کاش من همانند تو کودکی بودم!

کاش من همانند تو کودکی بودم 

کودکی سراسر ذوق!  ذوق بودن! ذوق خواستن!  ذوق شدن! کودکی.که سقف آرزوهایش بلند اما شوق رسیدن دارد! 

بازیهایش پراز زندگیست! سارای خیالیش دوستی مهربان که مثل خواهری کوچکتر دوستش دارد! نگرانش میشود سرش داد میزند وبعد 

بدون غروری معذرت خواهی میکند !سارایی خیالیش را قلقلک میدهد و چه عاشقانه به خنده هایش گوش میدهد! دستشش را میگیرد به بازار عروسک ها میبرد! برایش قشنگترین عروسک دنیارا میخرد و خوشحال از خوشحالی سارای خیالیش میشود! 

کاش همانند توکودکی بودم !

کودکی که قدش به اندازه ی گلدان زنبق گلخانیمان 50سانت هم نمیشود اما دلش به وسعت تمام گلهای دنیاست! بویی خوش طبیعت بکر دلش مرا مست میکند! 

مرابه رویایی بلند برده است دشتی سراسر گلهای رنگی قهقهه ی پرندها مستیه پروانه ها... 

جهانیان غبطه میخورند که چرا در این بهشت حضور ندارند!

 

لبخند سرخت بوی سیب میدهد!!

آری کاش من همانند تو کودکی بودم...!!! 

خدای سنگی میشوی وقتی

آرزوهایم 

رویا میشوند

  ذوب شد تندیس سنگی از التماس من!

اما هنوز

تو به تماشای من از دور نشستی!!!

                                                             "افسانه"

عقربه ها

به راستی که چقدر دیر میگذرد عقربه های ساعت!

عقربه ها هم بد جنس شده اند!

حرکتشان را روی دور کند گذاشته اند!

وچه زجر آورست وقتی تک تک ثانیه هارا با چشمانت دنبال کنی برای لحظه ای!

تا توهم به یادت هست را ببینی!

اما...

ناغافل صدای مادر بلور توهمت رابشکند وبگوید:

افسانه...افسانه...

ومن ...!

آری زجر آورست شمردن تک تک ثانیه ها وتحمل صدای ناهنجارشان که دائم مسخره ات میکنند!

توهم ... باز توهم زده ای!!!

من برای اثبات! چشمانم را حتی برای لحظه ای پلک زدن نبندم

وسوزشی که هوا برای رو کم کنی من دائم در چشمم پرسه زندو مشتش را بر مردمک چشمانم می کوبد تحمل

کنم اما...

مادر که از جدال چشمانم با عقربه ها. هوا. فکر نالان که او تورا نمیخواهد که خبر ندارد!!!

من این جدال ناعادلانه را دوست ندارم!!

باز زل میزنم به ساعت روی دیوار!

خنده ام گرفته است!

ساعت معذب است از نگاه نا تمام من!

اما هوا خوشحال از اینکه کیسه بوکس سیاه من هنوز به مشت های پر توانش میخورد وآخی نمیگوید! انگار جدال

برایش شیرین است!

چه بی رحمانه!!

الان آن لحظه ... دلم میخواهد گوش هایم را محکم بگیرم از دست دادن این لحظه حتما مرا از پا در می آورد!

ترس تمام وجودم را فرا گرفته است .........

چشمانم رابر میگردانم دشت قرمز شده چشمانم با بوسه ای از پلکهایم تشکر میکنند!

هوا طوفانیس وباران از دریچه چشمانم بر روی گونه هایم سر میخورندوخوشحال بازی میکنند!!!

گل های سیاه کاغذی دشت سپیدم مدام از من می پرسن چرا آن لحظه که عقربه ها با فاصله ی یک ثانیه مانده

تا جفت شوند از این جدال دست کشیده ام؟!

سالهاست برای اثبات وفاداریشان میگوینداگر تمام روز هم بود تاب لگد های سپاهیان هوا را داشتند ومن با

لبخندی سکوت میکنم!

آنها چه میدانن توهم بودن چیست؟!

آنها چه میدانند طعنه عقربه های ساعت چیست؟!

آنها چه میدانند که تمام شدن باتری ساعت آن هم در لحظه ی یک ثانیه به جفت شدن چه معنایی دارد؟!

