خوان نوروزی


خوان نوروزی در آیین‌های باستانی ایران برای هر جشن و یا مراسم مذهبی خوانی گسترده می‌شد که در آن افزون بر افزارها و اسباب نیایش مانند: آتشدان،‌ ماهروی و برسم،‌ فراوردهای فصل و خوراکی‌های گوناگونی نیز بر سر خوان نهاده می‌شد. زیرا خوردن خوراک مذهبی یکی از رسم‌های دینی بود و «میزد»(Mayazd) نامیده می‌شد.

این خوان را بر صفه‌ای بلندتر از سطح زمین می‌چیدند. ترتیب قرار گرفتن اشیا بر روی خوان نظم ویژه‌ای داشت و نماد شماره‌های سپند بود. همیشه کوشش می‌شد خوان نوروزی که مربوط به سپندترین روز سال است،‌ هر چه بیشتر رنگین باشد.

معمولا در این گونه خوان‌ها از بهترین بافته‌ها(پارچه سفید رنگ) برای پوشش زیر خوان و نفیس ترین قاب‌ها،‌ شمعدان‌ها و آتشدان‌ها استفاده می‌شد. اکنون به شرح اجزای گوناگون خوان نوروزی می‌پردازیم.

هفت سین،‌ هفت شین یا هفت چین

خوان نوروزی هفت پایه اصلی دارد که هفت سین خوانده می‌شود و چیزهایی را شامل می‌شود که نخستین واژه آنها سین است. هر چند برخی از افراد در هفت سین بودن آن شک کرده‌اند و می‌پندارند که پس از یورش تازیان و ایجاد دگرگونی‌های دینی در ایران،‌ این سفره هم دچار دگرگونی شده‌است. ولی بر پایه اسناد تاریخی این ادعاها نادرست است.

برای نمونه آنها می‌گویند ایرانیان پیش از اسلام،‌ هفت شین داشتند و بر سر خوان نوروزی شراب و شهد می‌گذاشتند. ولی هر دوی این واژه‌ها عربی هستند و ایرانیان اگر قرار بود شراب بر سر خوان نوروزی بگذارند باید هفت «میم» می‌داشتند. چون معادل فارسی شراب،‌ می ‌است.

برخی دیگر گفته‌اند که ایرانیان پیش از اسلام به جای هفت سین،‌ هفت چین داشتند و مواد خوان نوروزی را بر روی هفت ظرف چینی می‌گذاشنتد. اما گویا آنها فراموش کرده‌اند،‌ ایرانیان باستان تماس مستقیمی ‌با چین نداشتند و حتا در برخی از کتاب‌های قدیمی ‌واژه «کینیان» را به جای «چینیان» به‌کار برده‌اند که بیشتر منظور اهالی سمرقند بوده‌است.

سفره «هفت‌سین» به یاد امشاسپندان و نمادهای آن چیده می‌شود:

۱- هرمزد: به معنی سرور دانا است. از آنجایی که نزد ایرانیان باستان هر یک از گل‌ها و درختان ویژه یکی از امشاسپندان(به معنی پاکان جاویدان) است پس درخت مورد(یاس زرد) که همیشه سبز و خرم است ویژه هرمزد بوده و یک شاخه از آن‌را سر سفره نوروزی می‌گذاشتند.

۲- وهومن: به معنی اندیشه نیک است. یاس سفید گل ویژه بهمن ماه است پس شاخه‌ای از آن زینت بخش گلدان سفره نوروزی می‌شد.

۳-اردیبهشت: سومین روز ماه اردیبهشت(اشاوهیشته)است که به معنی بهترین پاکی و راستی است. از آنجایی که آتش سوزاننده همه‌ی پلیدی‌ها و روشنی‌بخش است، پس بر سر سفره نوروزی همیشه آتشدانی افروخته گذاشته می‌شد. چون گل مرزنگوش ویژه اردیبهشت ماه است پس آنرا بر سر خوان نوروزی قرار می‌دادند.

۴-شهریور: چهارمین روز ماه است. واژه شهریور(خشتره وئیریه) به معنی شهریاری آرزو شده یا کشور جاودانی است. این امشاسپند نگهبان فلزات و دادگری است.

۵- سپندارمزد: روز پنجم ماه سپندارمزد(اسفند) است که به معنی عشق و فروتنی پاک(پارسایی) است. اسپند نشانه وفا و بردباری است و بیدمشک گل ویژه اوست.

۶- خورداد: روز ششم ماه خورداد یا خوردات(هئوره تات)،‌ به معنی کامل، ‌بی‌کاستی و رسایی‌ست. گل سوسن ویژه این امشاسپند است.

۷-امرداد: هفتمین امشاسپند امرداد(امرتات) است. امشاسپند امرداد نگهبان گیاهان است و همیشه همراه خورداد(نگهبان آب) است. گل ویژه آن زنبق است.

هفت سین

سبزه نودمیده: سبزه‌ها را به شمار هفت یا دوازده که شمار سپند برج‌ها است،‌ در قاب‌های گران‌بها سبز می‌کردند. در کاخ پادشاهان ۲۰ روز پیش از نوروز دوازده ستون از خشت خام بر می‌آوردند و بر روی هر یک از آنها یکی از غلات را می‌کاشتند،‌ خوب روییدن هر یک از آنها را به فال نیک می‌گرفتند و می‌گفتند که آن دانه در آن سال پر بار خواهد بود. در ششم نوروز آن غلات را می‌چیدند و به نشانه برکت و باروری در تالار پخش می‌کردند.

خانواده‌ها معمولا سه قاب از سبزه‌ها را به نشانه هومت(اندیشه‌نیک)،‌ هوخت(گفتارنیک) و هورشت(کردارنیک) بر خوان می‌نهادند و بر روی آنها گندم،‌ جو و ارزن که خوراک اصلی مردم بود سبز می‌کردند. رنگ سبز آنها رنگ ملی و مذهبی ایرانیان بود و خوان نوروزی را زینت می‌بخشید. سبزشدن دانه نماد امشاسپند امرداد است. مردم بر این باورند که فروهر نیکان باعث بالیدن و سبز شدن دانه‌ها به هنگام بهار می‌شود.

سمنو: از جوانه‌های تازه رسیده گندم ساخته می‌شد از آنجایی که فروهرها باعث روییدن گیاهان و جوانه زدن آنها می‌شوند،‌ خوردن این جوانه‌های بارور سبب نیرومندی و باروری در همه‌ی سال می‌شود.

سنجد: یکی از میوه‌هایی است که در خوان نوروزی گذاشته می‌شود. چون بوی برگ و شکوفه درخت آن محرک عشق و دلباختگی است که از مقدمه‌های اصلی زاییده‌شدن و زایندگی است،‌ پس وجود آن نشانه‌ای از زایش کیهانی است.

سیب: روستاییان سیب را در خم‌های وپژه‌ای نگهداری می‌کردند و پیش از نوروز به یکدیگر هدیه می‌دادند. سیب با زایش هم نسبت دارد. بدین گونه که بیشتر درویشی سیبی را از به دو نیم می‌کرد و نیمی‌از آن را به زن و نیمه دیگر را به شوهر می‌داد. بدین ترتیب مرد از عقیم بودن و زن از نازایی رها می‌شد.


ادامه نوشته

چهارشنبه سوری»، گرم کردن جهان و زودودن سرما و پژمردگی است


آتش چهارشنبه ‌سوری

از جمله جشن‌های آریایی، جشن‌های آتش است. امروزه تنها «جشن سوری»، نامور به «چهارشنبه سوری» و نیز «جشن سده» برایمان به‌یادگار مانده است و درباره جشن‌های فراموش شده‌ی آتش، به «آذرگان» در نهم آذرماه و «شهریورگان» یا «آذر جشن» می‌توان اشاره داشت. آتش نزد ایرانیان نماد روشنی، پاکی، طراوت، سازندگی، زندگی، تندرستی و در پایان بارزترین نماد خداوند در روی زمین است.

مجموعه‌ی آیین‌ های نوروزی از «جشن سوری»(چهارشنبه سوری) آغاز می‌شود و با آیین «سیزده بدر» نوروز به سرانجام خود می‌رسد. (بهرام فره‌وشی، رویه ۴۳)

باور برخی بر این است که با درنظر آوردن واژه‌ی «چهارشنبه» که برآمده از فرهنگ تازی و سامی ‌است، پس «چهارشنبه سوری» ارمغانی از سوی تازیان است، چرا که همان ‌گونه که می‌دانیم، در ایران باستان هر روز نامی ‌ویژه داشته است(هرمزد روز، وهمن روز، اردیبهشت روز، شهریور روز، خورداد روز، سروش روز، مهر روز، زامیاد روز و …) و نشانی از بخش‌بندی امروزین چهار هفته‌ایی و نام‌ های آنان به چشم نمی‌خورد.

اما می‌بینیم که در میانه سده چهارم هجری، از این جشن و چگونگی بر پایی و هنگام آن و نیز دیرینگی ‌اش سخن به میان است. برابر این آگاهی که در کتاب «تاریخ بخارا»ی «ابوبکر محمد بن جعفر نرشخی» آمده، در زمان منصور پسر نوح از شاهان سامانی، در میانه سده چهارم هجری، این جشن با شکوهی بزرگ برپا بوده و به نام «جشن سوری» نامیده می‌شده است.

