+162

خب دیروز خیلی اتفاقی ادرس وبلاگ رو پیدا کردم...

همش میگفتم نکنه دیگه پیدا نشه...

این وبلاگ نهایت خاطراتمونه....

از اوایل دوستیمون داریمش...

نوشتیم...

سومین سال رو پشت سر گذاشتیم...

و خب الان که دارم مینویسم....

مریضی اومده به اسم کرونا...

و من سالن رو ده روز به عید تعطیل کردم...

و الان نزدیک یک ماهه که من و محسن باهم خونه ایم..

چون دولت اعلام کرده بایذ قرنظینه باشیم...

و اولین باری که باهم این همه اروم بودیم...

تموم تلاشم رو میخوام بکنم امسال با محسن کمترین دعواها رو داشته باشیم...

و تا الان موفق بودیم...

و خداروشکر...

امسال خیلی جدی دارم روی بچه دار شدنمون فکر میکنم..

حس خوبی دارم...

پر از ارامشه امسال احساس میکنم...

خداروشکر که خدا کنارمه...

خداروشکر که بابام برام این سالن رو توی ونک گرفته...

161+

نمیدونم کار درستی کردم که عروسی کردم یا نه..

واقعا نمیدونم...

نیمه پر لیوان این زندگی چیه که اونو ببینم؟

هرکار میکنم نمیدونم...

شاید نیمه پرش اینه که محسن سالمه...

اینکه خودش میتونه راه بره...

غذا بخوره..خودش حموم بره و دستشویی...

نمیدونم چه مرگمه و از چی خسته ام...

چی داره سلول های وجودم رو میخوره...

نمیدونم..

نمیدونم چرا یهو انقدر غمگین میشم و یهو خوشحال...

نمیدونم ...

اینکه دوست دخترو دوست پسر بودیم به نظرم خیلی بهتر بود...

توقعی نداشتیم...

هیچی...

اما الان ناخوداگاه خیلی چیزا شده توقع...

اینکه چرا نمیشینه دیگه به حرفام گوش بده...

اینکه چرا دلتنگیش انقدر سخته...

اینکه چرا مثل گدشته دوستم نداره...

حس میکنم عوض شده...

اینکه چرا شو نمیدونم..

بخاطر من بوده یا چی و یا کی...

نمیدونم..

نمیدونم...

دلم میخواد خودمو اتیش بزنم و از نو دوباره متولد بشم...

و همچی یادم بره...

همچی...

از اول باهم دوست بشیم...

محسن نمیدونه من چقدر میتونم در عین گریه کردن هام سنگدل باشم...

نمیدونه که من اخرین دوست پسرم رو که خیلی دوستش داشتم اونقد که خودش میگفت از من بت ساختی و اصلا ترکم کرد بخاطر شکستن این بت...

نمیدونه که کمتر از 24ساعت طول بیشتر نکشید تا من فراموشش کنم...

نمیدونه که اگر همینجور ادامه بده به رفتارهای عادت آمیزش من و از دست میده...

نمیدونم...

شاید واقعا نمیدونه دلیلی تک تک رفتار ها و حال هام خودشه...

شاید...

پ.ن:امروز درست 127 روز از عروسیمون گذشت..

+160

همه چیز عوض شده...

نمیدونم این جایی که هستم خوبه یا بد...

زندگی زناشویی حس نیمه تلخی داره گاهی...

گاهی شیرین...

گاهی تلخی هاش زیاده و گاهی شیرینیهاش...

نمیدونم چیکار باید بکنم...

عروسی به خوبی شروع شد و همه پولهایی که جمع شد رو دادیم به ماشین و فیلمبرداری و...

پدر محسن نداد پول اینارو...

قرار بود نصف خونه رو بابا محسن بخره براش نصف دیگه رو بابای من...

اما الان پولی که داده 30تومن کمتر از مقدار اصلیشه...

و من و محسن باید از جیبمون بدیم...

خدا بزرگه... همیشه بزرگ بوده و بزرگ میمونه...

امروز درست 35 روز از عروسیمون گذشته...

 

 

+159

داستان تالار تا فعلا حل شده..

تاببینیم کار بابای محسن چجوری میشه و چیکار میکنه...

دیگه باقی چیزا دست اونه..

رابطمون به طرز ریدمانی داره جلو میره...

نمیدونم حلا این موضوع بخاطر نتورکه یا چیز دیگه ای..

ولی حالمو داره بهم میزنه..

باید هرچه سریعتر برم پیش مشاور..

اوضاع اصلا خوب نیست..

اصلا..

امروز یه متن فرستادم واسه محسن..

میگه شاید ادامه این رابطه درست نیست..

باید بریم پیش مشاور میگه...

میدونی ترس دارم و ندارم..

بعد از خرید جهیزیه و این حرفا..

بعد از چهار پنج سال گفتن و شنیدن این حرفا سنگینه..

خیلی..

و من حتی نمیتونم از خودم کوچکترین عکس العملی نشون بدم..

این سخت تر از بقیه قصه است..

اوفففففف..

خدایا بزن بره جلو یکم سرعت این روزا رو..

یا بده عقب..

فقط از اینجایی که هستیم بلندمون کن..

خیلی بیتاب و خسته ام..

#هفتادوهفت_روزمانده

158+

خب الان که دارم تایپ میکنم، دارم با کادو تولدم پست میزارم..

محسن برام یه لپ تاپ تبلت شو خریده.. و البته که یه دستگاه پاپ کرن ساز 😊💑

لازم به ذکر است که تولدم رو امسال شب قبلش گرفتن..

و چه جنگی سر این نتورک درومد وسط زندگی ما توی روز تولدم که حد نداره...

صحبت نکنم راجع بهش سنگین ترم..

اعصابم خراب میشه وقتی یادم میاد چیا تحویلم داد...

نمیدونم واقعا چه حالی باید داشته باشم..

بعد از مدتها

بعد از مدتها...

خدمتتون باید عرض کنم بنده شدم عروس ِ پنج ِ بهمنی!

عروس که چه عرض کنم نشون و بله برون و نامزدی و اینا همش تو یه روز بود..

انقدر رسم و رسوما قروقاطی شده بود که...

ولی در کل خوب بود..

من همینجور موقع خوندن صیغه موقت گفتم با اجازه پدر و مادرم بله.

محسن ولی یه داستانی دراورد موقع گفتن بله که همه گریه میکردن..

جاهامون عوض شده..

ادم ئمثلا مقتدر و بی احساس که باید مرد باشه من شدم..

ادم احساساتی و گریه ای شده محسن..

از اول هم همینقدر احساساتی بود...

بماند..

قرار بود مرداد ماه عقد کنیم..دفترخونه رزرو کردیم و...

در کمال ناباوری پای بنده توی حوزه هنری لیز خورد و افتادم و تاندوناش آسیب دبد..

القصه عقد کنسل شد...

و الان که دارم تایپ میکنم 31تیر دماغمو عمل کردم...طلسم 12 ساله شکست...

میدونی چرا بعد این همه وقت الان اومدم؟

بخاطر اینکه افسردگی داره خفه ام میکنه...

حرف نزدن...درک نشدن..حس اینکه خیلی تنهام...

از خیلی هم بیشتر..

اینکه هیچ پولی و هیچ کاری ندارم که الان با خیال راحت برم توی سایت ایران کنسرت ،

بلیط کنسرت محبوب محسن که محمد عیزاده باشه رو بگیرم...

و کادوی سالگرد دوستیمون بدم بهش...

فقط سایت رو بالا پایی کردم همینجور و سرمو انداختم اومدم بیرون...

دلم میخواد برم یجا کار کنم..

صبح تا شب...خسته بشم،بیام بخوابم فقط...

و توی زندگی خفت بار ماشینی خودمو غرق کنم..

-همین-

پ.ن:خدایا خیلی شکرت که هستی...

29دی ماه

خب...

این چندروز انقدر بحث و جدل توی خونه بود که ضعف اعصاب گرفتم..

هر شب یه بحث تکراری...

اینکه چرا مادر محسن گفت 3نفر اولش بعد شدن 18 نفر...

دیگه توانی ندارم برای مقابله..