نه نمی دانند اگر یک عمر هم جدال میکردم باز آن لحظه شیرین آن توهم دل چسب را نخواهم داشت !!

من این را از همان اول میدانستم

که بودنش تنها توهمی بیش نیست!!!

                                                "افسانه"

فرار...

دلم میخواهد تنهاشوم!
دلم فرارمیخواهد!   فرار از این جنگل!  من قانون جنگل رادوست ندارم!
تحمل بلعیدشدن آهوسخت است هرچند قانون طبیعت باشد!
طبیعت ظالم است یاعادل!؟!
زنده ماندن به هرقیمت چقدر بی ارزش است!
 به راستی که طبیعت ظالم است وچه ننگ است که من جزئی از این طبیعت هستم!
 آری دلم فرارمیخواهد!
فرار به سرزمینی که قانون جنگلش فرق دارد!
خوب بود اگر ماهی ها لبخند زدن را یاد میگرفتن و حلاله لبانشان برای همیشه واژگون میشد!
دسته فیل ها کنار جاده ی مورچه ها به صف میشدن تا مورچه ها امنیت داشته باشن!
زیبابود اگرجنگل سرزمین من قانونش باز نویسی میشد!
ودرس های طبیعتش همه مهربانی همه عشق بود!  
چه عجیب!!!   آری چه عجیب!!!    چه عجیب دنیایی بود!!!
و چه افتخاری بود جزئی از این طبیعت بودن!
من اینگونه بودن را دوست دارم!
چه آرزوی محالیست!
....

                              "افسانه"

با سنگ هر گناه پرم را شكسته ام
آه اي خدا ، خودم كمرم را شكسته ام

نه راه پيش مانده برايم نه راه پس
پلهاي امن پشت سرم را شكسته ام

من دانه دانه اشك خودم را فروختم
نرخ طلايي گهرم را شكسته ام

ديگر مرا نشان خودم هم نمي دهند
آيينه هاي دور و برم را شكسته ام

دنيا شكست خورده تر از من نديده است
حالا به سنگ خورده ، سرم را شكسته ام

آرام كن مرا و در آغوش خود بگير
حالا كه بغض شعله ورم را شكسته ام

راهم بده به باغهاي شجرهاي طيبه
من توبه كرده ام ، تبرم را شكسته ام

حالا ببين كه به غير از گدا شدن

در پيشگاه تو هنرم را شكسته ام

خدایا...

خدایا ...

دلم مرهمی می خواهد از جنس خودت!

نزدیـــک؛

بی خطــــر،

بخشــــنده...

بی منّـــــــــــــــــت ... !

سال نو

چیزی نمونده نقاشی بهار کامل بشه

بهترین شاهکار گیتی بر همگی مبارک

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند

یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد

قصه ی فاطمه کوچولو

سلام

چند روز پیش فاطمه کوچولوکه 6 سالشه بهم گفت آجی میای برات قصه بخونم منم چون کاغذ دم دستم نبودصداشو توگوشیم ضبط کردم وتلاش کردم تمام کلمات رو مثل خودش بنویسم .قرار بود صفحه ای ازنوشته های خودم رو بذارم ولی باشنیدن قصه فاطمه کوچولومنصرف شدم:

دست تو پر مهر است دست تو پر مهر است میکشی بر سر من   میدانم شما بابای مهربان منی که از تمام دنیا شمارادوست می... دوست دارم ویه مامان زحمت کش داره اَم که خیلی مهربانه وقتی که اورامن میبینم وقتی که من اورا میبینم خیلی خوشعال می شوم ...می شوم درست است من یه آجی مهربان دارم ولی بازم کمه من می خوائم یه داداش داشته باشم مث تمام دخترا آخه من انقد داداش جون دوست دارم مثلا مث یه دختره کوچولو مث یه مثلابرادر منم برادر میخوام وقتی که من میشینم لب پنجره ودعامیکنم تاخدابهم یه داداش بده وقتیکه من ازتمام دنیا التماس میکنم میگم خداجون به من یه برادر بده ولی خدا تلاش خودش رامیکنه اَد وبه من  داداش میدهد من وقتی که من وقتی که آجیم باهاش بازی می کنم فکر می کنم آجیم یه فرشته اس آجیم فرشته اس چان..چانک..ه..چونکه اون خیلی مهربان است ازحسودی میکنه از من یه چیزی میگیره ولی من حسودی نمی کنم نمیگم آجی جون اینو با عصبانیت نمیگم هیچی بهش نمیگم اومهربان اس مهربان اس می گه آجی جون بفرمایید منم اورا خیلی دوست دارم می برمش مغازه هرچی بخوادبراش میخرم یبار مامان جانم پول داد برم برویم  نرم کننده بخرم آجی جونمم گفت من میام بعدمن بردمش مغازه وگفت آجی جان من بستنی می خوام منم براش خریدم گفتم یدونه بستنی بده پس یدونه بستنی داد گفتم آجی جان من نمی خوام خودت حالا... خودت  بخورکه مهرب.......نه...... خودت بخورکه مهربانی قصه من همین بود.    

