محتاج تو
من محتاج توام
از عشق که....نه....
امااز عاقبت بی عقوبت! این همه فاصله،
ازانتهای نامعلوم این کوچه های بی چراغ و چلچله!،
چرا.........میترسم!......
من از لحظه ای که چشم های تو،
بین آوار این همه نگاه معنا دار گم شوند!
من از دمی که بازدم تو پاسخش نباشد،
میترسم!
اما اگر راستش را بخواهی!
نمیدانم که از عاقبت این همه ترانه و نامه ی بی جواب!
میترسم یا نه؟!
فقط میدانم دانم که.....محتاجم!
محتاج سکوت ستاره!
محتاج لطافت صبح!
محتاج صبر خدا!
من محتاج ترانه های بی قفس ِ پر از کبوترم!
من محتاج واژه های ساده و بیتکلفم
واژه هائی که بشود با آب غسلشان داد!
من محتاج نگاهی از جنس آب و لبخندی از جنس صداقتم!
من محتاج عطر یک احساس باران زده ی نمناکم!
من محتاج توام!
محتاج نگاه تو،
محتاج لبخند تو،
محتاج احساس تو،
همین!
ازاین ساده تر و بی تکلف تر در کلام من نمی گنجد!
من محتاج توام که بیایی و مرورم کنی!
بایک هوا هق هق!
بایک جفت نگاه خیس!
من محتاج یک دنیاآسمان ابریم!
که ببارد،....که برای من بشود،
بهانه ای از جنس معجزه!
تابگویم تو را به حرمت این ابرها که می گریند قسم!....
















