بخوان روز...

 

روز دهم...آرام تمام شد.مثل سال هاي قبل.با نعره هاي جانگدازو مشتي سياه.

پشت در، همه سياه ها نعره مي زدند:حسين...واي حسين...ومشتي زاري آزار دهنده.

سياه ها نعره مي زدند و من اسيرتر مي شوم نظريات هادسون در باب ترجمه را.

حسينا شخصيت كدام رمان بود؟شايد_سال بلوا_عباس معروفي.چشم هايم در سياه سفيد

كاغذ گرفتارشده اند.خسته گي مفرط،كلافگي بي خوابي.زولپيدم معجزه اي است

 سگ مصب.مردار مي كند تن لشم را.

بعد از ظهر حرام كردم؛حرامي شب دهم را،با تلخي ودكايي پاكتي.نئشه خوري مي كنم

حرامي روزهاي محرم...

كاش مادرم بود.پدرم هم.له له مي زنم براي نفرين هاي تمسخر آميز خواهرم.

وچقدر هوس تلخي كرده است اين تن زهريم.عرب عصيان مي كند،عجم به دادخواهي

خون بها گريه...ايوب بازاري شده است.ها!

راستي غريبه...زياده سور سوزناك انسان مي زدي و مي زني هنوز هم.

من انسان نه_آدم كه حيواني است براي خودش.نيست؟

 

ولابد تو فكر مي كني زندگي يعني پيرمرد قوز كرده،روي ويلچر احساس تو_آسايشگاه

سالمندان.و تو آزادي ات اينكه ساعت 8 را كرده اي هشت و نيم.نه؟

حلاج...پوست كنده شد؛حلاج شد.حسين...سر!

ترجمه آزاد و تحت الفظي هادسون_خوره اي است براي خودش.بيچاره والتر...بنيامين؟

كار خودش را كرد آشغال افيوني.كمي نشئگي روز دهم با ودكاي گه پاكتي-سانديسي است

اين هم.زولپيدم معجزه مي كند شب هاي بي خوابي را.

من در بسترم زن اثيري ام را بغل مي كنم.راستي كه ميگو با زعفران سرخ مي شود

خوشمزه تر است...گه_!!!

 

عهد عتیق...

 

ایمان دارم،به این همه رسالت نبوتم.عهد عتیق...

به سان رسولان {ناموس} یهود شده ام.پر از عصمت های لکه دار،توام با رسالت بایگانی شده

تا انتهای پلشتی.

به سان یعقوب...اگرچه کمی منفعل.که او اگر پشت خدایش زمین زده،من زمین خورده

خداییم که به رسالتم بر انگیخت.

اما چنان دیگر پیامبران توراتم...چه همچون داود خائن و هوس باز،آنکه او توبه ای اگر کرد،من

نکردم از این پلشتی آلوده به دامانم.

وچقدر شیخم که نوح بود...ومن زیاده شبیه نوحم!!!(دوره عهد عتیقش)مایوس از هدایت و این

همه سال عصمت که دست در باده کرده ام و هم پیاله خدایم از سر افسوس برای این همه

انکار...آه بر هارون.

 اگر این همه ایمان که او به خدا داشت و بز طلا ساخت با خاک جبریل،من بودم،بیش از

رسالتم،پیامبر داوطلبی می شدم.آه بر این همه ترس و لرز من، ایوب...

و از چه اینقدر اثیری شده ام؟شده ام که اندازه دوبرابر تارهای موهای سرم شنیده ام:((کاش

هیچ وقت نمی شناختمت!))

فکر می کنم: بیش از من هم قومی بوده اند که بدینسان از شناخت رسولانشان افسوس

خورده باشند؟که اگر بودند،وای به حال خدا ،که در عاشقانه های رسالت رسولانشان

گم شده اند.گم؟؟؟...

نگاه های معصومانه من،با تمام داشته هایم معجزه نبوتم بود که نثار عصمت نداشته ام شد.

حالا...تمام قوم یک سره سر به انکار پیامبری برداشته اند که شادی شب هایشان بود...

وای بر این قوم.

و وای بر من که از این همه پیامبر،تنها اثیری، اسیر پیامبری من شد.

قدیسم محفوظ باد...

 

مادرم...؟!!

 

مادر...

نامه اول را که فرستاد،ادیبانه ترین جواب را برایش دادم.

نامه دوم...

خواست:که تا شب قبل از نجسی ام نحس نشوم پیش چشمان خشخاشی اش.

نشدم تا امروز.قرار بر آن شد،تا قبل مرگ روزمرگی ام خبری نباشد،که نیست هم.

پدر از همان روز اول مثل تمام این ۲۵سال فراموش کرد.بغض مادر،نامه اش بود که زار زد.زد.

رو به آینه قد کشیده ام این سال های بی مادری را که نیست،که اگر بود شاهکار می خواندم برایش.

ودلم که تنگ مادر است،که نیست.بود هم من نبودم.سکوت...برایم قشنگ تر است.

مادر تازه نامه دومش بود که شروع شد برایم.چه من برای او تمام شده ام حتی.نثرم گه تر می شود بی

تو مادر.

خوانده یا نخوانده هایت مهم نیست.که جای تو پر است با قدیس. جای تو فرشته می شوند برایم.انسان.

الهه ها کم هست،اما نیست که نباشند.مثل تو که نیستی.که نیستی برایت منزوی از بر بخوانم:

                              پله ها روبه رویم یک به یک دیوار شد

                              زیر هر سقفی که رفتم بر سرم آوار شد

گفته بودی ام:جوابت را بی جواب بگذارم.

به چشم!که این تلخی را پیش از تو تمام خواهم کرد.قول داده ام به تو.به خودِ خودم.فروید که یادمان

هست؟زیسته بودیمش.با تو هم زیستی داشت.سکوتت را حتی از پشت کلمات خداوندی ات که واحدی

حس کردم.که اگر خدا یک هم نباشد،مادر یکی است.آن هم،هم از جنس تو.کلام با تو که بود تلخ تر بود.

تنهایی آرزویم بود که شیرین تر می زنم.

مادرم...

تو نیستی،نبود شیرین ات گرچه تلخ است،اما لذتی است در تنهایی که ماندگار ترم می کند.نه اینکه پا

بندش شوم.نه!اما لذت وادار به تاخیرم می کند.اما منتظر باش.باش که هنوز هم از حیض تو نوش می

کنم.مرگ برایم آرزوست...اما سکوت تلخ عجیب تنهایی است!؟کش دار می کند ماندگاریم را.

شراب گرچه تلخ است.نیش هم هست،چناچه نوش هم.اما تمام خواهم کرد.بگذار ۳۰سالگی را درک

کنم.او شد که شد.نشد زمانی است که نامه و عکس نخاله آماده به احتضار را می فرستم برایت.

دوستت دارم ای خدای یگانه ام که هنوز هم تلخ شیرینی حیض ات به کام است مرا...!!!؟؟؟

لعنت بر تمام رسولان ناقص...لعنت!!!لعنت...لعن...

 

هنوز تك تك موضوعات انشاها يت خاطرم هست؛حتي در آينده چكاره مي

خواهيد بشويدت!

كه آن را هم آوردي كه من برايت بنويسم.نوشتم.گفته بودي كه مي خواهي

يگان_ويژه شوي.يادت هست؟آقاي والايي معلم انشايتان كه خواسته بود

ببيند آن كه را برايت انشا مي نويسد.ديد.

آن روزها مي گفتي:از ادبيات متنفري.كلي برايت ور زدم و شعر خواندم و معنا

كردم.نمايشنامه و داستان خواندم.بيچاره منوچهر احترامي كه چقدر دادم و

خوانديش.يادت هست؟

حالا هم بازي روز هاي بچگي...من بعد از دوتا سيلي و يك لگد اين سوي ميز

نشسته ام،تو با صداي بي سم ات بازي كنان آن سوي ميز.

هادي عزيز...

يادت هست كتاب هاي من؟يادت هست آمدي دم در،گفتي مقاله مي

خواهي راجع به نقش هاي گروهي براي درس علوم اجتماعي ات؟با برادرت

وحيد آمده بودي.يادم هست.كتاب دست من؛ نامش بود تاريخ جنون! ترجمه

تركي اش كردي.((دلييلخ تاريخي)) به من خنديدي.يادت هست؟يادم هست.

