خداحافظ


از این به بعد این مکان متروکه اعلام خواهد شد

باشد عبرتی برای سایرین که دم از لیلی و مجنونی می زدند

امروز تمام مجنونها به خواب رفته اند و تمام لیلی ها خسته و مجروح از زخم های روزگار به کنجی خزیده اند

هیچ عشقی وجود ندارد و افسانه ای بیش نیست

امروز برای هزارمین بار اینجا آمدم خاطرات گذشته را هی مرور کردم

و نتیجه این شد که آدمها عوض میشوند می آیند برایمان خاطره می سازند و می روند

به هیچ کسی دل نبندید سایه ها هم شبها همراه ما نیستند چه رسد به آدمها

خداحافظ ...

کمرنگ می شوی تا نبودنت را نفهمم

دارم نداشتنت را باور می کنم

دارم رفتن سایه روشن های زندگی را باور می کنم

دارم بزرگ شدن را یاد میگیرم

دیگر منتظر هیچ معجزه ای نمی مانم

معجزه در قلب منو توست که اگر نخواهیم هیچ خدایی نمی تواند که بشود هر آنچه که ما نمی خواهیم

شاید روزی گذرت به این خانه بیفتد و آن روز قطعا من دیگر نخواهم بود

11 سال گذشت و من همچنان گذشته با کتابی در دست دردهایم را روی کاناپه ریخته ام

اینک این منم زنی در آستانه فصل سرد...

زنی که از فروغ تنها تر بود...

زنی که از فروغ عاشق تر و پر احساس تر بود...

زنی که برای اثبات عشقش تا یک قدمی مرگ پا گذاشت...

و زنی که بود اما فراموش شده بود ...

خدا حافظ ای همراه سالهای نه چندان خوب جوانی من...

خدا حافظ

تنهایی


نــه از تنهــايــي مــي‌تــرســم،

نــه از تنهــا مــانــدن!


تــرســم از

تنهــا بــودن،

در كنــار ديگــري ســت . . .

آرزو...


مرا ارزویی ست در سر

به اندازه اتاقکی۳در۴

باتختی یک نفره در میان

بی پنجره...

تاریک تاریک

در دورافتاده ترین نقطه از این زمین خاکی..

توباشی.من باشم.ودیگر هیچ...

توبخوابی...

ومن سراسر چشم شوم برای تماشای پلک زدنت

نفس کشیدن هایت

بوسه هایت

نوازشهایت

آرزویم خیلی بزرگ شد؟؟؟؟؟؟؟؟

خب میتوانی ابعاد اتاق را کوچکتر کنی.اما محتوایش را نه....

تو مردانه دوستم داری؟



"زن" نیستم اگر زنانه پای عشقم نایستم!

من از قبیله ی "زلیخا" آمده ام...

آنقدر عشقت را جار می زنم تا خدا برایم کَف بزند!

فرقی نمی کند فرشته باشی یا آدم

یوسف باشی یا سلیمان!

قالیچه ی دل من بدون اسم رمز ِ نام ِ "تو" پرواز نمی کند...

زنانه پای این عشق می ایستم...

اما تو مردانه دوستم داری؟

تولدت هزاران بار مبارک عزیزم



درتمام عمرم یک بار عاشق شدم

و وابسته به کسی که برای داشتنش حاضرم از تمام زیبایی های دنیا بگذرم ،

نبض حیاتم بعد از عشق به خدا برای تو می تپه...

تولدت مبارک عزیزم

جمعه های دلگیر...

http://s3.picofile.com/file/7557029244/600051_505947336098691_1679806695_n.jpg

درک من از جمعه ها:

"بودن آنچه نيست" و "نبودن آنچه هست"

چاره اي نیست!!!

تو هم عين من ،جمعه که مي رسد،لبه دردهايت را سوهان بکش

و خرده هاي ساييده شده اش را جايي مخفي کن براي باهم بودن هاي تصادفي از جنس روزهای هفته

چاره ای نیست ...بعضی از درد ها را باید "راز" داشت

تا روزی بازمانده ایی عزیز آن را کشف کند

و برای دیر فهمیدنش "شاید " اشک بریزد. و تو آن روز باید نباشی

اين ،نه خواست من است نه تو ، مرام همان به اصطلاح خداييست که به مرگ مي گيرد

تا به تب راضي شوي...

