روز -خارجی-محوطه ی زیبا کنار
محسن : الووو ....سلام....خوبی ؟ (در انتظار شنیدن یک صدای نازک و معصومانه و شاید هم آذری !)
الهام : سلام ...خوبید ؟ صدام میاد ؟
محسن (تو دلش) : یا حضرت عباس این دیگه کیه چرا انقدر صداش کلفته ؟ حالا بریم جلو ببینیم چی میشه خدا به خیر بگذرونه !
محسن : ممنون خوبم ...اره صداتون میاد
الهام : نمی تونی صحبت کنی ؟ چرا صدات آرومه ؟
محسن : نه می تونم فقط آروم حرف می زنم تابلو نشم : D
.
.
.
.
.
هنوز محسن و الهام به یک دیدار رو در رو نرسیده بودن که الهام بانو داستان این ارتباط جدید رو به پدر محترم لو داد....و محسن واقعا براش جالب شد که چه دختر خوبیه این الهام بانو همه چی رو به پدرش می گه زود اما بالاخره خیلی هم جو گیر شدن خوب نبود با خودش می گفت چرا به این زودی رفته گفت ؟؟؟؟ چجوری جرات کرده ؟؟؟
روز-داخلی -کافه سپیدگاه
.محسن از زیبا کنار برگشت شاید یک هفته نشد که با هم قرار حضوری توی کافه سپیدگاه گذاشتن !
محسن : از قصد با لباس بد رفتم سر قرار تا ببینم واقعا این دختر از چی من خوشش اومده که حاضر شده بیاد من و ببینه ؟ چون بابام...یا اینه ...؟! خلاصه باید می فهمیدم و البته عکس دختر دانشجوی زیبا دل منو برای دیدنش برده بود اما می خواستم واقعا بفهمم چرا قبول کرده همدیگرو ببینیم ؟
خلاصه رفتم و رسیدم بهش ....محسن و الهام بعد از کلی تقلای ذهنی و کلامی که البته با خجالت الهام و پر رویی محسن همراه بود رفتن و سر یک میز دو نفره نشستن !
گارسون : چی میل دارید ؟
محسن (در حالیکه به منو و الهانگاه می کنه ) : شما چی می خورید ؟
الهام (خجالتی و حالت دختری که واسش خواستگار اومده باشه و تازه می خواد یخش باز شه ) : من چیزی نمی خورم فقط یک آب کافیه !
محسن (انگار که ناراحت شده باشه از تعارف) : ای بابا یه چیزی سفارش بده خوب ....
الهام : شما راحت باش بگو هرچی می خوای...
محسن : پس من یه چیزی سفارش می دم از من هم بخور ....
الهام : باشه حالا شما سفارش بده
محسن : یه پیتزا لطفا به همراه یک دلستر...!
گارسون می رود و دختر و پسر که اولین دیدارشون رو تجربه می کنند مشغول صحبت می شوند
محس : ای بابا چرا تعارف کردی یه چیزی سفارش میدادی دیگه....
الهام : تعارف ندارن ناهار خوردم میل ندارشتم مرسی !
محسن : باشه...من راستش ناهار نخورده بودم گرسنه ام بود و الا منم ....
الهام : نه بابا این چه حرفیه نوش جان ...
محسن(برای اینکه مثلا طرف مقابل حس کنه که همیشه این سر و وضعش نیست ) : شرمنده ها سر و وضعم نا مرتبطه از جایی اومدم نشد برم لباسامو عوض کنم
الهام : نه بابا خواهش می کنم
محسن : خوب متولد چه سالی هستی ؟
الهام : 72
محسن : عه ؟ چه ماهی ؟
الهام : شهریور
محسن(کمی می ترسد....) : عه چه جالب؟....منم اردیبهشتیم :)
الهام : خوبه
و این گفت و گو همینطور داشت و طرفین با اینکه هزاران دقیقه توی فضای مجازی باهم حرف زده بودن توی گفت و گوی رو در رو همچنان حرف و حرف و حرف.....
قدم زنان رفتن بیرون تا دیدار بعد....
روز -داخلی-کافه آن(تولد الهام)
دیدار بعدی توی یک کافه ی آشنا بود....کافه ی مهدی زندیه
این بار محسن و الهام هر دو سفارش های خوبی دادن از چیپس و پنیر مفصل تا دلستر های لیوانی بزرگ و....
