل رقابتی خاص خودش را دنبال کند.
2- سالها پس از شکست طرحهای مربوط به گروه بندی و خوب و بد کردن محصولات سینمایی از طریق ارزشگذاری مراکز دولتی، معاونت سینمایی تازه، بار دیگر چنین روشی را از طریق گروه بندی تهیه کنندهها دنبال میکند. قرار شده تهیه کنندهها را به چهار گروه تقسیم کنند و معلوم نیست پارامترهای این تقسیم بندی کدام است و چه روشهایی برای جلوگیری از نفوذ رانتها و سلیقههای شخصی برای انتخاب تهیه کنندگان در گروههای مختلف وجود دارد: «معاون امور سینمایی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی با اشاره به استانداردسازی سینما تاکید کرد تهیهکنندگانی که دو فیلم درجه چهار بسازند از ادامه فعالیت محروم میشوند.»
3- باز نتیجه نبود زیر ساختهای کافی برای ایجاد بازار رقابت سال در عرصه سینما، خودش را در مورد کمبود منابع فیلمسازی در مورد سینماگران جوان خودش را نشان میدهد: «از امسال تمامی کارگردانان فیلم اول که اثر خود را با حمایت مرکز گسترش میسازند، باید فیلم را به شیوه دیجیتال تصویربرداری کنند. درصدد هستیم تا شرایط اکران فیلمهای دیجیتال را هم در کشور فراهم کنیم اما تا آن زمان فیلمهایی که از میان این آثار به عنوان اثری مناسب اکران شناخته شوند، با بودجه مرکز تبدیل به 35 میلیمتری خواهند شد.»
4- بحث فیلم فاخر و بودجههای فراوانی که نصیب چنین پروژههایی میشود، هنوز وجود دارد. اما معلوم نیست بر اساس چه ساز و کاری ، چه بودجههایی نصیب چه پروژههایی خواهد شد و چه حاصلی خواهد داشت.
جمع بندی:
مجموع طرحها و سیاستها امید بخش است. اما مشکل این جاست که همان طور که میبینید، بخشهای مثبت سیاستها بیشتر در زمینه جزئیات و دور زدن کمبودهای اصلی است، که به جای خود خیلی هم خوب است. برای ادامه زندگی لازم است. اما همهمان میدانیم که اغلب این مشکلات (که معاونت برای رفع و حلاش میکوشد) ناشی از مشکلات کلی است: نظارتهای دست و پا گیر فراوان، ناتوانی بخش خصوصی، نبود سرمایه در صنعت سینما و کمبود سالن نمایش. این سیاستها برای چندم قدم پیش پایمان ارزشمند است، اما برای افقهای دور باید چاره دیگری اندیشید.




شاتر آیلند
چرا تجربه کابوس لذتبخش است
1- این چند خط فقط یک سری واکنش اولیه است به فیلم تازه مارتین اسکورسیزی. وقتی هنوز چنان تحت تاثیرش هستم که تنها میتوانم یک سری احساسات، تصاویر ذهنی و واکنشهای اولیه را روی کاغذ بیاورم. از تلخترین و تیرهترین آثار این سالها، حتی تلختر از فیلم قبلیاش رفتگان. رفتگان یک ساخت شکنی از فیلمهای گنگستری بود. آن جا که دیگر آخرین ارزشهای جهان گنگسترها هم قابل تکیه کردن نبودند. از رابطه پدر و پسری تا قوانین میان اعضای گروه پلیس یا جنایتکار (حالا چه فرقی میکند) و حتی یک جور خود ویرانگری رستگارانه. همه چیزهای جهان رفتگان هویتشان را از دست داده بودند و مبارزه شخصیت اصلی تنها برای به دست اوردن هویتاش بود در شرایطی که مجبور بود با یک نام و هویت دیگر، در یک تشکیلات دیگر (که جنایتکار بودند و برای «فرد» تفاوتی با تشکیلات پلیس نداشتند) جاسوسی کند. او باید اسماش و جایگاهاش را به دست میآورد. اما فیلم تازه مارتین اسکورسیزی به شکل دریغآلود و نگران کنندهتری در جستجوی هویت از دست رفته است. یک مارشال پلیس، از جنس کارآگاه خصوصیهای فیلمهای نوآر، به یک آسایشگاه دیوانهگان میرود در شرایطی که به هیچ چیز این آسایشگاه نمیشود اعتماد کرد. یک تشکیلات دیگر، که باز میخواهند هویت خود مارشال را تغییر دهند. یعنی مرز باریک میان عقل و جنون را در جهان ذهنی او پاره کنند و از آن بگذرند. جوری که تلقیاش از خودش و شخصیتاش تغییر کند. آخرین دارایی مرد در یک جهان رو به زوال.
2- ظاهر فیلم نشانههایی از جهان رازآلود فیلمهای وحشت دهه 1940 را دارد. به قول خود اسکورسیزی، فیلمهایی که ژاک تورنر به تهیه کنندگی وال لوتن میساخت. محصور بودن جزیره و خالی بودناش از هر گونه نشانههای امنیت، فراتر از تشکیلات آسایشگاه، مارشال را در موقعیت نگران کنندهای قرار میدهد. او حالا کاملا روی آب زندگی میکند. دهلیزهای مخوف، سلولهای تنگ و تاریک و غارهایی در محیط طبیعی. و دیوانگانی که همچون مردگان، ناگهان از میان تاریکی بیرون میخزند. (یا مردههایی که همچون دیوانگان، از میان تاریکی...) اما همه اینها، همان دستاویزهای همیشگی ژانر وحشتاند. اسکورسیزی این جا مرز باریک میان نوارهای اکسپرسیونیستی دهه 1940 و سینمای وحشت را در مینوردد. (چرا کسی قبلا به فکرش نیفتاده بود؟ که شباهت و فاصله باریک میان این دو ژانر را درک نکرده بود؟) آن هم با همکاری چند تن از همراهان همیشگی فیلمهایش: دانته فرتی به عنوان مدیر هنری، رابرت ریچاردسون فیلمبردار، تلما اسکونمیکر تدوینگر و رابی رابرتسون موزیسین. اما آن چه تماشای این فیلم را به تجربه منهدم کننده و دردناک شبیه میکند، جایی حتی بیشتر از حد تحملمان، همین مسئله هویت است. این که مدام با پیش فرضهای ما به عنوان تماشاگر نسبت به شخصیت اصلی بازی میکند. موقع تماشای چنین فیلمهایی، همه آن چیزی که داریم، که دستمان را به جایی بند میکند، تصوری است که از فردیت قهرمان داریم و آن چه از او می دانیم. در دو فیلم آخر اسکورسیزی، و به خصوص این آخری، دیگر این هم وجود ندارد.
3- بیشتر از این اگر بخواهم پیش بروم، داستان لو میرود. نمیخواهم تجربه جذاب اولین بار تماشای این فیلم را ازتان بگیرم. بعدا دربارهاش زیاد خواهم نوشت. فعلا اما میخواهم به این سوال احتمالی پیش آمده پاسخ دهم: که اگر تماشای این فیلم چنین تجربه هولناک و آزار دهندهای است، چرا باید تماشایش کنیم. خب، این همان تفاوت کار یک استاد است و محصول سینماگر دیگری که میخواهد به ضرب و زور استفاده از تمهیدات سینمایی، روی شما تاثیر بگذارد. این جا شما با عمو مارتی بزرگ طرف هستید. کسی که هنوز به سینما و به قصه گفتن اعتقاد دارد. که وحشت آفرینیاش از نفرت از نوع بشر نمیآید. مرز باریک ظریفی که نمیشود توضیحاش داد. پس به این کابوس هولناک نگاه میکنیم، رنج میکشیم، اما سرمان را از روی زانوی مارتین اسکورسیزی بزرگ برنمیدارید. باز هم برایمان قصه بگو عمو مارتی. دردناک است. لذت بخش است.


قدر او را در ایران هم بدانیم

او در توضیحات خود که فایل صوتی آن را سایت موسیقی ما منتشر کرده گفته : این روزها یکسری خبرهایی منتشر می شود ومن را دریک چار چوبهایی قرار می دهند که اصلا این قضایارا نمی فهمم .
وی درادامه افزوده : من هیچ فعالیتی در اینترنت نمی کنم نه در فیس بوک ،نه در ۳۶۰و نا آی دی دارم ونه سایت دارم . ولی به اسم من در همه این فضاها فعالیت می کنند . آخرین نمونه این خبرها خبر مربوط به کیش است و چون خبرهای ضد ونقیضی دراین باره منتشر شد و هر کسی هرچیزی خواسته دراین زمینه گفته ،می خواهم از زبان خودم بشنوید که قضیه چه بوده است .
من در کیش بودم که یکی از دوستان نیروی انتظامی و یکسری از افراد دیدند که ما داریم باهم صحبت می کنیم .بعد که آمدم تهران خبرها را از یکسری کانالها شنیدم .یکسری خبرهای بدتر دیگه را در سایتها....یکسری از زبان من حرفهایی زده بودند و حرفهایی نوشته بودند....نمی دانم کانالهایی که اسمشان خبری است چرا خبری را که از صحت آن مطمئون نیستند پخش می کنند .
او ادامه داده :من هیچ مصاحبه ای نکردم و تمام چیزهایی که درباره من در اینترنت بوده همه اش دروغ بوده .همه حبرهایی که گفته اند دروغ بوده .
من دراین کشور زندگی می کنم و به قوانین کشور احترام می گذارم و در هیچ کشوری خارج از ایران کنسرت نگذاشته ونخواهم گذاشت .و در ایران هم تا زمانی که اجازه ندهند کنسرت نخواهم گذاشت و فقط زمانی که به طور قانونی اجازه بدهند کنسرت می گذارم .
یک نکته اضافه شده: صفحه سینمایی امروز تهران امروز اثر امید غیایی (ترجمه) و صوفیا نصرالهی (فرم صفحه):
http://tehrooz.com/1389/1/28/TehranEmrooz/309/Page/10/TehranEmrooz_309_10.pdf
27 فروردین 1389 - (درباره چند نکته حرفهای با شما، ادونچر لند، نه، رازی در چشمهایش، ستاره تابناک، ژیژک و این که چرا بیگلو از کامرون برد - سه ساعت و یازده دقیقه مانده به بازی پرسپولیس در کارزار تبریز)
رسیدیم به اولین روزنوشت سال جدید. بخشهای آخر روزنوشت قبلی را از دست ندهید، و البته کامنتهای آخرش را. میخواهم اولین بخش روزنوشت تازه پر و پیمان باشد: توضیح چند نکته. درباره چند فیلم، و یک مقاله نسبتا مفصل درباره بهترین فیلمهای اسکار امسال و این که چرا جایزه را به آواتار ندادند و به هرت لاکر دادند. پس این خدمت شما:
اول: صفحه سینمایی روزنامه تهران امروز با یادداشتها و نقدهای بچههای کافه دارد خودکفا میشود. کم کم باید دوستان فعال گفتگوهایش را هم بگیرند و گزارشهایی درباره اوضاع روز سینمای ایران و جهان بنویسند.
دوم: پروندههای آینده در فیلم و دنیای تصویر اینها هستند: مری و مکس، دنیای براد پیت، هرت لاکر، جیمز کامرون، داگلاس سیرک، آلن دلون و... اگر ایده یا یادداشتی در ذهنتان بود، مثل همیشه کامنتها که هستند و ای میل مرا هم که دارید: ghaderi_68@yahoo.com
سوم: از این هفته خدا بخواهد ستون اعتماد به روزنامه تهران امروز منتقل خواهد شد و یک راهنمای فیلمهای خارجی با یک بر و روی جدید خواهم نوشت که بعدا دربارهاش حرف میزنیم.
چهارم: نشستم چهار تا فیلم مهم پارسال را دیدم. صحبت دربارهشان را شروع میکنیم و در کامنتها ادامه میدهیم. از بین اینها، نه راب مارشال از آن چه فکرش را میکردم بهتر بود. مارشال بین آن همه نامبر میوزیکال، خط داستانیاش را گم نکرده بود و فیلمی را که میتوانست پیچیده نما باشد سر راست از کار درآورده بود. درک و سلیقه اش از موسیقی و توالی تصاویر را هم دوست داشتم. مد دهه 1960 به جذابیت و گرمای فیلم کمک کرده بود و دانیل دی لوئیس که با تمام انداماش حرف میزد و تماشاگر را جلب میکرد و نمیدانم چرا تحویلاش نگرفتند. اما ادونچرلند، کمدی که از ابتدای امسال گذاشته بودماش کنار که ببینم، اصلا کمدی نبود. در دل یک فضای شاد و در پوشش یک کمدی رومانتیک نوجوانانه، کاوش نسبتا سردی بود در احساسات دوران بلوغ و فرایند بالغ شدن یک پسر بی دست و پا که در فیلم قبلی گرگ موتولا، پسر بد هم مایه اصلی داستان بود. عاشق فیلمبرداریاش شدم و زمینه داستاناش: یک پارک تفریحات، حاشیه صوتیاش با آثاری از لو رید و ولوت آندرگراند وحضور کریستین استیوارت که احتمالا سرمایه سالهای آینده سینمای مستقل خواهد بود. هر چند که فعلا با تیولایتها مشهور شده است.
رازی در چشمهایش، برنده اسکار فیلم آرژانتینی امسال اما مرا یاد بابل ایناریتو انداخت. فیلم نسبتا موثر و پر کششی است. اما توانسته خودش را مهمتر و عمیقتر و جدیتر از آنای که هست جا بیندازد. فیلمهای هانکه و اودیار در رشته بهترین فیلم خارجی، آثار خیلی بهتری از این یکی بودند. راه و روشاش برای ایجاد راز و کشیدن تماشاگر تا پایان فیلم، سطح پایین و تکراری است و پیام نهاییاش، عشق بعد از یک دوران خشونت تاریخی، پیش پا افتاده برگزار میشود. برگ برندهاش اما باز زاویههای دوربین و حس بصریاش است. فیلم محبوب من اما بین این چند تا، ستاره تابناک جین کمپیون است. لایق قرار گرفتن در فهرست ده فیلم سال. آن جا که عشق میان جان کیتس و فانی برون جوان - با شور و التهاب، از طریق نور، گیاه، بافت اشیا، چهره ابی کورنیش و کوکهایی به پارچه میزند، منتشر و منتقل میشود. از آن فیلمهایی که همه دارایی هر نما و هر تصویر در خدمت عشق دو شخصیت اصلی است. باید در جهان فیلم غرق شوید. کمپیون این عشق ویکتوریایی بدون تماس را با جادوی سینما زنده میکند.
این چند خط را شروعی بگیرید برای نوشتن درباره هر کدام از این فیلمها، بعد از آن که مقاله دو دنیا را نوشتم. درباره...
پنجم: و این هم مقالهای که درباره اسکار امسال به سفارش همشهری ماه نوشتهام. در این باره که چرا نمایندههای آکادمی، هرت لاکر را به آواتار ترجیح دادند. اسماش هست:
ژیژک، وزیر ارشاد، اسکار 2009 و در این باره که چرا بیگلو از کامرون برد
آقای راست و خانم چپ
اسکار 2009 به خصوص از این نظر با باقی دورهها فرق داشت که نمیشد برنده جایزه در رشتههای بهترین کارگردان و بهترین فیلم را حدس زد. حالا نه این که در باقی سالها، همیشه پیشبینیهایمان درباره برندگان جایزه، درست از آب درآمده باشد. اما به هر حال هر کس انتخاب خودش را داشت و احتمال شخصیاش را میداد. اسکار یک جایزه...
26 فروردین 1389
پدرخواندهها و نخستین فهرست اعلام شده جشنواره کن در کامنتهای اخیر شما
حمیدرضا در کامنتاش لینکی از کتاب در راه تاشن از سری پدرخواندهها گذاشته که نسخههای قبلیاش با تیراژ محدود و خیلی گران (در حد 100 نسخه و به قیمت 2250 اویرو) بودند:

و BUZZ درکامنتاش لینکی گذاشته که از دستاش ندهید:
http://www.variety.com/article/VR1118017798.html?categoryid=13&cs=1
برنامه کامل جشنواره کن امسال. عباس کیارستمی و بلیتاش انتخاب شدهاند، کره جنوبی با سه فیلم به حضور مقتدرانهاش در سینمای دنیا ادامه میدهد و استیفن فریرز (بیشتر از اینها باید قدرش را بدانیم)، وودی آلن و الیور استون به بخش خارج از مسابقه رفتهاند. کارگردان ستارهها کماند و باید در انتظار کشفها بمانیم. رئیس هیئت داوران هم که تیم برتون خودمان است. آماده باشید. سال سینمایی تازه آغاز شده است.
ادامه ۲۴ فروردین 1389
روزنوشت امروز را که چند خط پایین تر خواهید خواند. جز این اما فقط آمدم بگویم اگر برنامه نود این چند هفته قرار باشد با همین روند پیش برود - با این حرف های کفاشیان و ماجرای هشت پنالتی و ده میلیون تومان و بیست و دو گل و حرف های مربی پیک آبیک که تیم از کنترل اش خارج بوده و غلام پیروانی نازنین که قبل از همه به خودش دارد دروغ می گوید - پیشنهادم این است که یکی دو هفته بعد به جایش یا یک مرد جدی برادران کوئن را پخش کنند یا اینک آخرالزمان فرانسیس فورد کوپولا را:
اینک به پایان دنیا رسیده ایم / دیگر نه جامه داریم و نه خانواده / ما آخرین بازماندگان از جهانی هستیم که بی اندازه عظیم و باشکوه بوده اما اکنون (این جایش را یادم رفته - این هم از حفظیات ۱۱ سالگی بود) ...اشک می ریزیم و به دامان یکدیگر چنگ می زنیم. دکتر ژیواگو - بوریس پاسترناک. و حالا روزنوشت امروز:
۲۴ فروردین 1389

به زندگی در کامنتها ادامه دهید. (که چیزهای خیلی خوبی در یکی دو روز گذشته دروناش پیدا میشود) صحنه پرواز هواپیما در میان ابرها در میامی وایس را یک بار دیگر ببینید. به ترانه لاو آن ارث گروه جین گوش کنید. یک لحظه از حضور مسی در زمین را درک کنید - جوری که بدون توپ خودش را موقعیتهای گل قرار میدهد، به چشمهای نسخه آواتار جیک یک بار دیگر خیره شوید، حواستان به نورپردازی سینگر سارجنت در یکی از تابلوهایش (تکتم سنائی کجاست که این جا معرفیاش کرد؟) باشد، با دروگبای فیفا 2008 در هجده قدم حریف خلوت کنید و دکمه شوت زدن را فشار دهید و این چند سطر آخر از کتاب خورشید همچنان میدمد را با لذت و اندوه بخوانید تا بعد سر فرصت با هم حرف بزنیم:
...نزدیک یکدیگر نشسته بودیم... و او آسوده به من تکیه داد. هوا بسیار گرم و درخشان بود. خانهها رنگی سفید و نورانی داشتند (چیزی در مایههای تابلوهای سینگر سارجنت - نقل کننده!) تاکسی به سوی خیابان گران ویا رفت. برت گفت:
- اوه جک، چه روزهای خوبی میتونستیم با هم داشته باشیم.
رو به روی ما یک پلیس راهنمایی با لباس خاکی رنگ به راهنمایی اتوموبیلها مشغول بود. باطوم خود را به هوا گرفت و راننده زد بر روی ترمز زد. گفتم:
- آره چه قدر خوبه این جوری فکر کنیم.
پایان
یادم هست که کتاب همینگوی را وقتی یازده سالام بود، با مادرم از یک کتابفروشی حاشیه خیابان احمد آباد خریدم که خانم و آقای مسن محترم خوش تیپی تازه بازش کرده بودند و وقتی این کتاب را برداشتم، (زنده باد زاپاتای اشتین بک را هم همان روز خریدم) خانمه به آقاهه گفت یاد آرمان (یا یک همچین اسمی) افتادم، مثل اون کتاب میخره... آن موقعها عاشق دورههای گذشته مجله دانستنیها بودم و مغازه آن خانم و آقا که به گمانام اسم همان پسر را روی مغازهشان هم گذاشته بودند، از این دورهها هم زیاد داشت. پر از عکس یوزپلنگ و ماشین فراری و "عجیب ولی واقعی" و "کوتاه اما خواندنی"...
ای بابا آمدم که ننویسم - تا کجا رفتیم.
22 فروردین ۱۳۸۹
نه فقط سرمربی و یازده تا بازیکن رئال در زمین - که هر کسی در دنیا که دو زار فوتبال سرش می شد می دانست که در این بازی باید مراقب لیونل مسی باشند. مسی اما کار خودش را کرد. گفته بود که گل می زند. واقعا احترام برانگیز است.

فروردین ۱۳۸۹
سی ساعت گذشته نتوانستم هیچ کامنتی را آنلاین کنم. حالا میتوانید حدود این صد کامنت + پاسخهایم را بخوانید. مثل همیشه چیزهای خوب و زندگیبخش زیادی میانشان پیدا میشود. از جمله این لینکی که بهروز از وبلاگی به اسم وبلاگینا درباره نخستین روز عرضه آی پد اپل گذاشته. به خصوص این صحنه که کارمندان اپل برای نخستین خریداران محصولشان دست میزنند:

و بعد این که مستند Anvil! The Story of Anvil را از دست ندهید. درباره یک گروه متال درب و داغان که کارگری میکنند و باقی اوقات در کافههای تاریک و کوچک مینوازند و رفقایی از گروههایی مثل متالیکا و مگا دث دارند. اما سرحالاند!
ادامه ۱۹ فروردین
نظرسنجی بهترین های ۲۰۰۹ به کمک آریا انجام و نتیجه اش هم که همین جا اعلام شد. حالا اما می خواهیم به بازمانده ها برسیم - به تجدید نظرها - ندیده ها و نکته های گفته نشده و امتیازات فیلم ها. (شبیه مدلی که رضا رادبه در کامنت ها پیشنهاد کرده.) پس لا به لای نظرهای تان این داستان را هم فراموش نکنید.
۱۹ فروردین 1389
چه کسی آن نما را گرفته بود؟ که این قدر تنظیم بود. زاویه اش. و پیش زمینه و پس زمینه اش. و سوژه اش. وقتی رافائل از زمین اخراج شد و سرش پایین بود و نگاه آن همه تماشاگر بر وجدان و احساس اش سنگینی می کرد و دوربین او را نشان داد در گوشه پایین کادر. گوشه چمن سبز. این ها همان مردمی بودند که در نیمه اول برایش هورا می کشیدند. مردم این طوری هستند: دلچسب جذاب حامی و در عین حال در طلب قربانی.
ادامه 16 فروردین 1389
خدا، تحمل ناصر شفق مدیرعامل تراکتورسازی در 90 امشب چه قدر سخت بود...
16 فروردین 1389
آیا یک مرد جدی بهترین فیلم 2009 است؟ آیا یک مرد جدی در کنار فیلمهای تارانتینو و کامرون بهترین فیلم 2009 است؟ آیا این دو تا برادر نابغهاند؟ آیا این فیلم قبیلهای آنهاست؟ آیا حسی را که هنگام تماشای آخرین نمای این فیلم داشتیم، درباره فیلم دیگری تجربه کردهایم؟ آنها نقطه شروع چنین فیلم را چگونه به دست اوردهاند؟ از کجا به منشور داستانشان وارد شدهاند؟ چطور به کمک راجر دیکنز به یک بافت تصویری کاملا جدید رسیدهاند؟ آیا...
ادامه 15 فروردین ماه1389

آدم ها وفتی میمیرند که تاریخ مصرفشان تمام میشود. رضا کرمرضایی فیلم کندو (و چند فیلم دیگری که همین نقش را بازی کرد) هم از آن تباری بود که آن سالها روشفکرهای معترض زیاد یادش میافتادند. از نوع تلما ریتر جیببر خیابان جنوب ساموئل فولر که کروات میفروخت و صفحه گوش میکرد. یا مثلا داستین هافمن کابوی نیمهشب. خصلت اساسی همه این شخصیتها هم بدبخت بودنشان نبود، شیرین بودنشان بود. این روزها نمیدانم خوشبختانه این بازندهها تمام شدهاند، خوشبختها جایشان را گرفتهاند. یا حواس ما دیگر بهشان نیست. به چیزهای دیگر است.
این هم برای آریا...
15 فروردین ماه 1389
برایم جالب بود که امروز مردم علی دایی بازنده را تشویق کردند (تشویق میکردیم) و سالهای سال قبل، نارضایی از او را، وفتی روی کاغذ در اوج افتخار بود، در استادیومها فریاد میکشیدند. (فریاد میکشیدیم.)
ادامهَ ۱۲ فروردین ۸۹َ هنوز نمی دانم چند شنبه
صفاریان هاکسلی مانکن و یک حکایت کمونیستی


۱- کامنتهای دیروز را از همیشه بیشتر دوست داشتم. اگر در دسترستان نیست، این لینک مجموعه بیشتر از ۵۰۰ کامنت شما در ده روز اول امسال است:
http://amirghaderi.blogfa.com/comments/?blogid=amirghaderi&postid=11&timezone=12642
۲- بعد این که ظاهرا ساسی مانکن دستگیر نشده، فقط... این خبر را بخوانید و از کاربرد کلمه "هم مسلک" در آن حالی ببرید:
این مقام عالی رتبه انتظامی در گفت و گو با حقیقت نیوز تاکید کرد: این خواننده ترانه های مبتذل زیرزمینی با ظاهری زننده و رفتارهای ناهنجار در وسط بازار کیش مشغول به رقاصی و انجام حرکات ناهنجار و زشت بود.
این مقام انتظامی در ادامه افزود: ساسی مانکن به همراه تعدادی از هم مسلک های خود در یک مجتمع تجاری در کیش حرکات زشت و ناموزونی را به نمایش در آورده بودند که با اعلام نارضایتی مردم وی دستگیر و از جزیره کیش اخراج شد.
وی در خاتمه خاطر نشان کرد: دستگیری ساسی مانکن به هیچ وجه سیاسی نیست و تنها به لحاظ ایجاد آرامش و زودودن جو روانی ناهنجار صورت گرفته است.
۳- و این که دوست داشتم حرفهای بهروز صفاریان آهنگساز درباره فیلم بهمن قبادی را. مثل همیشه حرفهای آدمی است که تکلیفاش با خودش روشن است. گفته که جای طویله کلی استودیوی مجهز داریم و نباید هنرمندمان را ضعیف نشان بدهیم و مشکل موسیقی ما اصلا جای دیگری است. حرفهای صفاریان را همیشه دنبال میکنم.
۴- بین کامنتها میشود درباره "یک حکایت کمونیستی" بحث کرد. و مثالهایی که "." برای رفاقت در سینما زده و همچنین عکسی که یکی از رفقا از دیالوگ دستهام بسته است، سوء استفاده نکن فیلم پاپیون گذاشته است. یادداشتهای دیگری درباره فیلم دیگر هافمن، کریمر علیه کریمر و فیلم تارانتینو و "هیچ" و یک بهاریه کوتاه را در سطرهای پایین این روزنوشت بخوانید.
۵- این شعار تبلیغاتی فیلم کیک اس را هم دوست داشتم:
ادامه، دهم فروردین 1389
کریمر علیه کریمر و دیگر «هیچ»

