شاهکارترین سوالات کنکور ایران !

طنز و کاریکاتور | شاهکارترین سوالات کنکور ایران !

کنکور در ایران یک غول است که همیشه به همراه یک قیف تعریف می شود. امتحانیست که سرنوشت انسان ها را تغییر می دهد. در این امتحان بعضا سوالات واقعا خنده داری به چشم می خورد که برای نشاط روح آدم واقعا مفیدند ! در این مطلب بعضی از این سوال های شاهکار رو می توانید ببینید.
 

1- جای خالی را با گزینه ی مناسب پر کنید.
« به نام خدای ............
بینداخت شمشیر را شاه دین »
1) جهان آفرین
2) مهربان
3) کریم
4) رحیم

یعنی گزینه ها آن قدر تابلوست که طرف اگر شعر را در عمرش هم نشنیده باشد، به راحتی و با توجه به وزن شعر، می تواند گزینه ی درست را پیدا کند.

2- جای خالی را با گزینه ی مناسب پر کنید.
« بهرام که گور می گرفتی همه عمر
دیدی که چه گونه گور ........... گرفت »
1) شهرام
2) مهرام
3) بهرام
4) آرام

به خدا این سوال های کنکور بوده است ها! باور نمی کنید، خودتان بروید سایت سازمان سنجش را ببینید. توی این سوال فقط کم مانده بود یکی از گزینه ها را هم می گذاشت "دل پذیر" یا "تبرک"!

3- جای خالی را با گزینه ی مناسب پر کنید.
«که گوید برو ...... رستم ببند
نبندد مرا دست، چرخ بلند»
1) دست
2) پا
3) کمر
4) چشم های

دقت دارید که، طراح محترم گزینه ی 2 را «پای» ننوشته که خدای نکرده داوطلبین عزیز کوچک ترین شکی نکنند. آن گزینه ی 4 هم که آخرش است.

4- جای خالی را با گزینه ی مناسب پر کنید.
« ............ پرده ی پندار دریدند
یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند»
1) مردان خدا
2) مردم همه جا
3) مردم همیشه
4) مردان و زنان

باز این سوال نسبت به قبلی ها خوب است! گزینه ی 3 را دارید که!

5- جای خالی را با گزینه ی مناسب پر کنید.
«گل همی پنج روز و ....... باشد
وین گلستان همیشه خوش باشد»
1) هفت
2) چهار
3) شش
4) هشت

یعنی من عاشق طراح این سوال هستم! خدایی دل خجسته ای داشته! فکر کنید! مثلاً یکی با خودش بگوید: گل همین پنج روز و هفت باشد! ای جان!

حالا که با سوالات ادبیات آشنا شدید، بد نیست یک نگاهی هم به دو سوال از درس معارف بیندازیم:

6- جای خالی را با گزینه ی مناسب پر کنید.
«ارزش هر کس به درک و ......... وی از حقیقت هستی و جایگاه انسانی در کاردانی آفرینش دارد.»
1) فهم
2) پرهیز
3) دوری
4) جدایی

و اما به نظر من در میان همه ی این سوالات نبوغ آمیز، جایزه ی ویژه تعلق می گیرد به سوال درخشان و بی نظیر زیر:

7- جای خالی را با گزینه ی مناسب پر کنید.
«رویاهای صادقانه: هر کدام از ما هنگام ........... رویاهایی را مشاهده می کنیم. این رویاها انواع مختلف دارند.»
1) دویدن
2) ایستادن
3) خواب
4) نشستن

آقا من همیشه هنگام دویدن رویا می بینم! آن قدر خوب است...

کارهایی که فقط از ایرانیان برمی آید

طنز و کاریکاتور | کارهایی که فقط از ایرانیان برمی آید

یکی از کاربردهای طنز، یادآوری رفتارهای ناپسندی است که گاهی از بعضی از ما سر میزند. پس زیاد به دل نگیرید و این موقعیت ها را توی ذهن تان مشابه سازی کنید و لبخند بزنید!
 

- فقط یه ایرانی اون هم از نوع تهرانی می تونه از دود شهر فرار کنه تا بره شمال هوای تازه تنفس کنه، بعد اونجا هی تند تند قلیون بشکه!

- فقط یک زن ایرانی می تونه روزی چند ساعت برنامه آشپزی نگاه کنه و چند تا دفتر هم پر کرده باشه و آخرش هم همون کوکوسبزی رو برای شوهرش درست کنه!

- فقط در اداره های دولتی ایرانه که امکان داره پرونده های شما گم بشه.

- فقط تو ایرانه که یه ماشین میاد دوبله بغلت پارک می کنه و قفل فرمونش رو هم میزنه و میره!