چون در روز شماری تازیان، چهارشنبه و شب آن نحس و گُجسته به‌شمار می‌رفته، شب چهارشنبه‌ی پایان سال را با «جشن سوری» به شادمانی پرداخته و بدین گونه می‌کوشیدند تا نحسی و ناخجستگی چنین شب‌ و روزی را برکنار کنند. همچنین «جاحظ» در کتاب خود با نام «المحاسن و الاضداد»(رویه ۲۷۷) به گجستگی(نامبارک) چهارشنبه نزد تازیان اشاره می‌کند. منوچهری در این روز مردمان را به شادمانی می‌خواند تا از ناخوبی و بدیمنی آن رها شوند. (عبدالعظیم رضایی، رویه‌های ۱۱۹–۱۱۸)

جشن سوری

اما بر پایه‌ی پژوهش‌های انجام شده، زمان باستانی «جشن سوری» را می‌توان در این سه گاه باز جست:

۱- شب بیست و ششم از ماه اسفند، یعنی در نخستین شب از پنجه‌ی کوچک.

۲- نخستین شب پنجه‌ی بزرگ یا پنجه‌ی «وَه» که پنج روز کبیسه است و نخستین شب و روز « جشن همسپت‌میدیم» (آخرین گاهنبار سالانه).

۳-دیدگاه سوم، شب پایانی سال است که ارجمندترین روز «جشن همسپت‌میدیم» و جشن آفرینش انسان است. (هاشم رضی، رویه ۱۴۹)

افزون بر این و بنا به سنتی که برای برخی رویدادهای بزرگ و جشن‌های باستانی، برابرنهادی اسلامی‌نیز به‌دست داده شده است، آتش افروزی و شادمانی شب چهارشنبه‌ی پایان سال را برخی به قیام «مختار ثقفی» که به خونخواهی حسین و فرزندانش قیام کرده بود، نسبت می‌دهند:«مختار وقتی از زندان خلاصی یافت و به خونخواهی کشتگان کربلا قیام کرد، برای این که موافق و مخالف را از هم تمیز دهد و بر کفار بتازد، دستور داد که شیعیان بر بام خانه‌ی خود آتش روشن کنند و این شب مصادف با چهارشنبه پایان سال بود و از آن به بعد مرسوم شد». (محمود روح الامینی، رویه ۵۰)

واژه «سوری» پارسی به معنی «سرخ» می‌باشد و چنان که پیداست، به آتش اشاره دارد. البته «سور» در مفهوم «میهمانی» هم در فارسی به‌کار رفته است. بر پا داشتن آتش در این روز نیز گونه‌ای گرم کردن جهان و زودودن سرما و پژمردگی و بدی از تن بوده است. چگونگی این جشن، همسانی و مانندگی‌های فراوانی به جشن سده دارد. (مهرداد بهار، رویه ۲۳۳)

استاد پورداود، پس از بزرگداشت این جشن باستانی، به جُستار ویژه‌ای اشاره دارد و بر این باور است که رسم پریدن از روی آتش و خواندن ترانه‌هایی همچون «سرخی تو از من، زردی من از تو و …» از افزونه‌های پسااسلامی‌است و از دیدگاهی، بی ‌احترامی ‌به جایگاه ارجمند آتش به‌ شمار می‌رود. (ابراهیم پور داود، رویه ۷۵)

ادامه نوشته

فرارسیدن جشن سده(۱۰بهمن‌ماه) را به ایرانیان شادباش می‌گوییم

جشن سده مانند نوروز و مهرگان از جشن‌های بزرگ ایرانیان بوده و پیوند ویژه‌ای با «آتش» دارد. از روزگاران باستان تاکنون این جشن در دهمین روز بهمن‌ماه که صدمین روز از زمستان بزرگ(زمستان بزرگ از یکم آبان‌ماه آغاز می‌شده است) برگزار شده است. آنان بر این باور بودند که پس از این روز از سرمای زمستان آرام‌آرام کاسته خواهد شد.

از این‌رو در روزِ جشن، به دشت و صحرا رفته، هیزم و خار فراهم آورده و با فرارسیدن شب و پایین رفتن آفتاب، آتش بزرگی افروخته و همگان در پیرامون آن دست‌دردست هم به نیایش و شادی می‌پرداختند. گردهمایی‌ای که همازوری را می‌رساند. همازوری در این‌که، همه‌ی انسان‌ها دارای سرچشمه‌ای واحد هستند.

ایرانیان، مهار آتش را به هوشنگ‌شاه نسبت می‌دهند. هنگامی که وی با همراهانش از کوهی می‌گذشتند. ماری سیاه‌رنگ و بسیار بزرگ با چشمانی سرخ در سر راه آنان پدید آمد. سنگی که برای کشتن او پرت شد. سنگ به سنگ دیگری برخورد کرد و خاشاک نزدیک، ‌از اثر جرقه، آتش گرفت. و هوشنگ‌شاه، خدای را از این فروغ سپاس گفت. در شاهنامه این داستان به شیوایی به وسیله‌ی فرزانه‌ی توس آورده شده است:

نگه کرد هوشنگ با هوش و سنگ / گرفتش یکی سنگ و شد پیش جنگ

به زور کیانی رهانید زِ دست / جهانسوز مار از جهان جو بِجست

بر آمد به سنگ گران سنگ خرد / همان و همین سنگ بشکست خرد

فروغی پدید آمد از هر دوسنگ / دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ

نشد مار کشته ولیکن ز راز / پدید آمد آتش از آن سنگ باز

…

بگفتا فروغی است این ایزدی / پرستید باید اگر بخردی

شب آمد برافروخت آتش چو کوه / همان شاه در گرد او با گروه

یکی جشن کرد آن‌شب و باده خورد / سده نام آن جشن فرخنده کرد

ز هوشنگ ماند این سده یادگار / بسی باد چون او دگر شهریار

گمان می‌رود فرزانه‌ی توس خواسته است که با رمز و رازی مثال‌زدنی، نوید ازمیان رفتن اهریمنِ تاریکی و نادانی که نماد آن مارسیاه با چشمانی زرد است را به اندیشه‌ی خواننده برساند. در این داستان مار با ویژگی «جهانسوز» آمده است و از «دودِ دهان» وی که جهان را تیره گون می‌سازد، سخن رفته است. «جهانسوز مار» کنایه‌ای از بودن اندیشه‌های ویرانگر است و «دودِ دهان» استعاره‌ای از خود‌خواهی و خیره‌سری است که جهان و جهانیان را در کام سوزنده‌ی خویش می‌بلعد.

ادامه نوشته

اعراب چه كردند با ايران وايرانيان

عبدالحسين زرين کوب در کتاب دو قرن سکوت مي نويسد: فاتحان، گريختکان را پي گرفتند؛ کشتار بيشمار و تاراج گيري باندازه اي بود که تنها سيصد هزار زن و دختر به بند کشيده شدند.شست هزار تن از آنان به همراه نهصد بار شتري زر و سيم بابت خمس به دارالخلافه فرستاده شدند و در بازارهاي برده فروشي اسلامي به فروش رسيدند ؛ با زنان در بند به نوبت همخوابه شدند و فرزندان پدر ناشناخته بسيار بر جاي نهادند
----
پس از تسلط اعراب
در حمله به سيستان؛ مردم مقاومت بسيار و اعراب مسلمان خشونت بسيار کردند بطوريکه ربيع ابن زياد ( سردار عرب ) براي ارعاب مردم و کاستن از شور مقاومت آنان دستور داد تا صدري بساختند از آن کشتگان ( يعني اجساد کشته شدگان جنگ را روي هم انباشتند ) و هم از آن کشتگان تکيه گاهها ساختند؛ و ربيع ابن زياد بر شد و بر آن نشست و قرار شد که هر سال از سيستان هزار هزار ( يک ميليون ) درهم به امير المومنين دهند با هزار غلام بچه و کنيز. ( کتاب تاريخ سيستان صفحه۳۷، ۸۰ - کتاب تاريخ کامل جلد1 صفحه ۳۰۷)

در حمله اعراب به ري مردم شهر پايداري و مقاومت بسيار کردند ؛ بطوريکه مغيره ( سردار عرب ) در اين جنگ چشمش را از دست داد . مردم جنگيدند و پايمردي کردند... و چندان از آنها کشته شدند که کشتگان را با ني شماره کردند و غنيمتي که خدا از ري نصيب مسلمانان کرد همانند غنائم مدائن بود .( کتاب تاريخ طبري؛ جلد پنجم صفحه ۱۹۷۵)

در حمله به شاپور نيز مردم پايداري و مقاومت بسيار کردند بگونه اي که عبيدا ( سردار عرب ) بسختي مجروح شد آنچنانکه بهنگام مرگ وصيت کرد تا به خونخواهي او؛ مردم شاپور را قتل عام کنند؛ سپاهيان عرب نيز چنان کردند و بسياري از مردم شهر را بکشتند. (کتاب فارسنامه ابن بلخي؛ صفحه 116 -کتاب تاريخ طبري؛ جلد پنجم صفحه 2011)