نمی دانم تورا چگونه بخواهم!!!

آخر حس زن بودنم کار دستم می دهد

نمی دانم تورا چگونه بخواهم!!!

نام تو را مي نويسم با مَـــــــــــــــــدي بلند و اضافه مي كنم :

ضرورت دارد با مَــــــــــــــــــــــــــــــــــدی بسیار کشیده بخوانند ...

مي خواهم جهان نفس كم بياورد در بردن نامت !!!!

اما اگر نام تو را به زبان بیاورند چه می شود؟

ناگهان حسادت زنانه ام گل می کند

حسی که بسیار دور اندیش است

خیالِ زنـــی دیگـــر،ســـر به روی سینــــه ی تـــو،

انگشتـانٍ ظریفـــش بـــه مــوهای سینه ات مـــوج میدهــد......

جایی که مأمن آرامش من بوده!

خدایا میتــــرسم...

میترســم کســـی بــویٍ تنـــت را بگیـــرد، نغمـــــه دلت را بشنـــــود، و تــــــو،

خو بگیـری بــه مانــدنــــش... و دیگر مرا نخواهی!!!

چــــه احســـاس ِ تلخ خــط خطـــی و مبــهمیــــست،

ایـن عاشقـانه های ِحسود مـــن!

تولدت مبارک عزیزم...

عزیزم  خاطرات تولد تو همیشه یکی از بهترین روزهایی هست که با هم خاطرات زیادی داشتیم

آرزو می کنم که هر سال کنار هم این روز قشنگ رو جشن بگیریم

این شعر زیبا رو به مناسبت تولدت پیشکش عطر حضورت می کنم

چو آفتاب خیال تو با من است امشب

نشسته کوکب بختم به دامن است امشب

شب ترنم باران، ترانه ی مهتاب

شب شکوه ستاره که با من است امشب

شب شکوفه و شبنم به باغ بیداری

که پر ز لاله و گل دست و دامن است امشب

شب نسیم و تبسّم، شب شکوفایی

شب فروغ شقایق به گلشن است امشب

چراغ نقره ای ماه، در فضای بهار

چو لاله های سحرگاه روشن است امشب

چو غنچه سر به گریبان نشسته ای تا چند؟

که گل دمیده ز دامان بهمن است امشب

بیا که نوبت گل گفتن است و گل چیدن

جوانه های غزل در شکفتن است امشب

* مشفق کاشانی

همین که هستی...

 

 همین که هستی
همین که لابلای کلماتم نَفَس میکشی
راه میروی در آغوشم میگیری
همین که پناه ِ واژه هایم شده ای
همین که سایه ات هست
همین که کلماتم از بی "تو"یی یتیم نشده اند
کافی‌ست برای یک عمر آرامش
باش
حتی همین قدر دور
حتی همین قدر دست نیافتنی

(کاش بدونی محدودیت برام خیلی تلخ و سنگینه.... اصلا تقصیر خودته که تو این چند سال بد عادتم کردی...احساس خفگی می کنم اما برای همیشه داشتنت بازم جز سکوت چاره ای نمی بینم)

تازگیها دچار شک می شوم...

خدای خوبم....

تازگیها زیاد دچار شک می شوم مثل نمازی که مُدام رکعتش را گم کنی

مثل سجده ای که بین یک و دو بودنش ،مکث کنی

تازگیها

نمازهایم بی اقتداست!

از تو چه پنهان ،وضو هم نمی گیرم!

گاه غسل ِروح را واجبتر از غسل لذت تن می دانم!!!

گاه

ذکرهایم بجای تمام حروف عربی

می شود...گ...چ....پ...ژ

اینهایی که در کتاب خدای عرب نیست! پچ پچ است!!!!

تازگیها با خدای خود سر طرز عاشق بودنم در گیرم

من بی نماز، عاشقم...بی وضو ،می خوانمت

دوست می دارمت!!!

جوری دیگر...

(عزیزم کاش بدونی چقدر این روزها دلتنگت هستم اما به احترام قانون زندگی سکوت می کنم)

عشق در کوچه ما خیمه زده

 

پاییزبه کوچه ماهم رسید

پاییزکوچه ماراهم نقاشی کرد

زرد؛نارنجی؛قهوه ای؛قرمز...