- فقط یک ایرانی میتونه بگه من ایرانی ام و با وجود داشتن زبان فارسی توی کامپیوترش انگلیسی بنویسه !

- فقط یه ایرانی مجبوره وقتی می خواد از یه خیابونه یک طرفه رد بشه، دو طرف رو نگاه کنه!

- فقط یه ایرانی می تونه وقتی ماشین میخره تا یه سال پلاستیک های صندلیش رو نکنه.

- فقط یه ایرانی می تونه اس ام اس بازی که میکنه هر سری که اس ام اس جدید میاد، بره چک کنه ببینه اس ام اس قبلی چی گفته!

- فقط یه ایرانی می تونه کپی پیست کنه و اصلا به روی مبارک هم نیاره.

- فقط یه ایرانی می تونه با ماشین بره در خونه یکی بعد به جای اینکه پیاده بشه بره زنگ خونه رو بزنه دستش رو بزاره رو بوق یعنی بیا پایین کارت دارم!

- فقط یه ایرانی می تونه بره بانک شماره بگیره بازم بره جلوی باجه صف وایسه!

- فقط یه ایرانی این شانس رو داره که اگر از لاین کنار اتوبان حرکت کنه سریع تر از لاین سرعت رانندگی کنه.

- فقط یه ایرانی می تونه این قدر اعتماد به نفسش بالا باشه که اگر توی حموم خوب خوند، بدو بدو آلبوم بده بیرون و اسم خودش، رو هم بزاره هنرمند!!!

- فقط یه ایرانی می تونه در حالی که می دونه داره خالی بندی می کنه، تو چشمات زل بزنه بگه جان بچم، به همون نون و نمکی که باهم خوردیم، به خدا اینجوریه که دارم می گم. . .

آسیب شناسی فک و فامیل


1 - خاله

معنای لغوی:

خواهر مادر

معنای استعاره ای:

هر زنی که با مادر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد.

نقش سمبلیک:

یک خانم مهربان و دوست داشتنی که خیلی شبیه مادر است و همیشه برای شما آبنبات و لباس می خرد.

غذای مورد علاقه:

آش کشک.

زیر شاخه ها:

شوهر خاله: یک مرد مهربان که پیژامه می پوشد و به ادبیات و شکار علاقه مند است.

دختر خاله،پسر خاله: همبازی دوران کودکی که یا در بزرگسالی عاشقش می شوید اما با یکی دیگه ازدواج می کنید یا باهاش ازدواج می کنید اما عاشق یکی دیگه هستید.

مشاغل کاذب:

خاله زنک بازی، خاله خانباجی.

ضرب المثل:

خاله را میخواهند برای درز ودوز و گرنه چه خاله چه یوز. خاله ام زائیده، خاله زام هو کشیده. وقت خوردن خاله خواهرزاده رو نمی شناسه. اگه خاله ام ریش داشت، آقا داییم بود.

چهره های معروف:

خاله خرسه، خاله سوسکه.

نکته :

داشتن یک خاله ی مجرد در کودکی از جمله نعمات خداوندی است.

2 - عمه

معنای لغوی:

خواهر پدر

معنای استعاره ای:

هر زنی که با پدر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد،هر زنی که مادر چشم دیدنش را نداشته باشد.

نقش سمبلیک:

به عهده گرفتن مسئولیت در موارد ذیل: 1- جواب همه ی فحش هایی که می دهید. مثال: عمته... 2- جواب همه ی محبت هایی که می کنید. مثال: به درد عمه ات می خوره... 3- توجیه کلیه ی بیقوارگی ها،رفتارهای نامتناسب شما (تنها برای دخترخانم ها). مثال: به عمه ات رفتی. 54 خیلی چیزهای بد دیگه. از ذکر مثال معذوریم...

غذای مورد علاقه:

شله زرد، سمنو.

زیر شاخه ها:

شوهر عمه: یک مرد پولدار که سیبیل قیطانی دارد و چندش آور است.

پسرعمه/دخترعمه: همبازی دوران کودکی که در بزرگسالی حالتان را به هم می زنند!!

مشاغل کاذب :

*** بیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــپ ! ***

ضرب المثل:

ندارد (تخفیف به دلیل تعدد در نقش های سمبلیک)

چهره های معروف:

عمه لیلا.

نکته :

داشتن یک عمه که در توصیفات فوق صدق نکند جزو خوش شانسی های زندگی است.

3 - دایی

معنای لغوی:

برادر مادر

معنای استعاره ای:

هر مردی که با مادر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد،هر مردی که پتانسیل کتک خوردن توسط پدر را داشته باشد.

نقش سمبلیک:

یکی از معدود مردانی که هر چند به سیاست علاقه مند است اما حس گرمی به شما می دهد، همیشه حرفهایتان را می فهمد و می شود پیشش گریه کرد.

