خداحافظ بلاگفا

برای چندمین بار مطالب وبلاگم به علت بروز مشکل در سرورهای بلاگفا پاک شدند . چند بار به سختی تونستم از سایت آرشیو بعضی از مطالب و برگردونم که متاسفانه باز هم بخشی از مطالب پاک شد و دیدم اینجوری فایده نداره و این شد که کوچ کردم نی نی وبلاگ تا خاطراتم و با متین اونجا ثبت کنم , و تا جایی که تونستم مطالب بلاگفا رو انتقال دادم اونجا .بای بای بلاگفا . رفیق نیمه راه شدی

آدرس جدید وبلاگ من

matinjoonam.niniweblog.com


 

واکسن 18 ماهگی

همه زندگی مامان دیروز واکسن 18 ماهگیت و زدم و آوردیمت خونه . اولش خوب بودی بعد کم کم داشتی بیحال میشدی . قطره استامینوفن و به کمک مامان جون دادم بهت . بعد بردمت با کالسکه چرخوندمت . اومدیم خونه مامان جون . یه کم شیر خوردی و خوابیدی . من کنارت نشسته بودم و غرق تماشای قشنگیهایی بودم که خدا تو صورت تو آفریده . وقتی بیدار شدی پات دیگه خشک شده بود . میخئاستی مثل همیشه بدویی و راه بری ولی پا اجازه نمیداد . برمیگشتی به سمت من و مستاصل میگفتی ماما . قلبم تکه تکه میشد . نمیتونستم برات کاری بکنم . یه کم غذا بهت دادم و دوباره بعد از ظهر با کالسکه بردمت بیرون و تا زمانیکه بابایی بیاد بیرون بودیم . عصر اومدیم خونه دوباره دیدم کلافه ای . فهمیدم خوابت میاد . کار قطره استامینوفنه بود وگرنه اینقدر نمیخوابیدی . خوابوندمت . بازم کنارت نشستم . با تمام وجود آماده شنیدن صدات بودم که اگه بیدار شی بغلت کنم و شیرت بدم . بعد یک ساعت بیدار شدی و با دیدن من و بابایی بالاسرت یه لبخند قشنگی به من زدی و تا خواستی سرپا شی بازم پات جواب نداد . همه چی یادت اومد .بازم اخمات رفت توهم

همه وجودم صبر و مقاومتی که تو داری من تو هیچ بچه ای ندیدم. عزیز دل مامان من که به اندازه تو صبور نبودم . اینهمه طاقت و از کجا آوردی . آرامش من

روزمرگیهای من و متین

همه وجودم این روزها واسه خودت یه مردی شدی . به مامان کمک میکنی وسایل سفره رو میبری میدی به بابایی . تو جمع کردن خونه یه دستی تو کار داری که البته وروجکم اگه چیزی توجهت و جلب کنه دیگه میری سراغ اونو کار خودت یادت میره . فدای کمک کردنات بشم که کارهای مامان و بیشتر میکنی ولی مامان لذت میبره از این کارات .

روز عید قربان با خانواده بابایی رفتیم تفریح و روز بعدش رفتیم پیش عزیز و خاله جونا . با آیلین تو پارک زندگی کردی مگه میشد از تو پارک بیاریمت خونه . راستی مجسمه خاله رو زدی شکستی و خاله کلی بوست کرد . به آیلین میگی آنی به امیر رضا میگی امی به خاله میگی یایا

جدیدا تو صندلی جلوی ماشین کنار بابا وامیستی و بابایی هم باید رانندگی کنه هم حواسش به شما باشه . هر جا از مدل ماشین بابا میبینی میگی بابا بابا . چرخشهای زورخونه ایتو که نگو بابا جون عاشق این بازیته . چرخش و حرکات دستت روی زمین و فقط فکر کنم خودت بتونی انجام بدی و ما که موندیم تو چجوری میچرخی

جدیدا هر مردی تو خیابون ببینی میگی آقا آقا وقتی آقا برمیگرده فقط نگاش میکنی و مامانی آب میشه میره تو زمین

اینها چیزهایی بود که تو ذهنم مونده و بازم اگه چیزی یادم بیاد برات مینویسم

روزهای قشنگ

به امید خدا جواب آز دوم قندم اوکی شد و دکتر تایید کرد و گفت خیلی خوبه و همینطور به رژیمت ادامه بده .