صدای کوچه ماهم شنیدنی شد

خش؛خش؛خش...

چه خوش بوشده اینجا

بوی باران

بوی تازگی

عطرخاک...

عاشق که باشی همه چیززیباست

چه  زیباست کوچه عاشقی

آه خداوندا

چقدربوی دودبرگهای خشکیده ونم باران مطبوع است

خداوندا؛کوچه ماهم پاییزیست

عشق درکوچه ماخیمه زده

وبه لطفش

شعردرپاییزهم زنده است...

 شعردرپاییزهم زیباست...

**م.د

کاش رویا نبود

قرار بود به دیدنم بیاید....

وقتی قرار است بیاید از خوشحالی روی پا بند نمی شوم

صبح زود از خواب بیدار شده و خانه را نظافت کردم

غذای مورد علاقه اش که  سبزی پلو ماهی بود پختم

ساعت از ده صبح می گذرد اما هنوز خبری نیست

 آرام و قرار ندارم و مدام پشت پنچره سرک می کشم

چشمان انتظارم تا ته کوچه کاوش می کند و باز هم خبری نیست...

از ترس دیده شدن کارگران ساختمان مجاور خودم را کنار می کشم

به آشپزخانه می روم دو فنجان چای با طعم هل می ریزم 

و میز دو نفره ی  صبحانه را به ذوق نشستن در کنارش می آرایم

خودم را مقابل آیینه می بینم دلم برای چشمان منتظر و مضطرب خودم می سوزد

 موهایم را بالای سرم جمع می کنم اما نه...!! همیشه موی بلند دوست داشته

پس روی شانه هایم باشد دلرباتر می شوم

کمی عطر روی نبض دستانم می زنم

هنوز نیامده اما وقتی چشمانم را می بندم عطر حضورش شامه ام را پر می کند

موزیک ملایم با صدای هایده گوشم را نوازش می دهد اما هنوز روحم آرام نشده

باز سری به میز می زنم  همه چیز مرتب است

کاسه ای پر از دانه های قرمز انار که روی آن گلپر خورده چشمک می زنند

سبدی پر از میوه های خوشرنگ پاییزی و  اردور خوری را پراز تنقلات مورد علاقه اش می کنم

صدای زنگ آیفون را می شنوم و بدون اینکه بپرسم زود در را باز می کنم

باز هم از پنجره به بیرون سرک می کشم 

می دانم که می داند همیشه از بالا یواشکی نگاهش می کنم

سرش را بالا گرفته و لبخندی دلنشین تمام غم انتظارم را می زداید

مثل همیشه با آن هیکل تنومند و  ورزشی خوش لباس و آراسته است  بوی عطرش تمام راهرو را پر می کند

پیراهن طوسی و کت شلوار نوک مدادی زیبایی که به تن کرده  ابوهت و وقار مردانگی اش را دو چندان کرده است

من هنوز فلسفه دست گرفتن عصایش را نفهمیدم 

 نمی دانم با اینکه در ناحیه  پا و کمرمشکل نداشت

چرا همیشه عصایی بسیار شیک با کنده کاریهای ظریف که یکی از دوستانش از هند برایش سوغات آورده بود دست می گرفت

و نیز کلاه فوتر که معمولا هم رنگ کت و شلوارش بود و به صورت کج روی سرش قرار می گرفت

صدای پاهایش را می شنوم که در راهرو می پیچد با یک دنیا شور و هیجان به سمت در می دوم

و بی صبرانه  آغوشم را باز می کنم که به محض رسیدن به پاگرد آخر خودم را در آغوشش غرق کنم

 در را که می گشایم نسیم صبحگاهی به صورتم می خورد

 و صدای بوق ماشینها جای موزیک  را در گوشم پر می کند...

پلکهایم را بر هم می فشارم تا رویای شیرینم تمام نشود...باز هم خواب دیده ام؟!!!؟؟

باز هم باد تند پاییزی و این پنجره های چوبی  رویا های مرا ناقص گذاشت

 و تنها چیزی که باقی مانده یک قاب عکس به روی دیوار

 شاید دلخوشی تمام تنهایی های این ده سال من همین است.

