اینه حقیقت

بچه که بودم از وقتی یادم می اد یه اینه جلوم بود که اون وقتا به نظرم قشنگ

می اومد ولی مگه چقدر می شه به یه چیز نگاه کرد و خسته نشد . اما هر

بار که نگاهم رو بر می گردوندم انگار یه دستی صورتمو می گرفت و بر می گردوند

هر چه نگاه می کردم فقط اینه بود و اینه. کم کم مجبور شدم این تکرار رو بپذیرم

بهش زل زدم اما در نهایت قشنگی گرد و غبار داشت از همون موقع...

امیدواربودم که یه روزی غبارش رو پاک می کنم  اما هر چه بیشتر نگاه

کردم دیدم اینه به اون صافی هم نبوده . هر چه بزرگتر شدم گرد و غبار ،

اعوجاج و ترک های روش بیشتر شد. هر بار که می خراشید روح من هم زخمی

می شد.

*

دیگه چشام انقدر ضعیف شده که حقیقت و محو و تار می بینم . حقیقتی که روزی

می خواستم به دستان خودم تمیزش کنم انقدر که دست کم شفاف باشد

حیف اگر می دانستم همان موقع تمیزش می کردم و همان موقع ازش لذت

می بردم چون خراش های امروز را نمی توان از بین برد گرچه شک دارم ان

زمان هم از دست من کاری برمی امد .

*

دیگه به چشام شک دارم . می ترسم اشتباه بفهمم

مجبورم نگاه کنم اما نمی خوام بفهمم . فهم و شعورم به درک!

اما چه فرق می کنه؟ چه احمقانه چه عاقلانه نمی شه راحت زندگی کرد

خدایا تنها امیدم به توست . دستم را بگیر شاید تمام وجود حقیرم رو به پای

بندگی تو بریزم . تو که به ان احتیاجی نداری اما من دارم من امید دارم

ایمان به تو همه چیز را ساده می کند. کمکم کن !

ما  زنده ایم واقعا ......



و از مفهوم آن فقط زنده بودن را می دانند

و میخواهند خود را فریب دهند که آری ما هم زنده ایم

ولی خودشان می دانند که این حقیقت را باوری نیست

پس چرا زنده ایم ، که زنده های مرده ایم

همه ادعا می کنند که عاشقند 

همه وانمود می کنند که با محبتند

ولی دریغا هیچکدام نمی دانند

که معنای حقیقی عشق یعنی چه

و چنان آن را به لجن کشیده اند

که از نام مقدسش بوی تعفن برخاسته است

همه جا ناپاکی ، همه جا نیرنگ و تظاهر

و امان از ظاهراً با خردان

که چیزی از آنها نمی گویم

ـ و امان ـ

امان از مردمی که من هم یکی از آنانم.

........

مادر گوهر بهشت

همدم کودکی ، رفیق نوجوانی ، ای عزیز تمام عمرم

مبادا پاره ی وجودت را تنها بگذاری و انگیزه ی زندگی اش را بگیری

بابت تمام فداکاری هایی که در حقم کردی تا ابد به دستانت بوسه

می زنم . مرا به خاطر تمام مواقعی که الطافت را فراموش کردم

ببخش و مرا بار دیگر با دعای خیرت مدیون خود بگردان

لبخندت ، دستان نوازشگرت و قلب بزرگت در خاطرم حک شده

اولین بار قلبم در وجود تو تپید و اخرین تپش قلبم را تقدیمت 

خواهم کرد ... عشق من نثار تو مادر ... .روزت گرامی !

پلی چوبی برای بازگشت به انسانیت

خریت ... خریت ... چه کلمه اشنایی !

صحبت هر روز و شبها ... نمی دانم اسمش را واکنش در برابر

فشار احساسات بذارم یا شاید کم اوردن نمی دانم

گاهی لازمه ، لازمه که از اون چیزی که هستیم دور بشیم تا

اهمیتشو درک کنیم . اره شاید این خریت واسه اینه که انسانیت

از یادمون می ره ولی وای به اون روزی که چشامون باز شه و

ببینیم چه ارزشهایی به پای اون نابود شده ...

دیگر برای قدرشناسی خیلی دیره ...

دیگر این پل شکسته و تقلا کردن فایده نداره ، راه گریزی نیست

باید غرق شد !

انچه از دل بر آید بر دل نشیند

 

سلام ! حرف امروز من چیزی نیست 

 فقط خط خطی یک غریبه روی نیمکت اشنای مدرسه :

مثل كبريت كشيدن در باد بوسه ات دشـــــوار است 

 من خلاف جهت آب شنــــا كردن را باور دارم 

آری ، من به معجزه ی عشق ایمان دارم

 آخرين دانه ي كبريتم را مي كشم در ره باد  

هر چــــه بادا باد...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوستان عزیز کسی می تونه کد آهنگ ای عشق

داریوش یا شکنجه گر رو پیدا کنه ؟ من متاسفانه

هر تلاشی کردم پیدا نکردم . هر چی بود در بلاگفا

قابل استفاده نبود . ممنون می شم اگه کسی می تونه

کدشو بهمون بده . 

