فراموشی
نمیدونم چرا اینهمه مدت اینجارو که انقدر
دوسش داشتم فراموش کردم
ولی قول میدم همین روزا برگردم
نمیدونم چرا اینهمه مدت اینجارو که انقدر
دوسش داشتم فراموش کردم
ولی قول میدم همین روزا برگردم
هنوز روی خیلی چیزها تاکید دارم.هنوز اصرار دارم کتابی رو که خریدم حتی اگه قصه اش
جذبم نکنه تا به آخر بخونمش حتی با شکنجه ی زیاد.هنوز اصرار دارم تا وقتی خوندن
همه ی کتابایی که خریدم تموم نشدن کتاب تازه ای نخرم،
هنوز هم از خیابون های شلوغ بیزارم و هیچ وقت چای رو با قند نمی خورم.
هنوز هم مثل بچگیا دوست دارم کتابامو افقی بچینم تا بیشتر به نظر بیان.هنوز هم
هنوز هم نمی تونم از آبخوری های پارک آب بخورم.
هنوز هم یاد نگرفتم چطوری خیلی بی عیبُ نقص سوت بزنم،
هنوز هم مثل بچگیا همچین که یه خورده هوا سرد می شه لباس زمستونیامو زود از چمدون در میارم،
هنوز هم نمی تونم شال گردن رو اونقدر خوب بپیچم دور دماغُ دهنم که هم بتونم خوب حرف بزنم
هم خوب نفس بکشم،هیچ وقت هم یاد نگرفتم اون رو کراواتی ببندم دور گردنم.
هنوز هم زمستونا از هیچی به اندازه ی شال گردن پیچیدن و دستکش بدم میاد.
هنوز هم خاطرات بعضی کوچه ها،بعضی خیابان ها و بعضی آدمها حالم رو خوب میکنه ،
هنوز هم هیچ وقت دستمو خوب لاک نمی زنم.هنوز هم دلم می خواد با تمام پول های توی جیبم کتاب بخرم.
هنوز هم ترس ها،نگرانی ها و سوال های ذهنم رو می نویسم و عاشق بارونم .
هنوز هم از همه ی منشی های دکترها بدم می آد و از رفتن به بانک ها بیزارم.
هنوز هم مثل بچگی ها دلم می خواد هر بار که قدم برمی دارم هر پایم را روی یک سنگفرش بذارم
.هنوز هم برام معمای خیلی چیزها حل نشده مثل جریان برق در سیم ها.
هنوز هم لواشکـــــــــــــــــ و به همه خوردنی ها ترجیح میدم
هنوز هم آدما رو زود می بخشم
هنوز هم شبای بارونی سجاده ام زیر آسمون پهن میشه...
هنوز هم گاهی مثل بچگی ها فکر می کنم شاید یک روز آسمان بیفتد
روی پشت بام ما و من باید مراقب ستاره ها باشم که کسی پایش را روی آن ها نگذارد.
هنوز هم با خطوط امضاهایی که می کنم در گیرم .هنوز کوله را به کیف های بزرگ و سنگین زنانه ترجیح میدم
هنوز هم اسپرتهامو را به کفش های پاشنه بلند و زیبا ترجیح میدم.
هنوز هم گاهی تنهایی و خیلی دوست دارم..
هنوز هم مهربونم و همه آدمای دور و برمو دوست دارم.هنوز هم سادگی رو بیشتر دوست دارم.
هنوز هم از دوشنبه ها بیزارم و از خرداد فراری...
هنوز هم به اون دشت شقایق فکر میکنم و دوست دارم یکبار هم که شده برم اونجا....
هنوز هم از بوسیدن یه عالمــــــــــــــــــــــــــــــمه بدم میاد
هنوز هم گاهی چشام بارونیه....
و هنوزم که هنوزه نتونستم مرگ پدرم و باور کنم :((((
+ بعضی وقتا یه جور عجیبی دلم برای خودم تنگ می شه اونقدر که هر چقدر
تموم آلبوم ها رو ورق و تموم آینه ها رو دور می زنم باز دلتنگیم به قوّت خود باقیِِ...
+ دلمــــــــــــــــــــــ بارون میخواد...