در حمله به اليس؛ جنگي سخت بين سپاهيان عرب و ايران در کنار رودي که بسبب همين جنگ بعد ها به « رود خون » معروف گرديد در گرفت. در برابر مقاومت و پايداري سرسختانه ي ايرانيان؛ خالد ابن وليد نذر کرد که اگر بر ايرانيان پيروز گرديد « چندان از آنها بکشم که خون هاشان را در رودشان روان کنم » و چون پارسيان مغلوب شدند؛ بدستور خالد « گروه گروه از آنها را که به اسارت گرفته بودند؛ مي آوردند و در رود گردن مي زدند » مغيره گويد که « بر رود؛ آسياب ها بود و سه روز پياپي با آب خون آلود؛ قوت سپاه را که هيجده هزار کس يا بيشتر بودند؛ آرد کردند ... کشتگان ( پارسيان ) در اليس هفتاد هزار تن بود.( کتاب تاريخ طبري؛ جلد چهارم؛ صفحه ۱۴۹۱- کتاب تاريخ ده هزار ساله ايران؛ جلد دوم برگ 123)

در شوشتر؛ مردم وقتي از تهاجم قريب الوقوع اعراب با خبر شدند ؛ خارهاي سه پهلوي آهنين بسيار ساختند و در صحرا پاشيدند. چون قشون اسلام به آن حوالي رسيدند ؛ خارها به دست و پاي ايشان بنشست ؛ و مدتي در آنجا توقف کردند. پس از تصرف شوشتر ؛ لشکر اعراب در شهر به قتل و غارت پرداختند و آناني را که از پذيرفتن اسلام خود داري کرده بودند گردن زدند. (کتاب الفتوح صفحه ۲۲۳ – کتاب تذکره شوشتر؛ صفحه۱۶ )

 

ادامه نوشته

ابرمردی که پیامش همه‌ی مرزهای زمانی و مکانی را در می نوردد

کشور ایران، تاریخ بسیار درخشانی دارد که هویت ملی نیرومندی به آن داده است. یکی از ستارگان درخشانی که همواره مسیر حرکت این کشور را روشن ساخته است، اشوزرتشت، پیامبر بزرگ ایران زمین است.

شماری از ایران‌شناسان بزرگ، «زرتشت» را به معنای «ستاره زرین» دانسته‌اند، و «موبد آذرگشسب»، «زرتشت» را به مفهوم کسی که چهره‌اش از نور خداوندی می‌درخشد، آورده است. اینها نویددهنده پیدایش ابرمردی است که پیام نافذ و یکتاپرستی‌اش همه‌ی مرزهای زمانی و مکانی را درنوردیده و صدای پرطنین حق‌پرستی‌اش، سده‌ها را پشت‌سر گذاشته است.

پیام اشوزرتشت راستی، درستی، مهر، کار، تلاش، آزادی و اختیار است. اشوزرتشت سرنوشت انسان را از کف اختیار کاهنان و سردمداران دنیوی بدرآورد و در دست‌های پرتوان و سازنده‌ی انسان‌های راست‌پندار و درست‌کردار که جز در برابر خداوند سر فرود نیاوردند، قرار داد.

یکی از ویژگی‌های بی‌همتای اشوزرتشت، جهانی اندیشیدن اوست. خدای او که اهورامزدا نام دارد، خدایی است یگانه و متعلق به همه قوم‌ها و نژادها، آفریننده‌ی همه‌ی جهان و جهانیان است و همه خدایان پنداری را رد می‌کند.

اما پرسش اینجاست که اشوزرتشت کیست؟ اشوزرتشت می‌فرماید: «ای مزدا همان که تو را با دیده دل نگریستم، با نیروی اندیشه خود دریافتم که تویی سرآغاز و تویی سرانجام … و آن گاه تو را به خوبی شناختم ای اهورامزدا که: وهومن (اندیشه نیک) به سوی من آمد و از من پرسید، تو کیستی؟ من به او گفتم که منم زرتشت و تا آنجا که در توان دارم دشمن دروغ و نگهبان نیروی راستی خواهم بود.»

خداوند از دیدگاه اشوزرتشت، آفریننده‌ی همه چیز است، هم مادی و هم مینوی و او آفریننده‌ی انسان با اراده و آزاد نیز می‌باشد.

بنابراین اشوزرتشت هر مرد و زنی را آزاد و صاحب اختیار می‌داند که بین نیروی نیک(خیر) و نیروی بد(شر) یکی را برگزیند. البته سفارش می‌کند که دانا، سپنتامینو(نیروی نیک) را برمی‌گزیند تا به پاداش اهورامزدا که بهشت یا سرای نیک است برسد.

اشوزرتشت و ایران

روشن‌ است که همه ایرانیان و پژوهندگان بر تاثیر اشوزرتشت بر کشور ما آگاهند. به‌ویژه در زمان هخامنشیان این تاثیر بسیار آشکار و روشن است که چگونه پادشاهانی با اندیشه، گفتار و کردار نیک چون کوروش و داریوش بزرگ به وجود آمدند. سرداران آزادی و دیندارانی بزرگ، که اینک بشریت به آن‌ها افتخار می‌کند. کوروش به بابل و یهودیان آزادی می‌دهد و حقوق بشر را به جهان ارمغان می‌کند و داریوش می‌فرماید: «خدای بزرگ است اهورا مزدا که زمین را آفرید، که آسمان را آفرید، که شادی را برای مردمان آفرید» و می‌افزاید: «همه‌ی کردار و پیروزی‌های من مرهون یاری اهورا مزدا است» و می‌افزاید:

«اهورا مزدا این سرزمین را از دشمن، خشکسالی و دروغ دور نگهدارد.»

یاری‌نامه:
۱- زرتشت، مزدیسنا و حکومت از جلال الدین آشتیانی
۲- زرتشت و آموزش‌های او از موبد رستم شهزادی

ايرانيان پايه گذار نظام سلامت در جهان

 در ميان تمدن هاي بزرگ و متعددي كه در فلات ايران به وجود آمده و از حدود دست كم ۷هزار سال پيش در مراكز مختلف اين خطه وجود داشته از جمله شهر سوخته سيستان، چشمه علي دامغان، سيلك كاشان، منطقه وسيع ايلام به پايتختي شوش و چندين شهر بزرگ ديگر ايرانيان با انواع بيماري ها و به تبع آن با شيوه هاي درماني آن ها آشنايي كافي داشته اند.
    مثلاً در شهر سوخته سيستان جمجمه اي مربوط به حدود ۳۲۰۰ سال پيش از ميلاد به دست آمده است كه آثار جراحي بر روي آن كاملاً مشهود است. باز در همان محل و از دل ويرانه هاي متعدد دندان هاي رديف شده سفيد و سالمي كشف شده است كه نشان از كاربرد نوعي ماده سفيدكننده و تقويت كننده دندان ها در ميان ايرانيان باستان دارد.
    مي دانيم كه در شاهنامه حكيم بزرگ توس، داستان تولد قهرمان ملي ايران، رستم به گونه اي نقل شده است كه بيان مي دارد وي به طريق «رستمي» يا رستم زايي (سزارين) پا به جهان هستي گذاشته است. اين كه پزشكان مي دانستند كه با خورانيدن داروي بيهوشي ، رودابه همسر زال را مست و مدهوش كنند و آنگاه دست به كار تولد رستم شوند، حقيقت بزرگي را معلوم مي دارد كه رشد مراتب دانش ها و خاصه پزشكي را مي رساند.
    از زمان شاپور اول ساساني (۲۷۰-۲۴۱ م) دانشگاه بزرگي در نزديكي پايتخت قديمي سلسله يعني شوش تأسيس شد كه وظيفه اصلي آن اشاعه دانش هاي مهم بشري از جمله پزشكي بود. اين دانشگاه تا قرن دهم ميلادي، سرپا بود و چنانكه معلوم است دانشمندان بزرگي از آن برخاسته اند كه نه تنها در خدمت شاهنشاهان ساساني بودند، بلكه بعدها خدمت خلفاي بني عباس را هم درك كرده اند.
   در زمان انوشيروان توجه بسياري به علوم مختلف و از جمله پزشكي مي شد و صرف نظر از تقويت جندي شاپور، گروهي از دانشمندان روم شرقي به ايران پناهنده شدند كه به نوبه خود دانش شان را در اختيار ايرانيان قرار دادند. همين شهريار، چنان كه معروف است، برزويه پزشك را از سوي خود به هندوستان فرستاد تا كتاب «كليله و دمنه» را به زندگي جانوران مي پردازد و از قول آنها مشكلات رواني انسان ها را مي كاود و برملا مي كند، به ايران بياورد.
    اصول اين كتاب هم اكنون به زبان سانسكريت پيدا شده و مشتمل بر ۷ باب اصلي است و همان است كه در قرن ۲ هجري به وسيله دادبه پسر دادگشنسب يا ابن مقفع معروف به عربي ترجمه شد و بعدها نيز ۲ ترجمه ماهرانه به نام «كليله و دمنه» بهرام شاهي از نصرالله بن عبدالحميد منشي و «انوار سهيلي» به فارسي سليس انجام گرفت كه هم اكنون در دسترس همگان قرار دارد.
    ايرانيان، بدين نحو يكي از مكاتب هفت گانه پزشكي را در عالم بنيان نهاده بودند كه در كنار طب هندي، چيني، مصري، بابلي و رومي در جهان اشاعه پيدا كرد و تا روزگاري بسيار نزديك به ما هم اختصاصات خود را اعم از شيوه هاي تشخيص بيماري ها و نحوه معالجه آنها باقي نگاه داشته بود، تنوع گياهان دارويي ايران كه به طور قطع غني ترين فلور (گياهي) عالم را به خود اختصاص داده، همراه با نبوغ ذاتي مردمي كه مي توانستند به خوبي تركيبات مختلف دارويي را انجام دهند و به تداوي مريضان بپردازند، باعث شده كه همان آگاهي هاي علمي كهن، در دوره هاي اسلامي، در دسترس پزشكان مختلف قرار گيرد و مثلاً مرداني مانند بختيشوع و جرجيس پسر او در زمره نامداران اين فن شناخته شدند.
    طب كهن ايران كه به عربي ترجمه شده بود، از اين زبان، به زبان هاي اروپايي برگردانيده شد و كتاب هاي دانشوران بلند نامي چون ابن سينا و ابوريحان دست كم به مدت ۴ قرن تا دوران جديد در مراكز علمي اروپايي تدريس مي شد و دست به دست مي گشت.
    سيريل الگود (Cyril Elgood)، نويسنده دايرة المعارف بزرگ پزشكي جهان، دوران درخشان طب اسلامي و اساساً جهان را مديون و مرهون پزشكان حاذق و بزرگي مي داند كه از ايران برخاسته اند.
    اين طب گسترده علمي تا سال ۱۹۰۵ ميلادي در تمام شبه قاره هم تدريس مي شد. دانشگاه هايي هم كه زير نظر دولت انگليس اداره مي شدند، خود را ناگزير از بهره گيري از متون پزشكي ايران مي دانستند. در اين سال بود كه انگليسي ها، كتاب هاي پزشكي را به زبان خود برگردانيدند و دانش طلبان هندي را هم ناگزير ساختند كه از منابع ديگر استفاده كنند. حتي امروز در قسمت عمده مراكز دانشگاهي شبه قاره، كتاب هايي كه به زبان فارسي نوشته شده و معمولاً در چهار مجلد قطور چاپ شده است، مورد استفاده دانشجويان و استادان پزشكي است كه خود مبحث ديگري است و بايد در فرصت تازه اي بدان پرداخت.