خیلی بغض دارم و دلتنگم...

دلم می خواهد تمام قرصهای دنیا را بخورم تا دیگر خوابهایم ناقص نمانند و دیداری تازه کنم.

پیراهن نگاه مرا سمت خودت بکش

که به سویت می دوم نه با پا بلکه با سر

و بیخیال عزیزهای مصر و یعقوبهای چشم به راه،

چنان به خود میفشارمت !

که هفتادو هفت سال تمام ...

باران ببارد و گندم درو کنیم

فقط  اندکی نگاه پر انرژِی لازم است

و اندیشه فالهایی که برایت خواندم تا بهانه قشنگ تری باشد 

برای انکه بیشتر بطلبم تو را...

 

..وخدامراهم دوست دارد

تولدت مبارک عشق من

اول همه یییییییییییییک ماچ آبداردرجه یک بایخ اضافه باشه خدمتت

بعدشم اینکه امیدوارم انشاءا...هزارساله بشی

عزیزم برات آرزوی سلامتی و شادی همیشگی دارم و از خدای خوبمون ممنونم

که توروبرام آفرید.

خیلی دوست دارم.

تابستان خنک میشود اگر...

هوس شربت اعلا دارم

شربتی سرد و خنک

شربتی طعم عسل

دل من داغتر از کوره شده!

طاقتم طاق شده

خنک آن روز که مینوشم من

از لبانت بسیار

شربتی طعم عسل

شربتی اصل عسل

دلنوشته...

سلام عزیز همیشه همراهم
 
امیدوارم هرکجایی لحظات زندگیت پر باشه از شادی...
 
همیشه به یاد داشته باش آدم هايي هستند كه شايد بيشتر از هر كسي بيادت باشند...

با وجود فاصله مكاني زيادي كه با تو دارند...

روح وقلبشون همواره همسفر لحظه های آرام بخش تو مي باشد...
 
و به مفهوم زيباي دوست داشتن حقيقي دلشون به تو نزديك است...
 
چون بي انتظار دوستت دارند احساس خوبي به بودن تو دارند...
 
هيجان زده اند از اينكه زيبايي پنهان شخصيت تو را مي جويند...
 
و از يافته هاي حقيقي روح با ارزش توهمیشه درشگفتي بسر مي برند...
  
به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند، آدم های اس ام اس های پرمهر و بی بهانه، 

حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.

آدم هایی که هر چند وقت یک بار متنی می نویسند  که بگویند بودن تو را می خواهم
 
و بعد از هر یادداشت... غمگینانه متن هایی می نویسند که مفهومش اينه كه هست اینجا کسیست که
 
تاب و توان غم ندارند مخصوصا مخصوصا  غم و اندوه تورا...

همین آدم ها، كارهای کوچکی انجام مي دهند که دنیا را جای بهتری کنند برای خوشايند زندگی تو …
 
همیشه به یادت و همراهت خواهم ماند

امضا محفوظ

 

فال

 

دلم فـــــال می خواهـــــد ...قهـــــوه ... تــاروت ...حافظ...

نمی دانــــــم ؟!

فرقی ندارد  چه باشــــــد هر چه نقش تو را در این روزهـــــا  پرنــــگ تر  کند.

چیزی که  بتواند تو را یک قدم به من نزدیک تر و مرا آرامتر....

همیشه به بودنت نیاز دارم  پس همیشه باش

حتی اگر دیوار چین باشم به تکیه گاه نیاز دارم

شانه هایت برایم مامن آرامش است

به نیتت فال میگیرم همان فالی که بارها با تو بودن را به من نوید داد

دوستت دارم .ع

 

زمستان امسال..

سلام عزیزترینم

امیدوارم حالت خوب خوب باشه.راستشو بخوای خیلی هوس کره بودم آپ کنم.

بعداز این چند روز پرکاری که داشتم،امروز دیگه عزمم رو جزم کردم که بیامو بنویسم.

یاد اون روزا افتادم که یک روز در میون آپ میکردیم

حالا رو که میبینم فکر میکنم خدا دید آپ خونمون زیادی رفته بود بالا،خودش اینقدر

کار ریخت سرمون که دیگه ماه به ماه هم واسه آپ وقت نداشته باشیم

خلاصه که زمستون امسالو خیلی دوست دارم.

