شيدا شدم...

پيدا شدم پيدا شدم 

پيدای نا پيدا شدم

شيدا شدم شيدا شدم

من او بدم من او شدم

با او بدم بی او شدم

در عشق او چون او شدم

زين رو چنين بی سو شدم...


با احترام به شهرام ناظري به بهانه زاد روزش


ديويد كاپرفيلد...

معلم دستش را زیر آستر کتش برد و نی‌ای را که مرکب از سه تکه بود،بیرون آورد و آنها را به هم پیچ داد و سوار کرد و فوری شروع به زدن کرد.تاثیر آن در من-حتی پس از گذشت چندین سال-این است که هیچ ممکن نیست کسی بدتر از او بنوازد.بدترین صدایی که من تاکنون از اشیا طبیعی یا مصنوعی شنیده‌ام،از این نی بیرون می‌آمد.
نمی‌دانم آهنگ‌هایی که می‌نواخت از چه قماش بود.در صورتی که واقعا قطعه‌ای می‌نواخت (که من در آن هم شک دارم)
تاثیر آن نغمات در من،ابتدا این شد که به یاد آلام و مصیبت‌هایم افتادم و چنان دچار غم و غصه شدم که به دشواری توانستم از ریختن سیلاب اشک جلوگیری کنم.بعد هم اشتهایم را کور کرد و عاقبت چنان گیج خواب شدم که نتوانستم چشم‌هایم را باز نگه دارم.
هنوز هم چون آن را به خاطر می‌آورم،چشم‌هایم خمار می‌شود و سرم پایین می‌افتد و چرت می‌زنم...

با احترام به چارلز ديكنز به بهانه زاد روزش

چركنويس...

از قاسم مى پرسم:

- اسم هنرپيشه زن فيلم »کنتس پابرهنه« چى بود؟

بدون مکث جواب مى دهد:

- اوا گاردنر. خداى نکرده مگر فراموشى آورده ايد؟ از شما بعيد است. شما که حتى اسامى سياهى لشکرها را هم بلدهستيد. نکند باز مى خواهيد مرا امتحان کنيد؟ ولى تا حالا که قبول شده ام. ديگر لزومى ندارد به خودتان زحمت بدهيد. من حتى اسم مرسدس مک کمبريج را هم بلد هستم، چه برسد به اوا گاردنر!

اخم مى کند و از اتاق بيرون مى رود. نمى دانم چرا ياد مريلين مونرو مى افتم. فيلم »نياگارا« چه قشنگ بود. اسم هنرپيشه مرد آن فيلم چه بود؟

نمى خواهم دوباره از قاسم سؤال کنم؛ به شک مى افتد. ممکن است تصور کند که با فراموشى عمدى خواسته ام امتحانش کنم. با خودم مى گويم اصرار در فراموشى اين اسامى بى بروبرگرد او را به شک مى اندازد. هر وقت برگشت به بهانه اى اسم مريلين مونرو را پيش مى کشم و اسم هنرپيشه مرد آن را عوضى مى گويم تا حرفم را تصحيح بکند و خوشحال شود که مچ مراگرفته است. لابد خواهد گفت: دلم خنک شد، بگذاريد يک دفعه هم من برنده اين بازى باشم...


   

با احترام به بهمن فرزانه به بهانه خاموشيش

                                       

زنده به گور...

ما همه مان تنهائيم ، نبايد گول خورد . زندگي يك زندان است ، زندان هاي گوناگون . ولي بعضي ها به ديوار زندان صورت مي كشند و با آن خودشان را سرگرم مي كنند . بعضي ها مي خواهند فرار كنند ؛ دستشان را بيهوده زخم مي كنند . و بعضي ها هم ماتم مي گيرند . ولي اصل كار اين است كه بايد خودمان را گول بزنيم . هميشه بايد خودمان را گول بزنيم ، ولي وقتي مي آيد كه آدم از گول زدن خودش هم خسته مي شود ...


با احترام به صادق هدايت به بهانه زاد روزش


گرما در سال صفر...