برايت مقاله نوشتم.مثل انشاهايت.مادرت انجير آورد برايم مزد نوشته هايم

براي تو.يادت هست؟

من حتي يادم هست كه شب هاي عاشورا كه طبل بر دوش مي كشيدي

گفتمت:هادي برو خانه اتان جوشن كبير بخوان.نكردي.بعد ها برايت جوشن

كبير خواندم و بند بندش را ترجمه كردم.يادت هست؟

حالا نشسته اي رو به روي من؟صداي بي سيم ات را كم و زياد مي كني

ونعره ميزني:((تو هم؟))

دوسال يادم هست كه كوچكتر از من بودي هم محلي.يادم هست.27دي ماه 66.ميداني؟

من ادامه همان روزهايمم.هنوز انشا مي نويسم.شعر مي خوانم.كتاب هايم

را به گل كوچيك هاي توي كوچه ترجيح ميدهم،كه آخرش هميشه ختم به

دعواهاي تو ووحيد با مهدي مي انجاميد.يادم هست.

يادت هست آن مردي كه عكسش را پشت كتابش ديدي و مسخره اش كردي

كه شبيه آقاي نوروزي پدر مهدي است؟

او شبيه پدر مهدي نبود.آن روز هم گفتم بهت.حتي نامش شبيه نام هاي ما

نبود.ميشل فوكو.

هادي عزيز...

آن مرد خيلي پيشتر ها گفته بود كه من و تو هر دو مغلوب قدرتيم.حالا مي

بيني؟تو شده اي زندانبان و من زنداني.كه چه؟

كه بازهم يكي مثل تو گفت:((من از ادبيات متنفرم!))و من برايش شاملو

خواندم.دردم اين نيست كه هم محلي بچگي هايم كه دوسال هم از من

كوچكتر است،دست روي من بلند كند.دردم اين است چرا آن روزها نتوانستم

به تو به قبولانم براي زن گرفتن،زندان باني شيوه خوبي نيست.دردم اين

است چرا آن روزها آنقدر برايت نتوانستم بگويم كه حالا مقابل من اين ور و  آن

ور نشوي و با صداي بي سيم ات بازي نكني و وانمود نكني كه ناراحتي از

اين كه آرش انشا نويس تو حالا سر به راه نيست.

ديدي هاد ي جان؟حالا نه من درشهرمم نه تو.جفتمان غريبيم.جفتمان توي

اين زير زمين لعنتي گيريم.تنها تفاوتمان اين است من رويم نمي شد به روي

تو بياورم كه مي شناسمت حتي اگر همين دو ماه پيش ديده بودمت.اما تو

روي آن را داشتي كه داد بزني: ((آرش؟تو هم؟))

رفيق سال هاي كودكي.صداي بي سيم ات را آنقدر بلند كن تا فراموش كني

ارجاع هايم به سوره اسرا را.آن روز كه با پدرت دعوا كردي و گفتمت كه آنان

خدايان كوچك تو اند.

حالا نمي زني كه حرمت آن روزها را نگه داري؟نه...نه... بيشتر بزن.بيشتر

بزن كه چرا من شاملورا براي تو آن روزها خوب نخواندم.چرا حافظ را فقط

پيش من اعتراف كردي كه ديگر دوستش داري؟

آنقدر بزن كه بشكند اين حنجره عاصي.آن وقت برو تو_ به اخلاص خودت

برس،من به پروار كردن اين سابقه آرامم....

به خدا من همان آرشم!

 

از خدا بر گشتگان را کار چندان سخت نیست

سخت کار ما بود کز ما خدا برگشته است

درگهان...

پنجره رو به خلیج است.مهم نیست فارس باشد یا عرب.هوای گرم و شرجی یازده صبح.ابوذر پشت خط است.از گرمی و شرجی هوای اهواز می نالد.دمای اینجا گرمتر از پیش ابوذر است.کولر هنوز اذیتم می کند.خاموش است.روبه خلیج روی صندلی گردون لمیده ام.ساغر چرمی بالزاک صفحه ۱۲۷ است.پاراگراف آخر.سمفونی شماره پنج چایکوفسکی موومان دوم.سیگارم از نصفه گذشته است.بد مستی دیشب هنوز کامل از سرم نپریده.

زهرا زنگ می زند.مجوز نشریه را گرفته.قرار است تا یک ماه دیگر اولین شماره اش در بیاید.به سر دبیری من.به شوخی گفته بود که برای کار در نشریه اش باید صد میلیون چک به او میدادم جهت تضمین نوشته هایم که دردسر ساز نباشد برای مجله اش.من جدی جدی چک را دادم.او هم شوخی شوخی گرفت.دختر شوخ جدی است.

ترجمه ها و نوشته های من برای اولین شماره مجله را زهرا پسندید.مثل خودم.نفس عمیق می کشم.

آن روز که لخت به دریا زدم،جلوی آفتاب پوستم سوخت.فردایش تمام تنم پوست پوست شد.بعد هم پوستم کنده شد.وقتی کنده شد چیزی از همه وجودم نماند جز آرامش لحظه ام.حس شادی غلیظی دارم.یک مشت نخاله از دورم رفته اند.هیچ وقت نخاله هایی که فقط بلدند توله پس بندازند را دوست نداشته ام.زهرا رئیسم است.حالا راهبرم هم شده.

هوا زیادی گرم شرجی است.خلیج ارامم می کند بی آنکه مشخص باشد عرب است یا فارس؟

موومان دوم تمام است.صندلی عقب جلو می شود.ساغر چرمی صفحه ۱۳۰ است.سیگارم دو دقیقه ای هست که تمام شده.مستی ام بیشتر شده.یکی گفت سبزه تر شده ام.


 

باید تمام شود این...کوفتی.همه چشمه ها و قطره ها منتظرند.

شخصیت الف تمام آنچه را برای زیستن و نفس کشیدن لازم است،دارد.بازنویسی آخر

شاید!!!

 

برای خودِ کلافه ام...

 

 

دست آخر بود...تمام تك ها دست تو..

رولت روسي كه نيست، كمي قمار دلي است.سر شراب سگي...هست؟

...

گفته بودمت:((عدالت ظالمانه ترين اتفاق هستي است.))

و تو با انصاف، راست گفته بودي ام: ((راستي كه خدا هست.))

دو سال فاصله هست با تو...پُر‌ پرش. كمي سفر و بعد با تو بودن.

راستي كه ظالمانه ترين اتفاق همين است؛عدالت؟؟؟!

الكل سفيدكه قاطي خونت شود،مي فهمي تمام كهنه قبرستان هاي

شهري كه تو علم شان مي آموزي،چقدر خسته اند.

آنوقت معشوقه پير مردي مي شوي كه بد مستي اش را به جان لبان

سياه‌‌ دودي تو مي افتد،و تو را خداي خود مي انگارد...

وتو حس فاحشگي و شمسي و معشوقه شيخ صنعاني دستت

مي دهد؛راستي كه حس غريبي است.

اسير مي شوي...نمي داني فاحشه اي يا مراد؟

پير مرد كه بي سواد باشد،عمل پروستات نكرده باشد،بچه باز است.

تو كه نيستي بچه ؟

اما با سواد كه باشد و افسارش دست تو...مي ماني!

كلافه ات مي كند اين همه گوش به فرماني.براي شاديت مي نوشد..

شعر مي گويد.و گواهي مي دهد با صداي بلند: ((اشهد انك الهي!))

رفته اي استادي كني...مي ماني لاي معشوقه بودن و بچه شدن.راستي

كه عدالت اتفاق ظالمانه اي است.

انتظار داشتم،عاشق شوم و زجر بكشم...ليكن معشوقه شدن و آن هم

بدين سان بي رحمانه،حتي در مخيله ام هم نمي گنجيد...

راستي كه پير مرد و پيرزن ها هم آنقدر خنزر پنزرن كه تو لايق معشوقه

بودنشان باشي...

خاك بر سرت...حالا بكش تقاص عشاق ات را.

