مرا عهدیست با جانان ک تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
احترام ، شرط دهن باز کردنه :)
تک مجازی اینطور میشه تعبیر کرد که شرط تایپ کردنه.
علیکم باالرعایت :)
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
مهربون ترینم
ببخش اگه ناراحت کننده ها تعدادشون بیشتر از شادی آورا شد
میدونی ک میدونم تا هستی فقط بودنت مهمه
نذار دلم سرد شه از عشقت
و منو ی نیم نگاهی هم ب خودم وا نگذار
من بدون تو هیچم در هیچستان
قلبم خانه ی توست
تمامش را از آن خودت گردان ای دانای آنچه در سینه هاست بی گشایش لب
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
تاريخ : دوشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۵ | 19:19 | نویسنده : میکروبیولوجیست |
۵ ساعت پیاده روی از باغ کتاب تا تئاتر شهر رو دوست داشتم=)!
تاريخ : سه شنبه ۲۷ آذر ۱۴۰۳ | 15:34 | نویسنده : میکروبیولوجیست |
خب. تبریک میگم به خودم.
بابت یه رابطه بی شروع و پایان دیگه که در نطفه خفه شد.
و به اتمام رسید=)
و با آقای ذ برای همیشه خداحافظی میکنیم.
تاريخ : یکشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۳ | 21:19 | نویسنده : میکروبیولوجیست |
در حالی که قراره بهش پیام ندم، حرفی نزنم، ریپلای نکنم، ناراحتم، دلم شکسته، غم دارم، دلگیرم ، دولیتر بر ساعت اشک ریختم براش...
یه پیام میذاره از سختی ای که توشه و کلافگیش...
و آفرین! دقیقا این منم که فکر مبکنم مدیریت امداد و نجات اجتماعی باهامه و با کله میدوئم که هییی بچه، چت شده؟ خوبی؟!
و خب ، در همون لحظات دوز بالایی از ناکفایتی جهت خوب کردن حال طرف مقابل بهم تزریق میشه و درحالی که تو چت یه دلقک به تمام معنام که بخنده ، اون پشت دارم زجه میزنم و گریه میکنم....
که من نتونستم حالشو خوب کنم.
که حال خوبش دست من نبود.
که من نه تنها حالشو خوب نکردم که بد ترش کردم همیشه.
.....
تاريخ : شنبه ۷ مهر ۱۴۰۳ | 11:42 | نویسنده : میکروبیولوجیست |
مثلا شاید براتون جالب باشه ، من حتی نگرانم بشینم صندلی جلوی ماشین و بهم بگن برو عقب...
مثل همون روز. که بعد دو هفته باهام ی کلمه حرف زد و اونم این بود که برو عقب بشین.
جلو جای محرماس ، نه نامحرما.
این یکی از هزار باری بود که مردم.
تاريخ : جمعه ۳۰ شهریور ۱۴۰۳ | 0:57 | نویسنده : میکروبیولوجیست |
بمونه به یادگار ، از ۲۸ شهریوری که رخش مشکی سوار ، رفتیم ببعی دیدیم و شیرینی خوردیم و خیس شدیم زیر بارون ؛
از امروزی که شبش ختم به گریه شد و چقدر تلخه واقعیت گاهی...
برعکس خنده های تو.
تاريخ : پنجشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۳ | 2:8 | نویسنده : میکروبیولوجیست |
خوشگل میخندی بچه.خیلی خوشگل.
دلم تنگت شد.
تاريخ : پنجشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۳ | 2:6 | نویسنده : میکروبیولوجیست |
چقدر حرف زیاده.چقدر حرف زیاده.
نیاز دارم این اخلاق زشتم درست شه و نمیشه
ب هر وری میزنم نمیشه انگار
دویست بارم خواستم درستش کنم نمیشه
بد بیخ پیدا کرده
تاريخ : دوشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۳ | 12:44 | نویسنده : میکروبیولوجیست |
عجیبه.
