هجر تو

( آفتاب )

امشب دلم هوای گریه دارد

می دانم که دیگر باز نخواهی گشت 

و همین بزرگ ترین دلتنگی ماست

رفته ای تو با مرگی که حادثه بود

بی خبر و بی صدا 

همچون بودن آرام و بی آزارت

اگر آن چشمان مهربان 

عبور صادق پروانه را در بوستان به خاطر نمی آورد

اگر آن همه بغض در پس آن نگاه همیشه غمگین پنهان نمی بود

شاید تاب تحمل  داغ هجرت آسان تر می نمود

که هفت دریا تاب شستن این  همه  غم را ندارد

در حسرتت ما را گریه امان نمی دهد

چونان که به تاریکی پناه  می بریم 

شاید پاره ابرهای غمت را 

اینگونه از دیده ی نامحرمان پنهان نماییم

دیگر به آسمان آفتابی دل خوش نداریم

آسمان بعد از تو 

همیشه غمگین وغصه دار است

وجودت پاک بود از جنس باران

همچون باران لطیف بهاری

مهربان بودی و آرام 

بی صدا تر از سکوت شب

چه خوب می شد اگر باز می گشت 

لحظه های با تو بودن 

و تکرار می شد آن همه خاطرات قشنگ

آن زمان 

اشکهایمان را 

به اقیانوس آرام چشمان غمگینت هدیه می کردیم

و گوشه ای از کوله بار غم و تنهاییت را 

از دوش خسته ات بر می گرفتیم

در سوگ تو  آنچنان بر ما سخت می گذرد

که از تلخی آن کام همه زهر است

و لحظه ها همه تاریک

و ما چه غمگنانه به سوگ نشسته ایم

با کوله باری از حسرت وآه

 و دریغ که 

چه ناگهان زود دیر می شود 

و ما می مانیم و عمری دریغ و درد و آه

     

(چشم دنیا چو ن این حادثه ی تلخ  بدید 

                                  در حسرت بودن تو آن لحظه گریست)

کودک درون من

در درون من كسي است كه مي خندد با صداي بلند. هرچه مي كوشم پنهانش كنم با شيطنت بلند تر مي خندد و مرا رسوا مي كند. او همه را به بازي گرفته حتي من .

 چون دختركي بازيگوش و شيطان قصد دارد مانده آبروي مرا هم با خود ببرد به جايي كه نه نشاني از او باشد و نه آبروي من!

اخم بر ابرو مي آورم و لبخندي را كه از تاثير قلقلك گونه ي حركاتش در درونم، بر لب  نشسته  فرو مي خورم اما او با سماجت به كار خود ادامه مي دهد.

گاه كسي را دست مي اندازد  و يا چشم در چشمان رفيقي مي دوزد و با صداي من به او مي گويد : "مي دانم در درونت چه خبر است !  اين بازي و نمايش را كنار بگذار! مي دانم كه نه من را مي خواهي و نه سرم را ! چرا بيهوده نقش دايه را برايم بازي مي كني ؟ تو كه در نبود من سنگ به زير پايم مي اندازي؟

گاه به كسي كه رودربايستي دارم حرفي را مي زند كه حرف دل همه است اما همه در گفتن آن مرددند و عرق شرم بر چهره ام مي نشاند.

نمي دانم با اين شيطان بي ملاحظه چه مي توان كرد ؟

بين خودمان باشد با تمام  مشكلاتي كه برايم درست مي كند دوستش دارم . اصلا به وجودش نيازمندم. شايد بتوانم بگويم او تجسم قسمتي از وجود من است كه سال ها سعي داشتم پنهانش كنم و براي همين مهارش مي كردم  اما امروز با تمام نيرو با من ، مني كه سال ها حبسش كرده بودم مي جنگد.

عاقبت كار ما به كجا خواهد كشيد ؟مدتی است خودم را به او سپرده ام و بي خيال همه چيز شده ام تا هر چه مي خواهد بكند شما چه فكر مي كنيد؟ ...................................

