جزيي از كل دنياي حقيقي در جزيي از كل دنياي مجازي

«آب از دل عاشق چشم اسب ميخوام»

سلام

جمله بالا از پسرم ايمان آخرتي صاحب عكس زيره كه يك روز درحال بازي 

با اسب بادي اش گفت و موجب شگفتي و ذوق من و خانمم شد.

 شمّ شاعرانه و هنري خيلي خوبي داره ماشاالله. 

يك روز هم يك شعر تقريباً بلند في البداهه گفت كه سريع ياداشت

 كردم و بعد ان شاالله در همين صفحه مي نويسمش تا 

جزيي از كل دنياي حقيقي اش در جزيي از كل دنياي مجازي 

ثبت شده باشه.  

بيست و نه آذر ماه

 سومين سالروز تولد ايمانه كه

 زيباترين شعر مشترك

 بنده و همسرم ندا سهراب زاده است.

اين رباعي رو تقديم كرده ام به ايمان كه تولدش مباركه

ما مرگ شديم تا تو جان باشي؛ باش!

ما اين شده ايم تا تو آن باشي؛ باش!

اي ماه! چه سالها كه از هم دوريم

ما پير شديم تا جوان باشي؛ باش!

 

با احترام و...

سلام

******************************

من جغد نمی شوم که آوار شوی

از خواب تو می پرم که بیدار شوی

امروز که تازه ای بمان

چون فردا

تکرار نمی شوی که تکرار شوی

شعری از همسر عزیزم

 ندا سهراب زاده

*****

 

اول خدا به روي زمين درد آفريد

يك سرزمين يخ­زده­ي سرد آفريد

كم­كم نگاه روشن خود را به ماه دوخت

يك هاله بر مدار جنون، زرد آفريد

آن­گاه در ميان زمين و هوا دميد

از نور خويش يك زن و يك مرد آفريد

ابليس را به خاطر مغرور­بودنش

در كوچه­هاي شب­زده ولگرد آفريد

شش روز و شب به فكر فرو رفت، عاقبت

ما را چنان كه خواست صدا كرد، آفريد

ناسوت را به عالم لاهوت وصل كرد

پيغمبري از آينه آورد، آفريد

 سلام

با دو رباعی درخدمت دوستانم هستم

من تشنه ام اي تاك مرا در بر گير!

چاهي شدم اي خاك مرا در بر گير!

با دامن پاك كارم از پيش نرفت

اي دامن ناپاك!

 مرا در بر گير!

*** 

با تاس ِ قمارهاي ناريخته اش...

اندام هوسناك برانگيخته اش...

كاباره ي دنياي معاصر

باز است

با مرد و زنان درهم آميخته اش

تقدیم به پیشگاه پیامبر گرامی اسلام

 