این روزها یک بار دیگر نشستم کریمر علیه کریمر را - برای نوشتن نقدی برای ماهنامه 24 و البته یک دلیل دیگر! - دیدم و باز مطمئن شدم که چه قدر چه قدر چه قدر فیلم خوبی است. برای نظرسنجی که قادر پلارک در کامنتها پیشنهاد کرده: بهترین رفقای تاریخ سینما، من پدر و پسر این فیلم را پیشنهاد میکنم و کاری که نستور آلمندروس با نور در اطاق خواب پسر کرده. (راستی گماش کردم. عید سال 83 یا 84 بود که در ماهنامه هفت مقالهای از آلمندروس درباره طرز فیلمبرداری از چهره هنرپیشههای زن چاپ شد که درباره فیلمبرداری نبود. معرفت زندگی بود! گماش کردهام. هیچ کدامتان دارید که به دستام برسانید؟) عکس بالا هم نستور و داستین هافمن را کنار همدیگر است و یادم هست وقت مرگاش ماهنامه فیلم مطلبی ترجمه کرد به قلم هافمن با تیتر: نستور آدم با فرهنگی بود...
و این که خبر جلب ساسی مانکن خیلی ناراحتام کرد. به نظرم او نباید گرفتاریهای ماها را داشته باشد. و بالاخره این که بعد از آن یادداشت کوتاه درباره هرامظادههای بی پدر و مادر (چه حالی میدهد که میشود اسم فیلم را...) امروز این یادداشت کوتاه درباره هیچ عبدالرضا کاهانی را بخوانید که این روزها بر پرده سالنهای سینمای تهران است:
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 /* /*]]-->*/
یادداشتی درباره هیچ عبدالرضا کاهانی
قرار نیست فیلمی درباره هیچ، بیحال هم باشد
این ساخته تر و تمیز و تازه و روان عبدالرضا کاهانی، از بهترین محصولات امسال سینمای ایران است. فیلمهای خوب را معمولا از همان اولین نماهایشان میشود شناخت و خوبی هیچ، وقتی دستگیرم شد که تراولینگهای سریع مسعود سلامی را از میان دیوارها دیدم که قرار بود اتفاقا به یک آدم معمولی ختم شود. یک آدم معمولی که نقشاش را مهدی هاشمی بازی میکند و مثل همه ما تنبل و برخوردار و مصرف کننده است. مردی پرخور که همه آن چه دور و برش است را میبلعد و داستان فیلم از همین جا آغاز میشود. میخواهند این آدم بیهنر را سیر کنند و نمیتوانند، پس به خانهای میفرستند که ساکناناش هیچ بعید نیست یادآور یک ملت و یک کشور باشند.
از این جا به بعدش دیگر جامعه شناسی است که آدم دست اندرکار این رشته در ایران زیاد داریم. از راننده تاکسی بگیر تا خیل فیلمسازهای جشنوارهای ساز و اجتماعیساز مملکت خودمان. اما درست همین جاست که کارگردانی خوب اهمیت پیدا میکند. این که هیچ، قدرت و اهمیت و تاثیرش را از این نشانههای انتقادی – اجتماعی نمیگیرد. این جا سینماست که اهمیت خودش را پیدا میکند. به نظرم تحلیل و تفسیر کردن این نشانهها البته کار زیاد سختی نیست. گفتم که جامعه شناس در این مملکت زیاد داریم. یا حداقل مدعی جامعهشناسی که همان حرفهای همیشگی را دنبال کند و مسیرهای قبلی به مشکل برخورده قدیمی را دنبال. اما در هیچ، خیلی زود به سینما میرسیم طوری که چه آن مفاهیم سمبلیک را رمز گشایی کنید یا نه، فیلم، باز تاثیرش را حفظ میکند. و یا طوری دیگری بگویم. بعد از رمزگشایی از ساختمان نشانهای فیلم، باز موقع تماشا از تک و تا نمیافتد. میشود فیلم را دید و خندید یا متاثر شد.
من بیش از هر چیز فیلم، میزانسنهای پیچیده کاهانی را دوست داشتم که به روانی اجرا میشدند، پس تاثیر خوبی میگذاشتند و طنز خوب و به جا و به اندازه فیلم را و همچنین بازیهای یک دست و کنترل شدهاش را. نگار جواهریان هیچ وقت چنین اجرای حساب شدهای نداشته و مهدی هاشمی، تیپ مرد تنبل سادهدل را، به شیوه تازهای بازی میکند. طوری که نمونهاش را نداشتهایم و ندیدهایم. و این را در تمام گوشههای شخصیتیاش بازتاب میدهد. حتی در شیوه دیالوگ گفتن یا طرز راه رفتن و نشستناش.
نیمه اول فیلم البته بهتر از نیمه دوماش است. در بخش پایانی انگار نفس فیلم گرفته میشود. اما ایده مردی که مدام کلیه تولید میکند، پس خانواده محتاجاش میشوند، به کمک متن میآید و در عین حال ارجاع فرامتنی مهمی به مشکلات تاریخی این مملکت هست. این ایده که توی فیلم هیچ کدام از آدمهای قصه، کار به درد بخوری نمیکند، تولیدی، چیزی ندارد، کنایه ارزشمندی است و مقرون به حقیقت. از طرف دیگر آن چه اهمیت دارد اما این است که خالقان فیلم آدمهایشان را دوست داشتهاند. کاشتن این انتقادها و توجه به این کمبودها، باعث نشده که به انسان نگاه تحقیر آمیزی داشته باشند و قطع امید بکنند. به خصوص سکانسی از فیلم را با لذت تماشا کردم، که اجتماع زنها در اطاق است و دوربین در سطح زمین، چند تا خواهر را در کادر میگیرد که با هم درد دل میکنند، از زندگی روزمره میگویند و تکیه گاهشان را تغییر میدهند.
کاهانی از فیلم خنثای بیست، به هیچ موثر رسیده. از ایده به اجرا. فهمیده که در سینما ایده کافی نیست و برای انتقال یک پیام خوب، باید از انرژی سینما استفاده کرد. آن دوربین ساکن بیحال کجا (این البته دلیل نمیشود که یک فیلم با نماهای ساکن ایستا نمیتواند شاهکار باشد) و این دوربینی که به شور و شوق به درون کادر حمله میبرد. برای انتقال پوچی و افسردگی، برای نمایش و اکران هیچ، قرار نیست خودمان هم تنبل و ناامید و خالی از شور و شوق باشیم. حداقل یک کارگردان سینما نمیتواند. چون او سینما را دارد.
خطر حمله!
ادامه، هنوز نمیدانم چند شنبه، نهم فروردین 1389
این روزها در فضای کامنتهای شما اتفاق ناجوری افتاده که با توجه به بعضی نشانهها از پیش احتمالاش را میدادم. این که قرار شود این همنشینی و همفکری تبدیل شود به فضایی برای یار جمع کردن و فرمان حمله دادن به سایر وبلاگهایی که مثل ما فکر نمیکنند یا آن چه مینویسند مطابق فکر و سلیقه ما نیست. این خوب است که با تکیه بر آن چه این جا و در کنار همدیگر یاد گرفتهایم در حوزههای عمومی حضور پیدا کنیم و حرفمان را بزنیم و سلیقهمان را ابراز کنیم. اما نوچه پروری و دفاع کردن و حمله کردن و این جور چیزها نگران کننده است. در میان صد - صد و پنجاه کامنت آخر، حرفهایم را در این باره زدهام. پیشنهاد میکنم به بخش نظرات مراجعه کنید و این واکنشها و پاسخهایم را بخوانید. مثل همیشه هم جذاب است و هم به نظرم روشنگر. گام گذاشتن بچههای این جا در چنین راهی: خطرناک است حسن، خیلی خطرناک است. ته فیلم هفت، وقتی کوین اسپیسی را به صحرای محشر آخر فیلم میبرند تا جنایت آخرش را نشان پلیسها دهد و سامرست درمیآید این جا که به جز جنازه یک سگ مرده چیز دیگری نمیبینیم، اسپیسی در یک مدیوم کلوز آپ درمیآید که: این کار من نیست. خب، این هم کار ما نیست. گیرم جاهلها و ظاهرا روشنفکرهای مملکت از این کارها زیاد انجام دهند.
بعد هم این که جمعبندی فهرست بهترینهای 2009 و 1388 را که انتخاب کرده بودید، به همت آریا، پریروز چند خط پایینتر از این خواندید. این چند خط را نوشتهام، دستگرمی یک نوشته مفصل (همان طور که میخواهم درباره آن چه از خطر این روزهای کامنتها حرف زدیمٰ بیشتر و مفصل بنویسم)، برای بهترین فیلم مشتریها و همراهان این روزنوشت:
هرامضادههای بی همه چیز (چه حالی میدهد که هر بار میتوانیم اسمش را یک جور تازه بنویسیم!)
اژدهای ذهن
حس بعد از تماشای حرامزادههای بیشرف را موقع اولین بار دیدار لورنس عربستان و گاو خشمگین هم داشتم. جذبام نکرد، سرحالام نیاورد، ولی گفتم یک چیزی داخلاش وجود دارد که کشفاش نکردهام. که جهان فیلم، با این که در دیدار اول مرا به درون خودش راه نداده، اما، تقصیر شاید از من باشد و نه از جهان فیلم. سر فیلم قبلی تارانتینو، یعنی ضد مرگ، که دوستاش نداشتم، تکلیفام روشن بود. فیلم محبوبام نبود، ولی این یکی... به خصوص که از تارانتینو انتظار داریم به عنوان یکی از آخرین منابع انرژی در دنیای یک دستساز ما، هنگام اولین بار تماشای فیلم تازهاش، سرشارمان کند.
حالا و در دیدارهای بعدی؛ لورنس عربستان و گاو خشمگین، هر دو از بهترین فیلمهای تاریخ سینما شدهاند. هر بار بیشتر میبینی، بیشتر دوستشان داری. نکته اصلی اما طرز روایت و شیوه نزدیک شدن به کاراکتر اصلی داستانشان است. آن قدر خاص و یکه است (با وجود آن که ظاهرا ساختمان داستانی یک دست و سر راستی دارند) که نمونهاش را نداشتهایم. یعنی رابرت بولت و مارتین اسکورسیزی که این فیلمها را نوشتهاند، چنان از زاویه و درک و شکل تازهای وارد زندگی شخصیتهای اصلی داستانشان شدهاند که با پیش فرضهای معمول فیلم دیدن ما نمیخواند. (این فرق میکند با صحبت درباره «تکنیک»هایی مثل مسئله شکست داستانی یا پس و پیش کردن زمانی یا...)
درباره فیلم تازه تارانتینو، مسئله اصلی همین است. باید فیلم را بیش از یک بار دید. تارانتینوی نویسنده فیلمنامه، چنان ذهن باز و قوی دارد که مرزها و امواج را درمینوردد. این فیلمنامهای است که نویسندهاش استاد اصول فیلمنامهنویسی است، اما موقع نوشتناش هیچ کدام از این اصول را رعایت نکرده. بحث فقط سر مورد معلوم و مشخصی مثل سرپیچی از واقعیت نیست که مثلا هیتلر در واقعیت خودکشی کرده اما در این فیلم در سالن سینما میمیرد، مسئله اصلی مکانیزم داستان گویی است که انگار از ابتدا برای این فیلم طراحی شده است: این که چطور شخصیتها وارد داستان میشوند و از دل آن بیرون میآیند، چطور داستان انشعاب میزند و مسیر عوض میکند و دوباره به مسیر اصلیاش بازمیگردد. همه قواعد را میشکند، اما شکستن تمام این قواعد، ارتباط بین تماشاگر و فیلم را خدشه دار نمیکند.
پس برگردیم سراغ همان اول بحث که چطور این مرد، توانسته برای دو دهه یک منبع انرژی تمام و کمال باشد. این نه فقط به این خاطر است که به عنوان یک حرفهای کارش را چه قدر بلد است (در مقام اجرا و کارگردانی، هر بار که بیست دقیقه ابتدای فیلم را تماشا میکنید، چیز تازهای دارد که دستتان را بگیرد)، یا به این دلیل که به عنوان نویسنده از کهنالگوهای سرشار از انرژی مثل مایه «انتقام» استفاده میکند، و یا سلیقه خاص و یکهای که دارد که میتواند اشترودل با خامه خوردن افسر آلمانی را چنین موثر نشان دهد. مسئله اصلی این است: در دنیایی چنین انرژی سوز، که انگار وظیفه همه آدمها و اتفاقها و اشیاء این است که شور و حرارت را از آدمی بگیرد و کند و کمتاثیر و دلزدهاش کند، تارانتینو این شجاعت را دارد که نیروی خیالاش را آزاد بگذارد. که اژدهای ذهناش را مهار نکند. که خود را در قید و بندهای مختلف، از اخلاقیات اجتماعی گرفته تا حقایق تاریخی و اصول فیلمنامهنویسی، اسیر و حقیر نکند. انرژی حاصل از آزادی، راه دوری نمیرود. گم و گور نمیشود. در جریان اصل بقای نیرو که هستید. نیروی حاصل از شکست آزادانه این قید و بندهای منطقی و تاریخی و عرفی و مدنی؛ کم کم از پرده بیرون میزند، در فضا حرکت میکند و اندک اندک به درون وجود ما نفوذ میکند. بیدارمان میکند. کوئنتین تارانتینو، در این دنیای آکنده از رخوت یک بار دیگر وظیفهاش را انجام داده است. سر حالمان آورده است.
نمیدانم چندشنبه - هشتم فروردین ۱۳۸۹ - تاریخ هم به این خاطر یادم بود که امروز عروسی دعوتیم!
(تارانتینو، هانهکه، فرهادی و شهبازی)
ضد بهاریه امسال را که خواندید یا چند خط پایینتر میتوانید مراجعه کنید و بخوانید. این روزها هم کیلومترها دور از تهران در فضایی مثل درخت گلابی مهرجویی با هفتاد - هشتاد نفر از اعضای فامیل، زیر درخت نشستهام و دارم ریموند چندلر میخوانم. نظرهای شما هم که در بخش کامنتهای این روزنوشت دارد راه خودش را میرود. آن چه که باعث شد مزاحم شما و خودم شوم، این بود که آریا قریشی نتیجه نظرسنجی بهترینهای سال ۱۳۸۸ سینمای ایران و ۲۰۰۹سینمای جهان را بر اساس آرای مشتریهای این کافه فرستاد. عکسها مشخص میکنند که برندهها کدام فیلمها هستند. فهرست کامل و ریز به ریز را این جا بخوانید. من هم به زودی نظرهایم را همین جا اضافه خواهم کرد. باید چند فیلم دیگر را هم ببینیم. حالا این شما و این...
(راستی این آقای کوئنیتن تارانتینو که خودش و فیلماش در سه رشته اول این رایگیری شدند، تولدش همین امروز است انگار.)

![]()

سینمای جهان:
بهترین فیلم:
1) حرامزاده های بی شرف: 29 امتیاز
2) روبان سفید: 16 امتیاز
3) راز چشمان آن ها: 7 امتیاز (3 رأی، 2 رأی اول)
4) آواتار: 7 امتیاز (3 رأی، 2 رأی اول)
5) گنجه رنج: 6 امتیاز
بهترین کارگردان:
1) کوئنتین تارانتینو: 15 امتیاز
2) جیمز کامرون: 11 امتیاز
3) میشائیل هانکه: 9 امتیاز
4) کاترین بیگلو: 6 امتیاز
بهترین فیلمنامه:
1) حرامزاده های بی شرف: 21 امتیاز
2) روبان سفید: 5 امتیاز
بهترین بازیگر مرد:
1) جف بریجز (کریزی هارت): 10 امتیاز
2) براد پیت (حرامزاده های بی شرف): 6 امتیاز
3) جوزف گوردون لویت (500 روز سامر): 5 امتیاز (3 رأی)
4) جرمی رنر (هرت لاکر): 5 امتیاز (2 رأی)
بهترین بازیگر زن:
1) مریل استریپ (جولی و جولیا): 14 امتیاز
بهترین بازیگر مرد نقش مکمل:
1) کریستف والتس (حرامزاده های بی شرف): 21 امتیاز
در بقیه ی رشته ها، هیچ گزینه ای به حد نصاب (4 رأی) نرسید.
و اما نتایج:
سینمای ایران:
بهترین فیلم:
1) درباره ی الی...: 74 امتیاز
2) عیار 14: 26 امتیاز
3) محاکمه در خیابان: 21 امتیاز
4) بی پولی: 15 امتیاز
5) تنها دو بار زندگی می کنیم: 7 امتیاز
بهترین کارگردان:
1) اصغر فرهادی: 71 امتیاز
2) مسعود کیمیایی: 21 امتیاز
3) پرویز شهبازی: 18 امتیاز
4) حمید نعمت الله: 8 امتیاز (6 رأی)
5) حسن فتحی : 8 امتیاز (5 رأی)
بهترین فیلمنامه:
1) درباره ی الی...: 45 امتیاز
2) عیار 14: 11 امتیاز
3) بی پولی: 10 امتیاز
4) تنها دو بار زندگی می کنیم: 5 امتیاز (3 رأی)
5) تردید و وقتی همه خوابیم: 5 امتیاز (2 رأی)
بهترین بازیگر مرد (بدون تفکیک فیلم):
1) شهاب حسینی: 35 امتیاز
2) محمدرضا فروتن: 22 امتیاز
3) مانی حقیقی: 9 امتیاز
4) حامد بهداد: 9 امتیاز (هر 9 امتیاز مانی حقیق برای یک فیلم بود، ولی در مورد بهداد این طوری نبود، برای همین مانی حقیقی بالاتر از حامد بهداد قرار گرفت)
5) بهرام رادان: 8 امتیاز
6) علیرضا آقاخانی: 7 امتیاز
7) پیمان معادی: 5 امتیاز
بهترین بازیگر مرد (با تفکیک فیلم ):
1) شهاب حسینی (درباره ی الی...): 24 امتیاز
2) محمدرضا فروتن (عیار 14): 17 امتیاز
3) مانی حقیقی (درباره ی الی...): 9 امتیاز
4) علیرضا آقاخانی (تنها دو بار زندگی می کنیم): 7 امتیاز
5) حامد بهداد (کسی از گربه های ایرانی خبر نداره) و بهرام رادان (بی پولی): 6 امتیاز
6) پیمان معادی (درباره ی الی...): 5 امتیاز
بهترین بازیگر زن (بدون تفکیک فیلم):
1) گلشیفته فراهانی: 55 امتیاز
2) لیلا حاتمی: 44 امتیاز
3) نگار جواهریان: 6 امتیاز
بهترین بازیگر زن (با تفکیک فیلم):
1) گلشیفته فراهانی (درباره ی الی...): 55 امتیاز
2) لیلا حاتمی (بی پولی): 33 امتیاز
3) نگار جواهریان (تنها دو بار زندگی می کنیم): 6 امتیاز (3 رأی)
4) لیلا حاتمی (بی پولی و هر شب تنهایی): 6 امتیاز (2 رأی)
بهترین بازیگر مرد نقش مکمل (بدون تفکیک فیلم):
1) مانی حقیقی: 23 امتیاز
2) محمدرضا فروتن: 21 امتیاز
3) صابر ابر: 20 امتیاز
4) پیمان معادی: 17 امتیاز
5) کامبیز دیرباز: 7 امتیاز
6) حامد بهداد: 6 امتیاز
7) نادر فلاح: 5 امتیاز
بهترین بازیگر مرد نقش مکمل (با تفکیک فیلم):
1) مانی حقیقی (درباره ی الی...): 23 امتیاز
2) محمدرضا فروتن (محاکمه در خیابان): 21 امتیاز
3) صابر ابر (درباره ی الی...): 20 امتیاز
4) پیمان معادی (درباره ی الی...): 17 امتیاز
5) کامبیز دیرباز (عیار 14): 7 امتیاز
6) حامد بهداد (محاکمه در خیابان): 6 امتیاز
7) نادر فلاح (بی پولی): 5 امتیاز
بهترین بازیگر زن نقش مکمل (بدون تفکیک فیلم):
1) مریلا زارعی: 33 امتیاز
2) ترانه علیدوستی: 28 امتیاز
3) پانته آ بهرام: 12 امتیاز
4) طناز طباطبایی: 9 امتیاز
5) شقایق فراهانی: 7 امتیاز
6) رعنا آزادی ور: 5 امتیاز
بهترین بازیگر زن نقش مکمل (با تفکیک فیلم):
1) مریلا زارعی (درباره ی الی...): 33 امتیاز
2) ترانه علیدوستی (درباره ی الی...): 23 امتیاز
3) پانته آ بهرام (پستچی سه بار در نمی زند): 12 امتیاز
4) طناز طباطبایی (صداها): 9 امتیاز
5) رعنا آزادی ور (درباره ی الی...): 5 امتیاز
غافلگیری بزرگ امسال:
1) درباره ی الی...: 12 امتیاز
2) محاکمه در خیابان و بازگشت مسعود کیمیایی: 9 امتیاز
فیلم هایی که بالاتر از حد انتظار بودند:
1) محاکمه در خیابان: 14 امتیاز
2) پستچی سه بار در نمی زند: 12 امتیاز
3) کسی از گربه های ایرانی خبر نداره: 5 امتیاز
فیلم هایی که پایین تر از حد انتظار بودند:
1) وقتی همه خوابیم: 27 امتیاز
2) محاکمه در خیابان: 7 امتیاز (4 رأی)
3) سوپراستار: 7 امتیاز (3 رأی)
4) بیست: 6 امتیاز (3 رأی)
5) تردید: 6 امتیاز (2 رأی)
6) کتاب قانون: 5 امتیاز
کوبنده ترین شروع:
1) درباره ی الی...: 13 امتیاز
2) عیار 14: 7 امتیاز
3) محاکمه در خیابان: 6 امتیاز
تأثیرگذارترین پایان:
1) درباره ی الی: 28 امتیاز
2) محاکمه در خیابان: 7 امتیاز (3 رأی، 2 رأی اول)
3) عیار 14: 7 امتیاز (3 رأی، 1 رأی اول)
بهترین احساس بعد از دیدن یک فیلم:
1) درباره ی الی...: 12 امتیاز
2) عیار 14: 10 امتیاز
3) محاکمه در خیابان: 7 امتیاز
به یاد ماندنی ترین کاراکتر:
1) نکویی (محاکمه در خیابان): 27 امتیاز
2) سپیده (درباره ی الی...): 23 امتیاز
3) احمد رنجه (بی پولی): 7 امتیاز
4) منصور (عیار 14) و علیرضا (درباره ی الی...): 6 امتیاز
بدترین فیلم:
1) اخراجی ها 2: 25 امتیاز
2) کتاب قانون: 17 امتیاز
3) خروس جنگی و پسر تهرونی: 5 امتیاز
شنبه - نوروز ۱۳۸۹
بهاریه و وصف حال یک سال سخت
پیشنهاد سرآشپز - مخصوص این کافه و مشتری هایش
سلام رفقا. شیده بود در یکی از آخرین کامنت های کافه در سال کهنه, که یادم انداخت چه سال سختی به همه ما گذشت. سال تصمیم های پیچیده, سال این همه خون دل خوردن و بعد کیف کردن, این قدر از صفر و صد شروع کردن و تمام کردن. سال حقایق آلوده. سال سوء تفاهم. یک سال سینوسی. پر از بالا و پایین. مشکل این نبود که سال سختی بود. سال گیج و گنگی بود. همه جا مبهم. سال آدم های باهوش؛ جوری که همه نمی توانستند خودشان را از مهلکه بیرون بکشند. سالی که پلک می زدی جای سفید و سیاه عوض می شد. چیزی در مایه های فیس آف جان وو.
سال سختی بود از این بابت که از همیشه مشکل تر و غریب تر بود که خارج از چارچوب های رایج حرکت کنی. که تن به خط کشی ها ندهی. که خودت را خوب بشناسانی. جوری که حرف ات را بفهمند. که سوء تفاهم درست نشود. که برچسبی در کار نباشد. سال سختی بود از همان ابتدا وقتی ماجرای فیلم های اکران عید بود و آن چند یادداشتی را که از صمیم قلب نوشته بودم و به شان اعتقاد داشتم, و به هزار و یک غرض و مرض تعبیر کردند. که هیچ کدام از فشارها به خاطر اصل حرف ات نبود. همه جا آن قدر ناامن بود که هر کسی مجبور به حفاظت از قبیله ذهنی اش شد. روشنفکر و سنتی. راست و چپ. خارج از این قبیله ها بودن بسیار دشوار شد. دشوارتر از همیشه. انتخابات و فضای بعدش همه چیز را بیش تر به هم ریخت. روزگاری که کار مردم اش شد کشف راست ها و دروغ های روی انتن. و بعد وجد شهر که در چند روز به تنش کشیده شد. حالا هر حرفی می توانست معنای دیگر داشته باشد و دلیلی بر وابستگی ات به جناحی خاص. فکر می کردم جدال ظاهرا روشنفکرانه – و انگار قبیله ای – ابتدای سال سخت تر از هر چیز دیگری باشد و آن وقت دوران بعد از انتخابات پیش آمد, که نوشتن و زندگی کردن از آن هم سخت تر شد. دیگر مهم نبود, چی فکر می کنی, مهم این بود که کدام طرف هستی. مهم نبود که تاریخ دارد تکرار می شود پس باید از تجربه های گذشته درس گرفت, مهم نبود که از پس این تحرکات قرار است به چه هدفی برسیم, بیش تر قرار بود انگار فقط یک قدم پیش ترمان را ببینیم. مثل همیشه. نفرت کور از همه طرف هجوم آورد و اگر قرار بود در میانه بایستی, خفه ات می کرد. سالی که فرد بودن از همیشه سخت تر شد و کنترل ذهن ها از دست رفت. که به دست آوردن فضای خصوصی و شخصی از همیشه سخت تر بود و هر چه انرژی اطراف ات بود به باد می رفت. پس می توانستی به رفقا و همراهانت حق بدهی اگر از یک جای مسیر به بعد, همراه ات نیایند. که دیگر حرف زدن درباره موضوع های قدیمی در فضای پرتنش 88 بی فایده و تکراری به نظر برسد. که مثلا سیاست بیش از همیشه جای فردیت و زیبایی را بگیرد. این شد که سال کهنه پر شد از وعده های عمل نشده و راه های تا میانه رفته و طعنه ها و متلک ها و صف بندی ها و خط کشی ها. سالی که افسردگی ارزش شد و تلاش برای زنده ماندن, هدفی که مشکل تر از آن نبود و نمی شد.
اما حالا نشسته ام در میان خانواده ام و در کنار شما. خدا سال 1389 را به ما داده. این فرصت دیگری است برای آن که نسوزیم. که زنده بمانیم و زندگی کنیم همان طور که دوست داریم. مرحله بعدی گیم. امیدواریم آسان تر باشد, اما قاعده این بازی ها به سخت تر شدن است. ورود به مرحله سخت تر جایزه ماست که با هم و کنار همدیگر در این کافه زنده مانده ایم, با افت و خیز, اما همان طور که می خواستیم... و تازه... این ها را نوشتم که بگویم... کجایش را دیده اید!
-----------------------------------------------------------------------------------------
بعدالتحریر: یک جا سال نو را به همه تبریک می گویم. امیدوارم پیغام های عیدتان را از کامنت های پست قبلی (که پر رونق ترین روزنوشت این کافه در این سه - چهار سال بود) این جا ادامه دهید و همه بهاریه های دوست داشتنی که در این مدت و از طریق این کامنت ها نوشتید. (حالا لطفا دعا کتید بتوانیم با یوونتوس فیفا 2010 امشب به مرحله بعدی صعود کنیم. با وحید و محمد برادرهایم بازی می کنم: با سه دسته و در یک تیم. دیشب منچستر حذف مان کرد.)
شنبه - نوروز ۱۳۸۹
سال نو شد
بهاریه و وصف حال یک سال سخت
پیشنهاد سرآشپز - مخصوص این کافه و مشتری هایش
سلام رفقا. شیده بود در یکی از آخرین کامنت های کافه در سال کهنه, که یادم انداخت چه سال سختی به همه ما گذشت. سال تصمیم های پیچیده, سال این همه خون دل خوردن و بعد کیف کردن, این قدر از صفر و صد شروع کردن و تمام کردن. سال حقایق آلوده. سال سوء تفاهم. یک سال سینوسی. پر از بالا و پایین. مشکل این نبود که سال سختی بود. سال گیج و گنگی بود. همه جا مبهم. سال آدم های باهوش؛ جوری که همه نمی توانستند خودشان را از مهلکه بیرون بکشند. سالی که پلک می زدی جای سفید و سیاه عوض می شد. چیزی در مایه های فیس آف جان وو.
سال سختی بود از این بابت که از همیشه مشکل تر و غریب تر بود که خارج از چارچوب های رایج حرکت کنی. که تن به خط کشی ها ندهی. که خودت را خوب بشناسانی. جوری که حرف ات را بفهمند. که سوء تفاهم درست نشود. که برچسبی در کار نباشد. سال سختی بود از همان ابتدا وقتی ماجرای فیلم های اکران عید بود و آن چند یادداشتی را که از صمیم قلب نوشته بودم و به شان اعتقاد داشتم, و به هزار و یک غرض و مرض تعبیر کردند. که هیچ کدام از فشارها به خاطر اصل حرف ات نبود. همه جا آن قدر ناامن بود که هر کسی مجبور به حفاظت از قبیله ذهنی اش شد. روشنفکر و سنتی. راست و چپ. خارج از این قبیله ها بودن بسیار دشوار شد. دشوارتر از همیشه. انتخابات و فضای بعدش همه چیز را بیش تر به هم ریخت. روزگاری که کار مردم اش شد کشف راست ها و دروغ های روی انتن. و بعد وجد شهر که در چند روز به تنش کشیده شد. حالا هر حرفی می توانست معنای دیگر داشته باشد و دلیلی بر وابستگی ات به جناحی خاص. فکر می کردم جدال ظاهرا روشنفکرانه – و انگار قبیله ای – ابتدای سال سخت تر از هر چیز دیگری باشد و آن وقت دوران بعد از انتخابات پیش آمد, که نوشتن و زندگی کردن از آن هم سخت تر شد. دیگر مهم نبود, چی فکر می کنی, مهم این بود که کدام طرف هستی. مهم نبود که تاریخ دارد تکرار می شود پس باید از تجربه های گذشته درس گرفت, مهم نبود که از پس این تحرکات قرار است به چه هدفی برسیم, بیش تر قرار بود انگار فقط یک قدم پیش ترمان را ببینیم. مثل همیشه. نفرت کور از همه طرف هجوم آورد و اگر قرار بود در میانه بایستی, خفه ات می کرد. سالی که فرد بودن از همیشه سخت تر شد و کنترل ذهن ها از دست رفت. که به دست آوردن فضای خصوصی و شخصی از همیشه سخت تر بود و هر چه انرژی اطراف ات بود به باد می رفت. پس می توانستی به رفقا و همراهانت حق بدهی اگر از یک جای مسیر به بعد, همراه ات نیایند. که دیگر حرف زدن درباره موضوع های قدیمی در فضای پرتنش 88 بی فایده و تکراری به نظر برسد. که مثلا سیاست بیش از همیشه جای فردیت و زیبایی را بگیرد. این شد که سال کهنه پر شد از وعده های عمل نشده و راه های تا میانه رفته و طعنه ها و متلک ها و صف بندی ها و خط کشی ها. سالی که افسردگی ارزش شد و تلاش برای زنده ماندن, هدفی که مشکل تر از آن نبود و نمی شد.
اما خدا سال 1389 را به ما داده. این فرصت دیگری است برای آن که نسوزیم. که زنده بمانیم و زندگی کنیم همان طور که دوست داریم. مرحله بعدی گیم. امیدواریم آسان تر باشد, اما قاعده این بازی ها به سخت تر شدن است. ورود به مرحله سخت تر جایزه ماست که با هم و کنار همدیگر در این کافه زنده مانده ایم, با افت و خیز, اما همان طور که می خواستیم... و تازه... این ها را نوشتم که بگویم... کجایش را دیده اید!
---------------------------------------------------------------
پنج شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۸
پست بعدی داستان سال کهنه و نو ما خواهد بود که در ابتدای سال آن لاین خواهد شد.
چند دقیقه بعد, باز ادامه:
و این که راستی, این آقای کفاشیان رئیس فدراسیون فوتبال, رسما حرف های نادرست می زند و می داند که مردم می دانند و می خندد و باز ادامه می دهد. فرهنگ یک کشور همین جوری به باد می رود. خطرناک است حسن. خیلی خطرناک است.
این روزهای پر سرعت آخر سال, باز هم چند ساعت بعد, ادامه:کامنت ها و نظرهای آخر سال بچه ها چه قدر خوب است. اگر بشود همین طول موج و حس را ادامه داد. خوب است که در کنار نظرسنجی ها این یادداشت های آخر سال را ادامه بدهید. محسن شرف الدین و سعیده موسوی که یادداشت های خوبی نوشت اند. این هم بهاریه کوتاه داریوش مهرجویی در چلچراغ که نایت وولف در کامنت ها گذاشته و حیف است که این جا نباشد:
«این روزها خیلی حال و حوصله ندارم که بخواهم فکر کنم که چه باید کرد.
خیلی خلاصه و مختصر میگویم:
به اهداف من کار نداشته باشید. شما ناامید نشوید. بهتر است صبح ها کمی زودتر از خواب بیدار شوید و به خورشید کم جان بهار نگاه کنید که با ولع میتابد ، بی خیال آن چه گذشت به فردایی فکر کنید که باید ساخت روزهایی که باید رقم زد.
کتاب بخوانید ، درس بخوانید ، نگذارید این ذهن بیچاره گوشه تنتان خاک بخورد. همین که یاد بگیرید ،همین که بفهمید همه چیز عوض میشود، حتی اگر خورشید کم جان باشد ، حتی اگر نتابد ، حتی اگر حالتان خوش نباشید، همین که میفهمید ، یعنی اینکه برنده اید.
ماهم مبارزه می کنیم که برنده باشیم...»
کامنت ها بالاخره آن لاین شدند. به خاطر این 24 ساعت تاخیر زیاد شده بودند و شب اول دلپذیر دیدار خانواده, جانم را گرفتند. فعلا فقط چند نکته. تا برگردم و درست و حسابی با هم صحبت کنیم.
1- تلویزیون ایام عید قرار است بنجامین باتن را پخش کند. شما را به خدا. می خواهید چه بلایی سرش بیاورید؟
2- گل دوم این هفته دل پیرو, یک جور احیای هیولای مهربان ما بود. مورینیو هم بازی با چلسی را برد. امیر صباغ در کامنت ها نکته ها و نقل قول های خوبی ازش دارد. پیدا کنید و بخوانید: «باید آنقدر قوی باشید که بدون هیچ ترسی زندگی کنید. باید از جای خودتان بلند شوید و از تیم و بازیکنان خود محافظت کنید. بازیکنان همیشه باید از حاشیه امنیت کاملی بهرهمند باشند».
3- برای ایام عید این نوشته ها را به کمک هم کافه ای های جدید و قدیم تهیه کرده ایم: پرونده برادران مارکس در سایه خیال ماهنامه فیلم (ده انیمیشن سال صفحه بندی هم شد اما خیلی بود و جا نشد), پرونده جانی دپ در دنیای تصویر و بخش بر پرده سینما و یک گزارش برای جشنواره فجر, یک یادداشت درباره برنامه هنر هفتم در 24, یک یادداشت مقدماتی درباره حرامزاده های بی شرف در رویش, یک یادداشت درباره "هیچ" در همشهری ماه, چند صفحه جمع بندی سال در هفته آخر روزنامه تهران امروز, یک مقاله درباره فیلم تازه داریوش مهرجویی در ماهنامه فیلم: "از طهران با عشق". حالا همه اش یادم نیست. چند مطلب و پرونده دیگر هم بود که فرصت نشد و نرسید و خدا بخواهد شماره های بعد. در پرونده های برادران مارکس و جانی دپ, سعی کردم تا جایی که می شود, به عکس ها هم برسم. که تازه و خوب باشند.
4- این کافه در ایام تعطیل بر قرار است و شاید برنامه های تازه ای هم برایش داشتیم. امیدوارم کامنت های شما هم پر انرژی تر و تر و تازه تر باشند و امیدوارم بتوانم در بازه های زمانی کوتاه تری آن لاین شان کنم. به هر حال حق بدهید. رسیده ایم به روزی صد کامنت اغلب طولانی که خواندن با دقت همه شان کار سختی شده. شاید لازم شد کمی خلاصه تر نوشتیم.
5- هیچ کس را دوست داشتم. لینک های موسیقی امین را هم در حدود دویست کامنت قبل از دست ندهید. اجرای زنده درجه یکی از هالیدی اسکورپیونز دارد و محصول مشترک آرکایو و آناتما. و البته کشف سفر, المنتز آو لایف تیستو بود.
6- خودتان را روی فرم نگه دارید. شاید لازم شد استارت بزنیم.
7- دل های مردم سرگردان است. هر که با آن ها الفت گیرد به وی رو کنند: امام علی.
چهارشنبه 26 اسفند 1388 (با 24 ساعت تاخیر)این یکی دو روزی نتوانسته ام این صد تا کامنت آخری را که در یکی دو روز اخیر رسیده, بخوانم و پاسخ بدهم. مسافرت دیروز تهران - چالوس - مشهد زیادی طول کشید. هزار بلا سرم آمد. چیزی در مایه های ماجراهای ایندیانا جونز! کامنت ها تا اخر شب آن لاین می شوند. نظرسنجی بهترین های 2009 و 1388 ادامه دارد. حالا برای تان تعریف می کنم.
ادامه دوشنبه 24 اسفند 1388
(دومین پست امروز به بهانه 100 کامنت دیشب کافه)
همیشه عاشق، و در قلب شلوغیها بودهام. اما چهارشنبه سوری این سالها را نمیفهمم. نور و آتش و جرقه را خیلی دوست دارم و خیلی هم از تماشایش لذت میبرم. ولی ماجرای این صداهای این قدر بلند چیست؟ نگران کننده است که از این صداهای نا به هنجار این همه خوشمان میآبد. اصلا نمیفهمم. سالهاست که کابوس شب چهارشنبه سوری دارم. مشکل صدای بلند نیست. مسئله این جاست که این صداهای بلند، قشنگ نیست. صدای قشنگ... صدای قشنگ مثل رابرت رد فورد در فیلم محبوبام سرقت الماس، وقتی میخواهند موزهای را بزنند و ردفورد رئیسشان است و بعد مهندس گروه را میبرد لب آب تا بمب صوتیهایش را امتحان کند. طرف شروع میکند و بمب اول را میاندازد. صدایش کم است. بعدی بلندتر است. میگوید این را در دانشگاه برکلی یاد گرفتم. ردفورد میگوید نه. بعدی را میاندازد و می گوید این را در دانشگاه سوربن درست کردم رئیس میگوید این هم نه. بعد بالاخره ردفورد یک لحظه ساکت میشود و آن وقت بلند داد میکشد. نعرهای در میان کوهها. و درمیآید: «یه چیزی مثل این.»... آه سینمای دهه 1970.
(این را گذاشتهام توی قاب و بغل مونیتوری که رویش مینویسم:)