شکر خدا خبر خوشحال کننده دیگه ای که تو این چند روز شنیدم مامان شدن مهی عزیز بود که شاید منو نمیشناسه ولی من همیشه پیگیر کارهاش بودم . خدا رو شکر . ایشاالله تا عید همه مامانای وبلاگی منتظر به آرزوی دلشون برسن . الهی آمین

الان یه آرزو تو دلم دارم اونم اینه که به زودی زود خبر باردار شدن رها جون رو هم بشنوم . به امید خدا

خدا جون کمکم کن

باز دوباره بغض و اشک.

جواب آزمایش قند 1 ساعتم با 50 گرم گلوکز میزان قند خونم و بالا نشون داد . دکتر خیلی نگران بود . می گفت برسی  به ماه نهم برای بچه خطرناکه . میزان مایع آمنیوتیک بیش از حد طبیعیه . آزمایش مرحله دوم دیابت بارداری رو برام نوشت . یه آز خون و ادرار ناشتا گرفته می شه . بعد یه شربت 100 گرمی گلوکز بهم خورونده میشه که فوق العاده مزخرفه و 1 ساعت بعد و 2ساعت بعد و 3 ساعت بعد ازم آز خون گرفته میشه .  آخه مگه نی نی من چقدر جون داره که 4 بار تو یه روز ازم خون گرفته بشه . دکتر یه رژیم سخت بهم داده که باید تا آخر بارداری رعایت کنم . خدایا کمکم کن نینیمو به تو سپردم . خدایا کاش جواب آز قند مرحله دومم نرمال باشه .

جاریم که یه ماه قبل من حامله شده بود فارغ شد .


به امید خدا آخرین امتحانم و هم دیروز دادم و امروز  یه نفس راحت دارم می کشم . با این شکم رفت و آمد سر جلسه با اون کلاسای سرد دانشگاه اصن یه وضعی بود ولی انگار به نینی خوشگلم  بد نمی گذشت همین که مامانیش تو فضای سرد قرار میگیره اون کیف می کنه و شروع می کنه به مشت و لگد زدن از سرما خوشش میاد فندق من . یه روز سر امتحان انقدر تکون خورد و لگد زد که نمی تونستم تمرکز کنم خندمم گرفته بود به زور خودم و نگه داشته بودم . هر طور بود گذشت و اینم یه خاطره بود از یه مامان حامله ی دانشجو که ممکنه این جور امتحان دادن دیگه هیچوقت تو زندگیش تکرار نشه .

و اما تو این گیر و دار امتحانای من مامان جونم سیسمونی که خریده بودن و آورد و دو هفته پی در پی جمعه ها خواهر بزرگم میومد خونم و وسایلاش و می چید و خونم و مرتب میکرد و منم که دست به سیاه و سفید نمی زدم و خودم لوس کرده بودم تا خواهرم دیگه غذامم می پخت و می رفت . این ماه خیلی پر مشغله بود برام ولی خدارو شکر همه چی به خیر گذشت و فکر کنم اگه خدا بخواد نمراتمم خوب باشه .

آخر این هفته جشن سیسمونی گرفتم تا خاله ها و عمه ها و زن عموها و مامان بزرگای نینی همه بیان تا اتاق خوشگل وروجک من و ببینن و کلی کیف کنن .

حس مادری


ایام امتحاناته و من با یه فرشته تو دلم باهم میریم سر جلسه و امتحان میدیم و بر میگردیم . خیلی سنگین شدم به سختی نشست و برخاست می کنم ولی خوب یه حس عجیب همه این سختی ها رو برام شیرین کرده . یه حس مبهم . حس مادرانه . حس مسئولیت . حس عاشقی عاشقی از نوع مادر و فرزند . 


خدایا دستامو بگیر

خدایا ازت ممنونم که گذاشتی این حس قشنگ و منم تجربه کنم . خدایا خیلی می ترسم که نکنه همه اینها یه رویای شیرین بیشتر نباشه . اگه خوابم خدایا نمیخوام از این خواب قشنگ بیدار شم . خدایا ازت معذرت میخوام به خاطر کارای بدی که تا حالا کردم . خدایا من مادر شدم .دیگه به جز نینی به هیچی فکر نمی کنم . خدایا کمکم کن بتونم مادر خوبی براش باشم . خدایا برام نگهش دار .

قربونت برم خدایا که تو همه کارات یه حکمتی هست .

