...

هنوز نفس می کشم 

اما اندکی به شماره افتاده...

...

زمین از دلبران خالیست یا من چشم و دل سیرم

که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم...

 

دلم یک کوچه می خواهد..!بی بن بست..ویک خدا..!که باهم کمی راه برویم..!!

 

 

 

...

یوسف می دانست که تمام درها بسته هستند ولی به خاطرخدابه سوی
 
درهای بسته دویدو درهابه رویش بازشد...
 
اگرتمام درهای دنیابه رویت بسته شدبه سوی درهای بسته برو چون خدای
 
 شماویوسف،یکیست...

 

 

 

شمــا یادتـــون نمیــاد ...


مــنــم یادمـ نمیــاد ...


ولی میــــگن آدمــا یه زمــانی مهــــربون بـــودن ...!!

 

 

...

 

خدایا به جز خودت به دیگری

 

 واگذارم نکن...

شروعی دیگر...