تابستانی که شانزده سال داشتم مادر عاقبت خسته شد. از صبحش مشغول بودیم و اثاثیه را جمع وجور می‌کردیم و نفتالین توی اتاق‌ها می‌پاشیدیم.

مادرم داشت پرده‌های اتاق پذیرایی را باز می‌کرد. بعد نشست روی چهار پایه ای که برای باز کردن پرده‌ها زیر پایش گذاشته بود .

فکر کردم الان است که گریه کند اما در سکوت فقط صدای نفسش را می‌شنیدم. این بود که نرفتیم و توی گرما ماندیم. بعدش ظهرها جمع می‌شدیم توی اتاقی که کولر داشت.

آن وقت من سعی می‌کردم با گرما بسازم و می‌رفتم توی اتاقم و روی تخت لخت می‌خوابیدم. از اتاق میهمانخانه بوی نفتالین دم کرده می‌آمد و من همین طور قطره‌های عرق را می‌شمردم که از لای موهایم روی بالش می‌ریخت و یا از پنجره به گرما نگاه می‌کردم که روی دیوارها ذوب می‌شد و به زمین چسبیده بود. مثل یک لش گندیده.

غروب که می‌شد می‌رفتم روی بام. روی کاه گل مرطوب راه می‌رفتم و توی دم هوا نفس می‌کشیدم و همین طوری تک ستاره‌هایی را می‌شمردم که توی زمینه صاف و باز و غم آلود آسمان چشمک می‌زدند و آسمان به رنگ لاجورد بود...


با احترام به شهرنوش پارسي پور به بهانه زادروزش


روزی اول...

و خدا گفت روشنایی بشود. و روشنایی شد.
و خدا روشنایی را دید که نیکوست.
و خدا روشنایی را از تاریکی جدا ساخت.
و خدا روشنایی را روز نامید.
و تاریکی را شب نامید.
و شام بود و صبح بود. روزی اول...  

با احترام به پرويز دوائي

فرياد...

تو هم با من نبودی،
مثل من با من
و حتا مثل تن با من!

تو هم با من نبودی،
آن که می‌پنداشتم باید هوا باشد،
و یا حتا، گمان می‌کردم این تو
باید از خیل خبرچینان جدا باشد.

تو هم با من نبودی،
تو هم با من نبودی!

تو هم از ما نبودی،
آن که ذات درد را باید صدا باشد
و یا با من، چنان هم‌سفره‌ی شب،
باید از جنس من و عشق و خدا باشد.

تو هم از ما نبودی!


با احترام به اسفنديار منفزد زاده ، شهريار قنبري

و...

فرهاد مهراد به بهانه زاد روزش

بيست و نه ديماه

براي پيام آور نور و مهرباني ...

والا پیام دار محمد

گفتی که یک دیار

هرگز به ظلم و جور
نمی ماندبر پا و استوار

آن گاه تمثیل وار
کشیدی عبای وحدت

بر سر پاکان روزگار
در تنگ پرتبرک آن نازنین عبا

دیرینه، ای محمد
جا هست بیش و کم آزاده را

که تیغ کشیده است بر ستم
والا پیام دار محمد


با احترام به سياوش كسرايي  و فرهاد مهراد


همين روزا...

یه روز از همین روزا  روی شب پا می زارم. 

 توی قاب لحظه ها عکس فردا میزارم.

تا که خوب خوب بشه زخمای دلواپسی 

 عشق مرهم میکنم روی دلها میزارم.

تو وجود آدما حس آشنایی هست  

مثه حس من و تو اسمشو ما میزارم.

یه روز از همین روزا روی شب پا میزارم. 

 توی قاب لحظه ها عکس فردا میزارم...


با احترام به ناصر عبداللهي به بهانه زاد روزش                                          


   

                                  

تا دانه...