 

دست های باران 

                   نوازش می دهد

                                     پنجره ی خیال را

و ترنم زیبایش 

                زیر گوش شب

                                 مرا از خود بی خود می کند

دوباره تصویری عاشقانه جان می گیرد

                                      در ذهن خسته ی من

                                                     که از غبار بی کسی 

                                                     در پستوی تنهایی کز کرده

                                                                             آشفته


باز باران می خواند عاشقانه ای 

                                     و همه ی خاطرات تو

شکل می گیرد در مقابل دیدگان غم گرفته ام

                                     

نقش تو در خاطرم جان می گیرد 

                                       و دوباره این ذهن درمانده 

                                       در وصف زیبایی تو می سراید

                                                     عاشقانه ای تازه

بد نیست ببینید



http://caffecinema.com/index.php?option=com_content&view=article&id=5281:-----------3--------------2012&catid=50:video-behind&Itemid=64

از گذشته ها

من می روم با کوله باری از خاطره

و تو بعد از این مرا نخواهی یافت

می توانی به راحتی نفس بکشی

و صدای بال سنجاقک ها را بشنوی

بی آنکه ضربان قلبی  مزاحمت  باشد

شاید  صدای ماهی ها را هم شنیدی

می توانی بی وجود مزاحمی با ماه درد دل کنی

و آن وقت خواهی فهمید که خورشید چرا تا ابد خواهد سوخت

شاید اگر پاسخ این سوال ها را فهمیدی بتوانی معنای واقعی عشق را هم دریابی

 

                  آفتاب

آدمهاي ساده را دوست دارم؛

همان ها که بديِ هيچ کس را باور ندارند
همان ها که براي همه لبخند دارند
همان ها که هميشه هستند،
براي همه هستند
آدمهاي ساده را
بايد مثل يک تابلوي نقاشي
ساعتها تماشا کرد؛
عمرشان کوتاه است؛
بس که هر کسي از راه مي رسد
يا ازشان سوءاستفاده مي کند
يا زمينشان مي زند
يا درس ساده نبودن بهشان مي دهد
آدم هاي ساده را دوست دارم.
بوي ناب
آدم  مي دهـــــــــــند  "

 

نبودنت را باور نداریم

وقتی مرور می کنیم مهربانبت را

 جای جای خانه

بودنت را می طلبد

و نبود ت را فریاد می زند

و او در حسرت حضورت چه بی تابانه آه می کشد و می سوزد

گویی سفرت را باور ندارد

هر گوشه ازین ماتم سرا

یادآور لحظه ای از بودن توست

بودنی که اکنون به خاطره پیوسته

شاید اطمینان از بودن هاست که باور نبودن را سخت تر می کند

نمی دانستم که هم خونی تا به کجا ما را می برد

دیدن  یک نام مشترک بر روی سنگ

تمام هستیم را چنگ می زند

لرزه بر تنم می نشاند و تمام حسرت دلم را با قطره های اشک بیرون می ریزد

ای وای بر ما که چه ساده زیبایی همراهی ها را از دست می دهیم

و بعد به عزای آنچه روز ی بی منت داشتیم می نشینیم

ای عزیز ای هم خون   افسوس همین روزها فهمیدم که که چقدر به هم نزدیک بودیم

درست زمانی که فاصله  ما را از هم دور کرده

و چیزی جز حسرت ، حسرت روزهای رفته برایمان باقی نگذاشته

 تنها یادگارت  پیش چشمان  ما می گرید و می سوزد

و دریغ که کاری از ما ساخته نیست جز ایکاش ها .......................

 

 

در دل تاريك اين شب‌هاي سرد؛
اي اميد نااميدي‌هاي من،
برق چشمان تو همچون آفتاب
مي‌درخشد بر رخ فرداي من

 

 

سکوت

شعری زیبا از حمید مصدق

باز کن پنجره را
تو اگر بازکنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را
بگذار از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که در آن شوکت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز
باز کن پنجره را
صبح دمید
چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست  

قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران توأند....

 

اگر به حادثه ای ازین سفر بازنگشتم،فراموش نکن که
يادت را به دست قصه ها مي سپارم و ميروم،
 شايد كسي تـو را عاشقانه تر سرود

هدیه ای زیبا از یک دوست

آرزوی تمام سفرهاست در دلم

خیال دارم دنیا را هشتاد بار  بگردم

حس می‌کنم در ایستگاهی همین کناره ها

دوباره پیدایش خواهم کرد...

اینکه با قطار بیاید یا بر بال باد

چه فرقی می‌کند

آخر جاده‌ها به هم می رسند و 

همهء حرفها به لب 

وتمام سفر‌ها به آغوش ...

