من آن خودرو گياه وحشي صحراي اندوهم
كه گل هاي نگاه وخنده هايم رنگ غم دارد
من آن خودرو گياه وحشي صحراي اندوهم
كه گل هاي نگاه وخنده هايم رنگ غم دارد
از قدیمی ها کسی میاد هنوزم اینجا؟ بعضی اوقات میام سر میزنم ...
یعنی هنوزم کسی از اون قدیم ها به این وبلاگ سر میزنه؟؟
چقدر گفتم حال همه ی ما خوب است و باز
تو حتی باورت نشد!
خب راستش را بخواهی
آن روز باد می آمد
من هم دروغ گفته بودم به آسمان
یعنی گفته بودم خوبیم ، حالمان خوب است ،
اما تو عاقل تر از آنی که باورت شود !
حالا دیدی تا تنفس گرم ستاره
چند بوسه بدهکار دنیا بودیم؟!
با توام!
به خدا من زنده ام هنوز
من تا هفت مرگ و
هفت کفن از خواب این جهان .... نخواهم رفت!
مگر ما چقدر بدهکار این لحظه ایم؟
سید علی صالحی
🌿
وقتی بمیرم
هنوز لرزش پیراهنت را
در باد خواهم شنید.
کسی که این سطرها را میخواند، پرسید:
چگونه ممکن است؟
چه میشنوی؟
چه لرزشی؟
چه پیراهنی و
چه بادی؟
به او گفتم خاموش باشد
پشت میزم بنشیند و
شراب مرا بنوشد و
این سطرها را بنویسد:
وقتی بمیرم
هنوز لرزش پیراهنت را
در باد خواهم شنید.
خوان خلمن
🌿
با حالتِ بیحوصلگی میپرم از خواب
بی تاب شدم بعدِ تو ای چشمه ی مهتاب
فرقی که ندارد بخدا ، مردن و ماندن
پیمانه و دارو چه کند با دلِ سهراب؟
#ناصر_صادقی
🌿
دروغ چرا؟منم بعضی موقع ها گریه می کنم و یاد معلم ریاضیم می افتم
مرد نازنینی بود، از اون ها که آدم فکر می کنه هدف آفرینشش خندوندن دیگرونه
راستش داستان از جایی شروع شد که می خواستن ما رو ببرن اردوی دانش آموزی یه جایی نزدیک دریا، آقای مدیر هم به شدت با اومدن معلم ریاضی مخالف بود، حرفشم این بود که این بشر انقدر همه چیز رو به مسخره می گیره که قطعا اردو به ابتذال کشیده میشه
ما هم یه نامه نوشتیم که یا معلم ریاضی یا شورش
بالاخره مدیر رضایت داد و معلم ریاضی هم با ما اومد اردو،طرف استاد سر و کله زدن با بچه ها بود
شب هایی که بچه ها دلشون واسه مامان باباها تنگ می شد و گریه می کردن همه رو جمع می کرد و شروع می کرد به شعبده بازی، می گفت مرد اگه گریه کنه سیل میاد
البته بچه ها می گفتن یکم خل و چله، راست هم می گفتن شب ها تو خواب راه می رفت و با حلقه ازدواجش صحبت می کرد! حتی شایعه شده بود به حلقه اش غذا هم تعارف می کنه، ارادت ویژه ای به حلقه اش داشت، ما هم حسابی سوژه اش می کردیم
همه چی بر وفق مراد بود تا اینکه یه روز رفتیم دریا و سوار قایق موتوری شدیم، از این قدیمی ها، وسط راه فهمیدیم سوراخه
خواستیم دور بزنیم برگردیم که دیدیم قایق داره پر از آب میشه، معلم ریاضی سریع دست به کار شد و یکی یکی بچه ها رو رسوند ساحل، همه صحیح و سالم برگشتیم جز خودش، اون برنگشت
عین دیوونه ها تو آب از این ور به اون ور می پرید، ما هم یه دل سیر بهش خندیدیم
فهمیدیم حلقه اش رو تو آب گم کرده، بچه ها می گفتن خیلی از زنش می ترسه، زنش حتما کلکش رو می کند
اون شب نیومد خوابگاه، شب های بعدشم نیومد
می گفتیم حتما تو آب داره دنبال حلقه اش می گرده
برگشتیم مدرسه، اما اون برنگشت، معلم ریاضیمون رو عوض کردن
بزرگتر که شدم دوباره رفتم سمت اون ساحل و دنبالش گشتم
گفتن همون که همیشه گریه می کرد! چند سال پیش زنش تو تصادف مرده بوده… خودشم چند وقت پیش مرد، غرق شد
دیگه باید بیدار شی ، فک کن همش یه خواب بوده یه کابوس وحشتناک ، هر چی بوده دیگه تموم شده و تو هنوز زنده ای من آدم های زیادی رو میشناسم که روز های خیلی سختی رو گذروندن ، آدم هایی که تنهایی رو دیدن ، آدم هایی که شکست خوردن ، آدم هایی که تو تاریکی موندن ، سقوط کردن و آزار دیدن ، اما دوباره رو پاهاشون وایسادن و از نو شروع کردن
وقتش رسیده که بلند شی و دست و صورتت رو بشوری و هر چیزی که آزارت میدن رو فراموش کنی ، فراموش کردن سخته می دونم ، اما این بهترین کاریه که می تونی انجام بدی
میگفت عشق مثل یک بیماری میمونه
که تو هر آدمی یکجور بروز میکنه
یکی بدبین میشه
یکی مهربون میشه
یکی غمگین میشه
یه سری هم از ترس واگیردار بودن رها میکنن میرن
من تنها حسی که دارم دلتنگیه
ولی یه سوال مثل خوره افتاده تو سرم
اگه دیگه دلتنگ کسی نشم چی
می گفت عشق مثل یک بیماری میمونه که تو هر آدمی یک جور بروز میکنه،
یکی بدبین میشه،
یکی مهربون میشه،
یکی غمگین میشه،
یه سری هم از ترس واگیردار بودن رها می کنن میرن!
من تنها حسی که دارم دلتنگیه،
ولی یه سوال مثل خوره افتاده تو سرم،
اگه دیگه دلتنگ کسی نشم چی؟!