خـــوابهـایـم گاهــ ـ ــ ـــــی...
زیباتر از زندگـــی ام** مـی شـونــد...
کـاش گـ ــ/ ــاهــی...
بــــــرای همیشه خـــواب مــی مــانــدم
دوستت دارم

چه زیباست
بخاطــر تـــ♥ـــو زیســـــتن
وبـــــرای تـــــ♥ـــــو ماندن
و به پای تـــــــ♥ـــــو مردن
و به عشـــــــق تـــ♥ــــو سوختن
و چه تلخ وغم انگیز است
دور از تــــ♥ــــو بـــــــودن
برای تـــ♥ـــو گــــــــریستن
و به عشق و دنیای تو نرسیدن
ای کاش می دانستی بدون تـ♥ـو مرگ گواراترین زندگی است
بدون تو و به دور از دستهای مهربانت
زندگی چه تلخ و ناشکیباست
ای کاش می دانستی مرز خــواستن کجاست
و ای کاش می دیدی قلبی را که
فقط برای تــــــ♥ـــــو می تپد.
دوستــــ♥ــــت دارم
......
این روزها نبضم کند میزند ...
قلبم تیر میکشد ...
امــــا من ...
جلوی دهانش را می گیرم ...
وقتی میدانم کسی تمایل به شنیدن ندارد ...
این روزها من
آخـــر سکوت شده ام ...
خفقـــان گرفته ام ...
تا آرامش اهــالی دنیا خط خطی نشود ...
تظاهـر به بی تفاوتی ...
به بیخیالی ...
به شادی ...
به این که دیگر هیچ چیز مهم نیست ...
امــــــــــا
چقدر سخت میکاهد از جانـــــم
این نمــــایـش اجبــــــــــــــاری ...
زندگی شیرین است ....
من اگر در بندم
یا اسیر سرِ پر درد هنوز
به هوای لب خندان تو لب میدوزم
تا مبادا یک دم ، غصه در جان و دلت رخنه کند
آه ای همسفر خسته ی من
به پرستوی سفر کرده ز یار
و به مرغی که درون قفسش هست به دار
سوگند
زندگی شیریناست
در هوایی که نفسهای تو هست...

*سیگار*
من سالهاست که مرده ام...
دفن شده ام زیر خروارها خاک از جنس غم...
فرشته نگهبانی دارم با لباسی سپید ...
که روح اماده به پروازم را ارام میکند...
فرشته من نه اسمش نکیر است و نه منکر...
نخ سیگاریست ساکت...
باز خواستت نمی کند ...
وظیفه اش سوختن است و بس...
انقدر می سوزد ...
تا سلول به سلول به خاطرم بیاورد ...
زهر خاطراتت را...
...
آسمان چشم هایت کلِ دنیای ِ من است
نقشِ اکلیلی، درون خواب
شبهای من است
می مکد خونِ لبانم را خیال
ِسرکشت
سرخی ِلبهای تو جامِ یهودای
من است
عطر نایابِ تو را از باد می جویم مدام...
فصلِ شورانگیز تو تنها تمنّای من است
چشم هایت را درون خواب و
رویای های خود
بوسه باران می کنم ،جرم
هویدای من است
روز و شب جا می دهم حس ِ تو
را در شعرهام
واژه هایت نقش ِپر رنگِ
سَرُوپای ِمن است
امشب از حال ِ بدم با باد
می گویم سخن
باد هم یادآور غم های دنیای
من است
آسمان تار است و در من تلی
از آتش به پا...
سوختم اما نیامد آنکه ملجای
من است
ماه من زیبای من آخر نمی
آیی چرا...؟
اشک خون اوصاف حال
ِناشکیبای من است
بی تو تنهایم ولی تنها تو
را می خواستم...
مثل هر شب سهم من اشکُ و
مدارای ِمن است
امروز دلم خیلی پره........
درد یعنی؛ اشکــــــ خشکیـــــده...سکــــوتـــــ گــــوش خــــراش...
افکـــــار در هـــم...تنهــــــایی غـــرق در تاریــــکی...
درد یعنی؛ امشبــــــــــ ...درد یعنی مــــــن....

