در آستانه سه سالگی

سلام دوستان عزیزم .شرمنده که اینقدر دیر نوشتم .یک مدتی نمیدونم حس نوشتنم از بین رفته بود !!!البته دلایل زیادی داشت

توی این مدت آمیتیس گلم خیلی تغییرات داشت .از نظر اخلاقی در اوج شیرین کاری ها که روز به روز هم بیشتر میشد ولی یک سری کج خلقی و لج بازی و کل کل کردن هم اضافه شده

بیشتر وقت ها موقعی که بعد از خوردن غذاش باشه میره و با خودش حسابی بازی میکنه ولی وقت های دیگه خوب همش میگه بیا بازی .بازی هم یعنی بری تو اتاقش و بشینی روی زمین و بازی کنی.و هر  مهمونی هم میاد خونمون محکوم میشه بره تو اتاقش.و اون موقع منم دیگه تو اتاق راه نمیده .تا نکنه من با مهمون حرف نزنم

عاشقه این بازیه که من بشم آمیتیس و خودش بشه مامان .و تمام حرف هایی رو که من بهش میزنم و اصلا گوش نمیده رو اون موقع تحویل خودم میده

مثلا دارم غذایی رو که ‍‍‍‍پخته میخواییم بخوریم .میگه مامان ریختی رو لباست که میگم بهت مواظب باش نریزی .خوب اشکال نداره میشوریمش !!!

هی هم وسط بازی ب من یاداوری میکنه که صدای بچگونه حرف بزن

دوباره میگم مامان با اون اسباب بازیها بازی کنیم ؟؟؟ - نه مامان جون نمیشه اونا رو بابایی اجازه نمیده

خلاصه که وقتی مامان میشه از من سخت گیرتر میشه .

من عاشقه این قسمتشم .تا بهش میگم مامان .میگه جاااااااااااااااااانم

----

تازگیها به شدت با دوست خیالیش مشغوله ....اونم حیوونی به اسم الاغ ....با ساینا یه روز خونه مادرم که بدو فرار کن الان الاغه میاد و میخورتمون بازی شروع شد و یه صدایی درمیاوردن میگفتن الاغ بود و...

حالا این چند روزه یهو مثلا میزنه زیر گریه .میگم چی شد ؟؟؟ - مامان لیوان آبم اینجا بود الاغه بردتش .منم میگ آمیتیس خیلی هم جدی نگیر .الاغ کجا بود ؟؟- نه هست همنجاست لیوانمو برد

منم گفتم خوب .الاغه زود بدو بیا لیوانشو بیار بزار سر جاش

بعد گریه اش آروم شد !!!!

یا موقع غذا خوردن .برا اینکه مدتیه به محض اینکه ته دلش رو میگرفت دیگه نمیخورد و دوباره نیم ساعت دیگه گرسنه بود و نق و نق

منم دستم رو به شکلی میکردمو میگفتم این کلاغه .بیا کلاغه میخواد این غذاها رو ببره برا پیشی و تند تند میومد میخورد .حالا دیگه بدونه کلاغه غذا نمیخوره .کلاغه آب بیاره .کلاغه برقصه .کلاغه فرار کنه

میگم آمیتیس تنها بچه ای بود که وقتی گرسنه بود مینشست و تند تند غذا میدادم .حالا با کلی بازی باید بدم .دیروز میگه مامان کلاغه بالو پرش سیاهه اگه بهش دست بزنم دستم سیاه میشه؟؟؟

گفتم نه مامان اون رنگ پراش سیاه اگه دست بهش بزنی که رنگ نمیده .گفت چرا سیاه میشیم

حالا منم که شجاع !!!جرات ندارم یه پیشی سیاه یا یه کلاغ گیر بیارم بهش دست بزنه .اونم که نمیزنه

شکلکهای جالب و متنوع آروین

تو ای مدت هم همش به قول خودش نینی میشه .مثل نینیها اه اوه .میکنه .مثل یه بچه یه ساله میاد میچسبه به پای من که مامان بغل .مامان بغل

یا همش میاد میشینه تو بغل من و سواااال ها شروع میشه ...مامان من بدنیا اومدم چیکار میکردم ؟؟؟من شیر تو رو میخوردم ؟؟؟من نینی بودم حرف میزدم ؟؟؟

با جواب های من باز هزاران بار میپرسه و هی همونا رو انجام میده ...اینقدر فیلم های نوزادیش رو دید که متاسفانه منم از روش کپی نزده بودم و خراب شده .و حالا رو آورده به عکس های نوزادی

توی مطلب قبلی نوشته از دو نیم سالگی تا سه سالگی دوست دارن به دوران نوزادی و شیر خوارگی برگردن .و دقیقا هم همون کارها رو انجام میده .

شکلکهای جالب و متنوع آروین

همچنان عاشقه کتاب خوندن و کتاب خریدنه ...دیگه داستانهاش رو حفظه و برا خودش از روی عکس ها تعریف میکنه  

موقع غذا پختن خیلی خوب به من کمک میکنه قشنگ یاد گرفته با چاقویی که میدم دستش و تند و تیز نیست .کمک من میکنه قارچ و فلفل دلمه یا چیزایی رو که میدم خورد میکنه ....

عاشقه کتلته .هم درست کردنش و به واسطه کمک خودش خوب هم میخوره .به قول خودش میگه -مامان چولولو هاش رو من درست کردما .بده خودم بخورم

شکلکهای جالب و متنوع آروین

الان نزدیک عیده و چند روزی بیشتر تا نوروز ۹۱ نمانده .و مشغولیم ...هنوز تدارکات چیدن سفره هفت سین رو آماده نکردم ...ولی خوب انجام خواهم داد بزودی

با عرض شرمندگی چند ماهی بود که دوربین نداشتم و خراب شده بود .حالا دادمش تعمیر و درست شده .ولی تو این مدت عکس نداشتم و این چندتا رو هم عکس های با مبایلمه .کیفیتش خوب نیست

از وقتی این لباس رو که مال پگاه بوده به آمیتیس رسیده از صبح تا شب تنشه .حتی واسه شستنش ماجرا داریم .حاضر نیست از تنش دربیاره .این عکس ماله وس زمستونه ها .هرمش هم دست و پاهاش یخ بود ولی باز هر چی میگفتیم این لباس ماله تابستونه راضی نمیشد

عاشقه پیراشکی شکلاتیه ...شدید...گاهی صبح از خواب پا میشه و ویار پیراشکی داره .منم کلی باید کلنجار برم تا بتونم با یه چیز دیگه راضیش کنم .تا که بعدش یادش بره .ولی وقتی میریم نون بخریم دیگه پیراشکی نخریده خونه نمیاد .

این هم دویار همیشگی

راستی دست خاله آذر عزیز هم درد نکنه آمیتیس عاشقه این لباس آدم برفیشه .اینقدر توش راحته که هر جا میخواییم بریم میگه آدم برفی رو بپوشیم

 وقتی ویرش میگیره به خونه چادریش یه چند روزی  بازه تا بالاخره راضی بشه تا یه مدتی جمعش کنیم

شکلکهای جالب و متنوع آروینشکلکهای جالب و متنوع آروین

عاشقه کارتون های دیسنی شده .از صبح تا شب داره سیدی میبینه .سفید برفی و هفت کوتوله .پری دریایی .سیندرلا.زیبای خفته .و همینور اسباب بازیهای اینها که  اینجا زیاد یافت نمیشه .ولی یه نمونه سفید برفی و هفت کوتوله دوستم براش خریده  قراره عیدی بهش بده

اینجا داره کارتون میبینه .پتو وبالش رو میاره میندازه رو مبل جلو تلویزیون و  ....

شکلکهای جالب و متنوع آروین

آخ داشت یادم میرفت .تو این مدت یه اتلیه هم بردیمش .آتلیه آرام.و کلی عکس قشنگ با لباسایی که تینای عزیز براش فرستاده بود گرفتیم .اینم عکس هاش

 

 

 

روزهای پاییزی و برفی

پاییز زیبا و عروس فصل هاست

برگ ریزان درخت و خواب ناز غنچه هاست

خش خش برگ و نسیم باد را بی انتهاست

هرچه خواهی آرزو کن ُ فصل فصل قصه هاست . . .

" الان که دارم این رو مینویسم  پاییزمون برفی شده و دو روز حسابی برف باریده

 


کودک دو سال و نیمه


کودک در این سن ، منفی باف ، لجوج و سرسخت است. اگر مادر بخواهد با عجله لباس او را تنش کند، کودک فریاد می‌زند: «خودم می‌خواهم بپوشم» و اگر پدر به او بگوید: «لباست را بپوش» خواهد شنید که می‌گوید: «می‌خواهم مامان لباس تنم کند.» کودک دو و نیم ساله متلون است. اگر مادر به طرف او رود. بابا را می‌طلبد و به عکس اگر بابا به طرفش برود، مامانش را می‌خواهد. او در دنیایی از تضاد سیر می‌کند. و این کلمات بر زبان او جاری است: «می‌کنم .. نمی‌کنم .. می‌خواهم .. نمی‌خواهم .. می‌توانم .. نمی‌توانم .. بله .. نه»

انتخابهای او چند تایی است و در هر دقیقه ، نوعی را می‌پسندد، اگر انواع باشد همه را طالب است اگر جلوی او را نگیرند، ممکن است مدتها از یک سمت به سمت دیگر حرکت کند. اگر مادر به او بگوید: «مربا می‌خواهی» می‌گوید «نمی‌خواهم» اما به محض اینکه مربا کنار گذاشته شود، او مربا می‌خواهد.

مشکل مادر برای تربیت او ، این است که باید حتی الامکان او را در مسیر یک طرفه قرار دهد. کارهای روزانه را خودتان انتخاب کنید و فرصت انتخاب به او ندهید. وقتی می‌خواهید او را با خود به بیرون ببرید، در حالیکه از تفریح در بیرون برایش سخنرانی می‌کنید لباس تنش کنید. اگر از او برای بیرون رفتن ، اجازه بخواهید، کلاهتان پس معرکه است. به هر قیمت که می‌دانید از پرسشهایی که او باید چواب «نه» را ادا کند، پرهیز نمایید. به او زیاد فرصت انتخاب ندهید. اگر این فرصت را داشته باشد، مطمئن باشید که از فرصت خود راضی نیست.

در تمام دستورها، خواهش و تقاضاهایش تکبر و غرور زیاده از حدی دیده می‌شود. لذا مادر باید به جای نشستن و غصه خوردن ، راه و روش تسلط بر فرزند را بیاموزد و این مطلب را همواره در نظر داشته باشد، سعی کند کودک حرفهای او را بدون چون و چرا بشنود و به عکس در مقابل کارهای بی‌اهمیت تسلیم شود. مثلا «بگوید: البته ... بله قربان ... حتما»

مادران باید به خاطر داشته باشند که کودک 5/2 ساله ممکن است. رفتارش با شما بسیار خوب یا بد باشد، اما او شما را بسیار دوست دارد و تمناهای زیادی از شما دارد. جالبترین استعدادهای خود را می خواهد به شما نشان دهد، و دوست ندارد آنها را حتی پدرش ببیند. اگر گاهی وقتها که شما را خیلی ناراحت و خسته کرده، فرصتی بدست آورده و قدری استراحت کنید تا ب صبر و حوصله بیشتری به سوی او بازگردید.

کودک دو و نیم تا سه ساله


بسیاری از کودکان در این سن ، در مرحله عجیبی قرار می‌گیرند، آنها میل دارند به زمان شیرخوارگی برگردند، از نظر احساسی می‌توانند این مرحله را با مادر تجدید کنند. دوست دارند دوباره از پستان مادر شیر بخورند، خود را در آغوش مادر جای دهد، برایش بسیار دلپذیر خواهد بود. کودک 5/2 ساله‌ای به مادرش می‌گفت: «من کوچولو هستم» نمی توانم حرف بزنم. دندان ندارم غذا بخورم. دوست دارم شیر بخورم.»

آنها دوست دارند در کالسکه بخوابند و از شیشه بوسیله پستانک شیر بخورند. وقتی مادری این نیاز کودک خود را بداند، سعی در برطرف کردن آن کرده و به موقع او را از این تخیل بی جا نجات می‌دهد. اغلب مادران ، کودک در این سن را مسخره کرده و با توجه به کودکان دیگر خود ، حس حسادت آنانرا تحریک و حسود بار می‌آورند. اما اگر کودک از زنده کردن دوران شیرخوارگی خود به اندازه کافی تجربه بدست آورد، خواهد توانست رشد کند و مستقل تر و بالغ تر بشود و سپس همواره به جلو نگاه کند نه به عقب.


سلام دوستان و خوانندگان عزیز وبلاگ و پوزش از دیر نوشتن وبلاگه دختری

این چند وقته یعنی چند ماهه اخیر رفتارهای آمیتیس خیلی تغییر کرده و دقیقا میشه گفت مثل پاراگراف اول همین متن بالاست .خیلی وقت ها در حال مخالفت کردن با هر چیز ممکنه .خیلی مواقع بهونه های الکی میگیره که تقریبا الان دیگه میتونم حدس بزنم از سر چیه .اول میبینم که مثلا از گشنگی یا کم خوابی نیست چون سر تایم های این دو هم بهونه گیر میشه.و دوم و از همه بیشتر بخاطر اینکه حوصله اش سر رفته و به هر چیزی گیر میده و میخوادجلب توجه میکنه . در این مواقع.بهترین عملکرد من(حالا درست یا غلطش رو نمیدونم) اینه که یادم باشه که دو نیم سالشه .بهش بگم که خوب اول درست واضح (بدون نق و گریه ) بگو الان دقیقا میخوایی من چیکار کنم ؟؟؟؟ و بعد که اکثر مواقع میگه بیا بریم بازی .در اصرع وقت بتونم برم و باهاش بازی کنم .گاهی مثلا درست وسط یه کاری میاد گیر میده که خیلی سخته ناتموم بزارم و برم ولی تا جاییکه بتونم حتی وسط آشپزی مثلا میگم باشه من میام دو تا کتاب یا یه نقاشی یا یکمی قایم موشک بازی میکنیم و یعد بزار من بقیه کارمو انجام بدم .

وقتی میبینه که من دارم به حرفش توجه میکنم خیلی بهتر میشه .البته با همه این تغییرات رفتاری که مقتضی سنش هست .باز هم میدونم و بقیه هم میگن که آمیتیس بچه آروم و حرف گوش کنی است .و میدونم ما پدر و مادر کم حوصله ای هستیم چرا که وقتی خصوصا باباش وقتی میاد خونه مثلا یک ساعت کامل وقت بزاره و باهاش بازی کنه دیگه تا شب خوشحاله  .هر چند که هر بازی باهاش بکنی هیچوقت هیچوقت ازش خسته نمیشه و هی میگه دوباره دوباره

ولی همش به خودم میگم چطوری مادر من ماها رو با تمام سختی ها بزرگ کرد و هیچوقت حتی صداش به روی ما بلند نشد.هیچوقت از چیزی گلایه نکرد .همیشه هوای هممون را داشت و هر چه در توان مادی و معنوی و احساس بود به ما نثار کرد. هر چند که من نتونستم جبران زحماتش رو بکنم ؟؟؟واقعا مادر خوب بودن خیلی سخته خیلی .همیشه میگم تازه الان دو سال و نیمشه یعنی از یه زندگی فقط به همین قدر کم از مسائل و موارد بوجود آمده با هم تجربه داشتیم .و چه کنم وقتی داره بزرگتر و باهوشتر و داناتر میشه و من چقدر باید جوابگو باشم من چقدر باید تو رفتارم و گفتارم همه چی حساب شده و دقیق باشه چرا که اول و آخر الگو پذیری رو از من داره !!! به قول دوستی میگفت تا قبل مدرسه مادر حرف اول و آخر رو میزنه .تو مدرسه خانمم یا آقامون (معلمشون ) البته تا راهنمایی و بعدش دیگه میشه دوستم و رفقام و پس از مدتها تجربه و گذر زمان باز میشه حرف حرف مامان ......!!!