دست چپم را به یاری سرم فرا خوانده ام تا ستونی باشه. مبادا تاب و تحمل سنگینی افکار
درونش را نداشته باشه و فرو بریزه.
طی الارض افکارم مرا را به 5_6 سال پیش میکشونه،زمانی که خیلی دوران خوبی برام بود.
یه چندروزیه بجوری یاد حاج رضا یکی از دوستای قدیمی افتادم.
یادش بخیر چقدر اذیتش میکردم،اذیتم میکرد.گاهی وقتا واقعا تو کل کل باهاش کم می آوردم
اینجور وقتا واقعا حرص میخوردم و میخواستم هرجوری که هست تلافی کنم.
وقتی میخواست از این شهر بره از هم دلخور بودیم بخاطر یه دوست مشترک
یکی که خیــــــــــــــــــــــــــلی برام عزیز بود و هست،وقتی واسه خداحافظی تماس گرفت و خواست
ببینیم همدیگرو گفتم دیگه هیچوقت نمیخوام ببینمش و مطمئنم که همینطوره
هرچند دوست خوبی بود برای هر دومون ،خیلی چیزا بهم یاد داد و خیلی راه ها رو برام باز کرد
ولی در مورد اون دوست مشترکــــــــــــ باهام صادق نبود. و این موضوع تا امروزم نتونست
رفتارش و برام توجیه کنه...
کاش اونروز اونجوری نمیشد...کاش زبون نگه میداشت و اون حرفا رو نمیزد...کاش حداقل با یکیمون روراست بود.
+ دنیا پر است از انسان هایی با ظاهر زیبا،
که هر روز لباسی نو بر تن می کنند ...
ولی نزدیکشان که می شوی،
بوی کهنگی اندیشه هایشان آزارت می دهد ... !
+ لعنت به واقعیتهایی که آدمها رو از هم دور میکنه...
+ لعنت به غروری که....
چـــــــــــــــــــــــــــی بگم :((
خـــــــــــــــــــــدایا شکرت
نداشتن امکانات بهانه بیشتر ماست برای حرکت نکردن
می گیم اگر امکانات مشخصی داشتم
کاری می کردم کارستون
ولی طبیعت حرف دیگه ای داره
می گه اگر پر از زندگی باشی
هر جایی رو تبدیل به امکانات می کنی
+یه حس خوب،یه شب اروم و قشنگ، یه شام بی نطیر تو رستوران
یه جشن کوشولو به بهانه ی شب عشق تویه خونه کوشولو،یه پدر و پسر عاشق و مهربون
با یه عالــــــــــــــمه جایزه
که همیشه منو شرمنده لطفشون میکنن :))))))))))))))
اینها رو با هیچی نمیشه عوض کرد
+ به شدت از مردای قدکوتاه و بی خاصیت که اتفاقا اعتماد بنفس بالایی هم دارن بدم میاد:((((
+ تمام نرگس ها را نذر آمدنت میکنم
بیا و رو سپید کن مرا
در مقابل ساعت هایی که دهن کجی می کنند برایم.تو شمال هیچ چیزی قشنگ تر از یه روز بارونی وبرفی برای من نیست
خیلی شیطنت کردیم،من و محمدرضا :|
عکسایی که انداختیم بی نظیر شدن،بیچاره همسری گاهی دعوامون میکرد،گاهی هم از سر ناچاری
همراهمون میشد :))))))))))
چند وقت پیش کتابی دیده بودم در مورد تاثیر احساس آدم ها بر شکل بلور های یخ
مثلا وقتی آب تحت تاثیر خشم یه آدم قرار گرفته و منجمد شده شکل بلور ها یه جوره
و وقتی تحت تاثیر عشق آدم ها قرار گرفته شکل بلور ها یه جور دیگه است
کاملا متفاوت با هم و تحت تاثیر شعور هستی
نمی دونم بلور های برف تو شمال و این شهر کوچیک چه شکلی دارن
این شهر پر از عشق ، خشم ، دوستی ، نفرت، بخشندگی ، حسادت و ... خیلی چیزهای دیگه است
شاید شعور مثبت برف و بارون برای همینه،همه چی با هم،همونطوری که هست
+ دیروز اولین نشست خبری و باشهردار داشتیم،تا حالا شهردار نبود ولی مدیر موفقی بود
واین تو کار شهری اش هم میتونه تاثیر گذار باشه.دقت و زیرکی بی نطیری هم داره.چون یکی که
خواست طبق معمول با کوچیک کردن یه عده خودش و تو جمع بزرگ کنه باهاش برخورد کرد
و فک کنم اون طرف هم شد شبیه سوســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــککککککک :(((
اصلا هم در مورد خبرهای انتقادی که در موردش زدم ناراحت نشد واز نظر من این یه حسن خیلی خوبه :))
+ هنوز هم از تماس امروز عاطی جون از شوک بیرون نیومدم
و هنگ تو هنگمم (برای توجیه رفتارم و عذاب وجدان بعد از تماس) :)))))))))))))))))
+ امروز و یه عالـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمه دوست داشتم،در کنار دوستی که وجودش برام یه دنیا آرامشه
من خیلی اهل حرف های عاشقانه نیستم
اما این عبارت رو دوستی فرستاده بود و خیلی به دلم نشست
" برای عاشق شدن که بهانه های ریز و درشت لازم نیست !
