رایحه ی مهر الهی...

               خداوند راز خوشبختی را در قلب انسان جای داد

      تا به راحتی به آن دست یابد اما افسوس که انسان به آخرین

                        جایی که رجعت می کند قلبش است.

                                رایحهء مهر الهی،

     همیشه به انسان نمی رسد، بکوشیم از مسیر آن، فاصله نگیریم.

آنسوی ناآرامی ها خدایی هست

                   که داشتنش، جبران همهء ناکامی هاست.

تنها خداوند است

 که از نشان دادن خورشیدش در هر  روز صبح، هرگز خسته نمی شود.

               غرور هدیه شیطان است و عشق هدیه خداوند.

          و ما هدیه شیطان را به هم می دهیم، اما هدیه خداوند را

                              از یکدیگر دریغ می داریم.

ستایش مخصوص خدایی است که شهابها را

                 از دل ستاره های بیکران عالم هستی آفرید.

عشق به خدا

 

عشق به خدا  درخششی جادویی است

 

که از درون هسته سوزان روح می تابد

 

و زمین پیرامونش را روشنی می بخشد

 

و توانمان می دهد تا زندگی را

 

در قالب رویایی شیرین و زیبا

 

بین دو بیداری درک کنیم

می پرستم خدارا

خداوند را محرابی نیست، چون پرستش او لامکان

      و زبان او، همه امکان سرودن است، او را بر آسمان و زمین

                     قرار نیست، چون منیتی در کار نیست.


                                خداوند می فرماید:

     در نماز آنقدر به بنده ام توجه دارم که گویی، همان یک بنده را

      دارم، اما بنده ام در نماز چنان به من بی توجه است که گویی،

                                 هزاران خدا دارد.

بار الاها

          در دنیا به قدری که سیر شوی برای تو گذاشته شده است

             اگر به آن سیر نشوی، با همهء دنیا سیر نمی شوی.

اهل نماز باش.

 اذان صبح آوایی است که همگان آن را می شنوند ولی فقط اهل قیامت به پامی خیزند.

خداوند بی نهایت است، اما به قدر نیاز تو فرود می آید

  به اندازه آرزوی تو گسترده می شود، و به قدر ایمان تو راهگشاست.

                بدانیم و آگاه باشیم که همه ما انسانها دیر یا زود

        از خواب گران زندگی دنیا، به تازیانهء مرگ بیدار می شویم.

 

سخنان شیوا از پیامبر (ص)

۱. رسول خدا (ص) : هرکس دوستی دنیا و لذائذ آن را بر طلب علم الهی ترجیح دهد مستوجب خشم الهی میشود و در پائین ترین درجات آتش دوزخ با جهودان محشور خواهد بود و درباره چنین افرادی آیه زیر نازل گشته است . سوره بقره آیه 89 : و چون عرضه شد برایشان راه راست و شناختند صحیح بودن آنرا پس کفران این نعمت نمودند و از آن روی برتافتند پس لعنت خدا بر کافران باد. مکارم الاخلاق صفحه 528

2.رسول خدا (ص) : ای بندگان خدا شما همانند بیمارانید و خداوند مانند طبیب مصلحت مریض در ایناست که به دستورات طبیب عمل نماید نه آنکه به چیزی که خود می پسندد اظهار تمایل کند پس تسلیم اوامر و دستورات الهی شوید تا به گروه نجات یافتگان بپیوندید و به خیر و سعادت دست بیابید. مجموعه ورام جلد 2 صفحه 11۷

3.رسول خدا (ص) : در تفسیر قول خدای عزوجل سوره واقعه آیه 10 و 11 (( السابقون السابقون اولئک المقربون )) (( سبقت گیرندگان در انجام اوامر الهی همان مقربان درگاه الهی هستند )) فرمودند : جبرئیل به من خبر داده سابقون علی (ع) و شیعیانش میباشند آنها هستند که به بهشت سبقت گیرند و به جهت کرامتی که خداوند به آنها نموده مقربان درگاه الهی می باشند. امالی شیخ مفید صفحه 339

 

