لینک های دوستان
برچسب ها

گویند‌:

گویند:
دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت

پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و رفت!

در راه با پرودرگار سخن می گفت: ای گشاینده گره های ناگشوده،

عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای

در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و

گندمها به زمین ریخت،او باناراحتی گفت :

من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز!
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود؟

نشست تا گندمها را از زمین جمع کند،

در کمال ناباوری دید دانه ها روی ظرفی از طلا ریخته اند!

ندا آمد که:

تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه



تاريخ : شنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۵ | 19:54 | نویسنده : آرش عشقی |

گاهی دلم آنقدر برایت تنگ میشه که

گاهی دلم آنقدر برایت تنگ میشه که بغض گلومو میگیره 

 

نمیتونم حرف بزنم ، یاده اون همه خاطراتت میوفتم دیوونه میشم

 

قبول میکنم تقصیره من بود جداییمون اما ...

  

بی وفا حداقل توهم یه انصافی داشته باش

 

آخه این رسمشه که با یه اشتباه کوچیک تنهام بزاری و بری واسه همیشه!!!

 

پس چی شد اون همه قول و قرارامون ...

 

چقدر بهت اصرار کردم نرو ...

 

اصلا پشت سرتم نگاه نکردی ، پا گذاشتی رو همه چیو رفتی

 

کی مثل من دوست داشت ....؟؟؟

 

کی حاضر بود مثل من واست بمیره...؟؟؟

 

کی آخه کی...؟؟؟

 

وقت رفتنت خاطراتتم باخودتت میبردی تا انقد منو عذاب نده  

 

میدونم دیگه ماله من نیستی...

 

من موندمو خاطراتت...

 

دعا میکنم به هرچی که میخوای برسی...

 

دوست دارم برای همیشه عزیزم...

 

............

 

.......

 

...

 

.



تاريخ : پنجشنبه یکم بهمن ۱۳۹۴ | 17:5 | نویسنده : آرش عشقی |

اینو آویزه گوشت کن!!



تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۴ | 13:9 | نویسنده : آرش عشقی |

پاییز



تاريخ : دوشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۴ | 16:13 | نویسنده : آرش عشقی |

مقصر من نبودم

مقصر پيراهنت بود 


به محض اينكه رنگش را پشت ويترين ديدم 


ياد تو افتادم 


خودت كه به چشم نمي خوري 


ولي نامت را گاهي در پياده رو 


همراه صحبت هاي مردم ميبينم 

به قدر قطر تنهايي خودم 


از آدمها فاصله ميگيرم 


اندوه زياد هم گاهي خوب است


حداقل مي داني 


چيزي براي از دست دادن داري!!!!



تاريخ : دوشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۴ | 16:4 | نویسنده : آرش عشقی |

هرچی آرزوی خوبه ماله تو

هرچی آرزوی خوبه مال تو


هرچی که خاطره داری مال من


اون روزای عاشقونه مال تو


این شبای بی قراری مال من


منم و حسرت با تو ما شدن


تویی و بدون من رها شدن


آخر غربت دنیاس مگه نه؟؟؟


اول دوراهی آشنا شدن...

 



تاريخ : چهارشنبه دهم تیر ۱۳۹۴ | 16:18 | نویسنده : آرش عشقی |

گاهی وقت ها

گاهی وقت ها ...


دلت می خواهد یکی را صدا کنی ...


بگویی سلام ...


می آیی قدم بزنیم ؟


گاهی وقت ها ...


دلت می خواهد یکی را ببینی ...


گاهی وقت ها ...


آدم چه چیزهای ساده ای را ندارد ...

 



تاريخ : چهارشنبه دهم تیر ۱۳۹۴ | 15:57 | نویسنده : آرش عشقی |

کاش



تاريخ : چهارشنبه دهم تیر ۱۳۹۴ | 15:54 | نویسنده : آرش عشقی |

 





تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ | 12:52 | نویسنده : آرش عشقی |

یک نامه ام...

 

یک نامه ام، بدون شروع و بــــدون نام   

 

امــروز هـم مطابق معمـــــول ناتمــــام   

 

خوش كرده ام كنارتو دل وا كنم كمی  

 

همسایه ی همیشه ی ناآشنا؛سلام  

 

ازحال و روز خودكه بگویم،حكایتی است  

 

بـی صفحه زندگانــی بـی روح و كم دوام  

 

جــویای حـــال از قلــم افتاده هـــا مباش  

 

ایام خوش خیالی و بی حالی ات،به كام!  

 

دردی دوا نمی كنــد از متن تشــنه ام  

 

چیزی شبیه یک دل در حــال انهــــدام  

 

در پیشگــاه روشــن آییــنه می زنـــم  

 

جامی به افتخــــار تو با بــاد روی بــام  

 

باشد برای بعد اگــــر حرف دیگری است  

  تا قصه ای دوباره از این دست، والسلام! 



تاريخ : سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ | 15:13 | نویسنده : آرش عشقی |

عشقت نه سرسری است ...