اسیر جهل مرکب جهان و هرچه در آنش

تمام محو فراموشی پیامبرانش

زمانه غرق غرور و غرور غرق زمانه

نمانده کشتی نوحی به خاطر پسرانش

نمانده جذبه ی داوود صوت نوحه گران را

چنان که فرّ سلیمان به یاد ارث برانش

هزار بتکده لات و هزار آزر بتگر

نمانده بود خلیلی به خیل بی تبرانش

نه حسن یوسفی و نه، که بوی پیرهنی هم

برادران نه برادر، که گرگ جامه درانش

گشاده معرکه گیران بساط جنبل و جادو

عصای حضرت موسی نبود با دگرانش

شفای معجزه های مسیح را به تمسخر

ندیده و نشنیدند جمله کور و کرانش

جهان؛ جهالت محضی به عمق زنده بگوری

جهان خلاصه جهانی چو جان محتضرانش

*

خدا به آیه ی « إقرأ» خبر نمود تو را و

کشید پنبه ز گوش تمام بی خبرانش

تو آمدی و به دستت کلید باغ تشهد

بسا قفس که به دستت شکست قفل درانش

سپس که بارش رحمت گلی به نام تو آورد

جهان گشود دری بر بهار و جلوه گرانش

چنین که معجزه ات نامه ی خداست به انسان

ببین چه بیخبر افتاده اند نامه برانش

شب وصال تو از جبرییل نیز گذشتی

بدون پر تو پریدی و او اسیر پرانش

پل صراط تویی که نباید از تو گذشتن

عجب که می گذرند از تو ساده رهگذرانش

نباید از تو گذشتن که روزگار نگردد

دوباره محو فراموشی پیامبرانش

خبر

خبر همين كه مرا بي خبر گذاشته است

مرا چو بي خبرانش پكر گذاشته است

پكر؛ چنانكه پري در قفس، چنانكه پري

به روي شانه ي ديوانه سر گذاشته است

چه سرگذاشتني و چه سرگذشتي كه

هميشه چشم مرا تار و تر گذاشته است 

نه بسته است مرا و نه باز كرده مرا

من آن درم كه مرا دربدر گذاشته است 

به بوي نافه ي مُشكين بريده ناف مرا

مرا گذشته و خونين جگر گذاشته است 

اگرچه مي شود اين روزگار خود سپري

براي روز مبادا سه پر گذاشته است 

سه روز سوخته ، حالا چهارمين روز است

پري براي پريدن مگر گذاشته است!؟ 

خدا جهان دوقطبي نيافريده ولي

نرفته خير؛ مگر اينكه شر گذاشته است 

كدام بادنژاد ِ ِكلاه برداري است

كه برنداشته باشد اگر گذاشته است 

خبر خطي است به پيشاني زمانه ؛ خبر

سياهه اي است كه در من اثر گذاشته است

*****

كه مرگ ؛ دغدغه ي آن دقيقه ي عمر است

كه رفته است و مرا پشت سر گذاشته است

 

 با سلام به تمام دوستان دور و نزدیک

این غزل را در آستانه ی دومین سالگرد پرواز دوست عزیزم و هنرمند ارجمند موسیقی مهندس مجیدآقای شیخی به مادر سراپا احساسش تقدیم می کنم که در غم این داغ همچنان سرد است و درد.

و این غزل را حسب حال خود دانسته است.

 

چقدر گريه كنم اين سياهه ي خبرت را!؟

 

نشد به بدرقه دستي تكان دهم سفرت را

نشد كه آب بپاشم به اشك پشت سرت را

نشد كه لحظه ي پرواز در كنار تو باشم

نشد به چشم ببينم شكوه بال و پرت را

 نشد ؛

نه آن و نه اينكه به پيشواز بيايم

كه اشك شوق بريزم

كه گونه هاي ترت را به بوسه پاك كنم

اي هميشه پاكتر از من!

چقدر گريه كنم اين سياهه ي خبرت را

 چقدر صبر كنم!؟ صبر از تو تلخ ترين است

براي من كه چو طوطي چشيده ام شكرت را

 بريده باد دو دستم كه از حناي تو خالي است

شنيده ام كه حنا بسته است خون ، جگرت را

 نمك مباش به زخمم شكر بپاش به اخمم

بيار هديه برايم دوباره شور و شرت را

 ***

دري است مرگ ، از اين در گذشتن است حياتم

به پشت در مگذار اين هميشه دربدرت را

 

 

این غزلی است از همسر عزیزم

ندا سهراب زاده

خدا چقدر تو را بي بديل آورده

تو را شگفت و مليح و اصيل آورده

خدا به خاطر اثبات پاك بودن تو

پرندگان زمين را دليل آورده

تو را كسي به جز اين رودها نمي فهمد

تو آن رسول شگفتي كه نيل آورده

تو حس ناب خدا درخيال غار حرا

كه آيه آيه تورا جبرئيل آورده

تو آن دليل حكيمانه اي كه ابراهيم

براي ذبح سر اسمعيل آورده

خدا شنيده كه ما بي تو سخت دلتنگيم

تو را به خواب پريشان ايل آورده

 سلام

یک غزل قدیمی که یک دهه از سرودنش می گذره

حوا اگر نبود تو آدم نمي شدي

تو اشرف خلايق عالم نمي شدي

شر بودي و براي خدا دردسر، اگر

حوا  نبود از سر او كم نمي شدي

يك شب در انزواي زمان خاك مي شدي

ديگر حريف لشكر ماتم نمي شدي

در جنگل مجعد و ممنوعه ي خدا

گندم كه هيچ لايق جو هم نمي شدي

بايد قبول كرد كه حوا اگر نبود

اصلاً بساط عشق  فراهم نمي شدي

****

حوا! تو هم بدان كه اگر آدمي نبود

هاجر ، سميه ، فاطمه ، مريم ...نمي شدي 

سلام به همه ی دوستان و دشمنان

هرچند

 

تنهايم آنسان كه ندارم دشمني هم

آنسان كه در بي همزباني سوسني هم

تنهايي ام دستي است خالي و شكسته

دستي وَبال شانه اي هم گردني هم

دستي به دامان تو بودم ، پا كشيدي

دستي شدم خالي ؛ دريغ از دامني هم 

حالا منم ؛ اشكي كه ازچشمت نيفتاد

از چشم مي افتد ولو رويين تني هم

بيزارم از اين زندگي

وقتي نمانده است در من نفس

 اندازه ي جان كندني هم

بايد چه خاكي برسرش ريزد كسي كه

حتي ندارد مشت خاك مدفني هم

گرگ اجل آنسان برادر باش با من

تا كه نماند بويي از پيراهني هم