شتاب مکن این روزها داره به دیدن سریال "land man" میگذره و بسیاری کارهای سخیف. کارهای سخیف از بابت و زاویه دید آدمی که قبلا بودم. اون آدمی که تا یکسال پیش توی برج عاج خودش، خدا رو هم بنده نبود، حالا بخاطر مشکلات مالی و واگذاری دفتر قبلی، داره تن میده به کارهایی که قبلا برای خودش پست میشمردشون. البته که چاره ای نیست. تنها نکته مثبت این روزها، ادامه روند ورزشم و کم کردن وزن هست. به نظر میاد کم کم داره یه خط هایی روی شکمم هم ظاهر میشه، تا بیشتر از این به خودم گیر ندم و ناامید نباشم. باید دفعات رفتن به استخر رو هم بیشتر کنم. شاید این تایم های عرق ریزان و انرژی پزان، کمک حال این روح زخمی باشند. روزهای آخر سال معمولا خیلی ها دورهمی میگیرن. این هفته دو سه تا هست و منم دعوت شدم. ولی اون آدمی که سال های قبل میرفت به این جمع ها و دورهمی ها، دیگه وجود خارجی نداره. نغمه دیروز که زنگ زد تا دعوتم کنه، گفت گلدونی که براش بردم رو اونقدر بزرگ کرده که باید گلدون ش رو عوض کنه. گفت خودم برم برای کمک بهش. نمیدونم چرا حس میکنم با مازیار به مشکل خورده. مازیار رو از آخرین باری که دی ماه با هم رفتیم استخر، هیچ جایی دیگه ندیدم. از یه جشنواره داستان تماس گرفتن و گفتن داستانم برنده شده. به یاد قدیم ها که جشنواره باز بودم. مدتها بود داستانی ننوشته بودم. تا این آخری که بعد از دو سال مرتکب شدم. تا شیراز باید برای گرفتن جایزه ش میرفتم. نرفتم و جایزه م رو هم ندادن. یک هفته بعد هم زنگ زدن گفتن توی کتاب جشنواره هم قرار نیست داستانم چاپ بشه. چون ارشاد تایید نکرده. * ادامه مطلب شعری است از "شارل بودلر" به نام "مرگ آرتیست ها" کمی وزنم بالا رفته بود و برای همین دوباره رفتم سمت ورزش. البته کمی یعنی در حد دو سه کیلو. باشگاه نمیرم چون هم وقتگیره و هم به نظرم مربیهای باشگاه اصرار الکی به زدن وزنههای سنگین دارند. هر قدر هم بهشون میگی که من اومدم لذت ببرم و روحیهم خوب بشه و علاقهای به سیکسپک و ماهیچههای وراومده و دراومده ندارم، باز هم کار خودشون رو میکنند و اونقدر بهت دمبل و وزنه سنگین میدن تا یه جاییت رو بزنن داغون کنند. همون اتفاقی که یه سال پیش برای ماهیچه دستم افتاد. به همین خاطر با مقولهی زیبای دانلود از یوتیوب آشنا شدم. و چه اتفاق قشنگی و چه دنیای وسیعی. واقعا برای هر مشکلی یه ویدئوی راهنما توی یوتیوب میشه پیدا کرد. سرچ زدم ورزش در خانه و یه مجموعه کلیپ نیمساعته برای ورزش توی خونه دانلود کردم. و در کمال ناباوری توی هفده روز، دو کیلو وزن کم کردم و این پروژه اینقدر برام دلنشین بوده که اگر یک روز نتونم با برنامه پیش برم و به هر دلیل نتونم ورزش کنم عصبی میشم. بعد از مدتها با چندنفر مشغول کار تاتری شدم. البته خیلی نقش مهمی ندارم ولی برای تنوع خوب بوده. قرار بود خودم یه کار رو برای اجرای عمومی شروع کنم ولی خب هنوز اینقدر آمادگی ذهنی و روحی ندارم. برای همین وقتی یاسمن گفت میشه یه نقش برداری با کمال میل این کار رو قبول کردم. کار از نغمه ثمینیه و اگر تمرینات به همین خوبی پیش