امروز بار دیگر تنگدستی را احساس کردم. بار دیگر احساس کردم که این غول داد جوانه می زند. زنم گفت پول آب را باید بدهیم. گفتم تا کی مهلت داریم، گفت ششم. گفتم حالا بماند. چهار روز دیگر فرصت هست. زنم احساس کرد که 348 تومان ندارم بدهم. دلم نمی خواست فکر کند پول ندارم و دلش توی هول و ولا افتد. صداش کردم و گفتم کی پول آب را می برد و می دهد. گفت خودم. گفت دارم می روم به طرف بانک گفتم پول آب را هم بدهم. هزار تومن بهش دادم. هزار تومانی را گرفت و گفت خیال کردم نداری. در واقع نداشتم. چند هزار تومانی گذاشته ام کنار که اگر مریض شدیم دم در بیمارستان نمیریم. چون تا پول نگیرند کسی را به بیمارستان راه نمی دهند و چه بسا آدم که به همین بهانه تلف شده اند. دل زدم به دریا و یکی از هزار تومانی ها را دادم. معلوم نیست چه وقت کتاب هایم اجازه انتشار خواهند یافت. خواهد گذشت. باید تحمل داشت و خوشبختانه همه مان آدم های قانع و سازگاری هستیم.


به احترام احمد محمود به بهانه زاد روزش

كازابلانكا...

تــو دیگه داری میری این اختتام رویاست
این آخرین سکانس فیلم کازابلانکاست!


من مرد ِ نقش اول مغرور ُ بی تبسم!
تو اون زنی که میره با مرد نقش دوم!


بارون بباره یا نه صحنه دراماتیکه
تصویرت از توو چشمام میریزه چیکه چیکه!


اسکار ُ من می گیرم اما چه فرقـی داره
نقش سیاهی لشکر با یه ابـَــر ستاره؟!


وقتی تــو رو ندارم وقتی تــو دور ِ دوری!
وقتی باید بسازم با حسرت و صبوری!


این اشکا مصنوعی نیست تو دیگه داری میری
داری چشاتو از من از نقش من می گیری!!


بارون بباره یا نه صحنه دراماتیکه
تصویرت از توو چشمام میریزه چیکه چیکه!


با احترام به يغما گلرويي و رضا رويگري به بهانه زاد روزش

http://www.rodfile.com/eeam9v2ll4by/Reza_Rooygari_-_Casablanca_(FarsV.Com).zip


فرياد...



          فریاد نمی زنم

                           نزدیک تر می آیم

                                          تا صدایم را بشنوی...


                               با احترام به عمران صلاحي              

خسي در ميقات...

...و دیدم که تنها "خسی " است و به "میقات " آمده است و نه "کسی " به "میعاد" ی.

و دیدم که "وقت " ابدیت است ؛ یعنی اقیانوس زمان...

و "میقات" در هر لحظه ای . و هر جا . و تنها با خویش...

چرا که "میعاد" جای دیدار توست با دیگری. اما "میقات" همان دیدار است و تنها با " خویشتن " .

 در طواف به دور خانه ی خدا ؛ دوش به دوش دیگران به یک سمت میروی . و به دور یک چیز میگردی . و میگردید . یعنی هدفی هست و نظمی . و تو ذره ای از شعاعی هستی به دور مرکزی . پس متصلی. .و نه رها شده . و مهم تر اینکه در آنجا مواجهه ای در کار نیست . دوش به دوش دیگرانی . نه رو به رو . و بی خودی را تنها در رفتار تند تنه های آدمی میبینی.  یا از آن چه به زبانشان می آید میشنوی . اما در سعی میروی و بر میگردی . به همان سرگردانی که "هاجر " داشت . ..


با احترام به جلال آل احمد به بهانه زاد روزش


نامه ها و پيشاني ها...

«قیامت» و «معاد» یک «سنت» است؛ سنت، یک قانون خدایی حاکم بر هستی است و حاکم بر حیات و بر انسان. قیامت و معاد، در همین جهان در زندگی هر فردی هست، در زندگی هر جامعه‌ای، در هر عصری، هر تاریخی. وحی، بعثت پیامبران و دعوت آنان به قیام برای «قسط» در هر زمانی، هر زمینی، صف‌ها را از هم مشخص می‌گردند و جبهه‌ها در برابر هم قرار می‌گیرند و آنگاه، حق و باطل، خدمت و خیانت، زشتی و زیبایی، با هم درگیر می‌شوند و جهاد آغاز می‌شود و حساب و کتاب و بهشت و دوزخ و...