دوشنبه 24 اسفند 1388 (شب عجیب این کافه)
یادداشتهای مختلف بچهها در این چند روز درباره جلسه نمایش فیلم مانی حقیقی درباره داریوش مهرجویی همچنان ادامه دارد. + دو نظرسنجی درباره بهترینهای 2009 و بهترینهای 1388 که امیدوارم آریا قریشی زحمت ادامه دادن و تکرار کردن و بالاخره جمعبندیاش را بکشد. نظرسنجیهای این روزنوشت کم کم دارد اعتبار میگیرد و قابل نقل و بحث است.
اصلا هیچ وقت به اندازه دیروز این روزنوشت / کافه، کامنت نداشته. بیشتر از 100 کامنت در کمتر از 24 ساعت. نمیدانم دیشب چه خبر بوده. قول چند مطلب را داده بودم که برایتان بنویسم، اما امروز ترجیح میدهم ارجاعتان بدهم به همان مطالب خودتان در کامنتها. از جمله تاریخ نگاری بهروز خیری و امین، و لینک درجه یکی که ابراهیم از سری کتابهای طلایی گذاشته، همه برای دانلود! و همچنین ماجرای تصادف وال ئی و بخشهایی که عقیل از گفتگوی پر نکته کامرون گذاشته و تجربههای سعیده از کلاس فلسفهاش و کلی مکاشفات و کشف و شهود دیگر که امیدوارم از دست ندهید. اگر خواندن کامنتها وقتی گذاشت، شاید من هم یک چیزی نوشتم!
تکرار میکنم که این نظرسنجیها را جدی بگیرید. لازم است برای کا
یکشنبه 23 اسفند 1388
آرامش باشکوهی در این عکس هست. خدا قسمت کند:

شنبه 22 اسفند 1388
/* /*]]-->*/
کامنتهای امروز را که کلا دوست داشتم. اما این یادداشت را از طریق همین کامنتها، آقای بابک بقایی نوشته و فرستاده که خواندنی شده. نکته مهمی درباره رابطه فرد و سیستم در آن هست که متاسفانه در کشور ما کمتر فهم میشود. ممنون بابک:
سلام
این یک یادداشت که ایدا اش از یکی از یادداشت های شما اومد و توی مجله دانشجویی روشنا چاپ شد. فکر می کنم به حال و هوای کافه بیاد
چرا عضو نیروی دریایی می شوید وقتی می شود یک دزد دریایی بود؟1
سالینجر که مرد، یادم آمد که کتاب هایش( به خصوص ناتوردشت)، چه تاثیری داشته بر نگاه ما به خودمان و دنیای اطرافمان. این که جزیی از این بی خیالی و دنیا و های و هویش را جدی نگرفتن یا حتی سر ستیز با آن داشتن، از کتاب هایی مانند همین ناتوردشت یا عقاید یک دلقک آمده. این کتاب ها بخشی از سلیقه و جهان بینی ما را ساخته و حالا با مرگ سالینجر، آن هم در این سن و سالی که ناگزیر باید قاطی آدم بزرگ ها شویم و به مناسبات روزمره و غالبا پر از دروغ و ریا تن بدهیم، معنای دیگری می یابد. بازهم ماجرای همان سوال همیشگی است که چگونه می توان معصومیت ذاتی دوران نوجوانی را زیر پا نگذاشت و وارد دوران جوانی شد؟ چگونه بزرگ شد و از "آدم بزرگ ها" نشد؟ چگونه تعهد و آرمان داشت و آن را در دل زندگی روزمره پیدا کرد؟
راه حل آقای نویسنده، انزوایی خودساخته بود که این روزها بسیار در موردش می نویسند. به ویلایی در نیوهمپشایر رفت و خود را از هر گونه تحسین و تشویق و رابطه ی اجتماعی محروم کرد و در دنیای داستان های هرگز چاپ نشده اش زندگی کرد. دنیا را منجلابی دید که نمی شود به آن تن داد و آلوده نشد. گوشه ی عزلت گزید و به قول مهدی یزدانی خرم در انزوایی افسانه ای درگذشت.
این ها همه هست که می خوانم در دهه های 80 و 90 میلادی خواندن کتاب ناتوردشت در برنامه ی درسی مدارس آمریکا قرار داشته و معلمان شاگردانشان را مجبور می کردند که این کتاب را بخوانند.
کتابی که اگر خوانده باشید می دانید که سراسرش نفرت و بیزاری است از قواعد و چارچوب ها و سیستم دنیای امروز. از اخلاقیات رو به زوال رفته و مهم تر از همه این که آدم ها هیچ ربطی ندارند به آن چیزی که هستند. هولدن در همان صفحات اولیه کتاب می گوید:« توی آگهی مدرسه ام نوشته:« از سال 1888 ما در تغییرپسران به جوانان روشنفکر و با فرهنگ سهیم بوده ایم.» لوس بی مزه. در تغییر کثافت شاگردها هم هیچ سهمی بیش تر از مدارس دیگه ندارن.» حالا این نکته که همین مدارس از دانش آموزانشان بخواهند که چنین کتابی را بخوانند، به نظرم راه حل جدیدی را ارایه می کند. طبیعی است که هیچ سیستمی نخواهد نسل جدیدش راه سالینجر را پیش گیرد و از دنیا بیزار شود. نخواهد فرزندانش نسبت به آینده بدبین شوند و سرخورده بار آیند. پس گویی آن ها که ناتوردشت را در بوق و کرنا می کنند، می خواهند به بچه ها بفهمانند که در چه دنیای نکبتی زندگی می کنند، خیال بافی ها و رویا های کودکانه شان را در هم بشکنند و بعد بفرستندشان به دل جامعه. گویی در خود سرزمین رویاها هم، رویاها نه از سر خوش بینی و باور به ذات خیر بشر، که از میان واقعیت های تلخ و نکبت بار دنیای اطراف بیرون می آید. رویاها و آرمان های آسمانی باید در هم شکسته شود تا از لا به لای منجلاب زمین کسی بتواند طلا بیابد.
ایده ی این بند دوم، از یکی از ستون های یکی،دو سال پیش امیر قادری می آید. نوشته بود مستندی دیده که آخر سر نتیجه گیری کرده مسیر حرکت آدمی مثل استیو جابز مدیر عامل اپل، در همه گیر کردن و عمومی کردن تکنولوژی،ادامه ی آرمان های همان نسل عصیان گر و شورشی دهه های 60 و 70 میلادی است برای پیوند میان انسان ها ، فراگیر کردن رفاه و گسترش یکسان اطلاعات. از پس نسلی که در ایران انقلاب کرد، جنبش مه 68 فرانسه را راه انداخت، جنبش ضد جنگ را در آمریکا به وجود آورد و عصیان و اعتراض را به شاخصه ی اصلی جوان های آن سال ها تبدیل کرد، آدم هایی آمدند که بی آن که از فلسفه و سیاست و علوم اجتماعی چیزی بدانند، رهایی بخش انسان شدند. به دنبال فن و دانش رفتند و شاید بی آن که بدانند چشم انداز چنین حرکتی چیست، اخبار و احوال آدمیان را از قلعه های مستبدان عبور دادند و خواب را از چشم آن ها ربودند. مسعود بهنود در سالنامه ی 85 روزنامه ی اعتماد، یادداشتی نوشت در مرور سال و تیتر زد:« انسان آزاد، با خبر متولد شد». سند آورد از هزاران عکس و ویدیویی که هر روز بر روی اینترنت منتشر می شود و ماجرای ظلم و جفایی که در هر گوشه ی جهان بر انسان ها رفته، بر ملا می کند و نوشت:« انسان که از ابتدای خلقت در طلب آزادی خود بود، ده سال بعد از انقلاب انفورماتیک، دریافته است آن چه را ایدیولوژی ها، اقتصاد، سیاست، جنگ ها و صلح، ادبیات و فلسفه به او ندادند- یا چنانش ندادند که بتوان گفت آزاد شده است- اینک از گذر وسایل تازه که بر هر انسان امکان داده که جهان را از خود با خبر کند، در دسترس است.»
و تازه این همه ماجرا نیست. در این زمانه که هر روز ربات های پیشرفته تر و کاراتری ساخته می شوند، شاید روزی طبقه ی کارگر انسانی از بین رود - همان گونه که دارد می شود- کار و مشغله ی انسان ها بیشتر فکری و ذهنی باشد تا یدی و جسمی. یا نرم افزار های open source، که مفهوم "مالکیت" را معنایی جدید بخشیدند و چیزی به وجود آوردند که از آن همه است و هر کس چیزی به آن می افزاید و دیگری هم بهره می برد. و این ها همه نبود مگر به همت استیو جابز ها و بیل گیتس ها که همان باور ها و اعتقادات جوانان شورشی و معترض و عشق موسیقی راک و متال سال های قبل را داشتند و تنها فرقشان این بود که ضرورت و شیوه ی آرمان خواهی و تعهد جمعی داشتن را در زمانه ی خود بازشناختند و عقیده و باورشان را در جایی غیر از انزوای خانه شان دنبال کردند. سوی دیگر ماجرا هم سیستم و حکومتی است که به جای آن که جوان های پر شور و وجد و عصیان گر جامعه اش را به زندان بیندازد، به آن ها پر و بال می دهد و تلاش می کند انرژی و شور آن ها را در خدمت سیستم خود به کار گیرد، نه در ستیز با آن. بستر و زمینه اش را فراهم می کند و می گذارد آرمان ها و رویاهای جوان های یک کشور آن گونه که باید، جامه ی عمل پوشانده شود.
و دست آخر به عادت مالوف، این هم یک نقل قول درجه یک از همین آقای استیو جابز، مدیرعامل اپل:« این برای دیوونه هاست،نخاله ها، یاغی ها،اونایی که مشکل می تراشن، وصله ی ناجورن، اونایی که چیزا رو متفاوت می بینن . . . اون ها علاقه ای به قواعد ندارن. . . می تونین از اون ها نقل قول کنین، با اون ها مخالفت کنین، بزرگشون کنین یا تحقیرشون کنین، ولی تنها کاری که نمی تونین با اون ها بکنین اینه که اونا رو در نظر نگیرین، به خاطر این که اونا اوضاع رو تغییر می دن، بشر رو جلو می برن و با این که بعضی ها فکر می کنند اونا دیوونه اند، من فکر می کنم اونا نابغه اند. به خاطر این که اونایی که اون قدر دیوونه اند که فکر می کنن می تونن جهان رو تغییر بدن،همونایی هستن که واقعا جهان رو تغییر می دن.»
1-استیو جابز
ادامه ادامه پنج شنبه 19 اسفند 1388
این برنامه «رو به فردا» با حضور علیرضا سجادپور را که الان از شبکه سه در حال پخش است، از دست ندهید.
ادامه پنج شنبه 19 اسفند 1388
منظورم سکانس عبور دادن تخت چرخدار از میان خیابانهای لندن است. با موسیقی جان باری. حس رهاییاش را در فیلمها خیلی خیلی کم دیدهام.
پنج شنبه 19 اسفند 1388

این سکانس از این فیلم را اگر دیده باشید، انگار هر کار دیگری انجام دادهاید.
ادامه سه شنبه 18 اسفند (+ یک یادداشت درباره اسکار و چند کلمه دیگر که تازه اضافه شده)
یادداشت های بچهها درباره اسکار در کامنتها بسی خواندنی است. گرفتار بودم و کمی دیر تایید شد. از دست ندهید. و عاشق این جمله شدم که در این میان امیر صباغ از هرمان هسه نقل کرده. زود ازش نگذرید. بر خلاف مسیری است که ما مردم معمولا این جا طی میکنیم. محشر است: «عشق نباید تمنا کند،نباید هم التماس کند،عشق باید چنان قوی شود تا مبدل به حقیقتی گردد و به جای این که مجذوب شود مجذوب کند.» و این که بری امروز مدتها قبل از اسکار قرار بود در یک فرهنگسرا درباره هارت لاکر حرف بزنیم. معمولا قبول نمیکنم و این دفعه لطف دوستی بود و فیلم را هم دوست داشتم. بعد گفتند که چون یک روزنامه تیتر زده که این یک فیلم در حمایت از حضور نظامی آمریکا در عراق است، با این که میدانیم نیست و در برابرش هم هست! با این وجود جلسه را لغو کنیم. این هم از این.
و این هم یک یادداشت تلفنی دیگر برای اسکار:
لرزش ایمان
«اسكار امسال اسكار مستقلها بود، اسكار اقليتهاي نژادي، اسكار صداهاي حاشيه، اسكار دوران اوباما. همين باعث شده بود كه رقابت غيرقابلپيشبينيتر از هميشه باشد و لحظه اعلام نام بهترين فيلم، غيرمنتظرهتر از هميشه. بنيانگذارهاي اسكار، اين احتمالا مهمترين جايزه سينمايي، فكرش را هم نميكردند كه رايدهندهها روزي فيلمي مثل «گنجه رنج» را بر سوپربلاك باستري مثل «آواتار» ترجيح دهند. «آواتار» همه چيز داشت تا جايزه صنعتي و صنفي اسكار را خوش بيايد: گشودن مرزهاي نوين براي تجارت فيلمسازي، ايمان و اعتقاد وصفناپذيري كه هميشه مورد تاييد رايدهندگان آكادمي بوده و همچنين استقبال فراتر از تصور تماشاگران. اما گفتم كه اين جايزه صداهاي حاشيه بود، پس براي نخستين بار اعضاي آكادمي ترديد و پوچي ضدقهرمانهاي «گنجه رنج» را بيشتر از ايمان فوق قهرمانهاي «آواتار» باور كردند. بازندگان بزرگ مراسم، «بيآبروهاي لعنتي» تارانتينو و «توي هوا»ي جيسون رايتمن بودند و زنها و سياهپوستها برندههاي اصلياش. وقتي رايدهندگان آكادمي همايمانشان را از دست بدهند آدم نگران ميشود.
لحظه طلايي مراسم براي من كليپي بود كه كارگردانان مراسم از مجموعه لحظات فيلمهاي ترسناك تهيه كرده بودند و به محض اينكه پخشش تمام شد تصوير قطع شد به نمايي از كوئنتين تارانتينو كه با شور و حرارت در واكنش به تصاويري كه ديده بود داشت كف ميزد. چند لحظه پيش از اين تارانتينو اسكار بهترين فيلمنامه ارجينال را از دست داده بود و تصاويري كه از او ميديديم مشخص ميكرد كه چطور دلش ميخواسته اين جايزه را ببرد.
سرخوردگي را ميشد در صورتش ديد. اما شعف و وجه كودكانهاش از تماشاي مجموعه تصاويري از تاريخ سينما، نشان ميداد كه او هنوز ايمانش به سينما را از دست نداده است. آكادمي اسكار اگر ايمانش را به قهرمانها و آرمانشهر از دست داده، ايراد ندارد. ما مثل تارانتينو، سينما را داريم تا به آن ايمان و اعتقاد داشته باشيم.»
سه شنبه 18 اسفند 1388
(قبل از آن که این یادداشت را بخوانید، خواستم یادی بکنم از برنامه امشب 90، که همچنان آینه تمام نمای اجتماع سیرکوار امروز ماست - به خصوص در گفتگو با غلام پیروانی و این گفته ی مدیر تیم صبا درباره تیم 13 نفره رو به رویشان، چون کمک داور دوم کارشان نداشته! و همچنین ارجاعتان بدهم به بحثی که دیشب همزمان با پخش زنده مراسم اسکار در کامنتهای این روزنوشت به راه افتاده بود.)


این یادداشت درباره هرت لاکر را که دیشب جایزه اسکار بهترین فیلم را برد، هفت هشت ماه پیش و برای تهران امروز نوشتم. اولین فیلم مهم محصول 2009 که دیده بودم. گشتم و پیدایش کردم و همان متن عجلهای را با همان تیتر این جا میگذارم. موقع پرونده مطبوعاتیاش بیش از اینها رویاش وقت خواهیم گذاشت:
تكليف يكي از بهترين فيلمهاي سال 2009 روشن شد يادداشتي بر فيلم Hurt locker نه جنگ پوچ، كه جنگاور پوچ كلوب فيلمهاي ضد جنگ تاريخ سينما، حالا با افتخار عضو تازهاي را به حضور ميپذيرد. فيلم تازه كاترين بيگلو به هيچ چيز و هيچ كس باج نميدهد و تماشاگرش را با خشونت تمام به دل جنگ ميكشاند. خشونتاش تنها خشونت فيزيكي نيست. اين جا نه فقط جسم، كه قلب و روح آدمهاي داستان است كه در هم دريده ميشود. خشونت واقعي از اينجا ميآيد كه ديگر چيزي نمانده كه جنگ بخواهد آن را از شخصيتهاي اصلي بگيرد. پس عزم شخصيت اصلي براي پذيرش ادامه جنگ، نه يك عمل سلحشورانه و نه حتي تصميمي از سر اجبار (آن گونه كه اغلب آثار ضد جنگ تاريخ سينما بر پايه آن استوارند) كه امكاني براي التيام بخشيدن به ذهني آكنده از هيچ است. اين فيلم ضدجنگي است كه در آن جنگ، به تنها چاره مرد جنگاور تبديل ميشود. اين بدترين چيز است و آدمهاي داستان با تمام وجود، اين بدترين چيز را در آغوش ميگيرند. پس فيلم هيچ راه فراري براي تماشاگر باقي نميگذارد. در اين فيلم ضد جنگ قرار نيست همه كاسه و كوزهها بر سر طرف مقابل مبارزه شكسته شود. بر سر نظام فاسدي كه آدمهاي بدبخت داستان را به جنگ ميفرستد هم همين طور. ضد حماسه وجودگراي بيگلو، درباره مردي است كه حضور در جنگي چنين بيهوده و احمقانه (در دوران حضور نيروهاي آمريكايي در عراق) را فرصتي ميبيند تا از زندگي بيفايدهاي كه در آن حضور دارد، خلاص شود. هيچ حركت سلحشورانهاي در كار نيست و هيچ اعتراض قهرمانانهاي. نيمه اول فيلم صرف نمايش اين قدرت نمايي بيهوده ميشود. شخصيتهاي داستان، چند نظامي آمريكايي هستند كه كارشان كنترل آشوبها در عراق اشغال شده است. ساختار اپيزوديك فيلم، از چند ماموريت متناوب اين گروه تشكيل شده است. بيگلو و فيلمنامهنويساش، با قوت تمام اين موقعيتهاي نفسگير را اجرا ميكنند و تماشاگر بيآنكه فرصت چنداني براي آشنايي با شخصيتهاي اصلي ماجرا داشته باشد، جذب اين موقعيتهاي هيجانانگيز مرگ و زندگي ميشود. اما فرصت كه پيش ميآيد، در زمانهاي اندكي كه خالقان فيلم اين فرصت را فراهم ميكنند تا مخاطب اندكي در خلوت شخصيتهاي اصلي داستان حضور يابد، آن وقت با آدمهاي حيران و سرگرداني روبهرو ميشويم كه حتي تلاشي كه براي بقا ميكنند، بيفايده و از روي عادت به نظر ميرسد. نه افتخاري، نه پيروزي و نه حتي هيجاني. در اين «وداع با اسلحه» عصر ما، در يكي از بزرگترين فيلمهاي ضدجنگ دهه اخير، فروپاشي جسماني و رواني با هم تركيب ميشود. فرقاش اينجاست كه اگر فردريك هنري رمان همينگوي، پشت صحنه جنگ، عشقي داشت كه نجاتاش ميداد، شخصيت اصلي اين فيلم حتي ديدار با زن و بچهاش را امتحان ميكند و باز معنايي در اين زندگي نمييابد. پس بار ديگر به عراق بازميگردد و سروكله زدن با بمبهايي را كه هر آن ممكن است منفجر شوند و همه جا را به آتش بكشند، آرامشبخشتر از زندگي مييابد كه آرمان و علاقه و معنا در آن مرده است. مرد مبارز در هوا رها شده و حتي اعتراض به سيستمي كه او را درگير چنين جنگ بيهودهاي در عراق كرده، دردي از او دوا نميكند. به اين ترتيب فيلم ضد جنگ كاترين بيگلو، ضريب پوچي فيلمهاي اين گونه را يك پله ديگر بالا ميبرد. (فقط كاش چند تا ايده نچسب و ناجور مثل بادبادك هوا كردن بچه عراقي را كنار ميگذاشت.) دشمن را كه در طول فيلم هيچ گاه نميبينيم. شخصيت اصلي داستان انگار دارد با درون خودش مبارزه ميكند. فيلم پيش ميرود و ما از خودمان ميپرسيم باز خدا را شكر كه چنين جنگ ابلهانه و بيهودهاي در كار است. كه اگر اين هم نبود، آن وقت جنگاور غمگين چه خاكي بايد به سرش ميريخت.
صبح اسکار 17 اسفند 1388
ساعت 8 و 29 دقیقه: هرت لاکریها خودشان هم باور نمیکنند که مخلوقشان جایزه بهترین فیلم سال را برده. تام هنکس طولاش نداد و خیلی زود خوشحالشان کرد. بیگلو دارد غش میکند. ببینم اسم کامرون را میاورد یا نه.
ساعت 8 و 27 دقیقه: این که باربارا استرایسند برای اعلام جایزه آمد نتیجه را کمی لو داد. اما به هر حال کاترین بیگلو اولین زن کارگردان برنده اسکار شد. حق اش است که فیلم خیلی خوبی ساخته. جیغ کامرون بعد از بردن بیگلو، شنیدنی بود! از قیافه تارانتینو معلوم است که امسال دلاش خیلی اسکار میخواست.
ساعت 8 و 20 دقیقه: ساندرا بولاک هم از مریل استریپ برد. گابوری سیدیبه همین که دربارهاش حرف زدند کلی گریه کرد. چه برسد که... معلوم هم بود که بولاک از همان اولاش خودش را نگه داشته، و این که بالاخره بغضاش میترکد. بهترین اجرای پس از گرفتن مجسمه، مال خودش بود.
ساعت 8 بامداد: جف بریجز رفت آن بالا و مثل یک پیر خرابات، مثل لبوفسکی بزرگ، جایزهاش را گرفت. اما قبلاش که هر پنج نامزد بهترین بازیگر نقش اول مرد را - وقتی همکارانشان توصیفشان میکردند - دوربین در قاب گرفت؛ بهترین نمای درشت، متعلق به جرج کلونی بود. بقیه بازیگران خوبی بودند، اما ستاره او بود.
ساعت 7 و 46 دقیقه: وای چه ترکیبی برای اعلام نام بهترین فیلم خارجی زبان: تارانتینو و آلمودوبار. و چه نتیجه غیر منتظرهای: نه روبان سفید و نه یک پیامبر - نماینده آرژانتین: رازی در چشمانشان.
ساعت 7 و 38 دقیقه: رقابت به شکل نفسگیری پیش میرود. اسکار امسال کاملا دو قطبی شده. بین آواتار و هرت لاکر. کفه هرت لاکر البته سنگینتر است. دو جایزه اصلی بهترین فیلم و بهترین کارگردانی را هیچ جور نمیشود پیشبینی کرد.
ساعت 7 و 12 دقیقه: دیدن جیمز تیلور روی صحنه چسبید که آوازش را همراه با تصاویر از دست رفتهگان امسال اجرا کرد. هر سال که این بخش مراسم میرسد، به نظرم میآید که امسال تعدادشان زیاد نبوده و بعد اسمها یکی یکی از راه میرسند: باد شولبرگ، کن آناکین، دام دولوئیز، جنیفر جونز، جک کاردیف، دیوید کارادین، جوزف وایزمن که آن یک لحظهای که تصویرش را نشان داد، از لحظهای بود در فیلم زنده باد زاپاتا، وقتی فرمان آتش به روی اسب سپید امیلیانو زاپاتا را صادر میکند.
ساعت 7 بامداد: حالا هم که وقت معرفی فیلماش رسیده و تارانتینو دارد خودش را تشویق میکند. همان تیتری که برای مصاحبهاش در پرونده پالپ فیکشن انتخاب کردم. با خودش خوش است. معلوم است که از تماشای مخلوق خودش لذت میبرد.
ساعت 6 و 52 دقیقه: خب این هم اولین دشت مراسم اسکار امسال. کلیپ فیلمهای هارور که به محض تمام شدن، کارگردان مراسم قطع کرد که داشت دست میزد. با شور و شوق. باختاش را فراموش کرده بود. موقع از دست دادن اسکار فیلمنامه، به وضوح ناراحت بود. در رشتههای دیگر هم احتمالا برای فیلماش خبری نیست.
ساعت 6 و 39 دقیقه: آواتار با جایزه بهترین آرت دیرکشن شروع کرد و کل گروه بیش از حد انتظار خوشحال شدند. چند سال با هم زندگی کردهاند؟
ساعت 6 و 29 دقیقه: جمعیت ترکید از خوشحالی اعلام نام مونیک برای پرشس در رشته بهترین بازیگر نقش مکمل زن. گرمای سیاهپوستها مراسم اسکار را در برگرفته. این دومین اسکاری است که میگیرند توی چشم همهشان اشک است.
ساعت 6 و 20 دقیقه: ظاهرا قرار است دو جایزه فیلمنامهنویسی بخشهای عجیب مراسم باشند. این بار هم پرشس از آپ این د ایر برد.
ساعت 5 و 45 دقیقه: اولین رقابت نفسگیر مراسم. رقابت فیلمنامه اریجینال را مارک بول برای هرت لاکر از تارانتینو برد.
ساعت 5 و 33 دقیقه: مراسم همچنان قابل پیشبینی است. ترانه برای کریزی هارت. سلیقه من هم تا به حال همینها بوده.
ساعت 5 و 27 دقیقه: باز هم پیکسار، باز هم آپ.
ساعت 5 و 17 دقیقه: کمتر کسی شک دارد که پنهلوپه کروز کریستوفر والتز را برنده اعلام خواهد کرد. دو خارجی هالیوود. مرد برنده تعجب نمیکند و متناش را هم به شیوه کلاسیک و با تشکر از عوامل فیلم و به خصوص ناخدا تارانتنیو ایراد میکند.
ساعت 5 بامداد: بعد از چند دوره بحران مجری، به نظرم ایده تو برابر شدن مجریها در این دوره نتیجه بدی نداشته باشد. کنایههای اولشان به همدیگر که جماعت را سخت میخنداند. با معرفی طنزآمیز بازیگرها شروع کردهاند و با عینک پرده سه بعدی، به جیمز کامرون نگاه میکنند و استیو مارتین با حشرهکش موجودات آواتاری را از بین میبرد. ایده دو نفر شدن مجریها تا به این جا جواب داده است. مونولوگ معمول اولیه، جذابتر ادا شده است. شوخی با بازیگران و کارگردانان و فیلمها حالا جذابیت بیشتری دارد. به خصوص شوخی جذابی که مارتین با ایده یهودی کش بودن والتز در فیلم تارانتینو میکند.
ساعت 4 و 27 دقیقه: محبوبهای اسکاری من یکی از راه رسیدند: ورا فارمیگا، کوئنتین تارانتینو، کاترین بیگلو و جرج کلونی.
ساعت 3 و 18 دقیقه: کریستوفر والتز با همان ادب و احترام و نیشخندی روی فرش قرمز راه میرود که کلنل فیلم تارانتینو. نکته ترسناک شخصیتاش در فیلم هم همین بود. لباس و رفتار جرمی رنر هرت لاکر هم با باقی ستارههای مرد روی فرش قرمز متفاوت است. غیر معمولتر و بیمهاباتر. آخر هنوز ستاره نشده است.
ساعت 2 و 50 دقیقه به وقت تهران: تا به این جا چهره سام ورثینگتن، ستاره آواتار روی فرش قرمز برایم دیدنی بوده، با ته ریشی که قیافهاش را گستاختر و دهاتیتر میکند. با همین حس به آواتار کمک کرد.
دوشنبه 17 اسفند 1388