4.پیغمبر(ص) : دوستی من و خاندانم در هفت جای پروحشت سودمند است وقت مرگ در قبر هنگام زنده شدن موقع تحویل دادن نامه اعمال در وقت حساب و سنجش اعمال و عبور از پل صراط کتاب نصایح صفحه 263 حدیث 13

 

5.رسول خدا (ص) : خداوند متعال به هیچ عالم و دانشمندی سرمایه علمی عطا نفرمود جز آنکه از او پیمان گرفت نوع همان پیمانی که از پیغمبران گرفت که احکام و دستوراتش را به مردم ابلاغ نمایند و هرگز از بیان حقیقت دریغ نورزند. ترجمه منیة المرید صفحه 59

 

بعضی وقت ها دلم میخواهد با خدا گفت و گو کنم.

خيلي وقتها دوست دارم با خدا گفتگو کنم. خيلي وقت ها دلم به خدا نزديک مي شود. مي خواهم با خدا گفتگو کنم ولی بغض مانع مي شود و اشک در چشمانم حلقه مي زند با این همه دهان باز مي کنم و آن چه از دلم بيرون مي آيد، مي گويم. ازچيز هايي که نمي توانم به پدر و مادر و به دوستان و يا به هر کس ديگر بگويم ، حرف می زنم گريه مي کنم. اشک مي ريزم، التماس مي کنم، خواهش مي کنم، مي گويم که خداوندا ، مرا ببخش . بعضی از وقت ها دلم می خواهد بعد از نماز با خدا گفتگو کنم و بگویم که ای کاش می توانستم ساده زیستن را بیاموزم.

کاش می توانستم میان این همه انسان با قلب های تیره و روشن چشمهایی باز یا بسته

زندگی کنم اما در این دنیا ساده زیستن راحت نیست بلکه باید چون رستم قوی بود تا

توانست از هفت خان زندگی گذشت و به سربلندی رسید.

برای ساده زیستن باید جنگید چون رستم و سهراب آنقدر باید مبارزه کرد تا یک نفر

برنده شود زمانه یا انسان...

یا همچون شیرین و فرهاد نیازی به جنگ نیست بلکه آنقدر زندگی می کنیم و با

سختی ها مبارزه می کنیم که دیگر مجال راحت بودن وجود ندارد چه باید کرد زندگی

خود فراز و نشیب هایی دارد که انسان را در کام خود می گیرد.

الهی تفکر واندیشه به من عطا کن تا بتوانم در سختی های زندگی خود را نجات

بدهم و در باتلاق زندگی اسیر نشوم...

الهی صبر و قدرت به من عطا کن تا با صبر خود راحت تر زندگی کنم و با قدرت 

اشعار عید قربان

ای عزیزان به شما هدیه زیـــــــــزدان آمد

عید فرخنـــــــده ی نورانی قربـــــــــان آمد

حاجیان سعی شما شد به حقیقت مقبول

رحمت واسعــــه ی حضــرت ســـبحان آمد . . .

.

.

.

بر پیکر عالم وجود جان آمد

صد شکر که امتحان به پایان آمد

از لطف خداوند خلیل الرحمن

یک عید بزرگ به نام قربان آمد . . .

.

.

.

عید قربان زنده دارد یاد قربان‌گشتگان را

پاسداران و اسیران و به خون آغشتگان را

خیز و در این عیدقربان سوی قربانگاه رو کن

معنی بیت و حرم را در شهادت جست‌وجو کن . . .

.

.

.

عید قربان عیدی که یاد بود خاطره است

خاطره یک پدر و قصه یک پسر

عیدی که یادبود ابراهیم خلیل است

عیدی که قصه ایثار اسماعیل

بیائید به یاد بود بابای ابراهیم به قربان گاه برویم

و الله اکبر را زمزمه کنیم

.

.

.

عید قربان با نماز و عبادتش، با ذکر و دعایش، با قربانى و صدقات و احسانش

بسترى براى جارى ساختن مفهوم عبودیت و بندگى است . . .

.

.

.

ز اسماعیل جان تا نگذری مانند ابراهیم

به کعبه رفتنت تنها نماید شاد شیطان را

کسی کو روز قربان، غیر خود را می کند قربان

نفهمیده است هرگز معنی و مفهوم قربان را . . .