پیشانی‌های سیاه فروافتاده

پیشانی‌های سپید سرفراز!

نامه‌های عمل سیاه.

نامه‌های عمل سپید...

با احترام به دكتر علي شريعتي به بهانه زاد روزش

مردي براي تمام فصول...

باورم اينست:

هر قدر دوستم  خوب و صمیمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتيم  خواهد شد و باید بدین خاطر او را ببخشم.

همیشه كافى نیست كه توسط دیگران بخشیده شویم، گاهى باید یاد بگیریم كه خودمان هم خودمان را ببخشیم.

 مى‌توانیم در یك لحظه كارى كنیم كه براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد

همیشه باید كسانى كه صمیمانه دوستشان دارم را با كلمات و عبارات زیبا و دوستانه ترك گویم زیرا ممكن است آخرین بارى باشد كه آن‌ها را مى‌بینم...!!!


  با احترام به نلسون ماندلا به بهانه خاموشيش

يك تكه آيينه...

از دیشب برف می‌آمد. صبح هم توی راه که می‌آمدیم هنوز برف می‌آمد. از بالا می‌ریختند پایین، توی کوچه‌ها، وسط جوب‌ها، روی سروکله مردم. همه‌جا برف نشسته بود، همه‌جا سفید بود، روی درخت‌ها، روی پشت‌بام‌ها، لب هره‌ها، پنجره‌ها، همه‌جا. همین‌طور تکه‌تکه می‌آمد، مثل پنبه. زنگ را هم که زدند هنوز برف می‌آمد. اما یک خورده کم‌تر شده بود. بعدأ که رفتیم سر کلاس دیگر کم‌کم بند آمد.
کلاس تاریک بود، مثل غروب. یک پنجره کوچک دو لنگه بود آن بالا زیر سقف که زیاد نور نداشت. چراغ روشن کرده بودند. یک لامپ فسقلی بود که نورش فقط همان دور و ور خودش بود. کلاس ما همیشه خدا تاریک بود، تابستان و زمستان. زمستان‌ها بیش‌تر. دل آدم می‌گرفت، مثل اول غروب که هوا تاریک شده اما هنوز چراغ روشن نکرده‌اند.

دیوار عقب کلاس همیشه نم داشت. روزنامه هم که می‌کوبیدند بند نمی‌شد. گچ دائم پوسته‌پوسته می‌شد، می‌ریخت. بچه‌های ته کلاس بیش‌ترشان ناخوش بودند. یکی پایش درد می‌کرد، یکی سرفه می‌کرد، هر کدام یک چیزی‌شان بود. دیوارهای کلاس چرک بود. خاکستری بود. تیرهای سقف عین زغال سیاه بود. می‌گفتند آن وقت‌ها این‌جا زغالدانی بوده. یکی از معلم‌ها می‌گفت زندان بوده! توی تیرهای سقف گاهی صدای خش‌خش می‌آمد. می‌گفتند مار لانه کرده! می‌گفتند دیده‌اند که خودش را از تیر سقف آویزان کرده...!


با احترام به پرويز دوايي

ليلا...

ته دلم به خودم میگم اگه رضا دوستم داشته باشه

  یه زن دیگه براش مهم نیست.

 فقط بهش یه بچه میده. فرقی نکرده عشقمون سر جاشه ...

  تازه می بینم آدم چقدر می تونه یکی رو دوست داشته باشه.

 حالا می فهمم که عشقم می تونه مثل

  یه موجود زنده رشد کنه، بزرگ بشه ...


با احترام به داريوش مهرجويي به بهانه زاد روزش

 

يار دبستاني من...

