زنان علیه زنان 5

اینکه آدم ها بدانند چه زمانی در اوج اند و همان زمان خداحافظی کنند خیلی خوب است اصلا خودش یک امتیاز است برای موفقیت . وقتی وارد یک مسابقه میشوی و حریفت کسی ست مثل استادت که دکترا دارد و تو  درمقابل  دانشجوی ترم پنجی ! باید انتظار هر چیزی را داشته باشی .  

بعد از جرو بحث های  زیاد،استاد دوباره شروع کرد به شمردن حقوق اعطا شده به زن  اولین آن را مهریه از جانب مرد گفت و حق دارا بودن آن را نسبت به زن دانست و من تایید کردم که دینی ست برگردن شوهر و... .اما از آنجا که حریف خیلی قدر بود و مخاطب پرسش ها صحبت هایش هم فقط من بودم . رو کرد به تمامی دختران کلاس و گفت : آنهایی که برادر دارند جواب بدهند ! اگر برادر شما 500 سکه مهر زنش کند و زن فردای عقد آن را مطالبه کند نظر شما چیست ؟ به برادرتان پیشنهاد می کنید که طلاقش بدهد چون این زن به درد زندگی نمی خورد و یا مهر حقش است و باید پرداخت شود!؟   

از آنجا که برادر ندارم منتظر بودم پاسخ دوستان را بشنوم که استادمدام من را تحریک می کرد به پاسخ دادن و من نگاه های خیره خیره به دوستان ، و دختران دانشجوی حقوق همچنان واکنششان : سکوت بود و سکوت ... 

آخر تحمل نیاوردم و جواب دادم: اگر کسی مهریه را حق زن بداند در همه شرایط خواهان اجرا شدن این حق است!  

و دختران عزیر همه زبان باز کردند که : تو که داداش نداری  پس این را نمی توانی بگویی ! 

حریف با یک سوال من را ضربه فنی کرد و ادامه داد : میبینی این خود زن ها هستند که مهر را حق خودشان نمی دانند ! حالا تو چی میگی !؟

زنان علیه زنان 4

یکی از دوستان  که به تازگی متاهل شده در یک  دوره همی شروع کرد به صحبت کردن در مورد جملات ظاهر ساز و حال بهم زنی که برای جلب نظر  پدر شوهر و مادر شوهرش ردیف می کند .در ادامه صحبت های او دوست دیگرمان ادامه داد که وای دوست دختر برادر من هم از این خودشیرینی ها می کند مدام به من یا مادرم زنگ می زند احوالمان را میپرسد،  قربان و صدقه می رود .موقع مریضی پیگیر است و زمان تولد ها مرتب تبریک می گوید . حرفش که تمام شد همه  تاکید کردند که دختر تور پهن کرده برای داداشت ، قصدش ازدواج است! شک نکن!   دوست هم تایید کرد که مشخص است که تور پهن کرده !

به ذهن هیچ کدام نرسید بپرسند دختر چه شغل و تحصیلاتی دارد !؟ ! چند وقت است پسر و خانواده اش را می شناسد ! چجور دختری است ،  واقعا چرا ؟ چون طرف داداش دوست بود!

جای دیگری

دو سه روز است ،رفته ام از جای خودم کندم و رفته ام در افکار کسانی که با این 175نفر زندگی می کرند. رفته ام جای دیگری  مثلا جای مادر ،نشستم و تصور کردم بچه ای دارم  با خنده ها گریه ها بزرگ می شود  بعد یک دفعه صحنه زنده به گور کردنش که جلوی چشمم می آید زجه می زنم. رفته ام جای خواهرش ، جیغ کشیدم . جای پدر آب شدم  از غصه اش. جای خاله اش حتی . 

این روز ها سردرگم ام، گم کرده ام خودم را ، از بس که یک جا بند نمی شوم ،مدام  می روم  خودم را می گذارم جای این و آن و تصور می کنم که  چه می کنند با تابوتی که زنده به گورشده ، خفه اش کردند  ،گذاشتند جان بکند و حالا در آغوش آنهاست.  تا از نقش هایی که در آن فرورفته ام بیرون نیایم حال این روز هایم همین است، همین روح متلاشی و سردرگم ...