برای عاشق شدن کافیست تو نگاه کنی و من ...لبخند بزنم "
خیلی خوشحالم که امروز برف اومد و باز هم داره می باره.
خیلی خوشحالم که تونستم یک بار دیگه پشت پنجره بایستم و رد دونه های برف رو
از اون ته تهای آسمون تا اون پایین پایین های زمین دنبال کنم.دیگه داشت دلم برای هوای برفی تنگ میشد.
آخه برف و خیلی دوست دارم. و بیشتر از اون دوست دارم رو برفا را برم و صدای فشرده شدنش و زیر پاهام بشنوم.
و اینکه با محمدرضا برف بازی کنیم.
به لطف خدا الان داره رف میاد و منم یه عاااااااااااااااااااااالــــــــــــــــمه عاشقشم.
+ خدا کنه تا فردا حسابی رو زمین بشینه تا من و محمدرضا یه دل سیر برف بازی کنیم.
آخ که چه لذتی داره :))))))))))))))
+ دعا میکنم زیر این دونه های پاک برفی دل همه اتون شاد شاد شاد باشه...
+خدایا وقتی تو پشتم باشی دیگه مهم نیست کیا جلوم هستن...
+من و این همه کلمات حیف که جای تو خالیست...
باید بنویسم
از اولش همه چیزو همهههههههههههههههههه چیزو.....
+گریه اش من و هم گریه دار میکرد؛ اما اشک او از سوزپیاز و اشک من از سوز نیاز بود :((((((((((((((
+تو این برزخ لعنتی دچار یه حس مبهم شدم..
+آخه من چی بگم آخدا اگه بنده هات هم ولم کنن تو یکی ول کنم نیستی....
دلم سفر ميخواد...به دشت شقایق ها...از جنس ِ سفرهاي يهويي! كه بگم بريم؟ بگه بريم...
بي چون و چرا ... بي مقدمه ... بي برنامه ...با يه همسفر از جنس ِ دوست!
دلم يه جاده ميخواد كه دو طرفش پر از دشت باشه با یه عااااااااااالمه شقایق...با یه آسمون كه تمامش يه رنگه و بي انتهاست...
يه جاده خلوت كه بشه مانتو رو درآورد! حتي روسري رو ...!
كه بشه نشست روي در ماشين ِ در حال حركت ... صداي ضبط رو زياد كرد و جــــــــيغ زد ...
يه آهنگ ترجيحا قديمي و پرخاطره ... مثلا بمون ِ محسن يگانه ...
كه باهاش فرياد بزني "كـــــــاشكي تو رو سرنوشت ازم نگيره... ميترسه دلم بعد ِ رفتنت بگيره..."
باد بخوره به موهام و خنك بشم ...بريم و بريم و بريم ...بي چون و چرا ...بي برنامه ...
نكنه صداشو نشنوم و كسي نگرانم بشه...بي موبايل ... كه دغدغه نداشته باشم نكنه كسي زنگ بزنه؟
خيلي يهو تصميم بگيريم كنار جاده توقف كنيم !