فاحشگي ات مبارك استاد جوان...


 دیوانه می کندم این حس چندش آور سکر آلود...

 

پی نوشت:

گفته بودی ام بنویس...

عزیز...می نویسم.آنقدر که انگشتانم بشکند. اما حرف تو قدیس،

مقدس بماند.

 

به خاک کثیف میهنم...

 

سر نوشت هامان...

                              هم از آن روز سرخ شد...

                                                                     که تقدیر به تیغ در رگ تو قلم زد!

 

کاشان،۱۲ فرودین ۸۹

 


عادتم شده است...و تو را دوستت می دارم.

یک آرزو بیشترم نیست انصار من...نصرتی.

 

25...؟؟؟!!!سامسار؟؟؟

                                    ما حاصل گل بازي خدايانيم....

                                        

                                          خدايي اينچنين را

                                     

                                           ترحم بايد نه ستايش

 

گيرم شدي!؟ حالا يه سوسكي كه شبيه خرمگس باشد؛يكي كم يا

اضافه.چه فرقي است به حال كافكاي بيچاره و اتل ليليان وينيچ ؟؟

فرقي است؟

كجاي دنيا لنگ مي زد و چه بازي بچگانه اي بي اساس مي ماند؟

وقتي تو هنوز  بيست و پنج را هم رد مي كني و همان نخا له اي  كه

 بود ه اي؟هان؟

راستي كه خدا چه سا ده انگارانه دل به اهلي شدن تو بسته است؟چه او

هنوز آنقدر شعور ندارد كه بفهمد اين پلشتي از دست در رفته را اميدي به رام

شدن نيست.

واي..واي كه هيچ وقت بدانسان كه هم پياله هايم عاشق شده اند؛

نشده ام.جواني بگذشت و من چنان پيله پيري به تن بافته بودم كه حتي

اداي جواني هم جوابم نداد.

حالا ديگر پيله ام به تنم مي آيد.ومن هيچ وقت بدانسان كه هم نسلانم

بوده اند؛نبوده ام.عاشق نشدم.زور زدم خاطره اي براي ايام پيري ام

بسازم.اما سر خودم كه نمي شد كلاه گذاشت.من عاشق بشو نبودم واقعا.

آنقدر پيله ام قوي بود كه حتي اشك هاي خيالي و زوركي هم توان عاشق

كردنم را نداشته باشد.

عصيانم هم همينطور...نه بدانسان كه هم نسلانم عصيان كرده باشند كه باز

هم از سر عقل و محافظه كارانه عصيان كردم.

راستي كه من هر چه مي گذرد بيشتر به انديشه ديروزم مي رسم كه هيچ

عروجي در كارم نيست....

حالا ...21 اسفند و كلاغ كشي ها و بمباران...باشد.باز هم...

 مي جنگم!!!


 معیار من همواره بر قداست می چرخیده است زیگورات من.

و تو هستی و دارمت.

نخاله ها را دیده ام که حالا قدیس شناسم.

می دانی که جرات جسارت را ندارم،از مرکبتان گرفته تا ساحتت.

دوستت دارم.

قربانی وحشی ات...

                                   آرش!

گوژ پشت جذامی  و استخوان سگ مانده در گلو...!!

 

 

ديدي؟

زخم بستر ...؟! آنقدر در گوژم خزيدم،كه حالا جذام گرفته ام.تقصير كه بود؟

اولين بار اين مهره سگ از دست كه بلعيدم؟يادم نيست.گفتم: ((ايام خشك سالي است.))

غذا دريايي هم نباشد؛نباشد.استخوان سگ هست.هم از آن روز بود كه جذام افتاد به

ريشه ام.گوژم.

زخم اول جذامم،پا...جاي پاي تو بود.

نديدي وقتي در گوژم بودم،كه پا روي پشت گوژي جذام گرفته ام گذاشتي.

گوشت گوژم چسبيد به لنگه چپ كفشت.كف پايت را نگاه كن.

مرغ هايي درياي هم آن روز كه عزم جلاي وطن كردند،به خواست من بود كه يك تكه چب و يك

متر طناب آوردند.

حلقه طناب را هم؛ خواست من بود دور گردن از گوژ بيرون آمده ام كردند.

عزم؟جلاي تو بود.تو...

حكم؟!

اين بار نه بيهوده زبان گشودن من،كه بيهوده مشت وا كردن تو بود.

ديروز را به ياد بياور...

بلي.ديروز...

گوژ جذامي پشت من،حلقه طناب دور گلوي استخوان سگ مانده ام و مشت وا كردن تو...

غريب است؟

آه...آنا گریگوریونای من...!

 

شب گذشته است،از نیمه هم حتی!مثل همیشه نمی دانم امروز را صبح حساب

کنم یا همان دیشب؟

خورشید که طلوع کند،می گویند تاسوعا ست...و من معنی روز نهم راهنوز

نمی فهمم.

من فقط به یک چیز فکر می کنم:((من چرا آنا گریگوریونای خودم را ندارم؟))

وای...که سکوت و توحش خفه ام می کند.همان بهتر آنان که نمی توانند آنا یه من

باشند،گورشان را گم کنند...


الهه ام...بارها به همین نام تو را خوانده ام.

قدیسه ام!

تو عزیز تر از آنی که آنا برای داستایوسکی بود...

به احترام تقدست مریم من، پشت کیبورد قیام می کنم و فریاد می زنم:

((الهه مقدسم،تو مادر تمام هنرهای هستی که من  دوست دارم داشته باشم.))

تمام عمر سکوت!!!

 به احترام قداستی که برای تو دارم.ای برای تمام لاقیدی هایم، ایمان !

                                                    دوستت دارم...

تد هیوز و دستان خشک من...؟؟!!!

 

انگشتان قلمی ام خشک؛پوسیده می شوند.همین نزدیکی که غربت نام گرفته است.

من فکر می کنم...

لابد نه جنگ ندیدنم,نه از دست ندادن دست و پای علیلم...هیچ کدام دلیل بی تد هیوزی ام هم

حتی؛نخواهد بود که من آرش بابایی نشوم.

من جنگ را زیسته ام.اگر چه نه جنگیده ام.من نه دندانم درد می کند,نه کلیه ام که چون همینگوی خودم

را رها کنم از شر این درد ها.من مارسل پروست را دوست دارم.حتی نه اگر زمان از دست رفته ام را

بجویم.

من فقط قدری خسته ام.عاصی...

حالا زمان من شده است عرق سگی و سیگار ارزان و گنگ های خواب ندیده ای که خوابم را آشفته می

کنند.

روی صندلی لهستانی کز می کنم کنج قهوه خانه ای زهوار در رفته در گوشه ای از این دهات غریب,که

حتی زبانشان هم کج فهمی و نفهمی ام را مزید می شوند.

من شاید هیچ وقت نتوانم پیر مرد ودریا یا  داشتن و نداشتن بنویسم.اما روزگار من پر است...پراست...

پراست از....بگذریم.

حالا زانو بغل کرده و فکر می کنم چه آسان محکومم کردید...سکوت(خنده)!

سکوت...

راست گفتی اقای اندرسون.آسوده بخواب که بیداریت زخم های نایده دخترک کبریت فروش را هم عیان

خواهد کرد.آسوده بخواب.

گور پدر کوروش،حتی اگر بهترین این خاک بوده باشد.

باز بودن...

 

روز مرگی ۲۴ سالگیم...باز بودن بود.

سفر؛24سال قبل آغاز گشته است.حالا چهار سال گذشته که من در سومین دهه زندگی هستم.یعنی

24 سالگی.

پای چپم را دراز کش روی پای راستم می اندازم،پک می زنم به عمق آنچه گذشته است به سیگارم.

زل می زنم به شعله قرمزی که سر  سیگار را به تنش عمق می دهد.

_ومن...من...شاملو را روی پاهای گره خورده ام می گذارم و مرور می کنم بن بست را؛آیداهایی که اینک

جز تنی فرسوده از آن در اینه نیست، و حالا با دشنه ای که پیشتر ابراهیم در دست داشت به بن بست

رسیده است.

فکر می کنم...در چه زمان اندکی همه لذت های دهشتناک سینه ام را الوده است...کاش زمان اندکی از

این الودگی باقی یماند...