 

عشقت نه سرسری است که از سر به در شود

 

مهرت نه عارضی است که جای دگر شود

 

عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم

 

با شیر اندرون شد و با جان به در شود !



تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ | 15:38 | نویسنده : آرش عشقی |

یعنی میشه اون روز...

یعنی میشه اون روز


صبح زودتر از عشقت بیدار بشی


بعدش صبحونه درست کنی بیدارش کنی


بهش بگی عشقم گرسنش نیس


پاشو دیگه تنبل


اونم بگه عه ولم کن خوابم میاد


تو هم بگی باشه


بعد بری یه پارچ آب بیاری خالی کنی رو سرش


اونم شاکی بشه و بیفته دنبالت


تو هم بری تو اتاق و درو ببندی


ولی زورت نرسه و یهو در باز بشه و کتک هاشو نوش جان کنی


بعدم باش قهر کنی و سه روز حرف نزنی


اونم واسه آشتی کردن بیاد منتتو بکشه تو هم قبول کنی امااااا


فردای اون روز دوباره بیدار نشدنش همانو پارچ آب روی سرش همان


عجب روزی بشه اون روز خخخخخخخخخخخخ

 



تاريخ : دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳ | 11:13 | نویسنده : آرش عشقی |

دلم خيلی گرفته

هی آسمان ؟


دل توهم آخرگرفت ؟


قلب توهم درتاریکی مانده؟


خورشید توهم بیوفاشد؟


چشمان تو را هم اشک گرفت؟


آخرمثل من شدی؟


تنها...


خسته...


پژمرده...


بی حوصله...


دلم خيلی گرفته 


پس بیا باهم گریه کنیم ...

 



تاريخ : دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳ | 11:11 | نویسنده : آرش عشقی |

چطور دلت اومد بری...

 

چـطـور دلـت اومـد بـری بـعـد هـزارتـا خـاطـره

تـاوان چـی رو مــن مـیـدم ایــنـجــا کـنـار پـنـجـره

چـطـور دلـت اومـد بـری چـطـور تـونـسـتـی بـد بـشـی

تـو اوج بــی کـسـیـم چـطـور تـونـسـتـی سـاده رد بـشـی

چــطــور دلــت مــیـاد بــا مــن ایــنـجـوری بـی مـهــری کـنـی

شـــایـــد هـمــیـن الان تــوام داری بــه مــن فــکـر مــیــکــنــی

چـطـور دلــت اومــد کــه مــن ایــنــجـوری تـنـهـا بــمـونــم

رفـتـی ســراغ زنــدگـیـت نـگـفـتـی شــایــد نــتــونــم

دلـم سـبـک نـشـد ازت دلـم هـنـوز مـیخـواد بـیـای

حـتی بـا ایـنکه مـیدونم شایـد دیـگه مـنو نخوای

بـذار که راحـتت کنم از تـوی رویـات نـمیـرم

مـیـخوام کنـار پنـجره بـیادت آروم بـمیـرم

 



تاريخ : یکشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۳ | 16:22 | نویسنده : آرش عشقی |

خداوندا

 



تاريخ : پنجشنبه بیستم آذر ۱۳۹۳ | 11:0 | نویسنده : آرش عشقی |

خــــــسته ام

 

چگونه است حال من…

 

با غم ها می سازم…

 

باکنایه ها می سوزم…

 

به آدم هایی که مرا شکستند لبخند می زنم…

 

لبخندی تـــلخ….

 

خــــــــــداونــــــــــــــــــــدا…

 

می شود بگویی کجای این دنیـــــــــــــا جای من است…

 

از تــــــــــــــو و دنـــیایی که آفـــــــــــریدی...

 

فقط در اعماق زمین اندازه یه قـــــــبر...

 

فقط یک قبـــــــــــــــر…

 

در دور تـــــــــــرین نقطه جــــــهان می خــــــــــــواهم

 

خــــــــدایـــــا خــــــسته ام 

 

خــــســــتــــــــه  … 



تاريخ : پنجشنبه بیستم آذر ۱۳۹۳ | 10:47 | نویسنده : آرش عشقی |

چقدر قشنگه...

 

چقدر قشنگه زندگیت رنگ حضور بگیره


رنگ حضور کسی که


یک باره


میشه صاحب همیشگی قلبت


همراه لحظه به لحظه ی تنهایی هات...


کسی که


حس بودنش
نهال امید می کاره توی دلت. . . 



تاريخ : شنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۳ | 18:56 | نویسنده : آرش عشقی |

دلت که گرفت ...

 

دلت که گرفت ، دیگر منت زمین را نکش


راه آسمان باز است ، پر بکش


او همیشه آغوشش باز است ، نگفته تو را میخواند ؟


اگر هیچکس نیست ، خدا که هست . . .

 



تاريخ : جمعه چهاردهم آذر ۱۳۹۳ | 14:58 | نویسنده : آرش عشقی |

بیا دیگر انتظار پیرم کرد...