برف قشنگ با حال و هوای قشنگ زیر این برفهای سفید

همیشه یادم میمونه

مراقب خودت باش عزیزمورزش هم یادت نره

سلام عزیزم

پریروز که سر زدمو دیدم آپ کردی خیلی خوشحال شدم،راستشو بخوای

خیلی بهم چسبیددستت گلت درد نکنه عزیزم

راستشو بخوای خیلی دلتنگت بودم،نمیخواستم مزاحم کارت بشم.این شد

که اومدم اینجا برات بنویسم و سبک بشم.

میدونی،گاهی وقتها روزها به پرکاری میگذره،آدم نگاه به ساعت که میکنه

میبینه ای داد بیداد انگار عقربه ها باهم مسابقه دو سرعت گذاشتن و بدو

بدو میکنن،اما بعضی روزها هم نه،آروم آروم طی میشه و زمان به آدم فرصت

بیشتری واسه فکرکردن میده.

اما میدونی قشنگیه کارکجاس؟؟

اهااااااااان.آفرین

اینجاس که این وقته چه تند تند بگذره،چه آروم آروم یه چیزی توی جفتش

مشترکه!!! اونم اینه که در هر حالتی به یاد هم هستیم و از فکر هم غافل

نیستیم

مراقب خودت باش عزیزم

 

تولدت مبارک

 

سلام عزیزترینم

می دونم که این روزا سخت گرفتار کاری و سرت شلوغه

اومدم اینجا یه خدا قوت بهت بگم و تولدت رو بهت تبریک بگم

می دونم که هنوز یه هفته مونده اما گفتم با شب یلدا تلفیقش کنم

آرزو می کنم که شادیهات یلدایی باشه و هر سال این روزها رو با هم جشن بگیریم

با آرزوی بهترین و شادترین لحظه ها

دوستت دارم هوار تا

 

عشق,فصلی نو

سلام عزیزترینم

ازاینکه خیلی وقته آپ نکردم ازت عذرمیخوام.امااینم بگم که هرچی کمترآپ

کردم عوضش بیشتروبیشتر به یادت بودم و باهات زندگی ها کردم.

جونم برات بگه که درسته که زمان و زمین توی فصل بهار نو میشن و احساس

خوبی به آدم میدن اما خداییش فصل پاییز هم یه جورایی آدمو متحول میکنه تا

مثل الان من بیامو از عشق برات بنویسم.

چندوقت بودکه میخواستم شعرم تموم بشه تا بذارم رو وبلاگمون اما تموم نشد

و منم حیفم اومد تا این حال وهوامو باعشقم تقسیم نکنم.

درسته که دستم خالیه عزیزم٬اماوجودم سرشار از عشقته.

 

یه جمعه دلگیر

سلام عزیزم

 تو فصل پاییز و ماه مهر  وقتی عصر جمعه باشه  

 همه خواب باشند  و تو دلت بهونه بگیره هیچی دلچسب تر از

ریختن یه لیوان چای و دوتا دونه خرما و اومدن سراغ وبلاگت نیست

اینجا رو دوست دارم یه جورایی بهم آرامش میده

تنها جاییه که هر چی دق دلی و یا گاهی بغض پنهان داشته باشم میام و خالی می کنم

اصلا دوست ندارم کسانی که میان اینجا و نوشته هامو می خونند به چشم یه آدم افسرده نگام کنند

اما خوب منم آدمم و احساس دارم

از کسی دلخور نیستم و شایدم اگر یه بار دیگه به دنیا میومدم سرنوشتم بهتر از این نمیشد

اما حداقل حق اعتراض رو دارم از کی ؟

نمی دونم شاید از خودم ... از خودم که گاهی جایگاهمو تو زندگی گم می کنم

نمی دونم باید یه مادر باشم یه همسر باشم یه معشوقه باشم  یه دختر باشم یه خواهر باشم یه دوست باشم و....

چرا هنوز نمی دونم کی هستم؟ کی باید باشم و گاهی نمی دونم کجا بودنم درسته...

