مرد یعنی

در ذهن زنانه ی من ،مرد یعنی،شانه هایی پهن ، یعنی تکیه گاهی امن .....
یعنی بوسه ای از روی دوست داشتن ، بدون اندکی شرم! ...
در ذهن زنانه ی من... مرد یعنی ...کوه بودن، پر از سخاوت، پر از حیای مردانه در کنار این ابهت ، لوس شدنهای کودکانه!!!
در ذهن زنانه ی خوشبین ِمن، مرد یعنی.... ای که دوست میدارمت تو هر لحظه با منی! تو مردی ، ای لاینفکِ زندگی زنانه ام.. !من بی تو با تمام آفرینش بیگانه ام !
 


اگه به یــــــه نفر قول دادے باهــــــاش بمونے ...

دیگه حق ندارے چراغ امیــــــد دلشو خــــــاموش کنے ...

رو حرفــــــت باش و عاشقش بــــــاش...

مطمــــــئن باش دنیــــــاشو به پات میــــــریزه..

سر به هوا نیستــــم

امــــا

همیشـــــه چشــــم به آسمان دارم

حال عجیبـــی ست

دیدن ِ همان آســــمان که

شاید " تو" ...

دقایقی پیش

به آن نگاه کـــرده ای...

دلتَنگــ... کـہ ميشَويـے ديگَـ ـر انتظـ ـار مَعْــ ـنا ندارَد
يکـ نِگـ ـاه کَمـے نا مهربـ ـان?
يکـ واژه يِ کَمـےدور از انتظـ ـار
يکـ لَحظـ ــہ فاصـ ـلـہ
مي شِکند بُغضَـ ـتْ را...           
                       

هوس کرده ام که تو باشی

من باشم

وهیچ کس نباشد

آنگاه داغترین آغوش ها را از تنت

وشیرین ترین بوسه ها را از لبانت

بیرون بکشم

به تلافی تمام روز هایی که میخواهمت ونیستی...

درجلسه امتحان عشق
من مانده‌ام و یک برگۀ سفید!
یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهایی و دلتنگی..
درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی‌شود
!
در این سکوت بغض‌آلود
قطره کوچکی هوس سرسره بازی می‌کند!
و برگۀ سفیدم عاشقانه قطره را در آغوش می‌کشد!
عشق تو نوشتنی نیست..
در برگه‌ام، کنار آن قطره، یک قلب می‌کشم!
وقت تمام است.


برگه‌ها بالا..

 

بـعضـی آدم هـا را نـمی‌شـود داشـت
فقـط مـی‌شـود یـک جـور خـاصـی دوستـشـان داشـت

بـعضـی آدم هـا اصـلا بـرای ایـن نـیستـنـد ،

کـه بـرای تـو بـاشنـد یـا تـو بـرای آن‌هـا
اصـلا بـه آخـرش فکـر نـمـی‌کنـی
.. .
آنهـا بـرای ایـننـد کـه دوستـشـان بـداری ،

آن هـم نـه دوسـت داشتـن مـعمـولـی نـه حتـی عـشـق
یـک جـور خـاصـی دوسـت داشتـن کـه اصـلا هـم کـم نـیسـت
..
ایـن آدم‌هـا حتـی وقتـی کـه دیگـر نـیستنـد هـم ،

در کنـج دلـت تـا ابـد یـه جـور خـاص دوسـت داشتـه خـواهنـد شـد

نداشته ها و تنهایی های کوچک با چیزها و آدمهای کوچک پر میشوند ؛

نداشته ها و تنهایی های خیلی خیلی خیلی بزرگ ، فقط با خدا ...

مهم نیست در این زمین خاکی چقدر تنها باشیم و چقدر حرفهایمان برای

دیگران غیر قابل فهم باشد و وقت انسانها برایمان کم ...

شکر که خدا هست و او جبران تمام دلتنگی ها و مرهم تمام زخمهاست
...
هر وقت دلت خواست ، مهمانش کن در بهترین جایی که او می پسندد ،

در قلبت ...

و به دستان خالی ات نگاه نکن ، تو فقط خانه ی دلت را برایش نگهدار

اسباب پذیرایی با اوست ...

یـادِمان بـاشَد :

وَقـتی کَـسی را بـه خُودمـان وابَسـته کَـردیم ،

دَر بَـرابرَش مَـسئـولیـم ...

دَر برابَـر اَشک هـایَش ..

شِـکَسـتن غُـرورَش ..

لَحـظه هـای شِکَـستَـنَش دَر تَـنهـایی وَ لَـحظـه های بـی قراریَـش ...

وَ اَگر یـادِمان بـرَوَد ،

دَر جایـی دیگـر سَرنـوشت یـادِمان خـواهَد آوَرد ...

وَ ایـن بار مـا خُود فَـراموش خـواهیـم شُد ... !

سلامـــــ روزگار …

چه میــــکنـ ـــی با نامـــــردی مـــــردمان …

مـــــن همـــــ

اگر بگذارند …

دارمـــــ خرده های دلمـــــ را …

چسب میزنمـــــ

راستیــــ این دل …

دل مـــــی شود ؟

درد

گریه نکن دخــــ ـــ تر ... راهت را برو ... بد کردی ... خیلی بد کردی

دردم این نیسـتــــــ که تو عاشــــ ـــ ـق نبودی

دردم این نیســــ ـــ ـت که تو از عشــــ ـــ ـق تهی بودی

دردم این اســتــــــ که با دیدن این ســردی ها من چرا دل بســـتم

 

کمي عوض شدم؛



ديريست از خداحافظي ها غمگين نميشوم؛



به کسي تکيه نميکنم .؛

از کسي انتظار محبت ندارم؛
 


 
سر به زانو هايم ميگذارم و سنگ صبور خودم ميشوم...



چقدر بزرگ شدم يک شبه...

ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪﯼ ﺳـــﮑﻮﺕ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻋﻼﻣﺖ ﺭﺿــــﺎﯾﺖ ﻧﯿﺴﺖ
ﮔﺎﻫﯽ ﺳﮑﻮﺕ ﯾﻌﻨﯽ "ﺍﻣــــﺎ"
ﯾﻌﻨﯽ " ﺍﮔــــــﺮ"
ﯾﻌﻨﯽ ﻫﺰﺍﺭ ﻭ ﯾﮏ ﺩﻟﯿﻞ ﮐﻪ " ﺩﻝ " ﻣﯽ ﺗﺮﺳــــﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﮕﻮﯾﺪ

 




  

همدیگر را فراموش نکنیم...
شاید سالها بعد در گذر جاده ها...
بی تفاوت از کنارهم بگذریم...
وبگوییم ان غریبه چه قدر شبیه
خاطراتم بود...

اين پست را ســــــکوت می کنم تو بنویس !

تــــــــو بنویس ...

از دلتنگی هایتــــــ، از دردهایتــــــ ، از حــــرف هایت ...


از هرچه دلتـــــ می گوید !

بنویس برایـــــــــم...