بسم الله النور

مقدمه :
نوشته ی زیر فقط یادآوری کوچکی برای آینده ی ذهن خودم می باشد , چون تک تک لحظات ثبت شده در ذهنم دریایی از کلمات و واژگان است که در این نوشته نمی گنجد مضافاّ اینکه تجربه منحصر بفرد و بسیار مقدسی بوده و هست که دلم نمی خواهد با کلمات آنرا روح توصیف ببخشم ...
اول :
سال 83 بود . مهر و آبان بود که کتابی از پائولو کوئلیو بدستم رسید با عنوان ""سفر به دشت ستارگان " که داستانی بود در مورد یک سفر عرفانی با پای پیاده و تقریبا 900 کیلومتری به یک کلیسا . خیلی به چند و چون داستان و مختصات داستان و نویسنده و افکار نویسنده کاری ندارم .مهم برام نوع سفری بود که حتی در ادیان دیگه وجود داره و همیشه برام این نوع سفر یه آرزوی بزرگ بود . یعنی یک سفر با پای پیاده به یه جای مقدس با یه تحول معنوی عظیم درونی که بی شک جزو سه تا آرزوی اول زندگیم بوده همیشه .
دوم :
سال 88 بود که اسممون برای سفر کربلا در اومد و چه ذوقی داشتیم من و همسرم از اینکه بالاخره میتونیم به سفر زیارت کربلا و نجف بریم ولی اتفاقاتی افتاد که از این سفر باز موندیم و چه حسرتی به دلمون موند ...
سوم :
سال 91 وقتی ایام اربعین پیاده روی مردم بسمت کربلا رو از تلویزیون می دیدم چیزی درونم بی تابم می کرد. سفری که احساس می کردم واقعا به وجودش نیاز دارم و هیچ زمانی انقدر بی تاب همچین سفری نبودم . یادمه چقدر اون ایام با دیدن صحنه های پیاده روی مردم وجودم پر از حسرت بود .
چهارم :
پارسال وقتی محرم شروع شد یکی از همکارام اومد پیشم و گفت یه پیشنهادی بهت میدم " نه" نگو . و پیشنهاد همکارم این بود , بیا امسال پیاده اربعین بریم کربلا ! عجب پیشنهادی داد و منو تو دو راهی قرار داد . ما که هنوز کربلا نرفتیم چطور تنها برم کربلا بدون همسرم ؟ تلویحا پیشنهاد دوستم رو رد کردم ولی تصمیم قطعی رو برای رفتن به بعد از مشورت با همسرم موکول کردم .
وقتی پیشنهاد همکارم رو برای همسرم بازگو کردم در کمال تعجب خانمم بشدت از این سفر استقبال کرد و گفت مگر نه اینکه همیشه آرزوی همچین سفری رو داشتی؟ و در جواب اینکه قرار بود با هم این سفر رو باهم برای اولین بار بریم گفت که این سفر خیلی فرق می کنه و انشالله بعدا با هم سفر زیارتی کربلا را خواهیم رفت .
به رسم احترام به پدر و مادرم هم این پیشنهاد را اعلام کردم که ایشان هم مرا بیش از پیش تشویق به این سفر کردند ...
اینکه تا روز سفر دقیقا معلوم نبود که گروه رفتنی هست یا خیر و اینکه سعی کردم تمام حساب و کتاب های مالی و دین معنوی خود را تسویه کنم و اینکه دوستی که پیشنهاد این سفر را داد در آخرین روز انصراف خودش رو از این سفر به دلایل شخصی اعلام کرد و اینکه در روز آخر گفتم هرطور شده این سفر را خواهم رفت ولو تنهائی با توجه به اینکه این سفر اولین سفرم به کربلا بود و تمام این ماجراها که خود داستانی مفصل است ...
پنجم :
مقدمات سفر با تمام تردید ها و اینکه بدلیل تعلل موفق به کسب ویزا نشده بودیم انجام شد . شب قبل سفر به هیئت دوستم رفتم و با دوستانی که قرار بود در غیاب دوستم همسفر شوم آشنا شدم و قرار های سفر گذاشته شد . بخاطر اخباری که از مرز دوست و آشنا آورده بودند و اینکه عده ای برای اخذ ویزا تا دو روز معطل شده اند تصمیم به مسافرت از طریق هوایی گرفتیم که در کمال تعجب بلیط هم گیر آوردیم و روز سه شنبه سفر را آغاز کردیم .