اگر محسن نبود،نمیدونستم چجوری حل کنم این اوضاعو...

قرار شد برای 5بهمن بیوفته مراسممون..

کاش همه اینا بگذره...

کاش همه اینا تموم بشه...

محسن بهم میگه عروس پنج بهمنی... :)

حس خوبی بهم میده این جمله...

به قول سیما خوشی میشم...

+خدایا مراقبمون باش..

یک روز بعد از خواستگاری

نمیدونم چمه...

الان خوندم مطالبی که محسن نوشته بود رو...

همینجور دارم اشک میریزم...

بهش مسیج دادم..خوابه...میدونم...

خواستگاری،معارفه،هرچی اسمش بود،خوب بود...

از چی بگم...

از جوراب برعکس محسن

از خنده های مداومی که بابای محسن تحویلم میداد...

و من کم مونده بود برم بزنم تخت سینه اش بگم :نخند عه!!!

حدس میزدم که بخاطر از بین بردن استرس من داره لبخند میزنه!

محسن از استرس داشت خفه میشد...

اینو هیچکس جز من حس نمیکرد...

همه میگفتن چقدر محکم صحبت کرد...

از خودش تعریف کرد...

موهاش رو دوست نداشتم...شبیه بچه سوسولا کرده بود بغل موهاشو زده بود..بالاش پر بغلا خالی... :|

منم تعریف از خود نباشه خوشگل شده بودم...

در ضمن دستمو هم بریدم موقع چیدن دُم گل سرخی که میخواستم توی چایی بندازم ...

لامصب خونش هم بند نمیومد... :|

کلا دور خودم میچرخیدم و هی پذیرایی میکردم...

استرسم کم شده بود نسبت به دقیقه های اول...

امروز رفتم فیس بوک دیدم زده امروز 8اگوست درست سه سال پیش همین موقع محسن و من توی فیس بوک باهم دوست شدیم...

برام جالب بود...

و حالا بعد سه سال توی همون روز حالا یه روز اینور اونور محسن اومدن خواستگاری...

.

.

پ.ن:خدایا دوستش دارم...خدایا مارو بهم برسون...خدایا بهمون صبر بده...خدایا تنهامون نزار...خدایا دوستت دارم...

خدایا بهم گفتن قبل افطار هرچی بخوای از خدا بهت میده! خدایا امسال همش قبل افطار ازت خواستم سال دیگه ماه رمضان خونه خودمون باشیم...من و محسن...

میدونم که صدامو میشنوی...که دوستم داری...

3 سال گذشت تا به امروز رسیدیم...!

روز -خارجی-محوطه ی زیبا کنار

محسن : الووو ....سلام....خوبی ؟ (در انتظار شنیدن یک صدای نازک و معصومانه و شاید هم آذری !)

الهام : سلام ...خوبید ؟ صدام میاد ؟

محسن (تو دلش) : یا حضرت عباس این دیگه کیه چرا انقدر صداش کلفته ؟ حالا بریم جلو ببینیم چی میشه خدا به خیر بگذرونه !

محسن : ممنون خوبم ...اره صداتون میاد

الهام : نمی تونی صحبت کنی ؟ چرا صدات آرومه ؟

محسن : نه می تونم فقط آروم حرف می زنم تابلو نشم : D

.
.

.

.

.

هنوز محسن و الهام به یک دیدار رو در رو نرسیده بودن که الهام بانو داستان این ارتباط جدید رو به پدر محترم لو داد....و محسن واقعا براش جالب شد که چه دختر خوبیه این الهام بانو همه چی رو به پدرش می گه زود اما بالاخره خیلی هم جو گیر شدن خوب نبود با خودش می گفت چرا به این زودی رفته گفت ؟؟؟؟ چجوری جرات کرده ؟؟؟

روز-داخلی -کافه سپیدگاه

.محسن از زیبا کنار برگشت شاید یک هفته نشد که با هم قرار حضوری توی کافه سپیدگاه گذاشتن !

محسن : از قصد با لباس بد رفتم سر قرار تا ببینم واقعا این دختر از چی من خوشش اومده که حاضر شده بیاد من و ببینه ؟ چون بابام...یا اینه ...؟! خلاصه باید می فهمیدم و البته عکس دختر دانشجوی زیبا دل منو برای دیدنش برده بود اما می خواستم واقعا بفهمم چرا قبول کرده همدیگرو ببینیم ؟

خلاصه رفتم و رسیدم بهش ....محسن و الهام بعد از کلی تقلای ذهنی و کلامی که البته با خجالت الهام و پر رویی محسن همراه بود رفتن و سر یک میز دو نفره نشستن !

گارسون : چی میل دارید ؟

محسن (در حالیکه به منو و الهانگاه می کنه ) : شما چی می خورید ؟

الهام (خجالتی و حالت دختری که واسش خواستگار اومده باشه و تازه می خواد یخش باز شه ) : من چیزی نمی خورم فقط یک آب کافیه !

محسن (انگار که ناراحت شده باشه از تعارف) : ای بابا یه چیزی سفارش بده خوب ....

الهام : شما راحت باش بگو هرچی می خوای...

محسن : پس من یه چیزی سفارش می دم از من هم بخور ....

الهام : باشه حالا شما سفارش بده

محسن : یه پیتزا لطفا به همراه یک دلستر...!

گارسون می رود و دختر و پسر که اولین دیدارشون رو تجربه می کنند مشغول صحبت می شوند

محس : ای بابا چرا تعارف کردی یه چیزی سفارش میدادی دیگه....

الهام : تعارف ندارن ناهار خوردم میل ندارشتم مرسی !

محسن : باشه...من راستش ناهار نخورده بودم گرسنه ام بود و الا منم ....

الهام : نه بابا این چه حرفیه نوش جان ...

محسن(برای اینکه مثلا طرف مقابل حس کنه که همیشه این سر و وضعش نیست ) : شرمنده ها سر و وضعم نا مرتبطه از جایی اومدم نشد برم لباسامو عوض کنم

الهام : نه بابا خواهش می کنم

محسن : خوب متولد چه سالی هستی ؟

الهام : 72

محسن : عه ؟ چه ماهی ؟

الهام : شهریور

محسن(کمی می ترسد....) : عه چه جالب؟....منم اردیبهشتیم :)

الهام : خوبه

و این گفت و گو همینطور داشت و طرفین با اینکه هزاران دقیقه توی فضای مجازی باهم حرف زده بودن توی گفت و گوی رو در رو همچنان حرف و حرف و حرف.....

قدم زنان رفتن بیرون تا دیدار بعد....

روز -داخلی-کافه آن(تولد الهام)

دیدار بعدی توی یک کافه ی آشنا بود....کافه ی مهدی زندیه

 

این بار محسن و الهام هر دو سفارش های خوبی دادن از چیپس و پنیر مفصل تا دلستر های لیوانی بزرگ و....

قصه ی اصلی از این جا شروع شد که از کافه اومدن بیرون و شروع کردن به قدم زدن و حرف زدن

از هدفاشون گفتن از اینکه اگر به نتیجه برسن که به درد هم می خورن ازدواج کنن .....محسن می گفت من به شدت آدم متعهدی هستم و الهام هم می گفت من هم دنبال یک پس متعهد بود و....

4 ماه گذشت .........به یکسال رسیدن .....آروم آروم خانواده محسن هم متوجه ماجرا شدن اول بابای محسن بعد خواهرش بعد هم مابقی....تو این وسط استرس مادر و اینکه نکنه بفهمه همیشه همراه محسن بود به طوری که امکان نداشت تو خونه مادر با الهام بتونه تلفنی حرف بزنه و الهامم از مادر یک غول ساخته بود در حالیکه مقصر محسن بود نه الهام....مادر خیلی مهربون بود اما شرایط اقتضا می کرد که مساله دیرتر باز بشه.....

 

یکسال و نیم ......دوسال .....

داستان هر روز پیچیده تر میشد محسن تصادف کرد الهام تو این دوران انقدر به محسن انرژی داد که محسن دیگه واقعا تمام وجودش واسه این دختر می تپید همیشه تو دلش می گفت این دختر همونیه که من می خوام همونی که خدا گذاشته توی سفره ی دلم ....آخه الهام عین یک همسر واقعی کنار محسن بود میومد صبح زود قبل از اینکه کسی بیاد و سر این راز فاش بشه صبحونه ی محسن رو میداد و می رفت و واقعا محسن حس خوبی داشت....هر روز اوضاع بهتر میشد و امیدواری بیشتر....

