|
الهی
درد .........دل

بچه که بودم . دست یافتن به تو برایم مثل ماهی قرمز داخل حوض بود
که دائم از دست من می گریخت یا مثل آن آشیانه جوجه کبوتر ها بر
روی ناودان که من هرچقدر بر نوک انگشتان پایم می ایستادم دستم
به آن نمی رسید .
سال های بعد از آن . سال های شوریدگی و شعر و بی خوابی بود
اما تو هنوز به من نزدیک بودی . به نزدیکی ستاره ای که هر شب بر
روی بام خانه دیوان خاطراتم را روشن می کرد بعد از آن هر چه بزرگ تر
شدم تو دورتر شدی............
دیگر نه من آن بچه بازیگوشی بودم که راز گم کردن مداد رنگی هایم را
فقط به تو می گفتم و نه تو آن خدایی که حضورت را مطمئن تر از اشیا و
افراد پیرامونم احساس می کردم .
کم کم دور برم پر از چیزهای بزرگ شد . پر از آدم های بزرگ شد .
کارهای بزرگ جاهایبزرگ . آرزو های بزرگ گناهان بزرگ.........
اما دیگر خبری از خدای بزرگ نبود . انگار تو را با همه چیزهای کوچک
بچکی ام جا گذاشته بودم یا شاید تو را در میان دنیای بزرگم گم
کرده بودم.
هرچه بود تو دیگر نزدیک من نبودی یعنی بودی ولی احساس
نمی کردم .ابتداجای خالی تو در زندگی ام به اندازه یک خال سیاه
کوچک بود اما چیزی نگذشت که این خال بزرگ تر شد مثل یک گودال
عمیق و دهشتناک ..............................
سعی کردم جالی خالی ات را با خیلی چیزها پر کنم اما هیچ کدام
نتوانستند این خلا بی انتها را پر کنند .
دیگر هیچ چیزی به اندازه دوری تو برایم بزرگ نبود از این همه فاصله ای
که با تو پیدا کرده بودم می ترسیدم .
شاید همین ترس بود که باعث شد دوباره کوچک شوم .آن قدر کوچک
که بی هیچ تکلفی برای پیدا کردنت گریه کنم .
حاضرم بودم همه آن چیزهای بزرگ را بدهم اما دوباره خدای بزرگم به
من نزدیک شود به نزدیکی همان ماهی قرمز حوض یا آشیان جوجه
کبوترها .
نمی دانم چه شد اما وقتی آن درد بزرگ بی تو بودن بر جانم چنگ
انداخت و من فهمیدم که چقدر بدون تو کوچک و حقیرم یکدفعه
احساس کردم جای خالی ات پر شده است پر از مهربانی های
خدای بزرگ.....
خدای بزرگ تر از همه کوچکی های من .
درد دل شهاب سنگ
بنگر

گلدان های لبخند را در حیاط چهره بگذارید چشم های عاشقتان را آب بزنید
پلک های خسته را جارو کنید .نان تازه ای از کوچه نشاط بگیرید .هر صبح بنشینید .
عشق بخورید و عشق بنوشید .
به خدا آفتاب از پشت کوه ها سر بر نمی آورد .مگر برای آموختن عشق و نواختن
دلدادگی و اثبات فداکاری.............
ای شهاب سنگ
با تمام وجود
با تمام وجود
دیشب با تمام وجود شکستم. و با ستاره ها پیمان بستم که هر صبح
طلوع خورشید را در انعکاس آبی دریا ببینم و در ساحل شنی قلبم
امواج خشمگین تنهائی را پذیرا باشم .
با ستارگان عهد کردم چشمانم را تا غروب خورشید از انعکاس تفتیده
دریا بر ندارم .
پشت پنجره انتظار ایستاده ام به افق چشم دوخته ام دلم تنگ است
تحملی باقی نمانده ...
ولی نه .....من عهد بستم باید برای عبور قدم های عشق از ساحل
شنی قلبم از طلوع خورشید تا غروب آن راهی بسازم .
ای عشق منتظرم.....بیا با تمام وجود .............
شهاب سنگ
حکایت
تکرار شدن

