پرودگارا...
بارالهااااااا ...
به من آرامش ده
تا بتوانم آنچه را نمی توانم تغییر دهم درک کنم
دلیری ده
تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم
بینش ده
تا تفاوت این دو را بدانم
مرا فهم ده
بارالها مرا فهم ده
و تا در اعماق وجودم بباوران تمام عشقت را
بارالها
روزگاریست احساس بی توبودن میکنم
مرا دریاب
احساسم را پر ز لطف بی پایانت کن
و تو خود میدانی من مدتهاست که تو را فریاد می زنم
مرا و نگاهم را و فریادهایم را اجابت کن
بارالها نباشد لحظه ای که تو از من دلگیر باشی و من خرسند باشم
خدای من ، امید من،
تو آرامم باش که بی تو اگر دنیا هم مال من باشد آرامشی نخواهد بود
دوستتوت دارم
امشب اگر از آسمان باران ببارد مال تو
حتی اگر دستی فقط یک گل بکارد مال تو
آغوش سبز خاطره یا دامن رنگین کمان
یا ماه اگر در آسمان جان می سپارد مال تو
در کوچه های حسرتم چیزی ندارم قابلت
هر چیز خوبی چشم من تا می شمارد مال تو
روئید اگر یک اطلسی در شور شیرین دلم
حتی اگر باغ لبم یک غنچه دارد مال تو
با دست خالی یا غزل فرقی ندارد آمدن
این شعر حرفی با خودش دارد،ندارد،مال تو
صدا كرده ام ...
در این حال مستی صفا کرده ام
تو را ای خدا من صدا کرده ام
از این روزگاری که من دیده ام
چه شبها خدایا خدا کرده ام
نهادم سر سجده بر خاکت
تو را ای خدا من صدا کرده ام ...
اي خدا
خدایا قمار زندگی را لحظه لحظه باختم
دود وآه شد هر آنچه که ساختم
زکرم کن نظری سوی همه خسته دلان
ما که جز این درگه نکنیم روی به سمت دگران....
نمي دونم ....
نمی دانم چرا رسوا شد این دل
غریب و بی کس تنها شد این دل
نمی دانم چرا از ابر گریان
نصیب ما نشد یک قطره باران
نمیدانم چرا با من چنین کرد
دل دیوانه را عاشق ترین کرد
نمی دانم چرا سبزی خزان شد
وجود خنده ای بر ما گران شد
نمی دانم چرا دلها شکسته
زمین و اسمان از هم گسسته
نمی دانم چرا من را فدا کرد؟
نمی دانم چرا من را فدا کرد؟
گمشده

خدايا اين گمشده رو به آغوش گرم خانواده برگردان ...
خدايا ...

تو را بخشنده پنداشتم و گنه کار شدم
تو را وفادار دیدم و بی وفایی نمودم
ولی هر کجا که رفتم سرشکسته بازگشتم
تو را گرم دیدم و در سردترین لحظات به سراغت آمدم
اما...
تو مرا چه دیدی؟
که همچنان بخشنده و توبه پذیر و مشتاق بنده ات ماندی؟
بارالها ....

به دنیایی از این جا ساده تر برد
به دنیای گل و نور وترانه
میون لحظه های عاشقانه
تو تنها دلخوشی،تنها امیدی
تو حرفی که نمی گفتم شنیدی
تو با من بودی و من بی تو افسوس
تو خورشیدی و من دنبال فانوس
تو رقص ماه و خورشید و ستاره
خودم رو با تو می دیدم دوباره
میون خواب و بیداری نشستم
هنوز هم پیش چشم های تو هستم