 

دوسال و نیم .....

حالا دیگه الهام و مسحن به تمام استرس ها غلبه کرده بودن دیگ جرات بیان کردن مساله ازدواج کمی علنی تر ایجاد شده بود .... الهام خسته از دوری ....محسن خسته از وضعیتی که نمیذاشت بتونه بره خواستگاری....خونه و مساله ی کار و.... اما دلشون پیش خدا قرص قرص بود.....محسن سال پیش توی حرم امام رضا رو به روی ضریح وقتی ایستاده بود یک جمله به آقا گفته بود....گفته بود یا علی بن موسی الرضا خودت می دونی مشکلات منو خودت می دونی من تو چه وضعیتی....خودت می دونی دوسش دارم...پس دعام کن دعاک سال 94 سال رسیدن من به الهام باشه.....

سه سال داره میشه....

حالا دیگه داره کم کم سه ال میشه و محسن می بینه که دونه به دونه آرزوهاش داره براورده میشه....انگار امام رضا حواسش بوده.....انگار خدا خیلی دوسشون داره که با هر کجدار و مریضی که بوده این دوتا رو داره بهم می رسونه....انگار توکل کردناشون بی ثمر نبوده....

فردا روز خواستگاری

فردا همون روزی که سه ساله انتظارش رو می کشیدیم همون روزی که وقتی تو کافه سپیدگاه بودیم شاید به مخیره مون هم خطور نمی کرد یک چنین روزی و همون روزی که اگر "صبر " و "گذشت کردن هامون" نبود بوجود نمیومد....

من انقدر برام این روز ارزشمنده سر ذوق ومدم و تو این تاریکی شب که خیلیا توی شهر خواب هفت پادشاه رو می بینن برای ملکه زندگیم توی وبلاگ زندگی بخشی از خاطراتمون رو زنده کردم....شاید خط های بالا دقیق نباشن اما لحظاتی رو تداعی می کنند که اگر دقتی توشون نبود به چنین روزی ختم نمی شد....

 

ما همراه هم بودیم

همراهی یعنی اتصال بی توقث

همراهی یعنی برداشتن گام هایی منظم

همراهی یعنی داشتن انصاف

همراهی یعنی گذشت از لذت سرعت بالا  و تلاش برای رسیدن

همراهی یعنی اینکه رسیدن تازه شروع مساله همراه شدن است !

همراهی یعنی سعی بر صبر نه سعی در تحمل !

همراهی یعنی الهام.....................محسن (نقطه چین ها یعنی امتداد مسیر عاشقانه !

 

و حالا هم باید همراه خدا باشیم و از او بخواییم که:

همراهی ممتد مارا قطع نکند....

آراممان باشد و آرامش مان را که حاصل سه سال آب دادن به این درخت مهربان همراهی است از ما نگیرد....

خدا جان از تو که پنهان نیست از او چه پنهان که :

دوستش دارم :(

دوستش دارم :(

و دوستش دارم ......

 

یاعلی

یک روز تا خواستگاری

اومممم

استرس دارم...

هنوز جنگه توی خونه...

بحثه...

سرهرچیزی...

تا خود امروز سه روزه مدام دارم میدو ام دنبال مانتو و روسری و شلوار...

بابای منم که سخت پسند...

سرویس کرده!

با محسن امروز رفتیم کفش خریدیم...

به یارو گفتیم قشنگه واسه خواستگاری؟

یارو میگفت خواستگاری کی؟

کی میره؟

:))

محسنم گفت :من!

یارو:خواستگاری کی؟

محسن:ایشون!

یارو :مبارک باشه!

خواستم به یاروو یگم خواستگاری مامان من! :|

خنگ!

خسته ام...

البته الان دوش گرفتم خوبم!

متاسفانه چاق شدم!

لباسم تنگه و سخت پیدا شد! :|

پ.ن:خدایا...بشنو صدای دل ما...

هفت روز تا خواستگاری!

امروز مامانم زنگ زد به مامان محسن و قرار خواستگاری رو گذاشتن...

برای جمعه همین هفته ساعت 7 شب...

میدونی تا الان استرس نداشتم...

اما الان دارم...

الان که ساعت و تاریخ مشخص شده...

میدونی این خیلی بده که یادم میره من به خدا سپردم همه چی رو...

باید روزی چندبار تکرار کنم خدا با منه تا تو با من عجینی...

اینکه حالا مامان یا بابا بخوان خواستگار دیگه راه بدن...

مهم نیست...تا وقتی که خدا با منه...

تاوقتی که میدونم خدا عاشقارو دوست داره...

وباید یادم باشه همیشه...

خدایا میشه همیشه توی مغزم درست وقتی حس میکنم هیچ راهی نیست تو چراغ مغزمو روشن کنی و زنگشو به صدا دربیاری؟؟؟

پ.ن: امروز 10 مرداد 94 هست!فک کنم باید این روز ثبت کنم همه جا...

+177

انگار قراره برای رسیدن به محسن قراره کل گذشتم پاک بشه...

ارشیو وبلاگ شخصیم باتوجه به گفته #مدیربلاگفا آسیب دیده...

اون وبلاگ از جون و خونم برام با ارزشتر بود...

چندین برهه از زندگیمو کنارم بود...

از سال84 تا الان...

اما الان فقط ارشیو سال90 به بعدش کار میکنه..

غصه دار وبلاگمم...

قرار  بر این شده محسن اینا بعد ماه رمضون بیان خواستگاری...

تمام این روزها فقط از خدا میخوام که سال بعد ماه رمضون خونه خودمون باشیم....

که مارو بهم برسونه....

کار دیگه ای از دستم برنمیاد...

خسته شدم از این دیدن های یهویی و مخفی...

خدایا....

برس به داد دل عاشق ما جوونها...

گذر از طوفان

نمیدونم چجوری توصیف کنم رابطه های این روزهامونو!!

اوضاع خیلی خراب بود این چند وقت...

متشنج...

نمیدونم چرا...

جفتمون هی میریدیم بهم..

اوضاع خیلی خوب نبود...

یعنی افتضاح بود!!

محسن خودشو باکار خفه کرده بود و من با افسردگی...

واسه ولنتاین خیلی ذوق داشتم...

که ببینم عکس العملشو...

ببینم چی کادو اورده اما فقط قبلش داشتم...وقتی رفتم سرقرار اصلا ذوق نداشتم...

دیگه حوصله م سر رفته بود...

هیچی نمیخواستم جز خونه و اتاقم...

نه ادما و نه هیچیه دیگه...

و اینو کامل به زبون اوردم....

اینکه واقعا بودن محسن رو هم نمیخوام...

نمیخواستم...

نمیدونم..

چیشد یهو...

جرقه اش شاید اون sms عاشقونه ای بود که محسن نوشته بود...

خیلی وقت بود که از این حرفا بهم نزده بود...

اونقدر که باورم نمیشد مال خودش باشه اون اس!

نمیدونم قضیه از کجا آب خورد...

یهو انگار وسط طوفان بودیم...

و حالا طوفان تموم شد...

باورت میشه از طوفان رد شدیم؟؟

سالم؟؟!!

حتی سالمتر؟؟!!

این روزا فلوکسیتین میخورم،مشاوره میرم پیش روانشناس و میخوابم و کمی به افسردگیم دامن میزنم...

خودم..

گاهی خانواده و گاهی بی محلی ها و کم محلیهای محسن تشدیدش میکنه...

واعتراف میکنم که مدام به روانشناس میگم نمیخوام خوب بشم...

میخوام بمیرم... و اون با اینکه میگه باشه تا زمانی که تو نخوای من نمیارمت از دنیای خود ساختت بیرون...

ولی میبینم که داره میاره!!

همین فلوکسیتین دقیقا یعنی یه حرکت برای شاد شدنم...

شاد کردنم...

منتهی توی بلند مدت جواب میده!!