روزنوشت تازه را در آستانه اسکار شروع میکنیم. عجالتا کامنتها و پستهای آخر روزنوشت قبلی را از دست ندهید اما امیدوارم در طول مراسم بتوانم لحظه به لحظه دربارهاش بنویسم. هر وقت نکتهای چیزی به نظرم رسید. شما هم از طریق کامنتها - که طبعا همزمان آنلاین میشود - میتوانید همراهی کنید. امسال چند فیلم حاضر است که طرفدارشان هستیم. پس در طول مراسم آنلاین خواهم بود. بعد از آن میرویم سراغ چند خبر درباره ویژهنامههای نوروزی مجلات، یادداشتهایی درباره جشن دنیای تصویر، و یک سفرنامه آواتاری - برتونی از دوبی. درباره غذاها، مراکز خرید، کتابفروشیها و از این قبیل. هر چه نباشد آن جا بود که عاشق آواتار شدم که به نظرم تا چند ساعت دیگر اسکار بهترین فیلم را میبرد. هر چند که امسال رقابت از همیشه نزدیکتر است.
خب یک چند تا نکته است که برای گفتنشان یک چند لحظه از جهان بزرگ آواتار تری دی آیمکس (اسم فیلم این است، نه یک کلمه کم و نه یک کلمه زیاد) باید بیایم بیرون:
1- حدس میزدم که خبر دوست نداشتن آلیس تیم برتون، آن هم وقتی روی پرده دیدماش، ناامیدتان کند. حالا شما هم ببینید، شاید خوشتان آمد.
2- بهروز افخمی یک وبلاگ راه انداخته که وظیفهام است برای کسی که فیلمهای خیلی خوبی ازش دیدهام و لحظههای دلپذیری باهاش داشتهام، لینکاش را این جا بیاورم (ممنون از محمدعلی که در کامنتها لینکاش را گذاشت: http://behroozafk.wordpress.com/) هر چند برایم عجیب بود که پست اول وبلاگاش را افخمی به پاسخ دادن و مسخره کردن گذرانده و این که عجیب است از هوش و فهم و شعور فیلمساز محبوبام که انتظار داشته باشد آنهایی که اسم خودشان را روشنفکر یا مبارز گذاشتهاند، درکشان از آزادی بیان، با رفقای چماقدارمان باید فرق کند. همهاش که یکی است. همین است.
3- نمیدانم حالا ربطی به شماره یک دارد یا نه، اما این کافه - روزنوشت را راه انداختهایم که حرف بزنیم و لذت بحث کردن را بچشیم. در روزهای آخیر و در این 1000 تا کامنت روزنوشت اخیر، بارها و بارها در این باره نوشتهاید که چرا از باقی منتقدان، در برابر نظرهای شما دفاع کردهام. راستاش این دوستان بارها و بارها درباره من و شما از این بدترش را نوشتهاند و ظاهرا دارند مینویسند، ولی اگر بخواهیم این جا هم این کار را تکرار کنیم پس تفاوت در کجاست؟ آنها میتوانند حرفشان را بزنند و شما هم نظرتان را در مخالفت با آنها و نظرشان بگویید. اما به من حق بدهید که از حق نظر دادن همکارانام در این جا دفاع کنم. گیرم که خطابشان مستقیم به خود ما باشد. خستهام و از راه رسیدهام و نمیدانم توانستهام حرفام را بزنم یا نه. منظورم این است که میتوانیم مخالفت کنیم، اما نمیتوانیم از طرف بخواهیم نظرش را نگوید و ننویسد. که راستاش اگر میخواستیم این طوری رفتار کنیم، تعداد کامنتهای همین روزنوشت آخر به 1000 نمیرسید. امیدوارم این حرفها از تیزی انتقادتان به هیچ کس کم نکند. اگر از حق نظر دادن کسی دفاع میکنیم، به این معنی نیست که باهاش موافقیم یا نباید مخالفتاش را بکنیم. ضمن که تولید کردن و ادامه دادن یادتان نرود. باقی جادههای فرعی هستند. ما حرفمان را از این راه میزنیم.
4- به همین خاطر باز خوشحالم که دوستم علی معلم امشب بعد از مدتی وقفه یک بار دیگر جشن دنیای تصویرش را برگزار کرد. چه خوب است که آدم بعضی وقتها ایستاده باقی ماندناش را نشان بدهد.
5- ویدا در یکی از این کامنتها خوب گفته که تماشای مردم وقت خرید در فماه اسفند را از دست ندهید. پاساژ تندیس و بازار تجریش و راسته کفاشهای سپهسالار فرقی نمیکند. انرژی را توی این دنیا قطره قطره جمع کنید رفقا.
6- فردا پس فردا برایتان از دی وی دیها و کتابهایی که از سفر آوردهام مینویسم. یکیشان کتاب خاطرات ویلیام گلدمن است...
7- این هم بر و بچههای فیلم آوای موسیقی، فیلم محبوب من، 45 سال بعد از سالهای طلایی سالزبورگ پیش از جنگ:

پنج شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸
خب این خبر خوبی نیست. ولی راستاش آلیس در سرزمین عجایب تیم برتن را دوست نداشتم. تازه 3D دیدم و این شد. این تکنولوژی بخش جداییناپذیر ساخت این فیلم است. با این وجود نجاتاش نداده. عوضاش یک بار دیگر با بردیا و پریسا، آوتار را، این بار نه فقط تری دی، که آیمکس - تری دی دیدم و فیلم باز بهتر شد. تجربه تازهای در سینماست. مثل یک سفر است. نمونهاش را نداشتهایم. هیچ چیزی شبیه آوتار آیمکس نیست. تا این جوری ندیدهایدش دربارهاش تصمیم نگیرید. این همه راه را از جمله به خاطر همین آمدم. میشد کنسرت استینگ را میپیچاندم که یک بار دیگر ببینماش. هر چند که استینگ حسابی امشب مایه گذاشت. برگردم تهران خیلی حرفها دارم که برایتان بگویم. فعلا ترجیح میدهم از راه دور کامنتهای جذابتان را بخوانم که زیاد و اغلب در حال و هوای این روزها ، به خصوص مراسم اسکارند که صبح یکشنبه برگزار میشود و دربارهاش همان ساعتهای بعد از برگزاریاش حرف میزنیم. اسکار بهترین فیلم را که آوتار میگیرد. کاش بهترین فیلمنامه اریجینال را بدهند تارانتینو. این دو تا - بهترین فیلمهای امسالاند. از اسفندتان لذت ببرید.
چهارشنبه 12 اسفند 1388
اولین نماهای اوتار را که در یک مونیتور 17 اینچ شان ام دادند، گفتم شبیه هیچ چیزی که تا به حال دیده ایم نیست، حالا هم که با رفقا فیلم را کامل و به شکل 3D روی پرده سینما دیده ام همین طور. برای آن ها که از ناامیدی دم می زنند به شدت تجویز می شود. فیلمنامه کامرون کمی آبکی است, ولی تاثیرش را از همین می گیرد. این مرد با اسطوره ها پیمان بسته است و آن ها از طریق سینما پاسخ شان را فرستاده اند. لامصب اعتیاد دارد. باید یک بار دیگر هم ببینم اش. بیخود نیست ۱۲ سال پیش گفت من سلطان جهانام. لابد میدانست که روزی روزگاری باید دنیای خودش را از سر بسازد. یکی از کارهای یکی دو ماه آینده ام نوشتن درباره دنیای جیمز کامرون خواهد بود. در دنیایی زندگی می کنیم که اوتار خلق می کند.
![]()
دوشنبه 10 اسفند 1388
هی رفقا. این ستون اعتماد این هفته ام را خیلی دوست دارم. طبق معمول می خوانید و حرف های تان را می زنید.
تارانتینو، مهرجویی و مصطفی مستور
نیروی ذهن ما
روزهای آخر سال است، پس باید یادگارهای جذاب مان از سال رفته را بگذاریم کنار هم. اندوخته های مان را. و آن چه کمک مان می کند که زنده بمانیم، تاب بیاوریم و نفس بکشیم و جهان خودمان را بسازیم. این بهترین انتقامی است که می توانیم از جهان اطراف مان که معمولا دلمرده و عصبی و ناامید و غیر حرفه ای و نامرد می خواهدمان بگیریم. کاوه اسماعیلی برایم با وحشت نقل کرد این جمله مصطفی مستور به یاد سالینجر را: "جهان باید به خود مباهات کند که به رغم همه خشونت ها و آلودگی هایی که انسان امروز با بهانه و بی بهانه پدید می آورد ، هنوز کسانی هستند که از این همه تباهی دچار تهوع شوند و به گوشه انزوا پناه ببرند." ترسناک است این نگاه. حتی خوانش مان از سالینجر و هولدن کالیفیلد هم این است. انگار که داریم دنبال بهانه می گردیم. و به همین خاطر است که همیشه فکر می کنم هیولا درون خودمان است و نه در اطراف این جهان. راست اش اسم اش اعتماد به نفس نیست که فکر کنیم چه قدر آدم های خوبی تنهایی هستیم و دنیا چه قدر بد است.
برای من از جمله مهم ترین این اندوخته های سال گذشته، تازه ترین فیلم کوئنتین تارانتینوست. فیلم قبلی اش ضد مرگ را دوست نداشتم, اما تارانتینو با "حرامزاده های بی شرف" ثابت می کند که اگر هیچ چیز دیگری هم که نباشد، همچنان به خاطر هنر می شود زنده ماند. درباره خود فیلم بعدا حرف می زنیم. بحث فعلا بر سر شرایط خلق اثر است. این که ذهن مولف همچنان می تواند این قدر باهوش و سرحال باشد. که فارغ از قراردادهای اخلاقی و فشارهای اجتماعی و تاریخی و ایدئولوژیک راه خودش را برود. تحت تاثیرش ام. این که چطور ذهن این هنرمند، همچنان می تواند به رقص اش در میانه میدان ادامه دهد. که حتی نازیسم را در دل شادمانی اش، از هضم رابعه هم بگذراند. بحث ام درباره شرایط خلق اثر است، وقتی آزادی ذهنی کوئنتین تارانتینو باعث می شود که قواعد داستان نویسی را هم از نو خلق کند. حرامزاده های بی نام و نشان را باید بیش از یک بار ببینید، چون قواعد تازه تارانتنیو حتی به لحاظ فرمی، طوری است که انتظارش را نداریم. داستان طوری پیش می رود که مطابق پیش بینی ما نیست (درباره غافل گیری داستانی حرف نمی زنیم، بحث سر سازماندهی دراماتیک است) و سکانس بندی پیچیده اش طوری سازمان داده شده که با قواعد و انتظارهای سابق ما به عنوان یک تماشاگر فیلم بین، نمی خواند. این دنیایی است که نویسنده و فیلمساز، با قواعد خاص خودش به ما تحمیل کرده است. و در ضمن با تعبیرهای پیش پا افتاده منتقدانه ای مثل "شکست زمانی" و "فضای پسا مدرن" هم نمی توانیم تعبیر و توجیه و دسته بندی اش کنیم. متن فیلمنامه حرامزاده های بی نام و نشان، هدیه ای است که ذهن قوی و آزاد یک هنرمند برایش به ارمغان می آورد. وقتی در برابر فشارهای گوناگون تسلیم نشده است. وقتی می تواند با نیروی ذهن، به دل واقعیت مسلط بزند.
فیلم تازه کوئنتین تارانتینو یک ضیافت سینمایی است، قرار است تماشاگران حالا دیگر پرشمارش در سراسر جهان را به یک سفره انرژی مهمان کند، در شرایطی که در این سوی آب ها و در کشور خودمان، خوشبختانه نمونه ایرانی اش را داریم. اگر ساحت هنر را نخواهید با قراردادهای اخلاقی ظاهری آلوده کنید, فرقی میان دنیای ظاهرا پر از خون و خشونت تارانتینو و جمع پیرمردهای مهربان و با صفای داریوش مهرجویی در اپیزود طهران از فیلم طهران تهران وجود ندارد. خوشبختانه دارد اکران می شود و این فرصت را دارید که سال تان را با این فیلم شروع کنید. هر دو فیلمساز قرار نیست تسلیم واقعیت های به قول دوستان انزواآور و پر از عذاب وجدان و سرکوب کننده دنیا شوند. ذهن مهرجویی هم به دل واقعیت می زند و با پیرزن و پیرمردهای شادش تهران را فتح می کنند. هر دو فیلمساز آن قدر مدیوم شان را دوست دارند و به عنوان یک حرفه ای کارشان را بلدند تا در این میدان جنگ کشته نشوند. آن قدر صادق هستند که فاصله ای میان لذت و تعهد برای شان وجود نداشته باشد. هزینه اش را هم می دهند. اما کسی نمی تواند مشعل شعله ورشان را خاموش کند. این مبارزه ای است که در آن طرف مقابل منزوی می شود و نه هنرمند عاشق ما. حالا داریوش مهرجویی سازنده سنتوری کجاست و آن ها که سنتوری را اکران نکردند کجا. حالا علی سنتوری در هیئت دایی بابای این فیلم بازگشته است در فیلمی که جمله اصلی ضیافت اش این است: "مهمان ما هستید."
جمعه یکشنبه 7 اسفند 1388
سلام. چند روزی مهمان بردیا و پریسا هستم در دوبی که همدیگر را ببینیم و آواتار را و کنسرت استینگ را. کامنت ها دیروز کمی دیر آن لاین شد. دو سه صفحه آخر کامنت ها را چک کنید که زیاد هستند. بعدا سر فرصت حرف می زنیم. امشب یادداشت این هفته ام را می گذارم. فعلا کامنت ها را بخوانید بخصوص شعر و ترانه آرمین برای کافه را و همچنین جمله هایی که امین از اریک کانتونا نقل کرده. پریسا و بردیا خیلی سلام می رسانند و احتمالا خودشان در کامنت ها در این باره می نویسند.
پنج شنبه 6 اسفند 1388
1- امروز دوباره ظهران مهرجویی را دیدم. سختگیرانه و با دقت. تک تک نماها. و راستاش... بیشتر عاشقاش شدم.
2- به جز بحثی که امیدوارم دیگر ادامه ندهید، کامنتهای 10 - 12 ساعت آخر را خیلی دوست داشتم.
درباره آن بحث هم البته نظرتان به خودتان مربوط است، اما با لحنتان موافق نبودم.
3- شماره عید ماهنامه فیلم و دنیای تصویر را دریابید. خوب میشوند.
4- ساسی مانکن در ترانه تازه، ادامه راه و مسئولیتاش را به پسرش امیرعلی مانکن تفویض کرده. دوستاش دارم ها!
5- آنتوان چخوف روزی روزگاری گفت: برای سرگرم کردن مردم باید دوستشان داشت.
6- از فیلم ان اجوکیشن، آن جایش را دوست داشتم که کری مولیگان از راندهوویش با پسر با کلاسی که دعوتاش کرده بوده، برمیگردد و مادرش را میبیند که در آشپزخانه دارد ظرف میشوید.
7-
این برنامه کنسرتهای آینده گروه میوز است. کسی این جا میتواند یک ویزای چند روزه انگلیس جور کند؟
8- یک کار تازه از ریموند چندلر نشر چشمه چاپ کرده: قاتلی در باران. اتفاق مهم و مبارکی است برای خودش.
9- آقای مورینیو برد. خوشحال شدم!
10 این عکس خانم پالین کیل را تازه دیدم و دوست داشتم. استاد منتقد، مثل تارانتینو و مهرجویی ما، انرژی داشت.
ادامه دیروز
و این که حالا که دست به عکس گذاشتنمان خوب شده، این یکی هم سکانس محبوبام است. همیشه به دکل پشت براد پیت فکر میکردم که وقتی کوین اسپیسی به ناچار کشته شد، در نمای بعدی، آمد بین سامرست و میلز. یکی عقل و منطق بود و یکی غریزه ناب خالص و این دنیا از هم جدایشان کرده بود. پس میلز دیوانه شد و سامرست، سرگردان.

چهارشنبه پنجم اسفند 1388
این قدر از این عکس خوشم آمد که همین قدری گذاشتماش. شرلی مکلین خوبی است.بی خود نیست که جک لمون...

1388دوشنبه سوم اسفند
(راستی بهترینهای جشنواره فجرم را در این شماره ماهنامه فیلم ببینید. تایپ شدهاش را ندارم. اگر کسی دارد بدهد که در روزنوشت هم بگذارم.)
1- چند روزی است که برای سر در این جا دارید طرح میزنید. آرمین شروع کرد. و حالا این طرح یکی از رفقا سر ذوقام آورد. اسماش را نیاورده، اما برای سر در کافه، طرحی خلق کرده که پر از انرژی و عشق به این جاست.
http://uploadingit.com/view/ss4fewr3wksu3fcl/Header_FOR_%20AMIR%20GHADERI\'S%20-BLOG.jpg
یکی از بچهها لینک نسخه کوچکترش را بگذارد که بتوانیم این جا به نمایشاش بگذاریم.
2- و این هم ستون این هفتهام. که هفتادمیناش بود در روزنامه اعتماد. ما عادت نداریم تعداد شمارههایی کاری که انجام میدهیم به چنین اعدادی برسد. اسپندی دود کنیم.
تتمه جشنواره فجر و اسکار، معاونت سینمایی و ژاک اودیار
گناه رستگاری
1- جشنواره فیلم فجر تمام شده و تا مراسم اسکار، حدود دو هفته مانده. ربط اش این است که قرار است در هر دوی این اتفاقهای هنری، بهترین آثار سینمایی سال انتخاب شوند. نامزدهای اسکار که اعلام شدند، کاملا قابل پیشبینی بودند. یعنی اگر در ماههای گذشته؛ اتفاقهای سینمایی 2009 را دنبال میکردید، کاملا میتوانستید نامزدهای این جایزه در هر کدام از رشتهها را از قبل پیشبینی کنید. بس که منطقی است. لااقل برای من که این طوری بود. با این وجود باور میکنید که اغلب نامزدها و بیشتر جایزهها در رشتههای مختلف جشنواره فیلم فجر خودمان را نتوانستم حدس بزنم؟ جالب است که جایزه اسکار برای ما منطقی و قابل انتظار باشد و جشنواره فجر نه. اگر همین طور پیش برود، مخاطبهای سینما یا به ما کم اعتماد خواهند شد یا به جشنواره. فیلمی که نوشتیم کارگردانیاش بد است، دیپلم افتخار میگیرد و فیلم خوب برای بسیاری از صاحبنظرهای سینمایی، حتی نامزد هم نمیشود. از همه ترسناکتر این که فهرست جایزههای جشنواره نشان میدهد که حتی در این جشنواره دولتی (و نه مستقل خصوصی) هم به سینما به عنوان یک صنعت نگاه نمیشود.
2- ضمن این که باید نگران بود که بخش قابل توجهی از مهمترین فیلمهای سینمایی سال، همانهایی هستند که نمایش عمومی یا جشنوارهایشان، حالا به هر دلیل با مشکل مواجه بوده است. از هیچ و آتشکار گرفته تا به رنگ ارغوان و صد سال به این سالها. این نشان میدهد جایی از کار ایراد دارد. که باید و نبایدهای تولید و اکران فیلم در کشور، با مدل فیلمسازی سینماگران اصلی این مملکت چندان سازگار نیست. خطر بعدی وقتی آشکار میشود که از منتقدان و نویسندگان سینمایی بخواهیم درباره شکل و شیوه نمایش برخی از این فیلمهای بحثانگیز نظرخواهی بکنیم. بحث بر سر حسن یا سوء نیت نیست. مشکل این جاست که اگر قرار باشد نویسندههای سینمایی از این زاویه درگیر ماجرا شوند، آن وقت استقلالشان را از دست میدهند. که در موقعیتی قرار میگیرند که نباید. اعتبار حرفشان شاید برای مخاطبها و صنف سینماگران از دست برود. موقعیت مهلکی است که به نظرم هیچ کدام از دوطرف نباید به سمتاش بروند.
3- با این وجود بعضی حرفهای معاونت سینمایی در مراسم مختلف پس از جشنواره فجر را دوست داشتم. از جمله وقتی جواد شمقدری گفت آنونس جشنواره را تایید نمیکند، نه که چون خبری از الهمانهای همیشگی و پیام مسئولان نبوده (که نبود)، شمقدری از این آنونس انتقاد کرده، چون خبری از مردم عاشق سینما در این آنونس نبوده. معاونت سینمایی همچنین گفته سینمای ایران باید به لحاظ اخلاقی اعتماد خانوادهها را جلب کند و این که فیلمسازان ایرانی کاش به جای ساختن فیلم برای به دست آوردن دل جشنوارهها، برای «لذت بردن مردمشان» فیلم بسازند. بیشتر از این که بخواهم این حرفها را قبول داشته باشم یا رد کنم، برایم این جالب بود که شمقدری در واکنش به این گرایشها، نگفته پس فلان و بهمان فیلم «نباید» ساخته شوند، بلکه تاکید کرده باید از انواع دیگر سینما «هم» حمایت شود.
4- پس آقای معاونت سینمایی، اگر میخواهید این سینما در دل مردم جا باز کند، به صنعت دارای ارزش افزوده تبدیل شود و مخاطباش را فقط در آن سوی مرزها در نظر نگیرد، پس به باقی حرفها گوش کنید. دایره اعتماد به هنرمندان را بازتر بگذارید. عوض هزینه کردن پولهای هنگفت برای یک یا دو پروژه خاص، سالن سینما بسازید و عوض تلاش برای هدایت سینماگران، بستر سازی کنید. که اگر بخواهید این اتفاقها بیفتد، آن وقت این وضع داوری نیست، این وضع ممیزی نیست. در بهترین حالت؛ جای همه ما در دل مردم این مملکت است و این اتفاق نمیافتد مگر این همه سعیمان را به خرج دهیم تا در لحظه، صادقانهترین واکنشمان را نسبت به زمان و مکان نشان دهیم.
5- در هفتههای باقی مانده از امسال (اسفند، هر جور که حساب کنید، قشنگترین ماه سال است. از بهار هم بهتر است) سعی میکنم در این ستون از بهترین فیلمهای ایرانی و خارجی سال بنویسم. از فیلمهای مهرجویی و کاهانی و فتحی گرفته تا تارانتینو و کامرون و بیگلو. الان اما ذهنام درگیر نمای پایانی «یک پیامبر» (UN PROPHETE) ژاک اودیار است. وقتی شخصیت اصلی فیلم، مثل ضد قهرمانهای اصلی آثار مارتین اسکورسیزی، راه رستگاری را از دل خون و خشونت و قتل و گناه بیرون میکشد. زندگیاش را از شیطان میدزدد و وقتی در صحنه پایانی فیلم از زندان بیرون میآید و خانواده رفیقاش را میبیند، زیر لب میگوید: «چه روز خوبی است برای آزاد شدن» و بی این که آن خانواده آرام متوجه شوند، لشگر ماشینهای همراهش از پشت دیوار زندان به حرکت درمیآیند. انگار اینها فرشتگان محافظی هستند که خدا برایش فرستاده است. همه حرف ما در بندهای قبلی این ستون همین است. اجازه بدهید اشتباه کنیم. گاهی حتی گناه کنیم. اما با شما و خودمان صادق باشیم. این تنها مسیری است که برای رستگاری احتمالیمان داریم.
شنبه اول اسفند 1388
1- قطعا همه چیز بر وفق مراد نیست، اما همچنان خوشحالیم در حال و هوای اسفند که امسال انگار زودتر شروع شده است.
2- میخواستم فردا برایش بنویسم، ولی زودتر این جا میگویم که نمای آخر فیلم «یک پیشگو»ی ژاک اودیار را از دست ندهید. (نترسید داستاناش را لو ندادم. و این که راستاش نمیتوانستم جلوی خودم را بگیرم و برایتان تعریف نکنم.) وقتی پسر از زندان بیرون میآید و به آن زن و بچه میگوید: روز خوبیه برای آزاد شدن، و بعد یک کاروان و یک ماشین بنز، انگار که فرشتههای خدا باشند، از پشت سر وارد کادر میشوند. مارتین اسکورسیزی، که فیلمات از دیشب اکران شده، اینها را که گفتم دلام برایت تنگ شد. تو میفهمی آسمان در زمین یعنی چی. یادمان دادهای. پس این عکس از پشت صحنه آخرین فیلمات استاد:

