قسم . . . مادر

کاش سوره ای به نام مادر بود 

که آن گونه اولیه میشد 

قسم بر بوی دستانت که بوی خانه و آشپزخانه می دهد 

و قسم بر چشمان همه وقت نگرانت 

قسم بر بعض فرو خورده ات که شانه کوه را لرزاند 

و قسم بر غربتت 

بهشت زیر پایت گوارای وجودت 

مادرم بدون تو همه زندگی ام درد می کند دلم اغوش مادرم را می خواهد 

مادرم برگرد

مادرم بیا و برگرد از مهمانی خدا دلمون واست خیلی تنگ شده فقط مرور کردن خاطره هات شده کارمون 

برگرد و بیا

گرچه دیگر مادرم نیست 

دلم تنگ می شود برای او 

برای یاس هایی که خشکیده خواهند شد 

و باغچه ای که دیگر یاران دست را نخواهند دید 

دلم تنگ میشود 

برای کوچه ای که دیگر آب را نخواهند فهمید 

و گدایی که دستانش همیشه از این کوچه خالی خواهد ماند 

 

مادرم

مادرم برگرد دلم برای آغوش

گرمت تنگ تنگ  شده 

کاش مادرم . . .

کاش مادرم . . .

کمی از لبخند های 

روز های کودکی هایم را 

کنار پونه ها و نعناهایش 

خشک می کرد 

برای این روز های دلتنگی ام 

میدونی دلتنگی یعنی چه ؟ دلتنگی یعنی این که بنشینی به خاطراتت با مادرت فکر کنی . . . اون وقت یه لبخند

اونوقت یه لبخند بیاد رو لبت . . . 

ولی چند لحظه بعد . . . 

شوری اشک های لعنتی ، شیرینی اون خاطره ها رو از یادت ببرند 

خدایا با من حرف بزن

خدایا با من حرف بزن

مردی با خود زمزمه کرد:

خدایا با من حرف بزن

یک سار شروع به خواندن کرد...


اما مرد نشنید!

مرد فریاد بررآورد

خدایا با من حرف بزن....

آذرخش در آسمان غرید

اما مرد اعتنایی نکرد!

مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت: پس تو کجایی؟؟؟؟

بگذار تو را ببینم....

ستاره ای درخشید اما مرد ندید!

مرد فریاد کشید: " خدایا یک معجزه به من نشان بده"...

کودکی متولد شد! اما مرد باز توجهی نکرد...

مرد در نهایت یاس فریاد زد

خدایا خودت را به من نشان بده!

بگذار تو را ببینم....

از تو خواهش می کنم....

پروانه ای روی دست مرد نشست

و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد...

ما خدا را گم می کنیم در حالی که او در کنار نفس های ما جریان دارد...

خدا اغلب در شادی های ما سهیم نیست...

تا به حال چند بار خوشی هایت را آرام و بی بهانه به او گفته ای؟؟

تا به حال به او گفته ای که چقدر خوشبختی؟

که چقدر همه چیز خوب است...

که چه خوب است که او هست...

خدا همراه همیشگی سختی ها و خستگی های ماست

زمانی که خسته و درمانده به سویش می رویم

خیال می کنیم تنها زمانی که به خواسته خود برسیم او ما را دیده وحس کرده

اما گاهی بی پاسخ گذاشتن برخی از خواسته های ما نشانگر

لطف بی اندازه او به ماست.

خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد

به عشق ایمان دارم حتی اگر آن را حس نکنم

به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کره باشد...

تا خدا هست

جایی برای نا امیدی نیست...

     تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

طنز خواستگاری

سلام بر دوستان خوب خودم با قدر دانی از شماهایی که با وجود اینکه مدتی آپدیت نشده بودم ولی باز م منو شرمنده کرده و به وب سایت خودشون میومدن    

بعد از مدتها آپ کردم و اینم یه مطلب طنز است که یکی از بهترین دوستم داده تا در وبم بزارم

دوستان خوبم منو ببخشین که انشای خوبی اصلا ندارم    

    طنز خواستگاري    

اوايل شب بود و دلشوره عجيبي تمام بدنم را فراگرفت. بعد از اينكه راه افتاديم. به امر مادرم سبد گلي خريديم. خدا خير دهد كساني را كه باعث و باني اين رسم و رسومات آبكي شدند. آن زمان صحراي خدا بود و تادلت بخواهد گل! چندتا شاخه گل ميكندند و كارشون راه مي افتاد؛ ولي در اين دوره و زمانه حتي گل خريدن هم براي خودش مكافاتي داردكه نگو و نپرس!!! قبل از اينكه وارد گل فروشي بشوي مانند گل سرخ سرحال و شادابي؛ ولي وقتي كه قيمت‌ها را مي‌بيني قيافه ات مثل گل ميمون ميشود!! 

البته ناگفته نماند كه بندة حقير هنوز در اوان سنين جواني حدود 39 سالگي هستم و تا اطلاع ثانوي نيز نيار در خود احساس نمي كنم. 