عاشقتم خدا جونم ..
بارالها ...
نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم نه تو انی که گدا را ننوازی به نگاهی.
در اگر باز نگردد،نروم باز به جایی.
پشت دیوار نشینم،چو گدا بر سر راهی.
کس به غیر از تو نخواهم،چه بخواهی چه نخواهی.
باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی.
خدايا بخاطر اين همه مهربونيات شكرت ...
خدا جونم شكرت كه اينهمه خوبي و بخشنده ..
دلخوشم به تو ..
خداوندا تو خیلی بزرگی و من خیلی کوچک
ولی جالب اینجاست که ....
تو به این بزرگی من کوچک را فراموش نمیکنی ؛
ولی من به این کوچکی تو را فراموش کرده ام . . .
******
ًخدا تنها روزنه امیدی است که هیچگاه بسته نمیشود،
تنها کسی است که با ددهان بسته هم میتوان صدایش کرد
و با پای شکسته هم میتوان سراغش رفت
تنها خریداریست که اجناس شکسته را بهتر برمیدارد و بیشتر میخرد
او تنها کسی است که وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت میشود.
زندگیتون سرشار از خداا
خدايا تو هدفي ..
توهدفی ، من دنبال توام
تو معبودی ، من عبد توام
توعشقی ، من عاشق توام
تو نوری ، من شب پره توام
تو بال باش ، من پرنده ام
تو ارباب باش ، من برده ام
تو همراه باش ، من رونده ام
تو ناز باشی ، من نیازم
تو آوازباشی ، من یه سازم
خدایا فقط باش ، که بی تومی بازم . . .
رهايم نكن ..

خدای من
نه آن قدر پاکم که کمکم کنی و نه آن قدر بدم که رهایم کنی
میان این دو گمم
هم خود را و هم تو را آزار میدهم
هر چه قدر تلاش کردم نتوانستم آنی باشم که تو خواستی
و هرگز دوست ندارم آنی باشم که تو رهایم کنی
آنقدر بی تو تنها هستم که بی تو یعنی “هیچ” یعنی “پوچ”
خدایا هیچ وقت رهـــایم نکن . . .
مديون ..

من وجودم به تو مدیون و دلم مامن توست
آرزویم نظری روی تو و دیدن توست
من اگر دور ز تو هستم و دلتنگ شدم
با صدای خوش تو غرق در آهنگ شدم . .
بگووووو.....
در کجای عادت از آیینه پنهانم بگو
در کدامین چالش از کف رفت ایمانم بگو
با کدامین ظلم غم راهی به قلبم باز کرد
با کدامین صبر شد آخر به لب جانم بگو
با کدامین جلوه دیگر کارم از بودن گذشت
شد کجای باورم تردید مهمانم بگو
در کدامین لغزش افتاد آخر این تنگ غرور
گو کجا این عقل غافل گفت میدانم بگو
گو لگد را در کجا این کاهلی بر بخت زد
یا کدامین سستی ام دزدید سامانم بگو
در کدامین لحظه ام افتاده ام در خاطرات
گفت ساعت در کجای راه می مانم بگو
گو به دور از چشم من کی این گلو بغضی شکست؟
از چه وقتی خواستی اینسان پریشانم بگو
گو عبادت بر خودش این خنده کی آغاز کرد؟
در کدام افطار فرصت رفت از خوانم بگو
در کجا زین نام و از این ننگ من فارغ شدم
در کدامین پر زدن جا ماند انسانم بگو
این طلب کردن چه شد دیگر نشد مطلوب من
گو چه سان مطلوب شد کالای ارزانم بگو
گو رضایت در کجای خواستن گم گشته بود
از کجا فارغ ز هر تشویش امکانم بگو
کشتی میلم کجا یک ساحل آرام یافت
کین چنین بر بحر غم دیگر نمی رانم بگو
این غزل ها از کجا حال رضا را یافتند
من که از خود هم دگر شعری نمی خوانم بگو
بي فايده ..

