دیوانه منم...
لباس سکوت...
سرم را در تاریکی گودال ها فرو میبرم...
لباس سکوت بر تن میکنم...و دیگر به تو نمیگویم "بمان"...
کنار میروم تا راه زندگیت را به تنهایی طی کنی...میفهمم و وانمود به نفهمیدن میکنم...
حس را در خودم میکشم،عشق را سرکوب میکنم تا با تنهایی خویش خوش باشی!
من با خنجر زدن به روح و جسمم آنچه را تو میخواستی فراهم کردم . . .
آسوده باش که به آنچه میخواستی رسیدی...
در حالیکه حتی لحظه ای بر آنچه من میخواستم،فکر هم نکردی...
برای اعتراض نیست که این سخنان را میگویم،بارها به تو گفته ام:
"که قلب من از گدایی کردن عشق مستغنی است"،برای بر هم زدن روز های آرامت هم نمیگویم...
تکرار این جملات برای این است که:
"روز به روز بیشتر از گذشته از تو و زندگیت متنفر شوم"
تا زندگی کسی را مانند "تو" نابود کنم . . .
وقتی دلت خسته شد...
وقتی دلت خسته شد
دیگه خنده معنایی نداره . . .
میخندی تا دیگران غم آشیانه کرده
در چشمانت را نبینند . . .
وقتی دلت خسته شد
حتی اشک های شبانه آرامت نمی کند . . .
گریه میکنی چون به گریه کردن عادت کرده ای!!!
وقتی دلت خسته شد
هیچ هیچ چیز آرامت نمیکند . . .
به جز،
پرواز . . .!
انتظارت...
یادت باشد . . .
من اینجا . . .
کنار همین رویاهای زود گذر...
به انتظار آمدن تو
خط های سفید جاده را می شمارم!!!
همه چیز تمام شد...
همه چیز تمام شد!!!
سوار قطار شدی و رفتی . . .
حالا باید در شهری دور باشی...
در قلب من چیکار میکنی؟؟؟
تنهام نذار...
اگه گفتم تنهام نذار...
اگه گفتم تو تنها پناه یار بی پناهم شو...
اگه گفتم تا ته تهش باهام بمون....
این نبود معناش که وابستت شدم...یا کف اون چشمات و نقش ابروهات شدم...
معناش این بود که من عاشق وجودت شدم....عاشق احساس قلبی تو نسبت به خودم شدم...
دوستدار محبت های ساختگیت و خام دروغ های قشنگت شدم....
صدامو به سکوت می فروشم و دیگه نگو خاطره هام همه پاک میشن....
مگه میشه فراموش کرد بوسه هات و آغوش گرمت را نامرد؟؟؟
تنهام نذار . . .
تلخ می گذرد...
این روز ها که قرار است،
از او برای دلم،
یک "رهگذر معمولی"بسازم!!!

رد پایت...
میخواهم بر زخم هایم بزنم . . .
و مثل کودکی هایم در انتظار خوب شدنش باشم . . .
یعنی خوب میشود رد پایت؟؟؟
شب که میشود...
و شجاعت خود را زیر سوال می برم...
دوام می آورم تا فردا؟؟؟
حس دیوانگی...
وقتی تمام راه را برای آغوشت دویده بودم...
اما تو دست هایت را به هم "گره" زده بوی!!!
زندگی من...
نقاش ، یک مداد مشکی تنها داشت و همان کافی بود . . .
کابوس امشبم...
زمزمه ی دوستت دارم را در
گوشم نجوا میکرد و حال می گوید : بــــرو .....
تــک فعلی که هیچگاه انتظار شنیدن صیغه ی امــرش را نداشتمـــ .....
من کجا؟عاشقی کجا؟
پا برهنه میروم تا در خلوت تنهایی خود . . .
با نگاه به تاول های پایم عبرت بگیرم . . .
من کجا؟؟؟
عاشقی کجا؟؟؟
نفسش...
ولی بعد شدم عامل تنگی نفسش . . .
رفت سراغ یه نفس تازه...!!!
اگر شک نداری برو...
اگربه من شک نداری برو . . .
شک نکن سر قول و قرارمان نمی مانم...
مثل همیشه حالم خوب نیست مدام دلم می گیرد . . .!!!
حال و هوای تو...
"من" در حال و هوای تو بودم که . . .
"او"حالم را به بدترین نقطه وجودم تنفیذ کرد . . .!!!مرا ببخش...
هر کدام را به شکلی میبینم...
که دوست دارم . .
می گردم و دلخواهم را
پیدا میکنم...
میان آدمها اما
کاری از دست من ساخته نیست
خودشان شکل عوض میکنند
بـرای اتـفـاق هـایی که نـمی افـتـد …
بـرای دستـی کـه نـگـرفـتم
بـرای اشکـی کـه پـاک نـکـردم
بـرای بـوسـه ای کـه نـبــود
بـرای دوسـتـت دارمـی کـه مـرده بـه دنـیـا آمــد
بــرای مـن کـه وجـودم نـبـودن اسـت
مــرا بـبـخـش …
چه حماقتی...
که مرا میرانی باز احمقانه میخواهمت....
چه غرور بی غیرتی دارم من !!!
نالیدن فرهاد بهر چه بود...
.
.
.
او که تمام زندگیش شیرین بود...!!!
گستاخی خیالم...
که حتی لحظه ای یادش مرا رها نمی کند...
تیک جدایی...
میخوای با یکی دیگه تیک بزنی؟؟؟
میخوای با یکی دیگه جور بشی؟؟؟
خب برو . . .
اما قبل از آن تیک جدایی را روی اسم من بزن...!!!دیدنی نیست...
و همه به من خندیدند....
اما من خدایی را کشیده بودم . . .
که همه میگفتند دیدنی نیست!!!
لیلی و مجنون....
مجنون نیستی اما برگرد....!!!
ـــــــــــــ
مجنون همیشه مرد نیست...
گاهی مجنون دخترکی تنهاست...
که زمانی لیلای کسی بود...
ــــــــــــ
تمام حرف مجنون یک کلام است...
نفس بی یاد لیلایم حرام است...
میگی عاشقمی...
بس کن میدونم که تو عاشق دعوا و خط و نشونی...
پیشت نمیام میدونم که نباشم تنها میمونی...نگو قول و قرار که دلیل جدایی را خودت میدونی...
میگی عاشقمی آخه عاشق اینجوری من که ندیدم راهی که میری همه خط کشی هاشو خودم کشیدم...
برو قصه بساز واسه یک نفر دیگه که من پریدم...
منو سیاه نکن مگه نمیدونی عمریه ذغال فروشم؟؟منو میترسونی؟بابا گرگم و لباس بره میپوشم...
تو خیال میکنی که من برده و غلام حلقه بگوشم...
میگی عاشقمی آخه عاشق اینجوری من که ندیدم راهی که میری همه خط کشی هاشو خودم کشیدم برو قصه بساز واسه یک نفر دیگه که من پریدم....
"امیر علی"
دل بستن_چشم بستن...
چه تلخ است گم شدن در خود به یک "بیهوده"دل بستن...
چه خوب است غرق تنهایی به "عشق"خویش چشم بستن...
سنگین تمام می شود...
و حالا چقدر سبک شدنم در جلوی چشمانت برایم سنگین تمام می شود...!



.jpg)