یلدا

با اولین شب پاییز

هرشب ردای سیاهش را قدری بیشتر بر آسمان می کشید

تا آدم ها زیر گنبد کبود آرامتر بخوابند

یلدا هرشب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت

و لابه لای خواب های زمین لالایی اش را زمزمه می کرد

گیسوانش در باد می وزید وشب به بوی او آغشته می شد

یلدا شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت

آتش که میدانی،همان عشق است

یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد

آتش در یلدا بارور شد

فرشته ها به هم گفتند :

یلدا آبستن است

آبستن خورشید

و هرشب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد

و شبی که آخرین قطره را ببخشد

دیگر زنده نخواهد ماند

فرشته ها گفتند :

فردا که خورشید به دنیا بیاید ، یلدا خواهد مرد

یلدا همیشه همین کار را می کند

می میرد و به دنیا می آورد

یلدا آفرینش را تکرار می کند .

راستی ، فردا که خورشید را دیدی

به یاد بیاور که او دختر یلداست

و یلدا نام همان فرشته ای است که روزی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت ...

 

عرفان نظرآهاری

 

بودا و زن بدکار


بودا به دهی سفر کرد .
زنی که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد .
بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد .
کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت :
«این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید »
بودا به کدخدا گفت :
« یکی از دستانت را به من بده»
کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت .
آنگاه بودا گفت :
«حالا کف بزن» کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت: « هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند»
بودا لبخندی زد و پاسخ داد :
هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند .
بنابراین مردان و پول‌هایشان است که از این زن، زنی هرزه ساخته‌اند .
برو و به جای نگرانی برای من نگران خودت و دیگر مردان باش

موسیقی هخامنشیان



۱) موسیقی مذهبی :

بر
اساس نوشته‌های هرودوت مورخ یونانی ، مغان هخامنشی بدون همراهی ساز و با
نای سرودهای مذهبی می‌خواندند و از این نظر ، نه مثل سرود خوانان بابلی و
آشوری بودند و نه تحت تأثیر اقوام سامی . موسیقی این سرودها صرفاً موسیقی
آوازی بود و نه موسیقی سازی .
مشاهده می‌کنید که پرهیز از استفاده از
ساز و آلات در موسیقی مذهبی از ادوار گذشته تاریخی وجود داشته و اثرات آن
تا به امروز هم به چشم می‌خورد .
مسئولیت اجرای سرودهای مذهبی با
موبدان خوش آواز بوده و به قول “استرابو” دانشمند یونانی این نغمه‌ها منحصر
به مفاخر پهلوانی و مناجات با یزدان بوده است .

هرودوت همچنین می‌نویسد :
”
ایرانیان برای قربانی در راه خداوند و مقدسات خود ، کشتارگاه و آتشکده
ندارند و بر قبور مردگان شراب نمی‌پاشند ، در عوض یکی از پیشوایان مذهبی
حاضر می‌شود و یکی از سرودهای مذهبی را می‌خواند . ”


۲) موسیقی رزمی :
در دوران هخامنشی موسیقی به نوع دیگری هم موجود بوده است . یکی از انواع دیگر ، موسیقی رزمی یا جنگی بوده است .
گزنوفون دیگر مورخ یونانی در کتاب ” سیروپدیا ” می‌نویسد :
”
کورش کبیر به عادت دیرینه ، در موقع حمله به ارتش آشور سرودی را آغاز کرد و
سپاهیان او با صدای بلند آنرا خواندند و بعد از پایان سرود ، آزادمردان با
قدم‌های مساوی و منظم به راه افتادند . کورش در وقت حمله به دشمن سرود
جنگی را آغاز کرد و سپاهیان با او هماهنگ شدند . ”
” کورش برای حرکت سپاه دستور داد سربازان با شنیدن صدای شیپور قدم بردارند و حرکت کنند ، زیرا صدای شیپور علامت حرکت است . ”
این سرودها برای بر‌انگیختن حس شجاعت و دلیری سربازان اجرا می‌شد و گزنوفون اضافه می‌کند که :
”
کورش از کشته شدن سربازان طبری و طالشی مغموم شد و برای مرگ سربازان
مازندرانی و طالشی سرودی خواند و این همان سرودی است که در ادوار بعد در
مراسم موسوم به  مرگ سیاوش  خوانده می‌شد . ”

این مراسم هنوز هم در بین بسیاری از طوایف ایرانی وجود دارد و بنام ” سوگ
سیاوشان ” یا ” سووشون ” معروف است و بقایای این آئین قدیمی حتی در مراسم
آئینی ایران بعد از اسلام نیز دیده می‌شود .
از دوران هخامنشی سازهایی باقیمانده است از آن جمله می‌توان به کرنا ، نی ، شیپور ، کوس ( نوعی ساز ضربی ) ، درای و سنج اشاره کرد .
در
سال ۱۳۳۶ هجری شمسی در کاوش‌های تخت جمشید در حول و حوش آرامگاه اردشیر
سوم هخامنشی ، یک شیپور فلزی به طول ۱۲۰ سانتی متر بدست آمد که شبیه کرنای
است . قطر دهنه آن ۵۰ سانتیمتر و جزو سازهای جنگی محسوب می‌شود .


۳) موسیقی مجلسی :
اما
نوع دیگری از موسیقی بنام مجلسی نیز در آن روزگار مرسوم بوده است . موسیقی
مجلسی یا همان بزمی از دیر‌باز در تمدن ایران وجود داشته است . آوازهای
فراغت ، سرودهای شادی و سرور ، در جلسات بزم بکار می‌رفت و سازهای ویژه و
شیوه اجرای خاص خود را داشت .
گزنوفون و هرودوت هر دو از این نوع موسیقی نام برده‌اند و دیگر مورخ یونانی ” آتنه ” در این باره نوشته است که :
”
در جشن مهرگان که در حضور شاهنشاه هخامنشی برگزار می‌شد ، نوازندگان و
خوانندگان با اجرای برنامه‌هایی در مجلس شرکت می‌کردند و خوانندگان و
نوازندگان در آن جشن‌ها سهم اساسی داشتند . ”

هرودوت از وجود تعداد زیادی موسیقیدان در عصر هخامنشی یاد می‌کند و می‌نویسد که
آنها در دربار نیز زندگی می‌کردند و در روزهای جشن همچون مهرگان ، سده ،
نوروز و . . . به دربار خوانده می‌شدند و شادی و سرور برپا می‌کردند .
گزنوفون نیز می نویسد :
”
کورش برای کیاخسار تعدادی از موسیقیدان‌ها را برگزید . . . اسکندر مقدونی
از خزانه کورش ۳۲۰ فقره اسب و آلات موسیقی را بدست آورد . ”
و جالب اینجاست که در سفرنامه فیثاغورث نیز به مراسم تاجگذاری داریوش اشاره شده است :
” حدود ۳۶۰ دختر خنیاگر ( نوازنده یا خواننده ) به آوازخوانی و نوازندگی می‌پرداختند .