ته نوشت: چقد صادقانه ! چقد آرزو های قشنگی دارن نمیدونم چراوقتی بچه ایم انقد صاف ویه رنگیم اما هرچی بزرگتر میشیم خط خطی تر میشیم !!!

ماه رمضان

آنکه از فرط گنه ناله کند زار کجاست؟

آنکه زاعیار برد شکوه بر یار کجاست؟

باز ماه رمضان آمد و بر بام فلک

می زند بانگ گنه کار کجاست؟

سفره رنگین وخدا چشم به راه من و توست

تاکه معلوم شود طالب دیدار کجاست؟

بار عام است خدا را به ضیافت بشتاب

تانگوئی که در رحمت دادار کجاست؟

مرغ شب نیمه شب دیده به ره می گوید

سوز دل ساز بود دیده بیدار کجاست؟

ماه رحمت بود ای ابر خطا پوش ببار

تانگویند که آن وعده ایثار کجاست؟

حق به کان کرمش طرفه متاعی دارد

در و دیوار زند داد خریدار کجاست؟

من ژولیده به اوای جلی می گویم

آنکه با توبه ستاد سپر نار کجاست؟

                        ژولیده نیشاپوری


ته نوشت:سلام به همه دوستان ماه رمضانو تبریک میگم التماس دعا

یه جا خوندم نوشته بود

خبر آوردند که پیامبر، همه انسانها را به یک مهمانی بزرگ

دعوت نموده است تا در پایان آن به مهمانان نمونه جایزه دهد . . .

به امید اینکه شاگرد اول بشیم

...!

ساحل دست موجو نگرفت وبه دریا بخشید با اینکه تاآخر عمر تنها ماند اما خوشبختی موج قطعی شد!

*****************************************************************************

بزرگی را از شمع بیاموز آتشو به آغوش کشید با اینکه عاقبت کارش را می دانست!

*****************************************************************************

گل محمدی عاشق شد وبرای همیشه تنها ماند خود را فدای خار کرد دیگر حتی کودک هم از او دوری میکند گل محمدی پشیمان نیست چون عشقش همیشه کنارش هست!

****************************************************************************

محکم بودن را از سنگفرش خیابان یاد بگیر با آنکه روزی صدها هزار نفر زیر پایش میگذارند هنوز هم سر حال است!

*****************************************************************************

                                                                                                                افسانه

زیر خاکستر

زیر خاکستر ذهنم باقی ست

آتشی سرکش و سوزنده هنوز

یادگاری است ز عشقی سوزان

 که بود گرم و فروزنده هنوز

             مربع

عشقی آنگونه که بنیان مرا

سوخت از ریشه و خاکستر کرد

غرق درحیرتم از اینکه چرا

 مانده ام زنده هنوز

            مربع

گاهگاهی که دلم می گیرد 

پیش خودم می گویم

 آن که جانم را سوخت

یاد می آرد از این بنده هنوز

            مربع

سخت جانی را ببین

 که نمردم از هجر

مرگ صد بار به از

بی تو بودن باشد

گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم هستم

 پیش چشمان تو شرمنده هنوز

            مربع

 گرچه از فرط غرور

اشکم از دیده نریخت

بعد تو لیک پس از آنهمه سال

 کس ندیده به لبم خنده هنوز

              مربع

 گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت

سالها هست که از دیده من رفتی لیک

 دلم از مهر تو آکنده هنوز

             مربع

دفتر عمر مرا

 دست ایام ورقها زده است

 زیر بار غم عشق

قامتم خم شد و پشتم بشکست

در خیالم اما

 همچنان روز نخست

تویی آن قامت بالنده هنوز

              مربع

در قمار غم عشق

 دل من بردی و با دست تهی

 منم آن عاشق بازنده هنوز

              مربع

 آتشی عشق پس از مرگ نگردد خاموش

 گر که گورم بشکافند عیان می بینند

 زیر خاکستر جسمم باقی است

آتش سرکش و سوزنده هنوز

                           حمید مصدق

کفشهایم کو؟


کفشهایم کو

چه کسی بود صدا زد: سهراب؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.

