پاره های نور

چون شیر، بین دشت شغالان اسیر بود
آری اسیر بود! ولی باز شیر بود!

خورشید بود! خیره به چشمان جغدها
بارانِ نوبهارِ میانِ کویر بود

پر شد تمام سایه اش از پاره پاره نور
شمشیر و نیزه بود! کمان بود! تیر بود!

آمد پدر بغل کندش! سینه ای نداشت!
آمد ببوسدش ولی افسوس! دیر بود

رویش شبیه احمد و نامش علی است! وای!
چیزی که تکه تکه شد آنجا، غدیر بود

السلام علیک یا علی ابن حسین

راهیان اربعین دعایمان کنید...

 

#امین_شفیعی 

www.aspris.blogfa.com

ای وای ماه

امشب طلوع کرده ولی ابر جای ماه

یخ بسته ضجه های عطش در هوای ماه

 

با لشکر شب آمده از شرق سوی غرب

 بر روی نیزه ها سر از تن جدای ماه

 

امشب تمام شام گرفته است ذکر اشک

دارد سیاه می شود امشب برای ماه 

 

با پاره پاره ی بدنش ماه گریه کرد

با صد ستاره پر شده حالا عبای ماه

 

زخمی نشانده روی لبش چوب خیزران

پیچیده در تلاطم شب ربنای ماه

 

انگار گوشواره ی او گم شده است! وای!

یک خط سرخ مانده روی انحنای ماه

 

پنهان شده است نیمرخش یا هجوم شب،

سیلی زده مگر به رخ دلربای ماه؟

 

 

تیری سه شعبه زخمه زده بر تن رباب

آهنگ درد می زند ای وای! وای ماه

 

دستش بریده، تیر به چشمش نشسته است

نورش ولی گرفته جهان را وفای ماه

 

حالا تمام شب پر «یا اهل عالم» است

پیچیده بین ولوله ی شب صدای ماه

خجسته فالی

گل داده ای تا عطربارانم کنی امروز

قمصر به پا کردی! گلاب آورده چشمانت!

برگ صنوبر، ساقه ی پیچک، گل نرگس

دختر! بهار آورده ای با خنده بارانت!

 

باران که می باری نگاهم درد می گیرد!

هستی! ولی تا شانه ات فرسنگ ها راه است

دستم کویری خشک! غرق چله ی خورشید!

دستت پر از انگشت های ابر بر ماه است!

 

آغوش وقتی می گشایی کوه می ریزد!

انگار در کولاکِ بهمن می رسد خورشید!

لبخند وقتی می زنی غواص چشمانم

دل را به دریا می زند از شوق مروارید!

 

حافظ برایم فال های تازه آورده!

می گوید عشق من زیادت می شود هر دم!

مثل زمین! وقتی که گفتم آسمان دور است

یک باره دیدم توی آغوشش دماوندم!

 

#امین_شفیعی 

www.aspris.blogfa.com

پ.ن. دو دوازدهم را شيطان از يادم برد!

از سر بادیه روی

شبی که بانگ غزل خوانی ات رسید به گوشم

 

غزل شدم که در این آیه مثل شعر بجوشم

 

غزل شدم که به دریای بی کرانه بریزم

به موج ها بزنم مثل صخره ها بخروشم

 

اگر شبی به غزل خوانی دلم بنشینی

سراب زلف تو را بر تمام شهر بپوشم

 

بیا و فاتح من شو که من گدازه ببارم

اگر چه مثل دماوند سال هاست خموشم

 

بیا که بی تو به ده قرن پیش رفته زبانم

به راه بادیه رفتم که سر عشق بپوشم!

 

#امین_شفیعی 

www.aspris.blogfa.com

برگردید

دوازدهم شد و شعری

 

 

تا اسپریس از سال ۹۷ سهمی برده باشد.

 

چیزهایی هست باید زود برگردد به من
تا دل آیینه مه اندود برگردد به من

ابر های سرخ باران زای مشرق دور نیست!
میرسد تا اشک خون‌آلود برگردد به من

سعدیم در دست های تو گلستان می شود
باز وقتی که آتش نمرود برگردد به من

عشق و مستوری و مستی مال قرن هشت بود
من سراپا سوختم تا «بود» برگردد به من

ایستادی! دست هایت را تکاندی! من ولی،
ایستادم تا مگر «بدرود» برگردد به من!

قالیم! هر بار سر بردار می دارم. تو باز،
زخمه بر تارم بزن تا پود برگردد به من

توی نی پیچیده‌ام، با زیر و بم در لرز و رقص
سینه ام شرحیده تا داوود برگردد به من

چشم را بستم که اشکم در خودم باران شود
آنقدر دریا شدم تا رود برگردد به من

امین شفیعی

Www.aspris.blogfa.com

از نظرتون بهره مندم کنید.

این پست تا ۱۲ فروردین پست ثابت است. میتوانید زیر این پست یخ در بهشت نوش جان کنید.

کنکلاش

همیشه از کارمندی بدم می آمده! هیچ وقت دوست نداشتم اسیر کسی باشم و ماه به ماه پولی را که هیچ ربطی به میزان تلاشم ندارد را در حسابی با منت و تکبر واریز کنند. دوست داشتم شغلم مثل یک کشاورز باشد که حاصل دسترنجم واقعا حاصل دست رنجم باشد نه حاصل قراردادی از پیش تعیین شده. دوست داشتم هر چه بکاری برداشت کنی را تجربه کنم!