موفق باشید و نظر یادتون نره !!!

 

داستان چهار شمع

رسم است که در ایام کریسمس و در واقع آخرین ماه از سال میلادی چهار شمع روشن مینمایند،

هر شمع یک هفته میسوزد و به این ترتیب تا پایان ماه هر چهار شمع میسوزند،

شمعها نیز برای خود داستانی دارند. امیدواریم با خواندن این داستان امید در قلبتان ریشه کند.


شمع ها به آرامی می سوختند، فضا به قدری آرام بود که می توانستی صحبتهای آن ها را بشنوی.

اولی گفت: من صلح هستم! با وجود این هیچ کس نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگه دارد.


فکر میکنم به زودی از بین خواهم رفت.


سپس شعله اش به سرعت کم شد و از بین رفت.

دومی گفت: من ایمان هستم! با این وجود من هم ناچار ، مدتی زیادی روشن نمی مانم،

و معلوم نیست تا چه زمانی زنده باشم، وقتی صحبتش تمام شد نسیم ملایمی بر آن وزید و شعله اش

را خاموش کرد.

شمع سوم گفت: من عشق هستم! ولی آنقدر قدرت ندارم که روشن بمانم. مردم مرا کنار می گذارند

 و اهمیت مرا درک نمی کنند، آنها حتی عشق ورزیدن به نزدیکترین کسانشان را هم فراموش می کنند

و کمی بعد او هم خاموش شد.

ناگهان ... پسری وارد اتاق شد و شمع های خاموش را دید و گفت: چرا خاموش شده اید؟


قرار بود شما تا ابد بمانید و با گفتن این جمله شروع کرد به گریه کردن.

سپس شمع چهارم گفت: نترس تا زمانی که من روشن هستم میتوانیم شمع های دیگر را دوباره روشن

 کنیم.


من امید هستم!

کودک با چشمهای درخشان شمع امید را برداشت و شمع های دیگر را روشن کرد.

چه خوب است که شعله امید هرگز در زندگیتان خاموش نشود. چراکه هر یک از ما می توانیم امید،

ایمان، صلح و عشق را حفظ و نگهداری کنیم.

 


سلام به همه ی دوستان

متاسفم که توی این چند روز نتونستیم

خودمونو آپ کنیم.


التماس دعا

 

سلام دوستان

ماه رمضانه و به قول معروف ماه مهمانی خدا .

امیدوارم هممون بتونیم خوب رسم مهمون نوازی رو به جا بیاریم

مطمئنا خودمون بیشترین ثواب می بریم و بهترین حالات رو تجربه می کنیم

***

اون لحظه ... یک لحظه ی آسمانی ... یه حس انتظار خاص

وقتی می خوایم در حضور خدا حاضر شیم ...یه حس ملکوتی آمیخته

به احترام . شاید اینها اغراق باشه اما من فکر میکنم اکثرمون حتی برای

یه لحظه تجربه اش کردیم بدون این کلمات قلنبه سلنبه ، بدون حس افتخار

به عبادتمون ، بدون فکر به این که دیگه گرسنگی و تشنگی تمومه فقط

یه حالت یا احساس خوب و پاک و شاید شاید دروغی نمی دونم واقعا نمی دونم

هر چند کوتاه و در یک چشم بهم زدن اما واقعا می تونه یادمون بندازه که ما

برای چی سختی های جسمی رو تحمل کردیم ... و برای کی ؟

بله همون ... همون لحظه ی افطار !

**************************************

امروز مطلب جدید یا خاصی رو عنوان نکردم فقط اومدم بگم که هستم

که هستیم و بگم که حرف دلامون یکیه و همدیگرو می فهمیم !

و مهمترین حرف و دیگر هیچ : التماس دعا

درگذشت بزرگ مرد عرصه ی هنر موسیقی

 

زندگی چیست ؟ جز گذر بی وقفه ی ثانیه ها و لحظاتی که قدرش را نمی دانیم ...