چشمها را بر دریچه ی انتظار پلک نمی زنم.

اشکها در بستر گونه ها سرود دلتنگی سر می دهند.

آن سوی وسعت بارانی دل آفتاب یاد تو جاریست.


ساحل ماسه ای دستانم هنوز از عشق تو نمناک است.

نیلوفران خیس از شرم نگاه شعر شادی زمزمه می کنند.

نبض زمان نفس نفس میزند از حسرت دیدارت .

آغوش سرد دشت روزهاست گرمی عشق تورا منتظراست.

بیا که غروب دیگرازغربتش به تنگ آمده است.

بیا دیگر انتظار پیرم کرد



تاريخ : پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ | 20:53 | نویسنده : آرش عشقی |

رابطه بعضی از پسران قبل و بعد از ازدواج با دختران!

رابطه پسران قبل و بعد از ازدواج با دختران!

قبل از ازدواج:

پسر: بالاخره موقعش شد. خیلی انتظار کشیدم

دختر: می‌خوای از پیشت برم؟

پسر: حتی فکرشم نکن!

دختر: دوسم داری؟

پسر: البته! هر روز بیشتر از دیروز!

دختر: تا حالا بهم خیانت کردی؟

پسر: نه! برای چی می‌پرسی؟

دختر: منو می‌بوسی؟

پسر: معلومه! هر موقع که بتونم

دختر: منو می‌زنی؟

پسر: دیوونه شدی؟ من همچین آدمی‌ام؟!

دختر: می‌تونم بهت اعتماد کنم؟!

پسر: بله

دختر: عزیزم!

بعد از ازدواج :کاری نداره! از پایین به بالا بخون ! 


تاريخ : پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ | 19:23 | نویسنده : آرش عشقی |

یک نفر....


یک نفر....یه جایی...


تمام رویاهاش تویی...


وقتی که به تو فکر میکنه...


احساس میکنه که زندگی....


واقعا با ارزشه.....


پس هروقت دلت گرفت....


این حقیقت را به خاطر داشته باش


یک نفر.......یه جایی.......بیقرارته



تاريخ : چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۲ | 17:31 | نویسنده : آرش عشقی |

مگذار که عشق...

طلوع خورشید در جنگل sunrise in forest


مگذار که عشق، به عادت دوست داشتن تبدیل شود!


مگذار که حتی آب دادن گل‌های باغچه، به عادت آب دادن گل‌های باغچه بدل شود!


عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست،


پیوسته نو کردن خواستنی‌ست که خود پیوسته، خواهان نو شدن است و دگرگون شدن


تازگی، ذات عشق است و طراوت، بافت عشق


چگونه می‌شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟


عشق، تن به فراموشی نمی‌سپارد، مگر یک بار برای همیشه


جام بلور، تنها یک بار می‌شکند


می‌توان شکسته‌اش را، تکه‌هایش را، نگه داشت


اما شکسته‌های جام ،آن تکه‌های تیز برنده، دیگر جام نیست


احتیاط باید کرد


همه چیز کهنه می‌شود و اگر کمی کوتاهی کنیم، عشق نیز


بهانه‌ها، جای حس عاشقانه را خوب می‌گیرند



تاريخ : سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۲ | 11:6 | نویسنده : آرش عشقی |

دیگر بر نگرد

love-story.jpg


بر نگرد


خاطراتت را سوزانده ام


دیگر اثری از تو در دلم نمیبینم


جوابت " نه" است!!


برو...


خوش باش با همان دلایلی که 


روزی به خاطرشان از کنارم رفتی


برنگرد


برایم تموم شدی...



تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ | 20:4 | نویسنده : آرش عشقی |

همه می گویند که دیگر برنمیگردی...

5202


همه می گویند که دیگر برنمیگردی...حتی خودم!

اما دلم هنوز هم باورش نمی شود...!

با من لج کرده است هی تنگ میشود...!

چه کند؟ هوای تو را دارد...!

دل تو چی...؟!

حالش خوب است...؟!

جای من آنجا هنوز هم محفوظ است؟!

نگو نه تازه دلم را آرام کرده ام...!

فقط به تو می گویم. بین خودمان بماند...!

تازگی ها چشمانم نیز به من خیانت کرده اند...!

شده اند هم دست دلم...!

هی اشک می ریزند...!

میترسم دیگر دلت با من نباشد...!

میترسم...!

وقتی تو نباشی از همه چیز میترسم...!

حتی سایه ی عشق...!



تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ | 19:35 | نویسنده : آرش عشقی |

دلم داره بی تو میمیره...


دلم پرواز می خواهد



دلم با تو پریدن در هوای باز می خواهد



دلم آواز می خواهد   


دلم از تو سرودن با صدای ساز می خواهد



دلم بی رنگ و بی روح است



دلم نقاشی یک قلب پر احساس می خواهد ! 




دلم داره بی تو میمیره...



تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ | 17:56 | نویسنده : آرش عشقی |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By Slide Skin:.