نوشته های قدیمی مو می خوندم

بعضی هاش که اینجا نوشته بودم

از مهر و اسفند ۹۱ و مرداد پارسال ...

خوندن دوباره روزهای قدیمی واسم جالب بود

بحث هایی رو خوندم که دیگه واقعا یادم نبود

زندگی همینه دیگه ... خیلی چیزهایی که یه زمانی ناراحت کننده به نظر می رسن بعدها فراموش میشن

از خودم می پرسم پس چرا شیرینی این لحظه ام رو خراب کنم ؟

می خوام همه این خاطره های بد رو فراموش کنم

راستی اون دوستی هم که ازش اینجا گله کرده بودم فهمیدم که اشتباه واقعی از من بوده

ما زیاد هم دوست نبودیم

واسه ی من اون دوست خاص و خوبی بود ولی اون این احساس رو به من نداشته

حتی وقتی اومد و ابراز احساسات کرد که منو باز می بینه (هفته ی اول و دوم دی ۹۱) منم باهاش سرد برخورد کردم

حتی زیاد تحویلش نگرفتم که ایشون هم دقیقا فهمیدند و اونم دیگه جواب منو لایک نکرد (پس من درست میگم که اوایل آشناییمون با همدیگه اون اصلا تحویل نمی گرفت ... کامنت های من واسه خودشو لایک نمی کرد) حتی یادمه اون اوایل بهش پی ام داده بودم جواب نمی داد که خب الآن درکش می کنم

ولی کلا خیلی راحت گله می کنه و صد البته که همیشه همه حق دارند و منم که اشتباه می کنم !

بهش گفتم تو به یکی رفته بودی و در مورد من حرف زدی . در مورد تصمیم من واسه اومدن . گفتم تو ناراحت بودی

میگه نه اینجا همش حرف دروغ می زنن

گفتم اما این دوستت بوده و من مطمئنم تو بهش گفتی

میگه شاید ا. رفته گفته

آخرش هم برگشته میگه تو به من حس خوبی نداشتی من همیشه اینو احساس می کردم تو با من بد حرف می زدی

من باهاش واقعا بد حرف نزدم . چیزی که ناراحتم میکرد رو می گفتم که نگه که اون بهش برخورد یه بار

بعدا هم که یه وقتایی عصبانی بودم و غر می زدم ولی واقعااااااااا به اون هیچ تیکه ای نمی نداختم

ولی اون همه چیز رو به منظور گرفته

گفتم اینطور نبوده ولی حسادت کردم قبلاها ولی بدجنسی و اینا نه

لبخند می زنه

خلاصه اینکه توپ رو انداختن تو زمین بنده و خودشون رو از هر تهمت و حرفی مبرا کردن

حرف هامون مفصل تر از اینا بود ولی دقیق هم یادم نمیاد ... مثلا آخرین جمله خودم مطمئن نیستم چی گفتم بهش

ولی اون هم به من حس خوب نداشت

 

این وبلاگ رو بیشتر از وبلاگ های دیگم  دوست دارم

بی قاعده و بی قانونه

هر زمانی که دلم یه جای امن واسه حرف زدن خواسته اومدم اینجا و نوشتم

این خونه رو دوست دارم ...

می خوام بهش بگم وبلاگ دارم

می خوام از این به بعد وبلاگ نوشتنم با ترس از اون و دونستنش نباشه

می خوام راحت وبلاگم رو بنویسم ...

با خیال راحت و بدون ترس

می خوام ازت بنویسم ولی واقعا حال و حوصله این روزها ندارم

به یه جایی تو این رابطه رسیدم که می دونم می خوام کنارم باشی ولی دقیقا همین لحظه ندارمت

 

تو هستی

زن های دیگه ای هستن که هستن

منم که واقعا ندارمت

 

فعلا که همچنان هستیم و ادامه می دهیم ...

