دیشب داشتم به مداحی که دوست دارم، فکر می کردم
زینب زینب سلیم موذن زاده خدا بیامرز را دوست داشتم و دارم با اینکه ترکی بلد نیستم
اما دوستش دارم
و این حقیقت بزرگ:
کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود
با این فکرها خوابیدم
وقتی چشم باز کردم
در حرمی بودم که می گفتند صاحبش بلاکش کربلاست
باورم نمی شد
من تا به حال به سوریه سفر نکردم
تنها سفر من به عربستان بود آن هم حج عمره
روبروی ضریح نشستم و فقط نگاه کردم
ساعت ها
روزها
نمی دانم چند ساعت یا چند روز یا چند هفته یا...
با صدای خمپاره به خود آمدم
صدا خیلی نزدیک بود
از حرم که بیرون رفتم، همه جا ویران بود
شام ویران اینجاست؟
داشتم فکر می کردم چه باید کنم که رزمنده ای به زمین افتاد
من بودم و یک عالم دشمن!
اسلحه رزمنده را برداشتم و با تردید دست به ماشه بردم
من و تیراندازی؟
من و دشمن؟
ماشه تکانی خورد و تیر رها شد!
مرد قوی هیکلی روبروی من به زمین افتاد
داعشی بود!
نور به صورتم خورد! نمیدانستم چه شده!
چشم باز کردم.
در اتاقم بودم!
این داستان نیست!
خواب دیشب من است!
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر ۱۳۹۶ ساعت 13:40 توسط سمانه شجاعی
|