از خوب ها متنفر شوید.

ناچاریم بپذیریم که نمی توانیم رفتار یک نفر را قرینه ی رفتار دیگری قرار دهیم مخصوصا اگر آن شخص به بهترین شکل رفتار کرده باشد.اصلا گاهی باید از او متنفر شد ، برای همین زیادی  خوب بودنش ،برای همین از حد متوسط جامعه فراتر بودنش ،برای اینکه روزی رفتارش  شد الگو و سعی کردیم مثل او باشیم یا عین رفتاری که با او داشتیم با دیگری هم  داشته باشیم. از همان روز اتفاق ها  افتاد ،از همان روز  ضربه خوردن ها و تکه تکه شدن ها شروع شد. ما یاد گرفتیم ،همه ما از کودکی یاد گرفتیم که بر اساس اصول خاصی رفتار کنیم ،با همه . خوب ها اصول را برهم می زنند ،  می شوند استثنا. از یک جایی به بعد که تمام می شوند و تو می مانی و حرف های قشنگ تو می مانی رفتار های دلچسب رویایی.  باید از آنها متنفر شد ،گاهی باید از کسی که شماره ات را می گیرد و هیچ مزاحمتی ندارد،  از فلان که صریح  انتقاد می کند ، از دوستی که کار درست را انجام می دهد و حرف درست را میزند ، از کسی که می شود بهش اعتماد کرد ؛ گاهی باید از همه اینها متنفر شد. چیز های خوب یادت می دهند و چیز های خوب همیشه بازتاب های خوب ندارد ،زمین ات می زند ،گاهی.

استیکر

استیکر ها از نامشان مشخص است ،برچسب ها یا آیکن هایی اند که حالت آدم را در زمان چت نشان می دهند. فقط در همان زمان.  

اما وای به آن روزی که بشوند برند یک شخص. وای به آن روزی که یک نفر در تمام حالت های روزانه اش از یکی از انها استفاده کند. مدام آن را بزند در خوشحالی در غم در نگاه های چپ چپ یا رفتن ها ...  

ان وقت اگر برود ،اگر واقعا برای همیشه برود ...آن برند لعنتی مدام یادش می کند. اول سعی می کنید خودتان هیچ وقت انتخابش نکنید ، بعد چشم را روی انتخاب های دیگران هم می بندید. و اصلا شاید از آن شبکه خارج شدید.  

اما آخر سر یک جایی  مثلا روی یک بیلد بورد تبلیغاتی در آن طرف شهر وقتی تمام راه را اشتباه آمده اید، چشمتان شکارش می کند و شما اگر تمام راه های شیفت دیلیت  ذهنی را هم به کار ببندید او به کار خودش برای دانلود خاطرات ادامه می دهد ...

زنان علیه زنان *3

گاهی اما پیش می آید که آدم خودش فاعل پست های زنان علیه زنان خودش می شود . وقتی علیه خود مونث ات کاری می کنی به نفع اوی مذکر !

اوایل خیلی مصمم بودم که  کار را خودم شروع کنم و به پایان برسانم. شک نداشتم که غیر از خودم کسی دیگر از پس آن کار بر نمی آید. ذهنم هم دلایل منطقی را ردیف کرده بود : هم تجربه این کار را داری. هم برنامه هایی برای ادامه کار و کنترل و..... 

اما در همان موقع  ؛ فرضیه ای به سراغم آمد که ...اگر نتوانستم. آنها  پسر اند  قدرت بیشتری دارند. نفوذ بیشتر دارند . شاید تواناییشان هم بیشتر باشد . 

نتیجه انتخابم عوض شد . و این روز ها مرتب یک  دیگری  رو به رویم می ایستد و می گوید : به من اعتماد نکردی اما به یک جنس مذکر اعتماد کردی. وقتی خودت توانایی های خودت را باور نداری . پس  تحمل کن نا بخری  و خامی و توهین های آنها را  .