پرواز ساعت 21 به مقصد بغداد ...
ششم :
ساعت 22:30 به وقت تهران پروازمون نشست . و بعد از حدود 2 ساعت معطلی بالاخره مهر ورود رو گرفتیم و منتظر جمع شدن دوستان شدیم برای حرکت بسمت کاظمین .
ساعت حدود 12 شب به وقت محلی بود که از فرودگاه بغداد بیرون اومدیم و با کلی مکافات یک مینی بوس کرایه کردیم تا در شروع ساعات حکومت نظامی خودمون رو به کاظمین برسونیم . الان که فکرشو می کنم می بینم بعضی وقتها نا آگاهی از خطرات پیرامون هم خیلی بد نیست . ما در شرایطی بسمت کاظمین رفتیم که از نزدیک محل زندگی وهابی ها عبور می کردیم . بعلت شروع ساعات حکومت نظامی از عبور و مرور خودروها از یک جا به بعد جلوگیری میشد و اون محل دقیقا اتوبانی بود که بسمت بغداد میرفت و یک جاده منتهی به شهر کاظمین داشت و این طرف قسمت هایی که با دیوار های بتونی مسلح شده بود که بعدا فهمیدم بخاطر حملات انتحاری وهابیون و جلوگیری از تیراندازی بسمت مردم این کار انجام شده .
حدود ساعت 12:30 راننده ما رو در این مکان پیاده کرد و مدعی شد تا کاظمین راهی نیست و میتونید پیاده به سرعت به شهر برسید .
ما دو گروه بودیم که باهم ماشین رو کرایه کرده بودیم . گروه 10 نفره ی ما که از قم آمده بودیم و همراهمون یک روحانی با همسر و 3 فرزندش بودند و یک گروه که از مشهد اومده بودند . همگی در تاریکی و سرما و سکوت و ترس بسمت کاظمین حرکت کردیم .
بعد از عبور از چند پست نگهبانی بعد از حدود یک ساعت پیاده روی بالاخره چشممون به گنبد های ملکوتی امام موسی کاظم علیه السلام و نوه بزرگوارشو آقا امام جواد علیه السلام روشن شد .ولی چه فایده که درب های حرم بسته بود و ما خسته و سرما زده مانده بودیم چه کنیم!!!
شخصی ایرانی ما رو دید و به ما گفت کمی آنطرف تر تعدادی مینی بوس ایستاده و زوار بی مکان رو به مسجدی برای استراحت شبانه می برند . ما هم خوشحال سریع به آن مکان رفتیم و بعد از سوار شدن , مینی بوس ها ما را به حسینیه ای در شهر بردند . و این اولین تجربه شب های من در این سفر بود . یک فضای کوچک و تعدا زیادی آدم که برای خواب و استراحت به آنجا آمده بودند . فضایی سرد بدون کمترین امکانات رفاهی و گرمایشی . (یه رسمی تو عراق هست که برای من تازگی داشت و اون این بود که با کفش کسی اجازه ورود به مشاهد متبرکه و مساجد رو نداشت و باید کفش رو در بیرون می گذاشتی و میرفتی تو و حتی نمیشد کفش رو داخل کیسه پلاستیکی کرد و داخل برد چون این کار رو بی حرمتی می دونستند) تا جاگیر شدیم برای خوابیدن حدود ساعت 3 نیمه شب شد و خوابیدن هم چه خوابیدنی! بقدری جا کم بود که عده ای نشسته خوابیدن .( این طرز خوابیدن برای من که باید جای خواب فراخی داشته باشم خیلی سخت بود ,اتفاقا من در خوابیدن همیشه خیلی جمع و جور و مرتب با حداقل جابجایی می خوابم ولی دور و برم باید خلوت باشه و در طول مسافرت از این بابت خیلی اذیت شدم که بعدا مفصلا شرح خواهم داد) وقت اذان صبح حدود ساعت 5:45 بود ولی به رسم عراقی ها از ساعت 5 صبح قران و دعا از بلندگوها پخش میشود تا موقع اذان . من هم بعد از یک استراحت کوتاه ساعت 5 بیدار شدم و وضو گرفتم و آماده منتظر شدم تا وقت نماز . بعد از نماز با دوستانمون از حسینیه خارج شدیم و بسمت حرم شریف حرکت کردیم .