 

صحنه ای شگفت آور از حضرت جواد(ع)

حكیمه - دختر حضرت موسى بن جعفر و خواهر امام رضا علیهم السلام – حكایت می كند:
وقتی زمان ولادت حضرت جواد الائمّه علیه السلام نزدیك شد، حضرت ابوالحسن، امام رضا علیه السلام مرا به همراه همسرش، خیزران - مادر حضرت جواد علیه السلام - با یك نفر قابله (ماما) داخل یك اتاق قرار داد و درب اطاق را بست. وقتى نیمه شب فرا رسید، ناگهان چراغ خاموش شد و اتاق تاریك گشت ؛ و ما ناراحت و متحیّر شدیم كه در آن تاریكى، در چنین موقعیّتى حسّاس چه كنیم؟
در همین تشویش و اضطراب به سر مى بردیم كه ناگاه درد زایمان خیزران شروع شد؛ و اندكى بعد وجود مبارك و نورانى حضرت ابوجعفر، محمّد جواد علیه السلام از مادر تولّد یافت و با ظهور طلیعه نورش تمام اتاق روشن گشت.
حكیمه می گوید: به مادرش، خیزران گفتم: خداوند كریم به واسطه وجود مبارك و نورانى این نوزاد عزیز، تو را از روشنائى و نور چراغ بى نیاز گردانید.
پس چون نوزاد بر زمین قرار گرفت، نشست و نور تشعشع انوار الهى، تمام اطراف بدنش را فرا گرفت، تا آن كه صبح شد و پدر بزرگوارش حضرت ابوالحسن، علىّ بن موسى الرّضا علیهماالسلام تشریف آورد؛ و با لبخندى نوزاد عزیز را در آغوش گرفت؛ و پس از لحظه اى او را در گهواره نهاد و به من فرمود: اى حكیمه! سعى كن كه همیشه كنارش باشى.
حكیمه در ادامه حكایت چنین می گوید: وقتی روز سوّم مولود فرا رسید، آن نوزاد عزیز چشم هاى خود را به سوى آسمان بلند نمود و بعد از آن نگاهى به سمت راست و سمت چپ كرد و سپس با زبان صریح و فصیح اظهار داشت:
«أشهد أن لا إله إلاّ اللّه، وحده لا شریك له، و أنّ محمّدا عبده و رسوله».
و هنگامى كه شهادت بر یگانگى خداوند متعال و رسالت حضرت محمّد رسول اللّه صلى الله علیه و آله بر زبان جارى كرد، بسیار تعجّب كردم و در حیرت قرار گرفته و با همان حالت از جاى خود برخاستم و به حضور حضرت رضا علیه السلام آمدم و گفتم: صحنه اى بسیار عجیب و شگفت آورى را دیدم!
امام علیه السلام فرمود: چه چیزى را مشاهده كرده اى؛ كه باعث شگفتى تو گشته است؟
در جواب حضرت گفتم : این نوزاد كوچك چنین و چنان گفت، و تمام جریان را برایش بازگو كردم.
همین كه امام رضا علیه السلام سخن مرا شنید، تبسّمى نمود و سپس فرمود: چیزهاى معجزه آسا و حیرت انگیز بیشترى را نیز مشاهده خواهى كرد. (1)
 آگاهی امام جواد علیه ‌السلام از درون افراد
محمد بن علی هاشمی، یكی از مخالفان ولایت می گوید: بامداد روزی كه امام جواد علیه ‌السلام با دختر مامون عروسی كرده بود خدمتش رسیدم و در آن شب دارویی خورده بودم كه تشنگی به من دست داده بود و من نخستین كسی بودم كه در آن صبح خدمتش رسیدم و نمی‌خواستم آب طلب كنم.
امام علیه ‌السلام به چهره‌ من نگاه كرد و فرمود: به گمانم تشنه ‌ای!
جواب دادم: آری.
فرمود: ای غلام برای ما آب آشامیدنی بیاور.
من با خودم گفتم: اكنون آب مسموم می‌آورند.
از این جهت اندوهگین و پریشان شدم. غلام آمد و آب آورد. حضرت به چهره‌ من تبسمی نمود و فرمود: ای غلام آب را به من بده.
آن را گرفت و آشامید (تا من یقین كنم كه مسموم نیست.) سپس به من داد، و من آن را آشامیدم. بار دیگر تشنه شدم و باز كراهت داشتم كه آب بخواهم آن حضرت فرمود: باز هم تشنه شدی؟
جواب دادم: بلی.
و غلام بار دیگر آب آورد. به خیالم افتاد كه قطعا این بار آب مسموم آورده ‌اند، لذا از نوشیدن آب وحشت كردم. در آن حال امام علیه ‌السلام جام را گرفت و قدری آشامید و سپس باقیمانده را به من داد در حالی كه تبسم می ‌فرمود. محمد می‌گوید: با دیدن این قضیه باور كردم كه عقیده شیعیان درباره‌ وی صحیح است كه او از دلهای مردم و اسرار نهانی آگاهی دارد.(2)

