عنوان: یک مشت حرف نا حساب 3
اول؛ به قول حضرت اخوان ثالث: گنه ناکرده بادافره کشیدن/خدا داند که این درد کمی نیست...
واقعیت امر این است که خیلی زور دارد آشِ نخورده و دهانِ دوخته و آنجایِ سوخته! البت ناگفته پیداست که در این بین آشِ نخورده و دهانِ دوخته از آنِ من است و آنجایِ سوخته از آنِ عمو فیلترباف که لابد به گماناش با این کار ـ فیلتر کردن وبلاگ پشت پرچین ـ زده به خال و قائل شده به قول آن بزرگمردِ فسقلی! و ارواح عمهاش مثلاً آب را ریخته همانجا که سوخته! بگذریم. همانجایِ سوخته و البت لقشان!
دوم؛ از بدایع به شدت بدِ روزگار معاصر، یکی همین بی احترامی اولاد است به والدین. گمان نمیکنم بتوان بد خُلقیای دونتر و یا حتا همپایه با این رفتار قبیح متصور شد. البت بنده خودم از آنهاش هستم که اساساً و در اکثر موارد نظرم نزدیک نیست به نظرات پدر و مادرم و تا دلتان بخواهد اهل جر و مَنجر هم هستم لیکن هیچ وقت بی احترامی و جسارتی سر نمیزند از طرفین جدل و در بستری آرام و فضایی منطقی نوکِ تیز پیکانِ انتقادات را به سوی هم نشانه میرویم!
سوم؛ اگر از اکثر مردانِ مردِ ایرانی بپرسی دوست داری بچهات پسر باشد یا دختر، فیالفور جواب میدهند: «ای آقا! چه توفیری داره حالا. بچه سالم باشه، پسر و دختر نداره.»
فقط خواستم از باب استحضار، اطمینانِ بلا قید و شرط بدهم خدمتتان که اینها اغلب شراویری (جمع مکسر شر و ور!) بیش نیستند. یارو از دیروز ـ حالا دیروز که تعطیل بود، منظورم روز شنبه است ـ که توی سونوگرافی مشخص شده بچه دختر است، کارد بزنی خوناش در نمیآید! در همچه جامعهی مفلوک و عقب افتادهای زندگی میکنیم ما!
باز هم اینجا میطلبد راساً و شخصاً وارد شده و متذکر گردم حقیر از آنهاش هستم که با بچهی پسر بیشتر دوست میشوم تا دختر. لذا طبیعتاً دوستتر میدارم اگر روزی روزگاری قرار بر استمرار سلالهی پاک و شجرهی طیبهی خاندانام بنا نهاده شد ـ البت قبلتر جنابِ اخوی تقبل زحمت کرده و به نوبهی خودش در راستای تنومندتر و ریشهدارتر شدن درخت کذا اقدامات اساسیای انجام داده منجمله تولید وروجکی به نام صدرا و لابد کماکان بر آن عهد و میثاق پایدار است و صدراهای دیگری هم تقدیم خواهد کرد به جامعه! ـ، فرزندانام هر هفتتاشان (!) پسر باشند. معهذا خدا به سر شاهد است هیچ عناد و مشکلی با دختر بچهها هم ندارم چه بسا در بازههای زمانی زیر نیم ساعت حتا بهتر از پسرها تحملشان میکنم.
چهارم؛ این بلاگفا هزاری هم خودش را جر بدهد و سرخاب و غازه بمالد به سر و رویاش، من یکی که کماکان حالام ازش به هم میخورد. لذا به رغم اینکه هجرت سرابی بیش نیست، باز سودای مهاجرت در سر دارم و یحتمل به زودی در یک جای باکلاستر (!) سکنا خواهم گزید.
پنجم؛ از آنجایی که این اولین پستِ وبلاگی امسال است جا دارد برای همهتان آرزوی بهاری خوب و خوش و خرم و نکو داشته باشم. جملگیتان را ـ من ذکر او انثی ـ دوست میدارم.
ششم؛ اوصیکم به مجاهدت در راه خلق حماسه. حالا از هر نوعی که وسعتان میرسد. مهم، نفسِ خلق حماسه است!
هفتم؛ تو دور دست امیدی و پایِ من خستهست...