در اسارت

نمی دانم چرا گاهی ،هرز چند گاهی اینطور می شود . هرز چندگاهی که هی می نویسم. هی پشت سرهم مقاله و متن و گاهی هم شعر ردیف می کنم اتفاق هایی از این دست می افتد و همشان پرت می شوند. یک بار ویندوز می پرد یک بار اشتباهی دیگری پاک می کند واین  بار  هم که بلاگفا زحمت کشید. اما این آخری یک جوری فرق دارد با همه قبلی ها ؛ دیروز بلاگفا ایمیل زد و عاجزانه عذر خواهی کرد ، خیلی گفت ،خیلی توضیح داد که در چه شرایطی است و اینکه تلاش کرده ثواب کند کباب شده و گفت ؛ می داند چقدر نوشته هایم برایم مهم است.  به یک لحظه  دوسال زندگی ام از جلو چشمم گذشت . و عاجزانه خواستم : تمام تلاشش را بکند بلکه سطر هایم را از اسارت در آورد .

زنان علیه زنان *2

 

دختر را از  19 -20 سالگی اش می شناختم ،از همان زمان که متاهل شد... ذکر زیبایی اش را هم در پچ پچ های خانم ها  زیاد شنیده بودم. آن موقع 12 سال بیشتر نداشتم، تا آن زمان زن و شوهری که انقدر عاشقانه همدیگر را دوست داشته باشند، ندیده بودم. میزان عشق هر کس را در اوایل ازدواج با آن دو مقایسه می کردم و شده بودند معیار.

 

مدتی کنار خانوده شوهر زندگی کردند اما به خاطر نامتعارف بودن لباس ها و نوع آرایش زن از آنها جدا شدند . زندگی شان کمی تا قسمتی سخت می گذشت ،هر سال اسباب کشی از این خانه به آن خانه .کار کردن هر دو تا دیر وقت هم کاری از پیش نمی برد اما مطمئن بودم که هر دو همراه هم اند .

 

تا اینکه در یک اقدام عجیب به فاصله ی یکی دو هفته زن تقاضای طلاق کرد. بدون مهر بدون بچه ! مصمم و با عجله . یک ماه نکشید که توافقی جدا شدند.

 

پچ پچ ها از سر گرفته شد. همان هایی که قبلا تا توانسته بودند از او یک فرشته ساخته بودند الان چشم باز کردنی تغییر جهت دادند : "حتما کسی رو زیر سر داره!؟ " 
"با اون قیافه ای که اون می گشت حتما زیر سرش بلند شده !"  "مگه میشه آدم بچه اش رو ول کنه بره ! حتما یه چیزی بوده! "

 

یکسال از طلاق  گذشت .بچه بیچاره افسردگی و شب ادراری گرفت. چون کسی وقت شانه کردن موهایش را نداشت ،مدل پسرونه کوتاه شد . در طول این مدت اقوام ، دور شوهر را گرفتند که این نشد وضع زندگی و باید زن بگیری ...

 

تا اینکه ؛ خبر رسید .زن برگشته و می خواهند آشتی کنند.  کم نمی شد صدای حرف های پیش رو و پشت سر :" اگه دوباره راهش بده خیلی بی غیرته !؟ "  " اصلا معلوم نیست این مدت کجا بوده !!؟"

 

دوباره زندگی مشترک را از سر گرفتند ؛مرد خیلی خوب پذیرفته بود اما مثل اینکه تنها مخالفان زنان بودند : " من توی خونه ام راهش نمی دم."  " من اصلا هیچ حرفی با اون ندارم ." کاش ماجرا به حرف ختم می شد ؛  بی محلی در مهمانی ، چشم نازک کردن و بدون جواب گذاشتن سلامش.

 

یکی از اینها برای فروریختن یک زن کافی است ومطمئنا همه زنان اینرا می دانند.

 

کاری به درست و غلط بودن کار زن ندارم.چون در مقام قضاوت نیستم. اما چه اتفاقی می افتد که تمام عقاید و دیدگاه هایمان  در مورد افراد بدون هیچ تاملی تغییر میدهیم ونهایتا حکم صادر  می کنیم. اگر نمی توانیم مثل او با آن کفش ها راه برویم پس سکوت کنیم. یک سکوت مصلحتی...