زرتشت پایه گذار موسیقی مذهبی

زرتشت برای نخستین بار موسیقی مذهبی را در دنیا پایه‌گذاری کرد و شادی به عنوان یک اصل در آیین زرتشت در آمد.

 شواهد حاکی از آن است که موسیقی در این دوره گسترش قابل توجهی به ویژه در مراسم مذهبی داشته است . هرودوت مورخ معروف یونان باستان می گوید "مغها ( روحانیون زرتشتی) در دوره هخامنشی نیایشهای مذهبی مربوط به خدایان را با آواز و بدون همراهی با سازهایی نظیر نی اجرا می کردند". بنابراین عدم استفاده از ساز در موسیقی مذهبی در ادوار گذشته وجود داشته و اثرات آن تا امروز هم دیده می شود.

بخش اصلی  اوستا به نام" گاتها" مجموعه ای از شعر آزاد (هجایی) است که با آهنگ و به صورت نیایش (هیمن) خوانده می شد. همچنین بخش دیگر اوستا به نام "یشت" معنی آواز یا آواز نیایش گونه را دارد. گاتها اواسط کتاب یسنا قرار دارد که 17 سرود مذهبی است که از سروده های خود زرتشت باشد .

تصور می شود واژه "گاه" در موسیقی سنتی ایران به شکل پسوند در نام دستگاهها و ردیفها، یادگار همان "گات" باستانی باشد که در فارسی میانه یا پهلوی "گاس" به معنی سرود و سپس در فارسی دری به شکل گاه در آمده است.

بنابراین در اوستا بارها توصیه شده است که گاتها را با آواز بخوانند، از این رو زمزمه یا خواندن آهسته در نظر زرتشتیان اهمیت ویژه ای دارد و نیز گفته شده است: "هر گاه کسی گاتها را با آواز نخواند و یا مانع شود کسی به آواز بخواند، مرتکب گناه بزرگی شده است." این بود که زرتشتیان یا آریاییها، دعاهای خود را که موزون و آهنگین بود، می سرودند و معتقد بودند اگر چنین باشد، تأثیر آنها به مراتب بیشتر می شود.

موسیقی مذهبی را نخستین بار زرتشت به کار گرفت و هنوز هم در دنیا از الحان او استفاده می ‌کنند و این امر در آیین زرتشت به صورت یک اصل در آمد، به طوری که در" هفتن یشت " شادی نکردن را به عنوان یک گناه به شمار می آورد.

سروش که در اوستا به صورت "سروشه" از آن یاد شده و در زبان پهلوی به شکل سروش در آمده، نام فرشته ای بود که در آیین زرتشت جایگاه والایی داشت و روز هفدهم هر ماه شمسی را منسوب به او می دانستند. در آن روز به نیایشگاهها رفته و دعا می خواندند، در این روز تفسیر و ترجمه پهلوی اوستا را نیز با آهنگ و آواز خوش می خواندند .

تقصير ما نيست اگر هر از گاهي چه مي دانم شايد تا آخر اين زندگاني سگ مصب و كوتاه،اسير اشتباهاتي شده ايم كه ناخواسته ما را به بيراهه هايي برده اند كه هميشه از آن مي ناليم اين تخت نرد زندگاني خانه هايش كه هي پر

 ميشود و خالي

 تا رسم بازي بلد شديم

 ديديم هي داد

من و تو

تاس هاي سرگردان

 اسير دست خالق قمار بازيم

در انتظار زمستان


دلتنگی دیوانه کننده ای مرا به زنجیر کشیده
دل تنگ کسی شده ام که گویا قرن هاست که مرا نمی شناسد
بغض هایی کهنه ای در گلویم همچون جنس های بنجل پشت ویترین مغازه ای که سالیان سال نتوانسته شهوت رهگذری را برانگیزد و
هی خاک می خورد و
خاک
بدون زنجیر و پایبندی از رفتن ها باز مانده ام
نه همچون درخت پایبند زمین شده ام
که با بهارمتولد شوم و
با تابستان جوان
با پاییزهمان سال پیرو سالخورده و
با زمستانش بمیرم
نه شکوفه درختی بودم که نوید سیب باشد و التماس دست کودکی برای چیدن هایش مرا به شوق بیاورد
نه رودخانه ای بودم
که رفتن هایم سرود زندگی را برای اهالی روستایم را میخواند
نه
نه
مرداب هم نبودم
هرگز نیلوفری را کنار خود احساس نکرده ام
که هر چند کوتاه
به اندازه گذر فصل تابستانی داغ
به هم نشینی و هم سخن بودن با او دلشاد شوم
آری من انسانم
میان میلیون ها انسان
اسیری
بدون زنجیر و پایبند
محکوم به انتظار زمستانیست که بمیرد
نه بهار تولدش را به یاد دارد و
نه تابستان جوانیش را دیده
و نه به پاییز پیری دلخوش هست
من انسانم
میان دنیای تسخیر شده از انسان ها
تنها
تنها

من دلتنگـــــــــــــم

 

 

امروز باور کردم که عقربه های ساعت نه تنها شمارندگان زمان های ماضی نبوده اند و در حقیقت قاتلان آرزوها در زمان های آینده اند

من دلتنگـــــــم

نمی دانم دقیقا از کدامین روز و از چه ساعتی

دنیای بزرگ کودکانه ام هی پوست انداخت و لاغر و لاغرتر شد

کوچک تر از هیچگاه دیگر

من دلتنگـــــــــم

نمی دانم تعبیر دلتنگی امروزم ماتم مرگ چندمین آرزوی کودکانه ام زیر سنگینی عقربه نحیف ثانیه ها بود

من به تعداد ثانیه

به تعداد مرگ هر آرزو دلتنگم

ای کاش آرزویی تا فردا زنده می ماند و من بدان دل خوش

بی صدا ...

به دور از هراس مرگش در زیر اصطکاک ثانیه ها

با او ...

به اندازه حجم دنیای کودکانه ام

هی می خندیدم

«مازیار»

بخش کوهستانی سرزمین طبرستان بنا به وضع طبیعی و جغرافیایی خویش و با توجه به ویژگی مردمانش توانست تا دو سده در برابر تازیان پایداری نماید.

با برانداختن سلسله امویان توسط «ابومسلم مروی خراسانی» و به روی کار آمدن عباسیان، آنها توانستتند پس از چند لشکرکشی به طبرستان به این نواحی رخنه کنند. اما مردم طبرستان در یک شورش همگانی به رهبری «ونداد هرمز» استقلال طبرستان را برپاداشتند. در تاریخ طبرستان آمده است که «ونداد هرمز» با مردم خویش پیمان بست که در یک زمان بر تازیان شهر بشورند و هر طبرستانی در هر جا که چشمش بر پیروان خلیفه افتاد وی را بکشد و در یک روز، شهر از پیروان خلیفه تهی شد.

پس از مرگ «ونداد هرمز» ، «کارن» به جای پدر تکیه زد که درگیر اختلافات داخلی شد و در جنگ با یکی از شاهان محلی به نام «شهراز» کشته شد و فرزندش «مازیار» به اسیری رفت. مازیار به حیله‌ای از چنگ شهریار گریخت و به بغداد نزد «مامون» خلیفه بغداد رفت. در آنجا با منجمی به نام «بزیست فیروزان» آشنا و به خلیفه معرفی شد، خلیفه نیز فرمان داد، مسلمانی به او عرض دادند. مازیار نیز اسلام پذیرفت و مامون او را «محمد مولی امیرالمومنین» نام نهاد. مازیار با پشتیبانی خلیفه به فرمانروایی طبرستان، رویان و دماوند رسید.

«مازیار» نخستین کسی از خاندان «کارن» است که دین اسلام پذیرفت، حال آنکه بر «ونداد هرمز» جد و «کارن» پدر او هر چه اسلام عرضه کردند، نپذیرفتند و تا پایان زندگی بر دین زرتشتی باقی ماندند. پذیرش اسلام به‌وسیله مازیار در پایان سال ۲۰۹ یا آغاز سال ۲۱۰ صورت گرفت.

مازیار همین‌که فرمانروای طبرستان شد پایه‌های قدرت خویش را استوار کرد و سیرت جد خود «ونداد هرمز» را در پیش گرفت و بر آن شد که به مقاومت دست زند و از اینجا باید دریافت که اسلام‌آوردن او در آن زمان امری ظاهری و مصلحتی بود که این در کارهای وی بر ضد تازیان نمایان است.

در آن روزگار، مازیار از دیگر مرزبانان آن ناحیه خراج می‌گرفت و همگی را به خود دشمن نمود تا اینکه ایشان به مامون از ظلم او شکایت نوشتند. مامون نیز فرستادگانی با آن نواحی فرستاد تا از اوضاع آگاهی یابند. مازیار نیز دستور داد، زمانی که فرستادگان خلیفه به نخستین شهر رسیدند، همه‌ی مردم با لباس سپید و نیزه‌ای در دست بر سر راهشان بایستند، ترفند مازیار کارگر گشت و فرستادگان در گزارش خود برای خلیفه شمار سربازان مازیار را زیاد گزارش دادند و همچنین به مامون خبر دادند که مازیار خلع طاعت کرده و همان کشتی زرتشتی به میان بسته و به مسلمانان ستم می‌کند.