خدایا منو کشوندی کشوندی کشوندی تا به اینجا برسونی .خدایا عاشقتم  .فقط خودم و خودت میدونیم که بینمون چی گذشته

خدایا ببخشید که من خیلی عجول بودم .

خدای بزرگ و صبور من واقعا تلالو نور رحمتت و تو زندگیم دارم احساس می کنم

روزمرگی من


نمیدونم چرا اعضای سمت چپم همشون ایراد زدن . پای چپم رگ به رگ شده . دست چپم تند تند خواب میره . شبا راحت نمی تونم بخوابم . به هر طرف میخوابم احساس می کنم نی نی مثل نبض داره میزنه . بعد نگرانش میشم و به یه طرف دیگه بر می گردم .همش کابوس میبینم . دیشب تو خواب دیدم که دو تا پای غریبه که نمیدونم مال کی بود داشتن منو له می کردن داشتن به بچم فشار میاوردن هر چی فریاد میزدم صدام در نمیومد که یهو از خواب پریدم و جیغ زدم : محمد ... محمد ...

محمد هم از خواب پرید و هراسان پرسید چی شد؟ با گریه گفتم داشتن بچم و له می کردن ... بچم ... بچم

محمد کمی آرومم کرد و دوباره خوابیدیم . خیلی ترسیدم

معده درد دارم . هر چی میخورم میمونه سر دلم . مخصوصا نون که اصلا نمیتونم بخورم . فقط دوست دارم میوه بخورم . غذام کم شده .امیدوارم که این سه ماهم به خیر بگذره . به امید خدا

باز با با یاد تو

عزیزکم

چه چیزی قشنگتر از تورا داشتن

با تو نفس کشیدن

با تو  خوابیدن با تو بیدار شدن

لمس حرکات تو حس وجود تو

چه آرامشی داره این زندگی کنار تو "

خوب باشی همه هستی من


چه چیزی قشنگتر از تو رو دوست داشتن


باز با یاد تو دیشب

من عاشق چو کبوتر ، تا سحرگه به خیال تو زدم پر

عشق آزرد مرا ، سوی جنون برد مرا

چون در آن خلوت شب ، در پی دیدار تو بودم !همه جا بال گشودم 

همه جا رفتم و رفتم ، همه جا گشتم و گشتم ، هم ز دریا و در و دشت گذشتم

به سر کوه نشستم ، وآن سکوت شب مهتاب به فریاد شکستم

گفتم : ای کوه ببین عشق چه سان کرده مرا، نزد تو آورده مرا !

گفت : از عشق مگو ، جون به لب بسته ی من مهر خموشی زده این عشق !

همین گفت فروبست لب از لب.......

داشته ها و نداشته ها

از همه داشته هات,خدا را جدا کن!
چه داری؟هیچ..
حالا به همه نداشتهات,خدا را اضافه کن!
چه کم داری؟هیچ

آقا علی اصغر (ع)نگهدارت باشه پسرم


روز جمعه همایش شیرخوارگان حسینی مثل هر سال از شبکه های تلویزیون پخش می شد . از خواب بیدار شدم و بی درنگ تلویزیون و روشن کردم . وقتی چهره های معصوم و ناز بچه ها رو می دیدم کلی حالم خوب می شد .

حسابی گریه کردم . البته هرسال این مراسم خیلی دلم و به درد میآورد وخود به خود اشکام سرازیر می شد . تودلم گفتم خدای بزرگ و مهربون حتما امسال به خاطر اشکهایی که تو این سالها تو خلوت می ریختم این نعمت و به من عطا کرد تا منم از سال بعد با بچم تو این مراسم شرکت کنم .برای سال بعد کلی برنامه ریزی کردم .لباس علی اصغر می خرم واسه پسرم . پسرم تا محرم سال بعد به امید خدا  تقریبا 6-7 ماهه میشه . بعد به مامان شوشو هم می گم اگه خواست باهام بیاد .مامان خودمم که ازم دوره ولی فیلم میگیرم و بهش نشون میدم .پسرم و نذر علی اصغر کردم . ایشاالله آقا علی اصغر (ع)نگهدارش باشه .