با رفيق ِ بي چون و چرام بشينيم يه دل ِ سيررررر حرف بزنيم ...بخنديم ...
قهقهه بزنيم ... به هم ديگه التماس كنيم كه يه دقه هيچي نگو بذار بين خنده هام نفس بكشم...لذت ببريم از آسودگي ِ لحظه هامون...
كم كم هوا تاريك بشه و دراز بكشيم روي زمين ...غرق بشيم بين ستاره هاي آسمون ِ كوير ...
ستاره هايي كه هرچقدر بشماري شون تموم نميشن ...
انگار خدا كيسه ي ستاره هاش پاره شده و يهو همه ي ستاره ها ريختن كف ِ آسمون ...يه سفر ِ بي هدف و بي دغدغه ... بي مقصد!
كه حتي فكر شام هم نباشيم ...تو دل كوير ... توي سكوتش ... كنار ِ يه همسفر ِ بي نظير شايد
يه كنسرو یا نون و پنیر و گوجه ِ که ازغذاهاي گرون ترين رستوران هاي دنيا خوشمزه به نظر بياد!
اين سفر با تموم ِ سادگيش خواستني ترين سفر ِ دنياست ...
خدای خوب من چقدر خوبه که تو خدای خوبه ما هستی و می مونی ،
وقتی تو خیابون راه میرم به آدم ها نگاه می کنم آدم های عجولی که تند تند راه می رن یا اونایی که دستشون تو جیبشونو و به زمین نگاه می کنن با خودم میگم همه ی این ادم ها یه قسمت های مشترکی تو وجودشون هست یه شادی ها و غم های مشترک حتی یه خاطرات مشترک مثلا اینکه همشون یه حس مبهمی از کودکی و تولد دارن همشون حتما یه آدم هایی رو دوست دارن و حتما تو هر سنی که هستند عشقو درک کردن اینه که نشون میده تو واقعا خدای خوبه همه ماهستی حتی اگه لج بازی کنیم و از خیلی چیزا فرار کنیم حتی اگه با خودمون و گاهی با تو قهر کنیم بازم تو همین طور مهربونی .
اگه تو نبودی نمی دونستم خیلی وقت ها تو بیراهه های زندگی باید چطور خیلی چیزا رو تحمل کنم ،یا وقتی شادم و دزدکی می خندم فقط تویی که درکم می کنی و مطمئنم که از خوشحالی من خوشحالی ، یه روزایی شک داشتم به عدالتت می گن شک کردن شروع یه باوره و خوش حالم که این تجربه ها رو داشتم و حالا به اینجا رسیدم که از ته دل عاشقت باشم امروز تو این خیابون های سرد با هر قدمی که برمی داشتم احساس می کردم که زندگیم دقیقا همین طوری باید پیش می رفت تا بفهمم که چقدر دوستت دارم با همه تلخی ها و تنهایی ها با همه شادی ها و پیروزی هاش .
امروز این منم ،منی که ساکت و شادتر از قبل شده و به سرنوشتی که برام رقم زدی ایمان داره و دلش می خواد به همه چی اعتماد کنه چون توبراش خواستی که تو این مسیر باشه مگه نه اینکه تو بیشتر از همه ما رو دوست داری مگه نه اینکه عاشق بنده هات هستی پس هر چیزی که برامون بخوای بهترینه.
+ همیشه بین نوشته های سهراب حال وهوایی است که انگار همه ما تجربه اش کردیم.
+میگن شک کردن شروع یک باوره
+ همایش امروز تو شرکت نفت خوب برگزار شد :)))))))))))))
چند ماه پیش وقتی برای یک مصاحبه با یکی از اساتید به دانشگاه نوشیروانی رفته بودم یه کتاب خیلی جالب بهم هدیه داد، به اسم صد روز صد
قدم راجع به اینکه چطوری زمانو در دست بگیری و بری جلو تا اینکه به یک
انسان کامل و دوست داشتنی برسی هر صفحه اش یه دستورالعمل داشت که اگه درست
اجرا می کردی می رفتی صفحه بعد خیلی جالبه که اولین دستورالعملشو چهل روزه
پیش برای بار هفتم خواستم اجرا کنم اینطوری نوشته بود که: همیشه باید از
چیزهای ساده شروع کرد بعد به چیزهای پیچیده تر پرداخت امروز وقتی لباس های
مان را عوض می کنیم آنها را سرجای خودشان می گذاریم
خوب فکر کنم متوجه
شدید که چرا هفت بار خوندم این صفحه رو و تا اون لحظه به صفحه بعد نرفته
بودم شاید این سخت ترین کار دنیا بود برام.