خوب از شیرین کاریهای دختر بگم که منو سفت بغل میکنه و میگه مامان خیلی دوست دارماااا.منکه دیگه میمیرم .یا میگه چشماتو ببند تا بوست کنم .

تازگیها از بعد یه برنامه ای هی میگه من خواننده شدم و هی در حین بالا و پایین پریدن آواز میخونه و میگه مامان تو بیا منو نگاه کن و دست بزن ...

روزها هی باهم قایم باشک بازی میکنیم چندین بار عاشقه این بازیه .میگه ده بیس سی چل و میاد دنبالم و دووست هم داره یه جای سخت قایم بشیم گاهی نمیدونم چرا کبک میشه میره یه جا قایم میشه که من دارم میبینمش ولی خودش هم چشماش رو میگیره فکر میکنه من نمیبینمش !!!!!.خمیر بازی .نقاش با آبرنگ و مداد شمعی و مداد و ماژیک .راستی نقاشیش هم به نظر من در حد قابل توجهی خوب و واضح شده .تازه مهد هم نمیره گه به طور منظم آموزشی دیده باشه .چیدن کاغذ با قیچی کوچیک خودش .و البته در حین آشپزی من و خرید هم جزو بازیهاش هست .و تازگیها سیدی کارتون و فیلم کودک هم میبینه .گیر داده به وینی پو و سیندرلا و کلاه قرمزی .هر چی هم شرط و شروط میزارم که روزی فقط یه سی دی اجازه داری ببینی ولی تا وقتی باباش بیاد آخر دو سه ساعتی فیلم دیده .ولی خوبیش اینه که وقتی بابایی بیاد خونه دیگه تلویزیون ماله کاسه و سیدی نباید بزاره .دقیقا همون موقع که دیگه من میخوام بشینم یه برنامه ای چیزی ببینم .میگه بیا بریم بازی ...............

این هم نقاشیهاش .که در دو سال ۶ و ۷ ماهگیش کشیده .میگه آمیتیس کشیدم

وقتی خودش موبایل به دسته و همش داره عکس میگیره .

این هم از مدل روسری سرکردنش

ولی خیلی بامزه شده .خوشحالم که باهم حرف میزنیم بازی میکنیم این دورانش رو دوست دارم خیلی زیاد .همیشه برای روزای قبلش دم تنگ میشه . همینطور وقتی خوابه .


و یه خبر مهم دیگه این که بالاخره از اوایل آبان اتاقش جدا شد و به طور مستقل تو تخت و اتاق خودش میخوابه .بر خلاف اون چیزی که همیشه نگران جدا کردنش بودم .ولی خیلی خوب استقبال کرد و به جز تشنه شدن و دستشویی بردن راحت تو تخت خودش میخوابه .و حتی وسط روز هی میره تو تختش و کتاب میخونه


تو  اواخر شهریور ماه یه چند روزی رفتیم شمال که این بار هم مثل دفعه قبل دیگه دریا رو دوست داشت و کلی آب بازی کرد و بعدش هم یه سرما خوردگی داشت که تا سه هفته آبریزش بینیش تموم نمیشد

وقتی داشت تو جنگل  درختها رو نگاه میگرد  .و زیبایی تابش آفتاب و از لابلای شاخ و برگها رو میدید.

آمیتیس در سی ماهگی ......

فوری شروع میکرد به شن بازی و میگفت دارم غذا میپزم .دختره دیگه

البته  تو این عکس ها هنوز هوا سرد نشده بود

ول کن دریا نبود .هنوز هم هر چی میخواییم بریم بیرون میگه داریم میریم شمال؟؟؟

 

به همه میگفت سوار قایم شدم ........حالا هر چی ما میگیم قایق .میگه نه قایم بگو ..ق.ا.ی.م


این هم عکسش که تو خونه رفتم دیدم برا خودش و عروسکهاش ماکارونی ریخته و خیلی قشنگ داشت بازی میکرد .ولی فقط تونستم عکس بگیرم .

دوستی برام کامنت گذاشته بود که نگزارم آمیتیس اینطوری بشینه و پاهاش انحنا پیدا میکنه !!!ولی حالا میبینم همیشه همینطوری میشینه .ولی یه چیزی که هست من دیدم اکثر کودکان تا دوران کودکی میتونن راحت اینطوری بشینن ولی بزرگ که میشن نه دیگه .باید برم یه تحقیقی  تو این زمینه بکنم

 

هکی بود هکی نبود !!!

سلام به دختر نازم و دوست های مهربونمون ...بله دخترم ۲۸ ماهه شد .جدی جدی داره بزرگ میشه و من تا بیام بفهمم که چی شد روزها میگذره و  اونوقت من  دارم مقدمات رفتن به مدرسه رو فراهم  میکنم .

این دخملی ما دیگه چند وقتیه که شب ها هم پوشک نمیشه ولی وسط شب وول وول میخوره و من میفهمم که جیش داره و بلندش میکنم و یه دستشویی میره و آروم دیگه میخوابه

و البته هنوز پروژه جدا کردن اتاقش رو انجام ندادم ...تو تخت خودش ولی چسبیده به تخت ما میخوابه . راستش از اینکه تا صبح هزاااار دفعه چشمام رو باز کنم و ببینمش لذت دنیا رو میبرم و هنوز دلم نیومده جدا بخوابه و هر چند که میدونم باید دیگه این کار انجام بشه و تا مدتی هم مجبورم اولش برم پیشش تا بخوابه و مثل خیلی از بچه ها  احتمالا نصفه شب باز پا میشه میاد پیش ما ...

خوابیدن الان هم ماجرایی داره .اول اینکه یک ماهی هست که دیگه ظهر ها نمیخوابه و شب ها .باید کلی کتاب خونده بشه تا بخوابه

من :آمیتیس بریم دیگه لالا (بعد کلی ماجرا واسه راضی کردن که اون هم به ذوق خوندن کتاب میاد)

-آمیتیس:مامان دوتا سه تا زیااااااااد کتاب بخونیم

= نه نمیشه فقط سه تا میخونم بعدش باید بخوابیم (الان رفتیم که مثلا بخوابیم )

کتاب اول رو دارم میخونم .وسطش ازم میگیره کتاب رو تا میزنه و دوباره میده میگه بخون .

-مامان بده من بخونم باشه .تو دوش بده من میخونم ...خوب؟؟؟

نصفه نیمه از من میگیره و خودش خیلی قشنگ میخونه هکی بود هکی نبود .میمینی با مامانش رفته به پارک خوبی خریده یه آب نبات چوبی .ووواکثرا از رو تصاویر خیلی خوب میخونه

کتاب دوم و سوم و گاهی بیشتر به همین منوال خونده میشه .میگم دیگه بسه چراغ خاموش بخوابیم

مامان جیش دارم .

= دوباره که جیش نداری!!!همین الان جیش کردی .بخواب

-مامان آب میخوام ....

= بیا این هم آب (حالا این آب هم همین قبل کتاب خوندن آوردما)

- نه آب خنک .

-مامان بابا رو بوس کنم و بیام

-مامان گشنمه غذا میخوام .مامان پشتمو بمالون بخوابم.مامان بریم تو هال پیش بابا؟ 

خلاصه آخرش دیگه من میگم آمیتیس کی زودتر خوابش میبره ؟؟؟(این جمله واسه گاهی خوب عمل میکنه)...ولی واقعا تمام تلاشش رو میکنه تا نخوابه ......کاشکی ما ها هم مثل بچه ها از خوابیدن و خوردن فرار میکردیم

-------------------

این دخملی شعر هم یاد گرفته

یه توپ دارم دل دلیه .سرخ و آبیه .میزنم زمین هبا میره .نمیدونی تا کجا میره .من این توپو نداشتم ومشقاقو خوب ندشتم .بابام بهم عیدی داد .یه توپ دلدلی داد

عمو زنجیر باف رو هم بلده .

--------------------

نماز هم میخونه و عاشق چادر سر کردنه .وسط نماز هم هی مهر ها رو عوض میکنه ووووو.....ماه رمضان هست و نماز روزه هاتون هم قبل باشه ما رو هم دعا کنید

نمیدونم گفته بودم یا نه به غورباقه میگه دوداخبه !!! در صورتیکه میدونم میتونه درستش رو بگه

یه روز یهو گفت .مامان میدونی دوداخبه چیه ؟(من هم خوشحال که میخواد الان درستش رو بگه )گفتم نه تو بگو چیه ؟؟؟ گفت دوداخبس !!!!!!!!!!!

------------------

نقاشی های خیلی قشنگی میکشه که ازشون عکس میگیرم و میزارم .

با این چادرش منو کشته روزی هزار دفعه سرش میکنه مثلا میره خرید .بچش رو میبره بیرون و وووحالا خوبه من اصلا چادری نیستم !!!!

رو هم سفت و سخت میگیره

نمیدونید چقدر قشنگ بازی میکنه .دوست دارم بشینم و بازیهاش رو همه رو فیلم بگیرم ولی اکثرا وقتی داره بازی میکنه منم فوری میرم سر کارهام .هر چند که هی میاد میگه مامان بیا بازی

خیلی بامزست داره ماتیک میزنه آینه هم براش گرفته ببینه .مثلا اینجا شده بود آرایشگر و نفر بعدی هم من بودم .هه هه دیدنی بود قیافه من همه این گل سرها هم به سرم بود

خدارو شکر این آمیتیس خانم وضع لباسش خیلی خوبه از لطف تینا جون که همیشه  لباس های قشنگ میفرسته .این رو هم عمه آمیتیس براش فرستاده .عمه جونی دستت درد نکنه

آخه این همه لطف رو من چجوری جبران کنم

 

 

شروع دومین استقلال

سلام به دختر گلم و خواننده های با محبت وبلاگش .ای كاش میشد كامنت ها رو هم سیو كرد (اگه بلدین بگین چجوری میشه دوست دارم براش بمونه ).......

خوب بریم سر اصل مطلب .بله تقریبا یك ماهی از اتمام پروزه شیر گرفتن گذشته بود كه كم كم شروع كردم برای آمیتیس خوندن كتاب های در مورد از پوشك گرفتن ... و چند روز بعدش تقریبا از اواسط ماه خرداد دیگه از صبح پوشكش رو باز كردم و گفتم ببین مثل این كتابایی كه خوندیم حالا ما هم میخواییم تو دستشویی یا تو لگن مخصوص جیش كنی و نمیدونم چرا حاضر نمیشد نه تو لگن نه تو توالت فرنگی(كه خودش درپوش مخصوص كودك داره) جیش نمیكرد و قشنگ میدیدم داره خودش رو ساعت ها نگه میداره و من كلی جایزه خریده بودم و هی براش توضیح میدادم كه یه بار اصلا بیا جیش كن تو لگنت تا جایزت رو بدم ولی دو روز تمام فقط فقط خودش رو نگه میداشت و دیگه به ناچار از دستش در میرفت و میریخت تو شلوارش .

اصلا انگار حرف منو متوجه نمیشد كه میگفتم بیا تو حمام یا تو دستشویی یا تو لگن جیش كن  تا جایزه بدم !!! تو اون دو روز داشتم نا امید میشدم و هی میگفتم نكنه زود اقدام كردم نكنه آمادگیش رو نداره.ولی میدیدم كه میتونه خودش رو نگه داره مصمم میشدم كه میتونه ولی برای اولین بار انگار میترسید جیش كنه .

تا اینكه روز سوم دیدم با دو قطره خطا فوری میگفت مامان جیش دارم و میشوندم سر لگن و باز نمیكردو بعدش تو حمام بصورت سرپا مینشست و جیش میكرد !!!! و من برای تشویق جایزه بهش دادم . و شروع به همكاری كرد ولی فقط تو حمام .و من باز تشویق میكردم و دیگه شلوارش به جز دو روزی كه مهمون اومد خیس نشد .

و الان دیگه خونه مامان بزرگ ها هم پوشك نمیكنمش (میدونین كه چقدر به جیش ریختن حساسن ).

و تو مهمونی برای دستشویی بزرگ!! باید پوشك كنم تا بتونه انجام بده ...ولی تو خونه خودمون دیگه سر لگن و توالت فرنگی دستشویی بزرگ و جیش رو هم میكنه ........هر بار خودش انتخاب میكنه كه كجا بشینه .البته تو این دوران دو باری هم حواسش نبود و اون دستشویی بزرگه رو تو شلوار كرد .ولی خوب رفته رفته داره بهتر میشه .خونه خودمون كه خیلی خوب شده حتی بعضی از شبها هم تا صبح پوشكش خشكه و صبح خودش میگه مامان جیش دارم ....ولی چون از نوزادیش بچه ای بود كه پوشك شب تا صبحش سنگینترین بود واسه همین میخوام یه چند روزی صبر كنم و بعد شب ها هم بلندش كنم تا جیش كنه و پوشك نبندم ... ..

ولی این دوتا پروژه از شیر و پوشك گرفتن چقدر سخت بود ..ولی خوب به خاطر خودشون باید انجام بدیم . و كم كم بریم به سوی جدا كردن اتاقش .وای ولی این یكی خیلی سخته ها .عادت كردم هی چشممو تو خواب باز كنم و صورت نازش رو ببینم .......

 همین چند روز پیش اواخر خرداد دو سه روزی رو با خواهرم رفتیم شمال. جای همگی خالی بود و آمیتیس هم حسابی عاشق دریا و شن بازی شد . ولی خوب اصلا پا هاش رو هم به آب دریا نزد . و اصلا هم دوست نداشت دست و پاش شنی بشه و فوری با دستمال (به قول خودش دمسال)پاك میكرد .با بیلچه و سطل شن بازی كرد .بادبادك هوا كرد . قایق سواری كرد . و حسابی بلبل زبونی میكرد .

 

 

نمیدونید چه ماجرایی داشتیم از دست این شن ها....

اینجا با دیدن بادبادك كلی ذوق زده شد و بعد هم براش بادبادك خریدیم و خودش هم با كمك بادبادك هوا كرد

عروسكه قرمز پوشیده !