فندق من هنوز اسم نداره

من و باباییش سر اسم جوجی مون هنوز به توافق نرسیدیم 

الهی قربون قد و بالاش برم من

اسمهایی که من  انتخاب کردم :

آرین    رادین         رامان             پارسا            مهراد        محراب

نیکان         آرتین                     مسیحا         یزدان

اسمهایی که شوشو انتخاب کرده :

مهران          آیدین        آرش           مبین

لالایی برای مونسم

لالا لالا بهار میاد
چه گل هایی به بار میاد
به پابوس گل از هرسو
صدای جویبار میاد
لالا لالا گلم نازه
که شب هم چشم او بازه!
قشنگه, مثل فروردین
داره دنیا میاد تازه


لالا لا لا بهشت من
گل اردیبهشت من
خدا با لطف اورده
تو را در سرنوشت من
هوا عطر تنش, از گل
زمین, پیراهنش از گل
بنفشه, گیسش از بارون
طبیعت, دامنش از گل



لالالالاگلم باشی بزرگ شی همدمم باشی
لالالالا گلم باشی همیشه در برم باشی
لالالالا گلم لالا بخواب ای بلبلم لالا

کلام الله تو پیرش کن زیارتها نصیبش کن
خداوندا تو ستاری همه خوابن تو بیداری

به حق خواب و بیداری عزیز م را نگه داری

نی نی من پسمله

دیروز رفتم سونو طبق معمول مرکز سونوگرافی سر زعیم آقای دکتر علیرضا زعیم رو انتخاب کردم که کل خاطرات بارداری من اونجا شکل گرفته . شوشو هم خودشو از سرکار به من رسوند . باهم رفتیم داخل . دکتر سونو کرد و پسرم و بهم نشون داد . انقدر با شوشو به مانیتور نگاه می کردیم و میخندیدیم که با خودم گفتم نکنه دکتر بگه بابا اینا دیگه کین نکنه دیونه شدن . لحظات شیرینی بود . دکتر گفت قبلا گفته بودم جنسیتشو ؟ گفتم درصدی گفته بودین پسر . دکتر گفت درست گفته بودم . شوشو گفت دکتر سالمه دکتر گفت بله همه چی خوبه و شنیدن همین برای من کافی بود . امروز صبح آز خون غربالگری مرحله دوم و دادم . الان هفته 17 هستم .

خدایا همه چی رو به خودت میسپارم .

غربالگری مرحله دوم

برای سه شنبه وقت سونو دارم و چهارشنبه آزمایش خون غربالگری مرحله دوم

فکر کنم جنسیت نی نی و دیگه صد در صد بهم بگن تا دیگه شروع کنیم واسش سیسمونی بخریم . الهی قربونش برم . دلم میخواد زود زود ببینمش

تواین تعطیلات حسابی استراحت کردم و کلی تو رویاهام با نی نی خوشگلم بازی کردم

روزگار تلخ و شیرین من

با تمام خوبی ها و بدی ها و باتمام خنده ها و گریه ها با تمام خوشی ها و نا خوشی ها برگهای روزگار من هم ورق می خورد و من بی صبرانه منتظر در آغوش کشیدن آرام جانم می باشم . در اینجا فقط خوبی ها خنده ها و خوشی ها را ثبت می کنم و بدی ها را به دست فراموشی می سپارم . تقدیر من هم این بود که از مادرم فرسنگها دور باشم و چاره ای جز این ندارم . با بزرگ شدن نی نی تو دلم حس مادری من هم بزرگ و بزرگ تر میشه . فقط با یاد اون آرامش میگیرم .

سونوی NT

ساعت 5/5 وقت داشتیم . خانم منشی گفت :خانم سونوی ان تی داری برو یه چیز شیرین بخور ، گفتم خانم چی بخورم بهتره .گفت بهتره بستنی بخوری که بچه بیدار شه و خوب تکون بخوره تا دکتر ببینتش (قند تو دلم آب شد .الهی قربونش برم) نوبتم شد به شوشو گفتم بیا بریم اسم ما رو صدا زدن با هم رفتیم داخل دکتر کارش و شروع کرد . من تمرکز کرده بودم و به نینی فکر می کردم . شوشو هم با دقت زل زده بود به مانیتور انگار که فوق تخصص کودکان باشه همچین چشاش و ریز کرده بود و به مانیتور نکاه می کرد که یه لحظه از قیافش خندم گرفت . دکتر بهم نشونش داد و گفت می بینیش . یه لحظه دیدم دستاش و بازی میداد . چنان قندی تو دلم آب شد که نا خداگاه قربون صدقش رفتم . چشام پر شده بود . یه لحظه دیدم شوشو هم گوشه چشمش یه قطره اشک کمین کرده . گفتم دکتر همه چی طبیعیه ؟ گفت بله همه چی طبیعیه . دکتر رو کرد به شوهرم و گفت دیدی ؟ دهنش و باز کرد شوهرم هاج و واج سرش و تکون داد گفت : بله بله