مادرم در خواب است

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها

                                                    می گذرد

و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می روبد.

بوی هجرت می آید:

بالش من پر آواز پر چلچله هاست.

صبح خواهد شد

و به این کاسه ی آب

آسمان هجرت خواهد کرد.

 

باید امشب بروم.

 

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم.

هیچ چشمی٬ عاشقانه به زمین خیره نبود.

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.

هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.

من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد

وقتی می بینم حوری

پای کم یابترین نارون روی زمین

فقه می خواند

 

چیزهایی هم هست٬ لحظه هایی پر اوج

(مثلا شاعره ای را دیدم

آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش

آسمان تخم گذاشت.

و شبی از شبها مردی از من پرسید

تا طلوع انگور٬ چند ساعت راه است؟)

 

باید امشب بروم

 

باید چمدانی را

که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد٬ بردارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیدا است٬

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.

یک نفر باز صدا زد:سهراب!

کفش هایم کو؟

               سهراب سپهری

درخت و تبر

سیاه پوشیده بود ، به جنگل آمد .. استوار بودم و تنومند !
من را انتخاب کرد ...
دستی به تنه ام کشید ، تبرش را در آورد و زد .. زد .. محکم و محکم تر ...
به خود میبالیدم ، دیگر نمی خواستم درخت باشم ، آینده ی خوبی در انتظارم بود !
سوزش تبر هایش بیشتر می شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد ، او تنومند تر بود ...
مرا رها کرد با زخم هایم ، او را برد ... و من که نه دیگر درخت بودم ، نه تخته سیاه مدرسه ای ، نه عصای پیر مردی ...
خشک شدم ..

---
بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه .. تا مطمئن نشدی تبر نزن !
احساس نریز!!
زخمی می شود ... در آرزوی تخته سیاه شدن ، خشک می شود ....

...!

قدم در خواب من بگذار،بیا تا وهم من باشی

دلیل شادی ام حتی،دلیل اخم من باشی

 

اگر غولی بپرسد که سه تا از آرزوهایت...

فقط یک چیزمی خواهم، همین که سهم من باشی!!

                                                   فاطمه یزدان پرست

 

اگر شوی تومال من...!  

دوباره نذر می کنم،اگر شوی تومال من...

خدا مگر چه می شود اگر شود حلال من...؟

 

ولی تو نذر کرده ای که مال دیگری شوی

دل تو یا دل خودم؟ و قافیه...زوال من....

 

همیشه هر چه خواستم نصیب این و آن شده

کجاست اعتدال تو خدای اعتدال من.............؟

مربع

مگر خدا نگفته بود که از خودش بخواهمت؟

ولی دروغ گفته بود به استناد حال من!!!!

مربع

تو می روی به شهر خود و ..................

و شعر عاشقانه ای که می شود وبال من!

                            نرگس نوروزی

شازده کوچلو

شهریار کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد:

-نهاد و گوهر را چشم سر نمیبیند

* ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ای

شهریار کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد:

...به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ام

روباه گفت:

*آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموش کنی تونسبت به آنی که اهلی کرده ای مسئولی تو مسئول گلتی ...

شهریار کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد:

من مسئول گلمم!!!

سیب سرخ

با هر بهانه و هوسی عاشقت شده ست

فرقی نمیکند چه کسی عاشقت شده ست

چیزی زماه بودن تو کم نمیشود

گیرم که برکه ای نفسی عاشقت شده ست

ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود

یک شهر تابه من برسی عاشقت شده ست

پر میکشی و وای به حال پرنده ای

کز پشت میله ی قفسی عاشقت شده ست

آیینه ای وآه که هرگز برای تو

فرقی نمیکند چه کسی عاشقت شده ست

فاضل نظری