مسافت زیاد بود و در راه یک شخص عراقی با خودروی خود ما رو تا نزدیکی حرم برد و چون تعدادمون زیاد بود این کار رو در 2 نوبت انجام داد و جدا خدا خیرش دهد چون سرمای شب های عراق واقعا وحشتناک بود ( در تمام طول مدتی که من در عراق بودم یادم نمیاد کاپشنم رو ازتنم در آورده باشم . شب ها با یه بافت و کاپشن و کلاه و شال گردن که می خوابیدم باز هم از سرما خوابم نمی برد ) ساعت 6 صبح به حرم رسیدیم. اول طلوع صبح و حرم پدر امام رضا علیه السلام و بانو حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها و فرزند گرامی امام رضا علیه السلام . وه که چه حرم باصفایی . انگار که آمده باشی مشهد یا قم.انگار که سالهاست در این حرم آمد و شد داری بس که حس خوب و آشنایی دارد این حرم .
بعد از زیارت بخاطر کمبود وقت ساعت 10 صبح قرار شد که بخاطر خطراتی که وجود دارد سریعتر تا شب نشده به سمت نجف اشرف حرکت کنیم ولی بین رفتن به نجف و سامرا مردد بودیم تا اینکه استخاره گرفتیم و خوب آمد و برگی دیگر از سفر عشق آغاز شد ...
(شبی که ما به کاظمین رسیده بودیم به کاروانی از ایرانیانی که به سامرا رفته بودند تیراندازی شده بود و متاسفانه یکنفر شهید و چند نفر دیگر زخمی شده بودند ) با این اوصاف و کشمکشی که با خود داشتیم برای رفتن و نرفتن بالاخره تقدیر ما را به این سفر کشاند تا بعد از برگشتن از سامرا به سمت نجف برویم (تقریبا زیارت سامرا برای زوار عتبات عالیات چیزی شبیه معجزه است بخاطر ناامنی منطقه اکثر کاروان ها از این سفر صرفنظر می کنند )
سفر ما حدود 2 ساعت طول کشید و در راه کمبود خواب دیشب را کمی جبران کردیم . بعد از رسیدن به ورودی شهر سامرا نیروهای نظامی به ما تذکر دادند که حداکثر تا 4 بعداز ظهر اجازه خروج میدهیم و بعد از آن بدلیل ناامن بودن منطقه باید تا صبح صبر کنید و این در حالی بود که ما ساعت نزدیک 2 عصر به آن منطقه رسیده بودیم .
و اما سامرا :
سامرا خود روضه ای جداست ....
تا نزدیکی حرم اثری از آبادانی و شهرنشینی باقی نمانده ... از بس این شهر را تکفیری ها با بمب از بین برده اند ...
به حرم که میرسی دلت می خواهد خون گریه کنی ... به قول دوستی که میگفت در حرم حضرت امیرالمومنین و امام حسین و حضرت ابوالفضل العباس علیهم السلام نیاز به یک ذاکر هست اما سامرا خود روضه است ...
بی اختیار اشکت سرازیر میشود . قربان دل آقا امام زمان عج الله فرجه الشریف چه می کشد از غربت سامرا ...
بعد از زیارت به سمت نجف اشرف حرکت کردیم و یکسره بدون توقف تا بعد از بغداد رفتیم و حدود مغرب بود که بغداد را رد کردیم و خیالمان تا حدی از بابت خطر رفع شد .
حدود ساعت 12 شب بود که به شهر نجف اشرف رسیدیم و ماشین ما را در قبرستان وادی السلام پیاده کرد . و باز داستان شب پیش ..بگرد دنبال یه جای خواب و استراحت ...
