چه زمين و مكانيه اينجا اي خدا

.................
ابرها ! سلام
ابرهای مهربان! سلام
ابرها !
ای آشنا ها!
ای دوستان قدیمی ! سلام
سلام ابرهای دلتنگی!
سلام ابرهای خوب !
ابرهای عاشق !
ابرهای شاعر!
سلام ای ابرهائی که هر وقت دوست داشتید
می بارید

.................
ابرها ! سلام
ابرهای مهربان! سلام
ابرها !
ای آشنا ها!
ای دوستان قدیمی ! سلام
سلام ابرهای دلتنگی!
سلام ابرهای خوب !
ابرهای عاشق !
ابرهای شاعر!
سلام ای ابرهائی که هر وقت دوست داشتید
می بارید
مثل انتهای یک آواز
که صدا
میان طنین ساز ها محو می شود
مثل لبخندی
که آرام آرام
با شروع درد
از روی لبها پاک می شود
مثل تکه ابری
در آسمان داغ
که زیر ضربه های نور
ناپدید میشود
من نیز
محو می شوم
از ضمیر تو
از تمام شعر های عاشقانه
نامم را پاک می کنم
و در کدورتی مانده گار
از آسمانی که دیگر
ستاره هایش را نمی شناسم
ناپدید می شوم .
نوشته ای از یک همنورد
كوه در شب چه شكوهی دارد خرم آن جلگه كه كوهی دارد
شب چو مهتاب درخشد در کوه خرمن عشق نماید انبوه
تاجي از ماه به سر دارد كوه وز طلا جبه به بر دارد كوه
شاه بیت غزل دور نماست کوه سلطان همه صحراهاست
کوه را چشمه ی بی اندوهی است کوه منزلگه بابا کوهی است
اولين پرتو ماه و خورشيد روی پيشانی كوه است پديد
بازا زمغر بشان با کهسار آخرین بوسه ی بدورد نثار
مردم کوه نشین داند خوب که چه نقشی به طلوع است و غروب
من چو کوهم نه پنهای و نه پشت غیرت کوه نشینانم کشت
مرد را کوه سرافراز کند چای پایش به فلک باز کند
نمی دانم چرا آنقدر بزرگ نشده ام،که تو را تنها در مواقع سختی نخوانم؟
چرا وقتی همه چیز هست، کمتر تو را صدا می کنم؟
چرا وقتی سالم و شاداب هستم، کمتر تو را شکر می گویم؟
پروردگارا! تنها درخواستم از تو روحی وسیع است، آنقدر که فراموش نکنم،
در خوشی ها باید بیشتر تو را صدا کرد!

می نویسم این غزل هم ، بی دلیل از آن تو
می چکد حس قلم هم ، بی دلیل از آن تو
تو پر از عشق و امیدی سبز و پاک
غنچه ی سبز محبت ، بی حریف از آن تو
آنقدر پاکی فرشته گویمت ، زیبای من
بال زیبای فرشته ، بی رقیب از آن تو
شب به دامانش به جز تاریکی و ظلمت ندید
جز ستاره در دلش ، من بی نصیب ! از آن تو
آسمان چشم من ابری و بارانی شده
روی گلگونت بیاور ، بی دریغ از آن تو
حرف دل در دل نگنجید و به صد برگی نوشت
روح زیبای (رها) یم ، بی شکیب از آن تو

تاب تاب عباسی، خدا منو نندازی… اگه میخوای بندازی، بغل ِ بابا بندازی…
خدا اجازه؟ ما دفتر انشامون رو نیاوردیم. یعنی راستش… اصلا انشا ننوشتیم.
اجازه آقا؟ ما انشامون خوب نیست، مدرسه هم که میرفتیم، بلد نبودیم پاییز
رو توصیف کنیم. همیشه هم نمرهی انشامون کمتر از ریاضی و هندسه میشد.
کلاسِ دوم راهنمایی که بودیم، همهی نمرههامون بیست شد، معدلمون اما نه.
انشا کم آوردیم آقا. شدیم شاگرد سومِ کلاس. اون دوتای دیگه، انشاشون بهتر
از ما بود. خب، وقتی میگیم انشامون خوب نیست، باید باور کنید.
گفتیم که، ما بلد نیستیم پاییز رو توصیف کنیم. وقتی درختِ تنها رو تصور میکنیم که لخت و عور، چقدر دلش از جداییِ برگهاش گرفته، دلمون خیلی میسوزه. برگها رو درک نمیکنیم آقا، نمیدونیم چطور خوبیهای درخت رو فراموش کردن. حتما اونا هم کلی دلیل دارن. تازه اونا که فقط برگ هستن، آدمها هم کلی دلیل میارن. ما خنده مون میگیره آقا، فقط میخندیم. نمیزاریم دیگه گریهمون بندازن.
دلم عجیب گرفته…
دلگیرم از آدمکهایی
که تنها سایهای هستند
از تمام آنی که مینمایند
دلگیرم از نقابهایی که بر چهره میکشند
دلگیر از صورتکها…
من نمیفهمم…
به خدا که من نمیفهمم…
نمیدانم چرا آدمها تنها برایِ یک تجربه،
یک تصور، یک خیال،
یک عطش برای سر دادنِ ترانهی تشنگی،
وخیالِ خامِ آنچه هیچگاه نیستند،
زندگی آدم دیگری را به بازی میگیرند؟!
به خدا من نمیفهمم…

خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا.
در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا. دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .امیدم ده خداوندا .
كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم دگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.
چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان اس
خداوندا نمی دانم نمی دانم
و نتوانم به كــس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
خدای خوبم میخواستم بگم میدونی ته دلتنگی چیه
اینه که دلت واسه خدا تنگ بشه
ولی از خجالت نتونی باهاش حرف بزنی
اینقد گناه داشته باشی که شرمت بشه بهش نگاه کنی
شرمت بشه که حتی اسمشو به زبون بیاری
ولی تو دلت کلی حرف واسه گفتن داشته باشی
حرفایی که دلت میخواد بگی تا اروم بشی ولی شرمنده ای از خدا
خیلی بده مگه نه؟
اینجوری اواره میشی مثل من
مثل حال الان من
خیلی بده
خیلی دلم گرفته
ولی اینقد روسیاهم که حرفی واسه گفتن ندارم
اگه حکمم مرگ باشه
بازم حرفی ندارم
ولی به خدا خیلی دوستت دارم هرچند بندگیو رو خوب بجا نیاوردم
هرچند کاستی داشتم
ولی دوستش داشتم
و میخواستم هوامو داشته باشه
دلم میخواست همیشه مطابق میلش باشم
ولی نمیشد دلم میخواست از اینکه بنده ای به نام من داره خوشحال باشه ولی نمیشد
اذیتش کردم
خدایا منو ببخش
راهمو گم کردم کمکم کن پیدا کنم
خدایا وامموندم تو بین راه
یه کاری بکن....
یه کاری بکن از این حال وهوا دربیام
دلم میخواد تو باشی تو زندگیم
ولی مدتی گیجم
گم شده ام
کمکم کن خودمو پیدا کنم
کودکی بیش نبود، شنیده بود خدا آن بالاهاست، در آسمان ها
دستانش را که بلند کرد، خواست خدا را ببیند، بیشتر سعی کرد،
روی نوک پاهایش ایستاد، دستانش را به راستای آسمان کشید
اما نتوانست...
بر سکویی ایستاد میخواست خدا راببیند اما باز هم کوتاه بود، کوتاه..
بر دامنه کوهی رفت نتوانست...
بر قله رفت نتوانست...
او شنیده بود خدا آن بالاست اما نشینده بود خدا دیدنی نیست
با زبان شیرینش میگفت که: بابام همیشه میگه جوینده یابنده است
بزرگتر که شد بر فراز بلندترین برج ها رفت
باز هم خدا را ندید
به ابرها سری زد آنجا بلندترین جا بود
اما باز هم کوتاه بود
می پنداشت دیدن خدا در پیمودن ارتفاع بالاست
بعد از ابرها ، نا امید شد
گریان شد
غمین شد ...
....
سر بر سجده نهاد و گریست و گریست و گریست...
پیرتر که شد
به آرزویش رسید
او خدا را در قلبش یافت
همه چیز در قلب او بود
و خدا را یافت در قلبش
در وجودش