غذای مورد علاقه:

فسنجون.

زیر شاخه ها:

زن دایی: یک زن چاق و شاد که خیلی کدبانو است و جلوی مادر قپی می آید.

پسردایی،دختردایی: همبازی دوران کودکی که در بزرگسالی مثل یک همرزم ساپورتتان می کنند.

ضرب المثل:

عروس را که مادرش تعریف کنه، برای آقا داییش خوبه.

اگه خاله ام ریش داشت آقا داییم بود.

بچه حلال زاده به داییش میره

چهره های معروف:

علی دایی، دایی جان ناپلئون.

نکته :

سعی کنید حتمن حداقل یک دایی داشته باشید.

4 - عمو

معنای لغوی:

برادر پدر

معنای استعاره ای:

هر مردی که با پدر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد.

نقش سمبلیک:

یکی از مردانی که شما همیشه باید بهش بوس بدهید و بعد بروید کارتون ببینید تا او با پدر حرفهای جدی بزند. یکی از مردانی که مادر به مناسبت آمدنش قرمه سبزی می پزد و همیشه وقتی می رود پدر ساکت شده، به فکر فرو می رود.

غذای مورد علاقه:

قرمه سبزی، آبگوشت.

زیر شاخه ها:

زن عمو: یک زن خوشگل که زیاد به شما توجه نمی کند و خودش را برای مادر می گیرد،

دخترعمو،پسرعمو: همبازی دوران کودکی که اگر تا هجده-بیست سالگی دوام آورده باهاش ازدواج نکنید خطر را از سر گذرانده اید.

مشاغل کاذب:

بازی در قصه های ایرانی-اسلامی.

ضرب المثل:

عقد دختر عمو پسر عمو را در آسمان بستند.

چهره های معروف:

عمو زنجیرباف، عمو یادگار، عمو پورنگ.

نکته :

داشتن یک عمو ی پولدار خیلی خوب است.

نمیدونم چه صیغه ایه ...

طنز و کاریکاتور | نمیدونم چه صیغه ایه ...

نمیدونم چه صیغه ایه ؛ بلا که نازل میشه همزمان چند تا با هم از زوایای مختلف جیگرتو حال میارن!
 

- نمیدونم چه صیغه ایه این دنیا ؛ نه اومدنش دست خودمونه، نه رفتنش .

- نمیدونم چه صیغه ایه ؛ بعد یه سفر طولانی دستشویی خونه خود آدم یه صیغه دیگه ست.

- نمیدونم چه صیغه ایه ؛ یه مشت بادوم میخوریم آخریش تلخ از آب درمیاد.

- نمیدونم چه صیغه ایه ؛ هر موقع میخوای شیک صحبت کنی تپق میزنی !

- نمیدونم چه صیغه ایه ؛ هر چیز خوب تو زندگی یا غیر قانونیه و یا غیر اخلاقی و یا چاق کننده.

- نمیدونم چه صیغه ایه ؛ فرو کردن نی اونجای ساندیس که نوشته " از این قسمت باز کنید" سخت تره و از تهش آسونتر!

- نمیدونم چه صیغه ایه ؛ همیشه کلید آخری توی دسته کلید درو باز میکنه!

- نمیدونم چه صیغه ایه ؛ تو سر برگ امتحان همیشه جلوی نام اسم و فامیلو کامل مینوشتیم بعد تازه میدیدم پایینش نوشته نام خانوادگی !

- نمیدونم چه صیغه ایه ؛ وقتی مردم بهت میگن احمق! در واقع داری راه درست رو میری . . .

- نمیدونم چه صیغه ایه ؛ دست تو کیفت میکنی همه چی دستت میاد جز اونی که دنبالشی!

- نمیدونم چه صیغه ایه ؛ از هر طرف تو ترافیک برم اگزوز خاور تو پنجره ست !

- نمیدونم چه صیغه ایه ؛ خلال دندون هم لای دندون آدم گیر میکنه !

- نمیدونم چه صیغه ایه ؛ آدم تا یه تصمیم خوب میگیره همش دوست داره از شنبه شروع کنه!

- نمیدونم چه صیغه ایه ؛ ملت حرف دروغ رو باور میکنند ولی حرف راست رو نه.

- نمیدونم چه صیغه ایه ؛ یه چیزیو چند وقت استفاده نمی کنی تا میندازیش دور بهش احتیاج پیدا میکنی!

- نمیدونم چه صیغه ایه ؛ وقتی تنها یه نخ سیگار برات باقی مونده سرو ته روشنش میکنی .

- نمیدونم چه صیغه ایه ؛ تا میای توبه کنی موقعیت یه گناه تپل فراهم میشه !!!