تقریبا یک ماه اینا...

نمیدونم...

الان حس خوبی نسبت به محسن دارم..

اونقدر که کلا ضدحال ولنتاین یادم رفت و رفتم براش عطر خریدم... :) یه عطری که بوش بمونه..

دیروز که روی دستم تست کرد،

صبح که از خواب بیدار شدم بالشم بوی عطرشو میداد...

دستم اخه زیر سرم بود...

حس خوبیه بوی عطر کسی که دوستش داری توی اتاقت بپیچه...

دوست دارم این حسو...

و اعتراف میکنم که دوستش دارم محسنو...

هنوز دوستش دارم درست قده روز اول عاشقونه...

و درست قدر روزای اول عاشق کشف کردن چیزای جدید درونشم...

حس خوبی دارم محسن الان...

توله سگ با اینکه هنوز فیس بوک نرفتی و من فقط یبار بهت گفتم برو!! و دیگه اصرار نکردم تا خودت بری!!!

تا سورپرایزمو ببینی... :| :/

بد!!

بدی ولی دوست دارم... :)

خوددرگیری


مدتیه طعم هیچ چیزی رو نمیفهمم...

میدونی الان دلم چی میخواد؟!!!

دلم میخواد همین اهنگ وبلاگمو بزارم تو گوشم،

با لپ تاپم برم بشینم توی یه کافه و یه قهوه تلخ ترک سفارش بدم...

صفحه بلاگفارو باز کنم و شروع کنم به نوشتن...

بنویس و بنویسمو بنویسم...

حال اصلا خوبی ندارم...

دارم از درون می پوکم...

نابودشدم...

نابود...

اعصابم زیر صفر شده...

به حدی رسیده دوروزه بابام داره میره پیش دوستش که دکتره و داره راهنمایی میگیره ازش...

امروز که هی داشت امرو نهی میکرد که عصبی نباش،داد نزن،گفتم نمیتونم منو ببر روزبه بستری کن!!

گفت اتفاقا بادوستم صحبت کردم و وقت گرفتم یکشنبه....

اوضاع روحیم بهم ریخته و من اصلا دلیلشو نمیدونم...

محسن...؟

رضا...؟

دوستام...؟

امتحانام؟؟

نمره هام؟!

خانوادم؟!

چی حال خرابمو خرابتر کرده؟!

چی؟!کی؟!

دلم یه بغل ارامش میخواد...

یه بغل ارامش خسرو...محمدابراهیم...

مثل قدیم...که خودمو بغل میگرفتم و به صدای خسرو گوش میدادم...

مثل روزایی که عکس ابراهیمو نگاه میکردم و به اون خوابی که دیده بودم ازش فکر میکردم...

تنها دلخوشیهام بودن...

بعد رضا...

حالا دلخوشیم چیه؟!کیه؟!

گم کردم...خودمو...احساساتمو...نامرد شدم...بی احساس...

با احساسات محسن دارم بازی میکنم...

گاهی خوبم،گاهی عوضی...

و از اونطرف نمیدونم اگر این قرصهای معده نبود چیکار میکردم؟!

میدونم ارامش معده مو مدیون این قرصاییم که گاه گداری سروقت و بیوقت میخورم ولی میخورم..چون اگر نخورم مثل اون روز که از درد نشستم کف مطب،اینبار از حال میرم...

مدام سعی میکنم نفس عمیق بکشم...

اه میکشم...ناخواداگاه...

درست مثل زنهای پیر و 70 ساله فرتوت...

فرتوت و خسته از این زندگی نکبتی و لعنتی...

دلم میخواد دستمو بکنم تو جیب کاپشنم،

سرمو بکنم توی گردن کتاپشنم و توی پارکشهر راه برم...

تنها...

بامحسن...

نمیدونم...

هیچی نمیدونم...

هیچی..

مغذم مدام پر و خالی میشه...

حالم درست عین (یادم رفت چی میخواستم بنویسم)... :|

اینم نمونه اش..!

اینارومیخواستم تو وب خودم بنویسم اما ادرس اونو کسی داشت که نمیخواستم اینارو بخونه و ازطرفیم نمیخوام ادرسمو عوض کنم...

واسه همین اینجا نوشتم...

دیگه رازی ندارم که محسن ندونه...

دیشب همه چیزهایی که تموم این چندسال از درون وجودمو میخورد رو وسط دعوا گفتم به محسن...

چیزایی که تو وبلاگمم ننوشته بودم،به هیچ پسری حتی رضا هم نگفته بودم...

و حالا...

محسن میدونه...

فاک...هرچی تایپ کردم پرید.... :@

اه اه اه... :@

مـــــــن هستم تــــــــــا تــــــــــــــــــــــو "بخندی" ...

تو که می دونی تنهات نمیزارم...

تو که می دونی دوست دارم...

تو که می دونی به خاطر رسیدن بهت همش دارم دعا می کنم ....:(

تو که می دونی خدا دعاهای منو در مورد تو مستجاب کرده که الان سر کارم و راه رو داره هر روز برام هموار تر می کنه....

تو که می دونی خدا دعاهای منو مستجاب کرده که حالا بابات اینقدر خوب باهام برخورد می کنه....

تو که می دونی من واسه شادی تو حاضرم تا حداکثر توانمو بزارم هرچند که خیلی اوقات به خاطر کارم نتونستم...

تو که می دونی من آرزوم اینه که همه ی جاهایی که آرزو داشتی و داری بری و نرفتی با من بری....

تو که خیلی از اولین هات با من بوده....

تو که جون منی....

تو که قلب قرمز ممتد منی....

تو که تو آغوش من جا میشی و با تمام قدرت بغلت می کنم....

تو که نقطه ی عطف عشق منطقی و دلی من شدی و می مونی....:)

تو که می دونی من تمام اونچه که در مورد یک آغوش می دونم از آغوش توست....

تو که می دونی من لب هام به گرمی هیچ لبی جز لب های تو ، گرم نشده....

تو که عشق از صفر تا صد منی...

تو که شاید ندونی اما بهت برای اولین بار می گم اگر نباشی..................... :(((((((((((((((    :'(

تو که وقتی غصه می خوری غصه ام می گیره

تو که وقتی برات از ته دل می نویسم ، تو که وقتی باهات از ته دل حرف می زنم نا خودآگاه گریه ام می گیره....

می دونی چرا آهنگ "من" محسن یگانه رو انقدر سریع حفظ شدم؟؟؟؟

چون با فکر تو گوش می دادمش....:)

پس بدون ، بدون و یادت نره اگه زبونم لال ، خدا مرگم بده یه روز رفتی  :( : 

اینا حرفای پشت سرته

"
من تو نبودت جز اشک و حسرت جز گریه کردن کاری ندارم

بی تو نمیشه ، بی تو نمی خوام حتی یک روزم دووم بیارم...:(

بی تو چجوری با خاطراتت روزامو شب هامو بگذرونم؟؟؟


***

من بی تو نابودم ببین زنده ام ولی دنیای من مرده

تو دنیای من بودی ولی دوریت منو از پا در آوورده.....:( "

پس یادت باشه :(

نباشـــــــــــــــــــــــــــــی کل این دنیا برام قد یک تابوت....

پس یادت باشه :(

دنیــــــــــــــارو بـــــــــــی تــــــــــــــــــــو "نمی خوام یک لحظه"

دنیــــــــــــــا بـــــــــــــی چشمات "یک دروغ محضــــــــــــــــه"

عشق من با تموم بدیام با تموم کم گذاشتنام با تموم چیزایی که تا الان باید می بوده و نبوده :(

یه خواهش کوچولو.....

بــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــــــــون

دل من به بودنت خوشه

من و فکر رفتن تو می کشه

لحظه هام تباه بی تو

زندگیم سیاه بی تو

نمـــــــــــــــــــــــــی تونم :(


مـــــــــــــــن هستم تــــــــــــــــا تــــــــــــــــــــــو "بخندی"

پس جون اون کسی که بهت قول داده تنهات نزاره

پس جون اون کسی که باهاش اولین هاتو تجربه کردی

پس جون اون کسی که باهاش می خوای یک زندگی قشنگو شروع کنی یک زندگی بدون دعوا و داد و بیدا ....