يار دبستانی‌ من‌، با من‌ و همراه‌ منی‌
چوب‌ الف‌ بر سر ما ، بغض‌ من‌ و آه‌ منی‌
حک شده اسم من و تو، بر تن اين تخت سياه
ترکه بيداد و ستم، مونده هنوز روی تن ما
دشت بی فرهنگی ما، هرزه تموم علفهاش
خوب اگه خوب، بد اگه بد
مرده دلهای آدمهاش

 

با احترام به منصور تهراني به بهانه خاموشيش

اي حسين...

با تو چه بگویم... ؟

شب تاریک و بیم موج و گرداب...

تو ای چراغ راه، ای کشتی رهایی، ای خونی که از آن نقطه صحرا ، جاودان می تپی و می‌جوشی، و در بستر زمان جاری هستی و بر همه نسل‌ها می‌گذری و هر زمین حاصلخیزی را سیراب می‌کنی و هر بذر شایسته را می‌شکوفایی و هر نهال تشنه‌ای را به برگ و بار حیات و خرمی می‌نشانی.

ای آموزگار بزرگ شهادت!

برقی از آن نور را بر این شبستان سیاه و نومید ما بیفکن، قطره‌ای از آن خون را در بستر خشکیده و نیم مرده ما جاری ساز، و تفی از آتش آن صحرای آتش خیز به این زمستان سرد و فسرده ما ببخش.

ای که مرگ سرخ را برگزیدی تا عاشقانت را از مرگ سیاه برهانی تا با قطره خونت، ملتی را حیات بخشی و تاریخی را به تپش آری و کالبد فسرده عصری را گرم کنی، و بدان خروش زندگی و عشق و امید دهی.

ایمان ما ، ملت ما ، تاریخ فردای ما ، کالبد زمان ما

"به خون تو محتاج است"

با احترام به دكتر علي شريعتي


زیباترین غریق جهان ...

در روستا تختی پیدا نکردند که او را رویش بخوابانند؛ و میزی پیدا نشد که در مراسم شب زنده داری تاب سنگینی او را داشته باشد نه شلوار مهمانی بلند قد ترین مرد اندازه‌اش بود، نه پیراهن‌های روز تعطیل چاق ترین مرد و نه کفش‌های مردی که پایش از همه بزرگتر بود!

زن‌ها که مسحور بزرگی و زیبایی او شده بودند، تصمیم گرفتند از پارچه یک بادبان بزرگ برایش شلوار بدوزند و با پیراهن کتان عروسی یکی از زن‌ها پیراهن درست کنند تا هنگام مرگ نیز وقار‌ش حفظ شود. زن‌ها که حلقه‌وار پیرامون مرده نشسته بودند و سرگرم خیاطی بودند و وسایل دوخت و دوز‌شان را در دو سوی مرده ریخته بودند حس کردند که هیچ شبی مثل آن شب باد آن طور پیاپی نوزیده و دریا آن قدر نا آرام نبوده است و پیش خود نتیجه گرفتند که تغییر ایجاد شده ارتباطی با مرده دارد.

فکر کردند که اگر آن مرد با شکوه در روستا‌یشان زندگی کرده بود، خانه‌اش بزرگترین در و بلند ترین سقف و محکم ترین کفپوش را داشت؛ تختخوابش از چارچوب دهانه کشتی و مهره‌های آهنی درست شده بود و همسرش از همه زن‌ها خوشبخت تر بود. فکر کردند که مرد چنان نفوذی داشته که کافی بوده ماهی‌های دریا را صدا بزند تا هر چه ماهی می‌خواسته به چنگ بیاورد. روی زمین خود چنان کار می‌کرده که از دل سنگ‌ها چشمه‌ها می‌جوشیده و روی صخره‌ها گل می‌روییده.

پیش خود او را با مرد‌هایشان مقایسه کردند و فکر کردند که کارهایی که آنها در سراسر عمر کرده‌اند به پای کار یک شب او نمی‌رسد و دست آخر آن‌ها را که در نظرشان از همه مردها ضعیف‌تر، حقیر‌تر و بیکاره‌تر بودند از دل بیرون راندند...


با احترام به گابريل گارسيا ماركز