majaraye ma va weblaghhayeman

In kibordi ke daram bahash minevisam horoofe farsi nadarad. az hefz jaye daghigh horoof ra nemidanam. va ham inke forsat nadaram yeki yeki bezanam jaye farsie harkodam az horoof ra peida konam. va na inke harfe mohemmi baraye goftan daram. va na inke mokhatabe par o pa ghorsi ke hatta hal dashte bashad ta injaye postam ra bekhanad.

midani? web nevisi yakh karde in roozha. hame ash zire sare facebook o pelas o inhast. Adateman dadeh and be bihava nevisi o zood az nevashtehaye ham gozashtan. lazate rooye khat neveshtan, online khandeh shodan hesse Web nevisi rs dar ma kosht. na engar ke roozi roozegari tanha safheye ma toye donyaye majazi hamin weblaghayeman bood. wa in weblagha Abghadr aziz bodand ke saaَtha baraye virayeshe ghalebhayeshan vaght migozashtim. va barha posthaye movaghateshan ra bala-paiin mikardim ke daste Akhar yek harfe shoste rofte thvile rofaghayeman bedahim.

hala ma az belagestan rafteiim va weblaghayeman rs gozashteiim hamintori baraye khodeshan bashand. jahaye digar khoshtar migozarad.

حسنک جان فعلا نیا

...

حسنک را یادم نیست کجا بود آن روز.  یک طویله صدایش می کردند و می پرسیدند: حسنک کجایی؟ از الاغ و گوسفند و گاو گرفته تا سگ و مرغ و جوجه و خروس. همه گرسنه بودند و پشت هم می گفتند: حسنک کجایی؟ هر یکی به زبان خودش! 
حسنک را یادم نیست که جا بود و آخرش آمد؟ یا نیامد؟ ولی حالا این روزها را که می بینم، خوب دانسته ام شده است که اوهرکجا بود باید نمی آمد؛ شاید آنها آدم می شدند.

...

گمان کنم پس فردا تو هم بیایی، اگر پیرو و پرچمدارِ خط اینها نباشی، توی بیست و سی یشان مسخره ات کنند و برایت صرفا جهت اطلاع بسازند. 

فاحا

اسمم را توی لینکهای وبلاگ دوستی دیدم. فاحا. فاحای بی کلمه!
دلیلم برای ننوشتن وقت نداشتن نیست. راستش نمی دانم . شاید آره شاید نه. البت نه که ننویسم. جای دیگری می نویسم با فضایی خیلی متفاوت از اینجا.

به سبک نوشته های قبل...شاید باز هم بنویسم. نه که ننویسم. نوشته ها می آیند و می پرند و می گذرند. پست موقت هایم  شبیه آدم های لال مانی گرفته، پر از گفتنی های نگفته است. حالا نمیدانم. بنویسم؟ ننویسم؟

بیچاره فاحا
:)

دخترم، حسنا، دوستت دارم مامان جان

+ عروسک من چشماتو وا کن  http://hosnabedashti.blogspot.com

عریضه 48

به نام او ...


إنا فتحنا لکَ فتحاً مبیناً


وقتی از حدیبیه بر می‌گشتیم همینطور پشت گوشم حرف می‌زدند. که «این ماجرا، ما را تحقیر کرد.» و«به خدا سوگند فتحی نکردیم» و « این کار، فقط رسول خدا را در حدیبیه معطل کرد» و ...  گفتم:«اینطور نگویید. این صلح، پیروزیِ بزرگی برای ما بود.» ویادشان انداختم سختی‌ها و فتنه‌هایِ جنگ‌ را که داشت ایمانشان را می‌ستانید. اینها را گفتم ولی ته دل‌هایشان  آرام نمی‌شد، تا اینکه جبرئیل آمد و گفت: «إنا فتحنا لکَ فتحاً مبیناً»

 

+ جنگ همیشه بهترین گزینه نیست.

عریضه 47

 

به نام او ...



قالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمَّا یَدْعُونَنی‏ إِلَیْهِ*


شکوه آمدنت را

منتظر نشسته‌ایم

با تیغ و ترنجی در دست.


*(یوسف) گفت: «پروردگارا! زندان نزد من محبوبتر است از آنچه اینها مرا بسوی آن می خوانند! و اگر مکر و نیرنگ آنها را از من باز نگردانی ، بسوی آنان متمایل خواهم شد و از جاهلان خواهم بود!»
سوره مبارکه یوسف. آیه
33

عریضه46


به نام او ...



