When I dream at night

عاشق بودم و تنها

مایلها سفر کردم تا سرپناهی پیدا کنم

مکان کوچکی در درونم هست

که هیچوقت فکر نمی کردم که همه چیز رو تحت کنترل خودش بگیره

ولی حالا تمام وقتم رو صرف کسی می کنم

که منو با احساسش یک سو کرده

چون تنها زمانی احساس می کنم زندم که شبها به رویا می رم

اگرچه اون دختر فقط یه خیاله ولی مسئله ای نیست

چون تنها زمانی احساس می کنم زندم که شبها به رویا می رم

هر حرکتی که اون انجام میده چشمام رو خیره می کنه

ومن برای همیشه دلباختش شدم

خیلی چیزا دارم که می خوام راجع بهشون حرف بزنم

و خودم رو برای اون لحظه مناسب آماده می کنم که

همه چیز بر وفق مرادمه

هیچوقت نفهمیدم که راه درست کدومه

تا اون شبی که اون قلبش رو روی من باز کرد و اون رو آزاد کرد

ولی حالا تمام وقتم رو صرف کسی می کنم

که منو با احساسش یک سو کرده

چون تنها زمانی احساس می کنم زندم که شبها به رویا می رم

اگرچه اون دختر فقط یه خیاله ولی مسئله ای نیست

چون تنها زمانی احساس می کنم زندم که شبها به رویا می رم

هر حرکتی که اون انجام میده چشمام رو خیره می کنه

ومن برای همیشه دلباختش شدم

حالا تمام وقتم رو صرف کسی می کنم

که منو با احساسش یک سو کرده

چون تنها زمانی احساس می کنم زندم که

(احساس زنده بودن می کنم)

شبها به رویا می رم(وقتی تو پیش منی)

اگرچه اون دختر فقط یه خیاله ولی مسئله ای نیست

(مسئله ای نیست عزیزم، مسئله ای نیست)

چون تنها زمانی احساس می کنم زندم که

هر حرکتی که اون انجام میده چشمام رو خیره می کنه

(چشمام رو خیره می کنه)

چون تنها زمانی احساس می کنم زندم که

شبها به رویا می رم(وقتی تو پیش منی)

اگرچه اون دختر فقط یه خیاله ولی مسئله ای نیست

(مسئله ای نیست عزیزم، مسئله ای نیست)

هنوز دوستم داری؟

 

هر زمان که بخواهی از کنارت خواهم رفت
تا بفهمی چه باشم چه نباشم ، عاشقم
هر کجا باشم در قلبم خواهی ماند و به عشق تو،
با یاد تو، با عکسهای تو، با مهری که از تو در دلم جا مانده زنده خواهم ماند
تا زمانی که نفس میکشی ، نفس میکشم به عشق نفسهایت
که هر نفس آرامش من است ، هر نفس امیدی برای زندگی عاشقانه ی من است
وقتی نیستی گرچه سخت است سرکردن با اشکهایی که میرزد از چشمانم
اما این عشق تو است که به من شوق اشک ریختن را ، شوق غم و غصه لحظه های دور از تو بودن ، شوق دلتنگی و انتظار را میدهد
این عشق تو است که به من فرصتی دوباره میدهد
میترسم ، میترسم ، میترسم ! یک سوال در دلم مانده که میترسم از تو بپرسم!
میخواستم بپرسم که :
عزیزم هنوز مرا دوست داری؟

..................................................................................................

قلبم فدای عشقت

مال منی، نفسهای منی، عشق منی تو
زندگی با تو آرام آرام است، آرامش لحظه های منی تو
چقدر این دنیا زیباست ، زیبایی دنیای منی تو
میدخشد خورشید در قلب آسمان آبی ، نورانی ترین صحنه ی زندگی منی تو
عشق کلامیست جاودانه ، معنای واقعی عشقی تو
این راه بی پایان است ، اول راه من و توییم و آخر راه از عشق هم مردن
میشنوم صدای عشق را از لا به لای نوازش های پر مهر تو
میشنوی صدای محبتم را از سوی بوسه های پر از عشق من
چشمهایم اسیر شده به چشمهایت
قلبم گرفتار شده در گرمای آغوشت
دلبستن من یک سو، دوست داشتن تو سویی دیگر
عاشق شدنت یک سو ، مجنون شدنم سویی دیگر
من و تو با هم ، دنیایی دیگر ، رویاهای ما ،
عاشقانه ترین رویاییست در دنیای ما که هیچگاه نمیمیرد
به حال و هوای تو آمدم در دنیای عاشقی، در همان هوا ، حس کردم در حال خودم نیستم ، در حال توام ، در برابر تو مات و مبهوت ایستاده ام
انگار مست مست بودم ، مست شراب چشمهای تو ،
این آخرین لحظه ای نبود که از حال رفتم در حال و هوای دیدن چهره ی ماه تو
باز هم از حال رفتم ، من که اسیر تو بوده ام از آغاز ، باز هم در همان گرفتاری و اسیری ، اسیرت شدم ، دیوانه تر از آن مجنون قصه ها شدم ....
مال منی ، نفسهای منی ، زندگی منی تو
قلب بی ارزشم را با احترام فدا میکنم در راه عشق تو

.............................................................

