آهای اینطرف ها کسی نیست...!

پس از مدت ها به وبلاگم سر زدم.همانند اینکه پس از مسافرت طولانی به زادگاهم برگشتم

همه کوچ کرده اند

خیلی ها از دنیا رفته اند

سکوتی سهمگین بر دهکده حاکم شده است

دلم میخاد با صدای بلند فریاد بزنم

آهای اینطرف ها کسی نیست...!

شماره سوم ماهنامه گیسوم منتشر شد

http://www.vakilemelat.ir/fa/news/view/223694/%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%86%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%87-%DA%AF%DB%8C%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D8%B4%D8%AF

شماره دوم ماهنامه گیسوم منتشر شد

 

 

http://www.vakilemelat.ir/fa/news/view/217768

هنرمندی گمنام در خیابان هنگام

خیابان هنگام اندکی مانده به تقاطع فرجام کارگاه نجاری است که مردی سال خرده اما خاک خورده هنر از جنس چوب و البته خوشنویسی هچنان سرزنده در آن روزگار می گذراند.

 

  غیرممکن است اندکی ذوق و شوقی از هنر در تو باشد وارد کارگاه چوبی امیرقاسم جعفربگلو بشوی  به سادگی از کارگاه بسیار تمیز و منظم اش بیرون بیای.یقین دارم چرخی در کارگاه می زنی به همه چیزی های که هنرمندانه ساخته شده اند خیره می شوی و گپی هم با صاحب هنرمند و نجیب زاده کارگاه می زنی.   وارد کارگاه که شدم پیرمردی قد بلندی را دیدم که با کارگرانش مشغول کار بود تصورم این بود که پیرمرد عبوس و بد اخلاقی است اما برخلاف انتظار او با روی گشاده و احترام فراوان برخورد کرد.

   پرسش ام در برخورد نخستم برای تخته و چوب بود اندکی هم عجله داشتم هم از آن جهت که کاری مهم در جای دیگری داشتم و هم اتومبیل ام را بی آنکه قفل کنم دوبل در خیابان پرتردد هنگام که استرس دزد و یا جریمه پلیس را برایم به همراه داشت رها کرده بودم.   حرف های پیرمرد اما گیرای داشت بویژه اینکه او پرسش ساده ام را با برداشتن تکه چوبی ، به ظاهر ساده اما فلسفی داد و گفت که زمین ابتدا متعلق به گیاهان و جانواران بود و ما اما به زیستگاه جانوران حمله کردیم.   امیرقاسم جعفربگلو را روشنفکر و خوش برخورد دیدم او دو انگشت اش را در همین کارگاه از دست داده است از جعفربگلو برای فرصت دیگری وقت گرفتم او هم پذیرفت.شامگاهان سه روز بعد به کارگاه اش رفتم.   محو هنر و کارهای دستی اش شدم.او اما کمدی را به من نشان داد که از چوب شمشاد در سرزمین تزارهای روسی در عصر ناصرالدین شاه قاجار ساخته شده است.پرسیدم این کمد اینجا چکار می کند و گفت که این را از شخصی خریده ام.گفتم خودت اینجا چکار می کنی گفت که بهمن 1315 در آوج استان قزوین دنیا آمدم اما این بازی های روزگار بود که در 1339 پای مرا به پایتخت کشاند او از کار نخستش که خواربارفروشی بود برایم حرف زد بعد گفت که بواسطه آشنایی با یکی از خاندان پهلوی وارد کار چوب شدم.     کارگاه اش پر از چوب است  کودک درونم شیطنت کرد و سخن از ام دی اف به میان آوردم حدس می زدم روی خوش نشان ندهد حدسم درست بود ابروهایش را بالا انداخت و با اندکی مکث گفت که ام دی اف کار را راحت کرده است اما کار با چوب چیز دیگری است سپس ازجایش بلند شد تکه چوبی آورد و گفت به این چوب خوب نگاه کن.     آنگاه به تراش زیبای چوب اشاره کرد و خطوط دایره وارش را نشانم داد خطوط را به صورت کاملا علمی برایم تشریح کرد از سال های که هوا سرد بود و سال های که هوا گرم بود سالی که خشک سالی بود چه بر سر درخت آماده است.   او حتی جهت شمال و جنوب و خیلی اطلاعات دیگری از درختی بی نام و نشان به من داد که تکه چوب متعلق به آن بود.این همه اطلاعات کنجکاوم کرد از او میزان تحصیلات اش را بپرسم.دیپلم طبیعی  دارد و این برای مردی که هشتاد سال دارد خیلی مسئله مهمی است شاید از همین روی است که فرزندانش تحصیلات عالیه دارند.