- نمیدونم چه صیغه ایه ؛ مهمترین کلمات همیشه نوک زبونت هستند.

- نمیدونم چه صیغه ایه ؛ ما ایرانیا هرچی مشکلاتمون بیشتر میشه بیشتر خودمونو با مشکلات تطبیق میدیم و هیچ تلاشی برای رفع مشکلاتمون نمی کنیم !!!

- نمیدونم چه صیغه ایه ؛ فقط کافیه کنترل تلویزیون رو دستت بگیری تا همه یادشون بیفته میخوان تلویزیون ببینن!

خلاقیت دانشجو برای فرار از نمره صفر

طنز و کاریکاتور | خلاقیت دانشجو برای فرار از نمره صفر


خلاقیت فوق العاده جالب یک دانشجو باعث شد که استاد به او صفر ندهد!
 

پاسخهای جالب این دانش اموز باعث شد تا نمره صفر نگیرد. سوال ها و جوابها را بخوانید.

ANSWERS OF A BRILLIANT STUDENT WHO OBTAINED 0 But I would have given him 100

Q1. In which battle did Napoleon die?
* his last battle

1- در کدام جنگ ناپلئون مرد؟
* در آخرین جنگش

Q2. Where was the Declaration of Independence signed?
* at the bottom of the page

2- اعلامیه استقلال امریکا در کجا امضا شد؟
* در پایین صفحه

 


بقیه در ادامه ی مطلب...

ادامه نوشته

...

مردی درعالم خواب فرشته را میبیند که دریک دستش

سطل آب ودردست دیگرش مشعل است از فرشته می

پرسد می خواهی با اینها چه کنی فرشته جواب می

دهد می خواهم با سطل آب آتش جهنم را خاموش کنم

وبا مشعل بهشت را آتش بزنم تا ببینم چه کسی واقعا

       خدا را دوست دارد...؟        

 

   

چگونگی انقراض نسل ایرانی!

طنز و کاریکاتور | چگونگی انقراض نسل ایرانی! بعد از اجرای موفقیت آمیز طرح تفکیک جنسیتی در سراسر اماکن خصوصی و عمومی کشور؛ به بررسی روند رشد و نمو یک کودک (پسر) از مهد کودک تا پیری میپردازیم: اسم کودک را جواد در نظر میگیریم که همراه با همکلاسی خود به نام رضا در حال برگشت از مهد کودک است...
 

1) در مسیر برگشت از مهد کودک:

لضا لضا (همان رضا) مامانم میخواد لنج (گنج) طلا بیاره ها!
رضا: مامان چیه؟!

2) 3 سال بعد در مسیر رفت به مدرسه داخل سرویس مدرسه:

راننده رو به بچه های داخل سرویس: همه زود چشاشونو ببندن داریم از کنار یه مدرسه دخترانه رد میشیم!
جواد: رضا رضا، دختر چیه؟

بقیه در ادامه ی مطلب...
ادامه نوشته

به سلامتی شما ...

دست نوشته | به سلامتی شما به سلامتی کسی که وقتی بردم گفت: اون رفیق منه ... وقتی باختم گفت: من رفیقتم ...
 

*به سلامتی دریاچه اورمیه... نه بخاطر اینکه مظلومه فقط به خاطر اینکه هیچ وقتی اجازه نداد کسی توش غرق بشه...

ادامه نوشته

مردی با این مهربانی و سخاوت

 تعدادی مرد در رخت کن یک باشگاه گلف هستند... . موبایل یکی از آنها زنگ می زند، مردی گوشی را بر میدارد و روی اسپیکر می گذارد و شروع به صحبت می کند. همه ساکت میشوند و به گفتگوی او با طرف مقابل گوش می دهند! مرد: بله بفرمایید... زن: سلام!... منم!... باشگاه هستی؟ مرد: سلام بله باشگاه هستم. زن: من الان توی فروشگاهم یک کت چرمی خیلی شیک دیدم فقط هزار دلاره میشه بخرم؟ مرد: آره اگه خیلی خوشت اومده بخر. زن: می دونی از کنار نمایشگاه ماشین هم که رد میشدم دیدم اون مرسدس بنزی که خیلی دوست داشتم رو واسه فروش آوردن خیلی دلم میخواد یکی از اون ها رو داشته باشم ... مرد: چنده؟ زن: شصت هزار دلار! مرد: باشه اما با این قیمتی که داره باید مطمئن بشی که همه چیزش رو به راهه! زن: آخ مرسی یه چیز دیگه هم مونده اون خونه ای که پارسال ازش خوشم میومد رو هم واسه فروش گذاشتن 950000 دلاره! مرد: خوب برو بگو 900000 تا اگه میتونی بخرش! زن: باشه بعدا می بینمت خیلی دوستت دارم. مرد: خداحافظ عزیزم... مرد گوشی را قطع میکند. مردهای دیگر با تعجب مات و مبهوت به او خیره میشوند! مرد: ببخشید این گوشی مال کیه؟!!!