حالا...همین!!!


پی نوشت:دیوار؟؟!

خسته نشدی از چشمان خسته زل زده ام به تو؟

من بی قدیس !!!

 

 

غریبه! اشتباه بود.باور از من، ایمان از تو.

راستی...کلاغ های منفرد انزوا لانه کرده اند پشت آن خانه ای که تو حکمتکده  

نامشان گذاشتی.

بلی...فقط کلاغ های منفرد انزوا.

غریبه اشتباه کردی.هم از آن روز که رسوای تو شدم؛بعد نه تو ماندی،نه من.یادت که

هست؟

حالا آمده ای که قدیسم کنی؟نه...نه...نه...من برعکس همیشه که فکر می کردم،به

هیچ عنوان طاقت تاول این زخم های داغ سخت سرد قدیسانه تو را ندارم.

پیامبرم....تو هم این صلیب و سنگ ها زمین بگذار،که مصلوب شدن هم کار تو

نیست،چنان که تاول کار من قدیس.

راستی؟؟؟

کی گفت تو پیامبری؟ هم از آن روز که مسیح مصلوب شد؛کلاغ های این مزرعه

بیشتر از تو از مترسک های این محصول ترسیدند.

نه !!!آن سیاه های بالدار کمتر از من و تو،رسولان نا امیدو عاشق،به دریوزگی

افتادند.نه.نه.نه...کار ما نیست.دست بردار.دست بردار و به تخمه های کنعانی ات

برس،که  حال ما نیست یوحنای تو شدن.

حتی اگرمن قمر را شق کنم،تازه میشوم آن حرامی که رفت بالای کوه تا توبه

کند.همین.همین.همین.دست بردار پیامبر برگزیده خدا...تو را به همان خدا دست

بردار.

تو در هدایت این عاشق سینه چاک مانده ای...عمر نوح می خواهی تا ز مان را پاک

کنی؟

چه کسی اسم تو را گذاشت مبعوثی؟

دشنه را داغ کن؛داغ کن عجوزه...داغ کن که حلاوت داغ هایت هنوز از آن رسوایی که

بار آوردی،سخت شیرین می زند.

بیا ما به معاشقه خود بپردازیم.کار خدا و خدایان را بسپار به خودشان.آخر به ما چه

استاد؟آخر به ما چه؟

مگر خیلی سخت بود این دست های خمیری و شکم های توبره ای؟که شوند

منادیان سراپا برحق؟سخت بود؟تو که بودی و دیدی،دیگر این همه هراس از چه؟

تو این تن- های سیمانیمان را بیا برداریم و به دل جنگل های پر از برگ سرخ

زنیم؛مارا به قار قار منحنی های زیسته ...؟

رنجم می دهی غریبه....رنجم.

آه... ای رسول آواره من!!!؟؟؟


پی نوشت:من الهه خود را یافته ام.حتی اگر باورم شود هزار و یک نام جوشن کبیر

هیچکدام به او نمی چسبد...تو پیامبری؟نه...!!!؟

منٍ من...؟!

 

نمی توانستم حرفی بزنم

هر آلمانی را که می دیدم خیال می کردم تو هستی

وآن زبان وقیح

ماشین،ماشینی بود که

مرا مثل یک یهودی به بیرون تف کرد

به داخائو؛به آشویتس،به بلسن

کم کم مثل یهودی ها حرف می زدم

فکر می کردم چه بسا یهودی هم باشم.

   

              سیلویا پلات

اردبیهشت بود.بله.دقیقا اردیبهشت.بعد از آن دیگر هیچ شعری نداشته ام.بارها غزل های سال های جوانی را مرور کردم.شعر های روزهایی که عروض را خوب می دانسته ام.و خوب تر هم اجرا می کردم.بعد ها همین "نازنین "بود که انقدر غر زد تا رها شدم.

از اردیبهشت بود؛بله.دقیقا اردیبهشت.دیگر هیچ شعری را بلند نخواندم.یعنی هیچ شعری را حتی برای بلند خواندن ننوشتم.همه شعر ها در باطن کسلم می کنند.

کز می کنم کنج اتاق.زل می زنم به کارتن کتاب ها که بسته بندی شده روبه روی من؛مثل من زانوهایش را بغل کرده است.ازوقتی عمرم را مثل تمام سال های پیش از این بیهوده تلف می کنم، فرصتی برای واکاوی لیچارد های پیشتر خوانده ام نیست.

تو مارسل پروست را یادم انداختی؛به دنبال آن، کارتون رو سر و ته می کنم و از پشت بازش می کنم.

سه جلد "جان شیفته "رومان رولان که خیلی هم دوستشان دارم،قبل از باز شدن کارتن ته کتاب ها بود.اما الان روی کتاب هاست.اولین کتاب ها.بی هدف ورق می زنم.

گوشه ای پرت می کنم و به دنبال پروست زیرو روکردن ام را ادامه می دهم.تمام جلدهای "در جستجوی زمان از دست رفته "هست.جز در سایه دوشیزگان  شکوفا و گریخته .نشر مرکز، ترجمه مهدی سحابی.گمانم باید جلد دوم و شیشم این بی کاری عظیم باشد،که نیست.

جنگ و صلح تولوستوی هم هست.از فاکنر گرفته تا جویس از امبرتو هم می توان اینجا کتابی گیر آورد.ژیزاک.فردینان سلین هم باقی مانده ای است از زمان شیفتگی ام به فرانسه.که هنوز هم جاری است این شیفتگی.هرچند خاموش.

فکر می کنم چه بیهوده متعاد شدم...و چه بیهوده تر نوجوانی و جوانی ام را با هدفی نامعلوم پای یک مشت بیهوده تر و بی کارتر از خودم تلف کردم.

هرچه فکر می کنم:تاریخ برای من تکرار پذیر است.اگر باز هم به عقب برگردم اگر بدتر از اینی که الانم،یقین گه بهتری نخواهم شد.

هیچ وقت نفهمیدم در تمام این 23سال دنبال چه بوده ام؟

افسرده تر از چند ساعت قبل سراغ دست نوشته های این روزهایم می روم.حس چیزی نیست.جز یک لیوان آیسولوت یخ دار.کاش می دانستم به دنبال فتح... حتی نمی دانم قله است قلعه یا حتی جهان؟؟؟

کاش تو هیچ وقت نبودی.

واقعا نمی دانم...اه ه ه ه


پی نوشت:چسباندیم به سینه دیوار و از شاد کردن او برایم گفتی.

به جان تو که می خواهم دنیا نباشد،چیزی به اندازه شاد کردن بیچاره ای بدتر از من شادی آور نیست.

ممنونم.

شب سیزدهم...

                                             

معجزه یعنی همین! 

دیشب صبح شد.درست وقتی که دیگر شاخه های از تن دریده ام مثل حلزونی خمیده داشت

بیرون می زد.

همه چیز از ساعت دو به بعد شروع شد.دو نصف شب.

برگ های کاهی را ریختم روی میز.باید کاری می کردم.یا  سرم را می گذاشتم می مردم.

 این سرنوشت هول انگیز راهی جز  ادامه نداشت.

باید زجر کُش می شدم.

گفته بودی:((تو باید زجر بکشی،مردن راحتت می کند))حالا برگشته ای که تحقق ارزوهایت

ببینی؟؟؟

برگه های کاهی پیشتر باطل شده را ورق می زنم.

بالای آخرین صفحه قلم خورد شده نوشته ام:((38))

متن صفحه 38ترجمه، تالیفی است درباره هاکسلی.اندیشه اش.جایی که به طرزی

طنز آمیزعصاره یا جوهره خود را از میان متفکران بیرون می کشد،و به این نتیجه می رسد که

نتیجه بدست آمده چیزی است که از قبل به طور ضمنی مد نظر داشته است.

باید برگه دیگری را شماره می زدم:((39))  ادامه می دادم.این صفحه از هگل شروع

می شد.اینکه فلسفه سنتی را به کمک مضامین پوچی امر منفرد  پس می زند.تمام خزعبلات

این صفحه همین است که باید در چند ده صفحه کش داده شود.