تاريخ : یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۳ | 0:1 | نویسنده : میکروبیولوجیست |
عبدالرضا میگفت اون عصاره باغ وحش میتونه خوشبختم کنه
گفتم امیدوارم ک منم بتونم خوب باشم براش متقابلا
میگفت
تو خوب هستی
اونه که باید خوب باشه
محسن هم میگفت امیدوارم یکی مثل اون بیاد گردنت بگیره ، شاید یکمزندگی براش سخت شه ،ولی خوشبخت میشه=)
حقیقتا چقدر برادر داشتن میتونه تو روحیه ادم تاثیر بذاذه. رو اعتماد به نفسش. روعزتش...
مثلا عبدالرضا خیلی رواحیاء روحمکمک حال بود
شاید خودش حالیش نیست
ولی بود...
و عمیقا دوسش دارماین بچه رو
تاريخ : شنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۳ | 11:27 | نویسنده : میکروبیولوجیست |
بیست بار استوریشو میبینی و مغزت داذه تیلیت میشه ...
و حقیقتا اون دختره چی میگه اونجا؟=)
من دارم حسودی میکنم؟!
بس کن دختر.بس کن.
اون روحشم خبر نداره یه دختری اینجا نشسته...
تاريخ : جمعه ۲۳ شهریور ۱۴۰۳ | 21:49 | نویسنده : میکروبیولوجیست |
کاش منو برگردونن تهران. تقاطع ملاصدرا.همون جا....
من جدی دارم افسرده میشم که از بچه هام دورم کردن...
جدی باید برم علوم آزمایشگاهی بخونم؟
قلبم درد میاد که کاردانی ع.آ داره ادرار انال
تاريخ : جمعه ۲۳ شهریور ۱۴۰۳ | 21:47 | نویسنده : میکروبیولوجیست |
کاش منو برگردونن تهران. تقاطع ملاصدرا.همون جا....
من جدی دارم افسرده میشم که از بچه هام دورم کردن...
جدی باید برم علوم آزمایشگاهی بخونم؟
قلبم درد میاد که کاردانی ع.آ داره ادرار انالیز می کنع و سوالامم نمیتونه جواب بده و من چون وزارت بهداشت نیستم جام اونجا نیست
تاريخ : سه شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۳ | 11:11 | نویسنده : میکروبیولوجیست |
ینی چی که به من میگی سرتق ؟
سر به راه ترین مودم پیش تو بوده همیشه
تاريخ : چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۳ | 2:12 | نویسنده : میکروبیولوجیست |
احترامی که این پسر برام قائل شد یه جوریه که عمیقا میخوام حسرت بخورم چرا ۴ ماه کوچیکتر نیستم...
تاريخ : چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۳ | 2:12 | نویسنده : میکروبیولوجیست |
از اینکار خوشم نمیاد.
تاريخ : سه شنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۳ | 13:25 | نویسنده : میکروبیولوجیست |
از نظر روحی و جسمی نیاز دارم یه سرم بزنم و تموم شه این دور باطل مریضی ی هفته ای
و خب ملت معتقدن خودم صبح باید پاشم برم دکتر
کاش همین الان اسنپ بگیرم برم اصلا
تاريخ : شنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۳ | 22:19 | نویسنده : میکروبیولوجیست |
اینکه اینا نمیدونن رفتاراشوت چقدر اذیتم کرده و گفتن مشکلام اذیتشون می کنه منو میکشه واقعا
تاريخ : جمعه ۹ شهریور ۱۴۰۳ | 2:41 | نویسنده : میکروبیولوجیست |
نمیدونم شما هم اینجورین که تا پول میاد دستتون میخواین یه کاری کنین، دوسست تا کار ردیف میشه جلوتون و نیاز به الویت بندی دارین و نهایتا ادن حرکت دلخواهتون رو نمیتونین بزنین؟
جدی فرقی نداره چقدر باشه اون مبلغ، ینی شما چند ده ملیونم دستتون باشه باز چند صد میلیون کار جلوتونه...