أَلَمْ تَرَ إِلَى الْمَلإِ مِن بَنِی إِسْرَائِیلَ؟


«ابْعَثْ لَنَا مَلِکًا
نُّقَاتِلْ فِی سَبِیلِ اللّهِ»

.

طالوت در سکوت
و داوود
در تدارکِ تحلیفِ جالوت.


-ابعث لنا ملکاً..


عریضه45

به نام او ..


دیده بگشا. ای پس از سوء القضا حسن القضاء

.

سوء القضاست که از پس سوء
بر سیاهی پرچم هایمان می بارد.
دیده بگشا..

.

علی جان! ممنونم که به این دنیا آمدی و نشانم دادی که می شود چقدر بزرگ بود. این روزها نه آن کعبه که شکافت و نه آن یوم الدار و لیلة المبیت و نه آن غزوه خندق و نه تمامِ آنچه پیامبر در شأنت گفت... این روزها هیچ یک از اینهایت توی خاطرم نیست. تنها به آن جمله ات فکر می کنم که می گفتی: «دنیای شما برای من پست است» این روزها که اینها دارند پاچه های شلوار همدیگر را می کشند و به درودیوار می زنند که بالاتر بنشینند.
ممنونم که به این دنیا آمدی و دلیل من شدی. دلیلِ کسی که روی پست ترین نقطه ی این دنیای پست، نشسته کنار چاه و عریضه می خواند. 

*وأما الحوادث الواقعه..



سلام

به رواة احادیثتان مراجعه کردیم؛
اختلاف عقیده داشتند.




عریضه 44

به نام او ...



مادر.

من دندان‌هایم را روی هم فشار می‌دهم و بغضم را فرو می‌خورم. این شب‌ها می‌ترسم که از گریه‌کن‌های شما باشم. می‌ترسم از تماشای تصویری که میکروفون‌به‌دست‌ها از شما نقاشی می‌کنند؛ پشت درهای سوخته. توی کوچه هایِ خاکی. می‌ترسم از نگاه کردن به زنی که یک دست به زمین گذاشته و دست دیگر به پهلو گرفته و دارد بلند می‌شود.  ترسی که خودت خوب می‌دانی از جنس چیست. از چیست. از کجاست. می‌ترسم از نشستن کنار آدمهایی که این شب‌ها دل‌ها‌‌‌یشان را می‌برند مدینه و کنار بستر شما می‌نشینند و گریه می‌کنند. حتی از تصورِ بسترِ تو می ترسم این شب‌ها.

من بیشتر دلم می‌رود سمتِ مکه... کنار شعب ابی‌طالب. آنجا که نخستین گام‌های ایستادنت را به زمین گذاشتی. این شب‌ها بیشتر دوست دارم به اضطراب آن شب‌هایت فکر کنم که پدر رفته بود طائف. و آن روز که علی تو را با مادرش به مدینه آورد. و بیشتر دلم می‌خواهد بروم پشت آن دری که پیراهن سپید عروسی ات را به گدایی بخشیدی. من این شب ها با کودکم زمزمه می کنم لالایی های تو را: شبه اباک یا حسن! واخلع عن الحق الرسن! و دوست دارم که آهنگ صدایت را برای خودم تصویر کنم. آن شب که تا صبح دعا کردی و از خودت یادت رفت. همسایه ها را دعا کردی و ..

بگذار تا همینجا بمانم. بگذار امشب از این جلوتر نیایم. امشب تو دستهات را دوباره بلند کردی برای دعا. ولی خب... اینبار برای کس دیگری دعا کردی. برای خودت.*

من دندان‌هایم را روی هم فشار می‌دهم تا از کسانی نباشم که از تماشایِ زخم های بازِ تو گریه می‌کنند. من صدای لالایی‌ها و دعاهایت را می‌شنوم و یواشکی اشک می‌ریزم. مادر! کاش بیشتر می ماندی.

 

 * اللهم عجل وفاتی.

عریضه 43

به نام او ...


سیاه‌ست

آغاز فصل سرد را کنار بخاری نشستیم و آذربایجان زخمی را گریستیم. آغاز فصل گرما را کنار پنجره می نشینیم و بیش از سی عزای عمومی زمین لرزه بوشهر را اشک می ریزیم. شاید بتوانیم روزهای سیاه‌پوشی فاطمیه را هم به داغداری‌ها و عزاداری‌های این روزها مربوط کنیم. انتخابات را هم به هر دو ... ولی خودمانیم! یواشکی می‌گویم که فقط خودت بشنوی: تعفن بنی العباس را می‌شنوم از سیاهی پرچم‌های این سرزمین.