قصه ی اصلی از این جا شروع شد که از کافه اومدن بیرون و شروع کردن به قدم زدن و حرف زدن
از هدفاشون گفتن از اینکه اگر به نتیجه برسن که به درد هم می خورن ازدواج کنن .....محسن می گفت من به شدت آدم متعهدی هستم و الهام هم می گفت من هم دنبال یک پس متعهد بود و....
4 ماه گذشت .........به یکسال رسیدن .....آروم آروم خانواده محسن هم متوجه ماجرا شدن اول بابای محسن بعد خواهرش بعد هم مابقی....تو این وسط استرس مادر و اینکه نکنه بفهمه همیشه همراه محسن بود به طوری که امکان نداشت تو خونه مادر با الهام بتونه تلفنی حرف بزنه و الهامم از مادر یک غول ساخته بود در حالیکه مقصر محسن بود نه الهام....مادر خیلی مهربون بود اما شرایط اقتضا می کرد که مساله دیرتر باز بشه.....
یکسال و نیم ......دوسال .....
داستان هر روز پیچیده تر میشد محسن تصادف کرد الهام تو این دوران انقدر به محسن انرژی داد که محسن دیگه واقعا تمام وجودش واسه این دختر می تپید همیشه تو دلش می گفت این دختر همونیه که من می خوام همونی که خدا گذاشته توی سفره ی دلم ....آخه الهام عین یک همسر واقعی کنار محسن بود میومد صبح زود قبل از اینکه کسی بیاد و سر این راز فاش بشه صبحونه ی محسن رو میداد و می رفت و واقعا محسن حس خوبی داشت....هر روز اوضاع بهتر میشد و امیدواری بیشتر....
دوسال و نیم .....
حالا دیگه الهام و مسحن به تمام استرس ها غلبه کرده بودن دیگ جرات بیان کردن مساله ازدواج کمی علنی تر ایجاد شده بود .... الهام خسته از دوری ....محسن خسته از وضعیتی که نمیذاشت بتونه بره خواستگاری....خونه و مساله ی کار و.... اما دلشون پیش خدا قرص قرص بود.....محسن سال پیش توی حرم امام رضا رو به روی ضریح وقتی ایستاده بود یک جمله به آقا گفته بود....گفته بود یا علی بن موسی الرضا خودت می دونی مشکلات منو خودت می دونی من تو چه وضعیتی....خودت می دونی دوسش دارم...پس دعام کن دعاک سال 94 سال رسیدن من به الهام باشه.....
سه سال داره میشه....
حالا دیگه داره کم کم سه ال میشه و محسن می بینه که دونه به دونه آرزوهاش داره براورده میشه....انگار امام رضا حواسش بوده.....انگار خدا خیلی دوسشون داره که با هر کجدار و مریضی که بوده این دوتا رو داره بهم می رسونه....انگار توکل کردناشون بی ثمر نبوده....
فردا روز خواستگاری
فردا همون روزی که سه ساله انتظارش رو می کشیدیم همون روزی که وقتی تو کافه سپیدگاه بودیم شاید به مخیره مون هم خطور نمی کرد یک چنین روزی و همون روزی که اگر "صبر " و "گذشت کردن هامون" نبود بوجود نمیومد....
من انقدر برام این روز ارزشمنده سر ذوق ومدم و تو این تاریکی شب که خیلیا توی شهر خواب هفت پادشاه رو می بینن برای ملکه زندگیم توی وبلاگ زندگی بخشی از خاطراتمون رو زنده کردم....شاید خط های بالا دقیق نباشن اما لحظاتی رو تداعی می کنند که اگر دقتی توشون نبود به چنین روزی ختم نمی شد....
ما همراه هم بودیم
همراهی یعنی اتصال بی توقث
همراهی یعنی برداشتن گام هایی منظم
همراهی یعنی داشتن انصاف
همراهی یعنی گذشت از لذت سرعت بالا و تلاش برای رسیدن
همراهی یعنی اینکه رسیدن تازه شروع مساله همراه شدن است !
همراهی یعنی سعی بر صبر نه سعی در تحمل !
همراهی یعنی الهام.....................محسن (نقطه چین ها یعنی امتداد مسیر عاشقانه !
و حالا هم باید همراه خدا باشیم و از او بخواییم که:
همراهی ممتد مارا قطع نکند....
آراممان باشد و آرامش مان را که حاصل سه سال آب دادن به این درخت مهربان همراهی است از ما نگیرد....
خدا جان از تو که پنهان نیست از او چه پنهان که :
دوستش دارم :(
دوستش دارم :(
و دوستش دارم ......
یاعلی