حکایت های کهنه بودن
در من تکرارمیشود
دریغا
راهی نیست
در تعجبم
در تعجبم چگونه جهان
انسداد را می پذیرد
وجود من
با همه کوچکی
آزاد و رها ست
میخواهد
فریاد بزند
میخواهد
تا انتهای
ساحلی
که کرانه اش
نا پیداست
خویشتن خویش را
چون اسبی
بدوانم
خیس از عرق اشتیاق
من تشنه ام
تشنه تر از هر تشنه ای
شوری دریا
سیرابم نمی کند
این خواهش رها
چرا در من
موج می زند
من جهان را
کوچک نمی خواهم
جهان من
بی انتهاست
و خدای من
نفرت را نمی شناسد
خدای من
در نگاهای عاشقانه
موج می زند
خدای من
نه ملکه عزاب دارد
نه کوره داغ
جهنم
که او
اندیشه را
آفرید
رها بر قله ای
بلند
خدای من
با قطره های
اشک
میشوید
پلیدی
از این جهان
بخشش
وجود اوست
من در پیچ خم این
این عطا
خوسشتن را
صیقل داده ام
آنگاه که گفت بر ملائکه
که خاک را سجده کنید
میدانست که این خاک دل دارد
میدانست که عشق
تنها نمود اوست
و
انسان
گزیده شد
تا بسوزد
به هرم عشق
و صعود کند
تا باور
تا یقین
از این روزنه های
سراسرتاریک
راهی بجوید
راهی بجوید
جهان بسته نیست
نگذارید
دیوانگان
عشق را
به شما
ثابت کنند...
ای شهاب سنگ
درد دل ساده
درد دل ساده با.......................
مهربانا:از جور نفس خسته ام و از سیاهی های روزمرگی خویش دل شکسته .
در حسرت دقایقی می سوزم که لحظه ای با تو دور از غوغای غریب این دنیا بنشینم
واز زخم هایی بگویم که بی التیام مانده اند .
می دانی : چه قدر چشم ها در تاریک خانه قلب به دنبال دریچه امیدی از سوی تو .به
این در و آن در زده تا چه اندازه دردمندانه سر به دیوارهای سنگی و سیمانی کوبیده.
با آن که همواره حس می کنم که دیگر کار دل من از کار گذشته واین جراحت کهنه
آن قدر در عمق جانم ریشه کرده که دیگر التیام آن محال به نظر می رسد باز امید
به رحمت تو ...آرامم می کند.
خدایا: بنده گناهکارت ضعیف تر از این حرف هاست که در دادگاه عدل تو محاکمه
شود.
دست پای دل شکسته ام را چنین بسته مخواه ..............:
درست هست که خطا کارم ومجرم .اما تو که مهربانی و پرتو لطف و رحمتت خشم
آسمان ها را به سکوت فرا می خواند پس دل ما را با محبت بشوی و قلب من را
زندگی بخش . تا با چشمانم در امتداد بی کران آسمانت را جستجو کنم و
عشق را باور ........................
شهاب سنگ همچنان ناظر باش
روزی
روزی خواهد رسید
ای دل خوشکیده از عشق ! روزی خواهد رسید که قاصدک ها شکوفه شکوفه
زندگی را برایت به ارمغان می آورند. و دوباره پرنده های مهربانیت به آغوش پر
عشقت باز خواهد گشت .تا تلخی کوچ را در کنار تو به فراموشی بسپارند.
روزی که نگاه پور شورت بدرقه بادبادک های آبی خواهد شد .روزی خواهد
رسید که پروانه ها را در کوچه پس کوچه های قلبت خواهی دید .و غم سرد
خاطرات گذشته را در لابه لای خنده های پر مهرت گم خواهد شد .
روزی که هزاران ستاره دستان شب را به گرمی خواهند فشرد وهمه کبوتران با
نغمه تو همراه خواهد شد .
روزی خواهد رسید که لالایی مهربانانه شبانگاه از پشت پنجره تو را غرق دل تنگی
نخواهد کرد . روزی که خسته اما سر شار از امید به استقبال پرنده های مهربانت
خواهی رفت .
ای تنهاترین ! روزی خواهد رسید که باران عشق تو را خیس زندگی خواهد کرد
وتمام روزهای سیاه تنهایی و دل تنگی غروب خواهند کرد . وسیب سرخ خورشید
در آسمانت طلوع خواهد کرد .
روزی خواهد رسید...........................................................!
و تو ای شهاب سنگ !
تا آن روز شاهد انتظار باش...
هدیه

پشت پنجره انتظار ایستاده ام به افق چشم دوخته ام . دلم تنگ
گریستن است. ساعتی بعد؛چون سیلی ویرانگر ،خانه قلبم را در هم
می کوبد.
گریستنی که به زودی ،عطش چشم هایم را اقیانوسی بی کران خواهد
کرد و نسیم را به آغوش پپراهنم خواهد ریخت.
قرار است که دست هایم را در صداقت برکه امید فرو ببرم وبه صورتم
آب زلال عشق بپاشم قرار است که ژولیده روزگارم را به شهر عاشقان
ببرم وگیسوانش را به دلخوشی روز های دیدار شانه بزنم .
قرار است پلک های خسته ام را به سمت ستاره روشن آسمانی
باز کنم و برای ذهنم گوهر جاودانه را هدیه ببرم .
وتو ای شهاب سنگ ناظر آن باش
راهی دیگر نیست
راهی دیگر نیست

واژه ها را زیر وبر می کنم . از دم حرفها را زیر رو می کنم .کلامی تازه در کول بارم نیست .تمام واژه ها
بوی نم می دهد .از همه چیز و همه جا خسته ام .دیگر توانی برایم باقی نمانده .تااین کشتی شکسته
از افکار تهی را به ساحلی برسانم. دیگر هیچ نگاهی امواج خروشان را مهار نمی کند .
در این کهنه دکه پوسیده مغز هم موضوع جالبی نمی توان یافت. حتی بهترین سوژه را خریداری نیست.
باید در دکه را در کل گل گرفت .باید کشتی شکسته را بیشتر شکست .باید دل به دریا زد باید خود را
در جریان آب آزاد رها کرد . باید به اعماق دریا سفر کرد و مانند دیگر موجودات راحت و آزاد در آب شناور
شد .و به جریان آب دل بست تا ساحل کجا باشد.
شهاب سنگ تو ناظر این حقیقت هستی .....
رهگذر ایام............

از رهگذر ایام بجز قصه غم مراحاصل نیست.من بخت خود را سال هاست که در غبار کوچه های مه
گرفته تجربه کردم. آخر این کوچه اتاق تنهایست .بجز برگ پاییزی دلت کسی به فکر یاری نیست. پنجره
نم گرفته دلت را پاک کن ... یادت در ذهن عزیزان چون عمر بخاری بیش نیست......... از کسی دلم
نگرفته چون هر که با غم دل خود گرفتارست پس سخن در دل نهان کنم که محرم اسرار خوددل است
بس.................................
شهاب سنگ شاهد این قصه