پوچی ازچشم های خسته ام به صفحه کاغذ می ریزد.آویزان می شود از چشمانم.

چیزی به اندازه جنگیدن بیهوده، رنج آور نیست.نیست.نیست...ومن دارم تمام این زجر را تحمل

می کنم.له می شوم.اما باید ادامه داد.

باید آرزوی تو را محقق کرد.

برای تحقق آرزوی تو راهی جز فلسفیدن نیست.فکری به ذهنم خطور می کند.

باید هرچه زودتر داستانش کنم. گندهای قبلی ام را روی کاغذ خط می زنم تا داستان را

پرورش بدم.فقط نقطه اوج ندارد.

تا شروع می کنم؛خودم تبدیل می شوم به سوم شخص.من باید کاراکتر اصلی این داستان

باشم.نه ((او))!نمی شود...!

دارم فلج می شوم.ساعت از سه ونیم هم گذشته است. من یک سطر هم ننوشته ام.

وای خدای من...

خودکارم را گوشه کاغذ،روی شماره صفحه می گذارم.جوری که عدد بالای صفحه دیده

نشود.آزارم می دهد اعداد.

فکر می کنم چه لزومی به ریاضیاتی کردن این توهمات بی کاریم، هست؟

حالا سنت های الئایی و هراکلیتی با سنت فیثاغورثیان به دست افلاطون بی پدر و مادر مانده

است، که گه خورده است!

من باید اول شخص این داستان شوم.فکر می کنم. حتما راهی هست  من را وسط این کاغذ

فسخ شده مهمم کند.

وای نه...نه.نه.نه...

در سوژه گزاره نمی توان با فاعل ارتباط برقرار کرد ،برای سوژه بودن فقط باید در مقام

سوبژکتویته قرار گرفت.

دست هایم یخ می زند.داستان هم نمی شود نوشت.

این صفحه نحس است.بر عکس تمامی اعداد منحوس.فکر می کنم بهتر است اصلا از خیر این

شب 13و صفحه 39 بگذرم.

نمی شود.من باید بجنگم.باید زجر بکشم تا از تحقق آرزوی تو لذت ببرم.

من می جنگم نه برای پوچ.برای آرزوی تو.همین...


 پی نوشت:مسقطی های لاری را در کمد غریبانه می گذارم.هر از گاهی طعم شیرین تو را

می چشم.

...و فکر می کنم روز جاودانه برای باهم بودنمان همین حوالی...خوب است نه؟

پی نوشت۲:زمستان سرد و وحشی از راه می رسد.من متنفرم!

نازنین...!

 

 

امروز،فنیقیه بود

باشراع هایِ بر کشیده از باد و هوا،در ما

و ما به صید  خواب هایی تُرد

بر سر انگشتان لحظه ها رفتیم

 

در گلوگاه کوچه های مست

تا گریبانٍ عرق کرده ی ساحل سپید وزدیم

بارانی آبی بود

بر صداهای رنگی بازار،زیتون زاران و تاکستان

 

 

همیشه اما گشایش بادها و هوا نیست

شهرستانی پیر و عصری خمیده است

و هوایی که تنگ می آید

 

درشکه ای ابری از خیابان سربی رنگ می گذرد

کودکی که پلک می گشاید رو به سودای دای

که مثل فرفره ای قرمز می چرخد

تا پایان این زمستان به بندری قدیمی بپیوندد

تا باز شراع بر کشد

زورقی رو به سرزمینی

که در انتهای نامرئی زمان

برق می زند

و بر سر انگشت مه آلود روزها

یک لحظه،ناگهان،فنیقیه باشد...*

 

سه شنبه؛همان روزها بر سه شنبه برف بارید. بعد توباز هم سه شنبه قربانی گرفت نازنین...

 

تو خیلی زود رفتی.حداقل می ماندی تا اول اسفند. پنجاه را تمام می کردی بعد.یادت

هست؟چقدر پر از شوق بودی؟

بعد تو خیلی ها برایت سوگنامه نوشتند.من گم شدم.به قول خودت جوان بودم و تا می گفتن

بالای چشت...ابرو نگفته حالم از همه بهم می خورد. 

آتشی هم بود؛ رفت.عمران صلاحی..هم یک جورهایی مثل تو شد.سر شعر سه نقطه؛ آخرین

بار خانه هنرمندان بود که کلی خندیدم.بایا هشت ساله می شد.بعد او هم رفت؛نازنین. 

راستی تو نبودی کارنامه را هم دست چپ دادند.هیچ جایزه ای هم برای شاعر شدن نیست

دیگر.

نازنین!همیشه دوست داشتم پیشت به همین گستاخی باشم.اما تو هم استادم بودی هم

نزدیک  سی ویک سال بزرگتر .حرمتت آنقدر واجب بود و ادب آنقدر انکار ناپذیر که چاره ای

 جز بسنده کردن به "خانم نظام شهیدی"نبود!

چقدر سر  جریان استادم غر می زدی به من.یادت هست؟ولی او که به اندازه تو بزرگ

نبود. دوست نداشتی با او بودنم را...

او هم بعد تو رفت.ولی فقط از کنار من.کاش می ماندی و به خاستگاه زبان دری بر می

گشتی؛ حتی اگر اصرار های من نتیجه نمی داد برای نرفتن!سالی یک بار هم

نمی دیدمت،نمی دیدم!مثل حالا که رفته ای و خاک خراسان را سخت در آغوش گرفته ای.

هنوز دلم تنگ است.تنگِ...وخیلی قدم زدن های دیگر. خسته ام!

دلم از سنگ شده است.بود و نبود هیچ کس برایم مهم نیست.واقعا مهم نیست.نه آن که

سعی کنم مهم نباشد.نه...مهم نیست.

هنوز پر از ایده ام.گفته بودی((با ایده نمی توان شاعر شد)).اما انقدر کلمات در هم پیچ خوردن

که ایده ها را هم از من گرفتند...مثل تو!

هنوز یادم هست.آن سال ها زیاد زور می زدم نوزده سالم بود؛آن روزها که تو قرار بود پنجاه

ساله شوی!نازنین.

دیشب سفر بودم.دو شب بود که خانه رسیدم.تمام نوشته هایم را که خوانده بودی و بعد از

تو فقط نم برداشته بودند بیرون کشیدم.

خاطرات نا خواسته از سر دلتنگی مرور شدند.وقتی که شب به خانه برگشتم زنگ زدی،تا می

توانستی سر جریان استادم سرزنش ام کردی.اما من می دانستم عزیزی.

چه خوب شد که من پایم به هیچ مهمانی باز نشد...نازنین.

حالا تو نیستی و قرار است :اسفند امسال برای تو با اسفندی دیگری باهم جشن بگیرم.برای

همه اسفندی ها.راستی داوزده مهر هم روز عجیبی است.

بعد تو عجیب عزیز شد.حالا هست.

و من راه می روم و فراموش کرده ام روزی کنار تو راه می رفتم و توسر زود سیگار را شروع

کردنم غر می زدی.

امشب سر بالینت خواهم امد.و سنگ را به سنگ قبر ت خواهم زد.مبادا بیدار نشده گوشم

کنی.

حالا چه می شود اگر مانده است تا تاریخ آن سه شنبه منحوس.دی که خواهد رسید.راستی

چه شد که تو عرب خواندی؟خانم زبان دری؟

هنوز دارمش نزار قبانی را که داده بودی.


*نازنین نظام شهیدی

متولد ۱۳۳۳ارومیه؛صادره از تهران.

بزرگ شده مشهد،اصفهان.فوق لیسانس ادبیات عرب.

 

 

دسته های 5تایی و دیوار...

 

 بهترین مخ های نسل ا م را دیدم که ویران از جنون،گشنه

و لخت و عصبی

خیابان های کاکاه سیاها را خروس خوان صبح دنبال

تزریقی سوزناک گز می کردند.

همان ها که نشئه با چشم هایی گود رفته در ظلمات

مقدس آپارتمان های فکسنی سیگار کشان

بیدار در حال و هوای جاز بر فراز شهر ها شناور بودند؛

همان ها که از آکادمی ها اخراج شدند به خاطر دیوانگی و

انتشار قصیده های مستهجن بر پنجره جمجمه ها...