گاهی وقتی یادم میاد که سر جام هستم بغض گلومو فشار میده

و گاهی هم وقتی سر جای خودم نیستم این بغض لعنتی آزارم می ده

دلم می خواد زمانم به عقب برگرده به مثلا ۱۰ سال قبل شایدم بیشتر

دلم می خواد من نقاب آنالیا بشم یه آدم دیگه که گذشته اش رو یادش نمیاد و دوباره از صفر شروع می کنه

دلم می خواد اون کسانی که تو زندگیم از دست دادمشون حتی برای یک لحظه صداشونو بشنوم

ببخشید اگر نوشته هام به دلت نمی شینه هوای حوصله من کمی بارانیست

شاید با اینکه صاحب این مکان هستم

اما هنوز بعضی دردها رو حتی با کمک  حس لامسه نمی تونم روی کیبوردم بیارم

پس بسنده می کنم به موزیک وبلاگم و گوش می دم و سکوت می کنم شاید حکم ترامادل و متادن رو برام  داشته باشه...

پ.ن

این شبها باز بی قرارم و حتی  یه زلدم کامل هم جوابگو نیست....

بوی عطر سیب

سلام عزیزم

امشب هوس کردم بیام اینجا بنویسم

انگار تا من ننویسم کسی به این بدبخت سر نمی زنه

ببین این یه نشونه ی سرد شدنته

همتون سر و ته یه کرباسید بعد یه مدت براتون تکراری میشیم

خوب به من چه که تکراریم باید تحملم کنی(به جهندم)

می دونی عشقم

این روزها همش به این فکر می کنم که چقدر خوبه که هر آدمی یه نفر رو تو زندگیش داشته باشه

گاهی حس می کنم مرگی برای من وجود نخواد داشت چون با عشق زندگی می کنم

عشقی که با تک تک سلولهای تنم ساختمش و برای به دست آوردنش تلاش کردم

(ببین من در مورد خودم دارم حرف می زنم نیایی دوباره نارنجک بندازی تو کیفم که چرا فعل مفرد بکار بردما)

ببخش که گاهی وسط حرفام پارازیت میاد لازم بود بگم

خوب داشتم میگفتم این روزها صداقت کم شده همه برای بدست آوردن یه چیزی همش به هم دروغ میگن

حتی برای به دست آوردن عشق بهم دروغ میگن البته اون که دیگه اسمش عشق نیست

صداقت مثل یه سیب خوش عطره که حتی اگر آدم چشماش نبینه می تونه عطرشو احساس کنه

حتی اگر اون سیب رو نخوری می تونی از عطرش لذت ببری چون بوی زلالی و عشق میده

بوی هوس آسمونی شدن میده

سیب حتی  وقت بو کردن نیز مشام صاحب بینی رو نوازش میکنه  اونو به هوای خودش به بستن

چشماش و نفس عمیق تر کشیدن وسوسه میکنه ...

بوی سیب بوی راستی و صداقت و مهربونیه ... بوی دوست داشتن بی دلیل  و احساس آشنا بودنه

درست بر عکس دروغ  بوی جوی ابی که تهش لجن  گرفته  ...

پات توش میره و زود بیرون میکشی بعد میری خونه و با آب و صابون اونو تمیز میشوری پات دوباره تمیز

میشه سفید میشه  اما هنوز بوی بد لجنش نرفته  دوباره پاتو با صابون میشوری و حتی لیف

میزنی اما این بو از تو جدا نشدنیه

 حتی روت را از پای خودت بر میگردونی و چهره ات از این گند متعفنی

که خودش نیست اما بوش هست بر میگردانی ...

 این خاصیت راستی و دروغه یکی بوی سیب میده و یکی بوی لجن ... و تو همیشه برای من یه سیب خوش عطر بودی

و منم سعی کردم برای تو سیب باقی بمونم  و از اینکه راستی هنوز ریشه در جانمون  داره خوشحالم و

خدا را شکر میکنم از اینکه دروغ میشنویم اما دروغ نمیگیم خدا را شاکرم و از اینکه بوی سیب به  بطن

قلبمون راه یافته به خودم تبریک میگم ...