بعد از کلی پیاده روی در شهر و این در و اون در زدن بالاخره یک مدرسه علمیه پیدا کردیم که بواسطه حاج آقای روحانی که همراهمون بود اجازه دادند در کنار درب ورودی داخل سالن بخوابیم چون اصلا جایی برای خوابیدن نداشت و تا صیح از سرما باز لرزیدیم (همه ی ما به همراه خود یک پتوی سبک مسافرتی برده بودیم ولی سرما بیش از آن بود که تصور می کردیم مخصوصا که عراق مثل ایران سیستم گاز رسانی شهری نداشت و فقط گرمایش از طریق بخاری برقی و یا سوزاندن هیزم بود)
صبح پنج شنبه بعد از نماز و مرتب کردن وسایل به سمت حرم حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام به راه افتادیم ...
بعلت شلوغی بیش از حد و ازدحام مسافرین هیچ امانت داری برای نگه داشتن ساک های ما جا نداشت بنابراین قرعه کشی کردیم که یک نفر پیش ساکها و کفش و موبایل ها بماند و بقیه بروند زیارت و بعد نوبت نفر بعدی شود ...
از قضای روزگار قرعه بنام من افتاد که در بین همه ی دوستان اولین باری بود که مشرف میشدم و هیچ کس هم حاضر نشد که من بروم و کس دیگری بماند (لطف بی حساب دوستان بود دیگه)
من یک ساعت و نیم پشت درب حرم امیر نشستم و حسرت خوردم ... تا اینکه یکی از بچه ها دلش سوخته بود و اومد دنبال من و گفت بیا بریم داخل که الان وقت نماز ظهره و گفتم وسایل چی؟ گفت میسپاریمشون به خدا و میریم ... خودم هم دیگه طاقت نداشتم و وسایل رو سپردیم به خدا و رفتیم داخل ...
" ایوان نجف عجب صفائی دارد" واقعا این جمله رو باید طلا گرفت ... وقتی داخل حرم میشوی انگار که آمده ای پیش پدرت ... انگار تمام حجت تو برای مسلمانی و شیعه بودنت در مقابلت ایستاده ...
بعد از نماز ظهر و عصر و خوردن ناهار و یک استراحت در همان محل دیشبی دوباره برای نماز مغرب و عشا به حرم حضرت امیر المومنین علی علیه السلام رفتیم و برای زیارت به داخل صحن ملکوتی رفتم و آنجا بود که دسته دسته مردم داخل میشدن و لبیک یا حیدر می گفتند و زمین و آسمان به لرزه در می آمد و بیرون میرفتند ...بعد از نماز مغرب و عشا ,دعای کمیل را در حرم خواندیم و به سمت استراحتگاه حرکت کردیم . شب را زودتر استراحت کردیم تا صبح زود به سمت کربلا حرکت کنیم ....
هفتم : سفر عشق

صبح جمعه بعد از نماز صبح و سلام و خداحافظی از امیرالمومنین بسمت کربلا با 2 نفر از همراهان حرکت کردیم و بقیه دوستان بعلت های مختلفی صبر کردند تا شنبه حرکت کنند .
از مسیر قبرستان بزرگ وادی السلام حرکت کردیم و بعد از طی مسیری حدود 12 کیلومتر به جاده اصلی کربلا رسیدیم . نزدیک غروب با توجه به تجربه دوستانی که همراهم بودند در این سفر مشورتی کردیم که قبل از غروب برای استراحت جاگیر شویم و یا به حرکت ادامه دهیم (بعد از غروب دیگر هیچ جای خوبی برای استراحت پیدا نمی شد ) بدلیل اینکه روز اول بود و هنوز گرم بودیم و انرژی داشتیم تصمیم گرفتیم تا آنجا که میتوانیم برویم و بعد استراحت کنیم . حدود ساعت 8 شب بود که یکی از همراهان بدلیل مشکلی قدیمی که در قسمت مچ پا داشت دیگر توان ادامه حرکت نداشت و درد امانش را بریده بود لذا مجبور شدیم آهسته تر حرکت کنیم و جایی برای استراحت پیدا کنیم که متاسفانه هیچ جایی پیدا نمی شد و اگر جایی هم بود دیگر پتویی برایشان باقی نمانده بود ,از بس هوا سرد بود و به همه ی زوار بدون اغراق تا 4 پتو داده بودند .بالاخره بعد از کلی جستجو یک جوان اهل نجف گفت ما فقط در حیاط جا داریم و نفری یک پتو هم داریم... با احتساب اینکه خودمون پتو و ملافه داریم گفتیم کاچی به از هیچی و قبول کردیم ... رسم عراقی ها در این ایام انقدر زیباست که حد و حصر ندارد ... ابتدا از مهمان با غذا پذیرایی می کنند حتی اگه یک تکه نان باشد بعد حتی اگه خودشان جایی برای خوابیدن نداشته باشند جایشان را به زوار می دهند . از این دست صحنه ها بسیار دیدم ...