شوشو با شوخی گفت : آقای دکتر مثل اینکه پسره خیلی ورجه وورجه می کنه . دکتر گفت خوب الان که دخترا ورجه وورجشون بیشتره  . من گفتم آقای دکتر من که دوست دارم دختر باشه البته در درجه اول سلامتیش مهمه . دکتر هم حین کار به سوالای ما جواب میداد . گفت : فعلا که این بچه یدونه است باید یکیتون کوتاه بیایین ولی در نهایت دکتر گفت احتمال پسر بودنش بیشتره

از شوخی گذشته لحظات دلچسبی بود . شاید بهترین ناب ترین زیباترین و دلپذیر ترین لحظات عمرم بود .

خدایا شکرت...خدایا شکرت ... بازم خدایا شکرت

توراه برگشت داشتم پرواز می کردم  تو آسمونها بودم


هفته دوازدهم

برای آزمایش غربالگری امروز برام وقت دادن .خانم دکتر فرانک راسخ کارش درسته . تمام

آزمایشهای روتین رو برام می نویسه تا چیزی از قلم نیفته . ایشاالله که دستش سبک باشه تا نینیمو صحیح و سالم به دنیا بیارم .امروز سونو دارم و فردا آزمایش خون

برای زایمان هم خودش میاد ایشاالله اگه خدا بخواد و مشکلی پیش نیاد با شوشو تصمیم گرفتیم برم بیمارستان کسری . خدایا به امید تو

غربالگری مرحله اول

در باغ ولایت گل خوشبوست رضا                                 سروچمن گلشن مینوست رضا

نومید مشو زدرگه احسانش                                        زیرا به جهان ضامن اهوست رضا

امروز روز تولد امام رضا،امام غریب ، امام رئوف به همه دوستای عزیزم مبارک باشد .

امروز غربالگری مرحله اول رو باید انجام بدم . از اینکه با جشن تولد امام رضای مصادف شده خوشحالم .خیلی خوشحالم که باز می خوام نی نی مو تو سونو ببینم . دلم براش یه ذره شده . الهی قربونش برم .

نگاه خدا

خبر خوش ....

مائده جون مامان شد .

خدایا شکرت.....

به یمن آمدن فرشته کوچولو در دل فرشته مهربون (مائده جون) با آسمانی ترین آرزوها برای پر خیر و برکت بودن قدمهای کوچکش و روح بخشیدن به زندگیت تبریک مرا پذیرا باش

اولین نامه به دلبندم

فرشته کوچولوی من ، عزیز دلم ،مسبب آرامش من ،عزیزکم امروز دلم میخواهد با تو حرف بزنم . من این را با تمام وجود باور دارم که تو در وجودمی با من میخندی بامن اشک میریزی و با من همراهی . مرا ببخش دلبندم . آنقدر قوی نیستم که تحمل ویار و بی حالی را داشته باشم . اگر اشک میریزم فقط نگران توام عزیزم . تو قوی باش . سالم بمان . بزرگ شو ومرا نیز شفابده . گرچه نمی توانم غذا بخورم ولی تمام بدنم ، گوشت و خون و بند بند وجودم در اختیار توست . نازنین من از وجود من تغذیه کن و خوب رشد کن . مادر چشم انتظار توست . امروز اولین حرفهایم را با تو زدم . حس عجیبی است حرف زدن با فرشته ای که از پوست و خون خودم است ولی فکر کنم برای امروز کافی باشد . چون دوباره چشام ابری شده .می خوام یکم بهت فکر کنم عزیزکم .

ایام ویار (2)

چند روز مامان اومد پیشم . کارام و انجام داد . خونه رو تر و تمیز کرد . همه جا رو شست تا همه بوهای بدی که تو خونه هست و من و آزار میده از بین بره . بوی لوازم آرایش ، بوی تاید ، بوی شامپو ....خدایا متنفرم از اینها . تا مامان بود همه چی خوب بود .مامان نذر و نیاز کرد هرچه زودتر ویارم از یادم بره . هر چی میخواستم برام می پخت و می خرید . اونقدر حالم بهتر شد که مامان می گفت خدا رو شکر مثل اینکه این حالت ها از سرت افتاد .