سلام نازدونه من و خواننده های مهربون وبلاگش كه همیشه به ما سر میزنن.بله ۲۵ ماهگی گل دخترمون هم تموم شد.تو این ماه به طور خیلی چشم گیری حرف زدن هاش بهتر و بهتر و دیگه میتونم بگم كامل تمامی زمانها و افعال رو درست بكار میبره و تازه شعر هم داره یاد میگیره . البته همون خط اول عروسكه قشنگ من قرمز پوشیده ...تو رختخواب مخمل آبی خوابیده ....///كه چند باری همون مصرع اول رو درست میخوند ولی بعدش هی شروع میكنه با خنده شعر رو تغییر بده و میگه عروسكه قرمز پوشیده! یه سری از كلمات رو هنوز درست تلفظ نمیكنه كه اونها رو هم نمیخواد درستشون كنه چون همون حروف رو در بعضی كلمات دیگه میتونه تلفظ كنه .مثلا وقتی میگم آمیتیس ببین یه پروانه سفید .میگه آره مامان مماله سیپید !!!!!! در صورتیكه هم مثلا پگاه رو میتونه قشنگ بگه مثلا گفتن ف رو مثل فوت كردن /ولی خوب حال میكنه فعلا یه سری كلمات رو اینطوری تلفظ كنه .البته منم حال میكنم  

توی ماه پیش دو سه روزی هم رفتیم اصفهان خونه خاله من و دختر خالم و كلی هم بهشون زحمت دادیم و به ما و آمیتیس هم حسابی خوش گذشت . بعد از شیر گرفتن حسابی بغلی شده .اینقدر بغلش كردم كه كمرم همش درد میكنه و گاهی روزها بیشتر . یه روزایی برا اینكه بدتر نشم بهش میگم نه آمیتیس دیگه نمیتونم بغلت كنم باید راه بیایی یا نشسته تو بغلم بشینی .....و خودش میگه كمرت درد میكنه .بغل مامانی نرم كمرش شكست!!!( احتمالا از دهن خودم در رفته كه كمرم شكست بسكه بغلت كردم !!!!) دیشب دیدیم یه عروسكش رو بغل كرده و آورده رو مبل گذاشتتش تو بغلش .بهش میگه نه دیگه ... سنگین شدی مامان ...كمرم درد میكنه نیمیتونم بغلت كنم .....

این خانم خانما یه طوطی شده كه نگو و همه چی رو هم خوب ظبط میكنه حتی وقتی كه داره بازی میكنه و من فكر میكنم حواسش نیست !!! و یه جای دیگه شروع میكنه نصفه نیمه وقایع رو تعریف كردن .چند روز پیش ها رفتم یه خرید كوچولو از سوپر بقالی سر كوچه . پولم كم اومد و با یه خرید نصفه برگشتم خونه و شروع كردم برا بابایی  تعریف كردن كه چقدر همه چی گرون شده كه اینقدرش رو نون خریدم اونقدرشم فلان چیز رو خریدمو چقدر یهو گرون شدن و پولم تموم شد و برام موند پول دوتا بستنی كه دیدم قیمتش گرون شده و به یه بستنی میرسه !!.و یه بستنی هم برا آمیتیس خریدم .........اینا رو گفتم و رفتم و آمیتیس هم همه رو گوش داده بوده ///فرداش مامان و مادر بزرگ و دائییم مهمونمون بودن .این دخملی هم شروع كرد تعریف كردن كه رفتیم خرید پولش كم اومده!!!!پولش تموم شده !!!!! حالا میریم از تو ماشین پول میاریم و پولش كم اومده  و دستاش هم موقع حرف زدن تكون میداد/خلاصه شانسم این بود كه پیش مامان خودم داشت میگفت

عاشقه درست كردن پازله و دیگه بدون اینكه كمكش كنیم همش رو خودش درست میكنه . ولی میگه بیا پیشم بشین تا من پازل درست كنم .آخ چی میشد این بچه ها برن تنهایی با خودشون بازی كنن؟؟؟البته مثلا عروسكش رو میبره خرید كنه و دور خونه بچرخونه ولی باز دو دقیقه بعد میاد میگه مامان بریم بازی..............كتاب كه نمیده من بخونم هی میگیره میگه اجازه بده اجازه بده خودم میخونم ...و شروع میكنه از رو عكس هاش و ماجرایی كه خوب از قبل براش خوندم و میدونه یه چیزایی بسازه كه خیلی هم بامزه میخونه .

یه چیز دیگه كه این دخملی از اونجایی كه لبنیات نمیخورد تازگیها پنیر پیتزای ورقه ای رو همونطوری یخ زده از تو فریزر دوست داره و تقریبا یه ورقه اش رو میخوره . ولی خواهرم گفت چربیش خیلی بیشتر از كلسیمشه و زیاد بهش نده .شیر میوه ای هم با هزار ناز و ادا میخوره .اصلا مزه شیر نمیده . ولی همون یه بسته كوچیكش رو كه فكر كنم تقریبا یه لیوان میشه رو توی یه روز و نصفی میخوره .آیی اینقدر دلم میخواست این هم مثل بقیه بجه ها لیوان لیوان شیر میخورد بستنی هم بستنی سالار رو دوست داره و خود بستنیش هم میخوره .ولی بستنی با روكش شكلاتی رو فقط شكلاتش رو میكنه و میخوره .

قصه هم دوست داره براش تعریف كنیم خصوصا قصه پیرزنه كه یه شب بارونی همه حیوونا رو راه میده تو خونش تا خیس نشن وووو هی راه میره تو خونه به من میگه من كه جیك میكونم برات بزارم برم ؟؟؟؟منم میگم نه عزیزم نه ملوسم نرو نرو پیشم بمون ...

دارم پروژه از جیش گرفتن رو شروع میكنم .منتها مشكل اینجاست كه توی حموم میره ایستاده جیش میكنه ولی دو سه ساعت میگذره و حاضر نیست تو لگن جیش كنه و آخر سر شلوارش بارونی میشه .با اینكه هی نیم ساعت به نیم ساعت میشونمش رو لگن و بازی و كتاب میخونیم ولی نمیدونم چرا خودش رو نگه میداره دلم نمیخواد استرسی در حین این كار بهش وارد بشه و بتونم راحت و خوب باهاش كنار بیاد.منتظر راهنمائییهاتون هستیم . ببینم این پروژه چه مدتی طول میكشه

این عكس رو وقتی داشت پازل می ساخت گرفتم ببینید بدون كمك من پازل های كوچكتر از این هم میسازه

 

و این هم خنده پیروزمندانه بعد از اتمام پازل .خیلی تند هم میسازه .دیگه این پازلایی رو كه داشته حفظ شده .باید بریم پازل جدید بخریم

نصف روز رو روی بار آشپزخونه میشینه به بهونه تُمك(كمك) مامان كنم باشه؟!!!

این لباس و كلاه رو بابا بزرگش زحمت كشیده براش خریده


این هم عكس های اصفهان خونه خاله ام

اینجا تولد دختر خاله ام بود و آمیتیس همه كادوها رو باز كرد

سپهر پسر یكی از اقوام كه  اونجاكلی با آمیتیس بازی كرد

 

پایان اولین وابستگی

سلام دوست جونای مهربون و دختر نانازم که حالا دیگه خیلی خانم تر از قبل شده . بله بالاخره پروژه سخت از شیر گرفتن آمیتیس هم انجام شد .البته از چند وقت پیش سعی میکردم هر موقع شیر میخواست اول بهش آب بدم یا غذا که همین خیلی از دفعات شیر خوردن رو کم میکرد ولی باز خیلی از وقت ها حریفش نمیشدم و توی طول روز چندین باری میومد و شیر میخواست و هر چی هم میگفتم موقع خواب باز تاثیری نداشت !!!! و موقع خواب هم حتما باید شیر میخورد تا بخوابه و این اواخر دیگه خیلی چسبیده به من میشد . مخصوصا از طریق حرف های من با بقیه فهمیده بود دیگه ممکنه نداشته باشه و نتونه شیر بخوره .شاید اگه به خودم بود اصلا دلم نمیومد از شیر بگیرمش فکر غصه حوردناش و گریه کردن کردناش دلم رو میلرزوند. اونم آمیتیس که خیلی شیر من رو میخورد هم توی روز و شب ها مخصوصا دم دمای صبح چند باری بیدار میشد و گریه و باید شیرش میدادم تا بخوابه.نزدیک به اجرای پروژه  چند باری هم خواب ظهرش رو شیر ندادم و تو بغل با راه بردن خوابوندمش ولی موقع رو تخت گذاشتن بیدار میشد و باید شیر میخورد !!!خلاصه دیدم بر خلاف میلم باید یا بگم شیر مامان اوخ شده یا تلخش کنم که دیگه نیاد سراغش .

 من بخاطر اینکه آمیتیس هیچ لبنیاتی نمیخوره اصرار داشتم تا دو سالگی کامل بهش شیر بدم  .دیگه چون عید دیدنیها و  بعد هم یه ده روزی مریض بود و بعد  هم براش تولد گرفتم .این قضیه هی موند وتا بعد تولدهاش/

 روز دوم اردیبهشت از صبح دیگه بهش شیر ی ندادم و چون مهمون داشتیم و با مهمونها ناهار رو رفته بودیم پارک لویزان و به قول آمیتیس تو  طبیدت بودیم  (طبیعت) زیاد متوجه نشد تا خواب ظهرش

بله سر ظهر هر چی گفتم نه مامان تلخ شده قبول نکرد و بالاخره مزه اش رو چشید و دید که بله تلخ تلخ شده.باور کنید خودم خیلی از اون بیشتر ناراحت بودم و همش بغض شدید همراه با نگرانی داشتم چون واقعا دلم نمیومد . ولی در اصل بخاطر خودش چون هر چی بگذره سخت تر میشه و دیگه بعد دو سالگی دیگه هم از لحاظ روانشناختی هم علمی  دیگه نباید شیر مادر بخوره ///وای شروع شد گریه و زاری و بابایی برا اینکه جواسش رو پرت کنه  بردش حموم و آب بازی و بعدش هم رفتیم خونه مامانبزرگ بابایی و تا آخر شب اونجا بودیم و شب هم برا خواب رفتیم خونه مامان من تا اونجا چون به  خونه خواهرم هم نزدیکه با بچه های اون بازی کنه و سر گرم باشه . خلاصه شب اول با اینکه خسته بود ولی با یکمی غر تو بغل خوابید و لی تا صبح دقیقا وقت هایی که همیشه بیدار میشد و بیدار شد . و بابایی مجبور شد بغلش کنه ببره آب بهش بده و بخوابه .......... نصف شب بغل من نمیومد و از دست من عصبانی بود .......یه دو روزی خونه مامان بودیم و روزها با دختر خاله هاش بازی میکرد تا شب ..........ولی کم کم قبول کرد که تلخ شده و دوست داشت شب به من بچسبه و بخوابه

الان دیگه کاملا میدونه و البته گاهی سراغش رو میگیره ولی خودش با خنده میگه و میگم خودت میدونی چی شده دیگه .میگه آره تخ شده . تو این مدت هم همش بهش گفتم تو دیگه بزرگ شدی میتونی شیر و آب و آب میوه تو لیوان بخوری و غذا بخوری و دیگه شیر مامان بد مزه شده و....ولی خوب خیلی زودرنج شده و بهونه گیر .سر کوچکترین چیزی میزنه زیر گریه یا الکی بهونه میگیره و همش میخواد ژیش من باشه

پریروز هم با هم رفتیم پارک سرش گرم شه دوتاییمون سرما خوردیم . هی سرفه هی عطسه هی آبریزش ..................تا اینکه بعد از معاینه مجبور شدیم از امروز هر دو مون آنتی بیوتیک شروع کنیم بابایی هم ازمون وا  گرفته آیی من نمیدونم تو این فصل چرا ما اینقدر پشت هم سرما خوردیم و همچنین سرفه های پی در پی .

ولی دو شبه که دیگه تا صبج میخوابه و این قضیه از شیر گرفتن خیلی راحت تر از اونی که انتظارش و استرسش رو داشتم تموم شد آیییییییییی تازه فهمیدم اون موقع ها چقدر خوابم نصفه نمیمه بوده !!! البته من عاشق اون دوران شیر دهی بودم .عاشق اون نگاه هاش و بوس کردناش و تشکر و بوسش بعد از هر بار شیر خوردن . دلم کباب میشد که خدا آخه من چجوری اینو از شیر بگیرم

هنوز از خوردن لبنیات امتناع میکنه ........امیدوارم به زودی بتونه طعم های لبنیات رو بپذیره ..........

این هم عکس های اون روزی که رفتیم طبیدت

یه چند روزیه عاشق تخم مرغ شده . البته به ذوق اینکه خودش پوست کنه سفیده اش رو هم میخوره

 

 

جشن های  تولد 2 سالگی

سلام دوست های مهربون .ما اومدیم با یه پست خوشمزه و طولانی !!.بله امسال هم این گل دختر ما ۳ تا تولد داشت .البته یه بار هم همون ۵ فروردین که روز اصلیه تولدش بوده و مامهمون خونه خالم بودیم کیک براش خریدن و شمع هم فوت کرده .خاله جونی دستت درد نکنه

و یه تشکر ویژه دارم  از دوست عزیزم فرشته گل که زحمت برنامه ریزی و رزرو تولد امسال رو داشت . البته پارسال هم میترای عزیزم تمام زحمت برپایی تولد رو کشیده بود و هردو سال خیلی عالی مراسم ها انجام شد.دست هر دو شون درد نکنه .

امسال روز هجده فروردین تولد تو خانه شادی واقع در اقدسیه تهران بود . که با ۲۵ تا همسن های فروردینی آمیتیس گرفتیم .دوست هایی که با بیشترشون از زمان حاملگی دوست شدیم و بچه هامون دارن با هم بزرگ میشن و همدیگه رو کاملا میشناسن و دوست دارن . به آمیتیس و من که خوش گذشت .ولی آمیتیس همش تو اون کلبه بازی بود و بیرون هم نمیومد . نه اومد کیک رو ببینه و نه حتی بقیه قسمتهای بازی رو که شامل استخر توپ و تابو سرسره  بود رو هم جذبش نکرد !!! اینجا بر خلاف سرزمین عجایب وسیله های بازی الکتریکی نداشت . و شامل تاب و سرسره تو خود محیط اصلی بود . راستی خاله فرشته زحمت کشیده بود یه کادو به عنوان یادگاری برا بچه ها سفارش داده بود .عکس هر بچه روی لیوان . که خیلی قشنگ بود .

و یه تشکر مخصوووووص از بابایی مهربون که دو تا تولد مفصل هم تو  روزهای ۲۳ فروردین با خوانواده بابایی و روز ۲۵ فروردین هم با خانواده مامانی گرفت . البته بابایی کلی افتاد تو زحمت و منو شرمنده کرد چون هر دو روز رو غذا از بیرون سفارش داد آیی حالی میده هااااا اینجوری مهمونی بدی .

آمیتیس از بعد مراسم های تولدش خیلی بهتر با مراسم تولد آشنا شده .هی میخونه تبلُد تبلُدِت بابارک بیا شما رو فوت کن تبلد  تبلد تبلدت بابارک

کلی کادوی نقدی گیرش اومد که میخوام واسش یه حیاب پس انداز باز کنم . و کلی اسباب بازی و عروسک ها و لباس های قشنگ .دست همگی درد نکنه

دست خاله آذر و تینا جونی که لباس های دختری رو فرستاده بودن  هم درد نکنه .

اینجا به زور از تو اون خونه آوردمش بیرون تا یه عکس بگیریم !!!

نمیدونین چقدر از این خونه خوشش اومده بود .اول هیچکس هم راه نمیداد .بعد بهش گفتیم مثلا اینا مهمونن و بزار بیان تو .اومدن مهمونی تا گذاشت بیان !!

