عکس تولد

تولد 7 سالگیت مبارک پسر قشنگم


تولد 7 سالگی

وقتی نگاه میکنم میبینم فقط سالی دوبار پست میذارم وای خدای من این که خیلی بد

10 اردیبهشت تولد 7 سالگی پسرم بود اما هنوز وقت نکردم براش جشن تولد بگیرم 

پسر قشنگم تنها بهانه زندگی ام تولدت مبارک

پسر کلاس اولی من

خدایا یعنی پسرم اینقدر بزرگ شده که داره میره کلاس اول.... یعنی 7 سال از مامان شدن من گذشته.... یعنی من کم کم دارم پیر میشم؟؟؟...

خدایا ممنونم که زنده ام و میتونم مدرسه رفتم پسرم و ببینم... امیدوارم تمام بچه های کلاس اولی و پسر من موفق بشن

روز 4 شنبه که جشن شکوفه ها بود با نیکان رفتیم . کلاسش مشخص شد و معلمش مشخص شد..

این هم چندتا عکس از جشن شکوفه ها

نیکان با تفنگ گلیش

نیکان و اقا سپهر مهربون

نیکان و عرفان صمیمی ترین دوست نیکان که متاسفانه توی یک کلاس نیفتادند



روز اول مهر نیکان همراه با فرم مدرسه دوربینم تنظیم نبود کیفیت عکسها خیلی بد شد

 اقا نیکان و مهراد دوست دوران پیش دبستانی اش

خدا رو شکر نیکان اصلا بهونه نگرفت و بداخلاقی هم نکرد خیلی قشنگ سر جاش نشست و وسایلش هم مرتب اویزون کرد

پسر گلم توی تمام مراحل زندگی برات ارزوی موفقیت میکنم

دوستت دارم


مدرسه

پسر قشنگم چند روز بیشتر به شروع سال تحصیلی جدید نمونده و من شوق و ذوق اون روز و دارم

هنوز نرسیدم هیچ برات بگیرم البته لباسهات آماده است فقط مونده لوازم التحریرت که اونهم فردا که برگشتم میریم باهم میخریم

عشق کوچولوی من باورم نمیشه داری میری مدرسه... انگار دو روز پیش بود که توی بیمارستان اومدن تو رو دادن بغلم و گفتن بهت شیر بدم الهی من قربون تو برم

پسر گلم بهت قول میدم الان که درسم داره تموم میشه بیشتر از همیشه برات وقت بزارم بهت قول میدم که بیشتر از همیشه در کنارت باشم پسرم منو ببخش این دوسال که من داشتم درس میخوندم تو خیلی سختی کشیدی.... خیلی ضربه خوردی... خیلی چیزها رو از دست دادی.. اما الان قول میدم که جبران کنم

الان قول میدم که هیچوقت تنهات نذارم ... قول میدم همیشه درکنارت باشم

تو تنها بهانه زندگی منی.... و من یه عشق تو زندگیم و ادامه میدم...ارزوی موفقیتت و دارم از خدا میخوام که همیشه توی درس و علم و زندگی موفق باشی

دوستت دارم پسر قشنگم


عروسی خاله

میدونم خیلی دیر شده اما بازهم بهتر که این عکسها رو بزارم 1 ماه پیش عروسی خواهرم بود و من هم کلی گشتم تا این کت و شلوار خوشگل و واسه پسرم پیدا کردم و ارایشگاه بردمش و بعدش هم دوتایی رفتیم اتلیه عکس گرفتیم الهی قربونش برم که اون شب مثل یه ستاره میدرخشید باور نمیکنید؟؟؟؟‌خودتون ببینید...


الهی قربونت برم من نفسم



جیگر من هستید شما دوتا نیکان و سام



نفس منی





عاشقتم

کلاس اول

پسر قشنگم پیش دبستانی اش و با نمرات عالی تمام کرد حیف شد یادم رفت از کارنامه اش عکس بگیرم و نمره کامل ازمون به کلاس اول دبستان مورد نظر (بهترین مدرسه اهواز) را اورد با اینکه پیش دبستانی اش هم همونجا بود اما بازهم ازمون داد و امروز نوبت مصاحبه اش بود و موفق و سربلند ثبت نام شد.

خدایا ممنونم امسال پسرم میره کلاس اول و من غرق در لذت مادر شدنم و روز به روز عشقم به این فرشته اسمونی بیشتر میشه

تولد 6 سالگی

یه جشن کوچولو توی خانه بازی ستارگان واسه قند عسل گرفتم که دوستهاس مدرسه اش و دعوت کرد

و حسابی هم به همشون خوش گذشت خدا رو شکر

فقط وسطهای جشن نیکان افتاد و دهنش پر از خون شد اما خدا رو شکر بخیر گذشت

من اصلا نتونستم درست و حسابی عکس بگیرم چون تنها بودم و نمیتونستم هم عکس بگیرم و هم به بچه ها برسم

اما خدا رو شکر که اخرش نیکان راضی بود و ازم تشکر کرد و حسابی خستگی و از تنم در کرد

یه چندتا عکس فعلا تونستم پیدا کنم


اینهم کیک بتمن

نیکان و عرفان دوست صمیمی اش که بدون اون هیچ جا نمیره


نیکان و رامتین



نیکان و مهراد و داداش سپهر و سپهر

همکلاسهای کلاس 1 پیش دبستانی شهید ابراهیمی که نصفشون هم در حال بازی بودند

تولدت مبارک پسر قشنگم

تولدت مبارک تنها بهانه زندگی من

6 سال پیش با اومدنت بهترین هدیه رو از خدای مهربون گرفتم

خدا جونم ممنونم بابت هدیه قشنگت

افتادن دندون نیکان

یه چند وقتی بود متوجه شده بودم دوتا دندون جلویی اقا نیکان لق شده منتظر بودم تا بیفته اما نمیافتاد تا اینکه چند روز پیش دیدم پشت همون دندونهای لقش دوتا دندون داره نوک میزنه اما کج و کوله از یه طرف هم دندونهای اسیابش سوراخ شده بود