3- یک فیلم هندی هست به اسم فنا با بازی امیر خان (یا آمر خان). یک ترانه دارد به اسم سبحانا... . خوب است.
4- به نظرسنجی بهترین فیلمهای سال 2009 به بهانه اسکار ادامه بدهید. رضا در کامنتها الگوی خوبی برای انجام این نظرسنجی پیشنهاد کرده است.
پنج شنبه 29 بهمن 1388
1- بعد از حدودا بیست و چهار ساعتی که حال و روز بلاگفا زیاد خوب نبود، با دست پر برگشتهام. کامنتهایتان شاید پس و پیش - به خاطر همین کمبودها - آن لاین شده باشد. صد تا کامنت آخر را دوباره مرور کنید که چیزی از دست نرود.
2- روزنامه اعتماد انگار امروز یک مصاحبه با تارانتینو در روزنامه اعتماد گذاشته که خودتان زود در کامنتها گذاشتهاید. (عایرضا حسنخانی متن کاملاش را گذاشته) به خصوص این قسمتاش را دوست داشتم که حسین جوانی هم رویش تاکید کرده: «از مصاحبت را خودم لذت میبرم.»
3- آرمین ابراهیمی لطف کرده و چند تا طرح برای سر در کافه زده. لینکاش را در کامنتها گذاشته. من هم مجموع لینکهایش را این جا میگذارم. ببینید تا دربارهاش را تصمیم بگیریم. بعضیشان خیلی قشنگاند:
http://ample.se/image-22DA_4B7A95DA.jpg
و
http://ample.se/image-EDB4_4B7B1065.jpg
http://ample.se/image-F357_4B7B1065.jpg
http://ample.se/image-F64F_4B7B1065.jpg
و
http://ample.se/image-78B2_4B7B1346.jpg
و
http://amighaderi-test.blogfa.com
http://amighaderi-test2.blogfa.com
http://amighaderi-test3.blogfa.com
4- آلبوم تازه محسن چاووشی دیروز منتشر شد. هنوز دارم گوشاش میکنم. به نظرم میشود یک بار دیگر بهاش فرصت داد. دربارهاش حرف بزنید.
5- این جملههای جواد شمقدری درباره جشنواره را خیلی دوست داشتم:
«من نسبت به آنونس جشنواره معترض هستم و بايد بگويم كه در آن بايد حضور مردم ديده ميشد اما متاسفانه بيشتر ساختمانها را نشان دادند. اميدوارم در سال آينده افرادي كه در بخشهاي مختلف كار ميكنند عنصر اصلي كه مردم هستند را ببينند. به نظر من حتي ديدن مسئولان نيز در اين آنونس مهم نيست.»
و: «من فكر ميكنم كه فيلمساز نبايد خوشايند داوران خارجي و براي جشنوارههاي بينالمللي فيلم بسازد البته اين مساله را رد نميكنيم و جزو برنامههاي ما نيز است ولي اصل، لذت بردن مردم خودمان از سينماست.»
در این مورد دوم، بیشتر خوشم آمد که نگفته حالا که این طور است فیلمهای موسوم به جشنوارهای را کمتر کنیم یا «حذف» کنیم.
6- دیروز خبر رسید که راجر ایبرت ناخوش شده. این یادداشت را به همین خاطر برای تهران امروز نوشتم.
برای راجر ایبرت
استاد بیمار است
حق بزرگی به گردن ما و حرفه ما دارد. پس هیچ عجیب نیست اگر با شنیدن خبر ناخوش شدن راجر ایبرت، دست و دل ما هم بلرزد و بنشینیم و از این سر دنیا دعا کنیم که استاد دوباره سلامتیاش را به دست بیاورد، دوباره بتواند بنویسد، دوباره بتواند به فیلمها واکنش نشان دهد. گیرم که مدتی شده خبر داریم که بیمار است، که یک بار تا دم مرگ رفته و برگشته و یادم هست آن چند هفتهای که – به خاطر اوج گرفتن همین بیماری - نبود و نمینوشت، محض دیدن یک فیلم تازه در فهرست اکران، نمیدانستیم کجا باید مراجعه کنیم و از کی بپرسیم.
مشکل راجر ایبرت در مملکت ما این است که در سراسر دنیا کلی طرفدار دارد و قطعا با نفوذترین منتقد جهان است. پیمان جوادی تعریف میکرد که یک بار ایبرت را در اینترنت گیر آورده و ازش پرسیده که چرا در نقدش از کلمات ساده، زیاد استفاده میکند و ایبرت گفته بود آخر نقدهایش در مثلا آفریقای جنوبی هم خوانده میشوند، پس نمیتواند از لغات و ترکیبات خیلی پیچیده استفاده کند که برای عموم مخاطبهایش در سراسر جهان قابل نباشد. برعکس منتقدی مثل جی هوبرمن که میداند برای قشر فرهیخته مخاطبهایش – بیشتر در نواحی شرقی آمریکا - مینویسد، و چنین محدودیتهایی ندارد. داشتم میگفتم که مشکل ایبرت در ایران این است که به عنوان نویسندهای زیادی پاپیولار شناخته میشود و همین دلیلی است برای آن که خیلیها دید خوشی نسبت بهاش نداشته باشند و دست کماش بگیرند.
اما راجر ایبرت هم پاپیولار است و در عین حال، هم عمیق. هنوز میتواند نکته مرکزی را موقع تماشای یک فیلم، با نوشتن یک جمله روی هوا بزند (از جمله یکی از همین پیشنهادهای آخر که فیلم حرامزادههای بیآبروی کوئنتین تارانتینو را حتما باید دو بار دید و بعد راجع بهاش قضاوت کرد یا این که اکران آواتار را چیزی در مایههای اکران جنگهای ستارهای در دهه هفتاد دید که کیفیت نمایش تصاویر روی پرده را وارد مرحله جدیدی کرد) ایبرت شیرین مینویسد، در نوشتههای نه چندان سرحالاش، حداقل یکی دو نکته جذاب میتوانید پیدا کنید، و طبیعی است اگر با همه واکنشهایش موافق نباشید (از جمله اختلاف نظرهای اخیرمان، «مورد شگفتانگیز بنجامین باتن» بود!) با این وجود سه دهه است که قابل اعتمادترین ریویو نویس امروز دنیاست. از همه مهمتر این که دید بسیار وسیعی دارد. هم میتواند یک محصول فوق جریان اصلی مثل کینگ کنگ پیتر جکسون را در فهرستاش جا بدهد و هم از محصول خیلی مستقلی مثل خداحافظ سولو، با تمام وجود دفاع کند. هم از فیلمهای پر از خون و خشونت ظاهرا خلاف اخلاق خوشاش بیاید و هم قدر یک کمدی خانوادگی لطیف را بداند.
این خبر بد که رسید، اتفاقا داشتم روی یک مجموعه مقاله درباره ایبرت برای بخش سایه خیال ماهنامه فیلم کار میکردم و یکی از صفحات آتی سینمایی تهران امروز را هم درباره او خواهد بود، همراه گفتگویی که سر فیلم آخر، با مایکل مان انجام داده است. دفعه پیش که ایبرت بیمار شد و بعد از عمل جراحی بار دیگر به سالنهای تاریک سینما برگشت، ذرهای از شور و شوقاش کم نشد. انگار فیلمها را بیشتر دوست داشت و با علاقه و عشق بیشتری مینوشت حالا هم امیدوارم این طور باشد. وگرنه هر فیلم تازهای اکران شود، جای خالی نوشتهاش را حس خواهیم کرد. که اگر ایبرت بود لابد این طوری نوشت یا نظرش این بود یا...
ادامه سه شنبه 27 بهمن 1388
هیچ وقت توی این حدود سه سالی که این کافه و این روزنوشت بر پا بوده، حس این لحظه را نداشتهام که کامنتهای چند ساعت اخیرتان را خواندهام. به نظرم بخش خوبی از راهمان را رفتهایم. باور کنید نبوده مثل این شصت کامنت آخرتان در این چند ساعت. این شد که زود برگشتم:
«چه یعد از ظهر قشنگی. حالا بیا نهارمان را بخوریم.»
گفتم: «گرسنهام. توی کافه فقط با یک قهوه خامهدار کار کردم. [نوشتم]»
«چطور از آب درآمده تاتی؟»
«به نظرم خوب است. یعنی امیدوارم که باشد. حالا ناهار چی داریم؟»
«تربچه و جگر گوساله عالی، با پوره سیب زمینی و سالاد آندیو و شیرینی سیب.»
«و تمام کتابهای دنیا [در کتابخانه همسایه] را برای خواندن داریم و هر وقت هم که سفر رفتیم و میتوانیم با خودمان ببریم.»
«این کار شرافتمندانه است؟»
«البته.»
«آثار هنری جیمز را هم دارد؟»
«البته.»
«وای خدا؛ چه خوشبختیم که چنین جایی را پیدا کردهای.»
گفتم: «ما همیشه خوشبختیم.» و احمق بودم که نزدم به چوب. در آن آپارتمان، هر گوشهاش که نگاه میانداختی، تخته بود که بشود به آن کوبید.
ولی من مثل همینگوی ریسک نمیکنم. یک نگاه به در و دیوار این جا انداختم و محکم زدم به چوب:

(این عکس برای کاوه بود)
سه شنبه 27 بهمن 1388
روزنوشت تازه را پس از تعطیلات و خواندن هزار و خردهای کامنتهای روزنوشت قبل که در تب و تاب جشنواره فجر بود، آغاز میکنیم. (به بهانه روز والنتین پیشنهاد من تماشای ماجرای به یاد ماندنی لئو مککاری با کری گرانت و دبورا کر و - کمدی رومانتیک جذابی که به فیلم اول ارجاع میدهد یعنی - بیخواب در سیاتل نورا افرون است که این دومی از عشق دو فرد شروع میکند و به عشقی به یک سرزمین و یک کشور میرسد) داشتم میگفتم که روزنوشت تازه را پس از تعطیلات آغاز میکنیم در شرایطی که جمعبندیها و مقالهها و پروندههای آخر سال را پیش رو داریم و اسفند را که برایم همیشه بهترین ماه سال بوده. انرژی که دروناش موج میزند حیرت انگیز است و هوایش که حتی در بهار هم تکرار نمیشود و بالاخره این که چهار ماه بیشتر تا جام جهانی تازه نمانده است. پس شروع میکنیم با این بخش از نمایشنامه «اهانت به تماشاگر» پیتر هانهکه:
قواعدی برای بازیگران
به اوراد کلیسای کاتولیک گوش کنید.
به تشویقها و خشم و خروش جمع در میادین فوتبال گوش کنید.
به دم گرفتنهای موزون ملت در تظاهرات گوش کنید.
به تشویقهای تماشاگران به هنگام رسیدن دوندهها به نفرات جلویی گوش کنید.
به گردش پرههای چرخ دوچرخهای که وارونه روی زین قرار گرفته آن قدر نگاه کنید و گوش کنید تا لحظهای که از حرکت بایستند.
به صدای در حال اوج موتور مخلوط کن دستگاه بتن پس از روشن شدن گوش کنید...
به ترانه tell me رولینگ استونز گوش کنید.
به صدای ورود و خروج توامان قطارها گوش کنید.
به برنامه آهنگهای پرفروش روز رادیو لوکزامبورگ گوش کنید.
به گفتگوی گنگستر فیلم دام تولا (لی جی کاب) با دختر خوشگله، آن جا که دختره میپرسد که خیال دارد دستور کشتن چند نفر دیگر را صادر کند و سردسته گنگسترها به صندلی تکیه میدهد و میگوید: «چند نفر دیگه باقی موندن؟» گوش کنید. و در حین گوش کردن، به سردسته گنگسترها نگاه کنید.
فیلمهای بیتلز را تماشا کنید.
در نخستین فیلم بیتلز (شب یک روز سخت)، لبخند رینگو استار را، آن جا که دلخور از تمسخر باقی گروه، مینشیند و درامز میزند، نگاه کنید.
در فیلم مردی از غرب، به چهره گری کوپر نگاه کنید...
در باغ وحش، میمونهایی را که ادای آدمها را درمیآورند، و لاماهائی را که کف به لب میآورند، نگاه کنید.
[و بالاخره] به حرکات و وجنات دزدها و ولگردها، هنگامی که در خیابان پرسه میزنند و با دستگاههای اتوماتیک بازی میکنند، نگاه کنید.
(نشر تجربه - ترجمه علیاصغر حداد - با یک مختصر تغییر)


شنبه 24 بهمن 1388
چپهای هالیوود دور هم جمع شدهاند که همان کاری را انجام دهند که «آقای فاکس شگفتانگیز» میخواهد در فیلم انجام دهد: یعنی حال سه مزرعه دار (سرمایهدار) گنده را در کمال لذت و حرفهایگری و شجاعت و هوش، بگیرد. خود فیلم هم همین طوری ساخته شده است. همان جدال بالا و پایین، سرکوبگر و آزادی طلب، سیستم ساز و ساختار شکن. جرج کلونی هم طبق معمول چنین پروژههایی خودش را رسانده است. کاراکتر روباهی که جایش صحبت میکند، شبیه شخصیت خود جرج در هالیوود است. کلونی را دوست دارم، چون وقت مبارزه، لذت بردن را هم فراموش نمیکند. وظیفه و عشقاش دو تا نیستند. بچه اصیلی است!
نوا بومباک همکار نویسنده وس اندرسن دوست داشتنی است و الیور دیسپلات، آهنگساز.
فقط دنبال ساوند ترک فیلمه میگردم و نمییابم. بچهها مثل همیشه لینکاش را در بیاورند و برای استفاده دوستان در کامنتها برای دانلود بگذارند... چند تا بیچ بویز و برل آیوز معرکه دارد.

جمعه 23 بهمن 1388
در اوضاع و احوال این روزها؛ یک فیلم قرار بود ببینم که به دردم بخورد؛ همین آدمهای بامزه (Funny People ) جاد آپاتو بود که طبق معمول، باد برایم آوردش. (وای خدا اگر روزی برسد که همین اندک مقاومتام در برابر جریان زندگی را هم از پیش پایش بردارم.) فیلمهایی که آپاتو تهیه کرده و همکاری در نوشتن فیلمنامهشان را داشته هم دوست دارم، چه رسد به فیلمهایی که خودش کارگردانی میکند و منتظر بودم که یک روز فیلم هنریاش را بسازد. اغلب کارگردانهای بزرگ، هشت و نیم خودشان را دارند. آپاتو زود این کار را کرده و در 42 سالگی. و این که منتقدهای آمریکایی دارند چه غلطی میکنند؟ جشنوارهها و جوایز و اسکار که معلوم است عقلشان نمیرسد به بازی آدام سندلر این فیلم. به دوربین اجازه داده از پوستاش عبور کند.
بعد این که برای این روزهای تعطیل دو تا پیشنهاد خواندنی دارم برایتان: یکی برف خاموش برف مرموز اثر کنراد آیکن و دیگری آرامش از نوعی دیگر تام استاپارد و تماشای پاپیون فرانکلین جی شافنر، نه به عنوان اثری آن چنان که ظاهرا هست، در نقد سیستم قضایی فرانسه و تلاش یک مرد برای رهایی، که به عنوان فیلمی ضد کلیه نهادهای تمدن. نصفه شبی یادم آمد که چند سال قبل، نقدی نوشتم بر همین فیلم با تیتر: قبل از متمدن شدن فکر کن... به یاد آن بخش از کارتون پلنگ صورتی بزرگ: پیش از صورتی شدن فکر کن!
گفتم نقدهای قدیم و یادم آمد به کامنتهای این یکی دو روزه شما، وقتی برای لحظهای از کم و کسری چیزی حرف میزنم و شما مدام بخشهایی از نوشتههای گذشتهام را به رخام میکشید. در ستایش زندگی و انرژی و... بخشی از دنیای آدمهای بامزه جاد آپاتو هم در همین باره است. کاراکتری از خودتان در اجتماع میسازید و اسیرش میشوید. شانس بیاورید که آن کاراکتر نزدیک خودتان باشد. این طوری زود میتوانید بهاش رجوع کنید.
پس در واکنش به همه آن ابراز محبتهای گاه خشونت آمیز ! شما برای بازگشت به مسیر گذشته، فعلا یک بار دیگر تلاش تازهای را برای آپلود کردن یک عکس در این روزنوشت را آغاز میکنم. این همه راه حلهای مختلف پیشنهاد کردهاید، ببینیم این بار چطور میشود:

