اینه حقیقت
می اومد ولی مگه چقدر می شه به یه چیز نگاه کرد و خسته نشد . اما هر
بار که نگاهم رو بر می گردوندم انگار یه دستی صورتمو می گرفت و بر می گردوند
هر چه نگاه می کردم فقط اینه بود و اینه. کم کم مجبور شدم این تکرار رو بپذیرم
بهش زل زدم اما در نهایت قشنگی گرد و غبار داشت از همون موقع...
امیدواربودم که یه روزی غبارش رو پاک می کنم اما هر چه بیشتر نگاه
کردم دیدم اینه به اون صافی هم نبوده . هر چه بزرگتر شدم گرد و غبار ،
اعوجاج و ترک های روش بیشتر شد. هر بار که می خراشید روح من هم زخمی
می شد.
*
دیگه چشام انقدر ضعیف شده که حقیقت و محو و تار می بینم . حقیقتی که روزی
می خواستم به دستان خودم تمیزش کنم انقدر که دست کم شفاف باشد
حیف اگر می دانستم همان موقع تمیزش می کردم و همان موقع ازش لذت
می بردم چون خراش های امروز را نمی توان از بین برد گرچه شک دارم ان
زمان هم از دست من کاری برمی امد .
*
دیگه به چشام شک دارم . می ترسم اشتباه بفهمم
مجبورم نگاه کنم اما نمی خوام بفهمم . فهم و شعورم به درک!
اما چه فرق می کنه؟ چه احمقانه چه عاقلانه نمی شه راحت زندگی کرد
خدایا تنها امیدم به توست . دستم را بگیر شاید تمام وجود حقیرم رو به پای
بندگی تو بریزم . تو که به ان احتیاجی نداری اما من دارم من امید دارم
ایمان به تو همه چیز را ساده می کند. کمکم کن !

سلام