پس جون اون کسی که به عشقت فکر می کنه به عشقت کار می کنه ، عشقت تو براش یک انرژی.... وامید واسه آینده اش..

پس جون اون کسی که دوست داره تو رو توی لباس عروسی دست در دست خودش ببینه....

پس جون اون کسی که قلبش ، جونش ، پیوند معنویت بیشترش با خدا تویی....

"بخنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد"

 
جوری که هیچ غصه ای توی اون دل مهربونت نباشه جز قصه ی عشق به خدا
:* :* :*

 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

+146 کنسرت محسن یگانه

امروز درست یک روز از پایان امتحانام میگذره!!

دیروز اخریش بود و من به شکل واضح گند زدم...

خدایی برای این امتحانم هرجور که حساب کنی،خیلی زحمت کشیده بودم...

خیلی خوندم...خیلی...

کلی تمرین حل کردم برخلاف امتحانای دیگه،اینو واقعا خوندم...کامل....

ولی به شکل خیلی بدی گند زدم...

فرمولا رو مینوشتم،اما یه سری چیزاش یادم میوم،یه سریاش نه،اونایی هم که یادم میومد،یادم رفته بود کجا باید بنویسمشون...

خیلی بد...

خیلی...

سر امتحان گریه کردم...

بعد امتحان توی مترو گریه کردم،توی ماشین بابا گریه کردم...

ولم میکردن غصه میخوردم و گریه میکردم امتحانی که وقتی سوالارو دیدم کلی خوشحال شدم که بیست میشم..

حالا شاید پاس بشم!چه برسه به بیست!! :| :(

حس خوبی نیست...اصلا...

اومدم خونه سریع لباسارو پوشیدم و رفتم دکتر و از اونجا کنسرت...

اومدم بهترین لباسمو بپوشم اما گند زدم...

انقدر که فکرم بهم ریخته بود...

شبش با محسن رفتیم کنسرت..

بابا و محسن باهم برای بار اول رو در رو شدن...

ارتباطشون خوب بود...

روبوسی کردن و...

خیلی خوب بود...

من که اصلا متوجه نشدم...

تو کنسرت کلی جیغ زدم اونقدر که از یه جایی به بعد کلا دیگه بیحال نشستم روی صندلی...

تمام سعیمو کردم که دوباره انرژیمو بدست بیارم...

سخت بود...

بازیگر خوبی میشدم اگر فرصت وموقعیتش بود...

توی اوج افسردگی میخندم و توی اوج شادی گریه...

هیچوقت هیچکس نفهمید الان واقعا دارم از ته دل میخندم یا الکیه...

هیچکس...

دیشب به این نتیجه رسیدم هرقدر ادم بی بخاری باشم توی اهنگ گوش دادن و بگم من مداحی گوش میدم و گریه نمیکنم و بگم بدترین اهنگهایی که بدترین خاطره هارو دارم گوش بدم ناراحت نمیشم،دروغ محضه...

ناراحت میشم...

محسن یگانه متاسفانه یا خوشبختانه ادمیه که تمام اهنگاش رو من تجربه کردم..حس توی اهنگاش رو..

اون لحظه هارو گذروندم...

و وقتی اون میخوند یادم میوفتاد...اینکه الان رضا اینارو گوش میده یاد من میوفته،نمیوفته؟!

همیشه همینجوری بودم...

الانم وقتی یه اهنگی گوش میدم،میبینم به حس و حال محسن میخوره،باخودم میگم یعنی میدونه این اهنگ چقدر به حس و حالش میخوره؟یعنی اینو گوش میده؟!

ناخوادگاهه...

نمیدونم الان محسن اینارو بخونه با خودش چی فکر میکنه...

اما اصلا منظوری نداشتم...

درر نظر دارم هروقت شکست عشقی خوردم برم کنسرت محسن یگانه...

ترجیح میدم برم مازیار و مرتضی و محمدعلیزاده تا یگانه...

ولی خوشحالم از اینکه به ارزوم رسیدم و رفتم کنسرت محسن یگانه،فکر میکردم هیچ وقت نمیتونم برم کنسرتش..

چون کلا خانواده با سبک اهنگهای من مشکل دارن...

دیروز نتونستم اونقدر که باید انرژی بزارم..واقعا از درون نابود بودم...

بعد از دکتر بدو رفتم تعطیلات برای فاطمه لباس بگیرم...

گفتم یه چیزی باشه که به عنوان ورزشی هم بتونه بپوشه هم توی خونه...

البته فکر نمیکنم خوشش اومده باشه...

بیشتر از جا عکس چوبی عروسکی گه بهش داده بودم خوشش اومد...

مهم نیست...

عذاب وجدان اینکه چیز کم و کوچیکی دادم دیگه نگران نیستم...

هی...

خسته ام...

یک ماه بیکارمو از الان دارم نقش ادمهای خوشحالو بازی میکنم...

تا جایی که جاداره میخوابم تا نفهمم روزمو چطور میگذره..

ظهر غذا میخورم و دوباره میخوابم...یا بعد غذا کتاب میخونم...

اصلا حس خوبی ندارم...

احساس تنهایی شدیدی دارم...

دلم بچه میخواد...بچه خودمو....

دلم میخواد سال اول ازدواجمون بچه دار بشم...

شاید شد سنگ صبورم...

شاید اون همیشه پیشم موند....

شاید اون منو همیشه به خاطرش داشت...

شاید از من یاد کرد.. به خوبی..نه بدی...

شاید...

نازنین یه روز یه حرفی زد...

اینکه اخر یه روز دق میکنی و میمیری...

بخاطر غصه های دیگران،غصه اینده ای که نیومده،گذشته ای که رفته رو میخوری..

اره شاید دق کردم و مردم...

دلم میخوواد بنویسم...اما یه مشت کس شعر دارم مینویسم...یه مشت چرت و پرت...



+محسن...مرسی از بابت کنسرت...شام...رسوندن...

+مرسی که قراره پیشم باشی...قراره همه کسم باشی...

احساس میکنم تورو هم با خودم دارم میکُشم!

نمیدونم..

اینروزا عجیب دیوونه شدم...

خودمو گم کردم...

از خودم سیر شدم...

+144

همه چی خوبه..

آرومه..

فقط همین..

حوصله نوشتنم نمیاد...

دیگه دلم نمیخواد بنویسم...

...

کنسرت مازیار

کنسرت مازیــــــــــــــــار فلاحی...!!

اصلا نابود کننده بــــــــــود!!

الان دارم اتفاقا قربون مست نگاهت رو گوش میدم!!

کلا از وقتی اومدم خونه دارم آلبومشو گوش میدم!!

اصلا خیلی خوووبههه!!!

من بازم میخوام محسن!!! :| :| :|

وی آی پی نریم!!

بریم بالکن اصلا!! :| :( :|

کوفتت بشه که دوباره میری!! :| :(

باورم نمیشه که من تنها با تو رفتم کنسرت!!

هیچ وقت فکر نمیکردم خانواده ام بزارن!!

اونقده خوبی که میدونه دلم 

خیلی کمه اگه بمیره برات!!

مرسی بخاطر اینکه هستی!!

کلــــــــــــــــــــی دوست دارم!!!

فکر نکن نامردم!!

اما الان میبینم انقدر دوندگی و اعصاب خوردی بخاطر تولدت،به شادی و به این کنسرت میارزید!!

گرچه هیج وقت فکر نمیکردم ببری کنسرت! :|

خب چیکار کنم!!

میگفتم پول نداره!نمیریم!

دیگه فکر نمیکردم که مجانی بریم! :)

اونم وی آی پی!!!

گولـــــــــــــــــــــاخ من!!

تو یه دونه باشی!!

گردنبندی که خریدی و دیشب انداختم گردنم!!

درش نمیارم اینو دیگه!! تا زمانی که خراب بشه!!

یادم رفت وقتی ازم آمار گوشواره هاتو میگیری گردنبندتو نشون بدم!! :/

عشق ِ مهربونم!!

تو اگه ستبندت دستم نیست،اگه گوشواره ات گردنم نیست، اگه گردنبندت هم گردنم نباشه،معنیش این نیست که برام اهمیت نداری!! برام مهم نیستی!!

نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم

همه بر سر زبانند و تو در میان جانی!




تو توی ته ِ ته ِ قلبمی!!!

به خدا همه ی قلبمی!!

شوخی کردم که گفتم کوفتت بشه!!

کلی از طرف منم داد بزن!!

وقتی قربون مست نگاهت و دوست دارم و بیقرارم، تورو دوست دارم،یلدا،دل ِ دیوونه ام،تو سراپا احساسی،هوات خوبه، یه روز صافی یه روز ابری!!!

یادت نره هــــــــــــــــــــا!!

+خدایا....!!!

دوستت دارم!!

خدایا؟؟

حواست هست دیگه؟!

میبینی؟؟!!

من تورا عاشق خدایاااااااااا!!!

من اصلا تورا دلداه!!!!

تنهامون نزار!!!!

هیچ وقت!!!

+محسن؟! بازم ممنون!! هیچ وقت یادم نمیررررررررررررره!!! :* <3

جشن یک سالگی

من و با بوسه ای عاشقترم کردی

نمیدونی چه سخته زندگی بی تو...

تو تصویر تمام آرزوهامی،

یه وقت از من نگیری آرزوهامو..!!

باورم نمیشد یه روز انقدر خوب باشه!!

ای کاش تموم نمیشد...

ای کاش میشد آرزو کرد که تموم نشه!

اینکه یکسال پیش...

من:سلام کجا بیام؟!

محسن:بیا ولیعصر!

من:ولیعصر؟!چجوری؟!باچی؟!

محسن:خونه تون کجاس؟!

من:آزادی!

محسن:خب با BRT بیا،ایستگاه چهار راه ولیعصر پیاده شو!

من:چهارراه ولیعصر کجای؟

محسن:تو بچه تهرانی واقعا؟!

من:آره،ولی تا حالا تنها جایی نرفتم!

محسن:آهان!تئاتر شهرو دیدی؟!

من:آره!

محسن:خب همونجا چهارراه ولیعصره!بیا دم تئاتر شهر!

من:باشه!

___

من:سعیده؟! استرس دارم! دارم میرم پیش محسن! یعنی از من خوشش میاد؟! سعیده؟! دست بدم باهاش؟! سعیده؟! دستشو بگیرم؟! سعیده؟! اگه دست نداد چی؟! سعیده؟؟

سعیده:زهر مار!یه نفس بگیر اول!چقدر سعیده سعیده میکنی؟!دیوونه شدم! استرس آخه عنه؟!

من:سعیده ؟!محسن پشت خطمه!بزار ببینم رسیده؟! بهت زنگ میزنم دوباره!

-

محسن:سلام تو رسیدی؟!

من:نه هنوز چند دقیقه دیگه میرسم!

محسن:باشه من شاید یکم دیر برسم!
__

من:خانوم چهارراه ولیعصر اینجاس؟!

خانم بغل دستی:بله چهار راه ولیعصر اینجاس!
__

من زودتر رسیدم!

من:سعیده؟! نیومده هنوز!؟ خب چیکار کنم وقتی اول دیدمش؟!

سعیده:هیچی بزار ببین دست میده!اصلا استرس نداشته باش!حالا اگه این نشد مهدی هست! برو قشنگ ببینش!ببین چجوریه!دوستش داری؟!

من:اوهوم!!سعیده خوشگل شدم!یه شال قرمز!رژ نارنجی -قرمز،قیافه ام خوبه! اَه چرا نمیاد پس!دوباره بهت زنگ میزنم و بهت میگم!

سعیده: باشه استرس نداشته باش اصلا!منتظرتم!خدافظ!

__

محسن:کجایی؟!

من:نشستم رو صندلیهای دور تئاتر! تو کجایی؟!

محسن:منو میبینی؟!

من:نه!

محسن:من کنار حوضم؟!

من:کدوم حوض؟!

-داشتم دور تئاتر رو دور میزدم!همش پر حوض بود!

محسن:حوض وسط!تو کجایی دقیقا!

من:اوکی الان میام!

--

لحظه دیدار :)

سلام

سلام

دست دادن!

محسن:بریم کجا؟!

من:نمیدونم!

محسن:یجا نزدیک میریم!

___
مقصد:کافه سپیدگاه!سر وصال!

سفارش: پیتزا و آب! :)

آب مال من و پیتزا مال محسن بود!آخه اون روزا بدجور مریض بودم!تقریبا 8 کیلو کم کرده بودم بخاطر همین نتونستن خوردن غذا! غذا توی معده ام نمیموند گاهی هم همون آب هم نمیموند!! :|

محسن:آخه همین؟!مردم نمیگن واسه خودش پیتزا خریده واسه دختره آب؟!

من:خب آخه نمیتونم بخورم!

محسن:جان من،تورو خدا حالا یه لقمه بخور!

من:باشه...!

چند روز گذشت...

سفر باکو نزدیک بود...

حالا دیگه همدیگرو دیده بودیم! از هم خوشمون اومده بود...! اصلی ترین روز روزی بود که کادو تولد رو پیش پیش گرفتم چون تولدم ایران نبودم!

نگاهها فرق میکرد! تعارفها! رنگ همه چیز عوض شده بود!

تقریبا 13 یا 14 شهریور بود!!

و حالا....بعد از یک سال....

محسن:سلام عزیزم،کجایی؟!

من: سلام،تو راهم! تا چند دقیقه دیگه میرسم!

من:سعیده؟! انقدر خوشگل شدم که نگو! خط چشم کشیدم اصن یه طوری! :) عینک زدم اصلا خودم کیف میکنم خودمو میبینم!!

سعیده:صدقه بده الان با اون چشات خودتو چشم میزنی! :))

من:آخ!

سعیده:چیشد؟!

من:هیچی داشتم با صورت میخورم زمین!دیدی؟! خودم خودمو چش زدم آخر!

سعیده: :)) به به !!

من:نمیای پیشمون؟!

سعیده:حالا یه روز پیش میاد که مال ِ خودت باشه! تنها باشی! هی با خودت سره خر میبره؟!

من: :) آخه عادت ندارم! :)

سعیده:گوه خوردی عادت کن!حالا هم برو مواظب خودت باش! خوش بگذرووونین!! :)

من: :) باوشه! :) خودافظ! :)

--

محسن:من شاید یکم دیر بیام!

من:باشه!

-ترافیک-

من:فکر کنم دیر برسم!ترافیکه! :|

محسن:باشه!

محسن:الو؟! کجایی؟!

من:رسیدم! تو کجایی؟!

محسن: دم متروئه تئاتر!

من:اوکی منم اونجام!

دم تئاتر شهر!

محسن: اوووو!! چه خوشگلی!! چه جیگری!! چه خط چشمی!! :) چه عینکی! :)

من:بــــــــــله!! پس چی؟!باید روز سالگرد یه فرقی با روزهای دیگه بکنه دیگه! :)

محسن:نهار چی بخوریم؟!کجا!؟

من:نیمیدونم!حالا بریم بالا!یه چی میخوریم!

محسن:کنتاکی؟!

من:نه!

-_- یه رستوران با غذای خونگی!

من:قرمه سبزی بخوریم؟!قیمتاشم خوبه! :/

محسن: بیا کتلت و لازانیا بخوریم!

من:نه!قرمه سبزی! :) ویار کردم! :)

محسن:باشه نصف نصف میخوریم!

من:باشه! ماست خیارم بگیر!! :)) دوغ!!

--

محسن:بیا کتلت!

من:نه!دوست ندارم! :/

محسن:بخاطر من!اصلا بلدی بپزی؟!من خیلی دوست دارماااا!! :)

من: پ ن پ!! :/ گولاخ چی فکر کردی!! :)

___

سینما قدس! فیلم پل چوبی!

____

کافه آن!

محسن:چی بخوریم؟! چیپس و پنیر؟! با 2تا دلستر!

من:باشه!

محسن:بیا اینم کادوت!

من: :)) واااااااااااای چی خریدی؟!!

پک آلبوم 7 !

فلش 8گیگ!

فیلم مزاحم خسرو...!