عشق در من جاری است آرامش عشق*

 



آفتابی که گرم

بر تن سرد من آن روز نشست

آب کرد سردی غم هایم را

شعله زد عشق بر اندام تنم

گرم کرد آن دل افسرده ی من

اشک من جاری شد

شست غم هایم را

باز کرد چشم مرا

پرده ی غم درید

روز بر من خندید

و دوباره در من

خون گرمی جوشید

عشق را فریاد زد

عشق در من جاریست

آفتاب

ای نا رفیق

چه بی رحمانه بر پیکر احساسم زخم می زنی، ای رفیق

و چه وحشیانه به تیغ زبانت دلم می دری، ای رفیق

و چه بی شرمانه فراموش کردی عهد و پیمانی  را که بستی، ای رفیق

حیف از نام رفیق ، ای نا رفیق

گای وقتی دل شکسته ای
گاهی وقتی دلس‍‍‍‍‍‍‍پرده ای
می تونی گریه کنی
فریاد بزنی
می تونی غربتت رو داد بزنی
اما من تو غربت و حسرت و درد
تنهامی تونم بغضم سکوت کنم

قصه ی  یکی از همین آدم ها

 

 

گرگ و میش بود که راه افتاد. پاهاش خسته بود دلش هم شکسته کوله بارش پر از خاطره تو سرش هم هیاهو -خشم - قهر - نفرت - غم . دودل بود که بره یا نره اما دیگه برای موندن جایی نمونده بود اگه می موند هم آواره بود . گاهی به عقب نگاه می کرد سوسوی چراغ ها بیشتر دو دلش می کرد که برگرده اونجا چراغی روشن بود ، اما عقل نهیب می زد برو به عقب نگاه نکن همه ی درها بسته است .

هرچی می رفت جاده تاریک تر می شد و پاهاش خسته تر خارهای توی راه پاهاش را می خراشیدند . احساس نا امنی و تنهایی و بی پناهی تمام وجودش را  فراگرفته بود . گاهی احساس به عقلش غلبه می کرد نیم نگاهی به عقب می انداخت و وسوسه می شد اما باز عقل راه برگشت را می بست .

تو همون تاریکی به یه دو راهی رسید . چالش انتخاب راه تازه ............. فکرش کار نمی کرد پاهاش هم همراهی نمی کرد . هرچه سعی کرد در امتداد یکی از این دو راه نوری ببینه موفق نشد همه جا تاریک بود . صدای زوزه ی گرگای گرسنه تو گوشش طنین می انداخت . بغضی از بی پناهی ، تنهایی و خستگی گلوش را می فشرد . می خواست همه ی اون ها را فریاد بزنه اما می ترسید گرگای گرسنه بی پناهیشو بفهمن و بهش حمله کنند .

فقط نشست ..................................

جاده ي ...

 

 

یهو از رفتن تو دلم گرفت ، دست سرد سرنوشت از سر، نوشت................

 

 

 

 

 

حال همه ما خوبست

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور

که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند

با این همه اگر عمری باقی بود طوری از کنار زندگی عبور میکنم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد

نه این دل ناماندگار بی درمان

حال همه ما خوبست اما تو باور نکن.............

آدمک آخر دنیاست بخند

تصوير اصلي را ببينيد

 

 

 

 

آدمک  آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست  بخند

فکر کن درد توارزشمندتر است

فکر کن گریه چه زیباست بخند

آدمک نغمه و آواز بخوان

کل دنیا سراب است بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی

آدمک آخر دنیا همین جاست بخند...

تحقیر را باور نکن

تو شاهکار خالقی
تحقیر را باور نکن
بر روی بوم زندگی هر چیز می خواهی بکش
زیبا و زشتش ...
پای توست
تقدیر را باور نکن
تصویر اگر زیبا نبود
نقاش خوبی نیستی . . . .
از نو دوباره رسم کن
تصویر را باور نکن
خالق تو را شاد آفرید
آزاد آزاد آفرید
پرواز کن تا آرزو
زنجیر را باور نکن


 از الهه مدرسی

معانی بروج فلکی

 

ادامه نوشته

آرامش عشق

این شعر در سایت شعر نو 

 

آفتابی که گرم ،

بر تن سرد من آن روز نشست

آب کرد سردی غم هایم را

شعله زد عشق بر اندام و تنم

گرم کرد آن دل افسرده ی من

اشک من جاری شد

شست غم هایم را

باز کرد چشم مرا

پرده ی غم درید

روز بر من خندید

تپش دل به لرزیدن صوت

و دوباره در من خون گرمی جوشید

عشق را فریاد زد

عشق در من جاری است

 