صدقه عمر را زیاد میکند...

فردا امتحان ریاضی داشتم. از بس مساله حل کرده بودم، کلافه شده بودم. رفتم از پشت پنجره، خیابان را تماشا کنم. هوای بیرون از شدت گرمای ظهر مثل کله ی من داغ شده بود. از سر کوچه مردی می امد. از وضع و قیافه اش پیدا بود که کارگر است. کنار صندوق صدقه که رسید ایستاد. بعد از لخظه ای دستش را داخل جیب کهنه اش برد. هنوز درست اسکناسی را درنیاورده بود که چشمش به نوشته ی روی صندوق افتاد:" صدقه عمر را زیاد میکند". مکثی کرد و پولش را به داخل جیبش برگرداند، و آهسته زیر هورم آفتاب دور شد. عصر که شد نه آفتاب مانده بود و نه آن مرد برگشته بود. ولی من هنوز پشت پنجره بودم و به مساله ی مهم تری فکر میکردم...

کوروش کبیر

امروز یعنی چهارم شهریور

زاد روز کوروش کبیر...

جشن شهریورگان که ایرانیان باستان تو همچین روزی میگرفتند

و یه چیز جالب اینکه.......تنها تقویمی که ثبتش نمیکنه تقویم ایرانه.

 به همین مناسبت من براتون یه داستان از کوروش گذاشتم. البته خیالیه........ولی خیلی قشنگه!


روزي کوروش در حال نيايش با خدا گفت: «خدايا به عنوان کسي که عمري پربار داشته و جز خدمت به بشر هيچ نکرده از تو خواهشي دارم.آيا ميتوانم آن را مطرح کنم؟» خدا گفت: «البته»

- از تو ميخواهم يک روز، فقط يک روز به من فرصتي دهي تا ايران امروز را بررسي کنم. سوگند ميخورم که پس از آن هرگز تمنايي از تو نداشته باشم.

- چرا چنين چيزي را ميخواهي؟ به جز اين هرچه بخواهي برآورده ميکنم، اما اين را نخواه !

- خواهش ميکنم! آرزو دارم در سرزمين پهناورم گردش کنم و از نتيجه ي سالها نيکي و عدالت گستري لذت ببرم. اگر چنين کني بسيار سپاسگزار خواهم بود و اگر نه، باز هم تو را سپاس فراوان مي گويم.

خداوند يکي از فرشتگان خود را براي همراهي با کوروش به زمين فرستاد و کوروش را با کالبدي، از پاسارگاد بيرون کشيد.فرشته در کنار کوروش قرار گرفت.کوروش گفت: «عجب! اينجا چقدر مرطوب است!»و فرشته تاسف خورد...

- ميتواني مرا بين مردم ببري؟ ميخواهم بدانم نوادگان عزيزم چقدر به ياد من هستند.و فرشته چنين کرد...

کوروش براي اينکار ذوق و شوق بسياري داشت اما به زودي نااميدي جاي اين شوق را گرفت. به جز عده ي اندکي،کسي به ياد او نبود . کوروش بسيار غمگين شد اما گفت: « اشکالي ندارد. خوب آنها سرگرم کارهاي روزمره ي خودشان هستند.»



در راه ميشنيد که مردم چگونه يکديگر را صدا ميزنند.

-هرگز پيش از اين چنين نام هايي نشنيده بودم !!!

فرشته گفت: « اين اسامي عربي هستند و پس از هجوم اعراب به ايران مرسوم شدند.

- اعراب؟!!!

- بله.تو آنها را نميشناسي. آخر آن موقع که تو بر سرزمين متمدن و پهناور ايران حکومت ميکردي، و حتي چندين قرن پس از آن، آنها از اقوام کاملا وحشي بودند.

کوروش برافروخت: «يعني ميگويي وحشي ها به ميهنم هجوم آورده و آن را تصرف کردند؟! پس پادشاهان چه ميکردند؟!!! فرشته بسيار تاسف خورد...

سکوت مرگباري بين آنها حاکم شده بود. بعد از مدتي کوروش گفت: «تو مي داني که من جز ايزد يکتا را    نمي پرستيدم. مردم من اکنون پيرو آييني الهي هستند؟


-در ظاهر بله

کوروش خوشحال شد: «خداي را سپاس! چه آييني؟

- اسلام

-چگونه آييني است؟

-نيک است

و کوروش بسيار شاد شد. اما بعد از چندين ساعت معني «در ظاهر بله» را فهميد و فهميد که بت هاي زيادي بر قلبهاي مردم حکومت مي کند

-نقشه فتوحات ايران را به من نشان مي دهي؟ مي خواهم بدانم ميهنم چقدر وسيع شده.