آن شب بدلیل اینکه چند نفر دیگر هم به آن جمع در حیاط اضافه شدند من پتوی خودم را به یک نفر دیگر دادم و خود فقط با پتو مسافرتی و ملافه خوابیدم ولی انقدر هوا و زمین سرد بود که با خودم می گفتم کلیه هایم سرما نخوره فقط ... شاید آن شب فقط یک ساعت آنهم از زور خستگی خوابیدم و تا خود صبح نشسته و از سرما لرزیدم ...
بعد از نماز صبح با دوستان ,روز دوم حرکت خود را شروع کردیم .نزدیک ظهر یکی از همراهان خود را در بین جمعیت گم کردیم و ناچارا دو نفره به راه ادامه دادیم . همانطور که گفتم در آن جمع فقط من بودم که برای اولین بار به کربلا میرفتم و بقیه چندباری غیر از اربعین به کربلا رفته بودند . برای همین تنها نگرانی دوستانم از گم کردن من بود .
قبل از غروب برای اینکه مشکل دیشب پیش نیاید و واقعا از نظر جسمانی خیلی خسته شده بودیم قبل از غروب وارد یک مسجد شدیم و برای استراحت جا گرفتیم . بعد از نماز مغرب و عشا و صرف شام برای استراحت و خواب آماده شدیم که حدود ساعت 8 -9 بود که خوابیدیم ... حدود ساعت 10 شب بود که با بوی سیگار بلند شدم و بدلیل بسته بودن فضا و همچنین آلرژی شدیدی که به سیگار و آلودگی هوا دارم نشستم ... نشستن همان و جای خوابم بعلت حرکت نفر کناریم در خواب اشغال شدن همان ... هم خسته بودم و هم کلافه ... دیگر جایی هم برای خواب نداشتم و باید تا صبح به همان جای نشستن اکتفا می کردم . جای نشستنی که تکیه گاهی هم نداشت ... بر روی کاغذی کوچک برای دوستم یادادشتی نوشتم و گفتم در تیر 800 یا 1000 منتظرش میمانم و از مسجد بیرون زدم و به راه افتادم ...

آن شب شب یلدا بود و عجیب سرد بود . سرمای بیابان را واقعا نچشیده بودم . پتو را دور خودم پیچیده بودم و در راه می رفتم و هر 100 متر یکبار در آتشی که صاحبان موکب ها افروخته بودند تا هم خود گرم شوند و هم زایرین می نشستم و دقایقی خود را گرم می کردم و دوباره حرکت می کردم .
حدود ساعت 3 صبح از شدت خستگی کنار یک آتش نشستم و 1 ساعتی خوابیدم و بخاطر دود آتش از خواب بیدار شدم و حرکت کردم .
آن شب تمام انرژی من برای ادامه ی مسیر فقط و فقط دیدن افرادی بود که در آن نیمه شب براه خود ادامه می دادند . زنان عرب که دسته ای با فرزندان خود و یا تنها حرکت می کردند .
زنان و مردان جوانی که از ایران آمده بودند و گروهی با هم حرکت می کردند ..
دختر عرب جوانی که تنها در این مسیر می رفت ...
زن و مرد جوان ایرانی که با نوزاد شیرخواره اشان با کالسکه آمده بودند و در آن سرما خانم جوان مشغول شیر دادن با شیشه به بچه اش بود ....
من هم رفتم و رفتم تا دیگر رمقی برایم باقی نماند . حدود تیر 800 و ساعت 5 صبح به یک موکب رسیدم و چون عده ای داشتند برای حرکت آماده میشدند من هم بعد از خواندن نماز بداخل موکب رفتم و در جایی گرم خوابیدم ...