ولی چند روزه پیش با
خودم گفتم هر چیزی که نویسنده ها بگن که درست نیست منو نمی شناخته که این
جمله صفحه اوله این بار طبق روانشناسی خودم میرم جلو شناختی که از خودم
دارم بعد رفتم صفحه بعد ، جمله اش این بود: امروز هنگام گوش دادن به موسیقی
دلخواهمان حداقل 2 دقیقه به خداوند توجه کنیم.
فوق العاده بود موفق
شدم روزه بعد رفتم صفحه بعد : امروز به یک اشتباه خود توجه کنیم و از
خداوند طلب بخشش کنیم . اینم با موفقیت رفتم جلوو خیلی هم حس خوبی داشتم از
انجامش و همین طور صفحه های کتاب ورق خورد و پیش رفت تا دیشب که صفحه
چهلم این کتابم و واقعا خوشحالم و خیلی چیزها تو زندگیم بهتر شده با انگیزه
تر شدم و تلاشم بیشتر شده .
اما علت نوشتن این پستم چی بود؟ یک دلیل بیشتر نداره و
اون اینکه تجربه خودمو بنویسم و اینکه خوندن این کتاب به من یادآوری کرد که
ما ادم ها به بعضی از قسمت های زندگی و رعایت یه سری اصول الکی حساس میشیم
که خیلی خوب اجراش کنیم وهمین باعث میشه همون جا می مونیم و دیگه جلو نمی
ریم بعضی وقت ها بعضی موضوع ها رو باید ازش گذشت تا بقیه موضوع ها که تو
صفحات دیگه زندگیمونه ورق بخوره باید به خودمون ایمان داشته باشیم که از
این صد قدم شاید تنها چند قدمی باشه که نتونیم انجام بدیم و این هیچ اشکالی
نداره هیچ آدمی کامل و بدون نقص نیست چه اهمیتی داره که همیشه همه لباس
های من سر جای خودشون نباشه ولی 39 قدم بعدشو خوب برم جلو؟ کسی چه می دونه
شاید بعد از قدم 99 قدم اول رو هم بتونم انجام بدم اونم از روی رضایت ،
همیشه به اجبار و طبق فکر دیگران جلو رفتن هم جالب نیست این کتاب به من
یادآوری کرد که می تونم یکی از اشتباهاتی که سر همین حساسیت ها چند ماه پیش
انجام داده بودم از زندگیم محو کنم و سختی هایی که کشیده بودمو کنار بذارم .
دکتر
محمود دانائی ممنونم از کتابی که نوشتی ولی کتاب بعدی رو اولش اضافه کن
اگه گاهی برخلاف شماره های صفحه جلو رفتید ناامید نشوید مهم جلو رفتن شماست
.
خوشحالم که این 39 صفحه به من کمک کرد خیلی چیزها برای خودم یادآوری
کنم و دنبالشون برم و احساس کنم هنوز هم میشه به خیلی چیزها برگشت.و از خیلی اشتباهات درس گرفت.

پ:ت: خدایا وقتی تو پشتم باشی مهم نیست کیا جلوم هستن
پ:ت: باز هم من و اینهمه کلمات حیف که جای تو خالیست.