 

زنان علیه زنان *1*

دبیرستانی بوده که آقای پسر خاله با رفت و آمد های مکرر اش تبدیل به خاستگار سمج شده.  دوران دبیرستان که به اتمام می رسد بین  درس و ازدواج ؛فامیل زورشان بیشتر بوده، به ناچار به تصمیم فامیل تن می دهد. بعد ازدواج چندین سال  به دنبال دوا و درمان نازایی از این پزشک به آن پزشک و از این شهر به آن شهر نهایاتا پنج سال بعد صاحب یک دختر بچه می شوند. همه چیز خوب پیش می رفته تا اینکه مرد  برای گسترش کارش به نمایندگی از شرکتی که در آن کار می کند یک سوپر مارکت باز می کند و بعد از ظهر ها در آن مشغول می شود. چند ماهی همین روال ادامه می یابد تا اینکه صبح ها هم مغازه را دایر می کند انهم با  یک فروشنده زن .

روز به روز رفتار های مرد غیر معمولی و نامتعارف تر از قبل می شود. تا یک شب که خانم مرد را که گل و شیرینی به همراه داشته تعقیب می کند ... همه چیز واضح و مشخص می شود. یک ماه مرد درگیر جشن عقد و عروسی بوده ،یک ماه خانم فقط سکوت می کند، یک ماه خانواده شوهر برای بر هم زدن مراسم ها دست به کار می شوند ،. خانه ای که  در آن زندگی می کردند جزء مهریه   زن دوم می شود. خانم اسبابش را جمع می کند با بچه به خانه پدرش می رود.یک ماه زن های فامیل دور خانم را می گیرند که یا تقاضای طلاق کن یا ما زن را ادب کنیم اما پاسخشان  تمام این مدت سکوت است.

در اثنای این رفت وآمد ها و جنجال ها مدام به  زن دوم یادآوری می کنند که مرد  زن و بچه دارد و این کار او یک خانواده را از هم می پاشد.پاسخ زن شنیدنی است : " به عروستان بگویید باید یاد می گرفت چطور از شوهرش نگاه داری کند".

یکی از مواردی که امروزه به عنوان تضییع حقوق زنان توسط زنان دیگر ذکر می شود مواجه شدن با مفهوم زن دوم است. اما به واقع چه باید کرد !؟ باید مراقب شوهرانتان باشید تا مصون از آسیب دیگران باشند یا  بپذیرید که نهایتا این از ماست که بر ماست و کاری نمی توان کرد یا شاید بهتر است گاهی زیر پایمان را نگاه کنیم شاید حقی از همجنسمان در حال جان کندن است. 


*در ادامه زنان علیه زنان خرمالوی سیاه.

گریه ممنوع!!!

 

 

«شرطش اینه،اونجا که میریم احساساتی نشین و بزننین زیر گریه ما می ریم تا با دیدنشون خوشحالشون کنیم اینجوری ناراحتیشون بیشتر میشه!»

اینو یکی از دخترای خوابگاه وقتی داشت اسم مارو واسه بازدید از خانه سالمندان و معلولین کاشان می نوشت گفت. منم که اصرار داشتم برم همون لحظه با خودم عهد کردم اونجا که میرم مبادا گریه کنم.

از اتوبوس پیاده شدیم و رفتیم داخل محوطه. چند تا از پیرزن ها و یه پسر که پرستار می گفت ذهنش توی 5سالگی مونده اونجا بازی می کردن. بعد خوش وبش باهاشون، بیسکوییت های که واسشون خریده بودیم تعارفشون شد. من دیدم یه سری از پیرزن هایی که تر و فرز تر از بقیه بودن و با یه سری هاشون که از کار افتاده تر بودند دوست می شدند و واسه اونام بیسکوییت یا هرچیزی که ما بهشون می دادیم می بردند ، خداروشکر تا اینجا که خبری از اشک نبود.