در آن روزگار مامون عازم روم بود و مازیار از این فرصت بهره برد و بر اهل آمل، ساری و رویان که بیشتر مسلمان بودند، شورید و آنها را از بین برد. آنگاه حصارهای ساری و آمل را بازسازی کرد و در کوهستان‌ها دژ ساخت و به محکم‌کردن شهرها و راه‌ها پرداخت. زمین‌های کشاورزی را که پیش از این از کشاورزان گرفته بودند، دوباره به ایرانیان واگذار کرد.

تا اینکه خبر به معتصم جانشین مامون رسید. معتصم دستور داد تا مازیار را دستگیر کنند. سرانجام شورش مازیار با فریب برخی نزدیکانش به وسیله خلیفه به پایان رسید. زمانی که لشکریان خراسان به مازندران رسیدند، خیانتکاران، «مازیار» را تحویل دادند تا نزد خلیفه ببرند.

زمانی که مازیار به نزدیکی سامرا رسید خواستند، مانند بابک وی را نیز با پیل درون شهر بگردانند. پیل را نزد مازیار بردند، اما مازیار که شنیده بود، بابک را با همین پیل درون شهر برده بودند سوار پیل نشد و گفت من در اندازه‌ای نیستم که برجای بابک خرمی تکیه کنم.

در پایان به دستور خلیفه، مازیار را چهارصدوپنجاه تازیانه زدند تا وی بمرد. مازیار را پس از مرگ بر همان داری کردند که جنازه بابک هنور بر آن بود. مورخان تازی گویند پس از چندی رویدادی شگفت انگیز روی داد و تن مازیار و یک سردار رومی که او نیز بردار شده بود، هر دو به سوی تن بابک خم شدند، گویی در حال کرنش بودند. دوره فرمانروایی مازیار هفت سال بود.

آنچه گفته شد می‌رساند که مازیار به پنج سبب مهم شکست خورد:

۱- سو تدبیر و عدم سیاست خود و سرداران خویش.

۲- بدرفتاری شدید نسبت به مخالفان خود.

۳- به‌وجود آوردن مخالفان چیره‌دست برای خود از امرای مازندران و زنده نگاه داشتن بیشتر آنان و دادن کارهای بزرگ به دست ایشان.

۴- گرفتن وضع تدافعی و نشستن در انتظار دشمن.

۵- خیانتی که از سوی بیشتر اطرافیان وی نسبت به او صورت گرفته بود.

سرچشمه‌ها:

- مازیار – صادق هدایت – ۱۳۴۲

- دلیران جانباز – ذبیح اله صفا

تفاوت بین رویا و واقعیت از نگاه بودا

واقعیت به تو اجازۀ شک کردن میدهد ولی رویا نه

توانایی شک کردن یکی از بزرگترین موهبت های الهی است

که به بشر اعطا شده است.

بسیاری از مرام ها به این دلیل دشمن بشریتند که سعی در

نابودی ربشۀ شک و تردید دارند.

آنها می خواهند به توهماتی که آنها موعظه می کنند مردم

اعتقاد داشته باشند .

گوتام بودا معتقد بود که کل هستی به جز خویشتن شما

چیزی ناپایدار و گذراست و از جنس همان همان رویاست

با ظهور خورشید درون میتوانی بیرون را نبینی و دچار

قضاوتهانشوی زیرا آنها مارا در دام توهمات گرفتار میکنند

ذهن خود رای خود را دور بینداز و به درون برو آنجا میتوانی در

کنار ژرف ترین حقیقت خویش بیا رامی .جائیکه تفاوت بین رویا و

واقعیت از پیش شناخته شده است .

 

آیا واقعیت واقعی است؟

صادق هدایت را جهالت و بی فرهنگی حاکم بر جامعه ایرانی کشت

صادق هدایت را ژرف و عمق فقر فرهنگی مردمی کشت که آداب و تمدن کهن خود را فراموش کردند و افسانه جماعتی بیابانگرد که دختران خود را زنده بگور می کردندجایگزین فرهنگ خود ساختند

 صادق هدایت را بلندای ستون های تخت جمشید و نوشته های سراسر از بزرگ اندیشی ایرانیان کهنی کشت که شکوه پاسارگاد را به چوبه های خمیده خیمه های صحرا نشینانی که با ضربه های شمشیر شان نام خدا را بر زبان جاری می کردند

 صادق هدایت را مردم عوام زده ای کشت که اندیشه را قربانی افسانه هایی پوچ و بی اساس و منطق کردند

 صادق هدایت خود را کشت تا نبیند مردمانش که تمدن را برای دنیا به ارمغان آورده بودند امروز گل بر سر و صورت خود می مالند خدای را با ناله و و چشمانی اشک ریزان می خوانند و همیشه خود را در مقابل خدای قهار و جبار گناهکار می پندارند

صادق هدایت در عمق نادانی گرفتار آمده مردمی که  فرهنگ خود را فراموش کرده بودند و به دروغ و تزویر و جاسوسی روی آورده بودند سنگسار شد ما که در قوانین مان سنگسار و اعدام و زنده بگور کردن دختران را نداشتیم

 صادق هدایت خود را کشت  چون دیگر چشمانش یارای دیدن قوانینی نبود که فحشاء به وجود آمده از فقر را با قطع دست و سنگسار  اصلاح می کنند

صادق هدایت چشمانش را بست تا نبیند درد فقر فرهنگی و فلاکت گرفتاری مردمانی که فرهنگ را در تخت سنگ نوشته هاشان هزاران سال قبل از اسلام و مسیحیت و دیگر ادیان تفسیر کردند

صادق هدایت را جهالت و بی فرهنگی حاکم بر جامعه ایرانی کشت

 

«در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد

خداوندا

خداوندا

 

خداوندا

 

من امشب حرف ها دارم

 

من امشب ناله ها دارم

 

پریشانم پریشانم

 

من امشب کفر خواهم گفت

 

ز درد خلق خواهم گفت

 

?خدایا فقر می فهمی

 

?خدایا گشنه خوابیدی

 

?تنت لرزیده از سرما

 

?لبت خشکیده از گرما

 

پدر بودی؟

 

ز شرم کودکان خود عرق کردی

 

?خدایا در به در بودی

 

?تمام عمر خود را در سفر بودی

 

?شده گاهی ز عرش خود فرود آیی

 

دگر بار هم نتوانی به عرشت باز برگردی

خسته شدم

من خسته شدم.از همه چیز وهمه کس حتی از خودم. ازت دلیگرم خدا.چرا از خودم نپرسیدی که می خوام به این دنیا بیام یا نه .چون من نمی خواستم به این دنیا بیام حالا هم که اومدم می خوام برم ولی نمی دونم چطوری . خدا ازت خیلی ناراحتم من نمی خواستم تو این دنیا باشم اصلا نمی خواستم وجود داشته باشم تو منو مجبور کردی. دیگه خسته شدم از این زندگی نکبت .نمی خوام زنده باشم .

نمی دونم تا حا حالا از ته دل احساس کردین کاش بمیرین یا نه. من الان همین حسو دارم یعنی از ته دل می خوام که بمیرم .همین الان,همین الان که دارم اینارو می نویسم ولی افسوس که همه چیز دست خود آدم نیست.این که می گن ما آدما اختیار زندگیمونو داریم همش شعار .اگه شعار نبود حداقل می تونستیم یه ساعت خودمون باشیم و اونطوری که دلمون می خواد زندگی کنیم.

دلم گرفته نمی دونم از این زندگی چی می خوام ولی اینو می دونم که می خوام برم دلم می خواد ازم هیچی باقی نمونه درست مثل اینکه اصلا وجود نداشتم.من می ترسم از همه چیز می ترسم از گذر زمان می ترسم ازاینکه پیر بشم می ترسم. دلم می خواد همیشه به این قیافه بمونم ولی افسوس. چرا باید به این دنیا بیام و بعدشم بریم .کاش هیچ وقت به دنیا نمی اومدم.خدایا خودت کمک کن.

 

خستم

 خسته از تکرار این زندگی

خسته از این کج فهمی ها و نافهمیها ی ادمای دوروبرم.

خسته از ستم

خسته از دروغ

خسته از ریا

خسته از خودم

خسته از زندگی

اندرز سقراط حکیم‏

خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد.
زرتشت
 
 
        روزی سقراط ، حکیم معروف یونانی، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثراست. علت ناراحتیش را پرسید ،پاسخ داد:"در راه که می آمدم یکی از  آشنایان را دیدم.سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذ شت  و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم."
 
سقراط گفت:"چرا رنجیدی؟" مرد با تعجب گفت :"خب معلوم است، چنین رفتاری   ناراحت کننده است."
 
سقراط پرسید:"اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد وبیماری به خود می پیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟"
 
مرد گفت:"مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم.آدم که از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود."
سقراط پرسید:"به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟"
مرد جواب داد:"احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم."
 
سقراط گفت:"همه ی این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی،آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟ و آیا کسی که رفتارش نادرست است،روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد،هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟ بیماری فکر و روان نامش "غفلت" است و باید به جای دلخوری و رنجش ،نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است،دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند.
 
پس از دست هیچکس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی می کند، در آن لحظه بیمار است.