این هم لیوان های خوشگلشون.اگه گفتین ماله آمیتیس کو؟؟؟


حالا عکس های تولد آمیتیس تو خونمون .تا چندین روز بعدش نمیذاشت تزیینات رو جمع کنیم . آخرش امشب جمعشون کردم .حالا ببینم فردا صبح چه برخوردی میکنه

نمیدونین چقدر از این فشفشه ها خوشش اومده

ممنون از بابایی مهربون و همه عزیزانی که این جشن ها رو برای دخترم به یادماندنی و شاد کردن.مرسی از همشون  

 

دامن دامن فروردین

یک گل ده گل صدها گل   اینجا آنجا هر جا گل

دامن دامن فروردین می ریزد بر دنیا گل

باغ و دره پرگل شد  کوه و دشت و صحرا گل

لبها را خندان کرد شد از شادی لبها گل

سلام به گل دخترم و خوانندگان با محبت وبلاگ آمیتیس . اول از همه تبریك میگم .امیدوارم امسال سال بسیار خوبی  وسرشار از شادی و بركت داشته باشید .به قول آمیتیس  عِد شما بابارك

دختر گل من هم دوساله شد . نمیدونید شیرین ترین روزهاست كه در كنار این دخمل نانازم میگذرونم . خدایا ممنونم و دخترم رو در پناه خودت حفظش كن . و به همه زنها نعمت مادر شدن و همه بچه ها رو زیر سایه لطف و كرمت حفظ كن . آمین

امسال ما تصمیم گرفتیه بودیم مسافرت نریم . و خوب تو خونه و مخصوصا تو تهران با خیابون های خلوت خیلی خوش گذشت واقعا ای كاش تهران همیشه همینطوری بود !!!. البته برای سیزده بدر یه روز رفتیم دماوند ویلای بابابزرگ بابایی .

روز پنجم فروردین مصادف با سالروز زمینی شدن این فرشته كوچولو خونه خاله من دعوت بودیم و خاله جان یه تولد مختصر  هم برا دخترم گرفت .و كیك و شمع و كادو هم گیرش اومد .البته هنوز تولد آمیتیس رو خونه خودمون نگرفتم . خدا كمك كنه به زودی خواهم گرفت

گل دختر نانازم خیلی قشنگ تو عید دیدنی ها سلام میداد و میگفت عِدِ شما بابارك .كلی هم عیدی گرفت .دست همگی درد نكنه و مهم تر از همه دو روز قبل از عید یه بسته باز پر از لباس های قشنگ تینا جونم از امریكا برای آمیتیس فرستاد.و آمیتیس و "ما" كلی خوشحال شدیم .دونه دونه لباس ها رو به تنش میگرفت و جیغ میزد و میگفت چه خوشگله اووووو چه خوشگله .و یه كفش خوشگل كه خوشبختانه یه سایز بزرگتره و قدش خواهد شد . و آمیتیس همینطور كفش هاش رو تو خونه میپوشه و راه میره

جالبه موقع لباس پوشیدن تازگیها نظر هم میده .در حین اینكه من دارم لباسی رو براش انتخاب میكنم گاهی میگه نه این خوشگل تره و همون رو میپوشه !!!

 آمیتیس خیلی هم مهمون نوازه هر كس هم میومد خونمون میدوه دم در سلام بلند میكنه و از دیدن مهمونها خیلی خوشحال میشه .وحتما مهمونا رو میبره تو اتاقش تا باهاش بازی كنن !!

از حرف زدن هاش كه دیگه غش میكنم تا یه لباس مهمونی میپوشیم یا من یه دستی به سر و صورتم بزنم . فوری میاد میگه مامان چه خوشگل شدی . مامان ماتیك زدی؟ چه خوشگل شدی . بابا چه خوشگل شدی . و خودش هم زودتر از اینكه ما بهش بگیم تا لباس میپوشه میگه چه خوشگل شدم.

افعال رو خیلی خوب و درست یاد گرفته ولی یه سری كلمات رو هنوز اشتباه میگه كه من عاشقه همین قسمتشم . مثلا یه پروانه میگه مماله / زیستون - زمستون / دُل-گل / تیلزون -تلویزیون /خازِز -خداحافظ / مدوسم -ملوسم / نیخوام -نمیخوام /دادایی -لالایی /خامون -خانم /تُمُغه -تخم مرغ /جوباب -جوراب و... و روز به روز یاد میگیره كلمات رو صحیح تلفظ كنه و من دلم برا این مدل حرف زدنهاش تنگ تنگ میشه

كتاب خوندن هم خیلی دوست داره .مخصوصا كتاب هایی به سبك شعر . میمینی ها رو خیلی دوست داره و از كتاب جدید هم خیلی استقبال میكنه . براش هر چند روز یه بار یه كتاب جدیدی رو كه براش خریدم بهش میدم و كلی ذوق میكنه . همون لحظه هم بارها و بارها همون رو میگه براش بخونم .البته بچه های الان همشون كتاب خون و عاشقه موسیقی و هنرو ورزشهای مختلف هستن . هم تنوع در آموزش ها بیشتره و هم پدر و مادرها هم بیشتر میتونن از این آموزش ها برا بچه ها فراهم كنن .

نقاشی با مداد شمعی هم خیلی خوشش اومده و خیلی خوب میكشه و تمام مداد شمعیهاش رو وقتی میكشه مرتب سر جاشون میزاره

موقع غذا خوردن هم البته اگه غذایی باشه كه باب میلش باشه . میگه مامان به به خوش اَ مزه(خوشمزست) ...همچنان از لبنیات فراریه و هنوز از شیر نگرفتمش .گذاشتم عید دینیها تموم شه . بعد حالا میگم بزار تولدش هم بگیرم !!!!!!! نمیدونین تصور اشكاش و تحمل اون چند روز دلم رو میلرزونه . ولی میدونم باید این كار رو بكنم ........ولی واقعا سخته.خیلی وابسته شده  

 

نوروز ۱۳۹۰ .عد شما بابارك

روز اول عید خونه مامان ملیحه عزیزم

داریم میریم عید دیدنی !

آمیتیس عاشقه این عروسكشه و نمیدونم چرا تازگیها تمام لباس های عروسك ها رو درمیاره !!!با این عروسكش كه اسمش رو هم" نینا " گذاشته همه وقتش رو میگزرونه تا صدای آهنگ بشنوه میدوه و نینا رو میاره و باهاش میرقصه . موقع غذا خوردن خوابیدن و ساعت ها برای نینا كتاب میخونه .

 پنجم فروردین هزار و سیصد و نود ......وای خدا چقدر زود گذشت

دختر خاله های آمیتیس سارا و ساینا .مثل همیشه حسابی با هم خوش گذروندن

23 ماهگی

سلام دوست های گل .ببخشید که اینقدر با تاخیر آپ کردم . در ضمن این ماه رو با ماه قبل یکی کردم و تو یه پست دارم مینویسم .خوب بگم که دیر نوشتن من بخاطر اسباب کشی بود .تا از اون خونه اسباب ها رو جمع کنیم و اون هم با کمک های شدید آمیتیس !!! و آوردن اسباب تو خونه جدید.واسه همین تا یه مدتی  هم که اینترنت نداشتیم

ولی خوب بالاخره تموم شد .و خدا رو شکر آمیتیس خونه جدید رو خیلی دوست داره .هم خوب خونه تر و تمیز تریه . هم به خونه مادر بزرگ باباش خیلی نزدیک شدیم .که آمیتیس هم خیلی دوسشون داره .تو اون ساختمون عمه و عموی بابایی   هم زندگی میکنن .و آمیتیس رو هم خیلی دوست دارن و بچه دیگه ای هم دور و برشون نیست .دیگه حسابی ناز آمیتیس خانم خریدار داره .البته این رو هم بگم که از وقتی اومدیم این خونه چون رفت و آمدهامون و دیدن ها و بازی کردن ها با آمیتیس بیشتر شده  این خانم خانوما حسابی داره خوووووووووووب حرفاش رو به کرسی میشونه

همینطوری حرف گوش نمیکرد. حالا که دیگه بازیگوش تر هم شده .خوب ولی یه حسن هایی هم داشته .اول اینکه  حرف زدنش به طور خیلی واضح بهتر و دایره کلماتش بیشتر و جمله های ۴ کلمه ای هم خیلی خوب میگه  و اتفاق و ماجرا هم میاد تک کلمه میذاره پهلوی هم و منظورش رو میرسونه  . و اینکه دیگه حوصلمون سر نمیره .و چون خیلی چیزها دم دست تر هست برا خرید خیلی اینجا راحت تریم . هم با آمیتیس مترو سوار شدیم هم خرید هام رو میکنم هم با هم میریم با یه تاکسی خونه خاله سیما .چون الان با یه تاکسی راحت میتونیم بریم خونه خاله جونی

ااینجا یه پنجره قدی روبه خیابون داره که آمیتیس از وقتی بیدار میشه جلوش میایسته و مردم و ماشین ها رو تماشا میکنه

تا هم باباش یه چیزی بهش میگه .جالا به حالت آروم هم داره میگه .خانم میگه " بابا دبا نتُن (بابا دعوام نکن !!!)

یه روز با هم رفتیم بیرون خرید و سبزی و نون خریدیم و اومدیم .یه دو ساعتی گذشت . بعد دیدم عروسک و کیف به بغل داره میره ددر .گفتم آمیتیس کجا میری ؟؟ گفت بییم ددر سبزی خرید.گفتم خوب من سبزی قروشم بیا از من سبزی بخر .اومد گفت آقا سبزی .گفتم خوب بیا این هم سبزی پولش رو بده

زیپ کیفش رو باز کرد و قطعه های پازل رو تو کیفش گذاشته بود و یکی از اونا رو بهم داد که مثلا پول بود .خیلی برام جالب بود که خوب بلده خودش رو آماده خربد کنه .بعد گفت مامان سبزی بده /گفتم مامان سبزی ها کثیفه حالا مثلا من بهت سبزی دادم و برو

رفت چند دقیقه بعد اومد زد به بار آشپزخونه تق تق ...اومد تو آشپزخونه گفت سلام مامان بیا سبزی

قربونش بشم مثلا رفته بود برا من سبزی خریده بود و آورده بود

 

اون روز هم داشت با عروسکش بازی میکرد .هر دوشون خوابیده بودن کنار هم .این عروسکش چشماش همیشه بازه .من داشتم کارامو میکردم .دیدم چشماش رو بست بعد چند دقیقه گفت نینی بخواب .دوباره چشماش رو بست و باز کرد دید نینی نخوابیده .

گفت ا،نینی چشا بسته  چشا بسته بگیر بخواب بخواب (تازه فهمیدم شبها چجوری باهاش حرف زدم .بعد چند ثانیه بلند شد(مثلا صبح شده بود) و با روی باز نینیش رو بغل کرد و گفت آخیییش خسته بودم خوابیدم 

آخه همیشه وقتی بیدار میشه من همیشه بوس و نازش میکنم و  میگم خوب خوابیدی ؟؟خسته بودی و ...  

خیلی جالبه میشینه قهوه تلخ میبینه !!!من نمیدونم چیکارش کنم نبینه !!!! اصلا نمیدونم میفهمه /ولی میفهمه حرکات رو چون اون روز داشت گذری یه فیلم رو دید و گفت بابا آقا افتاد !!!آ

اون روز هم تو ماشین یه آهنگی رو بابایی رد کرد بره آهنگ بعدی یهو گفت بابا آهنگش خوبه .آهنگ بعدی شروع به پخش شد .دوباره گفت نه بابا آهنگش خوبه .فهمیدیم آهنگ قبلی رو میخواسته .زدیم عقب و شروع کرد به گوش دادن و قر دادن گفتم ای خدا تو آخه از الان واسه خودت آهنگ هم انتخاب میکنی

  

 

 تولد سارا و ساینا و دخملی رو هر کاری کردیم میرفت قایم میشد و نمیومد برقصه و بازی کنه .آخه دوست های سارا و ساینا هم بودن و احتمالا خجالت میکشیده !!!

 تولد ساینا و سارا ، آمیتیس خودش رو با اسباب بازیها مشغول کرده بود

 همه این لباس های خوشگل رو  خاله تینا جونی برام فرستاده .مرسی خاله جونم

وای من عاشقه این عکسشونم .آخه خیلی جالب بود آمیتیس اصلا نمیذاشت ساینا بزنه و حالا جالبه ساینا با اینکه خودش کلاس میره و نت ها را داره یاد میگیره همش به دست آمیتیس که با اعتماد به نفس هر چه تمام تر داشت میزد نگاه میکردقربونه هردوشون بشم من

با اینکه خیلی هم با هم دعوا دارن ولی تمام لحظات با هم بودن برای هردوشون زیباترینه .هر دوشون عاشق همدیگه ان . و تمام بازیها و لحظات شادشون با همه.

وقتی این دختر خاله ها و پسر دایی با هم میان خونه مامان ملیح .خیلی بهشون خوش میگذره ولی بعدش خونه مامان دیدنیه جای پرنیان هم خالی بود  

 

این چادر نماز هم مامان بزرگ آمیتیس زحمت کشیدن و دوختن

 

 

نمیدونید آمیتیس چقدر تو اسباب کشی کمک میکرد!!.هی چسب و قیچی رو برمیداشت و در میرفت.بعد با ماژیک هم رو کارتون ها خط خطی میکرد و....

و آمیتیس خانم تو خونه جدید

21 ماهگی

سلام اول از همه سلام به دختر گلم و خواننده های بالطف وبلاگش و ببخشید كه دیر دارم مینویسم .آخه راستش آمیتیس درگیر این ویروس بده شده بود (گلاب به روتون همین اسهال استفراغ های ویروسی )

خلاصه یه هفته ای درگیر بودم و واسه همین عكس ها و مطالب ماله تعطیلی محرم رو الان گذاشتم

جاتون خالی تو اون تعطیلات عاشورا تاسوعا رفتیم اصفهان و مهمان خاله و دختر خاله عزیز بودیم .و از اونجائییكه آمیتیس هم خیلی دوسشون داره بسیار بسیار بهش و به ما هم خوش گذشت

بعد از مراسمات عزاداری محرم كه ما فقط در قسمت نذری خورونشون سهیم بودیم یه گشتی هم تو شهر زدیم و طبیعت و روز برگشت از اصفهان به تهران تصمیم گرفتیم چون از جاده كاشان برمیگشتیم سر راه ابیانه رو هم ببینیم .كه بسیار دیدنی و قشنگ بود و حسابی سرد بود .یخ زدیم ولی اونجا یه آبگوشت نذری داغ هم بهمون رسید كه من دیگه چشامو بستم و خوردم تازه آبش رو هم به آمیتیس دادم آمیتیس هم اون روز اصلا غذاش رو نخورده بود و حسابی از آب و سیب زمینی آبگوشته خورد .تو مسیر برگشت هم یه چند جایی ایستادیم و بابایی آمیتیس رو میذاشت پشت فرمون ماشین و باهاش ماشین بازی میكرد .خلاصه دیگه ول كن نبود .همه وقت جیغ و گریه و التماس كه دوباره بره پشت فرمون و قام قام بیب بیب كنه .

