چهار شنبه 26 مهر ماه
مي گويمت از دور دعا ، گر برسانند
مي گويمت از دور دعا ، گر برسانند
كم كم ياد ميگيري با غروب هاي جمعه هم كنار بياي
و عشق
سوء تفاهمی ست
که با " متاسف ام " گفتنی فراموش می شود.
احمد شاملو
وچه تلخ ...
كه هيچوقت هيچ معذرت خواهي كمكي براي جبرانش نمي كنه
چه برسه به معذرت خواهي كه بخواد
براي خلاص شدن از شر عذاب وجدان باشه.
يه باگي يه چيزي بود
مثل ctrl+z مي شد زدش عقب و اونقدر برگشت به عقب اونقدر عقب
درست همون لحظه كه حوا مي خواست سيب رو گاز بزنه
سيب رو ازش ميگرفتم پرت ميكردم و مي زدم تو گوشش و مي گفتم:
ارزشش رو نداره مي فهمي؟ ارزش نداره.
بعدش راهم به به سمت دور دست ها ادامه مي دادم .
آنقدر همه کوچ کردهاند
کم مانده یکروز
به بدرقهی خودم بروم
و بی خودم تنها بمانم!
از علي كرمي
امروز يكي از مهربان ترين آدم هايي كه توي چند ماه گذشته
به واسطه كار كردن توي محل مشترك افتخار آشناييش رو داشتم
به قصد ادامه تحصيل و براي هميشه چمدانش رو بست وبه سر زمين ماتادور ها رفت
صداي خنده
صداي فلش دوربين
ودر آخر بغض هايي كه فروخورده شد
واشك هاي يواشكي
بعدا نوشت:بعضي نگاه ها حرف ها هرگز هرگز هرگز فراموش نمي شند.
چرا فكرم يهو خالي شد
چرا دوباره...
چرا نمي تونم فراموش كنم
تويي روكه حتي ديگه دوسم نداري
چه كردم دوباره با خودم
مث يه زخم كهنه
دوباره زخم دلم سر باز كرد
حالم بده بده بده
فكر ميكنم به اين كه ديدن دوباره لبخندش ارزشش رو داشت؟
كه ديده صيدي
كه بترسد از رهايــــــــــــــي؟
سنگين ٍ سنگين
گيج منگ با اين كه الان ساعت الان 8 عصر چيزي بيشتر از 12 ساعت گذشته
اما من هنوز از گيجي اون دم بيرون نيومدم متوقف شدم موندم زمان متوقفه من فكرم ذهنم روحم
اگه اون عكس نبود
فكر ميكردم همش توي خواب گذشته
خدايا...
عليرضا روشن
من دل تورو
يا تو دل من و؟
بعضيام مخاطب خاص تر)
پ.ن: جاي اين نوشته ها اين جا نيس تو پلاسه حالا كه پلاسمون وا نميشه پوكيده فعلا چاره اي نيس
تا بعد
متوجه شدم خونه قديمي مون كوبيده شده
خونه اي كه حياطش پر صداي خنده وگريه ها ي ما بود
توي عالم بچگي چقدر بزرگ به نظرم ميرسيد حياطش
همه ي خاطره هامونو كوبيدن
وقتي توي خرابه هاش راه ميرفتم هنوز صداي ما بود كه همديگرو صدا ميزديم ميخنديديم
ميوه هاي نارس نارنج ونارنگي كه از درخت ريخته بود بهم پرتاب ميكيرديم ...
بعد از ظهر كه از سر كار برگشتم اونقدر خسته بودم كه نهار خورده ونخورده رفتم خوابيدم
خواب ديدم همون جام همون خونه ما صداي شعر خوندنامون جيغ هاي از سر شاديمون
دلم حسابي گرفته اين عصر اول ارديبهشتي
دلم اون خونه رو ميخواد من باشم وتو بدوئيم توي حياطش نارنج نارس كوچو لو ها رو بسمت هم پرتاب كنيم وبخنديم
من ميدونم اون خونه كه خراب شده حتي اگرم يه خونه نو جاش ساخته شه بازم از درو ديوارش براي من صداي خنده هاي ما مياد تا ابد ميدونم
دلم گرفته...