  از امیرقاسم جعفربگلو از مهمترین کارهایش پرسیدم و او به ساخت بخشی از کارهای چوبی مجلس سنا اشاره کرد و برخی از بزرگترین هتل ها و ساختمان های معروف کلان شهر تهران در پس و پیش انقلاب را ردیف کرد.     وقتی از او پرسیدم اگر زمان برگردد عقب آیا دوباره به کار چوب مشغول می شود گفت که زمان هیچ گاه عقب بر نمی گردد من عادت دارم در حال زندگی کنم او سپس به خانواده متحد اش اشاره کرد و گفت که  از اینکه خانواده ام پایان هر هفته دور هم جمع می شوند لذت می برم.با این حال گفت اگر زمان عقب بر گردد یا وارد سیاست می شوم یا به سمت طلا فروشی می روم.   ازاو پرسیدم چه چیزی تو را بیشتر آزار می دهد گفت که وقتی چیزی درست می کنم یا  کاری انجام می دهم و بعد از مدتی می بینم آن کار را خراب کرده اند و یا قدر آن را ندانسته اند سخت ناراحت می شوم اما دوست دارم یادگارهای من نه کارهای چوبی بلکه خط من باشد.     کودک درونم دوباره قلقلکم کرد و پرسشی کردم که اندکی آزارش می داد.از هنر پرسیدم و با اشاره به همه آنچه ساخته بود و بسیار هم زیبا بود گفتم این راست است که هنر نزد ایرانیان است و بس! با قاطعیت گفت نه! و در ادامه اندر باب فرامرزی بودن هنر حرف زد و گفت که هر سرزمینی برای خودش هنری دارد و هنرمندی.     در هر صورت شهر پر است از هنرمندان گمنامی بسان امیرقاسم جعفربگلو و ما چه ساده از کنارشان می گذریم.شاید باید اعتراف کرد که این ها میراث زنده ما هستند این ها بخشی از تاریخ شفاهی سرزمین مادری ما را در دل دارند اهل دل می خواهد که پای درد و دل شان بنشیند و این سخنان پر مغز و نغز را  یادگاری کند برای آیندگان.  


 

خاطره ما از انقلاب

نفت تون رو من می برم من می برم....دین داریم نمیزاریم ایمان داریم نمیزاریم پیرو امام خمینی هستیم نمیزاریم
انقلاب با چند سال تاخیر بالاخره به مدرسه ما در میان بیشه زارهای تالش هم رسید.سال 59 من سوم ابتدایی بودم.یکی از آموزگارها که انقلابی دو آتشه بود و از قضای روزگار با محیط محله ما بی گانه بود بچه های مدرسه را به دسته تقسیم کرد.کلاس اولی ها و دومی ها و بچه های ضعیف و لاغر سومی در... یک طرف قرار گرفتند و به اصطلاح مستضعف و طرفدار امام و کلاس چهارمی و پنجمی و باقی سومی ها طرفدار آمریکا و به اصطلاح قلدر و استکبار جهانی
برنامه این بود که آمریکا یی ها شعار می دادند نفت تون رو من می برم من می برم ... طرفداران امام هم باید می گفتند دین داریم نمیزاریم ایمان داریم نمیزاریم پیرو امام خمینی هستیم نمیزاریم...
بعد از کلی شعار دادن آمریکایی ها باید به طرفداران امام خمینی حمله می کردند و آنها را کتک می زدند تا ثابت بشه آمریکا جنایتکار و قلدر است که ثروت ملت های ضیف را به یغما می برد. در برابر کلاس اولی ها و دومی ها فقط باید با مظلوم نمایی شعار می دادند الله و اکبر ...خمینی رهبر....تا پرده از چهره کریه آمریکای جنایتکار بر داشته می شد.
تئاتر با فرمان آموزگار آغاز شد و شعارها رد بدل شد و نوبت به لشکرکشی آمریکای جنایتکار رسید.خدا آن روز را به هیچ کس نشان ندهد.اول اینکه کلاس چهارم و پنجمی ها سیر بچه های اول و دمی را کتک زدند دوم اینکه فرمانده پیروان امام خمینی یا همان مستضعفان پسری لاغر اندام و به غایت شروری به نام نادر بود که سنگ بزرگی برداشت محکم زد به کمر فرمانده آمریکایی و یارو را وسط حیاط مدرسه دراز کرد .خون و خون ریزی در مدرسه راه افتاد که نظر آن در میان قبایل وحشی افریقا هم دیده نشده است.کنترل از دست آموزگارها خارج شد کار به آنجا رسید که همسایه ها وارد ماجرا شدند بالاخره بعد از ساعت ها اوضاع تحت کنترل درآمد اما هیچ کس را یارای مهار نادر نبود.نادر در حالی که آموزگارها و آمریکایی ها را فحش خواهر و مادر می داد شیشه های مدرسه را پایین آورد.پدر نادر که ماجرا را شنید سراسیمه خودش را به مدرسه رساند و....!
پی نوشت:
این بود خاطره ما از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی ایران

خدا نکند ملتی به چیزی عادت کند!