چند روز گذشت و شب یلدا رسید و ما هم برنامه هایی داشتیم و شب هم جایی دعوت داشتیم كه از شب قبلش آمیتیس دچار اون ویروس بده شده بود ولی چون شروعش بود و هنوز علائم جدی و شدیدی نداشت من متوجه نشدم و صبح فرداش شروع شد ...........تا یك هفته هم ادامه داشت .خلاصه ما هم تا یك هفته مجبور شدیم میوه ها رو قایم كنیم و بهش میوه ندیم .الهی بگردم هی میگفت مامان خاییر بیده (خیار بده) گفتم نداریم .گفت سیب .گفتم نداریم بعد  یهو با یه اطمینانی گفت انار .بمیرم تمام میوه ها رو توی روز هی از من میخواست .و من هم میمردم .یادش هم نمیرفت هی من حواسش رو پرت میكردم كلی بازی میكردیم و بعد دوباره یاد میوه ها میكرد و غذا هم خوب بخاطر مریضیش اصلا میلش نمیكشید بخوره .فقط شیر خورم و آب .متاسفانه لبنیات هم هیچ رقمی لب نمیزنه اگه نه زودتر خوب میشد

سر دارو دادن هم ماجرایی داشتیم طبق معمول اینقدر بد دوا میخوره و گریه و ادا میاد كه همیشه همه رو ....و ما مجبوریم دوباره بهش بخورونیم

ولی خوب تو این چند روز همش خدا رو شكر كردم بخاطر بچه سالمی كه بهم داده .واقعا سلامتی نعمتیه كه آدم گاهی قدرش رو نمیدونه

كلمات جدید هم خیلی میگه .میشه گفت دیگه همه كلمات رو میگه .البته به جز حرف { ر} و {خ } كه اون هم یه جوری میگه كه وقتی دقت كنیم میفهمیم این دو رو خوب نمیتونه بگه و جمله هم دو كلمه ای میگه .یه دفعه از هر صدایی میشنوه میدوه میاد میگه مامان تسیدم (ترسیدم )گفتم چرا ترسیدی گفت صیدا .گفتم صدای چی بود .گفت هماسه (همسایه )

نقاشی میكشه و میگه چش چش ابووووو مماغ .بعد یه چیزایی میكشه میگه جی جی (تازگیها جوجو رو میگه جیجی )

الان هی تو خواب داره نق میزنه و دوبار رفتم شیرش دادم .نمیذاره توی بیداری من اصلا بشینم تایپ كنم .تا ببینه پای كامی نشستم میاد میگه عكس

اصفهان .آذر ماه ۱۳۸۹ .پل خواجو

پل خواجو 

آمیتیس نشسته روی یه درخت ۲۰۰۰ ساله .بغل یه امامزاده تو نطنز .در راه ابیانه از نطنز رد شدیم

روستای ابیانه .آمیتیس همش بدو بدو و دستمون رو هم نمیگرفت

در میزد تق تق تق

بچم هی دلش ددر میخواد .نینیش رو بغل میكنه و میره در رو باز میكنه كه بره بیرون

ریل قطارش رو خودش داشت میساخت .

هی دوست داره بشینه وسط و برای قطارش مانع ایجاد كنه !!!مثلا دست یا پاهاش رو میاره تو مسیر حركت قطارش

20 ماهگی

 

دختر گل من 20 ماهه شدی.بسیار بازیگوش و هوشیار تر به دور و اطرافت.

الان دیگه  کلمات بیشتری به گفتارت اضافه شده .تقریبا خیلی چیزها رو بعد ما تکرار میکنی.جملات دو کلمه ای هم داری میگی.مثل چراغ خاموش ...بییم باژی ...بیشین اینجا و .....خانم از صبح تا شب در حال فرمایشات هستن

برای اینکه  لب تاپ رو داغون کرده بود .فیلم هاش رو که خیلی دوست داشت و نگاه میکرد رو روی سی دی زدیم و حالا خانم مرتب فیلم های خودش رو نگاه میکنه .وقتی هم خودمون میخواییم تلویزیون ببینیم اولش کلی گریه میکنه که چرا کانال رو عوض کردین !!!بعد تازه فیلش هم یاد هندوستان میکنه .فیلم هایی رو که تو سرزمین عجایب (محل بازی بچه ها) ازش داریم رو وقتی میبینه هی میگه  دتــــــــــــــــــار دتــــــــــــــــــار (قطار ) و کاپشنش رو میاره و میخواد بپوشونمش و هی نشون میده اینجا اینجا

خلاصه که بعد از مدتی هم دوباره بردیمش و کلی بهش خوش گذشت .پاساژ تیراژه رو میشناسه هنوز به قسمت طبقه آخر که محل بازیه نرسیدیم از اون پایین نگاه میکنه و با ذوق هی میگه دتار دتار ....

موقع بیرون آمدن و یا خوابیدن عاشقه اینه که خودش بدو و همه چراغ ها رو خاموش کنه .

از پله ها خودش میره بالا و پایین .البته یه دستش رو میگیریم .ولی اگه دیر برسم خودش با گرفتن پله بالایی تند و تند میره بالا .ولی خدا رو شکر پایین اومدن رو احتیاط میکنه

هر موقع از روز برنامه رنگین کمون و عمو پورنگ رو طلب میکنه .که خوشبختانه پخش نمیشه

موقع مسواک زدن می ایسته دم روشویی و مسواکش رو هی میگیره زیر آب و هی آبش رو میمکه .و هر چی دارم روش کار میکنم که باید به دندونات بکشی باز همون کار رو دوست داره .البته وسط هاش هم یکمی من براش میزنم ولی زیاد فایده نداره نمیذاره درست و حسابی بزنم!!!خمیر دندون هم دوست نداره

تازگیها که حالا دیگه آهنگ و فیلم هاش رو نمیذاریم از تو لب تاپ ببینه .خانم دوست داره عکس هاش رو ببینه و هی میگه عکس عکس.چند تا از دگمه هاش کنده شده .قسمت موسش خراب شده و چند تا از دگمه ها ش هم لق شدن .بابایی هم هی میگه این لب تاپ دیگه به درد مامانت میخوره و من باید برم یه جدیدش رو بگیرم !!!!!

عاشقه پوست کندن نارنگی شده .آخه خودش میتونه پوست بکنه و کلی حال میکنه .و بعدش بازش میکنه میگه باز شد و میده ما بخوریم!!!!البته گه گداری هم یکی دو پر رو خودش میخوره

نمیدونم از کجا قهر کردن رو یاد گرفته ؟؟؟وقتی چیزی رو میخواد و بهش ندیم .یه دفعه خودش پرت میکنه رو زمین و روش به اونور و اخم و قهر میفرماین !!!!و گاهی به عصبانیت هر چی اطرافشه پرت میکنه .و ما همش سعی میکنیم حداقل حواسش رو با یه چیز دیگه ای پرت کنیم

شلوارش رو هم هی در میاره و میخواد خودش بپوشه .این قسمتش مهم نیست مشکل اینجاست که یهو پوشکش رو هم باز میکنه و فراااااااار .یه دو روزی سعی کردم بیام از پوشک بگیرمش ولی چشمتون روز بد نبینه .یه چند جایی جیش کرد .ولی آخرش تو لگنش جیش نکرد !!!!من هم گفتم بزارم یه چند ماه دیگه بگذره و دوباره رو این قضیه کار کنیم .

نقاشی رو خیلی دوست داره .البته من تا حالا فقط مداد رنگی دادم دستش .ولی دایره رو به خوبی میکشه .چند تا دایره روی هم بدون برداشتن مداد از رو کاغذ.و خط خطی هم میکنه .یه اشکال کوچولو و نامنظمی هم میکشه و میگه جوجو و پیشی.

امروز نشستیم با رنگ انگشتی نقاشی کشیدیم .اولا اینکه اصلا دوست نداشت دستش رنگی بشه .آخرش با قلمو کشید و دوست داشت .ولی تا دستش کثیف میشد سریع باید با دستمال پاک میکردیم

این هم اولین نقاشی .من فقط نظاره گر بودم

 

دو یار شفیق .آمیتیس در حال یک دو سه و ساینا هم ژست گرفته!!

ببینید کجا نشسته .داره فیلم های خودش رو میبینه

تشکر ویژه از بابایی مهربون که دخملی رو برد سرزمین عجایب

 

19 ماهگی

 

عزیز دل مامان ۱۹ ماهه شد .توی این ماه حرف زدنش خیلی بهتر شده و کلمات بیشتری رو میگه .مخصوصا چیزایی رو که تا حالا نگفته بود و  البته خیلی چیزها رو هم به طور خیلی روون ولی فقط یک بار میگه .

یه حرف جدیدی که گفته و من رو حسابی ذوق مرگ کرد .صدا زدن اسمم بود .اول باورم نشد داره صدام میزنه .بعد دیدم هی میگه مامان مامان ...(و من مشغول کاری بودم و متوجه صدا زدنش نشدم ) بعد گفت سانا.... سانا.....دیگه غش کردم اومدم حسابی بوسیدمش

دیگه بیشتر چیزهایی رو که بگیم رو تکرار میکنه .تا عدد شش رو میشماره .میوه ها رو میشناسه و میگه .دایره رو میکشه .رنگ زرد رو میشناسه و بقیه رو فقط میگه .عاشقه نقاشی کشیدنه .و یه بازی که من باهاش میکنم اینه که اشکال رو میکشم مثل حیوان ها و اشیایی رو که میشناسه و اون هم خیلی خوب حدس میزنه و جواب میده

تازگیها داره از بستنی خوشش میاد .البته در حد یه گاز.ولی هی میگه مسی مسی .و امان از اون روزی که بستنی نداشته باشیم !!!

پاستیل رو همچنان به شدت دوست داره .و من مجبورم از دستش قایم کنم .البته سعی میکنم هله هوله بهش زیاد ندم ولی خوب دیگه یه وقت هایی میدم

چایی میخوره با پولکی .خیلی هم دوست داره

شوید پلو با ماهیچه و یا مرغ رو خیلی دوست داره .و همیشه وقتی میبینم چند روزیه خوب غذا نمیخوره براش میپزم و دوست داره و میخوره .البته مرغ رو بهتر از گوشت میخوره .و ماهی هم میدم و دوست داره

ولی تازگیها دیگه نمیذاره بهش غذا بدم .همش میخواد خودش بخوره .در نتیجه هم همه جا کثیف میشه و هم درست نمیخوره .

یازدهمین دندونش هم درومده .۸ تا دندونای بالا و پایین و ۳ تا آسیاب .خیلی هم اذیت داره میشه .همش انگشتش تو دهنشه و انگا ردرد لثه هاش رو التیام میده !!!

عاشقه برنامه رنگین کمونه .البته فقط قسمت آهنگ هاش رو میبینه .بعدش هی میگه بریم ...اتا....باژی(بریم اتاق بازی کنیم )

مثل همیشه عاشقه لباسه .و این دفعه باز تینای عزیزم شرمنده کرد و برا سه سالگی آمیتیس کاپشن و لباس فرستاده .و آمیتیس کلی ذوق کرد.و البته بیشتر من ذوق میکنم تینا جون دستت درد نکنه

 

 چند تا عکس جدید از ۱۹ ماهگی

هوراااااااا آب بازی

 

هه هه اگه گفتین چی رو سرم گذاشتم؟؟؟

 

وقتی آمیتیس داره به نینیش غذا میده ...خودش هم وسطش میخوره!!!

سرزمین عجایب .سوار چرخ و فلک شدیم

هوهو چی چی.....

اوایل از این بازی های موزیکال خوشش میومد .ولی تازگیها تا بخواد شروع به تکون خوردن بکنه دیگه خوشش نمیاد .من هم همینطوری میشونمش و روشنش نمیکنم .تا وقتی خودش بخواد.

پی نوشت-دوستان عزیز الان دیدم تمام عکس هام تو مطالب های قبلیم پریده .این چه وضعیه چقدر آپلودکنم و بعد از مدتی نشون نده .یه سایت آپلود بگین که این مشکلات رو نداشته باشه و حذف نشه

مسافرت و گردش و بازی

سلام به دوست جونا و دختر گلم .گل دونه ناز دونه ۱۸ ماهه من یه مسافرت شمال رو حسابی برام خاطره انگیز کرد.جاتون خالی ۳ روزی با دختر خالم و شوهرش رفتیم  . این رو بگم آمیتیس کاملا بر عکس من خیلی خوش سفره .هر چند یه جاهاییش خیلی حرص میخوردم چون بارون میومد و مثلا غذای آمیتیس دیر میشد و یا من همش نگران سرما خوردنش بودم ولی خوب آمیتیس و باباش اصلا به این مسائل اهمیت نمیدن و در نتیجه مسافرت در هر شکلی بهشون خوش میگذره .ولی خوب یه جاهایی هم خوب خسته میشد که خیلی بیشتر از اونی که ازش انتظار داشتم با شرایط کنار میومد .و همین باعث میشد که هی بابایی به من بگه که این بچه که مشکلی نداره و راحته تو چرا حرص میخوری ؟؟؟!!!!!!!موقع رفتن هم چون بابایی عاشقه جاده چالوسه و کلی پیچیدیمو پیچیدیم آخر حال آمیتیس توی ماشین به هم خورد و گلاب به روتون مانتو و لباس من...

خلاصه که خانم رو حسابی بردیم جنگل و گردش و یه بار هم لب دریا .کفش هامونو دراوردیم که با هم روی شن ها راه بریم و پاهاش رو به آب بزنه که اصلا از این قسمتش خوشش نیومد .اولش یه چند قدمی راه اومد بعد که به دریا و خیسی شن ها نزدیک شد شروع کرد به بی تابی و میخواست تو بغل باشه .اصلا انگار از اون شن های لج باز که میچسبیدن به پاهاش حالش داشت به هم میخورد .ولی دریا رو نگاه میکرد و براش جالب بود .

ولی توی جنگل حسابی شاد و شنگول بود .حتی وقتی رفته بودیم جنگل واسه ناهار و  بارون گرفت و مجبور شدیم چادر بزنیم و مگه میشد تو چادر نگهش داشت هی میخواست دزدکی بدو و بره بیرون.

یه قرار دیگه هم با دوست های همسن آمیتیس داشتیم .که این بار هم خیلی بهش خوش گذشت ولی لحظه ای سر جای خودش بند نبود و همش میخواست به یه سمت دیگه بدو و راه بره و من هم به دنبالش بدو بدو

این چند روزه هم منو بیچاره کرده .همش میخواد بشینه لبه سینک ظرفشویی و آب بازی کنه .و تمام لباسش رو کم کم خیس میکنه .و یا بشینه روی اپن آشپزخونه.وقتی هم نمیخوام این کار رو بکنه با هیچ جیزی هم هواسش پرت نمیشه و یادش نمیره و کلی ماجرا داریم .متاسفانه فوری هم شروع میکنه به گریه کردن و من تا حد امکان سعی میکنم اصلا در برابر گریه های الکی بهش امتیازی ندم .ولی خوب اعصابی از من خورد میکنه .باز هم خدا رو شکر

 

جنگل کلاردشت

جنگل نور و نم نم بارون. البته بیشتر شرشر بارون بود!!!!آمیتیس هم داره این خنده ها و عشوه ها رو تحویل میده که بتونه بره بیرون چادر پیش بابایی کباب درست کنه

لحظه اول از راه رفتن روی شن ها و دیدن دریا خوشش اومد

ولی بعدش اصلا حاضر نشد لحظه ای پا هاش رو به آب دریا بزنه

این خانم خانما میشینه کلی با آیفون حرف میزنه .انگار تلفنه !!!

این عکس ها هم دیدار دوست های همسن آمیتیس

از پایین ارمیا.آمیتیس .کیان و آرتین و دیانا

یکی از مامان های مهربون از این حباب ها درست میکرد و بچه ها هم به دنبال گرفتن

 

و این دختر شیطون من همش بدو بدو به سمت درب پارک بود و اینجا هم با کیان دارن با هم میرن ددر

ای من به فداشون بشم .