خلاصه دبروز رفتیم دندانپزشک کودکان... وای چه دکوری.. چه مطب خوشگلی با اینکه نیکان با ترس اومد اما با اخلاق خوب دکتر و دیدن دکور و صندلی دندانپزشکی دایناسوری خوشگل تمام ترسش ریخت و خیلی اقا خوابید تا دکتر نصف کارهاش و انجام داد 4 تا دندون پر کرد و دوتا جلویی اش و کشید و 4 تا دیگه هم مونده .. من تو این فکرم که این بچه چطوری این همه دندون خراب داشت؟؟؟؟ قضیه مشکوکههه اما چه کنم که فعلا 500 تومان پیاده شدم.بچه ام اصلا نترسید و ژریه هم نکرد

دوتا دندون کوچولوش و نگه داشتم خیلی کوچولو میخوام وقتی بزرگ شد نشون بچه اش بدم

تعطیلات عید رفته بودیم بندر دیلم کنار دریا خیلی خوش گذشت مخصوصا به نیکان

مگه گذاشت یه عکس درست ازش بگیرم

این چندتا است که یکم درست و حسابی اند


اینجا نمیدونم داشت چی مینوشت؟؟؟

رفته بودیم کافی شاپ با گل پسرم

عید دیدنی خونه دایی علی


کاردستی اقا نیکان

چند وقت پیش برده بودمت حمام یهویی بی مقدمه توی حمام وقتی داشتم سرت و کیشستم گفتی :

مامان یه جورایی خیلی دوستت دارم

الهی من قربونت برم اما من همه جوره دوستت دارم

پسر گلم از اینکه اینقد به مدرسه علاقه داری و تمام تکلیفهات و با دقت انجام میدی خیلی خوشحالم

مدرسه ای که نیکان میره خیلی سختگیری میکنند با اینکه پیش دبستانیه اما الان اندازه یه کلاس اولی بلده درسته که یه مقدار براش مشکل اما در عوض سال دیگه من خیالم راحته

برای امروز باید یه کاردستی درست میکردند که یه ماکت از خانواده یا خیابان یا جنگل و ....

دیروز نیکان با کمک باباش یه ماکت خوشگل از خیابان درست کرد که من هم کلی ذوق کردم و یه جورایی هم کمک کردم

این هم عکسش

اینجا فضای سبز و خیابان با چراغ راهنمایی و خط عابر پیاده است که یه خانم بی حجاب و یه اقا میخوان از خیابان و خط عابر عبور کنند به قول نیکان میگه مامان این دوتا باهم ازدواج کردند؟؟؟؟؟

اره دیگه حتما ازدواج کردند و گرنه نمیتونند باهم تو خیابوم راه برند که....

این هم یه عکس دیگه


فعلا تا پست بعدی خدا نگهدار


سلام پسرقشنگم

تنها بهانه زندگی من

امروز چهارمین روزیه که ازت دورم قرار بود فردا برگردم اما متاسفانه نمیتونم چون مجبورم تا یکشنبه اینجا بمونم امروز قرار بود امتحانم و بدم و فردا هم برگردم اما متاسفانه تاریخ امتحان عوض شد

وقتی بهت زنگ زدم و گفتم پسر گلم من مجبورم یه هفته دیگه هم بمونم اما دلم خیلی برات تنگ شده اون هم گفت چراااااااااااااااا؟؟؟؟؟ رفتم بیرون براش هم یه کادوی حسابی خریدم یه جعبه نقاشی بن 10 که پر از تمام وسایل نقاشی مثل ابرنگ و ماژیک و مداد شمعی و ....

بهش گفتم بجاش برات یه کادوی خوشگل گرفتم اون هم قبول کرد

میدونم اگه تمام دنیا رو هم براش بخرم اما جای محبت مامانش و نمیگیره فقط از خدا میخوام بهم صبر بده بتونم 6 روز دیگه هم تحمل کنم تا این ترم اخری هم تموم بشه

نیکان قشنگم میدونم با این سن کمت اما همه چی و میفهمی و درک میکنی و داری به مامان کمک میکنی تا درسش تموم بشه ازت خیلی ممنونمممممممم پسرم امیدوارم بتونم برات بهترینها رو فراهم کنم

خیلی دلم میخواد دکترا هم بخونم اما بخاطر نیکان فعلا این کار و نمیکنم بچه ام خیلی داره تحمل میکنه و من این و میفهمم میخوام بعد از این تمام وقتم و بزارم برای تربیتش هرچند که واقعا پسر با ادب و با تربیتی خدا رو شکر.  میخوام بهترین مامان دنیا باشم

روزی نیست که من بخاطر وجود نیکان خدا رو شکر نکنم همیشه هم جلوی خودش این و به خدا میگم تا بفهمه که من چقدر از بودنش خوشحالم و چقدر برام اهمیت داره

هروقت میگم خدایا ممنوم که نیکان و بهم دادی میگه ماماننننننن میدونم خوب دیگه چرا همه اش اینو به خدا میگی؟؟؟

میگم چون تو نمیفهمی خدا چه نعمتی به من داده کاشکی 2 تا نیکان داشتم

واقعا هم دلم یه نینی دیگه میخواد اما اصلا موقعیتش و ندارم

کاش میتونستم....... 

تخت جمشی×د

رفته بودیم عروسی

وقت شام بود داشت با قاشق چنگالها و نی و سالاد و نوشابه بازی میکرد هنوز شام و نیاورده بودند یهو برگشت گفت مامان ببین این عکس تخت جمشیده.......................