حدود ساعت 9 صبح بود که بیدار شدم و به راه ادامه دادم . ساعت 12 به تیر 1000 رسیدم و داشتم به این فکر می کردم که آیا ممکنه تو این شلوغی دوستم رو پیدا کنم یا نه که یهو در کمال ناباوری دوستم رو دیدم که در کنار جاده نشسته و منتظر منه . توی اون غربت و شلوغی واقعا از دیدن یک دوست خیلی خوشحال شدم و باهم حرکت کردیم و تا غروب آفتاب تا تیر 1200 راه رفتیم . این بیشترین مسافتی بود که در یک روز در طی این چند روز پیاده روی رفته بودم . حوالی غروب برای استراحت جایی توقف کردیم . تقریبا راهی تا کربلا نمانده بود نهایت 10 تا 15کیلومتر. عده ای جوان عراقی فرشی بر روی زمین پهن کرده بودند و زائرینی که دیگر در طی این مسافت خسته شده بودند را به زور بر روی فرش می خواباندند و کمر و دست و پاهایشان را ماساژ می دادند . البته از این دست اتفاق ها من در طول مسیر زیاد دیدم .
مثلا جائی برای استراحت و نشستن توقف کرده بودیم که عده ای جوان عراقی با افتخار آمدند و کنارمان نشستند و با ما عکس گرفتند .
یا جائی دیگر که دوستم بند کوله پشتی اش پاره شده بود و دختر بچه ای با ذوق و شوق فراوان آمد و کوله را گرفت و به مادرش که در چادری نشسته بودند داد و با حسی قشنگ کوله را دوخت و انقدر از این کار احساس افتخار و سپاس در چشمانش موج میزد که ناخوداگاه ما هم دلمان لرزید ...
یا جائی برای نماز ظهر رفته بودم در کنار جاده نمازم را بخوانم جوانی با اصرار دست مرا گرفت و به داخل موکبشان برد تا آنجا علاوه بر نماز خواندن کمی استراحت کنم و بعد از نماز که خواستم از آنجا بروم و تشکر کردم دیدم برایم درون یک سینی غذا آورد که چون سیر بودم تشکر کردم و دیدم که چقدر آن جوان ناراحت شد ...
یا وقتی از وسط جاده عبور می کردم و سراغ موکب هائی که میوه و غذا و شیر و چای و قهوه و... میدادند نمی رفتم میدیدم که شخصی دوان دوان می آید و به من چیزی میدهد و یا از راه دور اشاره می کرد به من که بیا و سهمت را بگیر ...
از این دست صحنه ها بسیار دیدم ...
بالاخره در نزدیکی شهر کربلا نزدیک غروب در یک چادر برای استراحت توقف کردیم تا شب به کربلا نرسیم .
در آن چادر راحترین خواب این چند روزه را کردم . نفری سه پتو گرفتیم و بعد از خوردن شام خوابیدیم . من نزدیک در ورودی چادر خوابیده بودم . حدود ساعت 10 شب بود که چند جوان عراقی صاحب موکب با یک سینی غذا که متشکل از آبگوشت و نون تیریت شده در آن بود وارد چادر شدند و به من که در حالت خواب و بیداری بودم تعارف زدند و بخاطر اینکه ناراحت نشوند نشستم و لقمه ای شام با ایشان خوردم و خوابیدم .
صبح موقع نماز صبح که نماز خواندیم و در حال آماده شدن برای حرکت بودیم خانمی را دیدم که سنش هم کم نبود . اسم و رسمش را پرسیدم و فهمیدم مادر شهید است و از تهران آمده ...
( در راه پیاده روی افرادی را دیدم که جانباز بودند و یک پا نداشتند و با عصا آمده بودند . یا پیرمردی هفتاد و خورده ای ساله را دیدم . یا جوانی عربستانی را دیدم که از شهر الاحصای عربستان آمده بود . یا کودک 5 ساله ای که از اصفهان همراه پدر و مادرش آمده بود و بسیار بسیار نمونه های دیگر ...)