نیمکت عاشقی یادت هست؟
کنار هم، نگاه در نگاه و سکوتمان چه گوش نواز بود..
بید مجنون زیر سایه اش امانمان داده بود،
برگهای رنگینش را به نشانه عشقمان بر سرمان می‌ریخت..
او نیز عاشق بودنمان را به رخ پاییز می‌کشید،
اما اکنون پاییز.. نبودنت را، جداییمان را به رخ می‌کشد

عشق نمیخوابه

 

تمام آرزوی من ، نقشه بر آبه


هر روز سرنوشته من ، رنج و عذابه

آغوشه تو برای من ، همیشه کم یابه

دعای قلب عاشقم ، چرا بی جوابه

تنها وقتی که شب تورو کنار من میاره تو خوابه

عشق نمی خوابه ، تورو خواستن نمی خوابه

آرزوی من و تو به هم رسیدن ، نمیمیره ، نمی خوابه ، بی تو خورشید نمی تابه

یه عمره که دلم برات عاشق و بی تابه

بی تو همه دنیا برام مثله سرابه

دریای عشقه تو کجاست ؟

بی تو دل مردابه

قرارمون تو رویاها کنار مهتابه

تنها وقتی که شب تورو کنار من میاره تو خوابه

آی گل لاله ، تو رو داشتن یه خیاله

تویه فکرم شب و روز صد تا سواله

آرزوهای محاله ، دل ساده خوش خیاله

آی گل لاله ی بهارم

سر به کدوم صحرا بزارم

اگه خود خواهی نباشه

تو رو می خوام در کنارم

که تو هستی نازنین ، روزگارم

بی تو من تنها ترینم ، بی قرارم

عشق نمی خوابه ، بی تو خورشید نمی تابه

عشق نمی خوابه ، بی تو خورشید نمی تابه

 

بیا وقتی برای عشق،هورا می کشد احساس
به روی اجتماع بغض حسرت،گاز اشک آور بیاندازیم
بیا با خود بیاندیشیم
اگریک روز تمام جاده های عشق را بستند؛
اگر یک سال چندین فصل برف بی کسی بارید؛
اگر یک روز نرگس در کنار چشمه غیبش زد؛
اگر یک شب شقایق مرد؛
تکلیف دل ما چیست؟
و من احساس سرخی می کنم چندیست
و من از چند شبنم پیش در خوابم
نزول عشق را دیدم
چرا بعضی برای عشق،دلهاشان نمی لرزد؟
چرا بعضی نمی دانند که این دنیا
به تار موی یک عاشق نمی ارزد؟
چرا بعضی تمام فکرشان ذکر است
و در آن ذکر هم یاد خدا خالیست؟
و گویی میوه اخلاصشان کال است
چرا شغل شریف و رایج این عصر رجالیست؟
چرا در اقتصادِ راکدِ احساسِ این مکاره بازاران
صداقت نیز دلالیست؟

 

می خواستم که مشق کبوتر شدن کنی

در آسمان نشسته .......نگاهی به من کنی 

در رهگذار نافله ی کوچه باغ ها 

یک سجده رو به وسعتی از یاسمن کنی

دل را به ذکر سبز بهاران گره زنی

غرق نماز شاخه ای از نسترن کنی

وقتی بهار از نفست غنچه می زند

فکری برای چشم حسود چمن کنی

می خواستم که رکعتی از عاشقانه را

لالایی ملایم شب های من کنی

قدیس بی نشان غزل های من شوی

تا سینه را کتیبه ی زخم کهن کنی

مثل عقاب پر بکشی روی ابر ها 

گل چرخ ها زنی سفر سوختن کنی

 

 

ولنتاین مبارک

 

برای تويی كه قلبت پـاك است...

برای تو می نویسم...

برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست...

برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست...

برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست...

برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...

برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...

برای تويی كه مرا مجذون قلب ناز و احساس پاك خود كردی...

برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی...

برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است...

برای تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است...

برای تويی كه قلبت پـاك است...

برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باک است...

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است...

برای تویی که آرزوهایت آرزویم است.......

دوستت دارم تا.............!

نه.....!

