آرشا , برف و جشنواره مجسمه های یخی
هر چند که درست زمانی برف اومد که تو به شدت سرما خورده بودی و حتی نمیتونستم ببرمت تو حیاط. حکایتش مفصله که تو ادامه مطلب تعریف میکنم.
این رو بگم که صبح پنج شنبه وقتی از خواب بیدارت کردم و گفتم داره برف میاد خیلی خوشحال شدی. چند دقیقه ای که برف رو تماشا کردی یهو گفتی: "مامان یه شعر یادم اومد که خاله نگین(مربی مهد) بهم یاد داده"
خوشحال و شاد و خندونیم باز تو فصل زمستونیم
اومده سرما, کوتاهه روزا خیلی بلنده این شبها
ماه های عصر یخبندون خیلی کوتاهن و آسون
دی , بهمن , اسفند. دی , بهمن,اسفند ماه های خوب زمستون
(شما با همون آهنگ خوشحال و شاد و خندانم قدر دنیا رو میدانم بخونین)
تازه بعدش هم یه کم فکر کردی و گفتی: " مامان من یادم اومد یه عالمه برف اومده بود ما رفتیم تو پارکی که سرسره بازی میکنم" !!!!
این موضوع مربوط به وقتی میشه که فقط 2.5 سال داشتی و من اصلا باورم نمیشد که یادت باشه عزیزترینم.
اصل مطلبش اینجاست:http://arsha-sh.blogfa.com/9012.aspx
444!!!

هر لحظهء این روزها برامون سرشار از خاطرات زیباست. دلمون برای هر ثانیه ای که میگذره تنگ میشه اما بیشتر از اون عاشق لحظه هایی هستیم که در کنار تو خواهیم داشت.
قلب ما تا همیشه به تو گره خورده. همیشه بمون و بدون که تنها دلیل بودن ما هستی.



شب یلدا
انار دونه دونه توی پیاله یلدا بلندترین شب تو کل ساله
خرمالو،هندوانه،فندق و پسته مادربزرگ چارقد حنایی بسته
جمع میشیم و خوشحالیم با خانواده خوراکیهای یلدا خیلی زیاده
تو آسمون پیچیده بوی زمستون با جشن یلدا میریم توی زمستون
این شعر رو تو مهد یاد گرفتی ، با آهنگ خیلی قشنگی میخونیش و همین باعث شد که بی صبرانه منتظر اومدن یلدا باشی.
چون خاله ملاحت نمیتونست واسه شب یلدا بیاد خونه ، من و شما با پدرجون و مادر جون رفتیم پرند.
حساااااابی بهمون خوش گذشت. البته آلرژی عشق من عود کرده بود و حسابی ما رو ترسوندی.
عکس و مطلب زیاده که سر فرصت میام و میگم. امروز اومدم تا این عکس رو بذارم که تو مهد گرفته بودی و وقتی دیروز بهم دادن یه عااالمه ذوق کردم.
تقدیم به خاله ملاحت ، بهترین خاله دنیا که آرشایی میگه از همه دخترهای دنیا بیشتر دوستش داره(حتی از ستایش!!!!!)

این هم آرشا جونی کنار به قول خودش خوراکی های یلدا از نوع دانشجویی و تو خونه خاله ملاحت جون
آرشا در روزهایی که گذشت
سلام و صد سلام
تو این مدتی که در خدمت وبلاگ پسری نبودیم روزهای خوب و نسبتاً خوب زیادی رو پشت سر گذاشتیم.
آرشای عسل مادر چند ماهی بزرگتر شده و مثل یک مردکوچک کنار مادر و پدر ایستاده.
تازه چند روز پیش بهم گفت:
"مامان من همیشه مواظب تو هستم , هر کس بخواد تو رو اذیت کنه من ازت دفاع میکنم"
عششششششققققققم من از دنیا غیر از این چی میخوام؟
تو این مدت تولد پدر جون , تولد بابا امیر و ماجراهای دیگه بود که تو ادامه مطلب با یه عالمه عکس براتون میگم.
سنگ صبور من باش
برایت یک دنیا حرف دارم , حرفهایی که شاید امروز درکشان سخت و غیرممکن باشد اما میدانم که یک روز آنقدر بزرگ و فهمیده خواهی شد که همه را خوب متوجه شوی.
من برایت مینویسم و میدانم که قلب کوچکت برایم یک دنیا آرامش به ارمغان خواهد آورد.
این حرفها برای من است و تو پس برویم ادامه مطلب
عید غدیر مبارک فرشته زیبای من
عزیز دل عمه مریم , آوین قشنگم , فرشته کوچولوی من عیدت مبارک.