هی پسر؛ شد. آن هم با این نقاشی شاهکار از نورمن راکول. چه قدر مردم را دوست داشته این بشر که به این خوبی توانسته نگاهشان کند. چهره پدر را در نقش راننده ببینید، در صبح ییلاق و مادر خوابیده در غروب برگشت... و به چهره مادر بزرگ نگاه کنید که تنها فایده شاداب نبودن صبحگاهیاش این است که در غروب خستگی و دلمردگی هم تغییری نکرده. ما اما خوشبختانه با شخصیت چنین مادر بزرگی هنوز خیلی فاصله داریم. تا کی میتوانیم همان پسر بچهای بمانیم که سرش را از پنجره بیرون آورده و کیف بادی را میکند که محکم به صورتاش میخورد و باعث میشود با چشمهای نیمه باز به مسیری که او را از خانه و مدرسه دور میکند، به شادی نگاه کند؟
چهارشنبه 21 بهمن 1388
آریان گلصورت بهترینهای جشنواره فجر بچههای این روزنوشت را جمع آوری کرده. خوشحالم که زیاد ارتباطی با بهترینهای فهرست من ندارد. فهرست خودم را به زودی همین جا خواهید خواند:
بهترین فیلم :
1- به رنگ ارغوان (47 امتیاز)
2- طهران : روزهای آشنایی (30)
3- فصل باران های موسمی (15)
4-پرسه در مه (12)
5- هیچ (9)
بهترین کارگردان :
ابراهیم حاتمی
کیا (34)
2-داریوش مهرجویی(26)
3-بهرام توکلی (15)
4-مجید برزگر (8)
5-بهرام بهرامیان (4)
بهترین بازیگر
نقش اول مرد :
1-حمید فرخ نژاد برای به رنگ ارغوان (47)
2-شهاب حسینی برای پرسه در مه (27)
3- محسن تنابنده برای هفت دقیقه تا پاییز و مصطفی زمانی برای کیفر (5)
بهترین بازیگر
مکمل مرد :
1- هدایت هاشمی برای لطفا مزاحم نشوید (14)
2- حامد بهداد برای هفت دقیقه تا پاییز (8)
3-فریبرز عرب نیا برای شکلات داغ (6)
بهترین بازیگر
نقش اول زن :
1-هدیه تهرانی برای هفت دقیقه تا پاییز (25)
2- نگار جواهریان برای طلا و مس (23)
3-لیلا حاتمی برای پرسه در مه (13)
4-خزر معصومی برای به رنگ ارغوان (10)
5-هنگامه قاضیانی برای بیداری رویاها (9)
بهترین مکمل زن :
1- پانته آ بهرام برای هیچ . برور بغداد و طهران روزهای آشنایی (14)
2-نگار جواهریان برای هیچ(6)
3-شیرین یزدان بخش برای لطفا مزاحم نشوید (4)
بهترین فیلمنامه :
1-ابراهیم حاتمی کیا برای به رنگ ارغوان (15)
2- عبدالرضا کاهانی و حسین مهکام برای هیچ (6)
3- علیرضا نادری برای کیفر(4)
بدترین فیلم :
1- تسویه حساب (17)
2-دموکراسی تو روز روشن (12)
3- چهل سالگی و کیفر (9)
4- زم هریر (6)
5- آناهیتا (5)
به علت پراکندگی
فراوان آرا در رتبه های دوم به بعد در این قسمت ها تنها یک برگزیده اعلام میشه :
بدترین بازیگران :
پوریا پورسرخ
(10)
میترا حجار (5)
هر دو برای
آناهیتا
بهترین تازه
وارد :
مصطفی زمانی
بهترین
فیلمبرداری :
حسن کریمی ( به
رنگ ارغوان)
بهترین تدوین:
هایده صفی یاری
(هفت دقیقه تا پاییز)
و انرژی بخش
ترین فیلم جشنواره با اقتدار :
طهران روزهای
آشنایی از استاد مهرجویی
سه شنبه 20 بهمن 1388
یکی از رفقا یک سایت آپلود عکس معرفی کرده. اگر کار کند، از این به بعد در این روزنوشت مثل قدیم عکس هم خواهیم داشت. یک امتحانی بکنم:
" />
نشد دیگر. راستی: یک جوانمردی پیدا شود و بهترینهای جشنواره مراجعان به این سایت را جمع بندی کند و نتیجهها را دربیاورد. حاصل خوبی خواهد داشت.
دوشنبه 19 بهمن 1388
سلام. یکی از بچهها گفت و یادم انداخت. همیشه یادم میرود این جا بنویسم. امروز دوشنبه 19 بهمن قرار است در سالن دو تالار اندیشه حوزه هنری درباره مری و مکس حرف بزنیم. اگر در بحث شرکت میکنید، خوشحال میشویم.
یکشنبه 18 بهن 1388
رفتم فیلم پسر آدم دختر حوا را به توصیه چند نفرتان دیدم و در کمال تعجب متوجه شدم کسی که تصمیم را برای ندیدناش گرفته بودم، چه قدر در این فیلم دوست داشتنی و خوب است: حامد کمیلی. به انتخابهایتان درباره بهترین فیلمهای جشنواره ادامه بدهید.
شنبه17 بهمن 1388
خب، به نظرم کم کم حاضر شدهام برای نوشتن نقد
جمعه 16 بهمن 1388
1- یادداشتام درباره بهترینهای جشنواره و جوایز و نامزدهای اسکار را به زودی مینویسم. فعلا همین قدر بگویم که از امروز صبح مراجعان و مشتریها و مخاطبهای این جا میتوانند بهترینهایشان را از جشنواره فیلم فجر انتخاب کنند. چند نفر از امروز صبح این کار را کردهاند. پیشنهادهای من برای رشتههای انتخابی اینهاست. خودتان میتوانید اضافه کنید:
بهترین فیلم (که به تهیه کننده میرسد)، بهترین کارگردان، بهترین بازیگران به تفکیک جنس!، بهترین فیلمبرداری و بهترین تدوین. پدیده امسال. جوان اول امسال. انرژیبخشترین فیلم، بهترین تازهوارد (چه هنرپیشه و چه در رشتههای فنی). موثرترین آدمهای جشنواره. بهترین احساس بعد از پایان یک فیلم. پرفروشترین فیلم. بهترین تجربه حضور در سالن. بدترین فیلم. بدترین کارگردان و بازیگر. ویروسهای جشنواره (میتواند یک موضوع باشد یا یک فرد یا یک روش).
آنهایی که تا به حال انتخاب کردهاند، پیشنهاد میکنم یک بار دیگر این کار را در رشتههای پیشنهادی انجام دهند. بعدا جمع بندی میکنیم.
2- ترانه اینوسنتز از گروه استریوفونیک و لت ایت رین از گروه لایو تینگز و نیور اندینگ وی از پلاسیبو را تازه کشف کردهام.
3- این هم یکی از یادداشتهای آخر جشنوارهای من که البته ادامه دارد:
جشنواره امسال، داوریها و داربی پریروز
جمعبندی
جشنواره تمام شده و حالا آن چه باقی مانده، خاطرات خوب و خاطرات بد است. دارم جشنواره را با اولین دورههایی که مدیران وقت، جلوه و صفار هرندی برگزار کردند مقایسه میکنم. وقتی برنامه نمایش فیلمها در هم و برهم بود و قضاوت داورها، فرمایشی به نظر میرسید و دوستان، خون بازی را به سنتوری ترجیح دادند و قضاوتها در بخشهای فنی، عجیب و غریب و دور از واقع بود.
راستاش جشنواره امسال مرا به آن روزها برد. جشنوارهای که به دلیل اجازه نمایش دادن به فیلمهای در محاق مانده هم که شده، جانی گرفت و فیلمهای خوب، یا لااقل متوسطاش کم نبودند. خلاصه آن چه روی پرده اتفاق افتاد، خوب بود و آن چه در حواشیاش نه. امسال برنامه نمایش فیلمها نامنظم بود و مدام تغییر میکرد. جشنواره، مجری خوبی برای جلسات نقد و بررسی – مثل همیشه – پیدا نکرد و نتوانست شور و حال جشنواره را به میان شهر بکشاند. کیفیت تلویزیونی – و نه «سینمایی» - اغلب فیلمها، به شمای کلی آن لطمه زد (این البته مشکلی نیست که چندان به مسئولان برگزاری جشنواره مربوط باشد) و باز مثل همیشه نتوانستیم به قهرمانهای خاص این جشنواره شکل بدهیم. جشنواره برای خوب برگزار شدن باید ستاره داشته باشد، حالا چه بازیگر چه کارگردان چه نویسنده و چه منتقد. و فرهنگ ما همچنان با پذیرش این قبیل چیزها مشکل دارد. پس جشنواره ما هم خالی از هر جور تلاش برای ساختن قهرمان بود، چه روی پرده و چه بیرون آن.
این حرفها وقتی بیشتر توی ذهنام وول میخورند که یادم بیاید به بازی امروز پرسپولیس – استقلال. بازی که یک قهرمان نتیجهاش را رقم زد. یک علی دایی که آمده بود تا بازی را ببرد. (از دیروز تازه یاد گرفتهام چطور میشود دایی را دوست داشت.) بازیکنهای استقلال و سابقهشان بهتر و موثرتر بود؛ نتوانست خللی در تصمیم علی دایی ایجاد کند. او توانست شور بردن را نود دقیقه در میان بازیکناناش حفظ کند و موفق هم شد. جشنواره فجر هم برای گرمتر برگزار شدن و جذابتر بودن به چنین شخصیتهایی، نیاز دارد. چه روی پرده و چه بیرون آن. همین که جشنواره امسال در یک مکان بلند، جایی مثل برج میلاد برگزار شد، بر فراز نور نئونهای شهر، یک امتیاز مهم برای آن بود. مکانهای بلند، آدمهای بلند....
ضربه آخر را باز داوری به جشنواره امسال زد. جایی که تلقیهای اشتباه و روابط و کوته بینی، همه چیز را به هم ریخت و آخرین نفسهای جشنواره را گرفت. این که نامزدهای جشنواره همزمان با نامزدهای اسکار اعلام شدند، خیلی چیزها را مشخص میکند. در این باره بعدا حرف میزنیم. مقایسهای که روشنگر است. جز این اما میخواهم به این نکته توجهتان بدهم که بهترین جشنواره فیلم فجر دهه اخیر اما در سال آخر مدیریت گذشته برگزار شد. مدیران امسال هم سه سال بعد شاید همچین جشنوارهای برگزار کنند. اما همهاش که شد این. مدام باید از صفر شروع کنیم و بعد از چند سال، چند قدم پیش برویم و دوباره از سر.
چهارشنبه 14 بهمن 1388
چهار گل به کره زد، آقای گل جهان شد، رکورد بازی ملی را زد و دوستاش نداشتم. اصلا دوستاش نداشتم. اما امروز که تا دقیقه 90 شور پیروزی را در تیممان نگه داشت، عاشقاش شدم. با تمام وجود عاشقاش شدم.
سه شنبه 13 بهمن 1388
یکی دو نکته قبل از این که یادداشت امروز را درباره کیفر بخوانید: هم نامزدهای جشنواره فجر و هم نامزدهای آکادمی اسکار انتخاب شدند. ببینید که چه قدر نامزدهای آکادمی، قابل پیشبینی و طبعا منطقیاند و چه قدر نامزدهای جشنواره فجر حیرتانگیز و متعجب کننده.
# بعد هم این که فردا داربی است. پرسپولیسیها و استقلالیهای کافه، مترصد نکتهها و لحظههای جالب باشند و مثل همیشه نقل کنند.
# ضمنا از فردا میخواهیم بهترین فیلمهای جشنواره فیلم فجر را از دید کامنتگذارها و مخاطبها و مشتریهای این روزنوشت تعیین کنیم. این نظر سنجی از صبح 16 بهمن اگر خدا بخواهد آغاز میشود.
# و اما این یادداشت درباره مصطفی زمانی و فیلم کیفر، که امروز در اعتماد چاپ شد، بازخوردهای فراوانی داشت. امسال تصمیم گرفته بودم درباره فیلمهایی که دوست دارم بنویسم تا حاشیهها کمتر باشند. اما ظاهرا فرقی نمیکند. خب، من به خصوص حضور مصطفی زمانی در این فیلم را خیلی دوست دارم. در این هفت هشت ده سال هیچ وقت هم خودم را سانسور نکردهام. در گذر زمان هم معمولا نظراتام کمتر تغییر کردهاند. با عرض معذرت نسبت به همه دوستان و همکاران و خوانندگانی که در این باره نظر دادهاند، این بار هم اجازه بدهید درست یا غلط خودم باشم:
«سیمرغ بلورین حقاش است. مصطفی زمانی باید برای فیلم «کیفر» در این دوره جشنواره فیلم فجر، جایزه بگیرد؛ چون بعد از مدتها ما را صاحب یک قهرمان کرده است. چیزی که در این سالهای اخیر برای به دست آوردناش له له میزدیم. حالا و با «کیفر»، حسن فتحی ما را صاحب یک درام درجه یک کرده که نمونهاش را ندیدهایم و نداشتهایم. «کیفر» در این سالها میتواند به یک فیلم – الگو در سینمای ایران تبدیل شود. میتواند چیزی را به این سینما اضافه کند. یک فیلم نوآر است که البته بیش از آن که به الهمانهای بصری این جور سینما بها دهد، در داستان و شخصیتها، به ذات ادبیات سیاه نزدیک میشود. ماجرای جوان دلتنگ و معصومی را روایت میکند که لحظه به لحظه در دل شهر فرو میرود و به قول کرتیس هنسان، با «سیاهی زیر سپیدی» مواجه میشود. در میانههای داستان، چنان با مصطفی زمانی و شخصیت اصلی داستان یکی شده بودم که به نظرم میرسید با هم باید این سفر پیچیده به قلب شهر را تجربه کنیم. معلوم نیست حسن فتحی که به کمک فیلمنامهنویس قابلاش توانسته چنین محصولی تولید کند، تا حالا کجا بوده. با تولید چنین فیلمهایی، حالا کمی بالا و پایینتر، حتی میتوانیم به عرضه محصولات فرهنگی در خارج از مرزهای ایران و لااقل در سطح منطقه فکر کنیم. درست همان طور که نام فیلم ظاهر میشود، فیلم مستقیم پیش میرود و دراماش که با هوشمندی نوشته شده و انتقال اطلاعات درست و به جایی دارد، نمیافتد. سیمرغ بلورین مصطفی زمانی که اصلا جای حرف ندارد، و جایزه بهترین فیلمنامه را هم قاعدتا مهدی نادری برای همین «کیفر» باید بگیردبه نظرم میرسید که در این روزگار و با پایههای فرهنگی فعلیمان، توان روایت داستان و خلق قهرمان نداریم، و حالا با «کیفر» نظرم برگشته است. سازندگان فیلم، به استانداردهای موجود در سینمای ایران بسنده نکردهاند و سقف آرزوهایشان را بالا بردهاند. کاش بازیگر زن فیلم بهتر بازی میکرد (شاید هانیه توسلی انتخاب درستی برای این نقش نبوده و دامنه قدرتاش در بازیگری در حوزههای دیگری است). کاش امیر جعفری، از اینی که هست بیشتر کنترل میشد، کاش آن سکانس تبادل شال گردن در فرودگاه را نداشتیم که به هیچ وجه با فضای کلی فیلم هماهنگ نبود، کاش این قدر برای کشف شخصیت منفی اصلی فیلم، کد داده نمیشد که زود تشخیصاش دهیم، اما اینها همه بحثهای فرعی است. بعد از مدتها فیلم دیدهایم، قهرمان دیدهایم، بازیگر دیدهایم. سالهای سال بود که با بازیگری این قدر احساس همدلی و همراهی نکرده بودم. نه فقط با صورتاش، که حرکات بدناش. آقایان فتحی، سعدی، نادری و زمانی، «فیلم» ساختهاند. از این جور چیزها دور و برهای ما کمتر پیدا میشود.»
دوشنبه 12 بهمن 1388
داریوش مهرجویی بزرگ و فیلماش به کنار، چند ساعت پیش، پس از مدتها در سینمای ایران، یک تریلر خوب و یک قهرمان درجه یک دیدم. مصطفی زمانی در «کیفر».
فعلا اما این موضوعها را با هم قاطی نکنیم. اول یادداشت داریوش مهرجویی را بخوانید تا برسیم به فردا و کیفر.
برای آقای داریوش مهرجویی جشنواره امسال
1- این داریوش مهرجویی از طلا هم بیشتر میارزد. با تک تک نفسهایش. شور و اشتیاق و وجد همه ما بعد از طهران تهران، وصف ناشدنی است. انگار روی هوا معلق هستیم. جای شما در ارتفاع چند ده متری بالای شهر تهران، روی برج میلاد و کاخ جشنواره، خالی است. جادوی مهرجویی، تک تک آجرهای این شهر را جواهر میکند. این جا همه چیز به هم میرسد. استاد میداند که در این شرایط، اگر رسالتی در کار باشد و تعهدی؛ تزریق این شور و نشاط و وجدی است که ساختگی و جعلی و ادایی نیست. شخصا فکر میکردم بعد از سنتوری، کار استاد ساخته شده است. که او هم به جمع ما آدمهای شکست خورده ناامید پیوسته است. که زخم خورده و رها شده از به باد رفتن فیلم درجه یکاش، زانوی غم به بغل گرفته و حالا وقت انتقام گرفتن و نفرت ورزیدناش است. که دیگر خبری از شور و وجد مهمان مامان نخواهد بود. استاد اما حالا با شاهکاری برگشته که انوار مهر و محبتاش، نه فقط آن خانه جنوب شهر، که تمام تهران را در برگرفته است. او حالا در سیر معمول مبارزه و تعهد و شکل و شمایل روشنفکری در این مملکت، راه تازهای یافته است. اصلا انشعاب کرده است. انسانگرایی والای مهرجویی، ربطی به فرافکنیهای معمول عقدهها در این مملکت ندارد. در طهران تهران، او آزاد و رها، روی ابرها، بر فراز این شهر پرواز میکند، مرگ و بیماری و نداری را به سخره میگیرد و خانه را دوباره میسازد. اصلا اعتقاد دارد که اگر تولید و ساختنای در کار باشد، راهاش همین است. چند سال پیش دربارهاش میگفتیم او انرژی موجود در ذات هنر مبتذل و امر جمعی را آزاد کرده است و حالا دیگر کار از این حرفها گذشته. حالا در فیلمهای استاد، شکلهای مختلف هنری و گونههای مختلف زیستی و گرایشهای گوناگون ایدئولوژیک، چنان همزیستی غریبی یافتهاند که حتی توصیفاش ممکن نیست. برای درک و توضیح و تفسیر فیلم تازه مهرجویی، ابزار تازهای نیاز داریم. به شیوههای نوینی از نقد. طبقهبندیها و حتی روشهای مختلف توصیف معمول، دیگر جواب نمیدهد.
2 - .... اما حالا دیگر باید جلوی خودم را میگیرم. فیلم تازه تمام شده و ستون روزنامه را باید تا همین یکی دو ساعت تحویل دهم و از بالای برج میلاد دارم به شهر نگاه میکنم. دارم خودم را آماده میکنم برای رسوخ به دنیای غریب فیلمساز. در این باره که یک نما از شیشه جلوی اتوبوسی که از اتوبان مدرس میگذرد، چرا باید چنین وجد انگیز و جذاب باشد. دارم به صحنه اجرای ترانهای از اندی با پیانو توسط یکی از اشپزهای خانه سالمندان در فیلم فکر میکنم (به خدا چنین سکانسی وجود دارد) که مرا یاد سکانس پیانو نوازی کری گرانت در سکانس محشری از «فقط فرشتگان بال دارند» هاوارد هاکز میاندازد (اولین بار این صحنه را آرش خوشخو نشانام دارد و فکر نمیکردم روزی برسد که بخواهم چیزی را با آن مقایسه کنم) و همچنین ایده بازی بچهها در تالار آینه کاخ گلستان و نامهنگاری پیرزن و پیرمرد در سالنهای کاخ، که یادم انداخت به صحنهای در «نینوچکا»ی ارنست لوبیچ، وقتی گاربو دارد جواهرات سلطنتی را رو ی صورت خودش امتحان میکند و لذت شخصیاش را میبرد. حالا و با طهران تهران، ما هم ارنست لوبیچ خودمان را داریم. یک داریوش مهرجویی داریم. این همان مردمگرایی است که با تمام وجود ستایشاش میکنم.
3- میبخشید. درباره جشنواره امسال خیلی حرفها داشتم. از جمله درباره فیلم «هیچ» عبدالرضا کاهانی که دوستاش داشتم. همین چند روزه دربارهاش حرف میزنیم. فعلا اما باید مواظب باشم که کیفاش از ذهنام نپرد. که حال و هوایی که بعد تماشای فیلم مهرجویی دارم، در من باقی بماند. فعلا که با ماست. تا ببینم این روزگار، باز کی زورش به ما میرسد.
ادامه: یکشنبه 11 بهمن 1388
این یک شاهکار است از عالیجناب مهرجویی...
یکشنبه 11 بهمن 1388
یادداشتهایم درباره فیلمهای جشنواره را از فردا خواهید خواند. فعلا دارم برای تماشای فیلم تازه آقای داریوش مهرجویی خودم را گرم میکنم. کامنتهای پرشمارتان درباره فیلمهای جشنواره را میخوانم و یادآوری میکنم که امروز برای ما عید است. چون تولد استاد جان فورد است و این اتفاقی است که سالی یک بار برای ما پیش میآید.
شنبه 10 بهمن 1388
قبل از این که ستون امروز را بخوانید، به توصیه امروز من گوش کنید: حوالی اتوبان سیاوش اسدی را ببینید. فیلم قابل قبولی است. اشکالات زیادی دارد، اما محترم و با وقار است و لا به لایش میشود سینما را پیدا کرد. در جشنوارهای که اغلب فیلمهایش تلویزیونی است. مثل کاردستی است. فردا دربارهاش بیشتر مینویسم. لطفا مزاحم نشوید عبدالوهاب هم چند تا نکته جالب دارد. و حالا یادداشت تلفنی امروز:
«در نسخه دوبله فارسي فيلم«آفتاب سرخ»، چارلز برانسون و اورسولا اندرس در مكاني خلوت حرف ميزنند و اندرس به برانسون گير ميدهد. وقتي توشيرو ميفونه سر ميرسد، ايرج ناظريان به عنوان يك جمله «پسگردني» به جاي برانسون از خارج كادر به ميفونه ميگويد: «نبودي دعوا شد.»
در جشنواره فجر هم انگار در نبود ما دعوا شده است و سر فيلم «زمهرير» علي روئينتن و جلسه نقد و بررسي بعد از آن، ملت داد و بيداد كردهاند و معاونت سينمايي اين فرصت را روي هوا قاپ زده است: «ببينيد خود شما هم موافق نمايش چنين فيلمهايي نيستيد.»در اين صورت شايد دعواهاي بيشتري داشته باشيم اما جامعه و هنر پرشورتر و سالمتري هم خواهيم داشت. »
جمعه 9 بهمن 1388
آقای سالینجر مرد. بچهها در کامنتهایشان زیاد به این مسئله اشاره کردهاند. جشنواره باعث نشده که نویسنده محبوبشان را از یاد ببرند. رامین رئیسی بخشهایی از نوشتههای نویسنده فقید را در میان همین کامنتها نقل کرده تا مطمئنمان کند محبوبیت استاد، یک موج، یک جعل، یک ادا نبوده است. جروم دیوید سالینجر دقیقا به همان خوبی بود که همه میگفتند.
پنج شنبه 7 بهمن 1388
بحث درباره فیلمهای جشنواره در کامنتها ادامه دارد. این هم مطلب امروزم:
چرا «هیچ»
دو كمدي توقيف شده از نسل تازه سينماگران ايراني تا به حال از مهمترين فيلمهاي جشنواره بودند.
«آتشكار» محسن امير يوسفي و «هيچ» به كارگرداني عبدالرضا كاهاني.
1 - هيچ
خب به اين ميگويند پيشرفت. اين فيلم تازه نسبت به فيلم قبلي كارگردانش يعني «بيست» بسيار جلوتر است. حالا ميشود به آينده اين فيلمساز اميد بست. ميزانسها روانند و بازيها خوب و در مواردي عالي. حتي نگار جواهريان كه بازياش در «تنها دوباره زندگي ميكنيم» را دوست نداشتم، اينجا بازي بسيار خوب و كنترل شدهاي ارائه ميدهد. مهدي هاشمي كه شاهكار است. در شرايطي كه سمبوليسم در سينماي ايران معمولا به نتايج پيشپا افتاده و نازلي ختم شده «هيچ» فيلمي است با كدهاي بسيار كه رمزگشايي از اين كدها لطمهاي به جذابيت فيلم نميزند. كاهاني در لحظاتي نشان ميدهد آدمهاي داستانش را دوست دارد پس نمايش تباهي زندگي روزمرهشان آدم را اذيت نميكند. لحن كمدي فيلم جذاب است و كهنه نيست.
نيمه اولش را شايد بيشتر دوست داشتم ولي حس خوبي كه در پايان فيلم باقي ميماند به كليت آن مربوط ميشود. از اين به بعد اكران هر فيلم كاهاني يك احتمال و امكان براي تماشاي يك فيلم خوب خواهد بود.
2 - آتشكار
ايدههاي خوب كم ندارد و همين، تماشاي فيلم را در لحظات فراواني به تجربه لذتبخش تبديل ميكند. يعني ايده مركزي فيلم، تسلط فانتزيهاي مردانه در زندگي روزمره ايراني، تازه و ساختارشكن بهنظر ميرسد و حاصل كار امير يوسفي را به تلنگري در مسير معمول سينماي ايران تبديل ميكند. با اين حال مشكل اينجاست كه هيبت كلي فيلم، تشخيص و منش يك فيلم بلند سينمايي را ندارد. فرخنژاد براي بازي در چنين فيلمي بهترين انتخاب است.
اين دو سينماگر جوان ايراني با نيشترهايشان به شكافها و مناطق حساس، فرهنگ عامه كارشان را انجام ميدهند، تاثيرشان را ميگذارند و سبب شدهاند جشنواره فجر تا اينجا از حالت يك رويداد فرهنگي روتين با خيل فيلمهاي كم اثرش خارج شود.
«هيچ» عبدالرضا كاهاني بهترين فيلم جشنواره است.
سه شنبه 5 بهمن 1388
این چند روز خیلی گرفتار بودم، اما نظرهای شما درباره فیلمهای این دوره جشنواره را تا به این جا بالاخره آنلاین کردم. انگار به رنگ ارغوان را دوست داشتهاید و فیلم میلانی را نه. قبل از این که دومین یادداشتام درباره فیلمهای جشنواره را این جا بخوانید، و قبل از این که فرصت کنم دربارهاش کامل بنویسم، همین قدر بگویم که فیلم هیچ عبدالرضا کاهانی را ببینید. دوستاش داشتم. نسبت به بیست پیشرفت قابل ملاحظهای است. بعضی جاهایش را که اصلا خیلی دوست داشتم.
«از شهرها دوریم
جشنواره: روز دوم
مکافاتی است. از فیلمهای ایرانی جشنواره امسال تا به این ساعت و این لحظه، چیز زیادی نمیفهمم. مسئله کاملا شخصی و موردی است. ربطی به نظریهپردازیهای کلی هم ندارد. به نظرم در طول این سالها نتوانستهایم شهروندان آگاهی تربیت کنیم. فیلمسازهای ایرانی تا این لحظه نه عشق سینما هستند و نه نشانی از اخلاقیات و زندگی امروز در فیلمهایشان وجود دارد. یا در گذشته سیر میکنند یا در روستا و متاسفانه با تمام این سوژهها طوری برخورد میکنند که انگار نه انگار با یک مدیوم مدرن سر و کار دارند و در زمانهای نو دارند زندگی میکنند. اشتیاقی وجود نداردو فیلمها طوری ساخته شدهاند که دنبال کردنشان کار حضرت فیل است. آن چه از زمان و مکان طلب میکنیم، همان چیزی نیست که در فیلمهای این روزها میبینیم. انگار مدام تماشاگران سینمای ایران باید خودشان را با اهداف و سطح فکر و هوش این سینما هماهنگ کنند و نه برعکس.
این جا نشستهایم در برج میلاد، با چشماندازهای زیبای شهر و مدام میخواهیم از داخل سالن بیرون بزنیم و کنار پنجرهها و نردهها، در این ارتفاع بایستیم و چراغها و نئونها و ساختمانهای شهرمان را نگاه کنیم. شهری با اخلاقیات و شرایط و انتخابهای تازهاش که ربطی به آن چه روی پرده میبینیم ندارد. انتقادهای اجتماعی و آرزوهای استعلایی سینمای ایران، همان است که بود. جز یکی دو محصول از میان فیلمهای هر سال، در به همان پاشنه گذشته میگردد. نسل تازه فیلمسازهای ایرانی هم انگار قرار است همان راههای بارها پیموده شده را تکرار کنند. این جا خبری از شهر نیست.
سینمای ایران در شرایط تازه، باید آثاری به فهرست محصولات سالانهاش اضافه کند که انگار از بالای همین برج میلاد فیلمبرداری شدهاند. فیلمهایی با شخصیتها و چشماندازهای تازه. از میان فیلمهای امسال جشنواره فجر که بتواند چالشی در شرایط امروز زندگی ما ایجاد کند، تا آن جا که من دیدهام، همچنان به رنگ ارغوان است که تاثیر میگذارد و کارش را انجام می دهد. این فیلمی است درباره تقابل فرد و سیستم، مضمون پنهان مورد علاقه فیلمهای حاتمیکیا، از آژانس شیشهای تا موج مرده، که همواره در سایه ظواهر بحثانگیز فیلمهای حاتمیکیا، پنهان مانده. درباره آن چه عشق حکم میکند و آن چه اقتضای سیستم است. اینها همان پرسشهای بشر در عصر مدرن است. انتخابهای تازهای که بشر شهر نشین این روزها، مدام با ان دست و پنجه نرم میکند. جنگ اصلی در شهرهاست. در قلب شهروندان به عنوان موجوداتی صاحب انتخاب. اما هنر امروز ما بسیار از آن دور است.»
یکشنبه 4بهمن 1388
این اولین یادداشت من برای جشنواره فجر امسال است که تلفنی از کار درآمد. باقیاش را خوبتر و بهتر امیدوارم بنویسم. بعد هم این که صفحههای 14 و آخر تهران امروز درباره جشنواره فجر هر روز چاپ میشود. روزنوشت قبلی 1023 نظر داشت و امیدوارم اظهار نظرهای شما درباره فیلمهای جشنواره در این 10 - 12 روز از این هم بیشتر باشد. وبالاخره این که 50 کامنت آخر روزنوشت قبلی را دیرتر آنلاین کردم. از دست ندهید. مطالبتان درباره فیلمهای جشنواره را هم به ای میل من بفرستید: ghaderi_68@yahoo.com
«برايم جالب بود كه دوستان منتقد «به رنگ ارغوان» ابراهيم حاتميكيا را آنقدرها هم دوست نداشتند. بهنظرم اين فيلم يكي از بهترينهاي حاتميكياست و عوامل فيلم از جمله فيلمبردار و آهنگساز بهترين كارهاي كارنامهشان را ارائه دادهاند، بهخصوص اينكه «به رنگ ارغوان» بيش از هر چيز امتيازات و محدوديتهاي اجرايي سازندهاش را يادآور ميشود. اينكه حاتميكيا مثلا صحنههاي مربوط به شخصيت مورد علاقهاش را چه خوب ميسازد و بخشهاي مربوط به جوانهاي معترض را سردستي ارائه ميكند. «آژانس شيشهاي» را به ياد بياوريد و سكانسهاي مربوط به پرويز پرستويي و دوروبريهايش را كه خوب و موثر از كار درآمده بودند و بخشهاي مربوط به مشتريهاي آژانس كه باز آدمهاي مورد علاقه حاتميكيا نبودند. گذشته از اينها فيلمي مثل «به رنگ ارغوان» نمايشش قطعا يك حادثه مهم فرهنگي است و ظرفيتهاي نظام سياسي، اجتماعي و سينماي ايران را براي ساختن فيلمهاي خاص بالاتر ميبرد. پس از «به رنگ ارغوان» سينماگران ايراني ترس كمتري براي ورود به حوزههاي گوناگون را خواهند داشت و افتخار اين خطشكني براي ابراهيم حاتميكيا و سيدجمال ساداتيان محفوظ است. لبههاي تيز فيلم آنقدر هست كه حتي نتوان درباره آن با تمام وجود و با خيال راحت نقد كرد. همچنان افسوس ميخورم كه اگر «به رنگ ارغوان» به وقتش اكرانميشد ابراهيم حاتميكيا از مسيرش خارج نميشد و جايگاهش را به عنوان يك ثبتكننده منظم و حساس در برابر تغييرات سرزمينش از دست نميداد؛ مسيري كه در دوره كاري تازهاش كه با «دعوت» آغازشده در برابر طبقه متوسط و زيروبمهاي زندگياش ادامه دهد.
اما فيلم بعدياي كه ديديم «تسويه حساب» بود؛ ساخته خانم ميلاني كه باز گفتن تلقي سطح پايين سازندهاش از تعهد اجتماعي و ارائه راهكارهاي سازنده و همچنين تواناييهايش در ساختن يك فيلم و دكوپاژ صحنههاي شلوغ تكرار مكررات است. اين مكافات تازهاي است. بايد همان حرفهاي قديمي را بزنيم و شما هم بايد همان حرفهاي قديمي را بخوانيد.»
همراه با آغاز جشنواره روزنوشت تازه را شروع میکنیم. این نهصد و خردهای کامنت به 1000 تا میرسد؟ روزهای جشنواره، یادداشتهایم را این جا میگذارم. قرار است همراه صوفیا و شیدا و امیررضا و آریا و آریان و حمید و مهسا و تعدادی دیگر از بچههای این کافه، ویژهنامه جشنواره تهران امروز را دربیاوریم. کامنتهای این روزنوشت،دوران جنجالی و پر رفت و آمدی را در روزهای جشنواره پشت سر خواهند گذاشت. ایمان دارم که واکنشهای پرشمار شما برای باقی مخاطبهای جشنواره و همچنین فیلمسازها و سینماگران، پر از ایدههای نو و تازه خواهد بود. و این که این داستان که حسین لامعی در همین کامنتها نقل کرده بود را حیفام میآید این جا و در صفحه اول قرار ندهم. بخش مهمی از آن چیزی است که در این کافه و در این سالها خواستهایم به هم یاد بدهیم و منتقل کنیم:
سه دوست به مسافرت رفته بودند و یک تصادف مرگبار باعث شد که هر سه در جا کشته شوند یک لحظه بعد روح هر سه دم دروازه بهشت بود و فرشته نگهبان داشت آماده می شد که آنها را به بهشت راه دهد...
یک سوال!!!
_ الان که هر سه تا دارین وارد بهشت می شین، اونجا روی زمین بدن هاتون روی برانکارد در حال روانه شدن بسوی قبرستونه و خانواده و دوستان در حال عزاداری در غم از دست دادن شما هستند، دوست دارین وقتی دارن از کنار جنازه راه می رن در مورد شما چی بگن؟؟؟
اولی گفت : دوست دارم پشت سرم بگن که من جز بهترین پزشکان زمان خود بودم و مرد بسیار خوب و عزیزی برای خانواده ام...
دومی گفت : دوست دارم پشت سرم بگن که من جز بهترین معلم های زمان خود بودم و توانسته ام اثر بسیار بزرگی روی آدمهای نسل بعد از خودم بگذارم...
سومی گفت : دوست دارم بگن : نگاه کن داره تکون می خوره مثل اینکه زنده اس...!!!
سه شنبه 29 دی 1388
1- کامنتهایی که دارید درباره منتقدها و نقدهای محبوب عمرتان میگذارید، خواندنی هستند. امیدوارم دوستان دیگر هم به این چهل - پنجاه کامنت آخر مراجعه کنند و نتیجهها را بخوانند. کامنت رضا رادبه در این باره زیادی خواندنی است.
2- این قدر دلام میخواهد این جا عکس بگذارم...
3- هادی و قادر، ممنون از فیلمها.
دوشنبه 28 دی 1388
این هم یادداشت اعتماد این هفته. قبلش پیشنهاد بهمن را تکرار میکنم که خوب است به مناسبت انتخاب بهترین منتقد در جشن امشب انجمن منتقدان، شما هم در کامنتها منتقد و نقد مورد علاقهتان را انتخاب کنید:
| عظي آشتياني و سرچشمه خطري بزرگ که از سکوهاي ورزشگاه آغاز شده است |
| آغاز انحطاط؛ ضبط مي شويم، ضبط مي کنيم |
شنبه 26 دی 1388