ميكنه نميشه بعد آخر سر تمام قواش و زورش ويه جا جمع ميكنه تمركز مي كنه روي اون زور آخره ويهو كنده
ميشه
جدا ميشه؟ حالا اين حكايت آخر قصه ماست نميدونم تمام مدت اين دوسال هميشه اين مياد تو فكرم كه اون
دروغ آخريه اون ماجراي خيانت فك ميكنم آخرين تلاش تو بود وآخرين زورت براي تموم كردن همه چيزايي كه
بود
ونبودچرا؟چون فك ميكنم تو آدم خيانت نبودي ولي اينو خوب ميدونستي چي ميتونه براي من از همه سخت تر
باشه ،يا بهتر بگم اون نتيجه اي رو كه ميخواي بهت بده همين قصه اون خيانت كذايي بود نبود؟ يكي نشسته
اين ور دلم ميگه بود يكي ديگه نشسته روبروش يكمي اون ور تر ميگه نيود!
هي فلاني كه الان نميدونم كجاي اين زميني خوابي يا بيدار ي خوشحالي يا غمگين تنهايي يا دورو برت
شلوغه
نمي دوني يكي هست كه دلش براي شنيدن صدات يه ذره شده!
هيچ وقت تو زندگيم نخواستم جاي كسي باشم با تمام مشكلاتي كه بوده وهست يعني كه حسرت
موقعيت كسي رو نخوردم جز اون وقتي كه براي اولين بار اين وبلاگ (لينك) رو باز كردم
وحسوديم شد چه حسودي هم
بانو بودن ومخاطب اين نوشته ها بودن حسادتم داره
بانو بودن مخاطب اين (لينك) نوشته ها بودن لياقت ميخواد
اينجا بود كه براي اولين بار عاشق اسم بانو شدم
فك كن يكي صدات كنه بانـــــــــو ، بانــــــــــو جان
وقتي اين وبلاگ (لينك) رو باز كردم يادم نيست چه تاريخي بود و كي ولي عجيب منو گرفت وگرفتار خودش كرد
و تا زماني كه حسين نوروظي بنويسه ميخونمش ميدونم هركي يه بار اين صفحه رو باز كنه اسيرش ميشه
باشه كه تاشمام اسيرش بشيد
پ .ن. نمي دونم مشكل از مرورگر منه يا بلاگفا مشكل داره بالا نشد لينك وبلاگ رو بزارم اينجا ميزارمش
خسته س وگرسنه
توي دلش يه عالمه حرف براي نوشتن هست
اما دستش خيلي وقته كه نوشتن نميره
ديشبم خواب يه نفرو ديده
باز دلش هوايي شده
همين طور كه داره لباس عوض مي كنه
زمزمه مي كنه زير لبش
هيچيكي مثل تو نشد
هيچكي مثل تو نبود
همش از خدا ميخوام...
شك مي كنه دو دل ميشه !
چي ميخواي از خدا؟؟
آدما دو دستن
اونايي كه تنهان
وانايي كه فك ميكنن تنهان
به قول يه دوستي و اونايي كه واقعا تنهان
از اين به بعد هر هفته جمعه عصر ها برنامه م ديدن يه فيلم خوبه
پيشنهاد فيلم اين هفته :اينجا بدون من:
به خاطرش زندگيم نظم عجيبي بعد مدتها به خودش گرفته از همه مهم تر محيط صميمي و بدون بر خورد با ارباب
رجوعش هست ، كه اون رو دوست داشتني ترش ميكنه بهر حال فصل جديدي از زندگي من در حال رقم خوردنه
تا ابد ممنون اونيم كه فرصت رو بهم داد :)
به خدا دست مردم وسيله كار اموزي شما نيست
كه 500 دفه سرنگ وبزني توش واسه يه چيكه خون :(
هيچ حوصله ندارم نه نوشتن نه نت
چرا همين رو هم اينجا نوشتم نميدونم
فعلا...
روزها هر چند تكراري
ولي با آرامش ميگذرند
هواي هم صحبتي با يه دوست خوب
بد جوري به دلم افتاده
كه اونهم هيچ جوري راهي نداره
پل هاي ارتباطي همه روطوفان شكسته
هرچند كه آرامش دارم ولي بسيار دلتنگم.
بايد طلا نوشت اينو كه هر كي گفته اين آبانيا تو هيچي تعادل ندارن
يا افراط يا تفريط يا عاشق يا فارغ آدم نيستن كه
فرشتن :)
خوب اينجا نشستي چي ميخواي ازين صفحه لعنتي؟
پاشو برو اون جزوه ي زبان از فراغ دوريت جون داد مُرد
به يادش مونده آيا؟
همين فصل بود و همين روز ها
فرسنگ ها فاصله
شعر عاشقانه فروغ واشك
وصداي نفس هاش
وسكوتش
اي شب از روياي تو رنگين شده
سينه از عطر تو ام سنگين شده
....
....
راستي
چرا هيچ وقت دلش برام تنگ نشد؟