منتهي به علت اينكه بعضي از اقوام محترم خطر ترشي افتادگي. پوسيدگي روحي و زنگ زدگي عاطفي اينجانب را به اطلاع سلطان بانوي خاندان (مادرم) رسانده بودند؛ با مراسم خواستگاري امشب موافقت كردم.

خلاصة كلام به هر جان كندني بود به مقصد رسيديم. در باز شد.

چشمتان روز بد نبيند. پدر عروس كه فكر ميكرد من ارث باباي خدابيامرزش را بالا كشيده ام. چنان جواب سلامم را داد كه ديگر يادم رفت به او بگويم كه مرا به غلامي بپذيرد. از همين حالا مشخص بود كه بيشتر از غلامي و نوكري خانواده اش چيزي به من نمي ماسد.

به اين خاطر تصميم گرفتم كه اگر زبانم لال با عروسي ما موافقت شد؛ سري به اداره بيمه قرباني راه ازدواج زده و خودم را بيمه شخص ثالث كنم.

بعد از مدتي انتظار و لبخند و سرفه عروس خانم با سيني چاي قدم رنجه فرمودند. عروس كه چه عرض كنم...! بعد از اينكه چاي جوشيده خانوما را ميل كرديم! پدر عروس خانم شروع به صحبت كردند.

ايشان آنقدر از فوايد ازدواج و برگزاري ازدواج ساده سخن گفتند كه به خود اميدوار شدم. در ادامه مراسم بازجويي (ببخشيد خواستگاري) خواهر بزرگتر عروس از من در مورد ويلاي شمال و باباي عروس هم كه در مورد ازدواج ساده كلي سخنراني كرده بود؛ از من براي دخترشان سراغ خانه دوبلكس با سقف شيبدار و آشپزخانه اوپن و خلاصه راحتتان كنم ؛كاخ نياوران را مي گرفت.

بعد از تمام اين وقايع ناخوشايند، نوبت به مهريه رسيد. خواهر كوچكتر عروس به تعداد نفرات ياران «لين جان» در سريال جنگجويان كوهستان اصرار داشت كه 112 هزار سكه مهريه خواهر تحفه اش باشد و به نيت اينكه در سال 1349 به دنيا آمده، 1349 سكه نقره هم به مهريه اش اضافه شود؛ بعد از قضيه مهريه نوبت به شيربها شد. مادر عروس به ازاي هر سانتي متر مكعب شير خشكش را كه به دخترش داده بود، براي ما دلار و يورو و سپه چك و ... را حساب كرده بود؛ بطوريكه احساس مي شد اگر يك دم ديگر توي اين خانه بنشينيم؛ خواهند گفت پول آن بيمارستاني كه عروس خانم در آن به دنيا آمده را هم حساب كنيم.

بعد از تمام شدن اين حرفها مادر بخت برگشته ما از جهيزيه «نه نه فولاد زنده» پرسيدكه گوشتان خبر بد نشنود!!! آن چنان مادر مرا پول پرست، طماع، گداي هفت خط و تاجر صفت معرفي كردند كه انگار مسبب اصلي شروع جنگ جهاني دوم «مادر نانونازي» بنده بوده، نه جناب «هيتلر»!!!
به هر تقدير در پايان مراسم، خانواده عروس جواب «نه دندان شكن و محكم» را تحويلمان دادند و ما هم مثل لشكر شكست خورده به خانه رجعت كرديم، پس از آن در دفتر معاملات ازدواج با خود عهد بستم كه تا آخر عمر، مثل ابوعلي سينا كه مجرد مانده؛ عناصر نامطلوبي مانند خواستگاري و ازدواج و ... را تا ابد به فراموشي بسپارم....!!!

       تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

 

من درد مشترکم

اشک رازی‌ست
لبخند رازی‌ست
عشق رازی‌ست

اشک ِ آن شب لبخند ِ عشق‌ام بود.

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی…

من درد مشترکم
مرا فریاد کن


درخت با جنگل سخن میگوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم


نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده


من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام
و دستهایت با دستان من آشناست


در خلوتِ روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان،

و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترینِ زندگان بوده اند

دست ات را به من بده
دست‌های ِ تو با من آشناست

ای دیریافته با تو سخن می‌گویم


به‌سان ِ ابر که با توفان
به‌سان ِ علف که با صحرا
به‌سان ِ باران که با دریا
به‌سان ِ پرنده که با بهار
به‌سان ِ درخت که با جنگل سخن می‌گوید

زیرا که من
ریشه‌های ِ تو را دریافته‌ام
زیرا که صدای ِ من
با صدای ِ تو آشناست

زنده یاد احمد شاملو

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول    

داروگ

خشک آمد کشتگاه من

در جوار کشت همسایه

گرچه می گویند:

(( می گریند روی ساحل نزدیک

سوگواران در میان سوگواران))

قاصد روزان ابری،داروگ،کی می رسد باران؟

بر بساطی که بساطی نیست

در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست

و جدار دنده های نی به دیوار اتاقم دارد از خشکیش می ترکد

- چون دل یاران که در هجران یاران-

قاصد روزان ابری، داروگ ، کی می رسد باران؟

نیما یوشیج ( علی اسفندیاری )