ولی... فردای روزی که مامان رفت دوباره تهوع دوباره سوزش معده دوباره بدحالی . نه من خوب بشو نیستم خدایا کمکم کن .

چند روز پیش وقت دکتر داشتم تو ممطب سونوگرافی کرد و به خودم نشون داد من که هیچی سر در نیاوردم ولی دکتر می گفت نکاه کن این قلبشه که میزنه تازه یکم واسم تکون خورد .تنها دقایقی که حالم خوب میشه و همه چی یادم میره دیدن پاره تنمه که تو شکمم داره با تمام سختی ها میسازه . امیدوارم همیشه تو زندگیش صبور باشه .

دعا می کنم همه دوستای منتظرم طعم این لحظات و بچشن که به تمام سختی هاش می ارزه .

ایام ویار


روزهای سختی رو دارم سپری میکنم . شوشو خیلی برام ناراحته. فکرشو نمی کرد من اینقدر بد ویار باشم . حال و حوصله هیچ کاری رو ندارم . دیروز رفتم دکتر قرص دمیترون واسه تهوع تجویز کرد . حتی همون قرص هم نمی تونم قورت بدم . خدایا کمکم کن .واسه نینی نگرانم . خدایا خودت نگهدارش باش . 

دیروز رفتم سونوگرافی . گفتن باید مثانت پر باشه . خدایا مگه میشه با حالت تهوع آب خورد . حالم خوب نبود . خلاصه اسم منو صدا زدن رفتم داخل . خوابیدم روتخت . دکتر اومد دستگاه و گذاشت رو شکمم یه مانیتورم روبروم بود . چشمم به مانیتور بود یه توده سیاه دیده شد . تو دلم گفتم حتما نی نیه منه . آره درست حدس زده بودم . یهو یه صدای گروپ گروپ گروپ پیچید و فوری قطع شد . دکتر گفت شنیدی . گفتم چیو؟ گفت صدای قلبش بود . هاج و واج نگاه کردم . زبونم بند اومد . روم نشد بگم دوباره بذار گوش کنم .وای خدا صدای قلب بچه من؟دارم دیونه میشم . خدایا شکرت .نی نی  من با همه حالت تهوع های من داره میسازه . عزیز دلم داره از دست مامانش که هیچی نمیخوره زجر میکشه . جگر گوشه مامان منو ببخش .کاش شوشو اون لحظه داخل بود ولی حیف بیرون نشسته بود . دکتره ازم پرسید پریودات نامنظم بود ؟گفتم :نه . گفت : تو بارداری تاخیر داشتی ؟ گفتم : آره .نمیدونم چرا این سوالا رو پرسید . گفتم دکتر وضعیت چطوره ؟ گفت : خوبه . طبیعیه . ولی تو برگه سونوگرافی یه جمله خیلی ذهنم و مشغول کرده . نوشته فتال پل دیده نشد . 10-15 روز دیگر سونو پیشنهاد می شود .بازم همه چی رو میسپارم به خدا .

تازه از دیروز احساس می کنم مامان شدم . لحظه وصف ناپذیری بود . ایشالله همه مامانای منتظر این لحظه رو تجربه کنن .

دیدار مامانم

دو روز تعطیلات و رفتیم پیش مامانم . چقدر خوب بود . چقدر حالم بهتر بود . چقدر راحت بودم . چقدر غذاهای مامان بهم می چسبید . دلم میخواد تا آخر بارداری پیش مامان باشم . الان که برگشتم خونه . همون بوهایی که من بهشون حساس شدم تو خونه هست . وای از خونه بدم میاد .

مهمونی الهام


دیشب همه خانواده خونه ی خواهر شوشو دعوت بودیم . گفتم قبل ازاینکه حالت تهوع بهم دست بده و جاریها بفهمن خودم پیش دستی کنم و موضوع رو بهشون بگم علیرغم میل باطنیم خبر بارداریم و بهشون گفتم ظاهرا خوشحال شدن و تبریک گفتن و از این جور شلوغ بازیا که میدونم همش فیلمه . تازه فهمیدم اون یکی جاریم هم داره اقدام میکنه واسه بچه دوم . آخه بچه های اولشون هم سنن . با خودم فکر می کنم اینا یه بوهایی از مشکل بارداری من برده بودن و برای حرص دادن من هر دوشون امسال میخواستن حامله شن . وگرنه چرا پارسال نخواستن ؟ چرا سال بعد نخواستن ؟بگذریم . به من چه که اونا چیکار میکنن . من خدا رو دارم . خودم و سپردم دست خدا . هر چی صلاحمه همون بشه .