                                                               از آجیل سفره عید                         

                                                         چند پسته لال مانده است

                                                    آنها که لب گشودند؛خورده شدند

                                                    آنها که لال مانده اند ؛می شکنند

                                                                            . . .

                                                          دندانساز راست می گفت:

                                                 پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !

                                                           

 

 

از: حسین پناهی

 

ای کاش

کاشکی دیوانه بودم

تا دلم غمگین نمی شد

یا چنین بر دوش صبرم

بار غم سنگین نمی شد”

 

اگر این “ای کاش”ها نبود، من هم آدم دیگه ای بودم…

ما با “داشته”ها و “نداشته”ها، با خاطرات، دوستی ها، عشق ها، غم ها، رنج ها و همین “ای کاش”هامون هویت داریم و شکل گرفتیم.

وقتی می گم “ای کاش” یعنی چیزی، کسی یا احساسی رو داشتی که دیگری تجربه اش نکرده. فقط باید سعی کنی نداشته ها رو پررنگ تر از داشته ها نکنی….

این شعر شاملو(ای کاش آب بودم) رو خیلی دوست دارم بخونین و لذت ببرین

 

ای کاش آب بودم

گر می‌شد آن باشی که خود می‌خواهی.

 

آدمی بودن

             !حسرتا          

                      مشکلی‌ست در مرزِ ناممکن. نمی‌بینی؟                    

 

ای کاش آب بودم ــ به خود می‌گویم

نهالی نازک به درختی گَشن رساندن را 

 

                                                 تا به زخمِ تبر بر خاک‌اش افکنند             

                                                در آتش سوختن را؟               

 

یا نشای سستِ کاجی را سرسبزی‌ جاودانه بخشیدن

                                                                   از آن پیش‌تر که صلیبی‌ش آلوده کنند                            

                                                                  به لخته‌لخته‌ی خونی بی‌حاصل؟                              

یا به سیراب کردنِ لب‌تشنه‌یی

رضایتِ خاطری احساس کردن

 

                                                                 حتا اگرش به زانو نشانده‌اند                          

                                در میدانی جوشان از آفتاب و عربده                           

تا به شمشیری گردنش بزنند؟                          

                                      حیرت‌ات را بر نمی‌انگیزد                             

                                                                  قابیلِ برادرِ خود شدن                             

                                                   یا جلادِ دیگراندیشان؟                               

                                     یا درختی بالیده‌نابالیده را                               

   حتا                                                          

                                     هیمه‌یی انگاشتن بی‌جان؟                                

 

می‌دانم می‌دانم می‌دانم

با اینهمه کاش ای‌کاش آب می‌بودم

گر توانستمی آن باشم که دلخواهِ من است. 

آه

کاش هنوز

             به بی‌خبری                    

                                  قطره‌یی بودم پاک                                  

از نَم‌باری

           به کوهپایه‌یی        

نه در این اقیانوسِ کشاکشِ بی‌داد

سرگشته‌موجِ بی‌مایه‌یی.

مشیری


به مناسبت 3 آبان ماه سالروز در گذشت فریدون مشیری
شعر مشیری: اوج انسانیت

عشق، عشقی ناب، عشقی رها از حساب و کتاب، عشقی فارغ از هر سود جویی و کژاندیشی، شاخص ترین پیام شعر مشیری است. او عاشق است، عاشقی راستین، عاشق، زاده شد، عاشقانه زیست و عاشق رفت از میان ما، و بدین گونه زیست و بدین گونه رفتن، نام او را در میان تمامی عاشقان جهان به والایی رساند.  مشیری دل در گرو معشوقی و معبودی خاص نداشت، قلب او وسیع تر و دریایی تر از آن بود که تنها عشق های زمینی را در خود جای دهد. قلب او، قلبی به گستره همه هستی بود و به همین روی جایگاه عشقی بود، فراگیرف عشقی پرتوان و گرما بخش که همه انسان های جهان و حتا فراتر همه ی هستی را در خود جای می داد. او عاشق آدمیان، عاشق طبیعت، عاشق فصل ها بود. بهار را می ستود و نیز تابستان را شیفته بود و پاییز و زمستان را دوست می داشت. کبوتران و پروازشان را دوست می داشت و آشفتگی خوابشان را بر نمی تافت. شیفته کوهساران و دوستدار کویران و دریاها و رودها و چشمه ساران و آبشاران بود و می ستود باران را، برف را و نیز تگرگ را

همه می پرسند:

چیست در زمزمه مبهم آب؟

چیست در همهمه دلکش برگ

چیست در بازی آن ابر سفید

روی آن آبی آرام بلند

که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال

وقتی از ترس ها و اندوه هایش می گوید، هیچ یک از این بیم ها و هراس ها شخصی و متعلق به او نیست، او نگران آینده انسان، طبیعت و همه هستی است:

سینه ی صبح را گلوله شکافت

باغ لرزید و آسمان لرزید

خواب ناز کبوتران آشفت

سراب داغی به سینه هاشان ریخت

ورد گنجشک های مست گست

عکس گل در بلوار چشمه شکست

رنگ وحشت به لحظه ها آمیخت پر خونین به شاخه ها آویخت

مشیری عاشق زندگی یود و دریغ است و صد دریغ برای انسان های این اقلیم و بالاخص برای دوستداران شعر فارسی که شاعری با همه عشقی که به زندگی داشت، زود هنگام ما را ترک گوید.

 

 

یاری نامه:

کتاب بی تو مهتاب شبی، نوشته فریدون مشیری، برگردان مهدی افشار

 

گزیده ای از پیام اشوزرتشت

خوشبختی از آن کسی است که در پی خوشبختی دیگران باشد
از کسانی باشیم که جهان را به سوی تازگی و آبادانی ومردم را به سوی راستی و پارسایی راهنمایی می کنند
بهترین گفته ها را به گوش بشنوید ِ با اندیشه ی روشن بر آن بنگرید ِ سپس هر مرد و زن ِ آزادنه راه خود را برگزینید

کوروش بزرگ

آرامگاه کورش بزرگ در پاسارگاد

من کوروش هستم ، شاه هخامنشی

ای مردی که هرکه هستی و از هرکجا می آیی

زیرا می دانم که خواهی آمد :

من کوروش هستم که به ایران شاهنشاهی بخشید

با من مشاجره مکن

یگانه چیزی که هنوز برای من باقی مانده است

یک مشت خاک است

که پیکر من را پوشانده است.

"کتیبه ای از مقبره کوروش بزرگ در پاسارگاد"

آریو برزن

آریو برزن يكي از سرداران بزرگ تاريخ ايران است كه در برابر يورش اسكندر مقدونی به ايران زمين  دليرانه از سرزمين خود پاسداری كرد و در اين راه جان باخت و حماسه «دربند پارس» را از خود در تاريخ به يادگار گذاشت . برخی او را از اجداد لرها يا كردها می دانند.

 اسكندر مقدوني در سال 331 پيش از ميلاد، پس از پيروزی در سومين جنگ خود با ايرانيان ( جنگ آربل يا گوگامل) و شكست پايانی ايران، بر بابل و شوش و استخر چيرگی يافت؛ و برای دست يافتن به پارسه، روانه اين شهر گرديد. اسكندر برای فتح پارسه سپاهيان خود را به دو پاره بخش كرد : بخشي به فرماندهی «پارمن يونوس» از راه جلگه رامهرمز و بهبهان به سوی پارسه روان شد؛ و خود اسكندر با سپاهان سبك اسلحه راه كوهستان كهگيلويه را در پيش گرفت و در تنگه هاي دربند پارس با مقاومت ايرانيان روبرو شد.

در جنگ دربند پارس، آخرين پاسداران ايران با شماری اندك به فرماندهی آريو برزن در برابر سپاهيان پرشمار اسكندر دلاورانه دفاع و سپاهيان مقدونی را ناچار به عقب نشينی کردند. با وجود آريو برزن و پاسداران تنگه های پارس، گذشتن سپاهيان اسكندر از اين تنگه هاي كوهستاني امكان پذير نبود. از اين رو، اسكندر به نقشه جنگي ايرانيان در جنگ ترموپيل متوسل شد؛ و با کمک یکی از اسیران از بيراهه گذشت و با گذر از راههاي سخت كوهستاني خود را به پشت نگهبانان ايراني رساند و آنان را در محاصره گرفت.

آريو برزن، با چهل سوار و پنج هزار پياده و وارد كردن تلفات سنگين به دشمن ، خط محاصره را شكست و براي ياري به پایتخت به سوي پارسه شتافت؛ ولي سپاهياني كه به دستور اسكندر از راه جلگه به طرف پارسه رفته بودند، پيش از رسيدن او به پايتخت، به پارسه دست يافته بودند.

آريو برزن، با وجود واژگوني پايتخت و در حالي كه سخت در تعقيب سپاهيان دشمن بود، حاضر به تسليم نشد؛ و آن قدر در پیكار با دشمن پا فشرد که گذشته از خود او همه يارانش از پاي در افتادند و جنگ هنگامي به پايان رسيد كه آخرين سرباز پارسي زير فرمان آريو برزن به خاك افتاده بود.

