در آستانه سه سالگی



سلام دوستان عزیزم .شرمنده که اینقدر دیر نوشتم .یک مدتی نمیدونم حس نوشتنم از بین رفته بود !!!البته دلایل زیادی داشت
توی این مدت آمیتیس گلم خیلی تغییرات داشت .از نظر اخلاقی در اوج شیرین کاری ها که روز به روز هم بیشتر میشد ولی یک سری کج خلقی و لج بازی و کل کل کردن هم اضافه شده
بیشتر وقت ها موقعی که بعد از خوردن غذاش باشه میره و با خودش حسابی بازی میکنه ولی وقت های دیگه خوب همش میگه بیا بازی .بازی هم یعنی بری تو اتاقش و بشینی روی زمین و بازی کنی.و هر مهمونی هم میاد خونمون محکوم میشه بره تو اتاقش.و اون موقع منم دیگه تو اتاق راه نمیده .تا نکنه من با مهمون حرف نزنم
عاشقه این بازیه که من بشم آمیتیس و خودش بشه مامان .و تمام حرف هایی رو که من بهش میزنم و اصلا گوش نمیده رو اون موقع تحویل خودم میده
مثلا دارم غذایی رو که پخته میخواییم بخوریم .میگه مامان ریختی رو لباست که میگم بهت مواظب باش نریزی .خوب اشکال نداره میشوریمش !!!
هی هم وسط بازی ب من یاداوری میکنه که صدای بچگونه حرف بزن
دوباره میگم مامان با اون اسباب بازیها بازی کنیم ؟؟؟ - نه مامان جون نمیشه اونا رو بابایی اجازه نمیده
خلاصه که وقتی مامان میشه از من سخت گیرتر میشه .
من عاشقه این قسمتشم .تا بهش میگم مامان .میگه جاااااااااااااااااانم ![]()
----
تازگیها به شدت با دوست خیالیش مشغوله ....اونم حیوونی به اسم الاغ ....با ساینا یه روز خونه مادرم که بدو فرار کن الان الاغه میاد و میخورتمون بازی شروع شد و یه صدایی درمیاوردن میگفتن الاغ بود و...
حالا این چند روزه یهو مثلا میزنه زیر گریه .میگم چی شد ؟؟؟ - مامان لیوان آبم اینجا بود الاغه بردتش
.منم میگ آمیتیس خیلی هم جدی نگیر .الاغ کجا بود ؟؟- نه هست همنجاست لیوانمو برد
منم گفتم خوب .الاغه زود بدو بیا لیوانشو بیار بزار سر جاش
بعد گریه اش آروم شد !!!!
یا موقع غذا خوردن .برا اینکه مدتیه به محض اینکه ته دلش رو میگرفت دیگه نمیخورد و دوباره نیم ساعت دیگه گرسنه بود و نق و نق
منم دستم رو به شکلی میکردمو میگفتم این کلاغه .بیا کلاغه میخواد این غذاها رو ببره برا پیشی و تند تند میومد میخورد .حالا دیگه بدونه کلاغه غذا نمیخوره
.کلاغه آب بیاره .کلاغه برقصه .کلاغه فرار کنه
میگم آمیتیس تنها بچه ای بود که وقتی گرسنه بود مینشست و تند تند غذا میدادم .حالا با کلی بازی باید بدم .دیروز میگه مامان کلاغه بالو پرش سیاهه اگه بهش دست بزنم دستم سیاه میشه؟؟؟
گفتم نه مامان اون رنگ پراش سیاه اگه دست بهش بزنی که رنگ نمیده .گفت چرا سیاه میشیم
حالا منم که شجاع !!!جرات ندارم یه پیشی سیاه یا یه کلاغ گیر بیارم بهش دست بزنه .اونم که نمیزنه

تو ای مدت هم همش به قول خودش نینی میشه .مثل نینیها اه اوه .میکنه .مثل یه بچه یه ساله میاد میچسبه به پای من که مامان بغل .مامان بغل
یا همش میاد میشینه تو بغل من و سواااال ها شروع میشه ...مامان من بدنیا اومدم چیکار میکردم ؟؟؟من شیر تو رو میخوردم ؟؟؟من نینی بودم حرف میزدم ؟؟؟
با جواب های من باز هزاران بار میپرسه و هی همونا رو انجام میده ...اینقدر فیلم های نوزادیش رو دید که متاسفانه منم از روش کپی نزده بودم و خراب شده .و حالا رو آورده به عکس های نوزادی
توی مطلب قبلی نوشته از دو نیم سالگی تا سه سالگی دوست دارن به دوران نوزادی و شیر خوارگی برگردن .و دقیقا هم همون کارها رو انجام میده .