جا خوردم نگاه کردم دیدم عکس یه سرباز هخامنشی روی قاشق و چنگالها حک شده

 با اینکه دارن تاریخ ایران و کوروش کب*یر و از همه جا پاک میکنن اما من نمیذارم اونها از ذهن پسر کوچولوی ۵ سال و نیمه من پاک بشه همیشه براش از ایران باستان و اصیل میگم واز این بابت  احساس غرور میکنم که پسرم درسشو داره خوب یاد میگیره

چند وقته میخوام چندتا عکس از نیکان که شب عروسی داداشم از داماد هم خوشگل تر شده بود وقت نمیکنم الان تازه یادم اومد

الهی قربون قد و بالات برم

نیکانی به پیش دبستانی میرود

خوب من یه مامان تنبلم که بعد از مدتها دارم اپ میکنم بهم حق بدید به خدا خیل یگرفتارم

از کجا شروع کنم؟؟؟؟؟؟؟

از تعطیلات اخر هفته که بابام اینها و خوانواده شوهر خواهرم رفتیم صف سیتی و حسابی بهمون خوش گذشت این هم یه عکس از پسرم که توی ماشین ازش گرفتم

 

اینجا پسرم هوس کرده ظرف بشوره

 

خوب حالا میریم سراغ عکسهای امروز صبح که اقا نیکان داشت میرفت پیش دبستانی خیلی هم خوش اخلاق و خوشرو بیدار شد و اماده شد بره مدرسه اینجا هم توی مدرسه اش ازش عکس گرفتم با کیف پاپ اسفنجی اش

نیکان و یونا که دوتاشون تو ی یک مدرسه اند

نیکان و عرفان که دوست جدید پسرم و توی کلاس زبان باهم دوست شدند و خدا رو شکر رابطه خوبی هم باهم دارند این اقایون هم گروه مارش هستند که در حال هنر نمای اند

پسرکم در حال کلاس رفتن اولین اسمی که خوندند اسم و فامیل قند عسلم بود

این هم یه اپ مثلا حسابی از یه مامان تنبل که عاشق پسرش است

تولد 5 سالگیت مبارک

تولدت مبارک زندگی من امروز پنجمین سالیه که خدا تو رو به ما داده و وجود من و پر از عشق کرده

تو تمام زندگی منی امسال دیگه وارد پیش دبستانی میشی دارم روز به روز بزرگ شدنت و میبینم و غرق لذت میشم و خدا را شکر میکنم

این یکسال هم یه وقتهایی مجبورم تنهات بزارم و برم بخاطر درسم اما مطمئن باش زود تموم میشه نمیذارم زیاد تنها باشی خدا را شکر هم بابابزرگ و مامان بزرگهات و حاله هات همه عاشقونه بهت محبت میکنن

پسر گلم تولد 5 سالگیت مبارک

میخوام برات تولد بگیرم اما معلوم نیست کی

قول میدم یه تولد خوشگل برای پسرم بگیرم

این عکس هم فعلا میزارم تا بعد

دلتنگی

پسر خوشگلم با اینکه قول داده بدم دیگه تنهات نذارم و بدون تو جایی نرم اما نتونستم به قول خودم وفا کنم و امروز ۳ روز که ازت دورم و فردا هم اخرین روز دوریمون است. اصلا فکرش و نمیکردم که بتونم تحمل کنم و و اقعا برام سخته دوروز اول که به گریه گذشت اشکهام یه لحظه هم قطع نمیشد اما امروز تونستم جلوی خودم و بگیرم و فقط ۱ بار گریه کردم

قرار نبود بیام اما متاسفانه مجبور شدم بخاطر یک سری کارهای درسی ام دوباره بیام یزد و دلم هم نیومد این چند روز در به درت کنم اما توی خونه و دیدن وسایلت که همه جای  خونه هست من و دیوونه میکنه اگه الان دارم وبلاگ اپ میکنم بخاطر اینه که دو سه روز پیش تحمل دیدن عکسهات و نداشتم و اشکهام سرازیر میشد اما الان خیلی خوشحالم که فردا میام و میبینمت

قربونت برم که روزی که میخواستم بیام بغضتو نگه داشته بودی و فقط چشمهات پر از اشک بود و تا اخر شب طاقت نیاوردی و اشکهات سرازیر شدند

پسرم میدونم خیلی سخته اما همه اینها بخاطر اینده خودته دیگه چیزی نمونده درسم داره تموم میشه و من همیشه کنارتم هیچوقت تنهات نمیدارم

نیکان مامان تو همه زندگی و هدف و اینده منی عاشقانه دوستت دارم و میپرستمت

بخاطر این تنها گذاشتنهات من و ببخش

 

سایز عکسها رو خیلی کوچیک کردم کیفیتش بد شده

این عکس ۲ هفته پیش عقد خاله ساراست داشتیم اماده میشدیم که بریم قربون اون صورت ماهت بشم

اینجا هم داری با چیستا خانم میرقصی

 

تولد سام (چیستا و سام) بچه های دختر عموهام هستند که من عاشق ایندوتا وروجکم

 

مگه میشد از بچه ها عکس گرفت از بسکه ورجه وورجه میکردند این چندتا هم با بدبختی گرفتم سام داره ذوق کیک پاپ اسفنجی اشو میکنه

 

الهی من قربونت برم مادر

چند وقته که نیکان خیلی به من میچسبه یعنی هم توی عقدخواهرم هم توی این تولدکه همه فامیل هم بودند این بچه یک لحظه دست منو ول نمیکرد دیگه خسته ام کرده بود الان هرجا هم میریم همین طوریه یا به من میچسبه یا به باباش اصلا عجیبه نمیدونم باید باش چکار کنم حتی وقتی میریم پارک هم دیت من و ول نمیکنه چکار کنم این عادتش ترک بشه؟؟؟ همه اش میترسه خیلی ترسو شده

 

ازدواج

ساعت 2.45 دقیقه است با اژانس میزم دنبال نیکان که از مهد کودک بیارمش خونه وقتی میاد دم در با شوق و ذوق میگه مامان تبلد دعوتم تبلد ریحانه دوستم توی مهد کودک و کارت دعوتش و میده دستم بازش میکنم 3 روز دیگه واسه تبلد وقت هست بهش میکم مامان 4 شنبه است نه فردا

توی راه برگشت میگم جب دوست داری واسه دوستت چی کادو بگیری؟؟ میگه عروسک باربی که دخترونه است .