و کاش گریه کنم واقعا.
تاريخ : پنجشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۳ | 10:22 | نویسنده : میکروبیولوجیست |
سرماخوردگی وسط شهریورم جالبه
تاريخ : سه شنبه ۶ شهریور ۱۴۰۳ | 18:0 | نویسنده : میکروبیولوجیست |
به من میگی بچه؟ جدی چی باعث شده فکر کنی من بچه ام؟
من همیشه مخاطب نابالغیا و بچگیای طرف مقابلم بودم.
تاريخ : سه شنبه ۶ شهریور ۱۴۰۳ | 18:0 | نویسنده : میکروبیولوجیست |
بهم گفت حلال کنم این مدت خیلی صبوری کردم
ممنونم که فهمید دوری ازش صبوری میخواد.
تاريخ : سه شنبه ۶ شهریور ۱۴۰۳ | 17:59 | نویسنده : میکروبیولوجیست |
واقعا نغزم سوت میکشه با بقیه صمیمیه. تقریبا همین یه آدم مونده که حسودیم میشه به اطرافیانش ...
و خب. ببینیم کی ازمون دور میشه و تو جوب میندازتمون.
تاريخ : سه شنبه ۶ شهریور ۱۴۰۳ | 17:58 | نویسنده : میکروبیولوجیست |
جدی این حجم از رها بودنم از کجاس؟
ینی چی که وسط راه یهو تصمیم گرفتم برم قم ؟
تاريخ : سه شنبه ۶ شهریور ۱۴۰۳ | 17:56 | نویسنده : میکروبیولوجیست |
خوشحال کننده است گیلاسی که نیست
تاريخ : چهارشنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۳ | 20:44 | نویسنده : میکروبیولوجیست |
اینکه دیشب بهم گفت ننه شمایی؟
و از ادبیات صحبت و لبخندای پیامام میفهمه منم خوشحاام میکنه.
همون لبخندایی که تو دوست نداشتی بذارمشون. بارها بهشون گیر دادی و فکر کردی مسخره ات میکنک باهاشون...
فکر کردی کنایه اس
فکر کردی...
و اون لبخندامو جزوی از من میدونه.استیکرامو. و حتی اینکه نمیتونم منظورمو درست برسونم رو=)!
چیزایی که هر بار سرش استرس داشتم و دارم و نگرانم میکرد ...
من به همه میگم ننه و بچه. و خب اونم بدش میاد. ولی خون و خونریزی راه نمیندازه. دعوا نمیکنه. بحث نمیکنه.
و خب حتی میخنده گاهی...
همینکه مغزم نترسه زیاد و بدونه قرار نیست هر لحظه الکی و رو هوا بی دلیل و با دلایل مسخره یکی گیر بده بهش و سرش داد بزنه و متهمش کنه خب خوبه.
اینکه دیشب بعد این مدت بهمگفت ننه شمایی؟ و شناخت کمنم..
و اومد ازم سوال پرسید و حرف زد و دلدردشو یکم ریخت بیرون خوشحالمکرد.
که خب ، خوبه. منم میتونم مورد اعتماد واقع شم و حرفشونو بهم بگن...
هرچند هنوز حس هویج بودن دارم.
هنوز حس میکنم نمیتونم کمکی کنم تو سختیا...
رجبی میگه همین که سعی میکنی باشی خوبه...
میگه همینکه در ارامش میشه باهات بحث کرد و دعوا نشه خوبه.
میگفت در صلحی ترین ادمیم که دیده...
و خب رجبی نمیدونه من دارم از اضطراب میمیرم. با خودم در جنگم و...
با بقیه ولی در صلحم.اره.
دیشب که بچه ها حرف میزدن ، وسط صحبتاشون خوابم برد.احتمالا سرجهازی ناراحت شد که چرا خوابیدم.کاش طمیتونستم بهش بگم مغزم وقتی امنیت حس میکنه دورش اروممیشه و میخوابه.