 

18 ماهگی

سلام دوست جونای عزیزم .آمیتیس نانازی من ۱۸ ماهه شد .۵ مهر بردیم واکسنش رو زدیم .بمیرم براش این دفعه خیلی اذیت شد .اینقدر دست و پاش رو که واکسن زده بودن درد میکرد که نه میتونست راه بره و نه حتی توی خواب غلت میزد.راه هم نمیتونست بره .تازه بعد از ۲۴ ساعت یکمی راه میرفت ولی تا میخواست از رو زمین چیزی بر داره دولا میشد میزد زیر گریه .تا دو روز هم تب داشت

بعد از تبش توی دهنش هم چند تا آفت زده که خیلی اذیت شده و اصلا نمیتونه غذا بخوره

ولی دیگه راحت شدیم تا قبل از مدرسه رفتنش .می دونم خیلی زود میگذره و تا چشم به هم بزنم باید جشن شکوفه ها رو براش بگیریم انشاالله

راستی دست تینای عزیزم (نوه عمه ام )درد نکنه که برای سومین بار برای آمیتیس بسته فرستاده پر از لباس و یه کاپشن .و عموی بابایی سرهمی و دوست عزیزم کتی یه کاپشن براش آوردن .دستشون درد نکنه .همین جا یه تشکر ویژه از همشون میکنم 

ای خدا من چجوری این همه لطف رو جبران کنم؟؟؟

آمیتیس گل حسابی با دختر خاله هاش سارا و ساینا بازی میکنه .ولی زورش هم به این ساینای بیچاره میرسه .در ضمن تازگی ها هر چی میرم خونه مامان آمیتیس خانم تنهایی با خواهرم میره خونشون و با بچه هاش سارا و ساینا بازی میکنه .اصلا هم کاری به من نداره و من خیلی خوشحالم چون واسه پروژه شیر گرفتن هم میتونم رو همکاری خواهرم حساب کنم.آمیتیس هم باهاش غذا میخوره هم تو بغلش میخوابه.

روی مبلی که میشینه اجازه نمیده کس دیگه ای بشینه .تو این عکس هم دمکنی گذاشتن رو سرشون و دارن با هم بازی میکنن

یادتونه پارسال آمیتیس با جوجه طلایی پرنیان (دختر خاله اش) عکس گرفت .اونموقع جوجه از آمیتیس بزرگ تر بود .عکس امسال رو ببینید .

بازی کردن های گل دختری

گاهی همه مدل بازی با یه وسیله میکنه!!!

روزی که واکسن زده بود وتب داشت

اینقدربازیگوشی نکن.(اینجا دیگه دو روز گذشته بود و درد واکسنش کمتر بود)

دست به سینه نشستم .بابایی  مهربون مرسی که منو میاری پارک

برای بابایی هم پسته پوست می کنهو  یه دفعه ظرف پوسته ها رو وارونه میکنه .هر دفعه هم این کار رو انجام میده

و باز هم مرسی که ما رو از نظراتتون بی نصیب نمیگذارین

بازی شادی تماشا

آمیتیس گل من دیگه داره بزرگ میشه خانم میشه . ۱۷ ماهگی رو تموم و تا چند روز دیگه ۱۸ ماهه میشه . این ماه واکسن باید بزنه .خدا کنه زیاد اذیت نشه

خوب براتون بگم از دخملم که دندون آسیاب بالایی در اومده و لثه هاش متورمه فکر کنم دندونای جدید داره در میاره .یه ۶ روزی دچار مشکل دفع شده بود .بمیرم خیلی اذیت شد .که آخر با متوصل شدن به شربت پارافین مایع و ....هزار روش دیگه مشکل حل شد.ولی تو تمام اون چند روز هم بیرون و ددرش به راه بود و خوش اخلاق بود ولی درست غذا نمیخورد و از اون وقتی که موقع اون قضیه میرسید و گریه و خودش رو نگه میداشت و همین نگه داشتن بدتر میردآمیتیس هیچوقت از این مدل مشکل نداشت !!!

چند باری سر قرار با دوست های فروردینی مون حاضر شدیم .و آمیتیس کلی بازی و شادی کرده .البته نمیدونم چرا اول ورود به هر جایی یکمی غریبی میکنه ولی بعدش از بغل من میاد پایین و بازی.از بابایی مهربون هم تشکر که ما رو تند و تند میبره پارک

آمیتیس خانم باز هم چیزای جدید میگه : نتن (نکُن) که روزی هزار بار وقتی خانم داره خرابکاری میکنه و ما منعش میکنیم با اخم میگه نتُن ///.خ..(خرس) خاله .بوف و....وقتی باباش سر کاره میگه بابا نیست و با دستاش نشون میده که نیست .هر چیزی هم تموم بشه یا بخوره میگه خورد!!!عکس خودش رو هم میبینه میگه این تویی !!!(بهش گفتیم این تویی !!! )

شش ماه و نیم

اینجا خونه خاله منه .متین پسر خاله عزیزم رفته بود برا آمیتیس کیک خریده بود که شمعش رو فوت کنه .این لباسش رو هم برای تولدش خریده بود .متین جونی مرسی

خدایا نمازهای این فرشته کوچولو رو قبول درگاهت بفرما ...آمیتیس التماس دعا

 بابایی مهربون هر وقت آمیتیس بخواد میبرتش پارک!!!!البته الان مامان آمیتیس هی میگه بیا بچه رو ببریم پارک

آمیتیس و آرتین گل و دیانای نازنازی .دوست های همسنش

کیارش گل و آمیتیس و دیانا

کوچولو کجا میری؟؟؟!!!!!

17 ماهگی

سلام سلام ما اومدیم هفده ماهگی دخملمون رو اعلام کنیم .چقدر زود میگذره خدا‌‌٬ احتمالا تا چشم به هم بگذارم باید هفده سالگی دخترم رو جشن بگیرم .انشاالله

این ماه دخملی زبونش برفک زده بود .که یه نوع قارچه .بیشتر نوزادان دچارش میشن و تو سن های بالاتر یا بعد از مثلا مصرف آنتی بیوتیک که باکتریهای خوب دهان رو از بین میبره و باعث رشد قارچ میشه و یا کسایی که سیستم ایمنی بدنشون بخاطر بیماریی ضعیف شده .که آمیتیس هیچکدوم از این موارد رو نداشت خدا رو شکر .ولی فکر میکنم بیشتر بخاطر اینه که از روی زمین چیزی میخوره یا گاهی با لیوان یا قاشق ما چیزی خورده !!!!!هی میخواد از همون لیوان یا قاشقی که ما داریم میخوریم بخوره

خلاصه در گیرم .داروش رو هم باید تا چند دقیقه بعدش آب نخوره .ولی برای اینکه راضی بشه بهش میگیم بخور برات دست میزنیم .بنده خدا داروی بد مزه رو میخوره هی هم حالش به هم میخوره و تو همون حین خودش هم واسه خودش دست میزنه .الهی بگردم براش

خودم هم که چون شیر خودم رو میدم ازش گرفتم و زخم شده هی دارم پماد میزنم تا خوب شه !!!بیچاره شدم .

از شیطونی کردناش هم که نگو .از دیوار راست میخواد بره بالا همه چیزامون رو خراب کرده .سی دی رام لب تاپ رو ترکوند .دوربین رو انداخته زمین .چون از روی صندلی غذاش بالا میره و دستش به بار اپن میرسه .و چند تا چیز دیگه .به سه سوت از صندلی میره بالا دستش به همه جا میرسه .و یاد هم گرفته بپر بپر میکنه رو مبل رو صندلی رو تخت و رو زمین و حسابی حال میکنه

این هفته پگاه عزیزم بزرگ ترین دختر خاله آمیتیس  چند روزی مهمونم بود .آمیتیس حسابی باهاش بازی کرد و بهش خیلی خوش گذشت .وای فردا حسابی بهونه میگیره واقعا تنهایی حوصله اش سر میره .پگاهی باز هم بیا پیشمون دلم تنگ شد

ماه رمضونه و چون بابایی زودتر میاد خونه و یکمی میخوابه چند شب آمیتیس رو بردیم پارک .حسابی دویده و بازی کرده .تند تند راه میره و گاهی که میخوره زمین (به توصیه بابایی که گفته کمکش نکن بزار خودش بلند بشه) خودش بلند میشه از رو زمین و دستاش رو هم میتکونه که گرد و خاکش پاک شه .

چند تا کلمه جدید هم یاد گرفته .به پگاه میگفت :پابا  / خورد/چی شد؟؟؟/کو؟؟؟/ناف/ بَیی :بغل کن/آهَی:آهنگ/ اَ یی : انگور /خو:خورد / خوابید/اُخ / خائر :خیار / کتی /سارا/ اسم خودش رو میگه آمی

راستی امشب هم سوم شهریور تولد مامان ملیحه(مادر عزیزم) عزیزم بود .و ما تصمیم گرفتیم یه تولد سورپرایز براش بگیریم .که خواهرم به بهونه افطاری دعوتمون کرد و تولد برگزار شد .البته مختصر فقط خودمون بچه هاش و نوه هاش بودیم .خد همه مادر بزرگ ها و پدر بزرگ ها و مادر و پدرمون رو حفظ کنه .

قضیه جالب توجه این بود که آمیتیس به سرعت شمع ها رو فوت کرد و کا دو ها رو هم تند تند با کمک بقیه باز میکرد .دارم فکر میکنم امسال که تولد دختر خاله هاش و ژسر دائیش میشه و خوب کادو های اونا چیزایی هست که این هم دوست داره .و هی میگه من من و همه چیز رو میخواد صاحب بشه .باید تا اون موقع رو این قضیه کار کنم

 

این عکس  پارسال همین موقع ها ...

عاشقه حمامه...جرات داری بدون آمیتیس بری حمام !!

تیپ رو حال میکنین؟؟

 مرسی بابایی مهربون که وقت میذاری ما رو میبری پارک

این هم تولد مامان من.که آمیتیس فوری شمع ها رو فوت کرد و برا خودش هم دست زد

یه روز که خونه مامان بودیم

این هم آمیتیس شیطون که دیگه نمیشه دور از چشمش بیام چیزی بشورم

-------------------------------

باز هم از همه که میایین وقت میگذارین و وبلاگ دخملی رو میخونین ممنونم .ای کاش نظرات را هم سیو میکرد...تا براش بمونه

 

 

16 ماهگی

سلام سلام ما اومدیم .ببخشید که دیر به دیر مینویسم .مهمترین دلیلش نداشتن عکس از آمیتیسم بود شرمنده .آخه تا دوربین میبینه چه عکاسی و چه فیلم برداری ممیخواد خودش بگیره در نتیجه نه میذاره من عکس بگیرم و نه خودش  .ولی بالاخره یه چند تایی عکس تونستم جور کنم تا بزارم تو وبلاگش.

توی این ماه روز اول مرداد یه قرار با دوست های نینی سایتیمون داشتیم .البته یه چند تایی بیشتر نبودیم !!! ولی خوب آمیتیس که کلی راه رفت و دوید و بابایی مهربون هم به دنبالش !!!!

 روز هشتم مرداد روز تولدم دختر گلم در کنارم بود و این بهترین هدیه ای است که خدای مهربون بهم داده.خدا جونم مرسی بخاطر تمام رحمت و نعمت هاییی که نصیبم کردی

آمیتیس نانازم اسم خودش رو یاد گرفته .بهش میگیم اسمت چیه ؟ میگه : آمی (بقیه شو بعدا !!) .بابایی و مامان رو خیلی با مزه میگه که من هر بار کلی ذوق میکنم هزار بار الکی میگه مامان مامان مامان مامان.....بابایی بابایی

از اونجایی که متاسفانه خیلی علاقه داره به پاره کردن کتابهاش .رفتم چند تا کتاب با ورق های ضخیم خریدم .ولی باز اونها رو هم بر خلاف جهت تا میکنه و ورقش رو تا کرده !!!! سعی هم میکنم موقع پاره کردن کتاب عکس العمل یا عصبی نشم ولی نمیدونم کی میخواد از این کار خسته بشه

از غذا خوردنش هم که دوست داره خودش بخوره و این واقعا کار من را سخت تر کرده .چون واقعا همه جا کثیف میشه .ولی خوب واقعا حال میکنه

خدا رو شکر که آمیتیس با بچه خواهرام خیلی خوب بازی میکنه و بهش خوش میگذره و من خیلی خوشحالم .خنده هایی رو که در حین بازی باهاشون میکنه من تو خونه ازش نمیبینم .

همسایمون هم یه نوه داره که ۱۵ روز از آمیتیس بزرگ تره به اسم النا .که هر وقت بیاد خونه مادر بزرگش میاد خونمون با آمیتیس مثلا بازی میکنن ...چون بیشتر همدیگه رو میزنن تا بازی .البته توی این سن طبیعیه .تو کتاب نوشته بود تو این سن دوست دارن کنار همسن هاشون باشن و بازی کنن و نه باهاشون !!!

خوشبختانه حمام رو خیلی دوست داره و من بسی از این موضوع خرسندم البته همیشه سعی میکنم باهاش تو حموم بازی کنم

 

عاشقه باباشه و عمرا بغل من نمیاد

این هم دختر خاله ها و پسر دایی آمیتیس .روز تولد من

قربونه هر دوشون بشم من(ساینا دختر خاله اش )

این هم روز قرار با همسن های آمیتیس

دیانا.آمیتیس.هلیا.روزبه و ترنم ناناز

امیدوارم روز مدرسه رفتناتون و دانشگاه و عروسیتون رو ببینیم

15 ماهگی

 

تابستونه و گرما و مسافرت !!! آمیتیس گل مامان حسابی گرمائییه ولی باز مثل بابائیش مسافرت و ددر رو دوست داره .البته این دفعه یه خورده تو مسافرت بد قلقی کرد .شاید هم گرمی شدید حوا باعث شده بود .نه خوب غذا میخورد و نه ظهر میخوابید .همش بازی .و به هر بهونه ای زود میزد زیر گریه و ....

کلا متوجه شدم که آمیتیس تو شلوغی و مسافرت نه خوب غذا میخوره و نه میخوابه .خونه خودمون که هستیم بهتره .البته یه یک ماهی هست که غذا خوردنش مثل قبل نیست .فکر میکنم در اومدن  دندوناش هم داره اذیتش میکنه .راستی دندونای پایین چهارتا شدن .

تو این مسافرت با خواهرم رفته بودیم اصفهان .اونجا حسابی با سارا و ساینا دختر خاله هاش بازی کرده

دیگه کاملا فرق هاپو و پیشی رو فهمید و صداشون رو بلده و  همینطورببعیو جو جو و گاو و اسب(خودش رو تکون میده انگار رو اسب سواره و پیتکو میگه )

خیار رو هم میگه خـــــار / یخ :خار / کفش / حموم:موم /دو /سه / آهنگ:آ /بغل :ب / باز :با/ پوف / بابا رو بالاخره گفت!!/افتاد:تاد / توپ /آینه :آیی /می می نی (کتابهای می می نی رو خیلی دوست داره )

دندون و بینی و چشم و مو رو هم نشون میده

امروز هم در یک حرکت سریع تونست خودش بره بالا و بشینه روی صندلی بار !!!!که خیلی خطرناک بود .من تا اومدم بهش برسم پاشو گذاشته بود رو لبه پایه و خودشو کشید بالا و فوری چرخید و نشست رو صندلی . من شوکه شده بودم ...از این سرعت عملش .فعلا تا یه مدتی صندلی ها رو گذاشتم تو اتاق !!!

توی حمام هم دیگه خیلی وقته توی وانش نمیشینه .با شامپوها بازی میکنه و همونطوری ایستاده باید حمامش کنم .خودش هم میاد زیر دوش آبکشی میشه

پیک نیک

پفک میخورم دوتا دوتا .مگه اینکه تو پیک نیک بتونم یه پفکی بخورم

اصفهان

وای چقدر قشنگه ...