بعدش من هم بتمنم و میارم که با اون باربیه اجدواز کنه. یه لحظه رفتم تو فکر گفتم چکار کنن؟ گفت اججججججججدددددوووواززززززززز .نمیتونستم جلوی خندم و بگیرم راننده هم داشت میخندید گفتم ازدواج مامان جان گفت اره همون. اینقدر خوشم میاد وقتی کلمات و اشتباه میگه کلی حال میکنم

من هم رفتم واسه ریحانه خانم یه عروسک باربی که در حال دوچرخه سواری خریدم که با اقای بتمن پسرم اجدواز کنن

من نمیخوام پیر بشم

ما دوباره برگشتیم گزد(به قول اقا نیکان یعنی یزد) البته این ترم فقط یک کلاس دارم و بیشتر سمینار و پروژه دارم واسه همین وقتم ازاد تر میخوام به پسرم بیشتر برسم .

امروز صبح نیکان یکم سرما خوره و گلوش درد میکنه من هم هی شیر داغ و ابمیوه و شلغم بهش دادم و اون هم حرف گوش کن هرچی من میگم گوش میده و هرچی هم بهش میدم میخوره و هی میگه مامان من دارم خوب میشم

داشتم توی اشپزخونه واسش سوپ درست میکردم که گفت مامان من دوست ندارم پیر بشم به خدا بگو کع دوست ندارم پیر بشم بعد گفت خدایا کمکم کن من پیر نشم

الهی من قربونت برم امیدوارم که حسابی زندگی کنی و از زندگیت لذت ببری و 100 سال هم عمر کنی

از بسکه در طول روز این بچه قربون صدقه من میره ومیگه مامانم دوست دارم من نمیدونم چی بهش بگمممممممممممم

به خدا عاشقشم خدایا به تو میسپارمش

گزارش تصویری

امتحانام شروع شده الان فقط اومدم یه گزارش تصویری بزارم و برمهفته پیش اقا نیکان عیدش بود چون باباش اومذه بود و ۴ روزی باهم حسابی خوش گذروندند و حسابی هم پدر و پسر بر علیه من جبهه گرفته بودند این دست نمک نداره نیکان اصلا انگار نه انگار یه مامانی داره دوتایی با باباش سر به سر من میذاشتن و تهدیدم میکرد که من میرم با بابام تو تنها بمون بهش میگفتم من میترسم گریه میکنم ها میگفت خوب گریه کن من میخوام برم با بابام

روز عاشورا رفتیم اصفهان

این هم چند تا عکس از یزد و اصفهان

با بابابش رفته بود ومحله های قدیمی یزد قربون ژست گرفتنت

 

قهر کنی هم خوشگلی نفسم

چه پاییز قشنگی

پارک پل خواجو

پل خواجو که من عاشق اصفهان و این پلم

شیر سنگی پل

نیکان مامان

وای من که این همه تنیل نبودم تا حالا دو بار پست اماده کردم اما چون نتونستم عکسهای جدیدش و از گوشیم بریزم روی کامپیوتر پستش نکردم

هفته پیش نیکان قشنگ مامان مریض شده بود و سرما خورده بود تا صبح نخوابید و چند بار اورد بالا بعد از اون جریان تا چند روز دیگه از ترس هیچی نمیخورد میگفت اگه چیزی بخورم میارم بالا من هم بهش میگفتم نه مامان جان اون شب مریض شده بودی تا الان هم سرفه هاش قطع نشده البته دوباره سینوسهاش عفونت کرده 3 ماه پیش هم این مشکل و داشت با 4 تا شربت انتی بیوتیک خوب شد اما الان دوباره........ بمیرم برات پسر قشنگم که این همه مظلوم و صبوری

3 روز پیش توی حمام بودم دیدم هی داری یه چیزی میگی من میشنیدم بهت گفتم چی میگی نمیشنوم؟؟؟ میگفتی این حساب کتابه چطوری خاموش میشه؟؟؟؟ من هم هی با خودم میگفتم خدایا چی میگه ؟؟؟ حساب کتاب چیه؟؟؟؟ تا اینکه لای در و باز کردم دیدم ماشین حساب دستت و میگی این حساب کتاب چطوری خاموش میشه من هم که عش کردم از خنده گفتم این ماشین حساب مامان نه حساب کتاب

بعضی وقتها که من تو ی اتاق دارم درس میخونم و تو داری تلویزیون تماشا میکنی یهو دلم برات تنگ میشه میام کلی نگات میکنم الهی قربونت برم من کلی عکی جدید میخواستم بزارم اما نشد فعلا چند تا عکس 5 ماه پیش و میذارم تا بعد

نیکان و ارتا تابستان 89 تهران عروسی پسر دائی بابایی این پسر من عاشق دخترهای حینگیلیه

قیل از رفتن به عروسی و یک خنده زورکی



نیکان و ارتا در حال دانس



پسر خوشگلم تو شدی همه چیز من تو شدی یار و  همدم من تو شدی مونس تنهاییام . حتی فکر این و هم نمیتونم بکنم که 1 روز هم ازت دور بشم . خدا رو شکر عاشق مهد کودکتی وقتی میام دنبالت با گریه میای خونه میخوای توی مهد بمونی و بازی کنی. اینجا توی این شهر غریب من و تو فقط همدیگه رو داریم یه وقتهایی سعی میکنم هم سنت بشم و باهم بازی کنیم اما خیلی خسته ام از صبح که میرم دانشگاه و ظهر میام دنیالت و باهم میایم خونه تا ساعت 4 من مشعول کار و خونه داری و حمام کردن تو و شستن لباست هستم 4 هم تازه میخوام بشینم پای درسم تا ساعت 6 هم یابد دوباره در خدمت شما باشم خالا یا بریم پارک یا شام بیرون یا سینما که تو ساعت 9 -10 بخوابی و من به درسم بری دوباره م وقتی برات بستنی میخرم میگی مامان عاشقتونم قربونتون برم

من قربونت برم پسر گلم

وای خدا باورم نمیشه یعنی پسرم اینقد بزرگ شده که دیگه لباس فرم میپوشه وقتی میخواد بره مهد کودک .. الهی من قربون قدو بالات برم نفس مادر تو همه زندگی منی الان که توی مهدکودکی هم دلم واست تنگ شده میخوام زود بیام دنبالت ...