 پرستار ما رو نزدیک تخت هاشون برد یکی از اونا واسه دوستم فال نخود گرفت ما الکی کلی خندیدیم. در پاسخ لبخند های ما یه سریشون که می تونستند لبخند مصنوعی تحویلمون می دادند و یه سری دیگه اشک! من توی چشمام اشک جمع شد ازدیدن خانمی که دورو برش کتاب قرآن و ادعیه بود به یاد روز های جوونیش که توی مجالس قرآن می خونده ،اما گریه نکردم و نذاشتم اشک هام سرازیر بشه.

توی اون اتاق،توی اون ساختمان ،انگار به غیر از آدم ها زمان هم حبس شده بود ،همه چیز تکرار چند دقیقه پیش بود و آدم ها با قصه های زندگیشون و غصه های توی چشماشون حرکت می کردند اما راکد مثله بافتنی توی دستای پیرزن کنارم که هرچقدر گره میزد پیش نمی رفت. من همه اینها و خیلی چیز های دیگه رو دیدم اما گریه نکردم،فقط بغض بود که مرتب توی گلوم جمع می شد و برخلاف همیشه که بعد بغض اشکه اون لحظه واسه من لبخند های تصنعی بود.

فضای اتاق رو نمی شد تحمل کرد، دم  در ایستاده بودم یه خانم که از نوع معلولین ذهنی بود جلو اومد و سلام کرد، پاسخ سلام رو نگرفته گفت :" تو چقدر خوشگلی!" نمی فهمیدم الان دارم می خندم یا چشمام تار اشکهاس. خودم رو جمع و جور کردم ، بلند بش گفتم:" اما تو از من خوشگل تری!" بعد اومد جلوتر و دستم رو گرفت تا ببوسه که پریدم توی بغلش و بوسیدمش ! توی چشماش اشک شوق بود وقتی به دوست کناریش گفت :"اون دختره بم گفت من ازش خوشگل ترم." به دوستام که اشک هاشون سرازیر شده بود ،به خانمی که چند لحظه قبل توی بغلش بودم و الان داشت واسم دست تکون می داد نگاه انداختم.

از ساختمان زدم بیرون، یه دل سیر گریه کردم،  اونروز به اندازه تمام نگاه هایی که روزی منتظرشون گذاشته بودند گریه کردم. و فهمیدم، من همیشه جریمه تابلو های گریه ممنوعم...

زیر لب زمزمه کن...میم، الف، دال ،ر

 

ده دقیقه بیشتر نیست که رسیدم،به زحمت ساک قرمزم رو بلند می کنم و زیر لب به خودم خوش آمد میگم،با بچه ها به سمت سالن ترمینال راه می افتیم،اون مثله همیشه روی یکی از صندلی های ترمینال نشسته با اینکه می دونه چطور میام و میرم،با اینکه تمام آدم هایی که با هاشون برخورد دارم رو می شناسه اما بازم با همون صورت نگران همیشگی که چند تا چروک می اندازه بین ابرو هاش و روی پیشونیش رو به روی مسیری که میام  نشسته و تند تند صلوات هاش رو می شماره که نگاهش به من می افته و قدم های بلندش شروع میشه بعد دست و روبوسی ،چروک های اون صورت نگران باز میشه یه لبخند روش نقش می ینده .

یه پسر دانشجو با دوتا ساک توی دستش از کنارمون رد میشه و بعد چند ثانیه خانمی که چادرش رو زیر دستش چماله کرده به دنبالش میدوه که:«وایسا!!!بزار کمکت کنم». بعد زیر لبش میگه:«من که می دونم چقدر سنگینه.»می دونه چقدر سنگینه چون خودش تک تک وسایل رو درش جاساز کرده و اینم میدونه که پسرش عمرا نمی ایسته که اون حتی دسته یکی از ساک هارو هم بگیره !