و فرشته چنين کرد

-همين؟

کوروش باورش نمي شد. با ناباوري به نقشه مي نگريست...

پس بقيه اش کجاست؟چرا اين سرزمين از غرب و شرق و شمال و جنوب کوچک شده است؟ و فرشته بسيار زياد تاسف خورد...

-خيلي دلم گرفته است، هرگز انتظار چنين وضعي را نداشتم. ميخواهم سفر کوتاهي به آنسوي مرزها داشته باشم و بگويم ايران من چه بوده شايد اين سفر دردم را تسکين دهد

و فرشته چنين کرد... تازه به مقصد رسيده بودند که با مردي هم کلام شدند. پس از چند دقيقه مرد از کوروش پرسيد: «راستي شما از کجا مي آييد؟» کوروش با لبخندي مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:

ايران



لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خداي من، او يک تروريست متحجّر است.

عکس العمل آن مرد ابدا آن چيزي نبود که کوروش انتظار داشت. قلب کوروش شکست.

-مرا به آرامگاهم بازگردان

فرشته بغض کرده بود: « اما هنوز خيلي چيزها را نشانت نداده ام.

کوروش رو به آسمان کرد و گفت: «خداوندا ! مرا ببخش که بيهوده بر خواسته ام پافشاري کردم، کاش همچنان در خواب و بي خبري به سر مي بردم

و فرشته گريست...

پـــ نه پـــ (سری پنجم)

  خانومه وایساده بود جلوی پله برقی نمیرفت روش. دوستم میگه یعنی میترسه؟ پـــ نــه پـــــ مونده با پای چپ بره ثواب داره یا با پای راست.
 

- مرغ و از فریزر در آوردم میگه می خوای غذا درست کنی ؟!
پـــ نــه پــــــ خانوادش اومدن از سردخونه میخوان ببرن خاکش کنن...


ادامه نوشته

دور نمای عمر ...

طی شد این عمر،تو دانی به چه سان؟             پوچ و بس تند،چنان باد دمان

همه تقصیر من است این که خود میدانم     که نکردم فکری    که تامل ننمودم روزی  

ساعتی یا آنی   که چه سان میگذرد این عمر گران؟   کودکی رفت به بازی،به فراغت،به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات    همه گفتند:کنون تا بچه است،   بگذارید بخندد شادان

که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست      بایدش نالیدن      من نپرسیدم هیچ

که پس از این ز چه رو      نتوان خندیدن؟      هیچ کس نیز نگفت:     زندگی چیست؟

چرا می آییم؟    بعد از این چند صباح     به کجا باید رفت؟      با کدامین توشه   

به سفر باید رفت؟     من نپرسیدم هیچ     هیچ کس نیز نگفت.

نوجوانی سپری گشت به بازی،به فراغت،به نشاط      فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

بعد از آن باز نفهمیدم من     که چه سان عمر گذشت؟     لیک گفتند همه:  

که جوان است هنوز      بگذارید جوانی بکند     بهره از عمر برد،کامروایی بکند

بگذارید که خوش باشد و مست      بعد از این باز ورا عمری هست.

یک نفر بانگ برآورد که او      از هم اکنون باید     فکر آینده کند.

دیگری آوا داد:    که چو فردا بشود     فکر فردا بکند  

سومی گفت:همان گونه که دیروزش رفت،     بگذرد امروزش      همچنین فردایش.....

با همه این احوال، من نپرسیدم هیچ              که چه سان دی بگذشت؟

آن همه قدرت و نیروی عظیم                         به چه ره مصرف گشت؟

نه تفکر،نه تعمق     و نه اندیشه دمی        عمر بگذشت به بی حاصلگی و مسخرگی

چه توانی که ز کف دادم مفت                    من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت.

قدرت عهد شباب                                           می توانست مرا تا به خدا پیش برد

لیک بیهوده تلف گشت جوانی                                  هیهات!

آن کسانی که نمیدانستند ،          زندگی یعنی چه         رهنمایم بودند

عمرشان طی شده بیهوده و بی ارزش و کار          و مرا میگفتند:    که چو آنها باشم؛

که چو آنها دایم      فکر خوردن باشم        فکر تامین معاش،فکر ثروت باشم

فکر یک زندگی بی جنجال                                       فکر همسر باشم

کس مرا هیچ نگفت:        زندگی ثروت نیست،        زندگی داشتن همسر نیست،

زندگانی کردن      فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست.

               من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت.       

و صد افسوس که چون عمر بگذشت        معنی اش فهمیدم.