دیوز به من میگفتی حالا که دختر خوبی شدی میخوام واست جایزه بخرم اخه حالا که ار بابات دوری نمیذارم بهت بد بگذره هر روز یه برنامه داریم هر شب میبرمت یه جا امشب هم داریم با امیرارسلان و مامانش میریم پارک

عزیزکم خیلی پسر خوبی شده اصلا مامانش و اذیت نمیکنه میدونم دلت واسه بابات تنگ میشه اما مامانی یکم تحمل کنه من درسم تموم میشه و برمیگردیم اون موقع دیه شما باید بری مدرسه عزیز دل مادر

قند عسل منی مامانی جیگر منی گل پسر قشنگم

این هم چند تا عکس با لباس فرم مهد کودک

 

پسر 4 سال و 2 ماهه من

بعد از مدتها دوباره اومدم

نیکان دیگه به معنای واقعی داره یه پسر اقا و بزرگ میشه نمیدونم چی ازش بگم ........... تمام حرفهاش واسه من قشنگه

چند روز پیش بلوزش و در اورده بود اومد گفت مامان ببین دلم خراب شده گفتم چی شده؟ نافش و نشون داد و گفت ببین دلم خراب شدههههههههههه ... من هم بهش گفتم مامان این که خراب نشده به این میگن ناف...

الهی قربونت برم پسر قشنگم شبها بخاطر اینکه از خوابیدن فرار کنه هر دم و دقیقه یه بهانه ای میاره ...

مامان من برم اب بخورم....

مامان من برم جیش کنم.... مامان من ............

خودش لباسهاش و میپوشه و درمیاره تازه واسه پوشیدن لباسهاش هم نظر میده

مدتی که یزد بودم یه دو ماهی مهد کودک رفت الان هم که برگشتیم ابادان ثبت نامش کردم مهد کودک و  کلاس نقاشی و ژیمناستیک و ...

البته کلاسها توی مهد کودکش برگزار میشه و خیلی هم مجبورش نمیکنم بره اما باید دیگه اموزشش و بطور جدی شروع کنم

یک ماه پیش که تهران بودم رفتیم پیش مشاور کودکان یه خانم دکتر که کارش خیلی خوب بود دوست داشتم نیکان و از همه لحاظ چک کنم

که خدا رو شکر همه چی اش نسبت به همسن و سالاش خوب بود فقط بخاطر وضعیت جابجایی و دوری از باباش و درس من یکم استرش داشت که الان خیلی بهتر شده همه اش میترسید من و از دست بده چون یه دو هفته ای که امتحان داشتم پیش مامانم اینها مونده بود همه چی اش قر و قاطی شده بود

سعی میکنم دیگه برای مدت طولانی از خودم دورش نکنم خیلی اذیت میشه بچه و کاملا توی رفتارش مشخص بود خیلی پرخاشگر شده بود اما الان همه چی اش داره رو به راه میشه خدا رو شکر

نمیدونم چرا دیگه نمیتونم عکس بزارم اون سایتهای قبلی که عکس اپلود میکردم اما دیگه نمیشه .

سایتی واسه اپلود میدونید معرفی کنید تا بیام عکسهای نیکان و بزارم

خوب خودم پیدا کردم فعلا این دو سه عکس و میزارم تا بعد

اینجا توی مجتمع خونمون توی یزدیم

اگه کیفیت عکسها خوب نیست چون با گوشی ام گرفتم و حجمش و اوردم پایین خوب نشد این هم یزد نشسته با لپ تاپم بازی میکنه

اینجا ابادان توی ماشین

گل قشنگم تولدت مبارک

نیکانم ۱۰ اردیبهشت سالروزتولدته پسرم ۴ سالگیت مبارک خیلی زود گذشت اماشالله یه پسر عاقل و فهمیده و ماه شدی که برات میمیرم عزیز دلم امسال مثل سالهای قبل نتونستم واست تولد مفصل بگیرم گرفتار درسهامم خودت که میدونی

اما یه کیک درست کردم من وبابا کادو بهت دادیم دائی و خانمش هم که تازه عقد کردند اومدند بهت کادودادند بابا جون ممد هم بهت کادو داد.

عزیزم میدونم داری شرایط سختی و تحمل میکنی دلت واسه بابات تنگ میشه یکم یزدیم یکم ابادان وقتی یزدیم از بسکه درس دارم به تو نمیرسم میای دور وبرم بام حرف میزنی من دعوات میکنم تو بغض میکنی .

قند عسلم من و ببخش چاره ای ندارم راه سختی و انتخاب کردم بعضی وقتها حس میکنم دارم کم میارم و میشینم اشک میریزم اما چکار کنم نمیتونم برگردم بخاطر اینده تو همه کار میکنم دوست دارم به مامانت افتخار کنی عزیزم بخاطر کوتاهیهام منو ببخش دوستت دارم اندازه یه دنیا همونی که خودت همیشه به من میگی پسرم عاشقانه میپرستمت و ارزوی موفقیتت و دارم

 

 

از تاریخ اخرین پستم خیلی میگذره چکار کنم خیلی گرفتارم درس کار زندگی تازه درس خوندن توی یه شهر خیلی دور به یه بچه کوچک تنها بعضی وقتها واقعا کم میارم نیکان توی یزد خیلی بهانه میکیره مخصوصا بهانه باباش و نمیذاره من درس بخونم کتابهام و میندازه کنار چراغها رو خاموش میکنه که من نتونم درس بخونم خوب این بچه هم حق داره.

مهد کودک هم اسمش و نوشتم اولهاش خیلی گریه کرد اما الان بهتر شده یه دوچرخه هم واسه اونجا گرفتیم براش عصرها میبرمش دوچرخه سواری گردش واسش هرچی میخواد میخرم اما بازهم بهانه میگیره اما وقتی میایم ابادان اینطوری نیست

با اینکه مخالف پلی استیشن توی این سن بودم اما باباش براش گرفت که سرگرم باشه از اون هم خسته میشه یک ساعت که بازی میکنه دوباره بهانه گیریهاش شروع میشه .