با بچه ها خداحافظی می کنم و با اون به راه می افتیم،دوباره اصراراش واسه گرفتن ساکم شروع میشه و منم که خسته راهم و حوصله ی بحث کردن درباره اینکه چیزی به جز لباس درش نیست پس سبکه و خودم می تونم بیارم و ندارم مثله اون پسره هم نمی تونم کوله و ساک رو به دوش بکشم و تند تند راه بیفتم تا بهم نرسه و اصراراش رو پشت گوش بیندازم.پس ساک رو به دستش می دم.خیابون ها از چند ساعت قبل که بارون باریده خیس اند و برگ های پاییز دیگه زیر پام خش خش نمی کنن.انقدر خستم که فقط می خوام برسم خونه و روی تختم غش کنم،اون اما همش می خواد سر صحبت رو بام باز کنه یه جوری ازم سوال می پرسه انگار که نمی دونه وقتی خستگیم دربره سه چهار ساعتی رو از دانشگاه  و بچه ها واسش میگم،میدونه بین اتوبوس و تاکسی،اتوبوس رو انتخاب می کنم،زیاد اصرار نمی کنه ...با هم سوار اتوبوس میشیم.اتوبوس!نمی دونم چرا واسه من بیشترشکل اسم مکان تا وسیله نقلیه.منی که به واسطه یک هفته وارد شهرم میشم با سوار شدن اتوبوس انگاری بلیط فیلم زنده شهر رو می خرم و تا مقصد کوچه هایی رو میبینم که روزی توشون قدم می زدم،اما اینبار فیلم من اونه میشینه روی صندلی رو به روییم و من توی صورتش حرف مامان بزرگم رو میبینم،که میگفت:" دل آدم قرصه وقتی بچه هاش سالم از راه میرسند" .از اون طرف صدای بلندی مثله افتادن یه چیزی میاد،یه خانمه با یه بچه سه ،چهار ساله که توی بقلش خوابیده اون طرفم نشستند.بچه توی یکی از دست هاش پاکت چیبس و دست دیگرش که ول شده رو به زمین مشت کرده و به دنبال نگاه من یه سکه دیگه از دستش می افته ، مادرش به زحمت سرش رو تکون میده و تا جای سکه هارو پیدا کنه،خم میشم دوتا سکه ای رو که از دست مشت شدش افتاد رو به مادرش میدم،انگار که بخواد نهایت تشکر رو ازم بکنه شروع میکنه به صحبت کردن درباره  اینکه هرجایی میره اگر بهش پول سکه ای بدن بچه ازش میگیره توی قلکش می اندازه اگه بیدار بشه ببینه که چندتاش نیست گریش میگیره !بعد زیر لبی آخی میگه و پاهاش رو جوری که بچه بیدار نشه جابه جا  می کنه و من با لبخندی پاسخ صحبت هاش رو میدم و سرم رو برمی گردونم.انقدر سرم گرم سکه های اون بچه شد که یادم رفت دنبال بوی ریحون و سبزی که وقتی سوار شدم خورد توی صورتم رو بگیرم... فکر کردم از بارون چند دقیقه پیشه،اون به پشت سر من اشاره میکنه ....

یه خانم مسنی پشت سرم نشسته که بعد هر دو سه تا سبزی که پاک می کنه چادرش رو میکشه روی سرش.روزنامه سبزیش رو پهن کرده کنارش و داره سبزی خوردن هاش رو که کم هم نیست پاک می کنه،من و اون بلند میشیم که ایستگاه بعد پیاده بشیم. با بلند شدن من سبزی های اون خانمه هم تموم میشه وآشغال های سبزیش رو با خستگی درونش جمع می کنه توی پلاستیک می ریزه.عین فوتبالیستی که توی وقت های اضافه گل می زنه لبخند روی لبش فقط سرسوزنی از شادی درونشه .زیر لب میگه :آخیش!جوری که با خودم میگم نکنه بازی رو هت ریک کرده!

اتوبوس نگه میداره ما پیاده میشیم،ساک قرمز هنوز توی دستشه و جلوتر از من میره که فکر نکنم ساک باعث شده از من عقب بیفته ،پنج شش دقیقه بعد به خونه میرسیم،ابداٌ ساک رو روی زمین نمیذاره با اون دستش کلید هارو در میاره به من میده تا من اول برم تو!دم  پله ساک رو روی زمین میذاره ،به پاهای من که الان توی خونه ایستاده نگاهی  می کنه ،زیر لب...نه مامان من زیر لب هیچی نمیگه!فقط نفس عمیقی میکشه که می دونم بازدمش رضایت خاطر درونشه....

