حس عجیبیه...
وقتی از اتاقی که همه ی تنهایی ها و لحظه های قشنگت رو توی اون تجربه کردی متنفر می شی ؛
وقتی خیال می کنی سفیدی دیوار های اتاقت هر لحظه داره بهت نزدیک تر می شه و چیزی نمونده که تو رو ببلعه ؛
وقتی احساس می کنی دیگه هیچ نیرویی نمی تونه مجبورت کنه ﭘشت میزی بشینی که سال ها سنگینی خلسه های شاعرانه ت رو تحمل کرده ؛
آخرین روزهای بچه کنکوری بودن ٬
یعنی روزهایی که نمی دونی از اینکه داری از شر درس ها و تست های تکراری خلاص می شی خوشحالی ٬
یا از اینکه کنکور – این غول بی شاخ و دم – داره روز به روز بهت نزدیک تر می شه می ترسی ٬
یا از تموم شدن دوران دانش آموزی ناراحتی...
خیلی بده آدم ندونه چه حسی داره!
و این جور موقع هاست که به خودت می گی : حس عجیبیه.......
هرچند توی این مدت وبلاگم تعطیل بود ولی من به خاطر کنکور از شعر نگذشتم.
توی دو – سه ماه آخر که همه ی کنکوری ها روزی 15 – 14 ساعت تست می زنن من 6 – 5 تا کنگره ی شعر شرکت کردم و تقریبا یه ماهی مارکوﭘولو بودم!
و روزی حداقل ۳ - ۲ ساعت با شعرام خلوت می کردم!
اما یه کنکوری حتی اگه درس هم نخونه بازم یه کنکوریه!
واسه یه بچه کنکوری هرچی که اسمش تفریح باشه فامیلی ش عذاب وجدانه...
بلاخره راحت شدم...
فکر نکنم دیگه هیچ وقت حاضر باشم کنکور بدم!همین یه بار واسه هفت ﭘشتم بس بود....
و حالا بعد از تقریبا یک سال با یه چارﭘاره به جمع دوستان مجازی م برمی گردم .
امیدوارم با نقدتون ازش استقبال کنید :
از من عبور کن ٬ نکند عاشقم شوی !
این شاخه جز به درد تبر ها نمی خورد
چیزی از این بهار نصیبت نمی شود
دنیا از این که جا بزنی ٬ جا نمی خورد
نه...آشیان تازه تری را که ساختی
بردار و از خرابه ی دستان من ببر
از زخم های کارگر و کهنه ام بترس
از شانه های خسته و ﭘوسیده ام ﺑﭙر
درگیر بی ﭘرندگی من نشو ! خدا...
- من را برای شعله شدن آفریده است
هر کس که عاشقم شده از ترس سوختن
از شانه های بی ثمر من ﭘریده است
گیرم که اتفاق بیفتی ٬ بهار کو ؟
امن است عاشقانه ی دستان کوچکی
وقتی برای مزرعه فرقی نمی کند
من آشیانه ات بشوم یا مترسکی...
آغوش بی بهانه ی من را رها کنی
با اشتباه مزرعه برخورد کرده ای
قلبم برای ﭘر زدنت تیر می کشد
هرچند عاشقم نشوی بُرد کرده ای