محسسسسسسسسسسسسسن!! واااااااااااااااای عاشقتم یعنی!! مرسییییییی!!!

محسن : :)

__

کلی عکس...!

__

و آخرش کلی حرف منطقی!!

ای کاش تمومی نداشت امشب....! :|

+محسنم!!من کلی عاشق تورا!! من کلی دوست دارم!!
راستش نتونستم کادو بخرم اما اون شعرو به عنوان کادو بپذیر!! :) :*

یک سال گذشت!

یکسال گذشت...

یکسال از عشقمون گذشت...!!

بـــاورش برام سخت و خوشاینده...

یه حس شیرینی ِ یه حس سرخوشی...!!

نمیدونم چرا...

یه دلشوره و خوشحالی خاصی دارم...

نمیتونم بخوابم...

دلشوره ی روز ِ اولی که میخواستم باهات دوست بشم و بیام سر قرار!

دقیقا همون دلشوره و حس رو دارم! :)

محسن...

ای کاش بشه سالگرد ازدواجمون رو جشن بگیریم...! :) 

ای کـــــاش...!

خدایــــا...

تو جورش کن...!

محسن؟!

تنهام نزاریها!

دوست دارم فراوووون!!

توام دوستم داشته باش! :*

محســـــِــنَم؟!

من تورا عاشقی...!

من تورا دوست میدارم....

بی هیچ بهــــــانه...شاید که دوست داشتن همین باشــــد!

بی بهـــــانه بخاطر آوردن...!

آغوش تــــــــــــــو


آغــــوشت.
.......

جایی باید باشد غیر از این کنج تنهایی

تا آدم گاهی آنجا جان بدهد

مثلا آغـــوش تـــو

جان می دهد برای جان دادن!!!

از پیامبر(ص) می خوام-چهارمین شب نیایش


مردی نزد پیامبر(ص) آمد و گفت :

همسری دارم که هرگاه واردخانه می شوم ، به پیشوازم می آید

و چون بیرون می روم بدرقه ام می کند .

هرگاه مرا غمگین می یابد ، می گوید : از چه می رنجی؟

-اگر به خاطر درآمد است که کسی جز تو عهده دار آن است

-اگر به خاطر آخرت است که پروردگار بر اندوهت بیفزاید

پیامبر(ص) به او می فرماید :

خداوند کارگزارانی دارد که این زن یکی از آن هاست

او نیمی از پاداش شهید را دارد !

 

داشتم با خودم فکر می کردم که چقدر ارتباط عجیبی بین این دو فعل است

"شهید شدن" و "عاشق شدن"

در جای دیگری هم به نقل از پیامبر شنیده بودم که :جهاد زن همان "زیبایی و طراوت برای همسرش" است.

گاهی اوقات ما حواسمون نیست اما اعمال درست کوچکمون برابری می کنه با چه ثواب های بزرگی

الهام عزیزم بیا با هم دعا کنیم تا پیامبر برامون دعا کنه :

از پیامبر(ص) بخوایم دعامون کنه تا به حق عشق خودش به دختر و همسرش خدیجه

من و تو همیشه "عاشق" بمونیم

از پیامبر(ص) بخوایم دعامون کنه به حق وصی و جانشینش علی(ع)

من و تو همیشه "متعهد" بمونیم

از پیامبر(ص) بخوایم دعامون کنه به حق امام حسن(ع) که خیلی دوسش داشت

من و تو "اخلاقی زندگی" کردن رو لحظه ای فراموش نکنیم

از پیامبر(ص) بخوایم دعامون کنه به حق امام حسین(ع) که  قلب پیامبر بود

من و تو "بدون لکنت باهم حرف بزنیم و از هم دیگه نترسیم حتی وقتی اشتباهی کردیم"

از پیامبر بخواییم دعامون کنه به حق امام سجاد(ع)

من و تو "همیشه خدایی زندگی کنیم و امیدوار و همواره به درگاهش توبه کنیم"

از پیامبر بخوایم دعامون کنه به حق امام با قر(ع)

من و تو "همیشه متواضع و فروتن باشیم و تکبر نداشته باشیم نسبت به هم"

از پیامبر بخوایم دعامون کنه به حق امام صادق(ع)

من و تو "تنبل نباشیم ، دنبال پیشرفت و جستوجوی حقیقت باشیم و از روزمرگی فرار کنیم"

از پیامبر بخوایم دعامون کنه به حق امام کاظم(ع) جد من

من و تو " همیشه و هر لحظه در بدترین شرایط هم وقتی به هم می رسیم خشم و غضب خودمون رو کنترل کنیم "

از پیامبر بخوایم دعامون کنه به حق امام رضا (ع)

من و تو " همیشه نسبت به هم رئوف و مهربون باشیم....امام رضا ضامن آهو شد من و تو هم ضامن آزادی همدیگه باشیم از صفات زشتی که توی وجودمون هست! "

از پیامبر بخوایم دعامون کنه به حق امام جواد(ع)

من و تو " گذشت داشته باشیم نسبت بهم...اگر اشتباهی کردیم حواسمون پرت شد تند خویی کردیم سریع همدیگرو ببخشیم"

از پیامبر بخوایم دعامون کنه به حق امام هادی(ع)

من و تو "از تمام لذات زودگذر و مادى اين جهان بتونیم به راحتی بگذریم و  به ضروريات اون اکتفا کنیم"

از پیامبر بخوایم دعامون کنه به حق امام حسن عسگری(ع)

من و تو "حلم و بردباری داشته باشیم در لحظه لحظه زندگیمون صبور باشیم و بی خود عجله نکنیم آرام هم باشیم و بهم آرامش بدیم با این بردباری و صبر"

از  پیامبر بخوایم دعامون کنه به حق امام مهدی (عج)

من و تو " طاقت هر از گاهی دوری هم رو هم داشته باشیم ...اگر دور بودیم گاهی اما سعی کنیم قلب هامون رو سرشار از نزدیکی کنیم ...این دوری فیزیکی به دوری معنوی و عاشقانه ی ما تبدیل نشه....!"

 

زندگی با این ویژگی ها "شیرین" میشه نازنین من مهربان من صبور من

همدیگرو "دوست داشته باشیم"

مثل دوست داشتن فاطمه(س) و علی(ع)

L

+138


خیلی وقت بود که فراموش کرده بودم که به یاد بیارم هرکس چه جایگاهی ابتدا در زندگی و سپس در قلبم داره!!

تا تصمیم درستی برای زندگیم بگیرم!

تا چه عکس العملی در برابر اتفاقات از خودم نشون بدم....

این تنها چیزیه که الان بعد از گذشت یکروز از صحبتهای محسن به خودم میگم و خودمو آروم میکنم!

اینکه محسن بخاطر موقعیت پدرش،دخترهای زیادی دوست دارن باهاش باشن...

چیزی که تا دیروز به فکرم نمیرسید...

شاید تنها چیزی که حداقل مغذمو آروم میکنه...!

فکر کردن به این موضوعه..

غلط و درستشو نمیدونم...

+137

عشق چیه؟!

واقعا چیه؟!

دوست داشتن چرا از عشق بالاتره؟!!

نمیدونم چیکار کنم...!!

آیدین یه جورایی درخواست دوستی داد!!

نگاهشو حس میکردم دقیقه های آخر!!

راستش وقتی سوار ماشین شدم،

ندیدمش دقیق!

وقتی پیاده شدیم و رفتیم سینما،

به پریسا گفتم محسن سرتره!

هم از لحاظ قیافه،هم قد....

آخه من اصلا باهاش حرف نزدم که بخوام ببینم اخلاقش چه طوره!

اصلا دلم هم نمیخواست که با یکی دیگه دوست بشم!!

چقدر ته قلبم احساس خلاء میکنم الان...

درست بعد از اون حرفهای محسن...

راجع به دخترهایی که میخواستن باهاش دوست بشن...!!

چقدر احساس خفگی و خفقان میکنم...!

آآآآه...

نمیدونم چرا محسن دیگه مثل قدیمها نگرانم نمیشه...

شاید چون سرش شلوغه...

اما یعنی برای 10 دقیقه هم فکرش و نمیتونه بزاره برای من...!؟ :|

آخ که دلم گرفت....