لبخندی به زیبایی خورشید...

*************************************************************************
آرشای نازنینم
بالاخره عید غدیر از راه رسید. این عید یکی از روزهایی هست که من واقعاً دوستش دارم و با همه وجودم تو تمام روز احساس خوبی دارم. اما امسال ... حس و حال خوبی نبود , یه جای خالی تو ذهنم وجود داشت که...
به احترام زندایی عزیز که مثل من سیده بود و این روز رو دوست داشت ترجیح دادیم که هیچ کاری نکنیم و در کنار خانواده دایی باشیم. من حتی پولها رو تزئین نکردم و فقط وسط قرآن گذاشتم که متبرک باشن.
آرزو میکنم بعد از این فقط شاهد اتفاقهای خوب و شاد باشیم.
پاییز در پاییز
اما عمر خوشی ها کوتاه بود , عید قربان منتظر دیدن معجزه الهی بودیم ولی...
پاییزی دیگر از راه رسید...
زندایی حمیرای نازنین(زندایی باباامیر) ما رو تنها گذاشت و با وجود هزاران امید و آرزو مهمان خانه جدیدی شد.
من موندم با یک دنیا غصه و هزاران سوال پسرک قشنگم:
مامان چرا غصه داری؟ چرا گریه میکنی؟ به نفست نمیگی چرا ناراحتی؟
مامان خدایا که مهربونه پس چرا نمیذاره زندایی حمیرا رو ببینیم؟
مامان من خونه جدید زندایی رو دوست ندارم. این خونه چرا در نداره؟ پس چطوری ببینیمش؟
مامان زندایی میبینه من براش گل آوردم؟
مامان...
با وجود اینکه تو هیچ مراسمی با خودم نبردمت تا دل کوچک و مهربونت غصه دار نشه و فقط جمعه چند دقیقه رفتیم تا کاوه و شکوفه عزیز که عاشقانه دوستت دارن , کمی با دیدنت روحیه بگیرن. باز هم هزاران سوال بی جواب داشتی نازنینم. وقتی بغلم کردی و اشک پسر نازنینم رو دیدم باورم نمیشد مرد کوچک من میتونه درک کنه چه اتفاقی افتاده...
عزیزترینم , یک روز همه چیز رو برات تعریف خواهم کرد. امیدها, دردها و مبارزه هاش. دعاها و نذرهایی که بی جواب موندن. اشکهایی که آرامش به همراه ندارن...
الان خیلی زوده عزیزم. این روزها فقط کودک باش و از بی خبری ها لذت ببر.
زیبای من , آرزو میکنم همیشه شادی و سلامتی مهمان قلب کوچکت باشه.
*******************************************************************
دلتنگــــم . . . !
دلتنگــــی پـیــچـیـــــــــده نـیـســتــــــــ . . . !
یــــکـــــــ دل . . . !
یــکـــــــ آســـــمـــــان . . . !
یــکـــ بــــــغـــــض . . . !
و آرزو هـای تـــرکـــــــ خـــــــورده . . . !
بــه هـمــیـــن ســـــــادگـــــــی
آرشا و مهد کودک
بالاخره اون روز فرا رسید ، روزی که تصمیم گرفتیم تو رو بذاریم مهد کودک تا هم بتونی کنار هم سن و سالهای خودت دوست پیدا کنی و تنها نباشی و هم مادر جون و پدر جون برای رفتن پیش خاله ملاحت تعارف نکنن و بخاطر تو همه برنامه هاشون کنسل نشه. میدونم اونها از هر ثانیه بودن با تو بیشتر از من و ما لذت میبرن و خوب میدونم که بیشتر از من برات زحمت کشیدن ، میدونم که هیچوقت نمیتونیم محبتهاشون رو جبران کنیم ، میدونم ...
فقط با تمام وجود بهشون میگیم:
بیشتر از هر کسی و هر چیزی توی دنیا دوستتون داریم و بهترین ها رو براتون آرزو میکنیم.
![]()
لطفاً همیشه شاد و سلامت در کنار ما باشید.![]()
![]()
البته این رو هم بگم که بنا بر دستور خاله ملاحت قرار شده برای نهار مهد نباشی و باز هم مهمون خونه پدر جون و مادر جونی هستی.
(نظر مدیر مهد هم همین بود که یک ماه اول آزمایشی و ساعت کمتری بری)
92/07/07 با هم رفتیم مهدکودکی که انتخاب کرده بودیم و ثبت نام کردیم. خانم مدیر لیست لوازم مورد نیازت رو بهمون داد. بیشتر لوازم رو داشتی ، بقیه رو هم با ذوق و شوق زیاد انتخاب کردی و شب تا وقتی من همه رو برچسب بزنم و آماده کنم بیدار موندی.