حال می پندارم،        هدف از زیستن این است رفیق:

من شدم خلق که با عزمی جزم        پای از بند هواها گسلم؛      پای در راه حقایق بنهم؛

با دلی آسوده                            فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل، 

  مملو از عشق و جوانمردی و علم،                          در ره کشف حقایق کوشم.

زره جنگ برای بد و ناحق پوشم؛           ره حق پویم و حق گویم و پس حق گویم؛

آن چه آموخته ام بر گردن دگران نیز،              نکو آموزم

شمع را ه دگران گردم و با شعله ی خویش        ره نمایم به همه،گرچه سراپا سوزم؛

من شدم خلق که مثمر باشم        نه چنین زاید و بی جوش و خروش

                                      عمر بر باد و به حسرت خاموش؛

ای صد افسوس که چون عمر گذشت                             معنی اش فهمیدم ....

طرز تهیه ی سریال های ماه رمضان

1. روحاني يک عدد
2. پيرزن سال خورده يک عدد ترجيحا ثريا قاسمي
3. آذری زبان يک عدد نمک سريال
4. دختر جوان و زيبا دو عدد
5. پسر جوان و جذاب يک عدد
6. زن زيبا و معصوم يک عدد ترجيحا مريم کاوياني
7. مرد ميانسال دو عدد ترجيحا امين تارخ
8. بهشت زهرا يک بار
9. امام زاده نا مشخص يک بار
10. مسجد بي نام و نشان يک بار
11. جوانان ريشو با نامهاي ائمه و بسيار قابل اعتماد چند نفر
12. جوانان پولدار غير قابل اعتماد با نامهاب اصيل ايراني چند نفر
13. تعدادي پليس ، معتاد ، اهالي و کسبه محل به مقدار لزوم....

تفاوت گفتگوی پسر و دختر در پای تلفن  

گفتگوی دو دختر پای تلفن: سلام عشقم، قربونت برم. چطوری عسل؟ فدات شم... می بینمت خوشگلم... بوس بوس بوس!!!


گفتگوی دو پسر پای تلفن: بنال... بوزینه مگه نگفتی ساعت چهار میای؟ د گمشو راه بیفت دیگه کره خر!!!

بعد از قطع کردن تلفن :

دخترها: واه واه واه !!! دختره ایکپیریه بی فرهنگ چه خودشم میگیره اه اه اه انگار از دماغ فیل افتاده حالمو بهم زد!!!

پسرها: بابا عجب بچه باحالیه این ممد خیلی حال میکنم باهاش خیلی با مرامه!!!

پــــ نه پـــــ (سری چهارم)


پشه نشسته رو پام داره خونمو می خوره , دستم رو بردم بالا بزنمش یهو
داداشم میگه اااا می خوای بکشیش؟! پـــ نه پـــ خونش رو خورده می خوام بزنم پشتش آروغ بزنه ببرم بخوابونمش!


بقیه در ادامه ی مطلب...


ادامه نوشته

پـــ نه پـــ (سری سوم)


به دوستم می گم سجاد پسر عموت دیروز اومده بود پیشم. میگه سجاده ما؟ پــ نه پــ امام سجاد اومده بود صحیفه سجادیه رو واسش جلد کنم!!!


بقیه در ادامه ی مطلب...
ادامه نوشته

پـــ نه پـــ (سری دوم)


 یارو عکسمو دیده میگه:اااا دماغ خودته این؟ پــــــ نــه پــــــ دماغ اجدادمه که بینی به بینی، نسل به نسل منتقل شده الان رسیده به من!!!!


بقیه در ادامه ی مطلب...

ادامه نوشته

آدم...

نامت چه بود؟                            آدم                                                        

فرزندِ......؟                               من را نه مادری نه پدر، بنویس اول یتیم عالم خلقت

نام محل تولد؟                         بهشت پاک                                                        

اینک محل سکونت؟                  زمینِ خاک                           

آن چیست بر گردن نهاده ای؟               امانت است

                                                                        

قدت؟                                 روزی چنان بلند که همسایه خدا، اینک به قدر سایه بختم به روی خاک    

                         

اعضای خانواده؟                   حوای خوب و پاک، قابیل خشمناک، هابیل زیر خاک             

                                                       

روز تولدت؟                          در روز جمعه ای، به گمانم که روز عشق

رنگت؟                                اینک فقط سیاه، ز شرم چنان گناه

                                                                          

چشمت؟                          رنگی به رنگ بارش باران که ببارد ریسمان

وزنت؟                    نه آنچنان سبک که پَرَم در هوای دوست، نه آنچنان وزین که نشینم بر این زمین

                               

جنست؟                           نیمی مرا ز خاک، نیم دگر خدا

 شغلت؟                            در کار کشت امیدم به روی خاک                                          

شاکیِ تو؟                       خدا

نام وکیل؟                        آن هم فقط خدا                                                              

جرمت؟                          یک سیب از درخت وسوسه

تنها همین؟                     همین ....!                                                                             

حکمت؟                         تبعیدِ در زمین

همدستِ در گناه؟            حوای آشنا                                                      

ترسیده ای؟                    کمی

که چه؟                          که شوم من اسیر خاک                    

آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟                    بلی

که؟                                گاهی فقط خدا                                                                   

داری گلایه ای؟                 دیگر گلایه نه، ولی...