هموطن بوشهری عزیزم. ببخش که اینهمه از تو دورم و اینهمه از دردت هیچ نمی فهمم. این بغض تکه پاره‌ی بیچاره را، تو تسلیت حساب کن.

عریضه 42

به نام او ...


عریضه 41

به نام او ...


عریضه 40

به نام او ...

عریضه 39

به نام او ...


من‌گریه


و یکبار بود توی یکی از همین شب‌های سرد زمستان که خواهرم با یک پاکت بزرگ پر از اسفنددودکن به خانه برگشت. و دستهاش را به هم می‌مالید از سرما و ردِ اشک هم روی گونه‌هاش خشک شده بود. بعد ما پرسیدیم اینهمه اسفند دودکن؟ به خودش لرزید و گریه کرد و گفت که اینها را از دوتا پسربچه خریدم که می‌ترسیدند غروب شود و کاسبی نکرده باشند. که یکی‌شان که کوچکتر بود دستهایش از سرما خشک شده بود و به من می‌گفت خاله! و انگشتهاش به گوشه‌ی چادرم آویزان بودند. و آن یکی که می‌دانست نمی‌خرم اخم کرده بود و به سمت دیگری نگاه می‌کرد . و هردوتاشان به روشنی داشتند می‌لرزیدند. و هردوتاشان توی چشم‌هاشان رگ‌های قرمزِ وخیس بود و زیر چشم‌هاشان چاله‌های پررنگی که توی صورت پیش رفته و نزدیکِ استخوانِ گونه محو شده بود. و من  تمامِ آن‌ها را خریدم و آن یکی که کوچکتر بود خیلی خوشحال شد و خندید. و آن یکی که بزرگتر بود با همان اخم دیدم که گریه افتاد. و دست هم‌دیگر را گرفتند و رفتند. من از همان‌جا تا پای اتوبوس توی بارانِ بعد از غروب گریه کردم.


من توی خوابهایم، روزهایی را می بینم
که آن دوتا
و هیچ کدام از دوستانشان
توی خیابان ها نیستند.
سرشان توی کتابهایی ست که
شاید برچسب عکس تو را روی جلدش زده اند.


عریضه 38

به نام او ...


انسداد


دستم را می‌گذارم زیر چانه و به کمربند استاد زل می‌زنم که دارد ماژیک سیاه را توی توی هوا تکان می‌دهد و می‌گوید که «تقرب هم یعنی همین.. اینکه ببینیم خداوند چگونه موجودی ست؟ ما هم بشویم موجودی آنچنانی...» بعد مراتب عوالمِ وجود را روی تخته نقاشی می‌کند. نقاشی‌اش یک خط عمودی رو به بالاست. یک خطِ سیاه بلند.. خیلی بلند. با نگاهم دنباله‌ی خط را می‌گیرم. خط در فاصله کوتاهی از قابِ طلایی تخته، تمام می‌شود.
  پاهایم را توی هوا  تکان می‌دهم و سنگینیِ گردنم را روی مچِ دستم که تکیه‌گاهِ چانه‌ام شده، حس می‌کنم. قطار الاغ‌ها دارند از روی گردنم رد می‌شوند.. لعنتی‌ها! خیلی سنگین است گردنم.. خیلی سنگین. هی پاهایم را تکان می‌دهم که الاغ‌ها تمام شوند.. بروند و تمام شوند ولی زیادتر می‌شوند. سنگینی‌شان را روی گردنم حس می‌کنم.
کیفم را که گذاشته بودم روی پام پرت می‌کنم وسط کلاس و معلم را می‌چسبانم به دیوار. خرخره‌اش را توی مشتم فشار می‌دهم. عینکش کج می‌شود و من هولش می‌دهم. او از پنجره پرت می‌شود بیرون. و می‌میرد.
صندلی را که کج شده می‌گذارم روی میز. ماژیک سیاه را برمی‌دارم و روی تخته می‌نویسم «تقرب» را نمی‌دانم ..ولی جای خالی یعنی چیزی شبیه به این. و فلش می‌کشم سمتِ صندلیِ خالی ِ روی میز. بچه ها  دستهایشان را از زیر چانه بر می‌دارند. می‌ایستند و همه با صدای بلند گریه می‌کنیم.