همان ها که با زیر پیراهنی کز کردند در اتاق های کثیف،واز

دیوار ها با چشمانی گود رفته در میان جنگ و خون

در خیالِ آرکانزاس و تراژدی سخیفِ بلیک گون

به صدای هراس گوش می دهند...

پنجره را باز می کنم.قیژ پنجره،در این هوای نمور،کیفوری

نگاههای تو را،تداعی می کند.

شهر غریبی است.سردم است.سرم را به میز مقابل کتاب ها بر

می گردانم.

پرتره تو!گوشه قاب عکست؛سرما تا عمق نگاه ام نفوذ می

کند.سلول هایم می لرزد. 

قاب عکست را از وسط  دو کتاب دلقک دار بیرون می کشم.

هانریش بل آلمانی و فردینان سلین فرانسوی.من پیامبرت

بودم.یک پیامبر عاصی.

یادت هست ترس و لرز؟سورن کیرکگارد...

یکی از سمفونی های چایکوفسکی را باز می کنم.نا خودآگاه

شعر های مایکوفسکی میان لب و دندان ها و زبانم

می چرخند.شعر هایی که شاید شب قبل طناب حیف کردنش،

گفته بود. فکر می کنم:این دو هیچ ربطی هم که به هم نداشته

باشند،جفتشان آخر نعش هایشان به کوفسکی ختم می

شود. چه می شود یک روز تمام گرد ها گردو باشند؟

یادت هست آن شب که شاعر برای دل خوشی ما مرد؟  قهوه

های تلخ را سر کشیدیم.شاعر آن شب برای ما تب کرد و زیر

چکمه های معشوقش مرد. 

تو چشمانت را بستی،بغض کردی.رفتی و برگشتی.زل ردی به

چشم های من و فکر ت را به زبان آوردی:

(( پسر ها نگه داشتنشان سخت است))هست؟ 

من که با تو قد کشیدم.برای تو آلن خواندم.گفتی:((تلخی!))

می دانم که می خوانی.جار می زنن همه جا دستت...بود!

پنجره را می بندم.شاعر آن شب مرد؛قهوه لزج گند زد به تمام

تنم.قهوه شیر بود!؟

خیلی سفید بود.

آرزو های من نزدیکن.خیلی نزدیک. آرزوِ،آرزو،آرزو...!

تمام کاغذ دیواری های این خانه هم که پر از دسته های 1111

شوند؛دسته های روزهایی که قرار شد؛قرار شد؛قرار شد...

نبودن تو.تازه می شوم...؟! 

اساسم را جمع می کنم و به خانه دیگر ی می روم.

سیگارم را روشن می کنم؛باید ثابت کنم که در معنا

((تتئوس پرواز می کند))ارجاع کذب است.

باید بی تو...ثابت کنم برای تو،پرواز تجریدی نیست!!!


پی نوشت:سفر حال غریبی است...

 

پی نوشت۲:تو هم غریبه...؟!!!

گفته بودمت که توان تو یکی را ندارم...نگفته بودم؟حالا توام؟!

لحظه ها حالا چنگم می زنند...اگر صبح ۱۵ آبان از راه برسد...

از تو می پرسم:((می رسد؟))

گرگ بیابان دیده ام که از باران گریخته ام!

 

حالا آمده ام.دوماه،سه ماهی بود که مثل تمام این ۲۳ سال نبودم و

بودنم هم به نبودن ها گذشت.

سه ماه مثل تمام روزهای این ۲۳سال بود-سیاه نامه ای که برایم

تازگی نداشت.

سه ماهی به علیلی گذشت. جنگ و از دست دادن ها!

جمال،رفت.مثل مائده و مهدیه که دریا سه روز تمام ربودشان بعد

جنازه شان را تحویلمان داد.

مرگشان برایم عظیم و دست نیافتنی بود.همانقدر که تصور از دست

دادن جمال.

دایی مهربانی بود.شاید سه هفته از رفتنش نمی گذرد.من تمام این

روزها را به مرور خاطراتم با او گذرانده ام.به جوک های بی شرمانه مان.

به لیچاردهایی که بار پدرم و ایل و تبارش می کرد.

بیچاره عمه هایم که چه کشیدن از ویبره هایش.

دوستم داشت.هرچند می دانستم گاهی با سفرها و زیاده روی های

بیخودم آنقدر رنجش می دهم که پیش همه جار زند از تخم و ترکه

اعرابم و آدم نمی شوم.رفت.ومن این روزها بی او واقعا می سوزم.

اما رفتن مائده و مهدیه واقعا ضایعه بود...آنقدر که مجبورم کرد تفالی به

قران بزنم.آیه ۶۷ سوره کهف آمد.جایی که موسی با خضر همراه می شود.

یک لحظه واقعا حضور خدا برایم غیر قابل انکار شد.

اما من...

تمام این مدت به سفر گذشت.سفر...سفر...سفر...آنقدر که پختن که

سهل ام است...جزغاله ام هم هنوز می سوزد.

تو عجیب بزرگی رفیق...وقتی در غربت صبحانه ام می دهی...پسته و

شکلات.تو واقعا بزرگی عزیز!

حالا از صبح آفتاب نزده می زنم بیرون و تا شب عملگی می کنم.

شب تا صبح هم -اتنوموزیکولوژی می خوانم...موسیقی هند و

سرخپوست ها...

هوسرل و آدرنو هم شده خوره شب های کوتاه ام...

کیفور داستان (زنده پشت)داستانی برای کودکان بودم که خبر غرق دو

بچه واقعا خفم کرد...

روزی چند بار می خواندم و هربار بازنویسی اش می کردم.کلی حال

می کردم از اینکه خودم نبودم.

مدیون تو بودم عزیز...

یک نمایشنامه هم نوشتم که مثل همیشه داد می زد:((کی هستم))!

حالا پدر هم قصد رفتن دارد.مسیر سفارت کانادا تا خانه را چشم بسته

حفظ کرده است.

مادرم هم زندگیش خلاصه شده است در اتاق در بسته اش سیگار دود

کردن.

راستش رفتنشان آرزویم شده است...هر چه تلاش می کنم خوب

باشم تصور خانه و ماشین بی مزاحم...واقعا دست من نیست.

حالا جنگ با ایده آلیسم شده است تمام زندگی ام...

من هنوز دریا زده ام ز...م!

دعا می کنم!

 مرداد  ۸۷

سنندج

پی نوشت۱: (زنده پشت) داستانی است که برای کودکان

مرتکب شده ام.حکایت بچه لاک پشتی است که تازه از تخم در

آمده و مسیر ساحل تا دریا قرار است بی حضور مادر 

طی کند.من بچه ام؟!

خیلی از خودم دورم.همین است که دوستش دارم.

پی نوشت ۲:راجع به ترجمه هم مدتی است که کار می

کنم.واقعا زمان بر است.یک چیز را خوب فهمیدم.

 

پی نوشت۳:آثار کن لوچ را مرور می کنیم،شعر های آلن

گینزبرگ را برایش می خوانم.

آه...خیلی درد دارد که من زندگی دیگری باشم.

دردی شبیه سفت کردن کش دور بازو و تزریق ماده سفید رنگ

لزج در رگ...

خداااا...!!!تمام تنم تیر می کشد.

پی نوشت۴:گست مشهود در شعر پارمنیدس از قبل نشانه ای

است دال بر ناسازگاری موجود میان روش و ماده یا موضوع

تفکر،هرچند که این شعر هنوز فاقد مفهومی از روش است...

آه خدای من!اگر از شر کلمات رها بشم دوست دارم تا ابد درون

بقیه وول بخورم...

واقعا می میرم تا پایان برسد این خزغبل ام!

 

پی نوشت ۵:این روزها حتی اگر جایی چاپ نشوم فقط می

نویسم.آنقدر می نویسم تا به یاس ام غلیه کنم.باید بنویسم.

نوشتن تنها کاری است که ادعایش را دارم.می نویسم.از همه

لحظه هایی که درگیرم می کند.

نوشتن از وقتی که کسی کنارم خوابیده است.از وقتی که

دلتنگ جمال و خانواده ام می شوم.ولی وسوسه تنها بودن و

کتری روی اجاق...سیگار و آبسولت.