دیگر برای دوست داشتن هایم تایی وجود ندارد

بی حد و مرز دوستت دارم""

"تقدیم بر کسانی که: از پاکیشان عشق آغاز می شود"
"از صداقتسان عشق ادامه میابد"
"و از وفایشان عشق پایانی ندارد..."

عشق من روزت مبارک****

 

روز ميلاد تو باران آمد

روز ميلاد تو بود

كه هوا

بوي شبنم و شقايق ميداد

و خدا ميخنديد

عطر ياس از در و ديوار هوا ميپاشيد

و نسيم از تو بشارت ميداد

باد بر پنجره پا مي كوبيد

زلف افشان را بيد

در مسير تو پريشان ميكرد

هركجا سروي بود

به تواضع به سر راه تو برپا مي خواست

تاكها با تو تباني كردند

غوره ها از تپش قلب تو انگور شدند

سركه ها را خبر آمدنت شيرين كرد

برگها از سر تعظيم تو مي رقصيدند

و خزان در قدم شاد تو نقاشي كرد

و به تردستي استاد ازل

                        شعبده اي برپا شد

گوشها منتظر

اولين گريه شيرين تو و

چشمها منتظر

اولين ساغر سيماي تو بود

 

روز ميلاد تو باز

مثل همواره خدا حاظر بود

آسمان جشن گرفت

ابرها م‍‍‍‍‍ژده ديدار تورا مي دادند

رعد در حنجره از شوق تماشاي تو غوغا ميكرد

طبل آغاز تورا مي كوبيد

برق آغاز تورا مي تابيد

مِه فضا را به هواي تو در آغوش گرفت

آنسوي پيله مِه

ماه تا فرصت ديدار تو بيدار نشست

 

در جهان از قدم مهر تو مهماني شد

شعر از مركب فرخنده احساس تو

                                          الهام گرفت

واژه ها در شعف وصف تو شادي كردند

و غزل

        قالب همواره ي توصيف تو شد

 

روز ميلاد تو باز

آسمان جشن گرفت

و به يمن قدم سبز تو باران باريد

 

اي تسلاي خزان

سينه ي پر عطشم

كه ز گرماي حضور خشكي تاول زده است

از عبور نفس خيس تو باراني باد

 

***میلادت مبارک***

 

تو آخر خوب قصه هائی و یه رویای قشنگ...

تو یه فرشته نجات توی کابوس وحشت خوابی

و یه دست مهربون برای نوازش گلبرگ...

تو یک حقیقتی، یک حقیقت بی پایان...

تو رقص دلربای ساقه های طلائی گندم تو موسیقی لطیف بادی...

تو یه غزل عاشقانه توی رساترین شعر ذهن کودکانه منی...

تو مثل قهر بی ریای نسترن، زیبا و جذابی...

تو آشوب دلتنگی غم انگیز دریا برای رسیدن به لحظه غروبی...

تو مثل یه مروارید همخونه صدف نگاه منی...

تو مثل یه سکوت قشنگ رو دستای پر از نیایش گل های یاسی...

تو یک حقیقتی، یک حقیقت باور نکردنی...

یک وجود صبور و یک قلب پر از سخاوت...

تو شیرین ترین واقعیت زندگی منی...

تو با وقارترین و با غرور ترین نقطه شروع بهشتی خنده های منی...

تو یه باور قشنگی تو ذهن و قلب ناباور من...

تو یه حس لطیف تو سرسختی غربت آسمون خواسته های شیرین ر‌‌ؤیاهامی...

شیواترین کلام شاعرانه من

دوستت دارم... دوستت دارم...دوستت دارم...

تو زیباترین و بی نظیرترین قاب عکس دیوار خالی نفس های منی...

صدای تو زیباترین و شیواترین غزل بارون از آسمون پاک خداست...

لطافت طنین لحن مهربون صدای تو

توی خلوت سکوت تن من زیباتر از لحن قشنگ یک گیتاره...

تو دست نیافتنی ترین بهانه لحظه های پر از دلتنگی منی...

تو اولین لبخند زیبا رو لبهای غصه دار منی...

تو بهترین تکنواز آهنگ حضور بهار تو زمستون سرد دلمی...

تو عارفانه ترین نور چشمای بی فروغ منی...

تو مثل یه بوسه لطیف رو گلبرگ پاک گل شقایقی...

تو زیباترین و بی همتا ترین آرایش کلبه کهنه قلب منی...

تو زیبا ترین، مونس ترین و خواستنی ترین حقیقت دلربای زندگی منی...

دوستت دارم... دوستت دارم...دوستت دارم...

......................................................................................