محو

مثه اون ستاره

    که نشون شد واسه انگشتت

توی پیچ جاده

               محو شدم....

 

 

یه جایی که نقطه ی کور همه ی رادارهاست...محو شدم!که شدم عین همون ماهی که از تنگ انداختیش توی حوض و حریم امنش شد تیکه های کنده شده کف حوضچه ای که دیگه آبی نیست٬عین همون ماهی دلم تنگه!دلتنگیم سخت نیست عین تحمل نگاه های جور واجور٬که تلخ نیست عین پوست انار٬که تاریک نیست مثه شبای بی ستاره اینجا که فقط ستاره منو تو توش چشمک میزنه!فقط کوچیکه مثه پنجره خوابگاه...

که دلتنگم واسه سرخوشی روزی که تو بیای... بیای وبگی بلیط گرفتی ٬بلیط  یه جای دور٬من با شوق و ذوق چمدون جمع کنم و تو بگی که بلیط برگشت رزرو نکردی و بگی که توی راه از تابلو های کیلومتر شمار خبری نیست٬بگی که کنار جاده هاش استپ نداره که خار غربت بشه بره توی گلوت٬که کوه نداره که بشه دیوار دٍ قت!! که... بگی...بگی من هر وقت خسته شدم٬خسته شدم و روحم واسه شهرم پر کشید٬میتونیم برگردیم.که تو مسیر برگشت من با خیال راحت سرم رو بچسبونم به شیشه و واسه گذروندن راه هنزفری توی گوشم نذارم ٬کیلومتر های جاده رو نشمرم٬نگاه به چراغ های شهر های دور نندازم٬که کوه باشه عین دامن مادرمو من سرم رو بزارم روش.که دیگه هیچوقت به اجبار چمدون نبندم.

اصلا شاید هیچ کدوم ازینا دل تنگی نباشه!شاید دل گرفتگیه شایدم گلوم گرفته!!آره گلوم گرفته ازین هوایی که توش اکسیژن نیست٬ازین خورشیدی که اشعه هاش مدام روت سنگینی میکنه و درختهایی که از کادر عکست کنار میرند و گلوم گرفته که نمیتونم توی این خیابونا قدم بزنم٬خیابونا و جاده هایی که مال من نیست و آسمونی که مدام خودشو به اونا می رسونه اونم ازم روبر می گردونه.آره گلوم گرفته و واسه باز شدنش شاید فوج فوج هوای آلوده ی شهرم کافی باشه٬هون آب های گچ دار مضر و خوشمزه ای که گاهی هست و گاهی نیست...خلاصه اگه همه خوشی های عالم رو هم داشته باشی ولی زیر آسمون خودت نباشی٬هم دلت تنگ میشه هم گلوت میگیره و اونوقته که محو میشی مثه همون ستاره!!

 

 

غربت

 

دختری که خودش را خورد* سعید محسنی


تفاوت نیست. چون احساس نمی کنی که با آنها متفاوتی!

جنسیت، تفاوت جنسی، برج عاج نشینی، آدم ها را از بالا نگاه کردن، بزرگ بودن، نه، نه، هیچ کدام از این ها نیست...

انگار غربت است. غربت میان آدم های آشنا. آنانی که می شناسی شان و دوست شان داری، آنانی که دوستت دارند. اما برایت غریبه اند. غربت در وجودت ته نشین شده است. 

انگار از هیچ جا نیامده ای و آدمی که غریب است، همه جا غریب است...

هیچ خاکِ آشنائی نیست. زمینی نیست که زیر پایت مدام تکرار نکند...غریبه...غریبه...غریبه...



دلم برای باغچه می سوزد..

او نا امیدی اش را هم

         مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش

               همراه خود به کوچه و بازار می برد

  و ناامیدی اش آنقدر کوچک است که هر شب

                    در ازدحام میکده گم می شود

 

                                                                             فروغ فرخزاد.

.......

چه نت سوت و کوری!!!

معلوم نی این بچه ها کجا رفتن...

آهای بروبچ نت دانشگاه ما هنوز وصل نیس تا اطلاع ثانوی که میبینمتون دلم براتون می ترکه!!!