خواهرم...آدم نیستم.

همه چیز برایم طراوت دارد...!

چاپم می کنند ولی.زهرگویه های شرمنده ام را!

کاش شکسپیر در صحنه دوم پرده اول نمایش"طوفان" می

دانست که روزی دوست خواهم داشت،مادرم بماند.

 باید مقاله "صداقت معنا"را تا آخر هفته تمام کنم.

دیوید سن بیچاره!                                                                   

اگر می دانست روزی من نظریه معنایش را رد می کنم!آنهم با یک اتفاق

کاملا پیش پا افتاده ایرانی!

دلم به حال نیوتن می سوزد.آکروجت نظریه اش را ابطال کرد!

صندلی پرنده!

 

پی نوشت۶:این شب ها  جوجه فرشته کوچکم می

خواند...

یکی از همین شب ها که گذشت،لرزیدم.

گفت:((فرشته!!!

آن قدر جوانی که شور زیستنم می دهی!

چرا ساکتی؟))

من؟تا ته رفتم و فکر کردم: ((. . .)) !!!

یک شب گذشت.

 

 

 

 

 

دريا كه آبي نبود...!!!

 

 

دريا!

                محض رضايت،آبي مي خوانمت!

 سايه!

                 محض رضايت،يار مي خوانمت

 دريا!

                آبي،از آن آسمان شب است

                                                              آري!

           سايه!

                       يار، زاده سياهي ِ ساحلِِِِِِِِِ ِ سنگي است

                                                                              باري!

                                                     ارديبهشت 87

                                                                بندرا نزلي

 

پی نوشت:زیتون ها جوانه نزده تا ابد خشکیدند...

           بیچاره من!!!

 

پی نوشت۲:شادی چاب کتاب دوست عزیز((آناهيد))

 

  

_سر گيجه!

 

از دانشكده پزشكي تهران كه فارغ التحصيل شد،بورسيه شد براي رفتن به ماساچوست.

آنجا هم كه تمام كرد،تازه رفت هاروارد.

جالب تر اينكه آنقدر موفق بود كه از هاروارد بورسيه شود براي زوريخ سويس.

مطبش پر بود از عكس ها و مداركي كه از دست مشهورترين متخصصان گوش،حلق وبيني

گرفته بود...

راستي كي براي آموزش رايگان ـسرگيجه بريم پيشيش؟

 

پی نوشت:سرم ـ گیج می رود؟

 

به تو...

 

دیروز ترخیص شدی.

آمدم دنبالت...نشستی کنارم.صندلی جلو.ساکت بودیم.سیگار خواستی،بی

هیچ مقاومتی دادم.

روشن کردی.دود را در سینه نداشته ات حبس کردی و بیرون دادی.

دستت را گذاشتی روی دستم که دنده را عوض می کردم.از سردی دستت

تمام تنم یخ زد.

شاید از سر اینکه حرفی برای گفتن نداشتم،گفتم:

((شعر تازه ای گفته ام.مرکبش هنوز خشک نشده.می خوانی؟))

کیفم را از صندلی عقب برداشتی و از لای کتاب ها و برگ های بی ارزش،

کاغذ کاهی را بیرون کشیدی...

با صدای خسته و غش دارت خواندی:

و اینک من!

                   به قول او:

                                    ((میان دو هیج...))

چرا گریه کردی؟

وقتی به صورتم زل زدی و گفتی:((مثل همیشه...کلمات و انستالیشن

آرشی...که طعم و بوی تلخ سادگی تو را می دهد.))

دندان هایت را دیدم...تازه فهمیدم که واقعا دیگر خرد شدی...

با همه گند هایی که می زدی همیشه مواظب دندان هایت بودی.با هزار جور

پودر و سفیده کننده و جرم گیری حتی زردی ساده را هم از دندان هایت پاک

می کردی...

سیاه سیاه بودند.مثل اینکه روزی ده بار شربت آهن را با کاسه سر کشیده باشی.

گفتم:((من هنوز سر عهد م هستم.))

گفتی:((ولی من دیگر آن جنسی که به خاطرش عهد بسته بودی،نیستم.))

دلم لرزید...نکند تو هم می خواهی تنها...

اعتراف کردی...که با همه وجودت دوستم داری.اما نمی خواهی که مال تو باشم.

گفتی:((ولی دوست دارم تا ابد کنارم باشی.))

از کارم پرسیدی.از جریان مریم که بچه ها گزارشش را داده بودند...

باور کن...من آنچه تو می گویی نیستم.

تو ظاهر درون به هم ریخته منی..با دندان های سیاه و سر بی موو سینه...

من به اندازه همه سکوت و تنهایی تو تنهام...

 

 

پی نوشت۱:از تنهایی و سکوت  همه آنچه که باید می گیرم...

باور کنید!!!

پی نوشت۲:فراری در راه است...

پی نوشت۳:این روزها آنقدر شاد و آرامم که دریغ از حتی ارتکاب یک جمله!!!

 

 

واینک گند بهار!

 

واینک بهار...

تمام روز را کنارم بود.گندت بزنن زندگی.نانم به نرخ روز است.

من احمقم.پیرم اما هنوز چپ....

 

پی نوشت:تو که رفتی غروب بود...آمدم دنبالت اما....ماه هم نبود!

کاش باز هم می شد...

پی نوشت۲:این دل هرزه گرد من تارفت به چین زلف او

               زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند

پی نوشت۳:گور بابای همه!!!

تو واقعا شرقی هستی...

پی نوشت۴:آمدی گفتی خسته ای...بودی؟بودی.اما چه کنم که من بی تقصیرم...

پی نوشت۵:گفتی ارشد خوانده است.حسابداری می کند.دوست برادرت است.راستی یعنی من اینقدر از همه سرم؟؟؟

شاید برای"خودم"!

 

پدر به خانه بر می گشت‌‌.می خواست اسطوره باشد.

بیچاره پدر!

نمی دانست در زمان جنگ زنده ماندن اسطوره نصیب آدم نمی کند.

او حتی زحمت گم شدن را هم به خود نداد.فکر می کرد وقتی زیر خمپاره،

دورکیم و توکویل بخواند،وافتخار کند که از دانشگاه به خاطر جنگ نرفتن

انصراف داده است،چیزی بیشتر از من نصیب اش خواهد شد...

بیچاره پدر!

مادر می دانست او اسطوره نخواهد ماند.مادر عاشق جهان گشایی های

نادر بود.عاشق الماس هایی که از هند غارت می کرد.

مادر در غار تنهاییش سکوت می کرد و به خزیدن کرمی که  در غار او لانه

کرده بود،آرام آرام می نگریست.

آتش می گشودن بر سر مادر.مادر تنها دلش به جامعه ای خوش بود که

پدر هیچ وقت ادعای شناختش را نکرد...

بیچاره پدر!

دو سال اول فقط کثافت بالا می آورد یا نه؟نمی دانم.

سال سوم بود.۲۱اسفند.۹شب.خمپاره بارانی بود.کلاغ هایی که می

پریدن از سر ما،به آسانی،نه آسانتر حتی از آب خوردن، می مردند!!!

بیچاره پدر!

ندانست بیهوده در غار تنهایی مادر بالا می آورد.مادر عقش می گرفت از

این بیهودگی.

همان سال.در غار های تنهایی،بیهودگی به دنیا آمد...

بیهودگی را می شود امروز در نقش پرومته روی صحنه تئاتر،در اتاقی

به هم ریخته در حال کتاب خواندن یا نوشتن داستان و شعر و مقاله فیلمنامه،در

سازمان میراث فرهنگی و گردشگری،لای صفحات روزنامه و کاغذ های

کاهی،سلول و دادگاه انقلاب، وقتی دیگر کسی برایش نمانده است،دید.

بیهودگی شاد است که سیگار می کشد و مست می کند.بیهوگی قرار

است ترک کند....

بیچاره پدر!!!

بیهودگی "رب گری یه" را دوست دارد.

 

پی نوشت:۲۱اسفند...تولد...

من برادرت شاید...فروغ!