خستگی تو چشمای قشنگت موج میزنه:

طبق توصیه خانم مدیر روز اول قرار بود ساعت 10 با مادر جون ببرمت مهد.حکایت بیدار شدنت خیلی جالبه:ساعت 9 صبح وقتی خاله ملاحت میخواست بیدارت کنه تا من بیام ببرمت، یه نگاه به خاله کردی و گفتی: ملاحت من امروز مرخصی گرفتم 

این عکس رو لحظه ورود برای یادگاری و ثبت ذوق و شوقت گرفتم

اول بهم گفتی تو هم بیا با هم بریم تو. وقتی مشغول بازی شدی من اومدم بیرون ، از خانم مربی پرسیدی مامان کجاست؟ وقتی بهت گفت بیرون هستم دوباره مشغول بازی شدی. کارهای ثبت نام و تحویل مدارکت که کامل شد اومدم جلوی کلاس و باهات خداحافظی کردم ، گفتم مادرجون میاد دنبالت. خیلی راحت و آروم قبول کردی و رفتی تو.
روز بعد صبح زود بیدار شدی و صبحانه خوردی و رفتیم مهد. با علاقه اومدی تا جلوی در ورودی. اونجا دستم رو گرفتی که باهات بیام تو. بچه ها توی یه اتاق منتظر مربیهاشون بودن. گفتی مامان آخه بیکار بشینیم چکارکنیم؟ راست میگفتی عزیزدلم. کاش حداقل یه کارتون میذاشتن که سرگرم بشین..
خلاصه چند دقیقه باهات حرف زدم. گفتم ظهر میام دنبالت. گفتی مامان چرا ظهر؟ قبل از اینکه خیلی تاریک بشه بیا! زودتر بیا. هر وقت کارت تموم شد هم بیا بهم سر بزن.
بعدش یکی از مربیها بردت که تو استخر توپ بازی کنی. البته چون بچه های کوچکتر خواب بودن نمیدونم بعد از اومدن من چیکار کردن.
من اومدم اداره. حالم زیاد خوب نبود. زیارت عاشورا داشتیم کلی گریه کردم. انگار یه چیزی کم داشتم.
با اینکه خودت خیلی ذوق داری اما میترسم باهات خوب برخورد نکنن و اذیت بشی.
(92/07/09)دیشب با ذوق و شوق خوابیدی. صبح هم راحت بیدار شدی و صبحانه خوردی و با خوشحالی اومدی تا جلوی در مهد اما...
انگار
یهو پشیمون شدی. گفتی با هم بریم تو. اصلا دستم رو ول نمیکردی.
نیم ساعت با بغض کنارم موندی. گردنم رو بغل میکردی و منو میبوسیدی. آخرش من به گریه افتادم. همش میگفتی با هم
باشیم یا با هم برگردیم. بریم اداره. بریم خونه مادر جون.بیا بریم با هم قدم بزنیم. خوابم میاد ولی
رختخواب گرم و نرم میخوام با بالش و ملافه خودم!
بچه های دیگه صدات میکردن. امیر میگفت خوبه مامانت دیرش بشه،آقای رئیسش دعواش کنه و بهش حقوق نده. النا میگفت ببین مامان منم رفته دانشگاه و...
آخرش که اشک منو دیدی و ناراحتیم از اینکه خیلی دیرم شده ، راضی شدی بری تو. بیست بار منو بوسیدی رفتی تو و دوباره برگشتی ، محکم گردنم رو بغل کردی ، بوسیدی و رفتی...
دلم به اندازه همه دنیا گرفته بود.خیال همه راحت بود که آرشا اصلا غریبی کردن بلد نیست. از نوزادیت تا الان من همچین صحنه ای ندیده بودم عزیزدلم.
ظهر که اومدی گفتی سلام عمرم،نفسم،جونم...
تعریف کردی که خاله اجازه داده بخوابی. بعدش هم بازی و ... حسابی سرحال بودی. بهم گفتی مامان دوست داشتم برم پیش پدرجون و مادر جون آخه دلم تنگ شده بود.
تازه یادم اومد یه مقدار از دلتنگیت بخاطر اینه که این هفته مامان اینا رو ندیدی..
(92/07/10)پسر کوچولوی ما امروز خداروشکر خیلی خوب بود. کلی از دیروز برات حرف زده بودم. از اینکه مرد شدی ، بزرگ شدی ، دوستهای جدید پیدا کردی و ...
جلوی
مهد یه لحظه بغض کردی. بهت گفتم عشقم تو مرد شدی امروز خودت میتونی بری تو
مهد دیگه لازم نیست مامان بیاد. صورتم رو بغل کردی و بوسیدی ، گفتی مامان پس
زود کارت رو stop بزن بیا دنبالم. گفتم حتما. یکی از بچه ها اومد دنبالت(به قول خودش آقا امیر).
چند قدم رفتی دوباره برگشتی صورتم رو بوسیدی و رفتی تو.
ظهر بابا امیر اومد دنبالت و اومدین اداره. یکدفعه یه مرد کوچک رو دیدم با لباس فرم مهدکودک. لباست اماده شده بود و مربی خوبت تنت کرده بود که من سوپرایز بشم.
ووووووااااااای نمیتونم بگم چه حال خوبی بود. انشالله تو لباس دامادی ببینمت عشقم. فوراً با موبایلم ازت عکس گرفتم چون به خاله قول داده بودم. (البته کنار دیوار پیش دبستانی خودمون و تو نور ظهر کیفیتش زیاد خوب نشده)