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.
بنده: خدایا ! خسته ام! نمی توانم.
خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدایا ! خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم…
خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان
بنده: خدایا سه رکعت زیاد است
خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدایا ! امروز خیلی خسته ام! آیا راه دیگری ندارد؟
خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله
بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می
پرد!
خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله
بنده: خدایا هوا سرد است! نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم
خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم
بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد.
خدا: ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است
چیزی به اذان صبح نمانده او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است
امشب با من حرف نزده
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید
خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست
ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!
خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من
بیدار شو نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد
ملائکه: خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟
خدا: او جز من کسی را ندارد…شاید توبه کرد…
=============
بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا
میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد
ها خدا داری ...
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و امدی میگذشت.
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسربچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. او پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید اتومبیلش صدمه ی زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند...
پسرک گریان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.
پسرک گفت:" اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور میکند، هرچه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم ، کسی توجه نکرد . برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش افتاده ومن زور کافی برای بلند کردنش ندارم برای اینکه شمارا متوقف کنم ، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم . "
مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت... برادر پسرک را روی صندلیش نشاند ، سوار ماشینش شد و به راه افتاد.
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما ، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !!!
ظهر یک روز سرد زمستانی وقتی امیلی به خانه برگشت در پشت خانه اش پاکت نامه ای را دید که نه تمری داشت و نه مهر اداره ی پست روی آن بود ! فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود . او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخلش را خواند:
((امیلی عزیز عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.))
با عشق، خدا...
امیلی همان طور که با دستان لرزان نامه را رویمیز می گذاشت با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند ؟ او که آدم مهمی نبود ! در همین فکر هابود که ناگهان یخچال خالی آشبزخانه را به یاد آورد و با خود گفت :من که چیزی برای پذیرایی ندارم.سپس نگاهی به کیف پولش انداخت او فقط 5دلار و 40 سنت داشت . با این حال به سمت فروشگاه رفت...یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید .
وقتی از فروشگاه بیرون آمد برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برگردد و عصرانه را حاضر کند. در راه بازگشت زن و مردی فقیری را دید که از سرما میلرزیدند . مرد فقیر به امیلی گفت :خانم ما خانه و پولی نداریم .بسیار سردمان است و گرسنه هستیم.آیا امکان دارد به ما کمک کنید؟
امیلی جواب داد:متاسفم من دیگر پولی ندارم واین نان و شیر را هم برای مهمانانم خریدام.
مرد گفت : بسیار خوب خانم متشکرم. وبعد دستش را روی شانه ی همسرش گذاشت وبه حرکت ادامه دادند.
همانطور که مرد وزن فقیر در حال دور شدن بودند امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد .به شرعت دنبال آنها دوید وگفت :آقا ،خانم ، خواهش میکنم صبر کنید . وقتی امیلی به آن زن ومرد فقیر رشید ، سبد غذا را به آنها داد وبعد کتش را در آورد و روی شانه های زن انداخت.
مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد.وقتی امیلی به خانه رسید ، یک لحظه ناراحت شد ؛چون خدا میخواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت . همانطور که در را باز میکرد ،پاکت نامه ی دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد :
"امیلی عزیز ،از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم ."
با عشق ،خدا

از حضیض خاک به عزیز افلاک سلام می کنم ...
نمی دانم گفته هایم از حقارت بندگی ام برمی خیزد، به اوج افلاک
می رسد ، یا بر نیامده ازنفس ، درنزدیکی وجود خاکی ام درمشتی
عدم فرو می ریزد... .
پروردگار من...!
من غباری نا چیزم ازان ، مشتی خاک که روزازل بار سنگین امانت
بر دوشش نهادی ... . هنوز ازاعماق فطرتم ندای « قالوا بلی »
برمی خیز د ! وازخمیرتنم بوی ان عشق که به غمزه ای مچکاندی !
خدای من... ! من از فرزندان ادمم ... ! ایا دراندیشه های خدایی ات
یادی از من هست ؟ من همانم که زیر خیمه ی زیبای افلاک و برقلمرو
حضور توسال ها زندگی کردم ، بارها صمیمانه صدایت زده ام ... !
درمقابل عظمت و بزرگی ات برخود لرزیده ام ! از شوق تو لبریز امید
گشته ام وهر روز نزدیکی غروب که یاد توغمناک بردلم نشسته است
باهمه ی حجم اندوهم، تورا ستایش کرده ام و نالیده ام .
خدایا...! واینک در گذر غمناک و خیال انگیزعمربه تو پناه اورده ام
ازاندوهی که دل را می رنجاند. نیت کرده ام که «غم های بی تویی»
را تنها برای تو بنویسم ! شاید بعد ازاسمان مناجاتم پرا زقاصد هایی
باشند که نامه های مرا دراسمان ها به تومی رسانند ! یا فرشتگانی
که ازاسمان فرود می ایند تا حرف های اسمانیم را به عرش برسانند... .