فقط خدا باید کمکم کنه صبرم بده که بتونم این دوسال و تموم کنم

جمعه تولد ۴ سالگی پسرم خدایا یعنی این فرشته من ۴ سالش تموم شد خدایا ممنونم

برعکس هرسال که این همه تدارک واسش میبینم امسال هیچ کاری نکردم جمعه داریم برمیگردیم یزد یک هفته ابادانم دوباره میرم دلم میخواد یه تولد کوچولو واسش بگیرم اما نمیرسم شاید بعد از امتحانام

پریسا جون خیلی خوشحال شدم که شما توی یزدی حتما بهت زنگ میزنم

 

دوباره به سفر میرویم

خوب پسرک قشنگ سه سال و ۷ ماهه من خیلی اقا شده بعضی از کلمات و مثل ش چ س رو همه س تلفظ میکرد اما الان با یه زوری داره کلمات و درست تلفظ میکنه وقتی میخواد ش رو بگه چندبار اون کلمه رو تکرار میکنه تا تلفظ ش درست بشه وای اینقد بامزه من هم خندم میگیره تا حالا هیچ وقت هم بهش نگفته بودم چرا این کلمه رو اشتباه میگی درست تلفظ کن و از این حرفها خودش خود بخود اینطوری شده

یه مدت به کامپیوتر اعتیاد پیدا کرده بود خدا رو شکر ویندوزش پرید من هم تا یکهفته درستش نکردم بچه ام عین این معتادها که مواد بهشون نرسیده هی دور و بر این کامپیوتر میچرخید و اصلا کلافه شده بود بعد از یک هفته درستش کردم الان یکمی بهتر شده واسش دیگه وقت گذاشتم تا یه ساعتی میتونه بازی کنه وقتی بهش میگم خاموشش کن خاموشش میکنه جالبه که من بعضی از بازیها رو براش نصب نمیکنم خودش میره نصبشون میکنه  جل الخالق بچه های امروزی چه کارها میکنن بعد هم میاد میگه مامان بیا ببین خودم نصبش کردم یا مثلا یه سی دی که میبینه میگه این و واسم رایت میکنی نمیدونم این اصطلاحا رو از کجا یاد گرفته البته از یه مامان مهندس یه همچین پسری هم بعید نیست

من و با بتمن و اسپایدرمن و زورو کشته دیگه چیزی از اینها نمونده که من واسش نگرفته باشم فقط لباس زورو مونده که هنوز گیرم نیومده چند شب پیشها میگفت مامان من و ببر کلاس کاراته تا یاد بگیرم بعد برم مدرسه با پا بزنم به صندلیها بیفته

از بسکه از این فیلمها و کارتونها میبینه کارهاش خشن شده البته من هم سی دیهای خشنش و جمع کردم

جمعه ظهر و جمعه شب ناهار و شام رفتیم بیرون کلی خوش گذشت شبش خیلی سرد بود ما پتو پیچیدیم دور خودمون دور منقل نشستیم و بساط جوجه و اینها خیلی خوش گذشت این اقا نیکان هم پتو پیچیده دور خودش

جدیدا خیلی سخت میتونم ازش عکس بگیرم خیلی ادا و اطوار درمیاره باید چندتا بگیرم تا یکیش خوب بشه نمونه اش اینه

وقتی میریم بیرون محال بدون سی دی برگرده خونه نمیدونم چکارش کنم؟

خوب ایشالله بعد از سفر با عکسهای جدید برمیگردیم میخوایم بریم اصفهان و یزد که من بقیه کارهای ثبت نام دانشگام و انجام بدم

 

اومدم

وای خیلی مامان تنبلی شدم پسر گلم من و ببخش چکار کنم اینقده سرم شلوغ که نمیرسم وبلاگت و اپ کنم اما در عوض امروز با کلی عکس اومدم

نیکان الان ۳ سال و نیمش میخواستم امسال بفرستمش مهد شهریور هم یه دو هفته ای تفریحی رفت اولش یکم بیتابی کرد اما بعدش خوب شد خیلی هم خوب داشت جواب میداد مربیهاش دوستش داشتند خودش هم بچه ها رو دوست داشت اما از ترس این انفولانزا و ویروس و کوفت و زهرمار که جدیدا زیاد شیوع پیدا کرده نذاشتمش دیگه بره مامان بزرگش هم گفت بیارش امسال هم من خودم نگهش میدارم نمیخواد بچه ام بره مهد هرچند من دوست دارم بره تا چیز یاد بگیره خیلی هم به شعر و نقاشی علاقه داره اما وقتی من براش میخونم گوش نمیده مگر بچه های هم سن خودش براش بخونن تا سریع یاد بگیره دو هفته پیش مریض بود البته هنوز هم کامل سرماخوردگیش خوب نشده و داره سرفه میکنه بردمش دکتر که گفت اگه نفرستیش مهد بهتر چون نیکان هنوز کوچک خدا کنه تا سال دیگه بتونم بفرستمش مهد

چند شب پیش داشتیم من و نیکان فیلم عروسیم و میدیدم بچه ام که کلی ذوق میکنه هی هم میپرسه من کجا بودم مامان؟ من هم بهش گفتم تو دلم بودی

شب بعدش داشت واسم یه چیزی تعریف میکرد گفت مامان یادته من رفته بودم پارک؟ گفتم کی با کی؟ گفت من خودم تنها رفتم گفتم من و نبرده بودی؟ گفت نه تو تو دلم بودی.... الهی قربونت برم من که نمیتونم بیام تو دلت پسر قشنگم

هرشب هم بچه ام هوس ماکارونی میکنه حالا بازهم خوبه که باباش هم عاشق ماکارونی وگرنه من چکار میکردم

البته بساط ساندویچ و جگر هم روبراهه فقط هم باید از یه مغازه ساندویچ بخریم یک شب گفت مامان بریم علی آقا واسن ساندویچ بگیر من هم گفتم چشم رفیم گرفتیم در حال خوردنش بود که گفت

وای مامان این ساندویچهای علی آقا خیلی خوشمزه است ها من خیلی دوست دارم

از چی بگم تمام کلماتت واسه من یه دنیاست پسر قشنگم اینقدر اقا و عاقل شدی وقتی میبرمت حمم خودت حموم میکنی و من فقط نظاره گرم البته بعدش هم من میشورمت ها