کافیست جای زخمت را بلد باشند
آنگاه از اعلاترین نمک برایت مرهم می سازند
همان هایی که از جان برایشان مایه می گذاشتی !
ســــــرخـــوشانـــه میخنــــــدم!!!!
شوخــــــی میکنم....آرام و شـــــــــادم!
و هیچــــــکس نمیفهمـــــد چقـــــدر سختــــــــ استـــ....
احســــــاس خفگــــــی کردن...
پشتـــــ این نقـــــــابــــــ لعنتـــــــی!!!
از یه جایی به بعد...
نه دست و پا میزنی....
نه بال بال میزنی...
نه دل دل میکنی....!
نه داد و بیداد میکنی...
نه گریه میکینی...و نه مشت میکوبی به دیوار...
از یه جایی به بعد....فقط سکوت میکی!

مـــیخـنـدم ! ! !
تظاهــر بـه شـــــــــــــادی مـیکـنـم! ! !
حــرف مـیـزنــم مثـل همـه
امـــا
خیلــــی وقـت اسـت مــرده ام
خیلــــی وقـت اسـت دلم میخواهد
روزه سکــــوت بگیرم
دلم میخواهد ببـــــــــــــــــــــارم
و کسـی نپرسد چـــرا. . . .

زمانی
زمانی فرا می رسد که خواهی فهمید
بهترین جلوه ی تردید، همین سکوت لعنتی ست
سکوتی از جنس خفقانی مبهم
وحال که ترس جزیی از وجود من دیوانه است
مرا باور کن
افسون سبز چشمان سردش را هر از گاهی به یاد میاورم
از نامهربانی اش فرار می کنم و در آغوش محبتش خود را پیدا می کنم
از نگاه های غضب ناکش ناله می کنم و با
لحن آبی صدایش آرام می گیرم
خداوندا این چه حکایتی
ست؟
ثانیه ای ترس و دقیقه ای آرامش
لحظه ای سکوت و روزی هیجان
هفته ای انتظار و ماهی وصال
سالی اشک و قرنی ابهام
ابهام از اینکه فردا بی او چگونه می گذرد؟؟؟
رها
نبسته ام به کس دل، نبســـــته کس به من دل
چو تخــــته پــاره
بـــر موج رهـــا رهـــا، رهـــا من
ز مــــن هر آنکــه او دور، چـو دل
به سینه نزدیک
به مـــن هر آنکـه نزدیک، ازو جــــــدا، جــــدا
من
نه چشــــم دل به ســـــویی، نه باده در سبویی
که تــــر کـــــنم
گـلـــــــویی، به یاد آشنــــــا من
ســــــتاره هــــا نهـــــــفتم
در آسمـــــان ابــــری
دلــــــم گرفته ای دوست، هـــــوای گریــه با
من
نبسته ام به کس دل، نبســـــته کس به من دل
چو تخــــته پــاره
بـــر موج رهـــا رهــــا، رهـــا من
تمام هستی ام

من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت. در تهاجم با زمان اتش زدم...کشتم من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم.یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم من از مقصد ها پی مقصودهای پوچ افتادم. تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت بهارم رفت عشقم مرد یارم رفت...

جای تو خالیست...
هزار کلمه درجای خالی ات ریختم اما جای تو پر نشد!
هیچ چیز جای تو را پر نمی کند هیچ چیز ....!
تو از جنس بی نهایت بودی.!

