کاش عاشقت نبودم که اینک تنها باشم ، تو نباشی و
من پریشان باشم ، تو نباشی و من دیوانه و سرگردان باشم…
کاش عاشقت نبودم که اینک لحظه هایم بیهوده بگذرد ،
فصلهایم بی رنگ بگذرند ،تا حتی دلم به خزان نیز خوش
نباش
تقصیر خ
ودم بود که هوای عاشقی به سرم زد ، تا
خواستم فرار کنم ، عشق تیر خلاصش را به بال و پرم زد
، تا خواستم دلم را پشیمان کنم ، دلم ، دل به دریا زد….
دل به دریا زد و بدجور غرق شد ، همه امیدهایم زیر آب
محو شد….
کاش عاشقت نبودم که اینک از دست تو ناله کنم ، شب
و روز دلم را سرزنش کنم ….
قلبم میلرزد ، تمام وجودم تمنای آغوشی را میکند که آن
آغوش رویاییست که گاهی فکر میکنم رسیدن به آن محال است
چشمانم دیگر از اشک ریختن سویی ندارند ، چشمانی
که تمام لحظه ها انتظار این را میکشند که به دیدار
چشمان تو بیایند
کاش عاشق دل بی وفایت نبودم ، بی نیاز بودم ، مثل
خودت بیخیال بودم ، کاش مهم نبود برایم بودنت ، دیگر
احساس نیاز نمیکردم در تمام لحظه های نبودنت !