آدم نمیشوم من...

لبخندتــــ خرم میکند...

دوریتــــ سگـم...

گفتـــ : تو هیچکس رو نمیتونی پیدا کنی کهـ مثل من باشهـ....

گفتـــــم: خوبــیش هم ایــنهـ....

 آیندهـ ای خواهم ساختـــ کهـ گذشتهـ ام جلویش زانو بزند...

شکـــ نـکـن...

بعضی وقـتا ... بعضی آدما...

یهـ کاری میکنن که دیگهـ نمیتونی دوستشون داشتهـ باشی...

ولی دلتـــ واسهـ زمانی کهـ دوستشون داشتی تنگـــ میشهـ....

:(

گاهی بهـ خدا نفس کشیدن سختـــ استــــ....

یعنی نفسی تو را ندیدن سختــــ استـــــ...

بــا زور مســکن قوی خوابـیـــدن...

بـا دلهرهـ از خوابـــ پریدن سختــــ استــــ...

عـاشق نشـدی زندگی اتــــ تلخ شـود...

تا درکـــ کنی که دل بریدن سختـــ استــــ...

بعــد از تو خـدا شبیهـ تـو خلق نکرد...

یعنی کهـ شبیهـ اتــــ آفریدن سختـــ استــــ...

هـر روز سر کوچهـ نشستن تا شبــــ....

از فاصلهـ های دور دیدن سختــــ استــــ....

حــقا کهـ تــو سهم من نبـودی حـالا...

فهمیدن ایـن درد شدیـدا سختــــ استــــ....

:(

من دیـگر تکـرار نمیشـوم...خاطراتـتــــ را بنویـس...

:(

خدایـــا...

تـــو شاهد باش...

بهـ خاطر برگشتنش با تمام توانم جنگیدم...

ولی حریفـــ خودش نمیشوم....

آتـــش بـــس...

کم آوردهـ ام...

بعــضی وقتــا... بعــضی اهنگــا... خیـــلی نامــردن...

بــــی تــفاوتـــ نــیستــمــ فقـطـ دیگــر کسیــــ برایمـــ متــفاوتــــ نیستـــ.....

حماقتـــ یعنــی صداقتـــ داشتــن با کسـی کهـ سیاستـــ دارد...

حماقت...

نهـ اسمش عشــق استــ...نهـ علاقهـ...و نهـ حـتی عـادتـــ...

حماقتــ مـحض استـــ دلتنـگ کسی باشی کهـ دلش بـا تو نیستــ...

...

مـن اگر دختـر نفـرین شدهـ ی انـدوهم...

یـا کهـ از نـسل گـلی هرزهـ میـان کـوهم...

تو همـ آن آدمکــ چـوبی پیـمان شـکنی...

کـهـ فقط لایـق آتـش زدنی...

زندگی اینه

گـذشتـهـ ای کهـ حالمـان را گرفتهـ استــ...

آیندهـ ای کهـ حـالی بـرای رسیـدن بـهش نـداریم...

و حــــال هــــم...

کـهـ حالمـان را بهـم میـزنـد...

چهـ زندگـی شیـرینی...

عمل و عکس العمل

قـانون زنـدگی اینهـ:

خوردتــ میکنــن و آروم از کنارتـــ رد میشن...

امـــــــا...

نمیـدونن تکهـ های خرد شدتــ بهـ پـای خودشون میرهـ...

گویـا قانـون سوم نیـوتن را بهـ فرامـوشی سپـردهـ اند...

خيانت

لالا لالا بد اورديم


به نام زندگي مرديم


خيانت شكل ياري شد


ز ياران پشت پا خورديم

شايد

هيچكس نفهميد

شايد شيطان عاشق حوا بود كه بر آدم سجده نكرد...

ادامه نوشته

ميشه؟

نردبان من شکسته است.

میشود برای من کمی دعا کنی؟

یا اگر خدا اجازه می دهد.

یک کمی به جای من خدا خدا کنی؟

یا که از فراز قله های دور.

دستی از دعا برای من تکان دهی؟

راستش دلم مثال یک نماز بین راه.

خسته و شکسته است.