دیشب آخرین امامی را که می‌توانستیم، کشتیم
امشب پرده روی چشم‌هامان می‌افتد
..
و از فردا
کور می‌شویم

عریضه 37

به نام او ...


ای شمع..

 

من با فتوشاپ
کنار مزار تو
شمع می گذارم.

عریضه 36

به نام او ..


لکنت‌نوشت


دوستت دارم را نمی دانم با چه زبانی برای تو باید گفت. دقیقه هایم را فدای قدمهایت می کنم تا اگر شده قدری زودتر بیایی. حتی مثلا پیش از رسیدنِ این جمعه. می دانی؟ توی حوضچه های خشکِ زمان، ماهی هایِ طلاییِ تشنه ای دارند می میرند. و آخرین نگاه هاشان به امتدادِ راهی ست که امید آمدنت آنجا سوسو می زند.

دوستت دارم را نمی دانم این همه قرن با چه زبانی گفته ایم که دروغ از کار در آمده و پشت هیچ کدام از نامه هایمان، نه حبیب بن مظاهری بوده ایم نه هانی بن عروه ای... و نه هیچ کس. هیچ کس.

قدری زودتر بیا. شانه هایِ سنگینِ زمین دارند فرو می روند در خاکروبه هایِ بغض های از سرِ تنهایی.

مـ ـا هـ ـم دلـ ـهایـ ـمان را ، بـ ـه انـ ـتـ ـظـ ـار آمـ ـدنـ ـت خـ ـوش کـ ـرده ایـ ـم کـ ـه این هـ ـمـ ـه شـ ـکسـ ـتگـ ـی را تـ ـاب آورده انـ ـد تا امـ ـروز.


من همینها را می نویسم.
همین تکراری های کلیشه ای را
تا جانِ این روزهایِ سرد،
بالا بیاید.

عریضه 35

به نام او ..


جای آن است که خون موج زند در دل لعل

درسش را نمی خواند. گفته رفته‌ام تقاضای مرخصی کرده‌ام. گفتم تو بیجا می کنی مرخصی بگیری! گفت:«به توچه مربوطه؟» حالا نشسته آنجا دارد واگویه می کند. اشک هم نمی‌ریزد. نمی‌فهمم چی می‌گوید برای خودش ولی لب‌هایش تند تند تکان می‌خورد. ابروهایش گره خورده‌اند به هم..اخم کرده. نخ را تندتند دور انگشتش می‌پیچد - نه ولی آنطوری که یادش داده بودم-و می‌بافد و واگویه می کند. نمی‌دانم هم برای کی می‌بافد؟ اصلا دارد چی می‌بافد؟ فقط همان هفته‌ی پیش که دنبالِ میل  وکاموایش می‌گشت پرسید: «مامان! ژاکت مردانه را چندتا سربندازم؟» نپرسیدم: «کدام مرد بی‌پدرمانده؟»  لابد می‌خواست بگوید: «به تو چه مربوطه؟»
من نمی‌روم کنارش... دلداری‌اش نمی‌دهم. می‌دانم چه اش شده... سالِ پار که فال حافظش«فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش» آمد، ذوق مرگش دیدنی بود.  با اینکه حافظ توی شعر همه‌ش داشت می‌گفت دنبال این عشق  و عاشق بازی‌هایِ از سرِ بی‌پدری نرو! این مردکه هزارتا مثل تو را دارد برای خودش. او ولی ذوق کرده بود. حالا امسال با اینکه «سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد» آمده، هیچ دلش خوش نیست. من باهاش حرف نمی‌زنم. حرف فایده ندارد. دلداری‌ش نمی‌دهم.. می دانم هنوز دوستش دارد. مردک زن گرفته‌. چه زنی هم! بیا و ببین! ده تا مثلِ این بی‌پدر را می گذارد توی جیبش. این ولی عقلش روزبه روز کمتر می‌شود. می گوید:«می روم زنِ دومش بشوم!» خب دوستش دارد هنوز. من یکی خواباندم توی گوشش: «که تو بیجا می کنی یکی مثل مادرت را بدبخت کنی!» خواستم بگویمش پدرسگ! دهانم قفل شد. او هم نگفت:«به تو چه مربوطه!» برق از سرش پرید.
حالا هم رفته نشسته آنجا دارد واگویه می‌کند برای خودش.