.....دلم گرفته....

خب ..آره که خیابونا و بارونا و میدونا و آسمونا ارث بابامه

واسه همینه که از بوق سگ تا دین روز

این کله پوکو میگیرم بالا

و از بی سیگاری میزنم زیر آواز

و اینقدر میخونم

تا این گلوی وا مونده وا بمونه....

تا که شب بشه و بچپم تو یه چار دیواری حلبی

که عمو بارون رو طاقش

عشق سیاه خیالی منو ضرب گرفته

 

............حسین پناهی

 

موضوع انشا

موضوع انشا این دفعه !

خوشبختی چیست ؟

به چه کسی می گوییم خوشبخت ؟

هرچی فک کردم هیچی به ذهن خستم نرسید ...آخه من دچاررررر شدم

دچار پرسه زنی ذهنی !

و آیا تو ! تو؟ می خواهی  و یا می توانی برایم انشا را بنویسی و تعریف کنی خوشبختی چیست ؟!

 

درجه هوا

این روزا هوا سرد شده......

همه چی با یه توده برف نه ببخشید یه زنگ شروع شد !!!!

طعم یه قهوه !!!

بالا رفتیم ماست بود ....

پایین اومدیم دوغ بود .....

قصه ی غصه های ما راست بود .......

حالا من و فرزان بازم با همیم .............و بازهم دستامون تو دست همدیگست ....

نمیدونم میشه گفت قشنگه یا نه ولی میدونم خیلی جاها قشنگه و زشت و اونی میشن که ما میبینم

یعنی اگه فرزان و زشت میدیدم زشت میشد و اگه ......

ولی هنوز!!!! هنوز !!!!! از خوردن یه قهوه داغ تو کافه آوانسن در کنار تو لذت میبرم

و هنوز !!!!!! هنوز!!!!! تو دوست داری من مادر بچه ات بشم ............................

دوستت دارم خداجون ...

اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا با من است .....

بازی در نیار ..دلم ازت پره ....بازی درنیار ...

دلم رو پس بیار ...زخمی که زدی مونده یادگار .....دیگه خسته شدم از بهونه هات ...

مثه قفس شده برام رنگه نگات .....این آخر کار بازی درنیار .....

از تو خسته ام...دل شکسته ام... سهم من از چشات شده غصه و غم .....

دیگه با تو بدم ...قیدت رو زدم .....

من بد شدن و مثه تو بلدم .....

خیلی فک کردم ...... دیگه باورت ندارم ....هیچ حرفتو باور نمی کنم ..... خیلی سخته ....

چه قدر داشتنت خوب بود ... ولی بود ! ......

به کاری که میکنم ایمان دارم .....میبینی ؟؟؟؟ به جای اینکه تو رو باور داشته باشم ...نداشتنو باور دارم

ای کاش بد نمیشدی ....با زندگیم بد بازی کردی ....

خیانت؟؟؟....

خدایا اگرتنها ترین تنها شوم باز با منی

 

 

اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا با من است .....

بازی در نیار ..دلم ازت پره ....بازی درنیار ...

دلم رو پس بیار ...زخمی که زدی مونده یادگار .....دیگه خسته شدم از بهونه هات ...

مثه قفس شده برام رنگه نگات .....این آخر کار بازی درنیار .....

از تو خسته ام...دل شکسته ام... سهم من از چشات شده غصه و غم .....

دیگه با تو بدم ...قیدت رو زدم .....

من بد شدن و مثه تو بلدم .....

خیلی فک کردم ...... دیگه باورت ندارم ....هیچ حرفتو باور نمی کنم ..... خیلی سخته ....

چه قدر داشتنت خوب بود ... ولی بود ! ......

به کاری که میکنم ایمان دارم .....میبینی ؟؟؟؟ به جای اینکه تو رو باور داشته باشم ...نداشتنو باور دارم

ای کاش بد نمیشدی ....با زندگیم بد بازی کردی ....

خیانت؟؟؟....