وقتی که دوباره دلتنگ میشم،دلتنگ خیلی چیزها،وقتی دوباره یادم میوفته که صبح تو جلسه
شورای اداری شهرمون وقتی آخر جلسه امام جمعه شهر منو به همه معرفی میکنه و میگه بچه این شهرم
وقتی میگه دختر مرحوم ادریس هستم و از همه ی مسولین شهر میخواد تاهمکاری لازم رو با من داشته باشن
وقتی اشک تو چمشای همه ی شهروندای خوبم جمع میشه و اون وسط یکی بلند میشه میاد جلوم و با بغضش
که حالا به هق هق تبدیل میشه.همه با یه نگاه مهربون منو همراهی میکنن هیچ چیز بهتر از این نیست
که هنوزم بعد 15 سال یاد و خاطره ی پدر مهربونم تو ذهن همه مونده و به نیکی ازش یاد کنن.
وقتی یاد اون لحظه ها میوفتم نمیتونم خودم و نگه دارم میرم تو اتاق خودم،تو خلوت خودم
و سعی میکنم صدای هق هقم بگوش تو نرسه
ولی تو صدای گریه امو میشنوی و میای پتو رو از روی سرم میکشی کنار و نگام میکنی،
یه نگاه مهربون ،یه نگاه آشنا که بهم بگی کنارم هستی،که تنها نیستم،که درکم میکنی
خم میشی و من و میبوسی،میپرسی دستمال میخوام و بی توجه به سری که به نشونه نفی
تکون میدم میری جعبه دستمال و میاری و میزاری رو گونه ها و چشمهای خیسم،
چنان با دقت اینکارو انجام میدی که انگار داری روی برگ گل دست میکشی،
بعد بازم می پرسی یه لیوان آب بیارم؟
و بی توجه به نه ایی که از سر لجاجت میگم ،میری و طبیبانه برام نسخه میپیچی!!!!!
چند تا قند میندازی تو لیوان و برام میاری،اونقدر این بغض سر واکرده از صب تا حالا بزرگ هست
که راهی برای نفس کشیدن نیست،ولی مگه میشه دست تو رو رد کرد؟
نوش داروم و که میخورم،میبینم دستهای تو میره روی موهام
نوازشم که میکنی انگار اشک ریختن برام راحت تر میشه،حس زندگی توی همین نوازشهاست
کنارم که دراز میکشی خوشبختی ام تکمیل میشه،منو تو آغوش خودت میگیری
انگاری که من بچه ات هستم ، منم که لوووووووووووس :)))))))))))))
آروم که میشم چشمای قشنگت و میبندی و به خواب میری بلند میشم و نگاهت میکنم
هنوزم هم مثل کودکیهات هستی وقتی میخوابی نفسهات عمیق تر میشه.
حسودی ام میشه به روزی که دیگه کنارم نیستی تا اینجوری آرومم کنی،
حسودیم میشه به دختری که همه ی تو رو مال خودش میکنه،
ولی خوشحالم چون میدونم بی شک دختری که زن تو بشه خوشبخترین زن دنیاست،
درست مثل پدرت که تونست به قولی که به بابام داد و من و خوشبخت کنه .
من خوشبختم و زندگی چیزی جز این نیست،مردی که تمام تلاشش رو برای خوشحال بودن
من و بچه هام انجام میده،پسری که همیشه مراقبم هست و خوشبختی یعنی این.
+ یه منظره خیلی قشنگ دیدم دارم ازش یه تابلو واسه خونه امون میکشم
+یه تابلوی خیلی خاص هم میخوام واسه یکی از دوستام آماده کنم،امیدوارم بتونم روز عروسی اش بهش هدیه کنم چوون خیلی خیلی طرحش خاصه :))))))))))))))))))))
+بایک گروه هنری که اکثر خواننده هاو بازیگرا توش هستن قراره همکاری بکنم امیدوارم بتونم از پسش بربیام
+اینروزا یه جور خاصی دلتنگم،یجوری که یک دفعه حالمو خیلی بد میکنه :(((
+ چه حس خوبیه، مادربودن،همسر بودن
خواهر بودن،برادرزاده بودن ،عمه بودن،فرزند بودن،خاله بودن , خواهر زاده بودن
+ باز هم من و این همه کلمات حیف که جای تو خالی است.
امروز قرار نبود برم دانشگاه،واسه همین واسه همین با خیال راحت بعد از نظافت خونه و درست کردن
غذا رفتم دفتر شورای شهر ،چون با یکی از اعضاش مصاحبه داشتم.وقتی رسیدم که اونا به اتفاق شهردار
واسه بازدید رفته بودن بیرون،خواستم برگردم خونه که دیدم باهام تماس گرفتن که منم برم اونجا.