می شود مرا کمی دعا کنی؟

عشق

میروم خسته وافسرده وزار

سوی منزلگه ویرانه خویش

بخدا میبرم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

 

میبرم،تا که در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه عشق

زین همه خواهش بی جا وتباه

 

میبرم تا زتو دورش سازم

زتو،ای جلوه امید محال

میبرم زنده به گورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

 

ناله میلرزد،می رقصد اشک

آه،بگذار که بگریزم من

از تو،ای چشمه جوشان گناه

شایدآن به که بپرهیزم من

 

بخدا غنچه شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله آه شدم،صد افسوس

که لبم باز برآن لب نرسید

 

عاقبت بند سفر پایم بست

میروم،خنده به لب،خونین دل

میروم،از دل من دست بردار

ای امید عبث بی حاصل

عشق

روزی روزگاری، جزیره ای بود که تمام احساسات در آنجا زندگی می کردند. شادی ، غم ، دانش و همچنین سایر احساسات مانند عشق. یک روز به احساسات اعلام شد که جزیره غرق خواهد شد. بنابراین همگی قایق هایی را ساختند و آنجا را ترک کردند. بجز عشق. عشق تنها حسی بود که باقی ماند. عشق خواست تا آخرین لحظه ممکن
مقاومت کند. وقتی جزیزه تقریبا غرق شده بود، عشق تصمیم گرفت تا کمک بخواهد.
ثروت در قایقی مجلل در حال عبور از کنار عشق بود.
عشق گفت: می توانی من را هم با خود ببری؟
ثروت جواب داد: در قایقم طلا و نقره زیادی هست و جایی برای تو وجود ندارد.
عشق تصمیم گرفت از غرور، که او هم سوار بر کشتی زیبایی از کنارش در حال عبور بود در خواست کمک کند.
-"غرور، لطفا کمکم کن"
غرور جواب داد:"عشق، من نمی توانم کمکت کنم . تو خیس هستی و ممکن است به قایقم آسیب برسانی"
غم نزدیک بود ، بنابراین عشق در خواست کمک کرد،" اجازه بده همراهت بیایم"
غم جواب داد:" اه...عشق من خیلی غمگینم و نیاز دارم تنها باشم"
شادی هم از کنار عشق گذشت و بقدری شاد بود که حتی صدای در خواست عشق را نشنید.
ناگهان صدایی به گوش رسید،" بیا عشق، من تو را همراه خود خواهم برد" صدا، صدای پیری بود. عشق درود
فرستاد و به حدی خوشحال شد که فراموش کرد مقصدشان را بپرسد. وقتی به خشکی رسیدند، پیری راه خودش را در پیش گرفت.عشق با علم به اینکه چه قدر مدیون پیریست از دانش که مسنی دیگر بود پرسید: "چه کسی نجاتم داد؟ "
دانش جواب داد:" زمان بود"
عشق پرسید:" زمان؟ اما چرا نجاتم داد؟ "
دانش با فرزانگی خاص و عمیقی لبخند زد و جواب داد: " زیرا تنها زمان است که توانایی درک ارزش عشق را داراست"

عشق

جلسه محاکمه عشق بود
و قاضی عقل
و عشق محکوم به تبعید به دورترین نقطه مغز شده بود
یعنی فراموشی
قلب تقاضای عفو عشق را داشت
ولی همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع کرد به طرفداری از عشق
*آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن او را داشتی*
*ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی*
*یا تو ای لب مگر تو نبودی که در آتش بوسه زدن به او می سوختی*
*دستها،پاها و ... با شما هستم حالا چی شده این چنین با او مخالفید
همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند
تنها عقل و قلب در جلسه ماندند
عقل گفت: دیدی قلب همه از عشق بی زارند
ولی من متحیرم با وجودی که عشق بیشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمایت می کنی
قلب نالید : که من بدون وجود عشق دیگر قلب نخواهم بود
و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کارثانیه قبل را تکرار می کنم
و فقط با عشق می توانم یک قلب واقعی با شم
پس من همیشه از او حمایت خواهم کرد حتی اگر نابود شوم.

عشق

آغوش تو گناه نيست.....

من در آغوش تو آرامش يافته ام

كه هيچ گناهي با آرامش مانوس نيست

من در آغوش تو امنيت را احساس كرده ام

كه در هيچ گناهي امنيت محسوس نيست

من در آغوش تو تمام زيبايي را لمس كرده ام

كه در هيچ گناهي زيبايي ملموس نيست

پس امانم بده كه تا ابد در دل این زیبایی آرامش يابم