چقدر گرمه .آب یخ می چسبه هاااا

ببینین چه قشنگ نشستم سر جام .چی هی مامانی میگه من شیطون شدم!!!

لالا لالا

عروسکش رو رو شونش و رو پاش می خوابونه .جالبه خودش اصلا رو پا نمیخوابه.

د در

من آماده ام بریم د در

 

14 ماهگی

آمیتیس گل ۱۴ ماهت هم تموم شد.ولی هر چی میگذره نمیدونم چرا وابسته تر میشی .من همش منتظرم راحت تر بشم ولی فکر کنم بجای شیر دارم چسب بهت میدم!!!!همش میخوایی پیشم باشی .منکه همش پیشتم آخه

گل دختر من باز هم به لغت های ادا کنندش اضافه شده ....خیلی بهتر حرف میزنه .تازگیها داره جمله دو کلمه ای هم میگه ولی با فاصله .یعنی آب .......بده

هاپو رو هم یاد گرفته ولی هر حیوونی رو میبینه براش هاپ میکنه و میگه هاپو.دیروز یه پیشی رو از نزدیک دیده .هی دیدم داره میگه هاپ هاپ .....نگاه کردم دیدم یه پیشی دم پای منه (منم ترسووووو)خودمو حفظ کردم که مثلا آخی نازی ببین مامان جون این پیشیه و میگه میو میو !!!!و زودی دور شدم

از امروز صبح که پاشده دیگه به هاپو هم میگه هاپی !!!! احتمالا پیونده هاپو و پیشیه

دختر گلم تو این یک ماه کلی گردش و تفریح داشته .اول که هفتم خرداد با یه سری از دوستاش رفتیم پارک نهج البلاغه ....که حسابی بهمون خوش گذشت .کلی دلمون برا دوستامون تنگ شده بود

بعد چند روزی رفتیم کیش ..........جاتون خالی ...........هوای عالی.همچین یکمی داغ و شرجی بود!!! ولی منکه خیلی نگران بودم سرما نخوره .خدا هم مثل همیشه مواظبش بود .آخه تو خونه خنک بعد تا بیایی سوار ماشین بشی یک دفعه خیس از گرما بعد دوباره تو یه فضای خنک مثل پاساژ ها

آمیتیس که حسابی بهش خوش گذشت .کلی راه رفت .کلی عرق ریخت!!!مخصوصا اون روزی که رفتیم پارک دلفین ها.من فکر میکردم مثلا یکی دو ساعته تموم میشه .ولی غافل از اینکه برنامه از ۴ بعد از ظهر شروع میشد تا ده و نیم شب .و شامل باغ پرندگان .کلاسیک شو(سیرک).آکواریوم .و نمایش دلفین ها...من تازه هی با خودم حرص میخوردم که من نباید با بچه کوچیک اصلا میومدم و این که حالا از این چیزها چیزی نمیفهمید و ....بعد دیدم اوووووووووووه چقدر بچه کوچیک چند ماهه آورده بودن ....ولی باز هم همش فکرم درگیر بود....بعدش دیگه دوستامون لطف کردن آمیتیس رو تو خونه نگه داشتن و من و بابایی رفتیم گشتیم

البته ما دوربین هم برده بودیم ولی نمیدونم چرا عکس نگرفتیم!!!! یعنی موقعیتش جور نمیشد .یه چند تایی عکس هست تو دوربین دوستمون که میذارم (بعدا)

بعدش هم دوباره روز ۲۶ خرداد رفتیم خونه خاله سوزان و از اونجا هم پارک و بازی ...

راستی یه دندون دیگه هم در آورده .پایین سمت چپ اون دوتا دندون موشی هاش

خلاصه که درگیر این مسائل بودیم .ببخشید اگه دیر به دیر میام براش مینویسم

 آمیتیس و پارسای گل

از راست دیانا.آمیتیس.سورنا.کیارش و البرز.(7.3.89

این هم بچه دوست خواهرم .که اسمش ا,متیس بود.

سرسره بازی با آرمین و ساینا و سارا .دختر خاله های و پسر داییه آمیتیس .که جای پرنیان هم خیلی خالی بود

راستی این لباساش هم تینا جونی فرستاده و کفشاش هم سوغاتیه عمه شکوه

این هم برا اولین بار که خود آمیتیس نی نی دید و یک دفعه رفت جلو و بوسش کرد!!!!!منکه حسودیم شده بود .آخه من خودمو باید بکشم آخرش لپشو میاره جلو

و باز هم ممنون از دوست های عزیز که مرتب به وبلاگم سر میزنید

عکس آتلیه

سلام سلام .ما اومدیم با چند تا از عکس های آتلیه گل دختر. با آمیتیس نانازی دو هفته پیش رفتیم اتلیه عکس گرفتیم .اونقدر از اونجا خوشش اومده بود که نمینشست تا ازش عکس بگیرن .اولش خوب بود بعد دو سه تا عکس دیگه حاضر نبود بشینه .دلش میخواست راه بره واسه خودش و یک جا نمی ایستاد.

امروز ۵ خرداد مصادف با ۱۴ ماهگی آمیتیس عکساش رو تا گرفتیم اسکن کردم و گذاشتم تو وبلاگش

مرسی از همه که اظهار لطف کردین.

13 ماهگی

 

آمیتیس نانازی من یک سال و یک ماه گذشت و به عبارتی الان شما سیزده ماهه شدی.عزیز دلم دیگه خیلی از چیزهایی رو که میخوایی میتونی به زبون بیاری و بگی /من فکر میکردم هر چی بچه ها بزرگ تر میشن وقت آزاد مادرها بیشتر میشه !!!نمیدونم یه جورهایی الان راحت تره ولی من باز هم وقت کم میارم.در هر حال اونقدر داره بهم خوش میگذره که گذر روزها رو نمیفهمم/عزیز مامان دیگه بیرون رفتن با شما یه طور دیگه شده یعنی متاسفانه دست ما رو هم ول میکنی و بدو بدو .../هفته پیش رفتیم آتلیه و از تو عکس گرفتیم .آخه میشه دختر نانازی مثل تو عکس آتلیه ای نداشته باشه؟؟؟البته خدا کنه عکس هات خوب شده باشن.چند روز بعدش هم یه سه روزی رو با بابایی و بابا بزرگ رفتیم دماوند .شما هم که دیگه عاشقه ددر...یکمی دیگه بزرگ تر بشی احتمالا خودت و بابایی برنامه های سفر رو میذارین و من باز آخرین نفرم که خبر دار میشم و اگر هم مخالفت کنم احتمالا شما دوتا با هم دور دنیا رو میگردین/

دختر نازیه من کلی کلمات جدید به گفتارش اضافه شده ...

آب.داغ.چایی.بده .بگیر .این چیه؟؟.نه.بییــــــــــــم(بریم)

بش(هم معنییه بشور هم بشین)بده...مو مو و قار قار ..نینی...تاب...موم(حمام).آ (هم معنی آفرین .هم آهنگ)///شمع که جلوش بیاریم یا کیک ببینه شروع میکنه به فوت کردن بعدش خودش هم دست میزنه و میگه آآآآآآآ(حالا که تولدش گذشته معنییه جشن تولد رو درک کرده ...

روزی چند بار کتاب های با موضوع تولد رو دارم براش میخونم.هنوز بعد از خوندن کتاب .کتاب رو از من میگیره و مثلا داره خودش میخونه و در این حین ورق هاش رو پاره میکنه!!!نمیدونم چیکار کنم این کار رو نکنه ...ولی بیشتر دارم قبل از خواب براش کتاب میخونم .خیلی بهتره چون دیگه حس و حاله پاره کردنش رو نداره و بهتر گوش میده

غذا خوردنش هم ای بدک نیست.امروز یه چیزی رو میخوره .هفته بعد اون غذایی رو که امروز مثلا خوب خورده رو نمیخوره!!!!بیشتر غذاهای ما رو دوست داره.

عاشقه هندونه و خیاره ....و من هم عاشقه هندونه خوردنش!!!

راستی خاله سیما ش هم چند روزی واسه یه همایش پزشکی رفته بودن تاجیکستان.و زحمت کشیدن هم برای ما و هم برای آمیتیس صوغاتی آوردن.دستش درد نکنه آمیتیس که از اون لباسش خیلی خوشش اومد بسیآر ظریف و خنکه....

آمیتیس در دماوند سر ســــــــــــــــــبز

آمیتیس در لباس تاجیکی.

این عکس البته فقط کلاهش تاجیکیه ...لباسش نه

دختر نانازی در لباس نانازی

من واقعا لذت میبردم وقتی تو تابش میخوابید......حالا دیگه زیاد توش نمیشینه .تا میبینه چشماش داره سنگین میشه میخواد بیاد بیرون!!!!

چیه نیگا داره ؟؟؟/...این هم عکس دماوند .کنار چشمه اعلا

تولد تولد تولدم مبارک

تولد های آمیتیس گلم مبارک باشه..........بله ما بالاخره اومدیم عکس های تولد رو بزاریم.البته تولد ۱۹ و ۲۰ فروردین گرفته شد.و آمیتیس خانم هم حسابی بهش خوش گذشت و صاحب کلی کادوهای قشنگ شد. همینجا از همه عزیزان مهربونم که اینقدر به آمیتیس لطف دارن تشکر میکنم .

عکس های تولد شب دوم(که البته با اون تولد مختصر تو شمال .این میشه تولد سوم!!!

 روز ۲۵ فروردین هم یه تولد داشت تو سرزمین عجایب پاساژ تیراژه که اونجا هم با ۲۶ تا نینیه همسنش که همه یک ساله بودن.اول که آمیتیس چون شلوغ بود از بغل من پایین نمیومد بعدش به بهونه خوردن پفک و سیب زمینی  تونستیم بشونیمش رو میز که با بچه ها عکس بگیره .دیگه از رو میز بغل هم نمیومد!!!!بعدش هم یک ساعت و نیم بازی با وسایل که دیگه اونقدر بازی کرد که رو اسب سواری موزیکال که نشسته بود خوابش برد....

پارسای گل و ترنم ناناز از سیب زمینی خوردن آمیتیس به هوس افتادن

از سمت راست.بنیامین.آمیتیس.باران.پارساو کیارش

و این هم غول سرزمین عجایب که آمیتیس کلی ازش ترسید

عید اومد بهار اومد

آمیتیس گلم عیدت موبارک .عید همه نینی ها و خونواده هاشون موبارک انشاالله همه سال خوب و خوش و پر برکتی داشته باشن.آمیتیس گلم امسال پنجم فروردین یک ساله شد .هنوز جشن نگرفتیم .روز پنجم هم با خاله های من شمال بودیم که اونجا فقط یه کیک خریدیم و بزودی تولد گرفته میشه و حسابی کادوها از راه میرسن.شمال حسابی به آمیتیس خوش گذشت البته روز دوم مسافرت سرما خورد و گوش درد و الان بهتره ولی هنوز باید داروش رو بدم تا دوره درمانش کامل شه .ولی باز هم خوش اخلاق بود ولی برا من سخت بود چون همش استرس حال آمیتیس رو داشتم و دندوناش هم ۴ تایی با هم درومد و اذیتش میکرد .حالا یا گوش درد داشته یا دندوناش اذیتش میکرد نمیدونم....

ما دو هفته شمال بودیم.امیتیس خانم هم رفت دریا و جنگل و حسابی ددری شده ...تازه با وجود اینکه سرد بود و من یه جاهایی رو نمیتونستم برم باز هم کلی بیرون رفت

تو مسافرت چایی خور هم شده و قشنگ هم میگه چایی.عاشقه پرتقاله البته بیشتر میچلونتش تا بخوره.موز رو یکمی بهتر میخوره.اون هم باید موز رو بدم دست خودش.همه لباس منو و خودش  رو کثیف میکنه تا یه ذره میوه بخوره.دیگه غذاش رو میکس نمیکنم و با ژشت قاشق له میکنم .از غذای سفره دیگه بهش میدم مخصوصا اگه برنجش کته باشه .جوجه کباب و کباب هم خیلی دوست داره.یکمی میخوره

پنجم فروردین تولد یک سالگی در شمال

 

همچنان عاشقه موبایله .هی هم به اینو اون زنگ میزنه

این لباس های قشنگ رو تینا جوونی فرستاده .دستش درد نکنه

دندونای تازه جوونه زده

عاشقه اون چشاتم فدای اون نگاتم

خوشحال در حال راه رفتن روی پل

اینجا هم تو شمال رفته بودیم بیرون یه پسر فروردینی رو دید به اسم رادین که ۲۴ یک ساله میشد....کلی دور درخت چرخیدن

خیلی بازیگوش هم شده .امروز که با هم تنها بودیم کلی حوصله اش سر رفت.

 

بوی باران،بوی سبزه ،بوی خاک

نرم نرمک میرسد اینک بهار

آمیتیس گل من پارسال این موقع چه حس و حالی داشتم٬هم خوشحال بودم منتظر بهار و دیدن روی ماه تو و هم استرس اینکه نکنه زودتر بیایی و غافلگیرم کنی...زیاد نمیتونستم شب عید برم خیابونا رو بگردم زود خسته میشدم .الان هم که شما هنوز کوچولویی و نمیخوام زیاد ببرمت بیرون .تازه  یه هفته است خوب شدی یه ده روزی درگیر اسهال استفراغ ویروسی(ببخشید)بودی.و متاسفانه کلی هم بد غذا شده بودی و کلی لاغر شدی.به جا اینکه من لاغر بشم تو لاغر میشی

عزیز من بالاخره مروارید قشنگت در اومد٬امروز ۲۳ اسفند متوجه شدم دندون کوچولوی پایین سر زده بیرون .یه چیزی داشتی میخوردی اومدم از تو دهنت در بیارم(که قورتش هم دادی ) دستم خورد به یه تیزی کوچولو.دوباره لثه ات رو لمس کردم دیدم بعله .دندونت سر زده بیرون ....کلی ذوق زده شدم و به همه خبر دادم

آخه بیشتر هم سن هات چند تا دندون دراوردن و تو هنوز هیچی نداشتی.البته هی خاله سیما میگفت هنوز وقت داره و نگران نباش

خوب کارهایی که یاد گرفتی تو یازده ماهگیت

بهت میگم گاوه چی میگه : میگی مُ مُ

هر کی رو میبینی میگی س (سلام)

دیگه کاملا خودت میتونی از تخت و مبل بالا و پایین بری

نه رو کاملا یاد گرفتی وقتی خودت چیزی رو نمیخوایی انجام بدی یا مثلا غذا نخوری تا قاشق رو میارم میگی نه...و با دست پس میزنی/ولی وقتی ما یه کاری رو میگیم نکن و نه ...یه نگاهی میکنی انگار که نمیدونی نه یعنی چی!!!

تازگیها موبایل منو میگیری نمیدونم چجوری قفلشو باز میتونی بکنی ولی واسه خودت هم شماره میگیری هی فک و فامیل میگن .تو زنگ زدی پس چرا حرف نزدی!!!!

دیگه الان که به ۵ فروردین یعنی تولد یک سالگی نزدیک میشیم .محدودیت های غذاییت کمتر شده و من خیلی خوشحالم.هر چند تو چیزایی که باید بخوری نمیخوری یه سره موبایل و کنترل و چیزهای غیر خوراکی رو میبری سمت دهنت.