وقتی رفتم تو جمعشون دکتر یکی از مسئولین استانی رو هم دیدم،من و که دید اومد جلو و
خیلی گرم احوالپرسی کرد.
بعد بازدید هم به اتفاق شهردار،اعضای شورا و دکتر که اصرار داشت منم حتما باهاشون باشم رفتیم دفتر
شهردار،پیرامون چند تا مسئله مهم شهری صحبت شد و نتایجی هم گرفته شد.بعد از نهار بی نطیری که
تو دفتر شهردارخوردیم. در مورد جشنی که قرار بود شورا بمناسبت روز مبعث برگزار کنن صحبت شد .
شهردار به هیچوجه با مبلغ گفته شده راضی نبود.قرار شد جشن یا کنسل شه یا خیلی معمولی تر برگزار
شه.البته روابط عمومی اش هم در این مورد بی تقصیر نبود.موندم واسه همه کارهاشون خرج میکنن
وقتی میرسه به برنامه های فرهنگی همه کم میارند. این جوریاست دیگه.
بعد اتمام جلسه تو دفتر شهردار چون جای دیگه ایی جلسه داشتم همراه دکتر رفتیم،
جلسه اش خیلی طول کشید،الانم سرم بشدت درد میکنه.ولی باید بشینم این گزارشات و کامل کنم.
+ هیچ چیز به اندازه یک کوه شبیه پدر نیست!
+ کاش آدمهایی رو که دوست نداشتی مثل آدامس میشدن.
+ اینروزا دلم یه نامه از یه دوست میخواد،میدونم دیگه کسی نامه نمیده ولی دلم بشدت یه نامه میخواد
فک نکنم چیزی به اندازه خوندن نامه لذتخش باشه :))))))))))))))))))))
من حالم الان خوبه اونقدر که دوست دارم برم دست بندازم گردن خدا و روی ماهش را ببوسم .
من حالم خوبه اونقدر که دوست دارم به همه کسانی که می شناسمشون
بدون اینکه حالم را پرسیده باشند زنگ بزنم ، اس ام اس بدهم بگویم :می دونی چیه من حالم خیلی خوبه !
من حالم خوب است چون خودمو دوست دارم،چون خودمو باور دارم،
چون میدونم خدا هم دوستم داره،من حالم خیلی خوبه چون تونستم
امروز از یه مصاحبه بزرگ سربلند بیرون بیام

یه پیشنهاد خوووووووووووووب
ولی هنوز نمیدونم از پسش بر میام یا نهههههههههههههههههههه
خیلی دلم می خواست یه روزی به اینجایی که هستم برسم
هر چند هنوز هم خیلی راه مونده تا خط اول ولی من میتونم :))))))))))))))))))))
+ خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایا وقتی تو پشتم باشی دیگه مهم نیست کیا جلوم هستن
اگه قرار بود مهم باشه اونا "بقیه" محسوب نمی شدن...
می شدن بهترینام...همونایی که وقتی باهاشونم خودمم.
همونایی که وقتی یه مشکلی دارم اونقدر رابطه مون قویه که بهم زنگ میزنن و میگن
یهو حس کردم حالت خوب نیست.آره؟و بعد من حرف میزنم و حرف میزنم...
بهترینا اونایین که هروقت بهشون میگی لواشک میگن باشه سوت ثانیه ترش ترینهاش و برات میارن :))))))
همونایی که باهاشون هر پنجشنبه برنامه فیلم دیدن میذاری.
بهترینا همونایین که پشت سرت حرف نمیزنن و هر مشکلی باشه به خودت میگن.
همونایین که روز تولدت رو حتئ اگه خودت یادت بره اونا یادشون نمیره.
همونایی که به ایده هات نمیخندن و جدی میگیرنت.
بهترینا اونایین که وقتی بیدار میشی میبینی بهت مسیج دادن و برات یه روز خوب رو آرزو کردن.
همونایی که وسط زمستون باهاشون قرار تو بارون قدم میزنی.