 

*چند ساله ازدواج کردی

**دو سال

*خانمت کجاست

**افغانستان

*چند وقته ندیدیش

**دو سال

*آخرین باری که باهاش حرف زدی کی بود

**شش ماه پیش

*یعنی دوساله که ازدواج کردی دو ساله که ندیش و شش ماهه هم که ازش خبر نداری

**نه ! خبر که دارم اما با هم حرف نزدیم.آخه ولایت ما تلفن نداره

*دلت براش تنگ نشده

**چرا

*خب برو پیشش

**میخام برم بیارمش اما خیلی سخته

*چرا سخت

**اجازه ورود قانونی نمیدند مجبورم قاچاقی بیارمش

*خودت چی کارت اقامت داری

**کارت اقامت که ندارم .من قاچاقی وارد شدم

*چجوری

**از مرز. زمینی. 13 روز تو راه بودیم.نه آب بود نه غذا فقط کوه بود و کویر.گاهی حتی علف می خوردیم.

*خب هم اونجا می موندید کار پیدا می کردین

**اونجا کار نیست دهات ما فقط پیرمردها می مونند. جونا همه ایرانند.

*خب چرا ازدواج کردی ؟!دختر مردم را ول کردی به امان خدا خودت اومدی اینجا.حداقل ازدواج نمی کردی.

**سنت پیامبره.پدر مادرم رفتند خواستگاری منم قبول کردم.اونجا اینجوریه.همه بچه های محل ما این کار را می کنن.

*چند ماه کلا باهاش زندگی کردی

**دوماه نشد.بعد اومدم ایران

*تهران با هم محلی هات ارتباط داری

**آره.خیلی با هم خوبیم.روزهای تعطیلی دور هم جمع میشیم

**به هم کمک هم می کنید

**خیلی .مثلا شنبه ازدواج کرد من دو میلیون تومان بهش دادم.ما از این کارا زیاد می کنیم.

*غربت اذیت ات نمی کنه

**چکار کنیم دیگه.عادت کردیم

...و بعد آهی می کشد و حرفی فیلوسوفانه می زند و می گوید خدا نکند ملتی چیزی را به عنوان عادت بپذیرند.مردم افغانستان به این وضع عادت کرده اند.اینجور مسایل برای مردم افغانستان عادی شده.

نبی کارگر 24 ساله روستای شورخور بخش طالقان ولایت تخارستان افغانستان خسته از جنگه که خانه و کاشانه را رها کرده برای درآوردن لقمه نانی حلال به ایران آمده.او ایران را بهشت گم شده اش میدونه و بزرگترین آرزوش آوردن همسرش به ایرانه

نبی و بویژه بردارش ظفر که از مردان بسیار نیک افغانستان است هر از گاهی برای نظافت به خانه ما می آیند.جمعه که آمده بود با هم بودیم. دو نفری. هم کار کردیم هم حرف زدیم.سن اش کم بود درداش اما زیاد....

کی چی میخره این مهمه !

روستایی ها به زودی قدرت را در دست می گیرند اول مجلس را بعد ریاست جمهوری و ...

گفتم بر چه اساسی این حرف را می زنی ؟!

گفت بخاطر اینکه روستائیها از من روزنامه سیاسی می خرند و شهری ها و بچه سوسول ها روزنامه ورزشی!

پی نوشت:

-          یک ماه مانده به انتخابات مجلس هفتم این حرف را در شمال فرهاد روزنامه فروشی که در سی و چند سالگی سکته کرد و مرد به من گفت و چه درست به هدف زد.اصولگرایان نخست مجلس هفتم را فتح کردند و سپس با محمود احمدی نژاد پاستور را یا همان سعد آباد را.(البته منظور من نه بلکه منظور او از روستای و شهری سوسول در واقع طرفداران اصولگرایی و اصلاح خواهی بود)

-          کاش فرهاد بود و می گفت الان کی چه روزنامه ای میخره!