نصايح زرتشت به پسرش

 آنچه را گذشته است فراموش كن و بدانچه نرسيده است رنج و اندوه مبر

قبل از جواب دادن فكر كن

هيچكس را تمسخر مكن


نه به راست و نه به دروغ قسم مخور

خود براي خود، زن انتخاب كن

به شرر و دشمني كسي راضي مشو

تا حدي كه مي تواني، از مال خود داد و دهش نما

كسي را فريب مده تا دردمندنشوي

از هركس و هرچيز مطمئن مباش

فرمان خوب ده تا بهره خوب يابي

بيگناه باش تا بيم نداشته باشي

سپاس دار باش تا لايق نيكي باشي

با مردم يگانه باش تا محرم و مشهور شوي

راستگو باش تا استقامت داشته باشي

متواضع باش تا دوست بسيار داشته باشي

دوست بسيار داشته باش تا معروف باشي

معروف باش تا زندگاني به نيكي گذراني

دوستدار دين باش تا پاك و راست گردي

مطابق وجدان خود رفتار كن كه بهشتي شوي

سخي و جوانمرد باش تا آسماني باشي

روح خود را به خشم و كين آلوده مساز

هرگز ترشرو و بدخو مباش

در انجمن نزد مرد نادان منشين كه تو را نادان ندانند

اگر خواهي از كسي دشنام نشنوي كسي را دشنام مده

دورو و سخن چين مباشانجمن نزديك دروغگو منشين

چالاك باش تا هوشيار باشي

سحر خيز باش تا كار خود را به نيكي به انجام رساني

اگرچه افسون مار خوب بداني ولي دست به مار مزن تا تو را نگزد و نميري

با هيچكس و هيچ آييني پيمان شكني مكن كه به تو آسيب نرسد

مغرور و خودپسند مباش، زيرا انسان چون مشك پرباد است و اگر باد آن خالي شود چيزي باقي نمي ماند

زرتشت


نام خانوادگی زرتشت اسپنتمان بود. مادر او دُغدو و پدر وی پوروشسب نام داشتند. پوروشَسْب اِسپَنْتْمان مردی دانشور و درستکار بود. دغدو دختر فری‌هیم‌رَوا از خاندان نژادگان (اشراف) و دینور بود. حاصل ازدواج پوروشسب و دغدو پنج پسر بود و زرتشت سومین آنهاست. زرتشت از همسر خود به نام هووی شش فرزند داشت. نام سه پسر ایشان ایسَت‌واسْتَرَه، اورْوْتَتْ‌نَرَه، هْوَرْچیثْزَه و نام سه دخترشان فرینی، ثریتی و پوروچیستا بود. یکی از هفت شاگرد اصلی زرتشت به نام مَیدیوماه پسرعموی پیامبر بود.

خاستگاه و اندیشه زرتشت
از این پیامبر ایرانی‌ در یشت‌های‌ کهن‌ سخن‌ میآید که‌ در (اَریّانَ و یَوچَه‌) در ساحل‌ رود (دائیتی) در سرزمین‌ قبایل‌ ایرانی‌ متولد گردید در (زامیادیشت‌) زیستگاه‌ زرتشت‌ را در ناحیه‌ ئی‌ میداند که‌ در آن‌ دریاچه‌ (کوسَویّ) است‌ که‌ مطابقتی‌ با دریاچه‌ هامون‌ دارد. بهر تقدیر ناحیه‌ (اَریانَّ و یوچَه‌) گاه‌ خوارزم‌ پنداشته‌ می‌شود و گاه‌ آنرا آذربایجان‌ و بعضاً بدلیل‌ مراسمی‌ مذهبی‌ که‌ در ستایش‌ (اَرُدویسورااناهیتا) می‌شود آنرا در سیستان‌ ذکر کرده‌اند. امروز بر این‌ باوریم‌ که‌ گاهان اثری‌ قبل‌ از زرتشت‌ پیامبر محسوب‌ می‌شود تاریخ‌ موجودیت‌ زرتشت‌ را نمی‌توان‌ بطور قطع‌ مشخص‌ نمود که‌ احتمالاً قدمت‌ آن‌ از 1400 سال‌ قبل‌ از میلاد تا 630 سال‌ ق م‌ میدانند.(برخی زادروز زرتشت را ۴هزار سال ژيش از زايش ميدانند) زرتشت‌ از سرزمینی‌ کهنی‌ برخواست‌ که‌ مردمانش‌ آریایی‌یانی‌ بودند که‌ به‌ پرستش‌ چهار رب‌ النوع‌ مشهور بودند 1 میترا یا (میتَر) 2 ورونایا(وَرُون‌) و ۳ ایندرا (آندرا) و ۴ ناسیته‌ یا (ناستی‌) که‌ استنباط‌ است‌ آنها نمایندگان‌ دو خدای‌ آریائی‌ (اَسورا) یا اهورا و دئوها (دیوان‌) بودند. قبایل‌ ایرانیان‌ قدیم‌ را قبایل‌ (مادای‌) یا ماد و نیز از قبایل‌ پارسوآ یا پاراسیکا میدانند. لذا منشأ خدایان‌ (کاثاها) همان‌ سُوریّ (اسورا) دارگونه (رب‌ النوع‌) آریائی‌ خورشید است‌ بنابر آن‌ (سوُرّی‌) - SURYA - مورد پرستش‌ جنگجویان‌ آریائی‌ بود که‌ هیجده‌ قرن‌ قبل‌ از میلاد آثار آن‌ بجا مانده‌ است‌. سورا خدای‌ آریائیان‌ یا سور که‌ در اوستا (هوْرَ) HVER نام‌ برده‌ شده‌ است‌ در سده چهارده‌ پیش از میلاد در آثار نوشتاری‌ میتانی‌، خدایان‌ آریائی‌ قدیم‌ ودائی‌ یعنی‌ ورونا و میترا و اندرا و ناسیته‌ را می‌بینیم‌ در کاثاها از اَهُورَ به‌ مفهوم‌ خردمند (مزداه‌) MAZDAH و یا مزداه‌ اهور برمی‌خوریم‌ و از (دَیؤَ) DAVA به‌ معنای‌ خدای‌ اهریمن‌. تباین‌ این‌ دو را در ادوار هند و ایرانی‌ قبلاً شرح‌ دادیم‌ که‌ چگونه‌ بر مفاهیم‌ متضاد برای‌ دو قوم‌ هند و ایرانی‌ تبدیل‌ گردید. (سپَنتَامَینیو) نماد اهورائی‌ گوهر پاک‌ نیکوئی‌ و خیر و نور مقدسی‌ پارسیان‌ بود و (انگْرمینیو) نماد اهریمن‌ و شر و ویرانگراست‌ که‌ هر دو جنبه‌ آفرینندگی‌ دارند یکی‌ سازندگی‌ دیگری‌ ویرانگری‌. در نظرگاههای‌ زرتشتیان‌ ابدیت‌ تعاقب‌ بُعد مادی‌ آفرینش‌ است‌. در فلسفه‌ زرتشت‌ (اَشا) قانون‌ طبیعی‌ و قانون‌ الهی‌ و ازلی‌ و ابدی‌ است‌ (اشا) قانون‌ راستی‌ و درستی‌ و داد است‌ هر فعلیتی‌ و هر کنشی‌ چنانچه‌ با قانون‌ (اَشا) همخوانی‌ و سازگار نباشد و راستی‌ و درستی‌ آن‌ بر عدالت‌ و دادخواهی‌ نیانجامد از قانون‌ (اَشا) خارج‌ است‌ (اَشا) درون‌ پویائی‌ و برون‌ پویائی‌ تکامل‌ را به‌ جهان‌ عرضه‌ میدارد. گفتار نیک‌ و پندار نیک‌ و کردار نیک‌ سه‌ اصل‌ اهورائی‌ است‌ که‌ در تارپود قوانین‌ زیستن‌ بشریت‌ ارمغانی‌ جز جاودنگی‌ ندارد. زرتشت‌ آزادی‌ و اختیار را گزینشی‌ برای‌ مردم‌ میداند. بهره‌ کار هر کس‌ همانست‌ که‌ انجام‌ می‌دهد جبری‌ برای‌ اشخاص‌ نیست‌ نیکی‌ اشخاص‌ جز بهره‌ئی‌ از نیکوئی‌ و شر اشخاص‌ جز شری‌ برای‌ وی‌ نخواهد بود. داد اهورائی‌ خدشه‌ناپذیر است‌ و نیکی‌ و شرارت‌ اصالت‌ دارند.


 

هر وقت یه مرد دروغ ميگه‏

روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتي در حال گريه كردن بود، يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟ هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت. 
يا اين تبر توست؟ هيزم شكن جواب داد: "نه" فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه. فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟ جواب داد: آره.
فرشته از صداقت مرد خوش حال شد و هر سه تبر را به اوداد و هيزم شكن خوش حال روانه خونه شد. يه روز وقتي داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب. هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد كه چرا گريه مي كني؟ اوه فرشته، زنم افتاده توي آب
فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟ هيزم شكن فرياد زد: آره!
فرشته عصباني شد وگفت: تو تقلب كردي، اين نامرديه  
هيزم شكن جواب داد: اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. مي دوني، اگه به جنيفر لوپز "نه" مي گفتم تو مي رفتي و با كاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به كاترين زتاجونز "نه" ميگفتم، تو مي رفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم مي گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي. اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره.

نكته اخلاقي: هر وقت مردی دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه و مفيده