خدایا اگرتنها ترین تنها شوم باز با منی

 

 

.....یا میخورم به پاییز یا می رسم به بهارم .....

 

10183 عکس هايی از خیانت در عشق

واسه عاشقی دیگه خیلی دیر شده ...............

خسته شده بودم ازون همه نگاه های غریب ....حالا میگی عشقتم ؟؟؟؟

همین ؟؟؟؟!!!!!

حالا که به زمان جدایی از طریق شناسنامه نزدیک و نزدیک تر میشیم ..آروم ترم ....

باورم نمیشه سختی هام میخواد تموم شه

من تو رو با همه خیانت هات و دروغات تنها میزارم .....

 

.....یا میخورم به پاییز یا می رسم به بهارم .....

 

 

واسه من گل نفرست دیگه دوست ندارم
نمی خوام گذشته ها رو باز به خاطر بیارم
میدونی میون ما هر چی بود گذشت ورفت
اون بهار اشنایی خیلی زود گذشت و رفت
دیگه از دوست دارم حرفی نزن
اخه عشقی نیست میون تو و من
منو تو بنده ی این ما و منیم 
اما عشق یعنی با هم یکی شدن


از دلم میپرسم ایا تو رو میبینم دوباره
میپیچه صدات تو گوشم که با خنده میگی اره

خنده های تو فریب گریه های تو دروغ 
تو چی بودی واسه من یه چراغ بی فروغ


دیگه از دوست دارم حرفی نزن
اخه عشقی نیست میون تو و من
منو تو بنده این ما و منیم 
اما عشق یعنی با هم یکی شدن

همه چی و خراب کرد ..... همه چیو .....

تنه من دیگه نایی نداره ... با زندگیت کاری نداره ....

زمان؟؟؟؟!!!

اعتماد ؟؟؟؟!!!!

خیانت !!!!!!!!!!!!!!

یادش به خیر یا شایدم نه بخیر چند سال پیشا خدا خدا میکردم همونی که نمیخوام اسمشو بیارم

زودتر بیاد ....و الان خدا خدا میکنم اون زودتر از زندگی ام بره ...........

چقدر بهش التماس کردم مه برگرده ...زهی خیال باطل که غرورم و دارم واسه کسی میشکنم که منو

تو قلبش و ذهنش کشته .......

تیک تیک !! تیک تیک !!!

زمان ؟ ساعت ؟ چیو تو سرم میکوبونی ؟؟؟؟ خودم میدونم .....آره میدونم ....

عاشق بودم ...کاری کرد که دیگه نباشم .... می خواستم مادر شم ...همه چیو تو من کشت .......

تیک تیک!!!! تیک تیک !!!!

خدایا ...خدایا...چرا عشق واقعی رو تجربه نکردم .....

 

 

........خلاصم کن از عشقهایی که گاهی هست و گاهی نیست ...

روزی که عروسیم بود ۱۰/۱/۱۳۸۶ با پسری که از دار دنیا یه دل پاک داشت....فکر کردم پاک نگهش

میداره ...ولی نشد ...نخواست...نشد؟؟؟...نتونست !!! نمیدونم ....اما اون روز بارونی من مثله این دختر

کوچولو خوشحال بودم و فکر میکردم چی کار کنم زندگیم خوب باشه همیشه .......با چه ذوقی رفتم

آرایشگاه.....خدایا شکرت .....ولی خیلی خوشحال بودم ....بیست و دو سالم بود اما دلم مثله یه

بچه شاد بود .... شاد با ....اون ....همون پسر که دل پاک داشت ....همون که قول دادم اسمشو نیارم ...

خدایا !!! شکرت به خاطر همه کارات ...اگه الان حکمت تو رو نمیفهمم منو ببخش ....اما ازت خواهش

میکنم ...خواهش میکنم ....تقاصه همه اون خیانتا و بی صداقتیاشو بگیره ....خدایا!!!!!!!! تنهام نزار !!

خب چه حرفی زدم تو هیچکی و تنها نمیزاری ....