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

اشکی در گذر گاه تاریخ

اشکی در گذر گاه تاریخ

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرد

گرچه آدم زنده بود



از همان روزی که یوسف را برادر ها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیواره چین را ساختند

آدمیت مرده بود



بعد دنیا هی پر از آدم شد واین آسیاب گشت و گشت

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ ، آدمیت برنگشت



قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است

سینه دنیا زخوبی ها تهی است

صحبت ازآزادگی پاکی مروت ابلهی است

صحبت از موسا و عیسا و محمد نابجاست

قرن موسی چنبه ها است



من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر

حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟



صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلود را درپیش چشم خلق پنهان میکنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا

آنچه این نامردمان یا جان انسان می کنند



صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبتها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است
فریدون مشیری  

      تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

قایقی خواهم ساخت

 قایقی باید ساخت

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچ کسی نیست که دربیشه عشق

قهرمانان را بیدار کند

قایق از تور تهی

و دل از آرزوی مروارید

همچنان خواهم راند

نه به آبی ها دل خواهم بست

نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند  

 

و در آن تابش تنهایی ماهی گیران

 می فشانند فسون از سر گیوهاشان

 همچنان خواهم راند

همچنان خواهم خواند

دور باید شد دور

مرد آن شهر اساطیر نداشت

زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود

هیچ اینهتالاری سرخوشی ها را تکرار نکرد

چاله ابی حتی مشعلی را ننمود

 دور باید شد دور

شب سرودش را خواند

نوبت پنجره هاست
 

همچنان خواهم خواند

همچنان خواهم راند

پشت دریا ها شهری است

که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است

بام ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می نگرند

دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است

 مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند

 که به یک شعله به یک خواب لطیف

خاک موسیقی احساس ترا می شنود

و صدای پر مرغان اساطیر می اید در باد

پشت دریاها شهری است

که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است

 شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند

پشت دریا ها شهری است

قایقی باید ساخت


سهراب سپری

     تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

ترا من چشم در راهم

تو را من چشم در راهم

تو را من چشم در راهم شبا هنگام

که می گیرند در شاخ «تلاجن» سایه ها رنگ سیاهی

وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم؛

تو را من چشم در راهم.

شبا هنگام ، در آن دم که بر جا، درّه ها چون مرده ماران خفتگان اند؛

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام.

گرم یاد آوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم؛

تو را من چشم در راهم .

نیما یوشیج(علی اسفندریاری )

باز کن پنجره ها را

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

با سلام خدمت دوستان خوبم مدتی بود که نبودم و آپ نمی کردم حالا هم این شعر را به تمامی دوستان خوب خودم تقدیم می کنم

با آرزوی سال خوب و خوش برای تمامی دوستان عزیز خودم


*******************************************

باز کن پنجره ها را که نسیم

 روز میلاد اقاقی ها را

 جشن می گیرد.

و بهار

 روی هر شاخه ،کنار هر برگ

شمع روشن کرده ست .

همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند.

کوچه یکپارچه آواز شده است

و درخت گیلاس

 هدیه جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده است .

باز کن پنجره ها را، ای دوست

هیچ یادت هست

 که زمین را عطشی وحشی سوخت ؟

 برگها پژمردند؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد ؟

هیچ یادت هست ؟ توی تاریکی شب های بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد ؟

با سرو سینه گلهای سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد ؟

-هیچ یادت هست ؟

حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

 که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

 جشن می گیرد !

خاک جان یافته است

 تو چرا سنگ شدی ؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی ؟

باز کن پنجره ها را

و بهاران را

 باور کن .

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

من از نهایت شب حرف می زنم .

من از نهایت تاریکی  

و از نهایت شب حرف می زنم

اگر به خانه ئ من آمدی ، برای من ای مهربان ، چراغ بیار .

و یک دریچه که از آن ، 

به ازدحام کوچه ئ خوشبختی بنگرم .

 


مبار ای برف

----الا ای برف!  

چه می باری بر این دنیای ناپاکی؟

 مبار ای برف!

 تو روح آسمان همراه خود داری

 تو پیوندی میان عشق و پروازی

... تو را حیف است باریدن به ایوان سیاهیها

 تو که فصل سپیدی را سرآغازی

 مبار ای برف

 

خواب در چشم تر  من می شکند

می تراود مهتاب

می درخشد شب تاب

مانده پای آبله از راه دراز

بر دم دهکده مردی تنها

کوله بارش بر دوش

دست او بر در، می گوید با خود :

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند

 

 

 

دل من

 

دل من ......

 


 

دل من نرم تر از جنس حرير .........

دلم از جنس بلور .......

گر تو را قصد شكستن باشد .......

سنگ بي انصافي است .........

يك تلنگر كافيست .........


 

حرفهایی از جنس بلور

 

به درختان جنگل گفتند :

 

شما با اين عظمت چرا از تکه آهني به نام تبر ميرنجيد ؟

گفتند :

 

رنجش ما از تبر نيست،

از دسته آن است که از جنس خود ماست