عزیزترینم ، میدونم ممکنه توی لحظه جدا شدن از هم حس خوبی نداشته باشی. مطمئن باش که حال من هزاران برابر بدتره. اما وقتی خوشحالیت رو میبینم ، وقتی تو همین دو روز 3تا شعر قشنگ یاد گرفتی. 2تا کلمه جدید انگلیسی میگی ، تا 4 رو انگلیسی میشمری و... خیالم راحت میشه .
شروع هر مرحله جدیدی توی زندگی سختیهای خودش رو داره و من مطمئنم پسر کوچولوی مهربون و شجاع من مثل همیشه موفق و شاد این مرحله رو هم پشت سر میذاره.
تولد چهار سالگیت مبارک آرشای نازنینم
و تو ای عشق اهورایی من
روز میلاد تو آغاز نفس های من است...
تولدت مبارک آرشای نازنین من
از اونجایی که گل پسر من حسابی بزرگ شده و خودش برای خیلی از کارهاش تصمیم میگیره و معنی تولد و جشن رو هم کاملاً درک میکنه. از مدتی قبل از تولدت همش دور میزدی و میگفتی تولد باب اسپنجی(اسفنجی) بگیریم. خاله ملاحت مثل همیشه محبتش رو به تو کاملاً ادا کرد و پرینترش رو آورد خونه ما. اون شب چند تا عکس باب اسفنجی رو برات پرینت کردیم و خودت چسبوندی به در و دیوار خونه. ذوق و خوشحالیت اونقدر زیاد بود که دلم نیومد ناراحتت کنم و تو فرصت کمی که باقی مونده بود چند تا تزئین کوچولو برات آماده کردم و تولدت با تم باب اسفنجی برگزار شد.
عکس دو تا عشق من رو ببینیم و بریم ادامه مطلب
با یک دنیا تشکر از همه دوستان گلم. مخصوصاً رویا ؛ مریم ؛ شیرین و آری(مامان آراد)





همواره لبخند بزن کودکم که تنها آرزویم دیدن لبخند در عمق وجود پاک توست...