ایکاش بر می گشتیم به همون روزهای کودکی همون موقع که برای برگشتن نباید راه زیادی می رفتیم هر وقت می فهمیدیم یه جای کار می لنگه یه ببخشید و یه پشیمونی کافی بود تا همه چیز مثل اولش بشه .
اون موقع وقتی خدا صدامون می کرد راه زیادی برای رسیدن به اون نبود فقط خواستن بود و رسیدن . یادمه بچگی هام اون موقع که هنوز هیچ نقشی رو دلم نبود خیلی وقت ها  خواب یه پادشاه را می دیم که تو آسمون سوار یه صندلیه . اونموقع ها مطمئن بودم که اون خداست و منو خیلی دوست داره اصلا از ته قلب مطمئن بودم یه روزی یه بنده ی خاص می شم . تا 22 - 23 سالگی هم همین طور بود انقدر دلم پاک بود و  نازک که اگه ناخود آگاه حتی کمی صدامو واسه یکی بلند می کردم شب خوابم نمی برد عذاب وجدان منو می کشت نکنه کاری کرده باشم که یه نفر ازم دلخور شده باشه خیلی شبها به خاطر همین مسئله بی خوابی می گرفتم شاید هم این مشکل و عادت بد خواب از همون موقع ها رویم مونده . هیچوقت کاری نمی کردم که نکنه یه وقت پدر مادرم ناراحت بشن . راستش را بخواهید تا همین یک ماه پیش صدامو روی مامان بابام بلند نکرده بودم . چقدر ساده چقدر پاک و چقدر آسیب پذیر هر که رسید به این موجود پاک و بی آزار یه جوری آسیب رسوند. اولش دنبال یه پشتیبان می گشتم چون راستش خودم دل ناراحت کردن کسی را نداشتم حتی اگه اون آدم آزارم داده بود. اما بعد کم کم دیدم نمی شه منتظر کسی شد باید خودت باشی و خودت کم کم اون دختر مهربون ساده و با گذشت آدمی شد که خیلی خوب از خودش دفاع می کرد حقشو می گرفت اون اول ها بی خوابیش زیاد بود چون آنقدر تو محیط بیرون به آدم آزارمی رسه که  همینکه آدم بخواد خودشو حفظ کنه باعث می شه اونایی که ازش توقع عکس العمل ندارن برنجن  این هم برای منکه هنوز دلم خیلی نازک بود سخت بود . آخه می دونید  وقتی مهربونی و خوبی و گذشت  ، می شه وظیفه  دیگه کسی بابت اون ازت تشکر نمی کنه . این بود که کم کم خشن شدم از اونجایی که آدم پرتلاش و با تحرکی هم بودم وقتی تونستم روی پای خودم بایستم میدون برام باز شد تا خیلی زود پیشرفت کنم یه ضرب برم جلو دیگه بدی دیگران راهم را نمی بست بلکه انگیزه ای می شد برای تلاش بیشتر رفتم و رفتم تا رسیدم به جایی که سقف اونی بود که می خواستم  . اونقدر متفاوت شده بودم که دوستهایی که بعد چند سال منو می دیدن می گفتن تغییر تو باور نکردنیه . از دختری که روش نمی شد به تاکسی بگه بایست شدم آدمی که وقتی اتوبوس به ماشینی که تازه از کمپانی گرفتم مالید ظرف 24 ساعت حکم  راننده اش را به خاطر اهانت در ملا عام و فرار از صحنه ی تصادف گرفتم .
اما حالا یه چیزی کم بود ...........

 

خسته ام

 

از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم

آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام

 

از دلنوشته های دل نشین

کاش میشد بهار را جاودانه کرد.
عطر دل آویز گلها راتا پس کوچه های کهنه شهر برد.

کاش میشد کودک دست فروش را در زیر یک طاقی جای داد.
کاش میشد گلهای او را خرید.
...

کاش میشد با دستان مهربانی غبار دلتنگی.
غم غربت وتنهایی او را آن زیر چنار پیر خیابان خاک کرد.

کاش میشد خوشبختی را هر چند اندک بادیگران تقسیم کرد.
کاش میشد.........................

