


به راستی که چقدر دیر میگذرد عقربه های ساعت!
عقربه ها هم بد جنس شده اند!
حرکتشان را روی دور کند گذاشته اند!
وچه زجر آورست وقتی تک تک ثانیه هارا با چشمانت دنبال کنی برای لحظه ای!
تا توهم به یادت هست را ببینی!
اما...
ناغافل صدای مادر بلور توهمت رابشکند وبگوید:
افسانه...افسانه...
ومن ...!
آری زجر آورست شمردن تک تک ثانیه ها وتحمل صدای ناهنجارشان که دائم مسخره ات میکنند!
توهم ... باز توهم زده ای!!!
من برای اثبات! چشمانم را حتی برای لحظه ای پلک زدن نبندم
وسوزشی که هوا برای رو کم کنی من دائم در چشمم پرسه زندو مشتش را بر مردمک چشمانم می کوبد تحمل
کنم اما...
مادر که از جدال چشمانم با عقربه ها. هوا. فکر نالان که او تورا نمیخواهد که خبر ندارد!!!
من این جدال ناعادلانه را دوست ندارم!!
باز زل میزنم به ساعت روی دیوار!
خنده ام گرفته است!
ساعت معذب است از نگاه نا تمام من!
اما هوا خوشحال از اینکه کیسه بوکس سیاه من هنوز به مشت های پر توانش میخورد وآخی نمیگوید! انگار جدال
برایش شیرین است!
چه بی رحمانه!!
الان آن لحظه ... دلم میخواهد گوش هایم را محکم بگیرم از دست دادن این لحظه حتما مرا از پا در می آورد!
ترس تمام وجودم را فرا گرفته است .........
چشمانم رابر میگردانم دشت قرمز شده چشمانم با بوسه ای از پلکهایم تشکر میکنند!
هوا طوفانیس وباران از دریچه چشمانم بر روی گونه هایم سر میخورندوخوشحال بازی میکنند!!!
گل های سیاه کاغذی دشت سپیدم مدام از من می پرسن چرا آن لحظه که عقربه ها
با فاصله ی یک ثانیه مانده
تا جفت شوند از این جدال دست کشیده ام؟!
سالهاست برای اثبات وفاداریشان میگوینداگر تمام روز هم بود تاب لگد های سپاهیان هوا را داشتند ومن با
لبخندی سکوت میکنم!
آنها چه میدانن توهم بودن چیست؟!
آنها چه میدانند طعنه عقربه های ساعت چیست؟!
آنها چه میدانند که تمام شدن باتری ساعت آن هم در لحظه ی یک ثانیه به جفت شدن چه معنایی دارد؟!
نه نمی دانند اگر یک عمر هم جدال میکردم باز آن لحظه شیرین آن توهم دل چسب را نخواهم داشت !!
من این را از همان اول میدانستم
که بودنش تنها توهمی بیش نیست!!!
"افسانه"