چه زود گذشت
1-دیروز رفتم کرمانشاه.با ماشین شاهنشاه.دیدم فرح زاییده.رو تخت خواب خوابیده.دختر نبود پسر بود.اسمش چیه ولیعهد....بقیه اش واقعا یادم رفته.بچه که بودیم زیر بارون های شمال از این نوع شعرها میخوندیم.
2-دیشب رفتم میهمانی. ملینا بچه شیر زبان برادر خانمم برام شعر می خوند.یکی از شعرهاش این بود.در زمان های قدیم فرح طناب بازی می کرد.شاه می گفت بسه دیگه فرح می گفت ده تای دیگه....بعد شروع کرد 10-20-30-40 ....کردن
پی نوشت
میگم چقدر زود گذشت.شعرهای بچگی ها به تاریخ پیوستند.حتی آدم زنده ها ( فرح پهلوی ) به تاریخ پیوستند.یعنی 35 سال از کودکی های من گذشت.....

الیزه جون ، هفته کودک و پشه فرضی!

تاریخ گذرنامه ام سر اومده بود از این فرصت استفاده کردم برای  دخترم الیزه هم گذرنامه گرفتم.وقتی بردمش عکاسی شروع کرد به گریه کردن.عکاس که دوستمه گفت سابقه به من ثابت کرده این بچه با این گریه های که راه انداخته تا سه روز دیگه هم آروم نمیگیره.نشوندمش رو صندلی بهش گفتم دو دقیقه واسه خندوندنش زمان طولانیه.عکاس که اعتماد به نفسما دید دوربینش را آماده کرد.من تکه پارچه ای را برداشتم و محکم زدمش به سقف.الیزه از خنده ریسه رفت عکاس که شگفت زده شده بود فلسفه این گریه و خنده را پرسید

ا

الیزه جون ، هفته کودک و پشه فرضی
تاریخ گذرنامه ام سر اومده بود از این فرصت استفاده کردم برای  دخترم الیزه هم گذرنامه گرفتم.وقتی بردمش عکاسی شروع کرد به گریه کردن.عکاس که دوستمه گفت سابقه به من ثابت کرده این بچه با این گریه های که راه انداخته تا سه روز دیگه هم آروم نمیگیره.نشوندمش رو صندلی بهش گفتم دو دقیقه واسه خندوندنش زمان طولانیه.عکاس که اعتماد به نفسما دید دوربینش را آماده کرد.من تکه پارچه ای را برداشتم و محکم زدمش به سقف.الیزه از خنده ریسه رفت عکاس که شگفت زده شده بود فلسفه این گریه و خنده را پرسید
گفتمش یه شب داشتم مطالعه می کردم الیزه هم داشت واسه خودش بازی می کرد.پشه ای روی سقف نشسته بود. تکه پارچه ای را به سمت پشه پرت کردم.ناگهان الیزه خندید.پرتاب های بعدی گرچه الکی بود اما با هر پرتابی الیزه هم از خنده روده بر میشد اینجوری شد که قلق اش اومد دستم.حالا هر وقت گریه میکنه یا میخام بخندونمش یه پشه فرضی را نشونه میرم. 
عکس گذرنامه ای الیزه جون به مناسبت هفته کودک تقدیم دوستان میشه.

گفتمش یه شب داشتم مطالعه می کردم الیزه هم داشت واسه خودش بازی می کرد.پشه ای روی سقف نشسته بود. تکه پارچه ای را به سمت پشه پرت کردم.ناگهان الیزه خندید.پرتاب های بعدی گرچه الکی بود اما با هر پرتابی الیزه هم از خنده روده بر میشد اینجوری شد که قلق اش اومد دستم.حالا هر وقت گریه میکنه یا میخام بخندونمش یه پشه فرضی را نشونه میرم.

عکس گذرنامه ای الیزه جون به مناسبت هفته کودک تقدیم دوستان میشه.

زیر دریایی زرد

زیر دریایی زرد ترانه جادویی گروه بیتلز است.یک بار استاد زبان سر کلاس وقتی به واژه Submarine رسید گفت بچه گروه بیتلز آهنگی تحت عنوان Yellow Submarine دارند که در زمان خود گل کرد بعد بخشی از این ترانه را با احساس خاصی در حالی که پاها را مثل فنر باز و بسته می کرد ،خوند.چند روز پیش که دانشگاه علوم تحقیقات بودم استاد را دیدم و این خاطره را برایش تعریف کردم و گفتم من از کل کلاس شما ( زبان تخصصی دو واحدی ) همین را فهمیدم که Yellow Submarine می شود زیر دریایی زرد رنگ...!هر دو برای دقایقی خندیدیم و سپس استاد سری تکان داد و گفت که تو وضعت خیلی خوبه خیلی ها حتی همین را هم نفهمیدند.در هر صورت Yellow Submarine آهنگ قشنگیه پیشنهاد می کنم از گوگل جستجو کرده و گوش کنید.