دیروز بهم میگفت مامان من دیشب خواب دیدم رفتیم شمال خیلی خوب بود اخه تابستون که رفتیم شمال نیکان خیلی از اونجا خوشش اومد قربون خواب دیدنت برم

یک شب بردمش نمایش عروسکی اونجا صورتش و نقاشی کردن این پسر من هم مثل تمام پسر بچه ها عاشق بت من و اسپایدرمن دیگه خسته شدم از بس تمام وسایل و لباس و سی دیهاشون و گرفتم خلاصه این هم عکسش  شرمنده من دوربینم و نیاوردم مجبورم عکسهایی که با گوشی اوردم بزارم خیلی کیفیتشون خوب نیست و نور فلاشش همیشه نیکان و اذیت میکنه

اینجا لبش هم سیاه کردند که من رفتم شستمش خیلی بد شده بود

بعدش هم اقا دستور پیتزا دادند دوتایی رفتیم صفا سیتی

سام و نیکان و آرتا عزیزای دل من

وقتی فهمیدم ارشد قبول شدم واسه یکسری کارها رفتم تهران البته فکر میکردم یکروزه برمیگردم اما مجبور شدم یک هفته بمونم نیکان و نبرده بودم داشتم دیگه به مرحله جنون میرسیدم من که نمیتونستم حتی یک شب از نیکان جدا بمونم نمیدونم طوری یک هفته تحمل کردم کارم هم از صبح تا شب شده بود گریه خیلی بد بود اصلا نمیتونم بهش فکر کنم بچه ام هم بام قهر کرده بود وقتی زنگ میزدم اول از میپرسید مامان اومدی؟ اگه میگفتم نه گوشی و پرت میکرد و میرفت یه گوشه بغض میکرد

خلاصه من برگشتم و یه هفته بعدش نیکان هم بردم و کلی خوشحال شدم

اینجا هم نیکان با ساکش توی فرودگاه است اجازه نمیداد کسی کیفش و بگیره خودش فقط میگرفتش

تهران یکبار که رفته بودیم بوستان یهویی گفتم بزار موهاش و کوتاه کنم و نتیجه این شد خودش که به اقاهه میگفت موهام و ساس مانکنی بزن کلی هم ذوق کرد از دیدن مدل موهاش من و خاله اش هم ذوقیدیم و روی لپش اثر ذوق خاله اش هم قابل مشاهده است

پسر ورزشکار من

پسر خوشتیپ و جیگر من

دیروز تولدم بود شب با دوستهامون رفتیم بیرون نیکان که عاشق دختر بچه هاست همه اش این باران خانم و بغل میکرد

وای بگم که اون شب چه بلایی سر پسرم اومد رفته بودیم جیگر بخوریم اقا نیکان دستور داده بودند بعد روی میز فلفل خیلی تندی بود نیکان فلفل و برداشت گفت میخوام بدم به گربه ها با دستش نصفش کرد انداخت جلوی گربه هرچی بهش گفتم نکن میسوزی تند گوش نداد بعد که اومد شام بخوره چون دستش فلفلی بود همین که مالید به دهنش جیغش رفت هوا تمام لب و دهنش و دماغش سوخت و قرمز شد وای اصلا نمیدونستم چکار کنم هرچی شستمش فایده نداشت بچه ام داشت میشوخت با بدبختی بعد ار ربع ساعت یکم اروم شد دستمال خیس روسری خیس همه چی گذاشتم روی دهنش تا اروم شد توی عکس هم نگاه کنید معلوم تمام دور دهنش قرمزه

الهی بمیرم برات پسر گلم

واي خداي من يعني 3 ماه كه هيچي ننوشتم الهي قربونت برم قند عسلم تو تمام دنياي مني فكر نكني چون نمينويسم ديگه دوست ندارم ها نه عزيزم گرفتاريم خيلي زياد شده قول ميدم توي اين هفته با عكسها و خبرهاي جديد نيكان برگردممممممممممم

دوستتون دارم يه عالمه

بيشتر از يك ماه از اخرين پستي كه نوشتم ميگذره دلم نمياد اصلا ننويسم فقط بخاطر نيكان دوست دارم كارهاش و ثبت كنم هرچند كه اينقده كارهاش و حركاتش بامزه و زياد شده كه همه شون يادم نميمونه اما بهر حال سعي ميكنم حتما حداقل ماهي يكبار هم يه چيزهايي بنويسم پسرك سه سال و سه ماهه من همه چي و كامل ميفهمه خودش كامپيوتر و روشن ميكنه و از طريق shut down هم خاموشش ميكنه تمام بازيهاي كامپيوتري و اجرا ميكنه و خارج ميشه همه رو قشنگ بازي ميكنه هر چند دقيقه يك يو بازي ميكنه و خارج ميشه و مجددا بازي بعدي و اجرا ميكنه فيلم ميذاره و ميبينه عكس ميبينه تازه بعضي چيزها رو كه بلد نيست مياد ميگه مامان يه دقه (دقيقيه) بيا تو اتاقم كارت دارم وقتي ميرم ميگه مامان من اينجا رو بلد نيستم يادم ميدي باورتون ميشه بعضي از بازيها رو من هم بلد نيستم نيكان به من ميگه كدوم دكمه رو بزنم يا چكار كنم واقعا كه اين بچه هاي نسل جديد عجيبند 

من فقط از خدا ميخوام روز به روز اين گل پسرم پيشرفت كنه و خدا عمري بده كه شاهد موفقيتهاي روز افزونش باشم

شبها باهم سريال رست*گاران و نگاه ميكنيم در طول مدت 35 دقيقه اي اين سريال 100 بار نيكان به من ميگه مامان دوستت * دارم مامان عاشق*تم مامان جيگر*تم مامان ميميرم برات الهي قربونت برم تو تمام زندگي مني از بسكه من اين حرفها رو بهش ميزنم بچه ام از رو ميره و ميخواد يه جورايي جبران كنه

براش بيشتر كتاب ميخونم يه تخته وايت برد گرفتم كه توش نقاشي كنه پريروز من رفته بودم مجله بخرم در دكه نيكان يه مجله سروش خردسالان ديد و برش داشت خيلي جالب بود من هم تا حالا توجه نكرده بودم بهش گفتم اگه قول بدي پسر خوبي باشي هر ماه برات ميخرم حالا كه فعلا يه داستانش و بيشتر براش نخوندم