صبح روز دوشنبه که بسمت کربلا معلی حرکت کردیم اربعین به تقویم ایران بود و فردا سه شنبه در عراق اربعین حسینی بود که ما دوشنبه پیش از ظهر به کربلا رسیدیم ...
این چند روز پیاده روی و ذره ذره نزدیک شدن به کربلا عشقی را درونم زنده کرد که تا امروز که یکسال از آن روزها می گذرد در وجودم شعله کشیده و هرروز بی تاب ترم می کند ...
اوایل هر روز و هرشب خواب راه کربلا را میدیدم . خصوصا وقتی برگشتم بشدت مریض شدم و خواب و بیداری برایم مرزی نداشت و دائما خود را در راه کربلا میدیدم .
حتی تا امروز همواره خواب سفر کربلا را میبینم و حسرت آن روزها را می خورم ...
روزی که به کربلا رسیدیم خسته و غبارآلود ... به حسینیه ای رفتیم و در آنجا کمی استراحت کردم و حمامی و غسل زیارت کردم و بنابر این شد که شب به حرم مشرف شویم که حرم خلوت تر است ولی خبرها حاکی از آن بود که حرم خلوتی ندارد . دوستانی که قبلا به کربلا آمده بودند خیلی عجله ای نداشتند و من تمام وجودم انتظار و شور بود . من برای برگشتن فرصتی نداشتم و دوستانم قصد داشتند تا جمعه بمانند .
ساعت 2 شب بیدار شدم و تنها راهی حرم شدم .
در بین شلوغی جمعیت خود را به حرم حضرت ابوفاضل باب الحوائج ابوالفضل العباس علیه السلام رساندم و در حیاط حرم نماز زیارتی خواندم و زیارت عاشورا و زیارت حضرت در داخل حرم و بعد از آن از بین الحرمین بسمت حرم آقام اباعبدالله الحسین علیه السلام رفتم . با سختی بسیار خود را به داخل حرم رساندم و در آن شلوغی که فاصله درب حیاط تا ضریح که شاید 10 متر هم نباشد چیزی حدود 15 دقیقه طول کشید تا به نزدیک ضریح مطهر رسیدم و در پائین پای حضرت و حضرت علی اکبر علیه السلام در کنار ضریح ناگهان فضائی خالی پیدا شد که در آنجا ایستادم و زیارت امام حسین علیه السلام در روز اربعین را خواندم . زیارتنامه که تموم شد مصادف شد با اذان صبح . بخاطر ازدحام جمعیت از حرم بیرون رفتم و در بیرون درب حرم نماز صبح را خواندم و نگاهی از حسرت به حرم کردم و از همانجا حرفهایم را با آقا امام حسین علیه السلام گفتم و به سمت حسینیه برگشتم و حدود ساعت 8 صبح با 2 تن از دوستان دیگر که قصد برگشتن داشتند بسمت ایران حرکت کردیم .
پ . ن :اقامت در جوار ائمه معصوم عراق بسیار بسیار کوتاه بود ولی اولین تجربه و زیارت همیشه خاطره انگیز ترین و بهترین دیدار است .
پ .ن 2 :در مدت یکسالی که از سفر کربلا برگشتم تمام خواسته های دنیوی و معنوی ام اجابت شده اند . اینو مطمئنم که بزرگترین خواسته ام هم اجابت شده ولی من متوجه نشدم تا امروز .
پ .ن 3: آرزوم اینه که امام حسین علیه السلام امسال هم منت بگذارند برسرم و من سراپاتقصیر رو دوباره بطلبند .
پ. ن 4 :همانطور که گفتم سعی کردم بخشی از سفر را بازگو کنم و بخش بسیار زیادی از سفر تجربه ای شخصی است که باید هرنفر شخصا آنرا تجربه کند .
پ.ن 5 : در این سفر بدلیل اینکه در مشاهد متبرکه اجازه بردن دوربین نداشتم عکسی هم نتونستم بندازم . عکس های کمی گرفتم ولی تعدادی فیلم گرفتم که امکان قرار دادنشون در وبلاگ نیست . اگه دوستان لازم داشتند شاید بتونم با ایمیل براشون فیلم ها رو بفرستم .
التماس دعا
یا علی