پسورد عدد خودش

 

زیادی خصوصی نوشتم

ادامه نوشته

ادامه مطلب

رمزدار

ادامه نوشته

می ترسم ایمیل جدید بسازم

راستش حتی می ترسم بیام و به وبلاگ های مختلف سر بزنم یا صفحه مدیریت وبلاگ خودم رو باز کنم

از اینکه نمی دونم از چه جاهایی بعدا همه چیز هیستوری کامپبوترم رو در میارن و می فهمن و بعد این منم که باید کتک هاش رو بخورم

این برام سخته

برای همین الآن چندین روزه که ایمیل یه دوست رو ( ==> شین ) جواب ندادم .... باید چکار کنم ؟ باید می رفتم و یه جا ایمیل می ساختم و جوابش رو می دادم ...

یاد اون روز می افتم که زیر پاهاش نشسته بودم و مشغول بودم ... صداش رو شنیدم : این آیدی ها چین؟

توضیح بده

آخرش هم همه اون آیدی ها رو ازم گرفت ... با اینکه باهاشون کاری هم نمی کردم ولی دیگه ندارمشون...

حالا به همین دلیل می ترسم دوباره بفهمه و مگه میشه آیدیم رو نداشته باشه دیگه؟ 

دیشب پسر عمو بزرگه و پسر عمه کوچیکه اومده بودن

بعد منم می دونستم پسرعموهه الآن سوالاتش رو هم همراهش آورده

باباجان به شما چه آخه ؟

طرف زنده است ! حالا اینکه چکار می کنه و غیره به شما چه ؟

مگه من پدرم پدر توئه که راحت به خیلی چیزها برسم ؟

منم دلم می خواست شغل برادر تو رو داشتم ولی مهم نیست که من چقدر برای اون درسها زحمت کشیدم حالا که برادر تو چیزی رو داره که من خیلی راحت ندارم !

خوب پس بقیه ی زندگیم هم مال خودمه . به کسی هم مربوط نیست . اوکی ؟

دیشب پسر عمو بزرگه و پسر عمه کوچیکه اومده بودن

بعد منم می دونستم پسرعموهه الآن سوالاتش رو هم همراهش آورده

باباجان به شما چه آخه ؟

طرف زنده است ! حالا اینکه چکار می کنه و غیره به شما چه ؟

مگه من پدرم پدر توئه که راحت به خیلی چیزها برسم ؟

منم دلم می خواست شغل برادر تو رو داشتم ولی مهم نیست که من چقدر برای اون درسها زحمت کشیدم حالا که برادر تو چیزی رو داره که من خیلی راحت ندارم !

خوب پس بقیه ی زندگیم هم مال خودمه . به کسی هم مربوط نیست . اوکی ؟

چند روزی بود دوباره دیوونه بازیام گل کرده بود

خودم می فهمم حواست بهم هست

می فهمم هستی

می فهمم واست هستم

ولی یهو دیوونه بازی در آوردم

می دونستم تقصیر تو نیست اصلا

با اینهمه گفتم تبعیض میذاری

راستش زیاد هم علاقه ندارم با اولی دوست باشم دیگه

اون دختر خوبیه ولی ...

امروز عصبی شده بودم

از اینکه جوابمو نمی دادی

بعد گفتید تصادف کردین

حتی با کمال بدجنسی یه لحظه فکر کردم چطور شده حواست پرت شده که این اتفاق افتاده

می دونی از اون زنیکه ی ترک بدم میاد ؟

تو اف.ب اجبارا باهاش دوستم ولی هیچ کدوم از نوشته هاشو لایک نمی کنم

وقتی حس خوبی به نوشته هاش ندارم چرا باید این کارو کنم ؟؟؟‌!!!!!!

وقتی بدم میاد از این حرفهای بی منطق نثرهای بی سر و تهی که فقط زیبایی توخالی دارن

دلم می خواد برم به سمت و سویی که احساس می کنم من رو تو چهل سالگی می سازه