دستشويي هم بدون كمك من ميره خودش و ميشوره و دستهاش و با صابون ميشوره و مياد بيرون البته فقط ج*يش 

وقتي پاي كامپيوتر ميشينه خيلي راحت تر ميتونم بهش غذا بدم يا پسته و فندق و بادوم و گردو براش ميذارم يواش يواش ميخوره يا غذاش و ميذارم قشنگ ميخوره ابميوه .... هر چيزي كه ميخوام بهش بدم فقط دارم بازي ميكنه خدا رو شكر راحت تر ميخوره

واي دلم يه ني ني ديگه ميخواد كاش ميتونستم كاش اينقده گرفتار نبودم يه ني ني كوچولوي ديگه كه براش وقت بذارم كارهاش و بكنم اخي چه كيفي داره

چند وقت پيشها رفته بوديم خونه كي از دوستهامون مهموني دخترشون يه لباس خرگوش داشت مال مهد كودكش بود تئاتر بازي كرده بود اين لباس رو تن نيكان كرديم اينقده ناز شده بود

نيكان خرگوشي

نيكان بداخلاق مامان

نيكان امريكاي*ي

جاتون خالي شيراز خيلي خوش گذشت هر شب پسرك را به پارك ميبردم اصلا من بيشتر به خاطر نيكان رفته بودم سفر و حسابي هم بهش خوش گذشت خدا رو شكر اين سري با اينكه بابا پيمان نبود زياد اذيتم نكرد بخاطر اينكه خاله ام خيلي كمكم كرد نيكان هم خيلي باهاش جور شده بود و من با خيال راحت ميرفتم واسه خودم خريد 

خيلي خوب بود جاي همگي خالي

هر وقت اهواز هم ميريم من دقيقا يك شب و كتمل در اختيار پسرم هستم هرجا كه بخواد ميبرمش پارك گردش شام ميريم بيرون دوتايي بستني ميخوريم خلاصه من دربست در خدمتشم 

دو سه هفته پيش دوتايي داشتيم ميرفتيم اهواز قندعسلي يهويي توي ماشين دست انداخت گردنم و گفت ماماني تو خيلي خوبي من خيلي دوست دارم مرسي كه من و ميبري بيرون ميبري پارك ميبري اهواز ميگردوني واييييييييييييي خدا بچه ام چقدر قشنگ احساساتش و بهم نشون ميده حالا توي جاده مگه من و ول ميكرد همه اش اويزونم بود و تشكر ميكرد و ما*چم ميكرد ديگه اخرش گفتم مامان اينجا خطرناك بسه ديگه يه وقت تصادف ميكنيم ها تا ديگه دست از سرم برداشت اما كلا خيلي بچه مهربون و قدرشناسي خدايا شكرت

اخرين سري كه باهم رفتيم اهواز وقتي رفتيم پارك سوار اين بازيها كه شد شايد 4 دور با يه وسيله بازي ميكرد مثلا توي هر دور بايد سوار يه حيوون ميشد نگاه كنيد.

سري اول

سري دوم داره اشاره ميكنه كه سري بعد بايد سوار اون يكي بشم

و اين يكي هم بعدي

تمام زندگي مني

عاشقتم

شاهكار هنري اقا نيكان

وقتي ميريم مغازه بابام به همه چي دست ميزنه و همه چي و امتحان ميكنه اين هم نمونه اش

خيلي چيزها دوست دارم نبويسم اما وقتم كمه همه تون و دوست دارم

گزارش تولد 3 سالگی

من اومدم شرمنده دیر شد اخه کلی کار دارم الان هم تند تند عکسها رو اپلود کردم

تولد خیلییییییییییییییی خوش گذشت و به خوبی برگزار شد بابام سنگ تموم گذاشت تازه ۱۰۰ تومان هم کادو داد خدا رو شکر ۴۵۰ تومان هم کادو گیرش اومد یه موتور و ماشین و عروسک و خمیر و... هم گیرش اومد که البته با همینها هم خوشحال شد من هم علاوه بر ۵۰ تومان کادو که بهش دادم چون عاشق لباس اسپایدر من بود یه لباس هم براش گرفتم هرچند که این اقا نیکان هرکی اومد کادو رو گذاشت اصلا اجازه نداد و همون اول تولد تمام کادو ها رو باز کرد و کلی هم از این دو سه تا اسباب باز ی خوشحال شد اما من از اون کادو پولها خوشحال شدم یه وقت فکر نکنید من کادوها رو واسه خودم برمیدارم ها نه به خدا حتی ۱۰۰۰ تومان هم دست نمیزنم همه مستقیم میرند توی حساب خود اقا نیکان پس انداز مسکن جوانان همون موقع که بدنیا اومد براش باز کردم و خودم هم هرچی پول دستم میاد میریزم به حسابش الان بچه ام حسابش از من بیشتر خوب دیگه اینها هم اینده میخوان الان وضع مم*ل*کت قاطی دیگه چهی برسه به دوره این بچه ها

خلاصه جای همه خالی بود خیلی خوب بود و خوش گذشت الان چندتا عکس میذارم

اصلا نذاشت یه عکس تکی قشنگ ازش بگیرم

این اول جشن داشت به همه چی ناخنک میزد

چون اجازه بهش نمیدادم کادو ها رو باز کنه این شکلی مشد هرچند که چند ثانیه بعدش بازشون میکرد

اقا سفارش داده بودند کیکیشون اسپایدر من باشه که دستورشون هم اطاعت شد خدائیش هم خوشمزه بود هم خوشگل

قربون این قیافه ذوق زده ات برم من

ولی از وقتی کیک و اوردم خونه این بچه توی یخچال بود هم ناخنک زد تا وقتی اوردمش و فوتش کرد جای انگشتهاش و ببینید

میخورد و میگفت به به مامان چقدر خوشمزه است

و این هم یک عکس اسپیشال است

http://pic40.picturetrail.com/VOL395/10097059/21977001/363207488.jpg