بره انتظار اجرای خوبی رو هم میشه ازش داشت. قبلا با یاسمن جلسات اسطوره رو هم کار کرده بودیم. خیلی سختگیر و منظبطه. شغل اصلیش پرستاریه و به نظرم با توجه به شرایط سخت کاریش خیلی قابل تحسینه که چنین دغدغههایی داره. برای بار دوم خطبه عقد آریایی رو خوندم. اونم توی یک محضر کاملا عربی و اسلامی و در شهر مقدس مشهد. بخاطر اینکه دفاتر رو پلمپ میکردن همه رو مجبور کردن وقتی عقد خونده میشه، کسی فیلمبرداری نکنه. عاقد اصلی هم یه چیز سمی بود. یه مرد چهل پنجاه سالهی زبونباز رو تصور کنید. با نعلین و عبای آخوندی، موی حنازده و عطر ِغلیظ حرم.. توی ادامه مطلب هم میتونید داستان کوتاهی از "ویلیام فاکنر" رو بخونید. این روزا بیشتر به فیلم دیدن میگذره. دیشب "کیک ِ محبوب من" رو دیدم که بتازگی برای دانلود منتشر شده و به نظرم اتفاق قشنگی در سینمای فعلا تاریک ایران محسوب میشه. نه لزوما از نظر مضمون و محتوا، بلکه از نظر جسارتی که در بازیگری این فیلم باهاش روبرو شدم. حضور بدونِ حجاب بازیگر زن و لمسها و اشارات تنانه در فیلم که من قبل از این فقط در فیلمهای زیرزمینی ایرانی شاهدش بودم. در مورد خود ِفیلم هم به نظرم در این وانفسای فیلمهای اسفناک این چند ساله، دغدغه کارگردانان فیلم قابل احترام هست. کمی با روند شخصیتسازی در فیلم و سرعت بیش از اندازهش مشکل داشتم که به نظرم میشه در کنار ویژگیهای خوب این فیلم، ازش چشمپوشی کرد. فیلم "our little siser" رو هم دیدم. قبلا فیلم "monster" رو هم از همین کارگردان ِ ژاپنی دیده بودم. هر چند "monster" فیلم عمیقتری به نظرم اومد، اما از این فیلم هم لذت بردم. فیلم داستان سه خواهر هست که با هم و بتنهایی زندگی میکنند و بعد ِمرگ پدری که ترکشون کرده، مجبور میشن خواهر ناتنی کوچکترشون رو هم بپذیرند. فیلم ریتم آرومی داره و اگر دنبال ماجرا هستید، احتمالا نپسندید. این هفته دو تا کتاب رو هم تموم کردم. یکی "درک یک پایان" از جولین بارنز که تنها در دو نشست خوندمش و برام لذت بخش بود. یادداشت هایی وسط کتاب بود ، انگار قبلا هم بَرش داشته بودم ولی نیمهتمام گذاشته بودمش. واقعا کتاب خوندن و لذتبردن ازش به حال روحی آدم خیلی بستگی داره. کتاب دوم "کلکسیونر" هست که فکر کنم خیلی راجع بهش حرف زده شده و نیاز به معرفی نداره. بعد از مدتها یه چیزی که بشه اسمش رو گذاشت داستان نوشتم. البته کامل نیست و نیاز به ویرایش داره. به نظرم کیفیت خیلی بالایی نداره اما بخاطر اینکه بعد از تقریبا سه سال تونستم یه داستان رو به سرانجام برسونم از خودم راضی هستم. توی ادامه مطلب هم میتونید داستان کوتاهی از "دونالد بارتلمی" رو بخونید.
که ابر بر خانهات ببارد
و عشق
در تکهای نان گُم شود.
هرگز نتوان
آدمی را به خانه آورد
آدمی در سقوطِ کلمات
سقوط میکند
و هنگام که از زمین برخیزد
کلمات کال و نارس را
به عابران تعارف میکند.
آدمی را توانایی
عشق نیست
در عشق میشکند و میمیرد..
ادامه
ادامه
ادامه
ادامه
نوشته شده در ساعت
توسط |
نوشته شده در ساعت
توسط |
نوشته شده در ساعت
توسط |
نوشته شده در ساعت
توسط |