گـــلـــو درد بگـــیری ...
و هـــمـــه بگـــویـــند ؛
لبـــاس گـــرم بـــپـــوش !!
عشق يعني تكرار خواهش ها
و رفتن در ژرف ناي التماس
عشق يعني خواستن بي جا
و در پي آرزو بودن
ولي هرگز نرسيدن
عشق يعني ماتم لحظه ها
يعني خواستن و نرسيدن
××خسته ام××

خدایا …
دلم همراهی می خواهد از جنس خودت!
نزدیـــک؛
بی خطــــر،
بخشــــنده…
بی منّـــــــــــــــــت … !

×××
آمدنت را حیران بمانم،یا رفتنت را مات بنگرم...
بادآورده را باد میبرد، قبول...
دلم را که باد نیاورده بود..!!!
مــــے سوزیــــــد !!!
داغ خیلـــــے چیــز هـــا به دلــــ م مـانده
یه حرفایی...،
چنان آتیشت میزنه... ،
که دوست داری فریاد بزنی ...
ولی نمیتونی !
دوست داری اشک بریزی،
ولی نمیتونی !
حتی دیگه نفس کشیدنم برات سخت میشه!
تمام وجودت میشه بغضی که نمیترکه،
به این میگن :
"درد بی درمون"
هی روزگـــــــــار
مــــن به درک...
خودت خسته نشدی

بگـــــذار زخــمــے شــونــد پــاهــایـــــم !
مـن بهــــــانـه اے مـے خـــــواهــم بـــــرای ِ نــــرفــتن
حــــالا کـــــه تــــو راهــــم را ، ســــב نمــے کـــنـے !!
عادت کرده ام به این حوالی دل نبندم
من از تبار ثانیه های سکونم..
خاطرم نیست چند سال پیش مرده ام
حرفهایم را کنار گذاشته ام برای نگفتن!
و "دوست داشتن" را برای کوله بار سفری دور
در این حوالی جاده ها به بن بست می رسند
و هیچ مسافری به مقصد نمی رسد...
من عادت کرده ام به این حوالی دل نبندم
به این حوالی که دوستش دارم!
باید عادت کرد..
××تنها××
ديده اي شيشه هاي اتومبيل را؟
وقتي ضربه ميخورند و ميشكنند!؟
ديده اي شيشه خرد ميشود..
ولي از هم نميپاشد!؟
...
اين روزها همان شيشه ام...
خرد و تكه تكه...
از هم نميپاشم
ولي شكسته ام!!

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...
تنهايي رادوست دارم زيراعشق دروغي درآن نيست ...
تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ...
تنهايي را دوست دارم ز یرا خداوند هم تنهاست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا....
در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار
کشيدنم راپنهان خواهم کرد

تــنــهــایــی ایــن نــیــســت کــه هــیــچـکس اطـرافـت نـباشه!
ایـن نـیست کـه با کسی دوســت نـباشی!
این نــیست که آدمی گـوشــه گـیـر باشی!
ایـن نیست که کسی باهـات حـرف نـزنـه!
ایـن نـیـست کـه هیچوقت نـتـونی خوشـحـال باشی!
این نـیسـت که کـسـی دوسـتـت نداشته باشه! تـنـهـایی ، یـه حـس درونیه!
تنهایی یـعـنـی " هیچکس نمیفهمه حالت بده "
×× هجوم لحظه ها××
شبــ هـآیی هستــ کــ ه بیخــوآب میشوی
درون رختــ خوآب
بــ ه این سو
بــ ه آنســ و
ن ــه فــآیده ندآرد
بــ ه پنجــ ره پنـآه میبری
بــ ه تمـآشـآی خیــآبـآنــی کــ ه هیچ رهگذری ندآرد
شـآید همــ ه گــ م شده اند
مثلــ او...!
ن ـه این نیــزچـآره سـآزنیستـ
بـ ه فنجــآن قهــوه اتـ پنــآه میبری
یـ ک فنجآن قهـوه همــرآه بـآ گرمــآی یک خـآطــره
لیوآن در دستــ تو بــ ه نقطــ ه ای خیره میشوی
بـ ه خود کــ ه میآیی
یک قهــوه ی ســرد بـآ حســـرتی سرد
نــه این قهوه دیگــر نوشیدن ندآرد
بــ ه سمت تلوزیون میروی
بــرنــآمه هـآی بیخــ ود
نـ ه این نیــز تسکین بخشــ نیست
و در نهایت
دیـآزپــآمهـآ و لورازپآمهـآیی کهـ تنهـآ تو را میخورند
سیگــآر
زیرتختــ
زیر هجوم لحظه هـآ

تو + عشق = زندگی
زندگی + تو = آرامش
من - تو = دیوانگی
عشق + دیوانگی = تو
زندگی - تو = مرگ !!!