کاش می شد که من

پروانه ی باغ رویا های تو باشم،

اگر نمی خواستی بچسبانی ام

به کلکسیون آرزوهای ِ دست یافته ات،

می شد که تو

شهسوار رویاهای من باشی

اگر  نمی خواستم محبوست کنم،

در کاخ توقعات ِ بر نیامده ام

می شد که ما

تصویر زیبای عشقی بی تمام باشیم بر دیوار ناممکن ها

اگر یاد گرفته بودیم

عاشقی را

 

 

من نوشتم از دنیا

اون نوشته: بی رحمه

من نوشتم از قسمت

اون نوشته سرگرمه

من نوشتم از دردام

از شبای بی خوابی

اون نوشته از عشقو

لحظه های بی تابی

من نوشتم از تقدیر

خیلی وقته مایوسم

اون نوشته اشکاتو

دونه دونه میبوسم

من نوشتم از بازی

از یه بازیه ساده

اون نوشته آروم باش

حلقه هم فرستاده

من نوشتم از غصه

تر شدم مثه بارون

اون نوشته صبرت کو

صبر لیلی و مجنون

من نوشتم اینجاها

آدم آهنی داره

اون نوشته چشم تو

کلی روشنی داره

من نوشتم از عکساش

تو یه آلبوم قرمز

اون نوشته تنها تو

جز تو با کسی هرگز

من نوشتم از ترسام

از وفا که کمیابه

اون نوشته از دوریم

شب با گریه میخوابه

من نوشتم از پاییز

از یه عصر رویایی

اون نوشته حاضر باش

تو عروس زیبایی

من نوشتم از عشقت

شهر غصه میسازم

اون نوشته گرمم کن

تو الهه ی نازم

من نوشتم از دوریت

برگ خاطرم زرده

اون نوشته همخونت

این روزاس که برگرده

من نوشتم از رفتن

وعده های پنج عصر

اون نوشته از گلها

میسازم برات یک قصر

من نوشتم از حالم

از موهای آشفته

اون نوشته که قلبش

قصمو براش گفته

من نوشتم از حرفا

که تحملش سخته

اون نوشته با صبر

عاشقانه خوشبخته

من نوشتم از این شهر

از غماش که پر رنگه

اون نوشته از دوریم

بدجوری دلش تنگه

من نوشتم از ابرا

از اونا که اون بالان

اون نوشته مثل ما

خیلی آدما تنهان

من نوشتم از دریا

که یه شب میریم با هم

اون نوشته زیر پات

میریزم گل مریم

من نوشتم از عشقم

که براش نهایت نیس

اون نوشته که بشمار

مختصر، فقط تا بیست

من شمردمو اون داشت

به لبم نگا می کرد

پشت پنجره، آروم

داشت منو صدا می کرد

حرفامون یه جور نامس

با جوابای ساده

خوش به حال اون که زود

نامشو جواب داده

گرد خستگیها رو

از رو گونه هاش چیدم

گریه هامو بوسید و

گونه هاشو بوسیدم

زیر سایه ی این شوق

من نوشتمو اون خوند

من شکفتمو اون گفت

من نشستمو اون موند

زندگی یه بازی بود

ما یه مهره از شطرنج

وعدمون بازم پاییز

ساعته همیشه، 5

 

بازآی، بازآی
     چلچراغ دلم را،
         با نور خدا،
            گل آذین کرده ام

در شبستان سینه ام
     فروغی جاودانی
         قامت بسته

دیری است،
     در انتظار توام

زمان را، شتابی نیست
     واژه ها، در گلویم، شکسته
          ترانه ها، در آتش سینه ام
                              یخ بسته
                اشک شوقم، خشکیده
                   گل حیاتم، پژمرده
                       شمع وجودم، به ناکامی نشسته است

در سکوتی مطلق، می خروشم
       در توده ای خاکستر، شعله می کشم

بازآی، بازآی
    می خواهم: گلواژه های گلویم را
        شراره های سینه ام
            لاله های دلم را
                در پای تو بریزم

دیری است:
   یخها گداخته
      سکوت شکسته
         چشمه ها را، جوشش
            و رودها را، خروشی دیگر است

ابرها:
   به بار نشسته
      شاخه ها، غرق شکوفه اند

غروب:
   در تنگنای زمان
      از نفس افتاده،
         طوفانی در پیش است

بازآی، بازآی
   افق را، تاریکی نپاید
      طلوع را بی تو مجالی نیست
         شب را، نه جای درنگ است
            مرگ شمعها، نزدیک می شود
               این ظلمت بی انتها را، خورشیدی باید

لحظه ها را:
   درنگ، نشاید،
      سینه ها در خروش،
         دلها در طپش

خلقی، در انتظار تو
    چه درپا، نشسته است

                    *  احمد آذری *