چهار سالی می شود که مشغول کارمندی هستم. چهار سال است که دارم هر روز صبح ساعت 7:30 با انگشت،چشم قرمزی را نوازش می دهم و ساعت 14: 30 بر سرش می کوبم! موقتی رفته بودم سراغش! می خواستم چهارماهی که ایده ای ذهنیم را پیاده می کنم بی حقوق نمانم! اما ایده هایم نارس ماند و ماه هایم هی سال شد و هی سال شد و هی سال و هی سال شد شد.

حالا با خود نشسته ام و فکر می کنم به چگونه چهار من چهار شد! چگونه چهار با چهار مساوی بود این نابرابر دشوا؟

پرندگی در قفس کردن چهار روزش هم چهار سال است. 

در قفس را باز گذاشته اند.

خدایا جرات پروازم بده!

آخرین چاووش

امروز آخرین جلسه کلاس سنتور من است. امروز که تمام شود کلاسی نیست تا 27 فروردین. از وقتی این دوره را شروع کردم دستهام آسان تر مضراب رو. و مضرابهام آسان تر سیم ها رو می بوسند. این بیشینه ی دوریم است. دستهام نباید به تنبلی خو کنند.

من و اسپریس یهویی

پیش از این می اندیشیدم که اسپریس جعبه سیاه شاعرانگی های من است؛ امروز در آرشیوش قدم زدم و دیدم خیر! اسپریس همپای زندگی من بوده! از 12 بهمن 85 تا امروز ماه به ماه به روزش کرده بودم و هر ماه کلی خاطره برایم داشت. حتی ماه هایی که نبود. یا نبودم!

 

مرداد 87

رفته بودم مکه تا در آغوش خانه معبود سجده کنم

بهمن 87 تا آبان 88

شغلی شبانه روزی داشتم و روز هایی سخت و جانکاه! یک بیت شعر هم نگفتم آن روز ها! سخت بود! کاش هرگز تکرار نشود.

اسفند 90

جشن عقدم بود! با همسری عزیز که برایم آغوش آغوش شعر آورده.

اردیبهشت 91 تا آبان 91

شهریور ازدواج کردیم. قبلش جهاز می خریدیم و مقدمات جشنمان. و ساختن اولین خانه در طبقه 8 آپارتمانی در جنوب شهر شیراز. بعدش ماه عسل بود و آغاز زندگی.

اسفند 91 و فروردین 92

از شیراز رفتیم! آزموده بودم در آن شهر بخت خویش. خانه ای جدید ساختیم و زندگی تازه.

شهریور 92 تا تیر 94

بالاخره گولم زد! رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی. محیط وبلاگ نویسی از یاران تهی شد. من هم گول خوردم و رفتم! فیس بوک آمده بود و وایبر و از این کوفت ها! تک و توک ماه هایی هم بود که نگذارد سالی از پست های اسپریس بی نصیب بماند. آه اسپریس! مقابل اسمت برای اولین بار خط سیاه نشست!

فروردین 95

شیراز بودم! شلوغی آن روز ها مجال یاد آوری 12هم و قرار ده ساله را از یادم برد!

اسفند 95 تا بهمن 97

بالاخره زندگی ضربه هوکش را در شقیقه ام کوفت! آن هم از بازوی کسی که قرار بود دستم را بگیرد! گیج رفت سرم! به کما رفتم اگر چه به هوش بودم و می دیدم و می شنیدم. یک سال را از ضربات چپ و راستش جاخالی میدادم تا این هوک آخر لعنتی! به وضوح زندگیم دو پاره شد! همه چیزم ماند آن طرف دره و من پرت شدم این طرف! دو سال شد تا بفهمم باید چشم باز کرد و به هوش آمد! دو سال شد تا بنویسم: «چیز هایی هست باید زود برگردد به من!»

 

در این دوازده سال و 27 روزی که از اسپریس گذشته حتی یک سال هم نشده که بدون پست رهایش کنم! حتی سال 93 که فراموش کرده بودمش و ناگهان دیدن یک سریال نوستالوژیک من را به یاد آورد و اسفند بود که به دادش رسیدم. افسارش در دستم بود؟ نه! بر گردنم؟ نه! افسار برداشته بودیم و با هم قدم می زدیم. دور می شدیم نزدیک می شدیم! برایم شعر می خواند، شیهه می کشید! سوار بر  جولانش به قلعه اژدها زدم! برایم زن گرفت! خانه ساخت! نوشتم: «چیز هایی هست باید زود برگردد به من...»

 

با خورشید شدن ستاره ها

دوره های آموزش شعر هر وقت برگزار می شود پر از شور می شوم! به ویژه بچه های خوش ذوق و باحالی که این روز ها درگیر آموزششون هستم به شدت به من انرژی می دهند! آنقدر مشتاقند و خوش ذوق که یک وقتایی احساس می کنم من نمی توانم پا به پایشان بروم. 

معلم شدن البته همیشه شیرین است اما معلم شعر فرق می کند! بعدا که می سرایند احساس می کنی در بیت بیتشان نفسی تازه می کشی! خدا کند من هم این حس را به اساتید خودم داده باشم

به ویژه زنده یاد مرحوم خلیل جمالی.

یادش بخیر

قلم رو!

این روز ها دلم می خواهد یخ بسته های این سال های ذهنم را یک جا سر بکشید! یک جور انگار یخ در بهشت می خورید!

یا یخ در جهنم!

که اسمش بشود زمهریر!

اما سنت به روزش دوازدهم های اسپریسم چه می شود؟ باشد! شعر هایم را هر دوازدهم پست ثابت می کنیم و این زیر میر ها یک چیز هایی می نویسم برای کسانی که دلشان یخ در بهشت می خواهد.

یا یخ در جهنم!

که اسمش بشود زمهریر!