ولی که چه؟                    حکمی چنین! آن هم فقط به یک گناه؟!!                                            

دلتنگ گشته ای؟             زیاد ........!!  

برای که؟                       تنها فقط خدا                                                               

آورده ای سند؟              بلی

چه؟                             دو قطره اشک                                                                     

داری تو ضامنی؟             بلی

چه کس؟                     تنها کسم خدا                                             

در آخرین دفاع...؟         می خوانمش، چنان که اجابت کند دعا .......

پـــ نه پـــ (سری اول)

رفتم مغازه میگم آقا مرگ موش میخوام، میگه برای موش های خونتون میخواین، پــــ نه پـــــ میخوایم بریزیم تو خورشتمون خوش رنگ شه!
 

- رفتیم بلیط کانادا بگیریم، زنه میگه سیاحتیه؟ میگم پـــ نه پــــــ زیارتیه میخوام برم امامزاده سید ریچارد!


بقیه در ادامه ی مطلب...

ادامه نوشته

حکایت جنگل ما

حکایت و داستان | حکایت جنگل ما مورچه هر روز صبح زود سر کار می رفت و بلافاصله کارش را شروع می کرد با خوشحالی به میزان زیادی تولید می کرد. رئیسش که یک شیر بود، ازاینکه می دید مورچه می تواند بدون سرپرستی بدین گونه کار کند، بسیار متعجب بود...
 
ادامه نوشته

پلیس های زحمتکش

طنز و کاریکاتور | پلیس های زحمتکش چند وقتی می شد که محله ما شب ها ناامن شده بود و هر شب به خانه یا ماشین یکی از همسایه ها دستبرد می زدند....
 
ادامه نوشته

از جهنم جهل تا بهشت دانایی

دست نوشته | از جهنم جهل تا بهشت دانایی جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت. شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می پاشید و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش می داد...
 
ادامه نوشته

کل کل

طنز و کاریکاتور | کل کل بعد از رمزگشایی از لوگوی صهیونیستی کوکاکولا، اخیرا هم دانشمندان مومن و متدین توانستند پس از سال ها مطالعه و تحقیق، لوگوی pepsi رو هم رمز گشایی کنند و دریافتند که این هم توطئه ای از جانب دشمن بوده....
 
ادامه نوشته

نامه عاشقانه غضنفر

طنز و کاریکاتور | نامه عاشقانه عضنفر سلام بر تو ... میدونم که صدامو شناختی پس خودمو معرفی نمیکنم شایدم نشناختی، منم غضنفر…
ادامه نوشته

قانون های عجیب در کشورها


قانون های عجیب در کشورها

 

 

سوییس:
- نباید لباس را در روز یکشنبه برای خشکاندن، آویزان کرد.
- نباید ماشین تان را در روز یکشنبه بشویید.
- دختران جوان نبایستی با مردان دست دهند.

بقیه در ادامه ی مطلب....
ادامه نوشته

مجموعه تصاویر خطای دید


اگه چشم درد گرفتین به عهده ی خودتون


http://www.radsms.com/wp-content/gallery/khataye-did/00.gif

به پاهای این دو نفر توجه کنید  متوجه خطای دید می شوید !


بقیه ی عکس ها را در ادامه ی مطلب ببینید...
ادامه نوشته

سوتی های شخصیت های مشهور دنیا

طنز و کاریکاتور | سوتی های شخصیت های مشهور دنیا
 

 سوتی ها خیلی زود فراموش میشوند ولی اگر فرد مشهوری باشد ممکن سوتی او حتی در تاریخ ثبت شود....

برای خواندن این سوتی های جالب به ادامه ی مطلب بروید...

ادامه نوشته

بخت با من یار نیست...

 
حکایت و داستان | بخت با من یار نیست
 
در روزگار قدیم  مردی زندگی می کرد که همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میکرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد...
 
 
ادامه نوشته

تست جذابیت شخصیت

 
خودشناسی | تست جذابیت شخصیت
 با خواندن اولین تست و انتخاب گزینه مناسب به سوالی که هر گزینه مشخص کرده بروید و به آن سوال جواب دهید...
ادامه نوشته