آنکه ویران شده از یار مرا میفهمد
آنکه تنها شده بسیار ، مرا میفهمد
چه بگویم که چنان از تو فرو ریخته ام
که فقط ریزش آوار مرا میفهمد
اگر روزی داستانم را نقل کردی، بگو:
بی کس بود اما کسی رو بی کس نکرد
تنها بود اما کسی رو تنها نذاشت
دلشکسته بود اما دل کسی رو نشکست
کوه غم بود اما کسی رو غمگین نکرد
شاید بد بود اما برای کسی بد نخواست


من و تو از تبار بی کسانیم
در این غوغا چه کس را کس بدانیم
کسی نشنیده فریاد کمک را
کمک کن تا برای هم بمانیم

دیگر از این شهر…
××گريه××

دو رکعت گـــریه برایِ خـــاطـره هـــایم . . یک قنـــوت ســکوتــ برایِ یـــادت . . دو سجـــده بی قـــراری برایِ عشــقِ بربــــاد رفتــه . . یک تشـهد برایِ مــــرگِ دلـم. .!!

برایت گردن بندی از گریه خریدم...!
فراموش نكنی كه گریه هایم گردن توست...!

وقتی نسیتی
زانوهایم را بغل میگیرم
تا همه بدانند
آغوشم جای هر کسی نیست...

خوش به حالت آدم!
خودت بودی و حوایت
کسی نبود حوایت را هوایی کند...!
این روزها تلخ میگذرد
دستم میلرزد از توصیفش!
همین بس که:
نفس کشیدنم در این مرگ تدریجی
مثل خودکشی است
با تیغ کُند....
نگران اشکهایم نباش
از لبخندم بترس که معنایش
اشکهای فردای توست

در دنـیـایـی کـه حـتـی روزی
روح خـودم هـم تـرکـم مـیـکـنـد
هـیـچ انـتـظـاری از دیـگـران نـیـسـت

تـَـخــتـے ڪہ هـَـر شـَـب
تــنــهــا
بــا یــاנِ کــســے روش بــخوابـے
تـَـخــتـــ نـیســـت…
تــابــوتــه…
لا لا بخواب دنــــیا خسیســــه
واســه کمتر کسی خوب می نویســه
یکی داره هزار و یک ســتاره
یکی جز یاد تو هیچــی نــداره

از بــس توو تنـــهایـی
احساسمــــو کشتم
دستاتــــو رد کــــردم
تا وا نشـــــه مشتـم
مث یـــــــــه دیـــوونه
بدجوری مــیخـوامـت
اما بهــــــــــت میـگم
اصلأ نــــــــمیخوامت...
شـبــهـــا زیــــر دوش آب ســــــــرد
رهــــا میکـــنـم بـغـــــض زخـــمـهــایــم را
در حالی که هــــمــــه میگویند :
خــوش به حـــالــَــش …
چه زود فــــــرامــــــوش کـــرد.

××تنها××

ديرگاهيست که تنها شده ام / قصه غربت صحرا شده ام
وسعت درد فقط سهم من است / باز هم قسمت غم ها شده ام
دگر آئينه ز من با خبر است / که اسير شب يلدا شده ام
من که بي تاب شقايق بودم / همدم سردي يخ ها شده ام
کاش چشمان مرا خاک کنيد / تا نبينم که چه تنها شده ام . . .