همچنان عاشقه کتاب خوندن و کتاب خریدنه ...دیگه داستانهاش رو حفظه و برا خودش از روی عکس ها تعریف میکنه
موقع غذا پختن خیلی خوب به من کمک میکنه قشنگ یاد گرفته با چاقویی که میدم دستش و تند و تیز نیست .کمک من میکنه قارچ و فلفل دلمه یا چیزایی رو که میدم خورد میکنه ....
عاشقه کتلته .هم درست کردنش و به واسطه کمک خودش خوب هم میخوره .به قول خودش میگه -مامان چولولو هاش رو من درست کردما .بده خودم بخورم

الان نزدیک عیده و چند روزی بیشتر تا نوروز ۹۱ نمانده .و مشغولیم ...هنوز تدارکات چیدن سفره هفت سین رو آماده نکردم ...ولی خوب انجام خواهم داد بزودی



با عرض شرمندگی چند ماهی بود که دوربین نداشتم و خراب شده بود .حالا دادمش تعمیر و درست شده .ولی تو این مدت عکس نداشتم و این چندتا رو هم عکس های با مبایلمه .کیفیتش خوب نیست


از وقتی این لباس رو که مال پگاه بوده به آمیتیس رسیده از صبح تا شب تنشه .حتی واسه شستنش ماجرا داریم .حاضر نیست از تنش دربیاره .این عکس ماله وس زمستونه ها .هرمش هم دست و پاهاش یخ بود ولی باز هر چی میگفتیم این لباس ماله تابستونه راضی نمیشد
عاشقه پیراشکی شکلاتیه ...شدید...گاهی صبح از خواب پا میشه و ویار پیراشکی داره .منم کلی باید کلنجار برم تا بتونم با یه چیز دیگه راضیش کنم .تا که بعدش یادش بره .ولی وقتی میریم نون بخریم دیگه پیراشکی نخریده خونه نمیاد .
این هم دویار همیشگی
راستی دست خاله آذر عزیز هم درد نکنه آمیتیس عاشقه این لباس آدم برفیشه .اینقدر توش راحته که هر جا میخواییم بریم میگه آدم برفی رو بپوشیم

وقتی ویرش میگیره به خونه چادریش یه چند روزی بازه تا بالاخره راضی بشه تا یه مدتی جمعش کنیم


عاشقه کارتون های دیسنی شده .از صبح تا شب داره سیدی میبینه .سفید برفی و هفت کوتوله .پری دریایی .سیندرلا.زیبای خفته .و همینور اسباب بازیهای اینها که اینجا زیاد یافت نمیشه .ولی یه نمونه سفید برفی و هفت کوتوله دوستم براش خریده قراره عیدی بهش بده

اینجا داره کارتون میبینه .پتو وبالش رو میاره میندازه رو مبل جلو تلویزیون و ....

آخ داشت یادم میرفت .تو این مدت یه اتلیه هم بردیمش .آتلیه آرام.و کلی عکس قشنگ با لباسایی که تینای عزیز براش فرستاده بود گرفتیم .اینم عکس هاش









.خیلی وقت ها در حال مخالفت کردن با هر چیز ممکنه .خیلی مواقع بهونه های الکی میگیره که تقریبا الان دیگه میتونم حدس بزنم از سر چیه .اول میبینم که مثلا از گشنگی یا کم خوابی نیست چون سر تایم های این دو هم بهونه گیر میشه.و دوم و از همه بیشتر بخاطر اینکه حوصله اش سر رفته و به هر چیزی گیر میده و میخوادجلب توجه میکنه . در این مواقع.بهترین عملکرد من(حالا درست یا غلطش رو نمیدونم) اینه که یادم باشه که دو نیم سالشه .بهش بگم که خوب اول درست واضح (بدون نق و گریه ) بگو الان دقیقا میخوایی من چیکار کنم ؟؟؟؟ و بعد که اکثر مواقع میگه بیا بریم بازی .در اصرع وقت بتونم برم و باهاش بازی کنم .گاهی مثلا درست وسط یه کاری میاد گیر میده که خیلی سخته ناتموم بزارم و برم ولی تا جاییکه بتونم حتی وسط آشپزی مثلا میگم باشه من میام دو تا کتاب یا یه نقاشی یا یکمی قایم موشک بازی میکنیم و یعد بزار من بقیه کارمو انجام بدم .
...



























































































































































































٬امروز ۲۳ اسفند متوجه شدم دندون کوچولوی پایین سر زده بیرون .یه چیزی داشتی میخوردی اومدم از تو دهنت در بیارم(که قورتش هم دادی ) دستم خورد به یه تیزی کوچولو.دوباره لثه ات رو لمس کردم دیدم بعله .دندونت سر زده بیرون ....کلی ذوق زده شدم و به همه خبر دادم


از روز تولد به بعد هم موقع رقصیدن علاوه بر تکون دادن کمرت دستات رو هم میاری بالا و نانای میکنی و وسطش هم چشمک میزنی و منکه دیگه غش میکنم با این کارت









![]](http://www.megapic.ir/images/x420oyyb8hnrzdij2ad.jpg)



















دختر گلم عزیز مامان و بابا تو فرشته نازنینم روز5/1/88 با اومدنت زندگیمونو قشنگتر کردی.خاطرات روزهای شیرین با تو بودنو مینویسم که لذتش همیشه برام باقی بمونه و هدیه ای باشه برای تو گل من