شاخـه را محکـم گـرفـتـن این زمان بیفایده است
بـرگ میریـزد، ستـیـزش بـا خـزان بیفایده است
بـاز میپرسی چـه شـد که عاشق جبـرت شـدم
در دل طـوفـان کـه بـاشی بـادبــان بیفایده است
بــال وقتی بـشـکـنـد از کــوچ هـم بـایـد گــذشـت
دسـت و پـا وقـتـی نـبـاشـد نردبان بیفایده است
تـا تـو بــوی زلفها را مـیفـرسـتـی بـا نـسـیــم
سعی من در سر بهزیری بیگمان بیفایده است
تـیــر از جـایی کـه فـکــرش را نمیکــردم رسـیــد
دوری از آن دلــبـــر ابـــرو کـــمـــان بیفایده است
در مـن ِ عـاشـق تــوان ِ ذرهای پـرهــیـــز نـیـسـت
پـرت کـن مـا را بـه دوزخ،امـتـحــان بیفایده است
از نـصـیـحـت کـردنـم پـیـغـمـبــرانـت خـسـتــهانـد
حرف موسی را نمیفهمد شبـان،بیفایده است
مــن بــه دنــبـــال خــدایـی کـه بــســوزانــد مـــرا
همـچنـان میگردم امـا همـچنـان بیفایده اسـت
آخر از جور تو عالم را خبر خواهیم کرد...
آخر از جور تو عالم را خبر خواهیم کرد
خلق را از طرهات آشفتهتر خواهیم کرد
اول از عشق جهانسوزت مدد خواهیم خواست
پس جهانی را ز شوقت پر شرر خواهیم کرد
جان اگر باید، به کویت نقد جان خواهیم باخت
سر اگر باید، به راهت ترک سر خواهیم کرد
در غم عشق تو با این ناله های دردناک
اخنر بیدادگر را دادگر خواهیم کرد
هرکسی کام دلی آورده در کویت به دست
ما هم آخر در غمت خاکی به سر خواهیم کرد
تا جهانی در خور شرح غمت پیدا کنیم
خویش را زین عالم فانی به در خواهیم کرد
تا که ننشیند به دامانت غبار از خاک ما
روی گیتی را ز آب دیده تر خواهیم کرد
یا ز آه نیمشب، یا از دعا، یا از نگاه
هرچه باشد در دل سختت اثر خواهیم کرد
لابهها خواهیم کردن تا به ما رحم آوری
ور به بیرحمی زدی، فکر دگر خواهیم کرد
چون بهار از جان شیرین دست برخواهیم داشت
پس سر کوی تو را پرشور و شر خواهیم کرد
شبهاي قدر ..

چون نامه جرم ما به هم پیچیدند
بردند به دیوان عمل سنجیدند
بیش از همگان گناه ما بود، ولی
ما را به محبت علی علیه السلام بخشیدند
.
آقا بيا ..
آقا بیا تا زندگی معنا بگیرد
شاید دعای مادرت زهرا بگیرد
آقا بیا تا با ظهور چشمهایت
این چشمهای ما کمی تقوا بگیرد
پایین بیا خورشید پشت ابر غیبت
تا قبل از آنکه کار ما بالا بگیرد
آقا خلاصه یک نفر باید بیاید
تا انتقام دست زهرا را بگیرد
شاید دعای مادرت زهرا بگیرد
من گریه میریزم به پای جاده ات تا
آیینه کاری کرده باشم مقدمت را
اول ضمیر غائب مفرد کجایی
ای پاسخ آدینه های پر معما
حتمی بی چون و چرا برگرد شاید
راحت شویم از دست اما و اگر ها
آقا نماز جمعه این هفته با تو
پای برهنه آمدن تا کوفه با ما
آقا بیا تا زندگی معنا بگیرد
شاید دعای مادرت زهرا بگیرد
پایان شبهای بلند انتظاری
آیا برای آمدن میلی نداری ؟
من نذر کردم خاک پایت را ببوسم
آیا سر این بنده منت میگذاری
من دل ندادم تا که روزی پس بگیرم
میخواستم پیشت بماند یادگاری
آقا بیا تا زندگی معنا بگیرد
شاید دعای مادرت زهرا بگیرد
تقديم به همسر مهربانم

عزيزم ..
با تو متولد شدم و شايد براي با تو بودن
و متولد شدم براي با تو زيستن و با تو عاشق شدن و تا آخرين لحظه هاي عمرم كنارت ماندن
بهترينم
اي تمامي آرامش من
اي همه احساسهاي ناب من
هر لحظه با تو خواهم بود
با تو خواهم ماند و هميشه با تو خواهم زيست و براي هميشه دوستت خواهم داشت
اي باران محبت بر سر من
اي بزرگترين موهبت خدا براي دل كوچك من
اي همه عشق
دوستت دارم