کاش بهش میگفتم من نمیتونم تو شرایط عادی بخوابم. باید با کسی حرف بزنم یا مشغول کاری باشم و بخوابم...
برا همینه که شب گوشی دستمه و میخوابم...
کاش دیشب تکرار شه. خوشحال بودم که بهم پیام داد.خوشحاا بودم که برامدینار گرفت. خوشحال بودم که اورد دم خونه ضحی اینا برام.خوشحال بودم که ۴ بار بهم زنگزد. خوشحال بودم که بهمنگاه نمیکرد=) خوشحال بودم که گفت سلام برسونم. خوشحال بودم که گفت مسافرم، پول لازممه و بعد از سفر بدم بهش. خوشحال بودم که احتمالا به رسم عادتش گفت اگه کاری دیگه ای داشتم باهاش تعارف نکنم وبگم...
خوشحال بودم که دیدمش.قبل از رخ دادن هرگونه اتفاق.
و خب ، واقعیت؟ من فردا نمیرم خنشن برا روضه. علیرغم همه ی میلم برا دیدن اتاقش
نمیرم خونشون و ننه اشو نمیبینم.خواهرش رو هم همینطور.
نمیرم خونشون و نمیخوام همکه برم.
و احتمال اینکه یکیمثل اون از یکی مثل من خوشش بیاد زیر ۰ درصده. و این شاید غم انگیز باشه ولی عدالت خداست.
و خوشحالم که خدا عادله.
دیروز که داشتم لبخند میزدم برا پیامی که بهمداد و حساسیتش رو درست نوشتن فامیلیش و اصرار من برا اشتباه نوشتنش=) سرجهازی بهم گفت، کلا قطع امید کردی ازش؟
و من داشتم فکر مبکردم ، مگه روزی بوده که بهش امید داشته باشم؟
روزی بوده که فکر کنم ممکنه ...؟!
نه.نبوده.و خب ، حتی به خودماجازه نمیدم به ادامه اش فکر کنم.
همینکه از دور یه ادم باشم که یکم کمتر بهش فشار بیاد و گاهی حس کنه هم زبون داره کافیه دیگه.نع؟
بیخیال دختر. تورو چه به این پسرای خوب پاک و افتاب مهتاب ندیده؟
برو پی یکی مثل خودت.
تاريخ : جمعه ۱۹ مرداد ۱۴۰۳ | 20:18 | نویسنده : میکروبیولوجیست |
اینکه مغزم به این قدرت رسیده که حتی وقتی نزدیکه رویکی کراش سنگین بزنم به پشم میگیره همه چیرو خشحالم میکنه
و خب ، من هنوز نمیدونم در جواب تعجب ملت چی بگم وقتی میگن واو، چقدر منطقی! چجوری میتونی منطق بکشی رو احساست؟
و در حواب اونایی که فکر میکنن بی احسسام چی بگم...
تاريخ : پنجشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۳ | 6:14 | نویسنده : میکروبیولوجیست |
چمیدونم مثلا دخترای چنلتو ریمو کن بگو فقط شما تو چنلم دخترین خواهر.
تاريخ : پنجشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۳ | 6:13 | نویسنده : میکروبیولوجیست |
رجبی بعد از غریب به ۳ ماه تخریب بهم گفته وایف متریال فقط خودت.
اینکه بنده غرق در سرور و اکلیل و اعتماد به نفس موضعی شدم بابت این نبود که رو این پسر کراش دارم یا چی. نه.
این آدم به شدت دقیق و بی تعارف و رکع و اهل الکی تعریف کردن نیست. و خب جالبه که بعد ۳ ماه گفتن " موسوی دلم برا شوهرت می سوزع" ، "موسوی ننه ی خوبی نمیشی" و... به این نتیجه رسید.
تاريخ : پنجشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۳ | 6:5 | نویسنده : میکروبیولوجیست |
بازم استرس/اضطراب. بس است دیگر
تاريخ : یکشنبه ۱۰ تیر ۱۴۰۳ | 20:28 | نویسنده : میکروبیولوجیست |
