تو

کاش این همه فکر نمی‌کردم

امشب مادرم گفت:

به جمع ما بیا و با اطلاعاتت، زبان آنهایی که سواد ندارند و ادعا دارند، ببند.

کمی از آنچه در ذهنم می‌گذرد، برایش گفتم.

سال‌ها پیش، ملاحظه‌ای در کار نبود و رک و راست، حرفم را می‌زدم.

نمی‌دانم از تجربه یا بالا رفتن سن‌است یا بی‌حوصلگی یا بی‌اهمیت شدن بعضی حرف‌ها.

فقط به مادر گفتم:

دوست ندارم حرمت‌ها از بین برود.

وگرنه می‌توانم جواب همه را بدهم.

کاش به هیچ چیز فکر نمی‌کردم.

امشب دلم خواست، بعد مدت‌ها، اینجا کمی بنویسم. در وبلاگ خود خودم، دردسرم

ستاره سهیل

کسی را در خودم گم کرده ام

لابه لای ابرها

شب

سکوت

و تلسکوپ هایی که به تماشا نشسته اند

 

این شعر در دوچرخه همشهری 4 مرداد 97 چاپ شد

شاکی

تا به حال دل پاره پاره ات را به مشت گرفته ای؟
روح خسته ات را در آغوش گرفته ای؟
پاهای نحیفت را گوش داده ای؟
تا به حال راه برای دلت گذاشته ای؟
دل درد کشیده ات را به مطب دکتر برده ای؟
اشک های چشمت را به تماشا نشسته ای؟
این همه سوال را
یک سره
از خود
پرسیده ای؟
غرورت را سلام کرده ای؟
به من بگو
با دلت چه کرده ای؟
سما

سلام

امروز دلم می خواهد بنویسم!
حرف ها، کلمه ها را به سمت متن حرکت می دهند!
جمله ها، سر خم کرده اند روی نیم کت خط های کاغذ!
متن به صورت زیگ زاگی بر روی کاغذ ذهنم نوشته می شود!
در این هوای پاییزی، لِی لِی تک تک کلمه ها، بر روی نگاه نه چندان گرم و نه چندان سرد آفتاب، تماشا دارد!
دوست دارم مثل جمله ها، دراز بکشم و عطر برگ شمعدانی در بینی ام بپیچید!
در تراس پاییزی بخوابم و دیگر هیچ!
سما

خوبی تو؟
کجایی؟
زیر این آوار خسته
در فکر چه هستی؟
می روی تو
یا می آیی؟

یک هفته

توی سرم هزار تا حرف
لی لی می کنند
هزارتا کلمه
قایم باشک بازی می کنند‌
هزارتا جمله
باهم تصمیم گرفتند
گرگم به هوا بازی کنند
هزارتا متن
خودکار به دست
داستان می نویسند
و من
حس از درون خالی بودن
دارم
چرا?
ایراد از علامت سوال نگیرید
او هم بی جنبه شده و برعکس
سما

محرم

دیشب داشتم به مداحی که دوست دارم، فکر می کردم
زینب زینب سلیم موذن زاده خدا بیامرز را دوست داشتم و دارم با اینکه ترکی بلد نیستم
اما دوستش دارم
و این حقیقت بزرگ:
کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود
با این فکرها خوابیدم
وقتی چشم باز کردم
در حرمی بودم که می گفتند صاحبش بلاکش کربلاست
باورم نمی شد
من تا به حال به سوریه سفر نکردم
تنها سفر من به عربستان بود آن هم حج عمره
روبروی ضریح نشستم و فقط نگاه کردم
ساعت ها
روزها
نمی دانم چند ساعت یا چند روز یا چند هفته یا...
با صدای خمپاره به خود آمدم
صدا خیلی نزدیک بود
از حرم که بیرون رفتم، همه جا ویران بود
شام ویران اینجاست؟
داشتم فکر می کردم چه باید کنم که رزمنده ای به زمین افتاد
من بودم و یک عالم دشمن!
اسلحه‌ رزمنده را برداشتم و با تردید دست به ماشه بردم
من و تیراندازی؟
من و دشمن؟
ماشه تکانی خورد و تیر رها شد!
مرد قوی هیکلی روبروی من به زمین افتاد
داعشی بود!
نور به صورتم خورد! نمیدانستم چه شده!
چشم باز کردم.
در اتاقم بودم!
این داستان نیست!
خواب دیشب من است!

تولد من

ششم شهریور

زاده شد دخترکی جنس نگاه

و خداوند به او گفت

یواش

دل آدم ها

شکستنی است

تو مبادا راحت

بشکنی آنها را

دخترک قول داد

شش روز

شش ماه

شش سال و شش قرن

مهربانی تقسیم کند بین همه...

سما

تنهایی

دلت خوش است شاعر!

وقتی آدم تنها باشد،

چه فرق می کند،

باران ببارد،

یا آفتاب باشد!

تنهایی همیشه بوی کاه گل می دهد!

سما

شال

این منم، 

نشسته در غبار!

سر گرفتم،

دوباره،

کاموای رویاها را،

تا برایت،

شالی از واژه های شعر،

ببافم!

سما