آمیتیس گلم تینا جون دختر عمه من برات از امریکا یه بسته پر از لباسای قشنگ برا عید و تولدت فرستاده .دستش درد نکنه .حالا هر کدوم رو که پوشیدی ازت عکس میگیرم

با عرض پوزش این عکس ها ماله قبل مریضیشه ..بعدش کلی بچم آب شدخدایا خودت بچه هامون رو سالم حفظ کن

هه هه مامان بازم کنترل رو پیدا کردم

کدوم کانال بزارم مامان؟

هورااا حمله به سمت دوربین!!

 

بازم رفتم تولد

آمیتیس گلم بازم رفتی تولد .ایندفعه تولد دختر خاله هات .پگاه خانم خوشگل و پرنیان ناناز.البته تولدشون بهمن و دی بود ولی به دلایلی ۳۰ بهمن گرفتن.اون روز هم کلی براشون راه رفتی و رقصیدی . دل همه رو هم با این رقصیدنات بردی از روز تولد به بعد هم موقع رقصیدن علاوه بر تکون دادن کمرت دستات رو هم میاری بالا و نانای میکنی و وسطش هم چشمک میزنی و منکه دیگه غش میکنم با این کارت

آمیتیس امروز یاد گرفتی از میز وسط هال میری بالا و میشینی رو میز.البته قبلا یاد گرفته بودی از تخت بری بالا و حالا که ۲ روز مونده به یازده ماهگیت مثل فرفره از میز میری بالا .حالا جالبه مثلا میز رو جمع کردم کنار باشه که تو راه میری یه موقع سرت بهش نخوره !!!

دیگه کلا فقط راه میری و چهار دست و پا رفتن تموم شد .همش هم موبایل من یا کنترل دستته و داری از اینور به اونور راه میری.شبها که میشه دیگه خسته میشی تلو تلو میخوری و هی میخوری زمین ولی بازم باید با زور بخوابونمت

الو

چیکار کنم هی بهم زنگ میزنن!!!

مامان پس تولد من کی میشه

مامان زود بپوش بریم ددر

هوراااا راه افتادم

آمیتیس گلم بالاخره تونست با پاهای کوچیکش اولین قدمهای زندگیش رو برداره ، بله دختر نازم روز ۲۳ بهمن وقتی ده ماه و ۲۰ روزش بود راه افتاد .ما رفته بودیم مسافرت اصفهان خونه خالم و آمیتیس هم از شب قبلش تب کرده بود و سرما خوردگی دوباره .ولی با اون حال مریضش چون دورش شلوغ بود و دختر خاله هام و خالم دورش بودیم یه دفعه شروع کرد تا یک متر راه رفتن ...دیگه ما هم ول کن نبودیم هی تشویقش میکردیم اونم هی راه میومد.البته الان که دارم اینو مینویسم و چند روز هم گذشته ایشون راه رفتنشون روونتر شده از این سر خونه راه میره تا اون سر///

با چشمک زدنش هم که دیگه دل همه رو برده این دخملی، تلفن و موبایل هم بر میداره میذاره در گوشش و میگه اَاااا (مثل الو)

عینک من رو هم تازگیها گیر داده بد جوری میکشه از صورتم آخرش میشکنه 

تاتی تاتی

این عکسو از رو فیلمش گرفتم واسه همین کیفیتش بده .

همون اولین لحظه بود که راه افتاد

بابایی چشم منو دور دید پفک داده دستش .(دیگه نمیشه جلوش پفک بخوریم )

پل خواجو

روی پل خواجو

به چه می اندیشی؟؟؟!!!!

داریم میریم ددر

چشمک

این هم یه چشمک برا دوست جوونایی که به وبلاگم سر میزنید

 

 

 

چشمک میزنم چشمک

دختر گلم الان ده ماه و نیمه که از شروع زندگیم با تو میگذره و چقدر زود گذشت تا میام بفهمم شب میشه روزها و ماهها و فصل ها رفتند و کم کم داریم به تولد یک سالگیت نزدیک میشیم .خدایا شکرت از این نعمتی که بهم دادی خدایا همیشه در پناه خودت حفظش کن که تمام شیرینی زندگیمه

چند روزیه یاد گرفتی چشمک میزنی البته نه همه وقت و نه برا همه کسی.

یادتونه گفتم ۲ بهمن یه دفعه خودش به تنهایی ایستاد .حالا دیگه حرفه ای شده بارها و بارها دستش رو میذاره رو زمین و بلند میشه و چون من همیشه براش هورااا میگم خودش هم دست میزنه و نانای میکنه .راستی عاشقه موزیک هم هست تا موزیکی از جایی بشنوه فوری قر میده

دالی بازی رو خیلی دوست داره با این روش وقتی میره تو آشپزخونه و میخوام بیاد بیرون میگم آمیتیس کو؟آمیتیس داااالی ...یه دفعه صدای دست و پاهاش میاد که تند و تند از تو آشپزخونه میاد بیرون و خندون دالی میکنه

همش تو آشپزخونه سر کابینت هاست و مشغوله خونه تکونی کمک منهالبته هنوز خونه تکونی رو شروع نکردم و چه کار سختیه

مرتب هم ما هر کاری میکنیم ادای ما رو در میاره ...مثلا میخندیم حالا اون از ماجرا خبر نداره ها ولی اونم میخنده و یا سرفه میکنیم فوری سرفه الکی میکنه

بای بای رو یاد گرفته و موقع خداحافظی بای بای میکنه

چند روزیه سرما خورده ولی داره خوب میشه اما بخاطر آنتی بیوتیک اسهال شده (با عرض معذرت)و پاهاش بد جوری سوخته ...هر دفعه موقع تعویض و شستن کلی گریه میکنه ..بمیرم برات انشاالله زودی خوب بشی

حالا این هم چند تا عکس جدید

]

چشمک میزنم چشمک

چشمکش این مدلیه یکمی چشمش بازه!!!

عاشقه بیرون ریختن کیف منو و ساک لباساشه

و اینجا که از خنده من خنده اش گرفته

 

 

وایساده کرده دختر چه کارا کرده دختر

گل دختر من بالاخره روز ۲ بهمن ماه یعنی چند روز مونده به ده ماهه شدن خودش به تنهایی از روی زمین بلند شد و ایستاد .......وای باورم نمیشد...خونه مامان ملیح بودیم .خاله و دختراش هم بودندو دخترخاله های خودت.منم داشتم بهت غذا میدادم تو هم از اونجاییکه کلی در حین ورجه وورجه میکنی از روی زمین بلند شدی دستات رو قائم به زمین و تو دو لا بودی همیشه اینکارو میکردی و بعد  مینشستی .ولی ایندفعه کمرت رو بلند کردی و صاف ایستادی .بدون اینکه جایی رو بگیری ....یه دفعه هممون با ذوق برات کلی دست زدیم و تو هم همونطوری ایستاده با تعجب نگاه میکردی...حیف که من دوربین دم دستم نبود و بابایی هم بیرون بود و این لحظه رو ندید...حالا از اون روز من هی دارم جلوت از رو زمین بلند میشم که تو هم با من بلند بشی ولی تو میشینی و با خنده و خوشحالی برا من دست میزنی!!!!!

چند روز پیش هم با هم از صبح رفته بودیم خونه خاله سوزان ات و تو هم بهت خیلی خوش گذشت چون هم رفتیم پارک هم کلی با سارا و ساینا بازی کردی.با ساینا ۳ سال تفاوت سن داری فکر کنم بزرگ بشی همبازیهای خوبی برا هم باشین.البته سارا و پرنیان هم الان که ۸ سالشونه خیلی باهات بازی میکنن و آرمین که ۷ سالشه و حتی پگاه عزیزم که تو رو خیلی دوست داره و فقط بخاطر دیدن تو میاد .خلاصه که دختر خاله هات و پسر داییت کلی باهات بازی میکنن و منم خوشحالم که تو تنها نیستی.

ساینای مو فرفری جییگر و سارا که همش دوست داره تو رو بغل کنه

آمیتیس سوار بر سرسره

بعدش ۳ تایی سر خوردن اومدن پایین

ساینا جوونی مرتب دلش برات ضعف میره و میچلونتت البته آروم

بعدهم تو خوابت گرفت و تو کالسکه خوابیدی و بعد از کمی بازی بچه ها رفتیم خونه خاله و تا شب حسابی با بچه ها بازی کردی/

البته خونه مامان ملیح هم که میریم همه نوه هاش بخاطر تو میان و باهات بازی میکنن...میدونم که تو خونه با من تنهایی حوصله ات سر میره گلم ولی نمیشه که همش بریم اونجا...حالا هوا که یکمی گرم بشه خودم روزها تصمیم دارم ببرمت بیرون.اونموقع هم اگه راه افتاده باشی که ماجراییه احتمالا دیگه تو کالسکه هم نمیشینی

9 ماه و نیم

گل نازم ۹ ماه و ۳ هفته است که از اومدن تو تو این دنیای رنگی میگذره . دنیایی که همیشه آرزو کردم بتونی ازش چیزهایی رو که میخوایی کسب کنی و بتونی با سختیهاش با موفقیت مبارزه کنی ...البته همیشه برات بهترین ها رو آرزو دارم و سعی میکنم تا جایی که بتونم   بهترین ها را برات فراهم کنم...

عزیز دلم خیلی بازیگوش تر شدی...ولی توجه ات هم به اطراف خیلی بیشتر شده ...دیگه دارم بیشتر سعی میکنم برات کتاب بخونم و تو هم یه کوچولو داری همکاری میکنی...با اینکه فقط عکس هاش رو برات نشون میدم ولی زود حوصله ات سر میره و کتاب رو میگیری و به ورق زدن و پاره کردن میرسی ...اینقدر که از پاره کردن کتاب لذت میبری از خوندنش لذت نمیبری...ولی من اینقدر برات میخونم تا عاشق کتاب خوندن بشی...

الان تا خوابی من تند تند بنویسم البته عکس ها رو دیشب درست کردم

عزیزم دیگه غذا رو دارم سفت تر بهت میدم .با قاشق .آخه تا قبل رقیقتر و توی فنجون بهتر میخوردی.ولی دیدم دیگه بسه البته قبل از میکس کردن غذات یکمی از محتویاتش رو مثل برنج یا گوشت رو میدم بخوری تا یاد بگیری ...ولی الان سفت تر درست میکنم و با قاشق بهت میدم ...و کم کم هم باید گوشت کوب برقی رو بزارم کنار .الان کم کم مثل کته شل رو میخوری اما نه درست حسابی که سیر بشی

هنوز هم تخم مرغ رو زیاد دوست نداری مخصوصا اونایی که زردتره و بوش بیشتره که کلا لب نمیزنی

ماست هم با کمال تاسف اصلا دوست نداری نمیدونم چیکار کنم ماست بخوری

عزیزم تازگیها با گرفتن یه دستت هم یکمی باهامون تاتی تاتی میکنی ...

دخترکم روی لثه پایینی یه کوچولو ورم کرده فکر کنم دیگه مرواریدات میخوان خودشونو نشون بدن

اون روز مامان ملیح برات حلیم گندم و ماهیچه و قلم پخت و تو خیلی دوست داشتی .و منم کلی حال کردم که تو با ولع غذات رو خوردی

همش هم وقتی میری پشت من و سرتو خم میکنی و دالی میکنی با من...یا فقط کافیه شلوارتو که برا تعویض پوشک در میارم همش شلوارو میاری جلو صورتت و بر میداری و دالی بازی میکنی

یه کاری هم کردی ...البته خودم هم گذاشتم انجام بدی.داشتی آب میخوردی دستت رو اومدی بکنی تو لیوان یه نگاه به من کردی..دوباره یکمی انگشتت رو کردی تو لیوان و یه نگاه به من با خنده (منم هیچی نگفتم گفتم اشکال نداره یه دفعه بزار دستش خنک شه ...)و در آخر با هیجان دستت رو تو لیوان کرده بودی و خوشحال ...

توی حمام البته تو وانت حسابی شلپ شولوپ میکنی با دستات و با اسباب بازیهات.

مامان از این مبله داره خوشم میاد!!!

آخ من فدای اون ژست هات

مامان منم بزار توش بچرخم

مامان چیزی میخوایی بگو من بدم از تو یخچال...(امان از اون لحظه که در یخچال باز شه دیگه بیرن نمیاد !!!)

مامان این نخه چیه منو گذاشته سر کار/(آخ چه حالی میده وقتی منو ول میکنه با خودش بازی میکنه)

اینجا هم با بابایی رفتیم یه پارک آب و آتش ...قشنگ بود ...تو هم کلی همه جا رو نگاه میکردی .ولی به علت سردی هوا و منه مامان ترسو زودی برگشتیم.آخه ببین دماغت قرمز شده .ولی چند تا بچه ۲ یا ۳ ماهه هم اومده بودن پارک ...که بازم دیدم مامان شجاع تر از منم وجود داره.

مامان گفتی و ...

دختر گلم نازنین گلم...۹ ماهه شدی ...۹ ماه تو شکمم با تمام وجود حست کردم باهات انس گرفتم و لحظه لحظش رو برای دیدنت شمردم و انتظار کشیدم و حالا  هم ۹ ماهه که با تمام وجودم عشقم رو نثارت کردم و میکنم و از خدا برای این همه نعمت ممنونم...

عزیز مامان بالاخره با گفتن م. م . ما.ما...مامان رو گفتی و منو غرق در عشقت کردی ...گل من  نمیدونی چه حسی داره شنیدن این کلمه .یک دنیا شادی مال من شد.و خوشحالم که خدا بهم این نعمت رو عطا کرد...همه اطرافیان اسم آدم رو صدا میکنند ولی از تنها کسی که لفظ مامان رو میتونی بشنوی فرشته کوچولویی هست که خدا بهت عطا کرده و  یاد میگیره این اسم رو با تمام وجودش صدا کنه و چقدر شیرینه وقتی با اون صدای ظریفت میگی مامان ...مامان....توی خواب هم که شیر میخوای مامان مامان میگی

شکرم گل دخترم حسابی شیطون شدی ..و فرز همه چی رو از همه جا و موقعی هم که قدت نرسه با ایستادن رو نوک پنجه پا و رسوندن دستت بر میداری ...تا حالا چند تا لیوان رو با ژاهات وقتی بغل من بودی زدی و از روی میز انداختی و ظرف ماست رو هم خونه مامان ملیح وارونه کردی ...تا اومدم دستت رو بگیرم که تو ظرف خورشت نره سریع کاسه ماست رو چپه کردی!!!

یاد گرفتی دولا میشی رو زمین و از زیر پاهات اطرافت رو نگاه میکنیچند ثانیه میتونی به تنهایی بایستش و نانای میکنی و دس دسی...

کابینت ها و کشوها رو کاملا یاد گرفتی باز کنی...یکی دوبار هم موقع بستن کشو دستت مونده لای کشو و گریه...بمیرم الهی باز با اینکه سعی میکنم همش حواسم بهت باشه / این  یکی دو دفعه هم وقتی که داشتم غذا درست میکردم و تو هم دنبال من تو آشپزخونه مشغول بازی با کشوها بودی

یه مبل بادی هم برات خریدیم که نه تنها توش نمیشینی بلکه ازش هم میترسی...ولی کم کم داری نزدیکش میشی

مامانی پس دندونات کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا در نمیان؟؟؟۹ ماه و نیمت شده ولی بازم بی دندونی

دالی کردن رو هم خیلی دوست داری و قشنگ میکی دالی...

چشمون سیاه

عاشقه اون چشماتم

واروونه شدم

دســـــــــــــــــــــــــــــــــــت...دســــت...

بالاخره قدم رسید

دااااالی

نمیدونم چرا از این مبله میترسه!!!ترسناکه؟؟؟؟