وحید جلالی نتیجه نظرسنجی که برای بهترین فیلمهای دهه اول هزاره جدید راه انداخته بودید را در کامنتها گذاشته. جمعبندی میان رایهایی که تا به حال رسیده. برایم جالب بود که دیدم بنجامین باتن چنین رتبه بالایی در این فهرست پیدا کرده. خدا بنجامینهای جهان را زیاد کند. فهرست من را هم خیلی زود همین جا خواهید خواند. (راستی این شماره ماهنامه فیلم زودتر چاپ شده. پرونده رابین وود را ببینید و بخوانید. مقالهای را که درباره استاد نوشتهام دوست دارم و ترجمههای جواد رهبر خواندنی هستند. از حرفهای خود استاد گذشته، مقاله دیوید بوردول عالی است. از آن پروندههای خاصای است که به درآوردناش! افتخار میکنم. سایه خیال این شماره است.)
1- بیل را بکش - در بروژ ( 18 رای )
2- مورد عجیب بنجامین باتن ( 17 رای )
3- شوالیه تاریکی - مالنا - وال ئی ( 14 رای )
4- بیست و یک گرم - سرنوشت شگفت انگیز آملی پولن ( 13 رای )
5- ارباب حلقه ها: بازگشت پادشاه - مرحوم ( 12 رای )
6- ارباب حلقه ها: یاران حلقه - ماهی بزرگ ( 11 رای )
7- ارباب حلقه ها: دو برج - جایی برای قدیمی ها نیست - درخشش ابدی یک ذهن پاک - پیش از غروب ( 10 رای )
8- شهر گناه - زودیاک ( 9 رای )
9- گلادیاتور - عزیز میلیون دلاری - حرومزاده های بی شرف - خانواده سیمپسون ها ( 8 رای )
10- وثیقه / شریک جرم - میامی وایس - امتیاز نهایی - جاده مالهالند - پنهان ( 7 رای )
جمعه 25 دی 1388
فعلا فقط همین که کامنتهای درجه یکتان را بخوانید و این جملهای که VALEH نقل کرده. خیلی چیزهای خوبی در این کافه پیدا میکنم. جای دیگری این روزها این چیزها گیرم نمیآید. آنلاین کردن این 100 تا کامنت آخر خیلی کیف داد:
I’m definitely gonna be the people’s champion, but I just ain’t gonna be the champ the way you want me to be the champ. I’m gonna be the champ the way I wanna be.
ALI
سه شنبه 22 دی 1388
1- ببخشید که آنلاین کردن پنجاه شصت کامنت آخر کمی بیش از همیشه طول کشید.
2- این هم یادداشت این هفته:
از «به رنگ ارغوان» تا «فصل بارانهای موسمی»
دو گرایش جشنواره امسال فیلم فجر و یک جای خالی
بعضی از فیلمها را دیدهام و درباره تعدادی دیگر شنیدهام. به نظرم نظرگیرترین فیلمهای حاضر در جشنواره فجر امسال در یکی از این دو گروه قرار خواهند گرفت:
1- دسته اول فیلمهایی خواهند بود که مستقیما به انتقادهای سیاسی – اجتماعی میپردازند. تماشاگران این جور آثار میتوانند در سالن سینما بنشینند و به اشارههای روشن و واضح این فیلمها به مسائل روز کشور توجه کنند. «به رنگ ارغوان»، «دموکراسی در روز روشن» و «پاداش» از این دسته فیلمها خواهند بود. بخشهایی از این فیلمها، میتواند تماشاگران مشتاق جشنواره را به واکنش وا بدارند که برخوردهای مثبت و منفی خودشان را نسبت به این صحنهها خواهند داشت. در میان این گروه البته فیلمهایی وجود دارد که در همین حد باقی نمیمانند. به خصوص به رنگ ارغوان ابراهیم حاتمیکیا، که بیش از آن که دیدگاه رادیکالاش توجهمان را به خودش جلب کند، میتوانیم به عنوان یک فیلم خوب با آن طرف شویم. یکی از بهترین فیلمهای دوران فیلمسازی کارگرداناش. یک تریلر سیاسی جذاب که البته مثل هر فیلم خوب دیگری، گرایشهای انسانیاش بیش از هر چیز جلب توجه میکند. تماشای این فیلم در سالنهای پر از تماشاگر جشنواره امسال، تجربهای خواهد بود. برای تماشای این واکنشهای مردمی، در روزهای نمایشاش باید از سالن ویژه رسانهها و کاخ جشنواره بزنم بیرون.
2- در مورد گروه بعدی اما همه چیز فرق میکند. اسم این گروه را میگذاریم: "محصولات سینمای ایران، پس از «درباره الی»". فیلمهایی که اگر با موانعی رو به رو نشوند، به زودی بخش مهمی از محصولات سالانه سینمای ایران را تشکیل خواهند و شخصا بیش از فیلمهایی با اشارههای مستقیم به مسائل سیاسی و اجتماعی، بهشان علاقه دارم. فیلمهایی درباره دغدغههای امروزین طبقه متوسط. طبقهای که دور و خالی از راهنماها و مرهمهای همیشگیاش، باید با کمبودهای وجودیاش رو به رو شود. محصولات روشنفکرانه هنرمندان یکی دو نسل پس از جنگ، که نه فقط در کشور ما که در چنین دورههایی از تاریخ هنر اغلب ملتهای جهان به وجود آمده است. این اواخر فیلم «فصل بارانهای موسمی» ساخته مجید برزگر و به تهیه کنندگی منوچهر شاهسواری را دیدم که تحت تاثیر فیلمسازان امروزی، گاس ون سنت و داردنها، قصه چند روز از زندگی یک نوجوان در شهرک اکباتان را روایت کرده بود. تجربهای تازه، در محدوده سینمای ایران البته، که امیدوارم در جشنواره فیلم فجر ببینیدش. تا دستتان بیاید که این موج تازه و این فیلمسازها و نسل تازه، از چه حرف میزنند و داستان زندگی چه انسانهای بیپناهی در چه دنیایی را روایت میکنند.
3- میماند آن حسرت همیشگی که در کنار این قبیل محصولات، چرا نمیتوانیم در فیلمهایمان داستانهای موثر تعریف کنیم. این ناتوانیمان در ساختن قهرمان و روایتهای کلاسیک، از یک جور پا در هوایی میآید که ترسناک است. به نظرم هنرمندان ما ایمانشان را از دست دادهاند و مخاطبهایشان را دوست ندارند. به هیچ چیز در قاب دوربینشان اعتقاد و علاقه ندارند. حواستان باشد که این فرق میکند با همان بحثهای همیشگی درباره کمبودهای سینمای داستانگو و بدنه و این حرفها. ملت و کشور ما امروز بیش از هر وقت به روایتهای مدرن نیاز دارد. درباره این موج تازه با خوشنودی در بند 2 حرف زدیم. اما نگرانیام این است که چه وقت بار دیگر پیوند هنرمندانمان با اسطورهها برقرار میشود. همه که نباید درباره خلاءهای اعتقادی و انتقادهای اجتماعی حرف بزنند. بحث سر این نیست که نمیخواهیم داستان تعریف کنیم یا تکنیکاش را بلد نیستیم. نگران اینام که آن ایمان و اعتقاد و ریشهای که باعث میشود قهرمان بسازیم و قصههای دلپذیر سر راست تعریف کنیم را از دست دادهایم. همهاش که نمیتوان ردیف دندان جواد رضویان، به جای قصه نشان تماشاگر داد و به جای فیلم داستانی قالب کرد. این تماشاگرها احتیاج دارند که گریه کنند یا به وجد بیایند. فعلا اما قدر همین موج تازه روایتهای مدرن از خلاهای زندگی طبقه متوسط را دریابیم که صداقت دلپذیری در آنها حس میشود. در جشنواره امسال هم «به رنگ ارغوان» را ببینید و هم «فصل بارانهای موسمی» را.
جمعه 18 دی 1388
1- پرونده رابین وود تمام شد. جواد رهبر مثل همیشه خیلی کمکام کرد و یک مقاله از پرویز دوایی هم داریم که سالها پیش استاد، بخشهایی از کتاب «فیلمهای هیچکاک» استاد را ترجمه کرده بود. این هم دو جمله از وود که تشویق شوید و این پرونده را بخوانید:
«موسیقی راک، حتی در پستترین، گمراهترین و منفیترین شکلاش، به میل دینی نزدیکتر است تا مسیحیت بنیادگرا».
برق پراندید؟ حالا این یکی:
««کشش دینی واقعی، همواره ارتباطی تنگاتنگ به آزادسازی داشته است.»
و... دیگر بس است. باید پرونده را بخوانید.
بالاخره این خرید بلیت جشنواره حضوری است یا اینترنتی؟ این قدر نرفتم توی هیچ صفی بایستم که تجربهاش را از دست دادم. چه پیشنهاد دلپذیری است. چه خوب است که در کامنتها درباره خاطرههایتان از جشنواره بنویسید.
4- هر روز که میگذرد بیشتر متوجه میشویم که سرجو لئونه، یکی از بزرگترین کارگردانهای تاریخ سینما بوده و راهی که برای زندگی قهرمانهایش پیشنهاد میکرد، مانور بین ستونهای مختلف قدرت، هر چند که از نهایت بدبینی میآمد، بهترین آموزه برای زندگی در جهان امروز است.
5 - یک اجرای تازه شنیدم از هتل کالیفرنیای ایگلز و یادم آمد به روزهایی که 12 اجرایش را جمع کرده بودم و تک تک ضربان سنج و درام و بیساش را از بر بودم. چطور از دورهای به دوره دیگر عمر، چیزهای مهمی یادمان میرود؟
6 - یکی دیگر از دوستان در کامنتها اسم CJ7 استیفن چو را آورده بود. فیلم تحسین شدهای نیست. ولی آخر شبتان را هدر نمیدهد. مهربانتان میکند.
7- آره. این تنهادو بار زندگی میکنید را چندان دوست ندارم. به نظرم یک جور جعل و سادهانگاری داخلاش هست. هوش آدم مدام جلوتر از فیلم حرکت میکند.
8- رضا رادبه در کامنتاش یادم انداخت به فیلم گفتگوی ژان رنوار و میشل سیمون که مثل هتل کالیفرنیا، روزگاری همراه همیشگیام بود. یک نکته ازش میخواستم بنویسم. میگذارماش برای ستون این شماره روزنامه اعتماد. مثل بعضی دیگر از حرفهایی که امروز زدیم.
پنج شنبه 17 دی 1388
1- میبخشید بچهها اگر کم مینویسم. درگیر کارهایی شدهام که بعدا با هم دربارهشان حرف میزنیم و طبعا خیلیهایش به شما هم مربوط میشود.
2- فهرست فیلمهای هزارهتان در کامنتها جالب است و همچنین انتخابها و توضیحات تکتم سنائی و کامنت حیرتانگیز وال - ئی که جای جالبی اخلاق و زیبایی را در برابر هم قرار داده و آن نما از میامی وایس را شکار کرده است.
3- و این که یکی از جذابترین فهرستهای بهترین فیلمهای سال منتشر شد و نا امید شدم که در کامنتهایتان بهاش اشاره نکردهاید. فهرست بهترینهای سال استیفن کینگ. چند انتخاب خیلی عجیب درش هست و خوشحالم که فیلم امسال ما، هرت لاکر این جا هم اول شده است:
http://www.awardsdaily.com/?p=17324
سه شنبه 15 دی 1388
وای... چه برنامه "نود"ی!!!
و این که در بیست و چهار ساعت گذشته، این روزنوشت رکورد کامنت را در تاریخاش شکست + فهرستهای جالبی درباره بهترین فیلمهای هزاره جدید در این کامنتها و همچنین تحلیلهایی درباره شماره 400 مجله فیلم.
یکشنبه 13 دی 1388
1- درود بر آن که از شما لینک ساوند تراک باریا فیلم تازه تورناتوره، اثر انیو موریکونه را گذاشت. استاد همچنان در اوج است.
2- پرونده آغوشهای گسسته آلمودوبار را در این شماره ماهنامه فیلم خواندید؟ جواد رهبر و صوفیا نصرالهی و حامد مظفری، مطالب خوبی در آن دارند. یادداشت من اما کمی عجلهای شد.
3- سعید در کامنتها خبر داده که پیش فروش بلیتهای جشنواره اینترنتی شده. مرا بگو که برای اولین بار به بچهها سپرده بودم که خبرم کنند تا در صف حضوری به هم برسانم! بس که خاطرات خوبی داشتهاند ازش. به همین سادگی از کفام رفت؟
4- به عنوان نظرسنجی همچنان که خودتان پیشنهاد کردید، درباره بهترین فیلمهای ده سال اول هزاره جدید بنویسید. بسیار مشتاق خواندناش هستم. کاوه اسماعیلی و رضا رادبه کلیدش را بزنند.
5- و این هم یادداشتی که درباره مجموعه سربداران برای مجله 24 نوشتم. به خصوص برای دوستانی که در این مدت از من میپرسیدند که چرا نقد فیلم آخر تارانتینو را نمینویسم - که البته آن هم انشاءا... در راه است.
انتقام
سربداران محمدعلی نجفی، حاصل همان دنیایی بود که در آن تولید میشد. دنیایی که همه چیز در خدمت آرمان قرار داشت. کسی به دنبال زیبایی و سرگرمی نمیرفت. مهم پیامی بود که قرار بود منتقل شود. سختی کشیدن در این مسیر هم به هر شکلی یک فضیلت بود. و یکی از اشکال این فضیلت هم احتمالا زجر و عذابی بود که بینندگان چنین مجموعهای باید تحمل میکردند. شکل و شمایل ظاهری این مجموعه میآمد به بعد از ظهرهای دلگیر جمعههای آن سالهای ما و کمبودهایی که به دلیل شرایط جنگی کشور وجود داشت و دنیای محدودی که به لحاظ مواجهه با محصولات صوتی و تصویری داشتیم. سازندگان این مجموعه با نهایت پشتکار توانسته بودند امکان حضور هر جور عنصر سرگرم کننده و قشنگ را از بین ببرند. آن از موسیقی تیتراژش، و تصویر سنگی آدمها در عنوانبندی و صوت کشدار مرگبار علی نصیریان به نقش قاضی داستان، و خشونت مغولان و مظلومیت ایرانیان و... نه طنزی، نه وجدی، و نه واکنشی، حرکتی، حرفی، که بفهمیم این شخصیتها هم آدمند. همهشان قرار بود نماینده چیزی باشند تا خود آن چیز. به صفحه تلویزیون چشم میدوختیم و مردها و زنها سفت و سختی را میدیدیم که هر گونه تلاش چشمهای مشتاق ما برای کشف یک چیز هیجانانگیز سرگرمیساز وجدآور را ناکام میگذاشتند. انگار میخواستند از ما آدمهایی که به دنبال چیزی برای لذت بردن میگشتیم، انتقام بگیرند. نجفی و همراهانش، از ته نگاه و دیدگاهی میآمدند که قرار بود هر جور تلاش برای برقراری ارتباط لطیف و جذاب با مخاطب را به عنوان حرکتی پلید و بورژوامنشانه سرکوب کنند. همه موجودات مجموعه تمام تلاششان را به خرج میدادند تا دوستشان نداشته باشیم. ما هم دوستشان نداشتیم. پس وقتی حسین معززینیا گفت میخواهد پروندهای برای مجموعه هزار دستان درآورد، گفتم که خب، حالا موقع انتقام ماست... انتقام اصلی اما وقتی است که در صفحههای دیگری در همین نشریه، یا دیگر رسانهها، از چیزهای خوب و قشنگ و جذاب حرف بزنیم و بنویسیم. از تعهد و آرمان واقعی که نمیتواند حاصل چیز دیگری جز وجد شخصی باشد. از این جا شروع میشود و تاثیرش به همه جا میرسد. از حاصل کار چنین هنرمندان متعهدی حرف میزنیم و به هر چیز زیبا و جذابی که اطرافمان وجود دارد چنگ میزنیم. این طوری میتوانیم خاطره وحشتناک سربداران را هم پودر کنیم... به این جای این یادداشت کوتاه که رسیدهام، و به نظر آمده که بالاخره فهمیدهام فیلم آخر کوئنتین تارانتینو درباره چیست!
سه شنبه هشتم دی ماه 1388
این ستون این هفتهام برای اعتماد. فردا پس فردا یادداشت دیگری میگذارم درباره سربداران. یادداشتی که موقع خواندناش حسابی عصبانی بودم:
عسگرپور، حجازی، بیگلو، وود و 24
هفته شصت و ششم امیر قادری
1- رئیس خانه سینما، آقای محمدمهدی عسگرپور گفته که معاونت سینمایی دارد به روشنفکرها باج میدهد و چرا برخورد جناحی و سیاسی میکند و برخورد خوبی با تعدادی ادیگر ز سینماگران ندارد. بحث سر قسمت دوم بحث ایشان نیست. اما اظهار ماجرای باج دادن معاونت سینمایی به فیلمسازهای روشنفکر از زبان ایشان، به عنوان رئیس یک تشکل صنفی سینمایی، یکی دیگر از همان برخوردهای ناصواب است. انگار که این ماجرای عدهکشی و گروهبندی و انگ زدن قرار است تا همیشه در این مملکت رواج داشته باشد. همچنان نمیتوانیم ارتباط درست و مشخصی بین نفع گروه و نفع شخص برقرار کنیم. این مفهوم خودی و غیر خودی، انگار تا اعماق جان همه ما نفوذ کرده است. هنرمند و غیر هنرمند هم ندارد. بین رئیس یک حزب سیاسی و یک تشکل صنفی هم در این رابطه فرقی نیست.
2- ناصر حجازی به خانهاش بازگشت. در این مدت و در ایام مریضی، هیچ گاه نخواست ترحم کسی را جلب کند. که دست نیاز به غیر دراز کند. حتی گفت که تا وقتی کت و شلوارش را نپوشد، با حالت نزار عکس نمیگیرد. بعد هم که در برنامه نود گفت، از مسئولان هیچ توقعی ندارد که مسئولاناش؛ مردماش هستند. از این جور کارها کمتر دیدهایم. درجه یک بود. به احتراماش کلاه از سر برمیداریم.
3- چند ماه پیش، در همین ستون، وقتی تازه فیلم قفس رنج (hurt locker) کاترین بیگلو را دیده بودم، نوشتم که این یکی از بهترین فیلمهای سال خواهد بود. حالا به انتهای سال مسیحی رسیدهایم و در فهرستهای گوناگون مربوط به اعلام بهترین آثار سینمایی سال 2009، این ساخته بیگلو، در کنار پا در هوا (up in the air) جیسن رایتمن، تحسین شدهترین فیلمهای سال هستند. فیلم رایتمن را که هنوز ندیدهام، اما تکرار میکنم که دیدن قفس رنج را (البته در کنار مری و مکس!) از دست ندهید. فقط یک سینماگر درجه یک میتواند داستان به پوچی رسیدن سربازهای آمریکایی در عراق را، چنین پر از جذابیت و تعلیق روایت کند. جوری که نه از آن پوچی چیزی کم شود و نه از آن جذابیت. خرید و نمایشاش برای جشنواره فیلم فجر امسال، پیشنهاد میشود. مورد حذفی تقریبا ندارد و امکان نمایشاش کاملا وجود دارد.
4- درباره باقی فیلمهای مهم سال 2009 بعدا حرف میزنیم. فعلا اما اسم تعدادی دیگر از فیلمهای تحویل گرفته شده در فهرستهای بهترینهای آخر سال را میآورم. بعد از «قفس رنج» و «پا در هوا»، تحسین شدهترین فیلمها، «حرامزادههای بیصفت» استاد کوئنتین تارانتینوست و همچنین «بالا» انیمیشن کمپانی پیکسار، «روبان سفید» پیتر هانکه، «پیامبر» ژاک اودیار، «آواتار» جیمز کامرون، « 500 روز با سامر» اثر مارک وب، Education An، «آقای فاکس شگفتانگیز» وس اندرسن، Precious ساخته لی دانیلز، «یک مرد جدی» برادران کوئن و...
5- خوشبختانه مشکلی که هفته پیش دربارهاش در همین ستون حرف زدیم، حل شد. محصولات فرهنگی به سوپر مارکتها بازگشتند.
6- رابین وود بزرگ مرد. از مهمترین منتقدان و نویسندگان که آن قدر سینما را دوست داشت و درست نگاه میکرد که خواندن گرایشهای ایدئولوژیک گاه بیش از اندازه رادیکالاش هم در لا به لای نقدهایش لذت بخش بود. از آن دسته نویسندگان سینمایی که موقع خواندن نقدهایش درباره فیلمها، انگار با جهان نویسندهای مواجه میشدید که فارغ از نقشاش به عنوان یک منتقد، میتواند دنیای یکه و خاص شخصیاش را به شما ارائه دهد. همان طور که وقتی شعر شاعری بزرگ را میخوانید یا رمان نویسندهای که قبولاش دارید. فارغ از این که اصلا درباره چه فیلمی مینویسد. امیدوارم که لااقل به بهانه مرگاش بتوانیم مجموعهای از آثار و گفتههای خودش و آن چه دیگران دربارهاش نوشتهاند را در اختیار خواننده فارسی زبان بگذاریم. احتمالا در بخش سایه خیال این شماره ماهنامه فیلم. و همچنین نقل بخشهایی از نوشتههایش را در شماره بعدی همین ستون در روزنامه اعتماد. تعدادی از نقدهایش هم به ترجمه روبرت صافاریان توسط نشر مرکز سالها پیش منتشر شده است و رحیم قاسمیان در دورههای قبلی مجله نقد سینما، تعدادی از آثارش را به فارسی برگرداند. این روزها مدام از خودم میپرسم که وود، این فیلم آخر بیگلو را دید و مرد یا که نه. و این که ما موقع مرگمان تماشای چه فیلمهایی را از دست میدهیم؟
7- رابین وود مرد اما عشق به سینما ادامه دارد. دوست خوبم حسین معززینیا نخستین شماره ماهنامه سینمایی موسسه همشهری را با عنوان 24 منتشر کرده است. خواندنی است و پر نکته و کمتر آویزان به رودربایستی. اضافه ندارد. خریدن و خواندناش توصیه میشود.
شنبه پنجم دی 1388
همین طور که دارید این کامنتهای افسرده کننده را میگذارید، دوره درمان را با نوشتن همه آن آرزوهای برباد رفته و عشقهای هدر رفته و غرایز سرکوب شده، پیش از آن که دوره نقاهت فرا برسد، پیشنهادم این است که همه آن چیزهای زیبا را هم از ذهنتان همزمان بگذرانید. به قطعههایی فکر کنید که هنری منچینی و انیو موریکونه و جان بری و موریس ژار و میشل لوگران و ژرژ دلرو و نینو روتا، برای همه آن صحنههای دلپذیر ساختند. به همه آن عکسها و درختهای خیابان ولیعصر و خاطرات نئونها. امیدوارم کارهایی که میخواهیم از این به بعد بکنیم، از دل همه این چیزها بیرون بیاید. به مثلا انعکاس نور چراغهای آمبولانسها و ماشینهای پلیس فکر کنید. وقتی قهرمانهای ما را در دل شب حمل میکردند. (چی نوشتم!)
جمعه چهارم دی 1388
روزهای عزاداری است. دو ترانه محسن چاوشی در آلبومی که به همین مناسبت منتشر شده را چندان دوست نداشتم. کامنت طولانی هومان درباره حال و روز این دوراناش، به نظرم وقتاش بود. برای اولین بار در تاریخ این روزنوشت و کافه، بیایید شرایط وجد را بیخیال شویم. میخواهیم چند روز افسرده باشیم. مثل هومان صادقانه همه کمبودهای این چند وقته را بیرون بریزیم. چهار - پنج روزی وقت دارید. بعدش میخواهیم برگردیم به همان دوران امید و وجد و سرخوشی. ولی حالا وقتاش است که کمی با خودمان و دوستانمان و خدایمان حرف بزنیم. من هم میروم توی لاک خودم. این روزها را گذاشتهام برای رابین وود. مرور نوشتههایش و همان پروندهای که حرفاش را زدیم و بچههای کافه هم درگیرش هستند. ...و تازه آن وقت است که مینشینیم به انتظار آسمان محبوب داریوش مهرجویی و... آن درست، همان روزی است که میخواهیم درباره برنامههای آینده حرف بزنیم.
پنج شنبه سوم دی 1388
استاد مرد. دهه شصتی بود و در طول زمان دهه شصتیتر هم شد. داریم جمع میشویم برای درآوردن یک سایه خیال برای رابین وود فقید.
چهارشنبه دوم دی 1388
1- دقیقه بیست و پنجم فیلمام. با این حضور جوزف گوردون لویت در نقش اصلی فیلم 500 روز سامر، به داراییهای جهان، یکی دیگر هم اضافه شد.
2- این هم یادداشت این هفتهام در روزنامه اعتماد:
درباره اختلاف وزارت بازرگانی و ارشاد بر سر عرضه محصولات فرهنگی
این بازار باید حفظ شود
مهمترین بحث فرهنگی هفته، مخالفت اخیر وزارت بازرگانی با عرضه محصولات صوتی و تصویری و فیلمهای سینمایی در سوپر مارکتهاست. به این ترتیب ادامه یکی از مهمترین و فرخندهترین اتفاقهای فرهنگی ماههای اخیر در هالهای از ابهام قرار گرفته است. بعد از مدتها دلمان خوش بود که با فروش فیلمهای سینمایی با فرمت «وی سی دی» و «دی وی دی» در سوپر مارکتهای محله و بقالیها، فاصله بعید میان تولید کننده محصولات فرهنگی و مردم از میان رفته است. این اولین بار بود میدیدیم که طرف به مغازه مراجعه میکند و در سبد حاوی نان و تخم مرغ و ژامبون و شیرش، یک یا چند تا دانه فیلم هم میگذارد. بازار تازهای است که نمونهاش را نداشتهایم. این که محصولات فرهنگی تا این حد به محل زندگی روزمره مردم نزدیک شود. حالا از تیراژ چند میلیونی سی دیهای فیلمهای ایرانی حرف میزنند (همین روزها باید برویم سراغ فرمت دی وی دی و معلوم نیست که چرا این قدر تعلل میکنیم.) بعد چون پخشاش هست و مشتریاش هست، حق پخش خانگی فیلمهای ایرانی هم بالا رفته است. به همین خاطر تهیه کنندگان فیلمهای ایرانی میتوانند روی فروش رایت محصولات خانگی فیلمشان حساب کنند. خیلی مبارزه کردهایم که به این جا رسیدهام. زمان زیادی گذشته و موفقیت بزرگی حاصل شده است. تازه داشتم به این فکر میکردم که چه خوب میشود اگر کم کم بازار کتابهای ارزان و جیبی هم راه بیفتد و اتفاقی که در مورد فیلمهای ایرانی افتاده، درباره کتاب هم بیفتد. ابراهیم داروغه زاده مدیرعامل موسسه رسانههای تصویری هم به درستی در واکنش به این اقدام وزارت بازرگانی، به این نکته اشاره کرده بود که یکی از دلایل پایین بودن میزان کتاب خوانی در کشور، همین فاصله داشتن محل عرضه محصولات فرهنگی با محل زندگی مردم است. نه تنها نباید این یکی را تعطیلاش کنیم، که باید با تمام قوا، از پدید آورندگان چنین فرصتی برای عرضه محصولات فرهنگی حمایت کنیم و تلاش کنیم که باقی این قبیل محصولات، به خصوص کتابهای ارزان و کاهی جیبی هم به این بازار اضافه شوند.
خدا کند وزارت بازرگانی با چنین تصمیمی، چنین بازاری را که نمونهاش را نداشتهایم، خراب نکند. یا اگر هم این اتفاق افتاد، وزارت ارشاد با تمام قوا در برابر چنین تصمیمی بایستد. شوخی نیست. به این سادگی نباید چنین فرصتی را از دست بدهیم. فیلمهای ایرانی و خارجی وارد خانههای مردم شده است. مثلا همین چند روز پیش از قول قائنی نجفی خواندم که مجموعه خوب «فرش ایرانی» با تیراژ حدود یک و نیم میلیون نسخه دارد وارد همین بازار میشود. به این ترتیب اپیزودهای درجه یک عباس کیارستمی(که پیشنهاد میکنم یادداشت کوتاه درجه یکاش درباره عباس شباویز در این شماره ماهنامه فیلم را از دست ندهید) و داریوش مهرجویی و مجید مجیدی در همین مجموعه را صدها هزار نفر خواهند دید و اگر این بازار نباشد... خلاصه نه فقط به این بازار رحم کنید، که کلی هم قدرش را بدانید.
دوشنبه 30 آذر 1388
1- شب یلدایتان مبارک رفقا. امیدوارم یلدای بعدی، از این خیلی خوشحالتر و امیدوارتر باشید. این احتمالا طولانیترین روزنوشت تاریخ این جاست با کلی اسم فیلم. (لینک سیصد و پنجاه کامنت اول این روزنوشت اکر به دلیل طولانی بودن این بخش، قابل رویت نیست: http://amirghaderi.blogfa.com/comments/?blogid=amirghaderi&postid=6&timezone=12642) فرصت خوبی است که برویم سراغ پیشنهاد محسن شرفالدین. این که فیلمهای مهم سال 2009 را این جا ردیف کنیم تا بعد از دیدنشان، بهترین فیلمهای امسال را از نگاه بچههای این کافه انتخاب کنیم. به نظرم کم کم داریم در این جور نظرسنجیهای اعتباری پیدا میکنیم. میشود به نتیجه این نظرسنجیها ارجاع داد و اعتنا کرد. محسن خودش اسم تعدادی از فیلمهای مهم سال را در کامنتهایش نوشته. حالا من انتخابهای منتقدان محبوبام، راجر ایبرت از شیکاگو سان تایمز (که نباید گول پاپیولار بودناش را بخورید)و مانولا دارجیس از نیویورک تایمز (که باز نباید گول نخبه گرا بودناش را بخورید)را میآورم، بعد هم یک فهرست طولانی از فیلمهای مهم امسال که با جستجوی فراوان از میان فهرستهای مختلف جستهام. قدرش را بدانید. خیلی وقت برده است. میتوانید نظرهایتان درباره فیلمهای دیده شده این فهرست را از همین حالا آغاز کنید.
اول فهرست راجر ایبرت:
The Top 10 Mainstream Films
The Top Ten Independent Films
و این هم فهرست دارجیس:
-Gomorrah
-Tulpan
-Summer Hours
-The Hurt Locker
-The Beaches of Agnes
-Public Enemies
-Beeswax
-Ponyo
-The Informant!
-Where the Wild Things Are
-Fantastic Mr. Fox
-The Sun
-Avatar
و این هم همان فهرست نسبتا کاملی که از میان مهمترین فیلمهای امسال بیرون کشیدهام. معدودی از فیلمهای غیر انگلیسی زبان اکران سال گذشته هستند و به ترتیب الفبا اسمشان را آوردهام:
2012
35 Shots of Rum
(500) Days of Summer
Adventureland
American Violet
Amreeka
Antichrist
Anvil! The Story of Anvil
Avatar
Away We Go
Baader-Meinhof Complex
Bad Lieutenant: Port of Call New Orleans
Baarìa
Beaches of Agnes The
Beeswax
Big Fan
Blind Side The
Bright Star
Broken Embraces
Brothers
Brüno
Burma VJ: Reporting From A Closed Country
Capitalism: A Love Story
Cloudy With A Chance Of Meatballs
Coco Before Chanel
Coraline
Cove The
Crazy Heart
Crude
Departures
Disgrace
District9
Divo Il
Duplicity
Education An
Everlasting Moments
Everybody’s Fine
Fantastic Mr. Fox The
Food Inc. 1
Funny People
Girlfriend Experience
Gomorrah
Goodbye Solo
Good Hair
Hangover The
Headless Woman The
Humpday
Hunger
Hurt Locker The
I Love You Man
Import Export
Informant! the
Inglourious Basterds
In the Loop
Invictus
It’s Complicated
Julia
Julie & Julia
Knowing
Last Station The6
Lorna’s Silence
Lovely Bones The
Maid The
Me & Orson Welles
mary and max
Medicine for Melancholy
Messenger The
Moon
The Most Dangerous Man In America: Daniel Ellseberg And The Pentagon Papers
Nine
La nana
Of Time and the City6
Pirate Radio
Ponyo
Precious
Princess and The Frog The
Prophet A
Proposal The
Public Enemies
Red Cliff
Road The
Silent Light
Single Man a 26
Sin Nombre
Serious Man A
Sherlock Holmes
SHALL WE KISS?
Skin
Star Trek
Still Walking
Sugar
Summer Hours
Thirst5
The Sun3
This Is It
Treeless Mountain3
Transformers: Revenge of the Fallen
Trucker
Tulpan
Two Lovers
Tyson
Up
Up in the Air
WATCHMEN
Welcome
Whatever Works
Where the Wild Things Are
White Ribbon The
World’s Greatest Dad
Young Victoria The
You, the Living
Zombieland
شنبه 28 آذر 1388
1- در میان دست اندرکاران فیلمهای امسال، دو تا اسم دیدم که توجهام را جلب کرد. یکی این که نوآ بومباک همکار وس اندرسون در نوشتن فیلمنامه آقای فاکس شگفتانگیز بوده، کارگردان فیلم درجه یک ماهی مرکب و وال، دومی هم ماروین هملیش (که در شاهکاری مثل نیش جرج روی هیل نغمههایش را شنیده بودیم) در ساخت موسیقی فیلم آخر استیون سودربرگ نقش داشته. این سودربرگ دست از سر نسل طلایی دهه 1970 برنمیدارد. به هر بهانهای که شده...
2- انجمن منتقدان ایندیانا به نظرم یا آستین، یک بخش تازه به انتخابهای سال خودش اضافه کرده برای بهترین سکانسهای سال و دو تا از نامزدها انتخاب ما هم هست. یکی سکانس لئونه وار ابتدای فیلم کوئنتین تارانتینو و دیگری صحنهای از فیلم بالا که کلیپ وار، دورههای مختلف زندگی یک مرد پیر و همسرش را میبینیم. به خصوص آن جا که همسرش هنگام بالا رفتن از تپه، زمین میخورد و کلاه مرد میافتد. یادتان هست؟
3- بالاخره نسخه خوب 500 روز تابستان آمد؟ خیلی منتظرشم.
4- ...و این که آواز گنجشکها از سوی انجمن ملی نقد آمریکا به عنوان یکی از 5 فیلم غیر انگلیسی زبان سال انتخاب شد.
5- صحنهای هست در فیلم روکو و برادرانش. خانواده بیدار میشوند و میفهند که برف دارد میبارد. دور هم جمع میشوند و همه میخندند به این که روکوی مقدس، برای گرم شدن، لباس زنانه پوشیده است. یک عکس پیدا کردهام برای صفحه اول سایه خیال و پرونده آلن دلون...برق از سرتان میپرد.
6- در بیست سالگی است که انسان میفهمد آن چه تا به حال میدیده، واقعیت نبوده و تنها حقیقت بوده است. چی شد؟ نقل قولهای رومن گاری یادتان رفت.
7- آخ که اگر از پنج برنامه آیندهمان، دو تاش هم که شده، تعبیر شود.
پنج شنبه 26 آذر 1388
از شما چه پنهان امروز و امشب اصلا رو به راه نبودم. فعلا هم چیزی نمیخواستم این جا بنویسم. ولی کامنتها این قدر خوب بود که گفتم بیایم این جا و سلامی بکنم. همیشه این طوری است. وقتی چیزی دادی، به وقتاش هم میگیری. دنیا همین است. پس این جمله کاملا غیر این جایی را هم که امروز در ای میلی خواندم این جا میگذارم:
"برنرز لي : اگر ميخواهيد همه جا باشيد، بگذاريد همه به اطلاعات شما دسترسي داشته باشند."
چهارشنبه 25 آذر 1388