این حرفها تکراریست و واقعیتی که همه می دانیم اما از اصلاح آن دریغ می کنیم

تنها حرف من برای گفتن این است : یک زندگی با ارزش دیگر تمام شد و یک گوهر

دیگر جاودانه شد و ما هنوز نفهمیدیم که این ارزش ها دیگر برنمی گردند و باید

قدرشان را تا هستند بدانیم نه بعد از مرگشان که دیگر نیستند که خوشحالشان

کنیم . محمد نوری با صدای مخملینش عظمتی که ایران می توانست داشته باشد

و اعتقادی که مردمانی در گذشته به خاطر حفظ آن کوشیدند را به یاد ما آورد

اما او هم به جاودانگی پیوست.کاش این تلنگری باشد برای تمام کسانی که این

مطلب را می خوانند شاید کمی بیشتر قدر بزرگانمان را بدانیم که آنان دیگر تکرار

نمی شوند ! یادش زنده باد !

 

 

 ما براي پرسيدن نام گلي ناشناس
چه سفر ها کرده ايم
چه سفر ها کرده ايم
ما براي بوسيدن خاک سر قله ها
چه خطرها کرده ايم
چه خطرها کرده ايم
ما براي آنکه ايران خانه خوبان شود
رنج دوران برده ايم
رنج دوران برده ايم
ما براي آنکه ايران گوهري تابان شود
خون دل ها خورده ايم
خون دل ها خورده ايم

ما براي بوييدن بوي گل نسترن
چه سفر ها کرده ايم
چه سفر ها کرده ايم
ما براي نوشيدن شورابه هاي کوير
چه خطرها کرده ايم
چه خطرها کرده ايم
ما براي خواندن اين قصه عشق به خاک
رنج دوران برده ايم
رنج دوران برده ايم
ما براي جاودانه ماندن اين عشق پاک
خون دل ها خورده ايم
خون دل ها خورده ايم

لا لا لا لا لا ....

انسان ... این موجود دوپا

طبيعت بشري وجود ندارد انسان به حكم سرنوشت نه ديو است نه فرشته

نه گرگ است نه گوسفند سليم انسان انسان است موجودي كه كار او آرمان

 او طرح هاي او عشق او در سازمان وجودي خويش مؤثر است

یک زنبور عسل همیشه زنبور است . یک پرنده هم همیشه یک پرنده .

هر کدام از موجودات همان چیزی هستند که باید باشند اما... اما انسان هميشه

چيزي است جز آن كه لحظه اي پيش بوده است .و انسان فردا انسان امروز است

به اضافه ي چيز پيش بيني نشدني ديگري. انسان هميشه بيرون از مرز هاي

خويش است

.اما این همان فرق بین انسان ودیگر موجودات است . اینکه هر روزش اتفاقی

جدید می افتد و این اتفاق همان معجزه است . و همین معجزه های کوچکند

که شادی و عشق را معنا می کنند و انرا چون هدیه ای ارزشمند بعد از تمام

رنجها بر انسان پدیدار می کند .و احمقند انسان هایی که زندگی را یکنواخت

می کنند و تمام معجزات را از خود دریغ !

به راستی که انان چون یک حیوان زندگی می کنند !

***

 پ.ن۱: با عرض معذرت خدمت کسایی که یکنواخت زندگی می کنند منظور ما کسایی

بود که فکر می کنند زندگی یکنواخته و یکنواخت باید زندگی کرد . حالا اگه از این قبیل افراد

هم هستید که بازم معذرت!

پ.ن۲: این پست اشتراکی نوشته شده ! نوشته های سفید توسط رفیق شفیقمون

هاله خانوم و سبز ها توسط بنده ، دختر گل و نازنین گلرخ خانوم نوشته شده خوبه از

تعریف کردن کم نمی ارم

پ.ن۳: روز خوش

روزنه ایمان

 

رضایت مجال شکایت نمی دهد . تا لب می گشایم که ای خدایی بگویم

ورنج  خود را به تصویر کشم دلم اجازه نمی دهد . اری هر لحظه که

چشمهایم را در پشت پلکهایم پنهان می کنم ناگه چشمان دلم بی اختیار از هم گشوده

میشوند و چنان عشق و برکت را چنان به وضوح در برابر وجودم نمایش می دهند

که زبان در دهانم می چرخد و سپس سخن گفتن را اغاز می کند اما اینبار نه تنها

شکایت نمی کند بلکه با تمام قدرت می ستاید ... تمام زیبایی جهان و شادی لحظات

و گذر بی وقفه ی فرصت ها را می ستاید و سپاسش را تمام و کمال به پروردگارش

هدیه می کند اکنون حمد و ستایش همچون خورشید می درخشد و ناسپاسی در عمق تاریکی

فرو می رود و شعله های کوچکش خاموش می شوند.

پ.ن۱: وقتی در میان سایه های خشمگین تاریکی اشفته و

سردرگم قدم برمیداری کافیست ذره ای ایمان در قلبت پدیدار

شود ، ان زمان است که روزنه ی امید تار های اندوه را می شکافد

و بر تو نمایان می شود

پ.ن.۲: روز خوش