سر شام قاشق اول و که خوردم دیدم دارم به هم میریزم . پاشدم و فرار کردم تو راهرو تنها نشستم یکم نوشابه خوردم . همه فهمیدن حالم بد شد . از دست شوشو ناراحتم انتظار داشتم بیاد پیشم . ولی نیومد . فقط مامان شوشو اومد و یه بشقاب سالاد آورد که  یه کم خوردم دیدم به دلم چسبید . خلاصه دیشب هر جوری بود تموم شد . اینقدر سوالات این دو تا جاری رو جواب دادم که خسته شدم . کدوم دکتر رفتی؟ کدوم بیمارستان میخوای زایمان کنی؟ چیا میخوری؟ 

امروز بهترم . خدایا کمکم کن

حس و حال این روزها

حالم زیاد خوش نیست . شوشو این روزا دیر میاد خونه . من تنها می مونم و هیچی میل ندارم بخورم تا اینکه از گشنگی حالت تهوع بهم دست میده . پریشب بعد از تلفنی که به شوشو شد راجب مسائل کاری دیدم اونقدر عصبانی شد که داشت دست و پاش می لرزید  . می گفت باید از فردا بهشون بگم که تو ساعت غیر اداری حق ندارین به من تلفن بزنید . خیلی ترسیدم حالم که زیاد خوش نبود بغض داشتم از تنهایی  و بی کسی - صدای زنگ تلفن اومد تا گوشی و برداشتم و صدای مامانم و شنیدم افتادم به گریه . هی مامان گفت چی شده حالت بده؟ گفتم آره حالم داره به هم می خوره گفت چی میل داری هر چی دلت میخواد همونو بخور گفتم هیچی مامان از همه چی بدم میاد گفت چند روز مرخصی بگیر بیا اینجا پیشم تا من بهت برسم . گفتم نه مامان سرکار می رم راحت ترم انگار حواسم پرت میشه . خلاصه...

شوشو می دونست من دلم از کجا پره بعد از تلفن مادرم گریه هام تمومی نداشت . می دونست به خاطر خودشه که دارم گریه می کنم . زیر لفظی کلی لعنت و نفرین به باعث و بانیش می فرستاد . نمی دونم کیا بودن . بهم گفت فردا مرخصی بگیر منم مرخصی میگیرم . با اصرار شوهرم مرخصی گرفتم و دیروز تو خونه استراحت کردم و بعدش رفتیم خونه ی مامانش و اونم کلی بهم رسیدگی کرد و خلاصه که امروز بهترم

اصلا خودمم نمیدونم چمه

وقتی دو لقمه غذا میخورم انگار 3 پرس غذا جا کردم تو شکمم دارم خفه میشم ولی اگه حتی همون 2 لقمه رو هم نخورم انگار معدم مثل سیر و سرکه می جوشه . کلا قاطی کردم . سیستمم ریخته به هم


من‌ صاحب  آن‌ خاک‌ قیمتی‌ام   

یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌ ممکن‌ است‌ هیچ‌ وقت

هیچ‌ اسمی‌ نداشته‌ باشد و تا همیشه، خاک‌ باقی‌ بماند، فقط‌ خاک

اما حالا یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌ وجود دارد که‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بکشد

ببیند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد.

  

یک‌ مشت‌ خاک‌ که‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود،

انتخاب‌ کند، عوض‌ بشود، تغییر کند

 
وای، خدای‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ صاحب همان‌ خاک‌ انتخاب‌ شده‌ هستم

همان‌ خاکی‌ که‌ با بقیه‌ خاک‌ها فرق‌ می‌کند

   

من‌ صاحب  آن‌ خاکی‌ هستم‌ که‌ خدا از نفسش‌ در آن‌ دمیده

من‌ صاحب  آن‌ خاک‌ قیمتی‌ام

خدایا چه بگویم که زبان قاصر است از وصف قدرت لایتناهی تو

خدایا در قبال الطاف بی کرانت چه کنم که هر چه کنم باز نا توانم در برابر عظمت تو

خداوندا از این به بعد هم همراهم باش یارم باش من از تنها یی می ترسم