شاید توقعم زیاده...!

نمیدونم....!

الان چند ساعته که دارم توی ذهنم این قضیه رو کنکاش میکنم!

اینکه یعنی چی که 3تا دخترن میخوان باهات دوست بشن!

یکیشون خیلی پیله کرده!!

میدونی یاد چی افتادم؟!

یاد روزایی که فکر میکردم من تنها دختری هستم که از رضا خوشم میومد و با خودم میگفتم هیشکی حاضر

نمیشه باهاش دوست بشه...و دقیقا برعکس شد! حتی دوست خودم عاشقش شد!

حالا هم تو...!!!

نه...!

نمیتونم...نمیتونم...نمیتونم....

نمیتونم اینو قبول کنم!!

اینکه تو چجوری رفتار کردی که یه دختر به خوددش اجازه داده که انقدر بهت نزدیک بشه،نزدیک بکنه! و بخواد عاشقت بشه و باهات دوست بشه!!

این همه زحمت نکشیدم که حالا تورو بدم به اونیکه نیومده بنا گذاشته که صاحبت بشه!!

نمیدم....

نمیزارم....

من فقط ازت یه راهنمایی خواستم...یه سوال پرسیدم....

اما تو...

..

نمیدونم...

شاید هم من مقصر ام!!

من شدیداً دوست دارم :)

وای چه حس و حالی داره تو رویا ،به تو رسیدن

نمیدونم ولی انگار تو رو دوست دارم ، تورو دوست دارم شدیدا

***

تو رو دوست دارم شدیدا

از حالا تا به همیشه

حس خوبی به تو دارم

 که یه لحظه کم نمیشه

***

من شدیدا آرزومه تا ابد تو رو ببینم

تو چشات ستاره داری منم عاشق همینم

تو شدیدا پیش رومی حتی تو خواب و رویا

تا به تو فکر می کنم عطر تو می پیچه اینجا

♫♫♫

♫♫♫

یه جورایی نمیتونم تو رو رو چشام نذارم

نمیشه بدون عشقت لحظه ای دوم بیارم

تو تمام زندگیمی کسی خوبیتو نداره

چشامو رو هم میزارم تا ببینمت دوباره

***

من شدیدا آرزومه تا ابد تو رو ببینم

تو چشات ستاره داری منم عاشق همینم

تو شدیدا پیش رومی حتی تو خواب و رویا

تا به تو فکر می کنم من ، عطر تو می پیچه اینجا


***


وای چه حس و حالی داره تو رویا به تو رسیدن

نمیدونم ولی انگار تو رو دوست دارم ، تورو دوست دارم شدیدا

تو رو دوست دارم شدیدا

از حالا تا به همیشه

حس خوبی به تو دارم

که یه لحظه کم نمیشه

من شدیدا آرزومه تا ابد تو رو ببینم

تو چشات ستاره داری منم عاشق همینم

تو شدیدا پیش رومی حتی تو خواب و رویا

تا به تو فکر می کنم عطر تو می پیچه اینجا

3> 3> 3>

ترانه سرا : ترانه مکرم

داستان 7 اردیبهشت

میخوام امروز که قریب به سه ماه از تولدت میگذره،بگم که چرا برات تولد گرفتم...

تولدی که میتونست بهتر از اینها بشه!!

روزی که راجع به تولد نگرفتن خانواده ام و اینکه اصلا یادشون نبود چه تاریخی به دنیا اومدم،صحبت که میکردیم،

گفتی چندساله که برات تولد نگرفتن توی خونه!!

همیشه دلم میخواست دوست پسرمو ،عشقمو توی روز تولدش سورپرایز کنم!

اما همیشه نمیشد!

یا اونها با من نبودند تا اون روز، یا اینم که جور نمیشد که من از خونه بزنم بیرون!

وقتی با بابا اینا رفتین شب تولدت پدیده،بابات کاملا میدونست که قراره فرداش من برات کیک و تولد بگیرم!!

نمیدونستی نه؟! :)

از اول هفته با همه همانگ کرده بودم!!

فقط چون نمیدونستم کدوم از دوستات دوست داری پیشت باشن ،دوستای خودمو گفتم و محسن رو که باهم دوستین!

کاظم هم بود!

دیگه کسی به ذهنم نمیرسید که درجریان رابطه ما باشه و بتونه بیاد!

دوست داشتم برات یه تولدی بگیرم که ناراحتیهای تولدای گذشته ات رو از یادت ببره!

وفتی میخوای روز تولدتو بخاطر بیاری،یاد روزهایی که برات تولدی نگرفتن،نیوفتی!

یاد اون روز بیوفتی!!

دوست داشتم بیشتر از اینا بهت خوشبگذره!

اگر ماشین داشتم،بهترینها رو برات انجام میدادم!!

دست تنها خیلی از این طرف به اون طرف دویدم!

نگران اومدنت بودم!!

+همینجا لازم به ذکر است الان که دارم برات تایپ میکنم،یه پشه خونخوار ولم نمیکنه و چسبیده بهم!!!

هی میپرونم،هی میزنمش،هی در میره!! اصلا دیوونه ام کرده!! :|

خب،کجای قصه بودیم؟!

اوهوم!

اینجوری بهت بگم که شاید خودت یادت نباشه!

اما انقدر درگیر بودم،که یادم رفت برات کارت پستال بخرم !!

صبح تمام فردوسی رو زیر پا گذاشتم تا چیزی که دوست داشتی رو برات بخرم!

شاید باورت نشه ولی وقتی رفتم فشفشه بخرم،دیگه پول توی حسابم نداشتم!!! :|

یه تراول از پولای خونه با خودم برده بودم ،اونو خرج کردم!!

فقط از کل کارای تولد مونده بود آوردن خواهرت و خریدن کیک!

دلم میخواست برم کیک با عکس خودت بزنم اما راهش بد مسیر بود!نمیتونستم همه رو توی یه ساعت انجام بدم!!

باید میرفتم شادمان،از اونجا سفارش میدادم،بعد میرفتم خرید کادوت!

دوباره بر میگشتم شادمان!

یا میرفتم قصر شیرین روبروی دانشگاه شریف!

هیچ کدوم با اون زمان کم امکان نداشت!!

ببخش!!

میخواستم یه کیک با همون طرحی که عکس داشتی و داشتی فوت میکردی و گذاشته بودم روی صفحه گوشیم رو برات یه کیک همون شکلی سسفارش بدم که هرتیکه اش درست مثل عکست یه میوه باشه!

توت فرنگی،کیوی،پرتغال... :) وسط اونها هم میوه بهشتی من! :) :*

اما نمیشد!

واقعا ببخش!

هر وقت یاد اون روز میافتم،با خودم میگم برم برات یه کارت پستال بخرم و بیارم بهت بدم!

اما روم نمیشد! :|

و تو!!

بودن تو کنارم روز تولدم،بهترین کادوئه!

اینو جدی میگم!!

تو اگر هیچی هم نخری،همینکه تا اون روز پیشم باشی،مهمتر از هرچیزه واسم!

خیلی خیلی عاشقتم!!

بسیار بسیار زیاد!!

حالا هیچی هم که نه!

دست کم یه سی دی خانه سبز رو بخر خب!! :|

آخ که چقدر از فکر خریدهای روز تولدم ذوق کردم الان!! :)

+134


هـــــــــــــِــــــی...

انقدر پُــــرم که نمیدونم از چی بگم...

بگذریم...

از درون دارم خفه میشم....!

خفه....

یه چیزی تو گلومه شبیه بغض...!

شاید بغض...

بن بست...


از این بیراهه ی تردید از این بن بست می ترسم

من از حسی که بین ما هنوزم هست می ترسم


ته این راه روشن نیست من مثل تو می دونم

نگو باید برید از عشق نه می تونی نه می تونم


نه می تونیم برگردیم نه رد شیم از تو این بن بست

منم می دونم این احساس نباید باشه اما هست


دارم می ترسم از خوابی که شاید هر دومون دیدیم

از این که هر دومون با هم خلاف کعبه چرخیدیم


برای ترک این برزخ گریزی غیر دنیا نیست

نمی دونم ولی شاید بهشت اندازه ی ما نیست...! :((((