من بوی سیبمو هیچ وقت فراموش نمی کنم

حالا اجازه می دی گازت بزنم؟؟

ماه رمضون

سلام عزیزم تر از جانم

نماز و روزه هات قبول باشه پسر خدا

امروز که شانس با من یار نبود و نشد باهام گپ بزنیم

راستش این روزا خیلی بهت فکر می کنم

به گذشته

به روزهایی که اینجا بودی و حتی یادمه یه روز نزدیک اذان بهت زنگ زدم هر دومون روزه بودیم

این خاطرات با تو شده قسمتی از زندگی من...

من هنوز موندم که می گن گذشته ها گذشته به نظر من که اصلا نگذشته

اگر گذشته بود که هیچ کدوم یاد من نبود

اتفاقا به گذشته بیشتر از آینده میشه فکر کرد من که اینجوریم

آخه آینده رو که کسی ندیده چه جوری میشه تصورش کنم؟؟

اما گذشته رو لمس کردم لحظه به لحظه شو.

از این سر شهر تا اون سر شهر با هم خاطره داریم

هیچ چیزی به اندازه خاطره با تو بودن به من احساس قشنگ نمی ده

عزیزم من دیگه میرم این روزا که کمتر ازت خبر میگیرم نمی دونم در چه حالی

نمی دونم سحر و افطار به خودت می رسی یا بهت می رسند یا نه

نمی دونم اصلا سحر بیدار میشی یا نه

ای کاش...

دعا می کنم که اینطوری باشه

مواظبت خودت باش

دوستت دارم یه دونه

تولد پروانه ای زیبا

شکفتن غنچه گل یاس

عطرو ترنم باران بهاری

پاکی و زلال آب زلالترین چشمه ساران

احساس خوب دانه دادن به پرنده

لب گشودن به تحسین یک هنرمند

و هزاران هزار خوبی و زیبایی که خداوند آفرید

با تولد تو یکجا آفرید

**تولدت مبارک عزیزترینم**

آخرش...

یه سلام ملس تو این هوای توپ مرداد ماهی

شده بیایی اینجا اما ندونی چی بنویسی؟

یا شده بدونی چی می خوای بنویسی اما موقع نوشتنت که شد نشه یه جورایی دستت به نوشتن نیاد

شده وقتی به آینده فکر می کنی بترسی و دلت بخواد مثل این کارتونا اون ابر بالای سرتو پاک کنی؟

نمی دونم چرا هر کاری که می کنم باید از آخرش بترسم

احساس می کنم تمام عمرمو با ترس گذروندم

ترس دوست نداشتن.ترس دوست داشتن. ترس از دست دادن.ترس تنهایی و بی پناهی.

ترس عاشق شدن.ترس کنار گذاشته شدن.ترس پیر شدن.ترس رسوا شدن. ترس تحمیل شدن.

وای خدا همش که ترس بوده پس لذتش کجا بود؟؟؟

یعنی زندگی همه همینه؟ همه دارن بین ترس و لذت عمرشونو می گذرونند بدون اینکه بفهمند تقویم زندگیشون ورق می خوره؟؟

چقدربده احساس ناامنی.چقدر بده که به سرنوشت بی اعتماد باشی چقدر سخته که از همه چی ناامید بشی

من با این ترسها زندگی کردم و اینها شده قسمتی از زندگی من شاید تو هم همینطور و شاید همه این زندگی رو دارند تجربه می کنند

بازهم میگیم خدا رو شکر حالا یا این شکر کردن از سر عادت شده یا واقعا با فهم و درک شکر می کنیم

جمله آخر اینکه یادمو باشه قدر داشته هامونو بدونیم

همین

 

سلام عزیزم

میبینم که حسابی گردوخاک کردی

بله دیگه،اینها همش عوارض گردن کلفتیه دیگه

یادمون باشه قبل از محاکمه و قضاوت و صدور رای نهایی،حتما" یه سری به

متهم بزنیم و ازش سوالاتی بکنیم.شاید روی حکم اثر داشته باشه!!!