همونایی که باهات بستنی زمستونه میخورن.
همونایی که وقتی شیطنتات گل کرد همه جوره باهات پایه هستن
همونایی که پایه ی لواشک خوردنا و ترقه بازیات هستن.
همونایی که نه حرفات رو به بقیه میگن و نه حرفاشونو به بقیه میگی.
همونایی که وقتی جلوشون میزنی زیر گریه احساس بدی نداری و میدونی که درکت میکنن.
همونایی که توی همه ی شرایط کنارتن.
بهترینا اونایین که توی همه تصمیم گیریات کمکت میکنن.
همونایی که یه رو دارن و دو رو نیستن.
همونایی که ادعای فرشته بودن ندارن اما فرشته بودن رو با کاراشون بهت ثابت میکنن.
درسته که تعداد بهترینام اونقدر زیاد نیست!اما خوشحالم که هم اونا لحظه هاشون
رو باهام قسمت میکنن و هم من...
بهترین های زندگیم
دوستشون دارم و دوستتون دارم!:دی
+ تو این شهر آدمها رو بدون نقاب قبول ندارن
+ چی بگم اینروزا خدا خیلی با خبرهای خوش غافلگیرم میکنه
لحظه به لحظه

+ دلم واسه پاییز تنگ شده
+به گمانم خوشبختی همین لحظات شیرین روزانه ست...
همین روزمرگی ها...درک ِ خوشی های کوچک دور و برمان است...
+خیلی حرف هست برای گفتن ولی وقت نیست،خیلی اتفاقا تو این مدت افتاده ولی نمیشه ازش حرف زد.
+به گمانم بهتر است گهگاهی به گذشته نگاهی بیاندازیم...
ببینیم چقدر شبیه به من ِ دیروزمون هستیم؟
+ به قول آوا یک نفر حس خوب پشت پنجره اتاقمو دزدید
+بعضی وقتا که دل آدم بلاتکلیفه شدیدا به دو تا کشیده چپ و راست محکم داره تا به خودش بیاد
+ این روزها چشام بدجوری جور لبهام و میکشه نگاه کنی میفهمی/
پس کمی مهربان تر خطابم کن لطفن
+ و من و اینهمه کلمات حیف که جای تو خالیست
عقل پیش بینی هایش را بهم یاد اوری می كند و میخندد.
صبر مرا دلداری می دهدو می گوید تا ابد كنارم خواهد ماند.نمی داند با اوبودن چقدر سخت است.
قول می دهد كه دل را چنان در اغوش بگیرد كه كسی چیزی نفهمد
.ولی می داند برای سیاهی مویم كاری از دستش بر نمی اید.
به راه نگاه می كنم.اصلا راهی وجود ندارد.هرچه بوده سراب بوده این را عقل ان موقع هم می گفت.
دل همچنان می گرید.
سرنوشت می گوید مرا بپذیر.می خواهم تكه تكه اش كنم و دوباره بسازمش.
ولی می گریزد.می گوید برای تغییر من شجاعت نیاز است و چشمهای باز.داشتی؟
دیگر دیر است.مرا بغل کن.
صبر مثل همیشه مرا به سمت عقل هل می دهد و دل همچنان می گرید
و اینگونه شد كه یك روز از هم جدا شدیم.و تو دیگر برای بدرقه من به پشت پنجره نیامدی
+ اصلا چن وقتیه حوصله هیچ کاری و ندارم
+نمیدونم چرا اینجوری شدم،فردا حتما باید تو جلسه شهرداری باشم ولی دلم میخواد که نرم
+فردا شب که شب یلداست همسری تو شرکته و ما تهنا :((((((((((((((((((
از صب تا حالا داداشم و داداش همسری میزنگن که فردا میان دنبالم ولی دلم میخواد
هر دو طرف و بچیچونم ،حوصله جشن بازی ندارم اینروزا
+ اگه قرار باشه از شمال بریم گزینه من برای زندگی کردن اصفهانه
+هنوز هم نفهمید بخاطر راحتی خودش کناره گیری کردم،چون با همه اخلاق گندش واسم عزیزه
+امروز نشد برم امامزاده
+ دلم واسه آوا تنگ شده خیلی