 

تولد توله ثانی بود.جای تو منقل و زغال و "دورنمات"های زبان اصلی ات!

یک کره نرکاکا سیاه هدیه من بود.

پیرمرد در اتوبوس روبه روی ام نشسته بود.پشتم به ویترین بود.تکنوازی شهناز و بدیعی

سرش را به صرع  انداخت یا انگشتان گم شده من در شکم کره نر آفریقایی؟

نمی دانم.

هدیه تو حرف نداشت...

کیف ملیله دوزی شده که کم کمش ۵۰تا می ارزید...مخصوصا با آن کله بریده و رگ

های آویزان خونی گردن سمور که در کیف گذاشته بودی.

گفتی:((از این سمور هایی بود که تو فاضلاب رها کردن.اومده بود خونه!))

سیلی ام درد داشت؟دردم که داشت کمتر از هل دادن توبود"پرینسپوس"من!

داد زدی:((از وقتی سینه ندارم دوستم نداری.))

سرم را انداخنم پایین.

ادامه دادی:((ولی من با اینکه همه این مدت می دونستم بچه ای، حتی بوی

مردی هم نمی دادی ،دوستت داشتم!))

راستی توی اتوبوس از پشت میله ها دختری به کاکا سیاه توی دستم لبخند ملیحی

زد.

شبیه تو بود فصل سخت گرم!

 

 

پی نوشت:چهارشنبه ۲۴بهمن ظهیرالدوله شعر خواندیم،گریه کردیم،کلاغی

پرید از فراز سر ما.

و ما در این اندیشه: که تبار خونی گلها هنوز به زیستن امیدوارمان کرده

است.

می دانید؟

 

باز هم تو بردی...!!!

 

 

چهار کس می شویم...

                             تو،تو،تو و اینک...

                                                   من!

                                                       پرتاب می شود.

                               تک دل!

                                       قلب من است در دستان تو!

                                   حاکم می شوی با قلب چون منی!

                                       تو آن تویی که می خواهی:

                                        ((سر به تن نجس ام نباشد.))

فریاد می کشی:

                 ((یا شاه یا پوسیده اندام نحیف ات.))

 تو،تو پرتاب کرده اید شاهانه!

                                     عمق نفس ات حاکم تر می کند تو را!

                                                و من اندام پوسیده نحیف ام جاری است...

                                                   از میان تو که حاکمی! تا شاه ها، سرباز ها وبی بی ها.

                                          آرام نفس می کشم تا تو ،تو

                                                   شاه و وزیربمانید...

                                               ای تو حاکم حکم مهیاست!

 

پی نوشت:تو که بردت خوب یادت هست...بگذار تا از باختم  زجر بکشم!

راکورد های حفظ نشده ام!

غريبي مي کند با من،حس هم ساله ام!

تقصير از کيست و کجا؟همين بس که از من نيست. من هنوز همانم که پيشتر بودم.يک مرتجع!

و نه آنکه تن به هژموني گرامشي بدهد و يا خرد را...هنوز همان.

سوار بر ماشين تو! بي هيچ کمربندي،از هر جنس که باشد! با عينکي که از پشتش قادر به تميز رنگ

چراغ ها نيستم.

سمفوني باران.پنجره هاي بسته در اين سرماي آزار دهنده،و کولري روشن که سرما را تا مغز غريب

نبض ام اعمال مي کند.

و اگر بود مرد کر؟ تا آخر عمر کنار مي گذاشت موسيقي را،پيش سمفوني من و گردن گربه!

نمي داني چه حال توحش لذتناکي! وقتي صداي هشتمين نت را با گذشتن از گردن گربه دم بريده و چرخ

هاي ماشين به نام کثيف خودم ثبت کردم!

ماشين تو را گوشه خيابان پارک مي کنم.روانشناسي اجتماعي را باز مي کنم.تا صداي سمفوني گربه تمام شود.

 

و تو احمق تر از من!

سه نصف شب به اورژانس مدد کاري هاي اجتماعي مي روي تا ثابت کني که من راست مي گويم!

راست گفته بودم.

آه...چه خوب! برخورد پوست خشکيده لبم مي تواند کنار سمفوني گردن و شقيقه گربه و روانشناسي

اجتماعي سرم را گرم کند.

با تمام قدرت با دندان هايم مي گيرم و خوب مي کنم.سوزشش را حتي در نوک...حس مي کنم!

واي خداي من!

راکورد هايم رافراموش کرده بودم.چه خوب که ياد آوري کردي!

مانی ام مرسی...نون داری؟

 

چیست این خرفتی ملس؟

آزارم می دهد این سترگی ناقص.تن ام را تیر می کشد.

هر که هر چه می خواهد بکند!من هنوز می هراسم از سیگار لیبرال.

این بار در اوج افتخار،بی هیچ افسوسی تکرار می کنم:

((من درمان باغچه را هنوز در انهدام آن می دانم.))

پی نوشت:تشکر از مانی به خاطر اشاره ای که به سیرجانی داشت.

پی نوشت۲:سیرجانی ها هنوز هستند.خوب باشن.من دو لقمه نون و دو زار پول گیرم بیاد.به من چه؟!

پی نوشت۳:من روایت می کنم،پس هستم.خوب اگر نبودم که روایتی در قبر شدنی نیست!

پی نوشت۴:دوستان آناهیدو مانی و استاد بزرگوار محمد حسین بهرامیان به جای من...معتکفم!

چه را اين جور...ي؟!


اينجا عجيب همه چيز به هم ريخته است...

سينه هايمان را از تنمان جدا مي كنند...

آسمان باراني وزمين پر زلزله...آسمان عاشق و زمين كه مادرمان بايد مي بود عجيب وحشي...

سگ ها محافظ ريئس/جمهور...مان...

هر انكه تعريف كند از ما...منتقدمان...

و ذهن هاي كه...خداي من!

خسته ام از اين همه نعمت!!!

ادامه نوشته

اسطوره های روز مره گی...!؟

 

پرسئوس...

        لعنت به تو!

                       با تمامی عشق هایت!

مدوزا...

              درود به تو،با آن چشمهای...

                                  می خواستم سنگ شوم

                                                   گفتند:

                                                         ((چشمانت قربانی عشق شده اند.))

 ومن...

            از پس قرن ها

                           حقانیت تو را فریاد می زنم!

آه...

            مدوزا...

                   می خواهم سنگ شوم!

                                         لعنت به پرسئوس

                                                              وهمه...

 

پی نوشت:جرم من چیست؟

در زمانه اسطوره هایی به دنیا آمده ام که در خیابان ها صبح تا شب برای لقمه نان سگ دو می زنن!

باز هم به...تو

دو فنجان

             قیر تازه دم....

                                  یکی برای من تلخ تلخ،یکی برای تو با کلی نبات...

                                                       من سر کشیده ام تلخی را...

                                    اما فنجان تو هنوز

                             پر از شیرینی است...!!!

ساعت؟سه را نشان می دهد...!یک ساعت پیش جواب نمونه برداریت "کیست" توی گلویت را گرفتم.

شاید آسان ترین خبری باشد،که در عمرم به یکی مثل تو خواهم داد...

در این یک ساعت،۱۶نخ سیگار کشیده ام.این را ۴نخ باقی مانده در پاکت سیگارم فریاد می کنند.

خدای من...

کاش می دانستم دیشب"محمد"از کجا گفت:((آخرین خبر خوش که شنیدی یادت هست؟))

کاش کسی که آرزویش در شرف بر آورده شدن است...می بود،تا با او درد دل می کردم...

کاش یکی بود...که قبل از تو فقط به او می گفتم،پاسخ پاتولوژیت چیست؟

کاش مجبورنمی شدم...خون دهانم را اینجا،در این صفحه خالی، خالی کنم.

وای خدای من...

نادیا،دنیز اگر نمی بود...

هستند وتو...

خدا...خدا...خدا...دوست دارم فقط سیگار بکشم و مست در خیابان داد بکشم...

به قول دوستم:((تو آنقدر خوب هستی که ارزش بد دیدن را داری!))

تو..."کیست"توی گلویت سرطانی است،از نوع بد خیم!

الهامم!کاش من جای تو بودم وتو،من...!