
قرار بود به دیدنم بیاید....
وقتی قرار است بیاید از خوشحالی روی پا بند نمی شوم
صبح زود از خواب بیدار شده و خانه را نظافت کردم
غذای مورد علاقه اش که سبزی پلو ماهی بود پختم
ساعت از ده صبح می گذرد اما هنوز خبری نیست
آرام و قرار ندارم و مدام پشت پنچره سرک می کشم
چشمان انتظارم تا ته کوچه کاوش می کند و باز هم خبری نیست...
از ترس دیده شدن کارگران ساختمان مجاور خودم را کنار می کشم
به آشپزخانه می روم دو فنجان چای با طعم هل می ریزم
و میز دو نفره ی صبحانه را به ذوق نشستن در کنارش می آرایم
خودم را مقابل آیینه می بینم دلم برای چشمان منتظر و مضطرب خودم می سوزد
موهایم را بالای سرم جمع می کنم اما نه...!! همیشه موی بلند دوست داشته
پس روی شانه هایم باشد دلرباتر می شوم
کمی عطر روی نبض دستانم می زنم
هنوز نیامده اما وقتی چشمانم را می بندم عطر حضورش شامه ام را پر می کند
موزیک ملایم با صدای هایده گوشم را نوازش می دهد اما هنوز روحم آرام نشده
باز سری به میز می زنم همه چیز مرتب است
کاسه ای پر از دانه های قرمز انار که روی آن گلپر خورده چشمک می زنند
سبدی پر از میوه های خوشرنگ پاییزی و اردور خوری را پراز تنقلات مورد علاقه اش می کنم
صدای زنگ آیفون را می شنوم و بدون اینکه بپرسم زود در را باز می کنم
باز هم از پنجره به بیرون سرک می کشم
می دانم که می داند همیشه از بالا یواشکی نگاهش می کنم
سرش را بالا گرفته و لبخندی دلنشین تمام غم انتظارم را می زداید
مثل همیشه با آن هیکل تنومند و ورزشی خوش لباس و آراسته است بوی عطرش تمام راهرو را پر می کند
پیراهن طوسی و کت شلوار نوک مدادی زیبایی که به تن کرده ابوهت و وقار مردانگی اش را دو چندان کرده است
من هنوز فلسفه دست گرفتن عصایش را نفهمیدم
نمی دانم با اینکه در ناحیه پا و کمرمشکل نداشت
چرا همیشه عصایی بسیار شیک با کنده کاریهای ظریف که یکی از دوستانش از هند برایش سوغات آورده بود دست می گرفت
و نیز کلاه فوتر که معمولا هم رنگ کت و شلوارش بود و به صورت کج روی سرش قرار می گرفت
صدای پاهایش را می شنوم که در راهرو می پیچد با یک دنیا شور و هیجان به سمت در می دوم
و بی صبرانه آغوشم را باز می کنم که به محض رسیدن به پاگرد آخر خودم را در آغوشش غرق کنم
در را که می گشایم نسیم صبحگاهی به صورتم می خورد
و صدای بوق ماشینها جای موزیک را در گوشم پر می کند...
پلکهایم را بر هم می فشارم تا رویای شیرینم تمام نشود...باز هم خواب دیده ام؟!!!؟؟
باز هم باد تند پاییزی و این پنجره های چوبی رویا های مرا ناقص گذاشت
و تنها چیزی که باقی مانده یک قاب عکس به روی دیوار
شاید دلخوشی تمام تنهایی های این ده سال من همین است.
خیلی بغض دارم و دلتنگم...
دلم می خواهد تمام قرصهای دنیا را بخورم تا دیگر خوابهایم ناقص نمانند و دیداری تازه کنم.