هوا خیلی خنک تر از هفته قبل شده

همیشه سلامت،همیشه ورزشکار باشی

سلام

امروز اومدم اینجا نق بزنم

غر بزنم

قرار شده دیگه دلخوری نباشه

دلخور که نیستم انتظار دارم بعد از چند سال منو شناخته باشی

چرا وقتی میگم دلم برات تنگ شده نمیگیری؟؟

مگه قراره با اومدن تو اتفاقی بیفته؟؟؟

مگه وقتی میگم دلم برات تنگ شده منظور خاصی دارم؟؟؟

من فقط  دلتنگیمو گفتم نه اینکه بیایی بریم و اتفاقی بیفته

اصلا دیگه بهت نمیگم دلم برات تنگ شده

مگه اعصاب مصاب برای آدم میزارند

خوب دیگه چه خبر؟؟؟

همه چی روبه راهه؟

حالا اس نمی دی که چی بشه؟؟

زت زیاد

به گذشته نچسبید!

بعضی مردم باعث میشوند شما نتوانید گذشته را رها کنید،خود شما هم ممکن است

گاهی با یادآوری رویدادهای نامطلوب گذشته،ذهن خودرا عرصه رویارویی با نا امیدی

،بدبینی و ناکامی سازید وناخواسته موجبات ناراحتی خودتان رافراهم آورید.

گاهی اینطور بنظر میرسد که بسیاری از افرادقصد ندارند به هیچ وجه گذشته ای را که

کوچکترین تغییری در آن ممکن نیست،رها کنند وبه این ترتیب با در دل داشتن کینه و

ناراحتی از گذشته،استفاده بردن از زمان حال خود را از خود دریغ می کنند و بدین ترتیب

نمیتوانند از لحظات خود لذت ببرند.

خودخوری و تفکر به رفتارهای گذشته وبی عدالتی ها،نتیجه ای جزتخریب امروزوآینده

را درپی نحواهد داشت.چنین انسانی درزمان حال وبرای لحظات حال زندگی نمی کند و با

اینکه میتواند برای آینده برنامه ریزی کند،رغبتی بدان نشان نمی دهد.

چنین انسانی تا وقتی که نیروی احساس خود را در جهت بی عدالتی ها ورنجش های گذشته

صرف کندواین احساس را در پیکرش محبوس کند،نمیتواند ازقوای خوددرجهت پیشرفت خود

گام بردارد.

بنا به توصیه روانشناسان بهترین راه برای نجات از این تنگنا،پایان دادن به ملامت افراد

وبخشش آنهاست.

این انسان نباید قربانی تجربه های گذشته خود باشد بلکه میتواند خودرا از قید وبند اجبارهای

گذشته آزاد و رها کند و کینه و خشم را از وجود خود رها سازد.

جمله معروف :* گذشته ها گذشته ومن اکنون در زمان حال بسر میبرم وفقط به همین لحظه

می اندیشم* راتکرار کنید وبه آن عمل کنید تا نتیجه خوب آنرا دریابید.

درواقع شما در حد علم و آگاهی زمان خود عمل کرده اید،بنابر این عصبانیت از این که در

گذشته با آن میزان آگاهی انگونه عمل کرده اید،بیهوده است.

بطور کلی اکثر مردم، مسولیت ناراحتی ها و رنجش های امروز خود را به رویدادهای

گذشته زندگی خویش نسبت میدهند،حال آنکه اگر دقت کنید می بینید که افراد موفق تمام فکر

و توجه شان معطوف به زمان حال است و رویدادهای ناگوار گذشته را پس از کسب تجربه

فراموش می کنند.

بهرحال فراموش کردن رویدادهای ناگوار گذشته،هنری است که برای گذران زندگی بسیار

ضروری است.اگر کسی در حق شما ستمی می کند اورا ببخشید و روح و جسمتان را از

قید و بند و کینه و خشم رها کنید.در غیر اینصورت باز این خود شما هستید که نمیتوانید و

نمیخواهید که از زندگی خود لذت ببرید و آرامش داشته باشید.

بکوشید تا بجای یادآوری رویدادهای گذشته که خاطرتان را مکدر می کند،تجربه کسب کنید.

بسیاری از ما تنها شیوه یادآوری گذشته را آموخته ایم اما شیوه چگونه فراموش کردن را

نمی دانیم.

یکی دیگر از راههای پیشنهادی روانشناسان اینست که از گفتگو درباره چیزهایی که شمارا

به گونه ای به گذشته ربط می دهد،خودداری کنید.

*برگرفته مقاله ای از روزنامه همشهری*