دلبستگی بال ها را قیچی می کند

یه پست قدیمی که خوندنش دوباره ضرر نداره

چند روزی بستری بودم و با مریضی دست و پنجه نرم می کردم و آخرش نه من بردم و نه اون و نه دکترها فهمیدن چی شد.  فقط این که یه جای سالم روی دست های من نگذاشتند . از بس سرنگ زدند و خون گرفتند و آزمایش کردند نه خونی تو رگ های من موند و نه جونی تو پاهام که مثلا می خواستم روشون بایستم .آخرش اعلام فرمودند : " که ما سر در نمیاریم . " که از اول هم معلوم بود چون کسی که با مرض و مریض و مریضخونه سر و کار داره از احساس و روح و دل شکسته  خبر نداره ! آخرش با تب برگشتم خونه .......

خلاصه این چند روز که فقط تخت خواب همدمم بود و شریک غم ها و دردهام خیلی فکر کردم . دستم که به جایی نمی رسید . فقط فکر کردم که تو اولین فرصت یه پست بنویسم و حرف دلم را بزنم که بدجوری به قول اصفهانی ها پکیده .......

این دلبستگی و دل بستن سنگینم کرده . پا هایم را بسته . من به چیزی - کسی - حس و حالی در روی این زمین خاکی زنجیر شده ام چنان که حتی نمی تونم یک قدم بردارم .

وزنه ای به روحم بسته شده به وزن خورشید - ماه شاید هم یک ستاره ای کوچک . وزنه ای که مرا مچاله کرده هرچند زمانی دلخوش بودم به دلبستگی اما چیزی جز تنهایی و رنج عایدم نشد ازین دلبستگی دلخوش کنک . در آخر دیگر بالی هم برای پریدن ندارم . دلبستگی بال ها را قیچی می کند و درست مثل همون برگی - که داستانش را چندین ماه پیش در همین وبلاگ پیش از هک شدن و نابود شدن نوشته بودم و چه حیف که با تمام یادداشت ها و خاطراتم نابود شد( خدا از سر تقصیرش نگذرد که چه طور با من و احساس و خاطراتم بازی کرد ) - به زور سنجاق قفلی به شاخه بسته شده بود و  حتی تو پاییز هم سر جدا شدن نداشت آدم را به زمین می چسباند و به زندگی به همان بخش هایی از زندگی که چسبناک است نه آن بخش هایی که رهایت می کند .

باید از بند دلبستگی رها شد و مثل بادبادکی شد  و رفت توی ابرها چرا که رهایی از اون چیزی که تو را به زندگی چسبانده به تو این جرات را می ده که دوباره بپری و بری توی آسمان و دیگر دلت شور هیچ کس را نزنه و هوای کسی تو را پایبند نکند و خیال کسی یا چیزی آن قدر چشم و دلت را نگیرد که دیگر هیچ کس و هیچ چیز را نبینی . رها باشی و هیچ زنجیری به روحت نباشد تا حتی وقتی عزراییل به سراغت می آید بی هیچ دغدغه ای  سبک همراهش شوی   و راحت  پرواز کنی و بری شاید  تا اوج .......

اما با همه ی این اوصاف یکی یه روزی بهم می گفت : " با بال شکسته پریدن هنر است ."

باید ببینم می تونم ؟

بهار

 
 

 
 باز کن پنجره ها را ای دوست
، که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد،
و بهار،
روی هر شاخه، کنار هر برگ،
شمع روشن کرده است.

همه ی چلچله ها برگشتند،
و طراوت را فریاد زدند.
کوچه یکپارچه آواز شده است،
و درخت گیلاس،
هدیه ی جشن اقاقی ها را،
گل به دامن کرده است.

باز کن پنجره ها را ای دوست!
هیچ یادت هست،
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست،
توی تاریکی شب های بلند،
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه ی گل های سپید،
نیمه شب، باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن زار ببین!
و محبت را در روح نسیم،
که در این کوچه ی تنگ،
با همین دست تهی،
روز میلاد اقاقی ها
جشن می گیرد.

خاک، جان یافته است.
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره ها را...
و بهاران را باور کن!
 

عشق های کودکی

 

می شود با عشق های کودکی

خانه ای را سبز کرد یا صورتی

لیک با  تلخند های سرد تو

خانه ویران می شود از درد تو

 

نبار باران

 

نبار باران


زمین جای قشنگی نیست

من از اهل زمینم

خوب می دانم که گل در عقد زنبور است ولی سودای بلبل دارد

 
و پروانه را هم دوست می دارد