1- یک یادداشت نوشته عباس کیارستمی درباره عباس شباویز در این شماره ماهنامه فیلم که طبق معمول خوب پرزنت نشده. بیابید و بخوانید. از جمله گوهرهایی است که تعجب میکنم چطور تا به حال حرفاش را در کامنتها نزدهاید.
2- کوئنیتن تارانتینو یک فهرست داده درباره هشت فیلم برترش در میان محصولات 2009. نامرد اسم فیلم بیگلو را هم نیاورده. بهترین فیلم سال را هم استار ترک انتخاب کرده:
1. Star Trek
2. Drag Me to Hell
3. Funny People
4. Up in the Air
5. Chocolate
6. Observe & Report
7. Precious
8. An Education
3- به کامنتها مراجعه کنید. حسین لامعی فهرست خوبی فراهم کرده از مهمترین محصولات امسال سینمای ایران که احتمال نمایششان در جشنواره وجود دارد. خاطراتی که درباره جامهای جهانی محبوب عمرتان مینویسید، به جای خود ادامه دارد. نظرسنجی مهرجویی کم کم دارد تمام میشود و این نظرسنجی تازهای هم که راه انداختهاید، با این مضمون که: «به یک نا آشنا، چه فیلمی پیشنهاد میکنید تا به جمع عشاق سینما بپیوندد» را دوست دارم.
4- این یادداشت را در ادامه مقاله ماهنامه فیلم، به سفارش دوستانم در همشهری جوان نوشتم. درباره همان مرد مرد و...
برای تایلر دردن
1- چند هفته قبل یادداشتی نوشتم در ماهنامه فیلم به مناسبت اکران فیلم تازه مسعود کیمیایی، محاکمه در خیابان. هنوز فیلم را کامل ندیده بودم اما ایده نوشتن این مقاله از مدتها قبل با من بود. به خصوص وقتی کتاب Iron Man اثر رابرت بلای و ترجمه فریدون معتمدی را خواندم. در این باره که چطور گونه مذکر نوع بشر، از خصلتهای مردانهاش در روزگار ما تهی شده است.
2- کتاب بلای و آن مقاله، در این باره بود که چطور نسل مردانی که میکوشیدند سررشته زندگی و سرنوشت خانوادهشان را به دست بگیرند، از خانواده حمایت کنند، در جامعه پیشرفت کنند و در عین حال در برابر عواطف زنانه سر فرود نیاورند، کم کم از بین رفتند و جای این مردان را نسل دیگری گرفت که دیگر به آرمانهای خود و جامعهاش اعتقاد نداشت و برای رسیدن به آرامش، کوشید به ارزشهای متمدن زنانه بازگردد. مردهای لطیفی که ارزشهای تازه مادرانه را کشف میکردند و به دنبال صلح، از هر گونه مبارزه و هر نشانه مردانگی گریزان بودند. بلای اعتقاد دارد که این مردان در دامان زنان پرورش مییابند و شهروندان مطیع قانوناند و ارتباطشان با پدرانشان قطع شده است. زنان قوی هم میکوشند تا این مردان را به زندگی با خودشان تشویق کنند. غافل از این که چه کمبودهایی در انتظار این مردان، و البته این زنان است. در جهانی که مردهایش مردانگی را وانهادهاند.
3- طبعا حرف این نیست که باید مردها را به جنگ و کشتار و زورمداری و قدرت طلبی تشویق کرد، اما باید بهشان یاد داد که از غرایز برتریطلبانه مردانهشان نترسند. باید یاد بگیرندکه شمشیرشان را از نیام بیرون بکشند، بدون آن که قرار باشد این شمشیرها را به بدن کسی فرو کنند. گفتم بلای اعتقاد دارد که این راه و روش دوری از امتیازات زندگی مردانه، واکنشی است نسبت به همان نسل مردان غیر قابل انعطاف بعد از جنگ که برای پیشرفت در جامعه و حمایت از خانوادهشان، بعضی حقوق را نادیده میگرفتند و هزینه ابراز احساساتشان را حاضر نبودند بپردازند. من اما میخواهم این را اضافه کنم که چنین راه و روشی، مسیری بیبازگشت در جهانی است که تمدن را این گونه معنا میکند و در سیطره تکنولوژی است. شاید حالا به عنوان راه نجات، باید به دنبال زنهایی با خصوصیات مردانه بگردیم. در همان ماهنامه فیلم موقع اکران فیلم «درباره الی» نقدی نوشتم که شخصیت اصلی آن فیلم یعنی سپیده را به عنوان قیصر روزگار ما معرفی میکرد. حالا فکر میکنم که این دو مقاله چه به هم مربوطند.
4- جز این اما، چند روز پیش داشتم بعد از سالها، فیلم باشگاه مشتزنی دیوید فینچر را تماشا میکردم. دغدغه چاک پالانیوک به عنوان نویسنده اصلی در این اثر، همین داستان از کار افتادن مردان و تاثیرپذیریشان است و این که چطور اجتماع میکوشد وادارشان سازد تا عوض مبارزه، به گریه کردن در مراسم دسته جمعی رو بیاورند. بعد یک صحنهاش توجهام را جلب کرد که خیلی به این بحث مربوط بود و قبلا ندیده بودماش. براد پیت و ادوارد نورتن در این صحنه در این باره صحبت میکنند که شاید ریشه ناآرامیشان، قطع ارتباط با پدرانشان بوده است و ارتباط شاید بیش از حد رشد یافتهای که با مادرانشان داشتهاند.
5- حالا میخواهم این جا این نکته را اضافه کنم که اگر در آن فیلم، براد پیت در نقش تایلر دردن، برای آن که خصلتهای مردانه را به گروه مردان افسردهاش بازگرداند، مسابقات مشت زنی برگزار میکرد، چطور تمدن غرب که به این کمبود (کمبودی به نظرم ناگزیر به دلیل پیشرفتهای تمدنی) واقف شده، میکوشد تا از طریق نمایش و در عالم وهم و رویا و در سالنهای اسطورهساز سینما، تجربه چنین زندگی مردانهای را به شهرونداناش منتقل کند. آثار مایکل مان را اگر به عنوان یک استاد این حوزه اگر کنار بگذاریم، میرسیم به داستانها و فیلمهای کم خطرتر دیگری که میکوشند این تجربههای خطرناک مردانه در برابر خصلتهای تمدن امروز را از این طریق به تماشاگرانشان منتقل کنند. اتفاقی که این جا حتی در فیلمها و در سالن سینما هم اجازهاش را نمیدهیم. جوان امروز با این احساسات سرکوب شده، یا به یک بمب ساعتی تبدیل میشود یا به انسان افسرده و قابل کنترلی که حتی از فهم شمشیر وجودش هم میترسد.
6- این کمبودها هست که در یکی از آخرین نظرسنجیها، تماشاگران سینما، شخصیت تایلر دردن در فیلم باشگاه مشتزنی را به عنوان بهترین شخصیت در تاریخ سینما انتخاب کردند. شاید چون مثل ادوارد نورتون افسرده حال آن فیلم، انتظار منجی را میکشند که سر برسد و غرایزشان را بیدار کند و آنها را به دنیای مردانه تازهای ببرد. دنیایی که تازه مثل صحنه آخر همین فیلم، به عنوان یک مرد، فرصت – و تعادل – ارتباط با زنها را پیدا کنند و در عین حفظ خصلتهای وجودی، هر کدام به دیگری عشق بورزند.
سه شنبه 24 آذر 1388
یادداشت دیروزم درباره «اسپیلبرگ، هاروی، باشگاه مشتزنی، پادشاهان و ملکهها و... هشت آذر 1376» را در یادداشت دوشنبه میتوانید بخوانید. حدود شصت کامنت بیست و چهار ساعت گذاشته را تازه آنلاین کردهام و در حاشیه بسیاری از این نظرها همان جا نوشتهام. جز این اما حرفهای فراوانی پیش آمده که یکی یکی برایتان مینویسم:
1- این جا کلی از هرت لاکر فیلم تازه کاترین بیگلو تعریف کردیم، چند جا دربارهاش نوشتیم به عنوان یکی از بهترین فیلمهای سال. و حالا میبینم که چطور در فهرستهای آخر سال منتقدان و مجامع هنری آمریکا، تحسین میشود. خوشحالم از این هم سلیقگی. از مری و مکس اما چندان خبری نیست. فعلا که هول و ولای تماشای آواتار را دارم. تصاویر آنونس این فیلم جیمز کامرون شبیه هیچ فیلم دیگری نیست. پرونده مجله فیلمی هرت لاکر را در دست چاپ داریم و کار پیمان جوادی و گروهاش درباره این فیلم را امروز و فردا در روزنامه تهران امروز خواهید خواند.
2- صفحه امروز صفحه سینمایی تهران امروز را ببینید. بچههای این جا حسین جوانی و علیرضا حسنخانی و آریان گل صورت درباره فیلم تازه مسعود کیمیایی نوشتهاند. به خصوص مقاله جوانی، نکتههای خوبی درباره ساختار روایی فیلم را مطرح میکند. لینکاش این جاست: http://tehrooz.com/1388/9/24/TehranEmrooz/223/Page/14/ قدر صوفیا و امیررضا نوریپرتو را بدانید که اگر نبودند، از این صفحههای خوب بسته شده، خبری نبود.
3- حافظ در کامنتها مدام پیشنهاد میکند که یک بار دیگر ستون طنز آماده را راه بیندازیم. جدی به فکرش هستم. اگر شما هم ایده و سوژه بفرستید، این روزها بیش از همیشه میتوانیم به انتشارش فکر کنیم.
4- شماره سوم دوره جدید ماهنامه دنیای تصویر همین امروز و فردا منتشر میشود. ترجمههای جواد رهبر را آن جا خوانید و همچنین بخش «بر پرده سینما»یاش را که درباره فیلمهای روی پرده از جمله محاکمه در خیابان نظرم را نوشتهام. کلی مطلب خواندنی دیگر هم دارد، از جمله ترجمه مقالههایی که اسپیلبرگ برای پرمیر سردبیریشان کرده.
5- نظرسنجی درباره بهترین فیلم داریوش مهرجویی در روزنوشت قبلی تمام شده انگار. یکی از بچهها نتیجه نظرسنجی را دربیاورد. احتمالا لیلا اول میشود.
6- کاوه برگشته. این یک خبر خوب است که باید صفحه اول روزنوشت اعلام شود. کاوهای که این روزهایش را بیخود هدر نداده و چیزهای تازهای به خودش افزوده است.
7- این قدر نگفتم ترانه پاپیون از گروه ادیتورز را گوش کنید که وال ئی گفت.
8- و این که یکی از شما این بخش از فیلمنامه فیلم محبوبمان را در کامنتها گذاشته. حیفام آمد که دوباره این جا نقلاش نکنم. بخوانید و بخوابید:
آیدا : ببین من
یه سیستمی دارم تو زندگیم به اسم راه پیماییهای طولانی مدت. بعد توی این راه
پیماییهای طولانی مدت من همینجوری شروع میکنم، راه میرم، راه میرم، اصلا حرکتمو
قطع نمیکنم، ماشینا بوق میزنن مردم بهم متلک میگن ماشین میاد از روم رد میشه،
برف میاد بارون میاد، ولی من همچنان به راه رفتن ادامه میدم.الانم اگه سوار شدم به
خاطر این بود که خیلی خیس شده بودم. حوصلهٔ راه رفتن دیگه نداشتم، خسته شده بودم.
بعد به خاطر اینم هیچی نمیشنوم ُ برای این که تو گوشم موسیقیه.بعد، تمام مدت دارم
موسیقی گوش میدم. تو چی تو موسیقی گوش میدی؟ اون وقت چی گوش میدی؟ چون میدونی
من آدما رو از رو موزیکی که گوش میدن طبقهبندی میکنم . یعنی این که واسم مهمه
بدونم کسی بلوز گوش بده، یا جاز گوش بده یا موسیقی آلترناتیو گوش بده، یا مثل من
فکرش باز باشه، اول باخ گوش بده، بعد موسیقی آلترناتیو گوش بده، بعد همه رو پشت سر
هم گوش بده و دچار هیچ مشکلی هم نشه.
بعد حالا چی گوش
میدی؟
منصور : من
داریوش گوش میدم
آیدا : ... نکته
شو گرفتم!
دوشنبه 23 آذر 1388
خب، این یک روزنوشت جدید است در شرایطی که سرم به خاطر چند برنامه و پروژه شلوغ شده و کامنتها از همیشه پرشمارتر و خواندنیتر. چند کامنت آخر از هشتصد کامنت روزنوشت قبلی را از دست ندهید. بچهها چند حکایت نقل کردهاند، از جمله این یکی که همیشه داستان محبوب من بوده و در زندگی ایرانی ما خیلی خیلی کاربرد دارد (بعدش میتوانید یادداشت اعتماد این هفته را بخوانید)
«دو راهب که مراحلي از سير و سلوک را گذرانده بودند و از دياري به ديار ديگر سفر ميکردند سر راهشون دختري را ديدند که کنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت که از آن بگذرد.وقتي راهبان نزديک رودخانه رسيدند دخترک از آنها تقاضاي کمک کرد. يکي از راهبان بلادرنگ دختر را برداشت و از رودخانه گذراند.راهبان به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند.در همين هنگام راهب دوم که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت:
" دوست عزيز، ما راهبان نبايد به زنان نزديک شويم. تماس با آنها برخلاف عقايد و مقررات مکتب ماست. در صورتيکه تو دخترک را بغل کردي و از رودخانه عبور دادي.
راهب اولي با خونسردي و با حالتي بي تفاوت پاسخ داد: "من دخترک را همان جا رها کردم ولي این تو هستی که هنوز به آن چسبيده اي و آن را رها نميکني."»
و بعد هم که این یادداشت این هفته روزنامه اعتمادم است:
هفته شصت و چهارم
اسپیلبرگ، هاروی، باشگاه مشتزنی، پادشاهان و ملکهها و... هشت آذر 1376
همچنان زندگی سریع و پر از فشار و تناقض و سوء تفاهم این روزها، که چارهاش انگار تند تند و بریده بریده و با اشاره حرف زدن است. گفتن و گذشتن.
1- در این مملکت هر بخش و گروه و مرام و مسلکی، برای خودش مناسبتهایی در تقویم دارد که مدام دربارهاش حرف میزند و تبلیغاش میکند. مناسبت ما اما – که سال به سال اهمیت و ارزشاش برایمان بالاتر میرود و انگار برای بقیه کمتر میشود جوری که دیگر کسی بهاش اشارهای هم نمیکند- هشتم آذر 1376 است که سالگردش را تازه پشت سر گذاشتیم. روز بازی ایران و استرالیا در استادیوم ملبورن. روز معلق زدن احمدرضا عابدزاده در میانه میدان.تاریخی که مردم ایران بی این که قراری با هم گذاشته باشند، با تمام وجود در خیابان حاضر شدند. نخستین روزی که در عمرمان، بی فشار باید و نبایدی، همدیگر را و زندگی را با شور و اشتیاق تمام در آغوش کشیدیم. این را گفتم که ما هم مناسبت تقویمی مهم خودمان را گرامی داشته باشیم.
2- استیون اسپیلبرگ، پروژه بازسازی فیلم «هاروی» را کنار گذاشت. داستان مردی که فکر میکند یک خرگوش بزرگ چند متری که هیچ کس جز خودش نمیتواند آن را ببیند، همیشه کنارش است. ایمان دارد و بقیه ندارند. داستان، انگ اسپیلبرگای است که به شکلی غریب، ایمان و درک و اشتیاق کودکیاش را تا به امروز حفظ کرده است. (چه کسی غیر او میتوانست ته فیلم پر جنگ و خشونت مونیخ، به نمای درشت صورت آن کودک در آغوش مادرش، از نگاه مردی برسد که دستاناش تا بازو در خون غرق است؟ همه از صورت بچه فیلم گرفتهاند و اسپیلبرگ هم گرفته. تفاوت را ببینید) خلاصه استیون اسپیلبرگ این پروژه را کنار گذاشته و تحلیلها از این قرار است که دیگر قرار نیست این فیلم را بسازد، شاید چون جیمز استیوارتای نداشته تا نقش اول چنین فیلمی را بازی کند. نقش مردی که باید ایمان ما را به موجودی نادیدنی در طول چنین قصهای حفظ کند. تنها نامزد برای ایفای این نقش، مطابق معمول تام هنکس بود که با اسپیلبرگ هم کار کرده و مشابه نقش چنین انسان مومنی را در فارست گامپ بازی کرد. اما میگویند ترسیده که برای بازی در نقشهای استیوارتای کلیشه شود. خلاصه که حیف شد. روزی روزگاری جرج استیونس درباره جیمز استیوارت گفته بود، وارد قاب دوربین که میشود، ایمان تماشاگر را به همه آن چه که در این چارچوب قرار دارد، جذب میکند.
3- اما اگر بخواهیم از دنیای آدمهای خوشبین مومن فاصله بگیریم (یا درست بگویم از زاویهای تازهای به آن نزدیک شویم) میرسیم به فیلم باشگاه مشتزنی ساخته دیوید فینچر بر اساس کتابی از چاک پالانیوک. این روزها ده سالگیاش است و بر خلاف روزهای نه چندان موفق اکراناش در سال 1999، به یکی از محبوبترین آثار این ده ساله جهان هنر تبدیل شده است. نسخه بلو ری که این روزها از آن عرضه شده، مشخصات و ملحقات حیرتانگیزی دارد و با وجود این که در آخرین سال هزاره گذشته ساخته شده، اما این روزها مقالههای فراوانی نگاشته شده که نویسندههایشان این فیلم را یکی از مهمترین آثار آغاز قرن بیست و یکام میانگارند. سوال این جاست. چرا نسل امروز، این قدر تماشای داستان جوانانی را که برای درک طعم زندگی، دست به تخریب بدن خود و دنیای اطرافشان میزنند، دوست دارد؟ داستان گروهی که شعار رهبرشان این است: «ما فرزندان میانه حال تاریخ هستیم، بی هیچ هدف و مقصدی. نه جنگ بزرگی داریم و نه رکود اقتصادی بزرگی را تجربه کردهایم... جنگ بزرگ ما، جنگ معنویست و رکود روحی بزرگمان هم زندگی خودمان است. تلویزیون این عقیده را توی کلهمان کاشته که یه روزی همه ما میلیونر، ستاره سینما و خواننده مشهور راک خواهیم شد. و حالا داریم یواش یواش داریم متوجه میشویم که قرار نیست هیچ کدام از این اتفاقها برایمان بیفتد. و سر همین موضوع است که حسابی از کوره در رفتهایم.» جوان امروز ایرانی البته بسیاری از این مشکلات! را ندارد. اما میدانید که این فیلم، بین جوانان نسل امروز سرزمین ما هم طرفدارهای فراوانی دارد. داشتیم درباره مناسبت خجسته هشتم آذر 1376 حرف میزدیم و وجد وصف ناشدنی که آن روز تجربه کردیم. تماشای فیلم فینچر، یکی از راههای درک آن روز و شادیهای پس از آن مسابقه بزرگ است.
4- پیشنهادم را تکرار میکنم که از میان محصولات امسال، «مری و مکس» آدام الیوت را ببینید، اما به عنوان تجربهای کوتاهتر، ویدیوی موسیقی «پادشاهان و ملکهها» از گروه «Thirty Seconds to Mars» را از دست ندهید. تعدادی دوچرخه سوارند که در غروب استارت میزنند و در هیاهوی نور و سنگفرش خیابانها و شهرهای بازی و نئونها و اسبها و گروه موسیقی که بر فراز شهر مینوازند، در آستانه صبح به آب میرسند. باید ببینیدش. باز آدم را یاد جوانانی میاندازد که هشت آذر 1376 در خیابان...
1- کامنتهای امروز خیلی سرحالام آورد. از خاطره زد ایز دد و کمل و جبهه، و جملهای که واله نقل کرده بود و مجموعه کوتیشنهایی که از گروچو و رومن گاری میآورید و خاطرات روزانه حسین جوانی و لینک عکسی که سرپیکو گذاشته، و اظهار نظرهایتان درباره بحث اخیر میان کیارستمی و قبادی، و خوشحالم که اغلب بچههای کافه در این برخورد، سمت عباس کیارستمی را گرفتهاند. باز اغلب حرفهایم را پای هر کامنت زدهام: این هم لینک ششصد کامنت اول این یکی روزنوشت که هنوز ده روز از نوشته شدناش بیشتر نمیگذرد. برای دوستانی که همچنان مشکل باز شدن کامل صفحه را دارند:
http://amirghaderi.blogfa.com/comments/?blogid=amirghaderi&postid=5&timezone=12642
2- خیلی مهم: فکر کنید چند تا از بچهها میخواهند یک سایت گرم درباره کوئنیتن تارانتینو به وجود بیاورند. بین بچههای کافه طراح باسلیقهای هست که به لحاظ گرافیک کمکشان کند؟
3- میخواهم به مناسبتهای مختلف، بعضی از مطالب سالهای اخیرم را در این وبلاگ بگذارم. حیف که مطلب اولی که به نظرم خواندناش این روزها بیربط نبود، یادم رفت که چی بود!
4- قرار شد بعد مدتی که از پخش مجموعه گاو صندوق گذشت، نظرتان را دربارهاش را بنویسید. آنها که قبلا نوشته بودند، دوباره این کار را انجام دهند تا نظرتان در دل ششصد کامنت گم نشوند.
5- هورا! فیلم تازه جیسن رایتمن اکران شد.
6- این روزها سالگرد تولد داریوش مهرجویی است. ما این آقا را خیلی خیلی دوستاش داریم. خدا حفظش کند.
دوشنبه 16 آذر 1388
1- دو سه روزی نبودم. این لینکهای یوخان پاچلبل (یا پاخلبل) و گروه پلاسیبو را هر کدام از شما گذاشته بود، در این سفر حسابی چسبید.
2- بحثی را که حسین لامعی پیشنهاد میکند میتوان ادامه داد. بحث درباره سینمای اجتماعی و نامههای قبادی و پاسخهای کیارستمی. شما هم دربارهاش بنویسید. کدام طرف ایستادهاید؟
3- این دو سه روز کامنتها را وحید آنلاین کرده بود، پس ندیده بودمشان. پس پاسخ به سوئینی تاد که خواسته بود ببیند روی فرم هستم یا نه: دیالوگ مال مردی از لارامی بود. درست است؟ به این چهل پنجاه کامنت آخری هم پای خودشان جواب دادهام. دیگر برگشتهام.
4- باز روی طول موج. این روزها همه درباره جانی دپ مینویسید و داریم دربارهاش یک پرونده درجه یک درمیآوریم. این بار در دنیای تصویر. کم کم دارد تبدیل به یک آیکون میشود.
5- یکی از بچهها لینک سایت «مری و مکس» عزیز را گذاشته. از دستاش ندهید. دوباره ببینیدش.
6- کلی از شما گفتید «هوشنگ خان» اسم یک کبوتر در فیلم «سنتوری» است! حیرت انگیز است.
7- دو صفحه سینمایی امروز «تهران امروز» درباره بخشی دیگر از بحثهای مربوط به این روزهای اکران و گفتگو با حسین فرحبخش است. پویا نبی این بار گفتگوی خوبی انجام داده که خواندنی است و حرفهای فرحبخش را هم خوب است که بشنوید. ضمن این که روزنامه خبر داده که فیلم سنتوری درخواست اکران کرده است و مدیر کل اداره نظارت گفته که ببینیم چه میشود. ببین که همین دیروز اسم آقا هوشنگ را آوردیم!
ادامه پنج شنبه 12 آذر 1388
«به سنتور چرا میزنی؟» و هر کی گفت هوشنگ خان اسم چی بود؟
پنج شنبه 12 آذز
همچنان پیشنهادم کامنتهاست. سریالهای بردیا و لینک... و حرفهای هومان و دیالوگهای آریان و خاطره ریحانه و... صد کامنت اضافه شده در 24 ساعت گذشته به کافه را این جا ببینید اگر صفحه کامل لود نمیشود. روی برمیگردم و برایتان مینویسم. مری و مکس را همچنان از دست ندهید.
http://amirghaderi.blogfa.com/comments/?blogid=amirghaderi&postid=5&timezone=12642
چهارشنبه 11 آذر
دیگر کم کم انگار من نباید چیزی بنویسم. اغلب حرفهایم همان جوابهایی هستند که به کامنتهای پرشمارتان میدهم. کم کم هر فیلمی یا ترانهای یا داستانی یا نوشتهای یا حتی مکان و معیاری که میخواهم مطرح بکنم، قبلاش توسط شما در بخش نظرات مطرح میشود. به خصوص کلیپ اخیر گروه ترتی سکندز تو مارس و این که بالاخره توانستیم آن ترانه بلک آید پیز را پیدا کنیم! این لینک 220 کامنت اول این روزنوشت برای آنهایی که صفحه کامل برایشان لود نمیشود:
http://amirghaderi.blogfa.com/comments/?blogid=amirghaderi&postid=5&timezone=12642
بعد هم این که همچنان منتظر کاوه هستیم و آن سکانسی که گروه در یازده مرد اوشن کنار فوارهها از هم خداحافظی میکنند و صحنهای که بچهها در آوای موسیقی به اتاق خواب ماریا میآیند. انگار پخش زنده است و 18 دوربین عظیم، قابهای پرده عریض را در لحظه به هم قطع میکنند.
رابرتز به کلونی: تو دزدی... تو دروغگویی...
کلونی به رابرتز: من فقط در مورد دزدیام بهات دروغ گفتم!
دوشنبه 9 آذر
(تازه: راستی راستی راستی، خوب شد سعید یادآوری کرد: هشت آذرتان مبارک. 12 سال پیش در چنین روزی... )
میخواهم یادداشت این هفته را بگذارم این جا، اما قبلاش چند تا نکته:
1- یک تحقیق هست درباره کارتونها و سریالهای دهه 1360 تلویزیون. کدام یک از شما میتواند کمک کند؟ میتواند تجربه لذتبخشی باشد. ای میل مرا که دارید: ghaderi_68@yahoo.com
2- دنبال یک ترک میگردم از آلبوم اول یا دوم بلک آید پیز. لینک دانلودشان را یکی لطفا بیابد و بگذارد. و این که کسی کتاب گفتگوی آغداشلو با عبدی و عبدالهی را سراغ دارد؟ داشتم و گمش کردم.
3- برایم جالب است که تعداد زیادی از شما از فیلم تازه مسعود کیمیایی این قدر خوشتان آمده. راستاش انتظار نداشتم.
4- لینک عکسهای تعطیلی رمی و تولد سی و چهار سالگی الکس دلپیرو در کامنتها عالی است. یادداشت رضا رادبه درباره سیتکام و سریال را هم از دست ندهید و این بحث درباره سریالها را جدی ادامه دهید. برایم جالب بود که بردیا دارد سریال سیکس فیت اندر میبیند. شنیدهام شاهکار است.
5- لینک کامنتها برای آنها که نمیتوانند ببینندشان:
http://amirghaderi.blogfa.com/comments/?blogid=amirghaderi&postid=5&timezone=12642
و این هم یادداشت این هفته: (ممنون از وال ئی به خاطر یادآوری آمادئوس که یک نکته دربارهاش داشتم.)
/* /*]]-->*/
آمادئوس، وزیر ارشاد، اخراجیها، درباره الی و بهروز افخمی
هفته شصت و سوم امیر قادری
1- چند شب پیش خیلی اتفاقی چشمام خورد به مجموعه تصاویری که بهروز افخمی و گروهاش، از خیابانها و مکانها و روز و شب تهران گرفتهاند و تدوین کردهاند و موسیقی گذاشتهاند و اواخر شب از شبکه پنج تلویزیون پخش میشود. تماشایی بود به خصوص به این خاطر که که سازندگاناش این درک را ترویج میدهند که مناظر و دیدگاه و منش این روزهای ما، در متروپلیسها و شهرهای بزرگ است که شکل میگیرد. که منظرههای تماشایی بیشتر در میان نئونها و ال سی دیها و تزئینات فلزی خیابانها و مراکز عمومی یافت میشود. که اگر قرار نباشد خودمان را گول بزنیم، بهتر است بدانیم که باید از اتوپیای نه چندان واقعبینانه طبیعت و روستا و خانهها و محلههای قدیمی به عنوان تصاویر زیبا، خارج شویم و خودمان را در شهرها ببینیم و به دنبال راههای تازهای برای زندگی و رستگاری در میان همین ساختمانها و همین فلز و آسفالت بگردیم. شبی که من این برنامه را دیدم، تصاویری بود از سینما آزادی، که با سلیقه گرفته شده بودند همراه با اجرای مناسبی از تم «لارا» از موسیقی دکتر ژیواگوی دیوید لین. و افخمی جزو معدود آدمهایی است که میداند لین چه استاد فیلمساز بزرگی است. امسال تماشای هیچ تولیدی در سینمای ایران به اندازه دیدن سنپطرزبورگ، کنجکاوی برانگیز نیست. میخواهم بدانم کارگردان روز فرشته و روز شیطان و جهان پهلوان تختی و شوکران که این قدر دوستشان داشتیم، چه کرده است.
2- گفتم اخلاق در متروپلیسها و یاد درباره الی افتادم که شاید مهمترین تلاش برای نمایش زیستن و اخلاقیات در دوران تازهای باشد که مردم این مملکت، گام در آن گذاردهاند. نسخه نمایش خانگی درباره الی، از امروز به بازار آمده است. آنها که ندیدهاند یا کم دیدهاند، فرصت را از دست ندهند. همچنان فکر میکنم که بعد از بچههای آسمان مجید مجیدی، درباره الی دومین نماینده ما در بخش بهترین فیلم خارجی مراسم اسکار خواهد بود. نتیجه نهایی تا چند وقت دیگر اعلام میشود.
3- نگرانی این روزهای ما اما حضور وزیر ارشاد در مراسم چند روز قبل است که به مناسبت تجلیل از عوامل فیلم اخراجیها برگزار شده بود و در آن مسعود دهنمکی، فیلمنامه اخراجیهای 3 را رونمایی کرد. از این که وزیر ارشاد در مراسمی سینمایی و در تجلیل از سازندگان یک فیلم حاضر شود، خوشحال هم میشویم، مشکل اما این جاست که اخراجیهای 2 فیلم خوبی نبود، نسبت به فیلم اول یک عقب گرد کامل بود و امیدوارم حضور وزیر ارشاد، در تایید ساخت چنین فیلمی نباشد. که اگر قرار باشد همین راه در اخراجیهای سه پی گرفته شود، با فیلم ضعیف دیگری رو به رو خواهیم بود. و اگر قرار باشد از این قبیل همراهیها اتفاق بیفتد، کاش درباره باقی پروژهها و فیلمها هم انجام شود. کاش فقط مسعود دهنمکی بداند این اظهار نظر ربطی به جناحبندی و خیانت به مملکت و حرکت خزنده ضد انقلاب ندارد. مشکل این جاست که فیلم بدی ساخته که امیدواریم تکرار نشود. اگر سومی فیلم خوبی بود، حرفمان را پس میگیریم.
4- و بالاخره این که نمیدانم چرا این روزها این قدر یاد نمایشنامه پیتر شفر میافتم، که میلوش فورمن نسخه سینماییاش را ساخت: «آمادئوس». پیش از آن که داستان زندگی آهنگساز مشهور باشد، داستان تقابل همیشگی میان استعداد و قدرت و شور است، با کسانی که نمیتوانند چنین ویژگیهایی را ببینند. داستان آدمهایی که به خاطر همان استعداد و شور، توان قوی و سرحال زندگی کردن را دارند و سالیریهایی که تماشای این نشاط حاصل از استعداد و آگاهی و ذهن باز بیعقده، دیوانهشان میکند. این طوری میشود که بعضی کار میکنند و بعضی تمام تلاششان را به خرج میدهند تا این اتفاق شکل نگیرد. و ذهن آدمهای قوی بااستعداد که میتوانند کاری انجام دهند و تغییری بدهند، کم کم سنگین و کدر و لزج میشود. نمایشنامه پیتر شفر بیش از هر جای دنیا، چه قدر در کشور ما معیار و مصداق دارد. نمایشنامه را بخوانید و فیلماش را ببیند. به بحث امروز ما، اخلاقیات تازه در دوران زندگی در متروپلیسها هم ربط دارد.
یکشنبه 8 آذر 1388
باز از 700 تا کامنت رد شدیم و باید برویم سراغ روزنوشت تازه.
1- پرونده فایت کلاب در کمتر از سه روز تمام شد. با گفتگوهایی از فینچر و پیت و نورتن و پالانیاک. نه گفتگوهای معمولی و همه حرفهای اساسی و درجه یک پر از نکتههای خواندنی و چند تا نقد اریجینال و اساسی. با همکاری جواد و حامد و آزاده و حسین و علیرضا و بردیا و وحید. و رفقایی که میل زدند و ایدههایشان را گفتند. این کافه البته ظرفیت کارهای بیشتر و بزرگتر از این را هم دارد. به زودی درباره رسانه تازهای که قرار است این پرونده در آن با شکل و شمایلی جدید منتشر شود، صحبت میکنیم. تکرار میکنم که اینها گفتگوهای معمولی نیستند.
2- بهترین آدری هپبورن، همانی است که توی تعطیلات رمی بود. بعدیها برادههایی از همین اولی است!
3- پنجاه شصت کامنت آخر روزنوشت قبلی را در قسمت آرشیو میتوانید پیدا کنید که تازه آنلاین کردهام. چند نکته رامین رئیسی خواندنیاند (به خصوص نقل قول و نتیجهگیریاش از پله). بحثهای قبلی بسته شدهاند و پاسخام به چند تا از این کامنتها درباره پوست کندن در فیلم آخر تارانیتنو! و ارزش ستارهای الکس دلپیرو را آن جا میتوانید بخوانید.
4- بالاخره دستم رسید. سالها دنبالاش بودم. کتابی از عکسهای ویلیام کلاکستون از استیو مککوئین. عکاسی که چند سال در جوار ستاره بوده و تصاویرش را به این کتاب بخشیده. توی فکرم یک بخش تازه در دنیای تصویر راه بیندازیم به اسم سینما - ستاره. با علی سالهاست که داریم به ستارهها فکر میکنیم.
5- بحثهای تازه را راه بیندازیم. جای کاوه که با یکی دو یادداشت اخیرش پر نمیشود. قرار بود درباره سریالها هم در کامنتها حرف بزنیم. معرفی کنید. خودم در این زمینه چیز زیادی نمیدانم و بیشتر خوانندهام. بردیا و باقی رفقا، استارت بزنید.
6- تیزرهای تبلیغاتی که مایکل مان ساخته را دیدهاید؟ مری و مکس را باز پیشنهاد اکید میکنم. با جواد رهبر داریم روی یک پرونده با گفتگوهای اریجینال کار میکنیم. در بروژ امسال ماست و ارزشاش را دارد. به جز این، جدول روزنامه و... فیلمی که نیما عباسپور میگوید با سی هزار تومان ساخته را دوباره دیدم. اشتباه نکرده بودم. یک دقیقه آخرش اضافی است. اما حق با من بود. گفتگوی لیلی گلستان را هم که گفته بودم یک بار بخوانید، اما دربارهاش اشتباه کرده بودم؛ حداقلاش سه بار است.
7- بالا بلند عشوهگر نقش باز من کوتاه کرد قصه زهد دراز من
دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم با من چه کرد دیده معشوقه باز من
میترسم از خرابی ایمان که میبرد...
روزی روزگاری که میخواهیم یک فیلم بسازیم، این میتواند الهام بخش یک عمر باشد. خطهای عمودی پر پیچ و تابی که بر پس زمینه افق حرکت میکنند...
8 - یادم نیست کجا خواندم که آدم هایی که شخصیتاش را دارند، هر چه سنشان بالاتر میرود، خوشتیپتر میشوند.