 

 سفر کردن امام جواد در یک چشم‌ به‌ هم‌زدن
علی بن خالد می ‌گوید: در زمان خلافت معتصم شخصی را به اتهام آن كه ادعای پیامبری كرده است با بند آهنین به گوشه‌ی زندان افكندند، من كه كنجكاو شده بودم برای ملاقات او بدانجا رفتم و دربان را چیزی دادم تا مرا نزد او راه دهد. چون زندانی را دیدم و اندكی با او صحبت كردم دانستم كه مردی است در كمال فهم و فراست ذهن و كیاست.
پرسیدم: تو كیستی و چه ادعایی داری؟
گفت: من اهل شام هستم و سالها در مسجدی كه محل سر مبارك حضرت سیدالشهداء علیه ‌السلام بود به عبادت مشغول بودم، روزی رو به قبله نشسته بودم و به ذكر حقتعالی مشغول بودم كه ناگاه شخص جوانی پیش روی من پدید آمد و گفت: برخیز برویم. پس برخاستم و همراه او راهی شدم، چون مقداری حركت كردیم خود را در مسجد كوفه دیدم. گفت: این جا را می‌شناسی؟ گفتم: آری، مسجد كوفه است. پس او به نماز ایستاد و من هم بدو اقتدا كردم و چون از نماز فارغ شدیم از مسجد خارج گشتیم، هنوز چند قدمی نرفته بودم كه خود را در مسجد النبی صلی الله علیه و آله در مدینه دیدم، با هم به روضه‌ مباركه وارد شدیم. او به پیامبر صلی الله علیه و آله سلام كرد و من نیز سلام كردم. او به نماز ایستاد و من نیز مشغول نماز شدم. پس از ادای نماز بیرون آمدیم، باز چند قدمی نرفته، خود را در مكه مكرمه دیدم! فرمود: اینجا را می‌شناسی؟ گفتم: آری، این جا مكه است. و به طواف مشغول شدیم، آنگاه از مكه بیرون آمدیم و ناگاه خود را دوباره در مسجد راس الحسین علیه ‌السلام یعنی همان جای اول دیدم. از این حال در شگفت بودم تا آن كه سال دیگر در همان اوقات، آن شخص آمد و دیگر بار مرا برای زیارت اماكن متبركه همراه برد و چون خواست از من جدا شود او را قسم دادم و گفتم: تو را سوگند می‌دهم به حق آن كسی كه چنین توانی به تو داده است كه خود را معرفی كنی. فرمود: «من محمد بن علی بن موسی (حضرت جواد علیه ‌السلام) می‌باشم.» روز دیگر این جریان را با دوستان خود در جلسه ‌ای در میان گذاشتم ولی آنان این خبر را افشا كرده و به وزیر معتصم (محمد بن عبدالملك زیات) اطلاع دادند. او نیز مرا به جرم ادعای نبوت دستگیر كرد در حالی كه چنین ادعایی ندارم و حقیقت امر را برای او شرح دادم ولی او به استهزاء گفت: او را آزاد كنید تا یك شبه از شام به كوفه و از كوفه به مدینه و از مدینه به مكه و آنگاه دوباره به شام بازگردد.
علی بن خالد می‌گوید: در یكی از روزهای دیگر كه به ملاقات زندانی رفتم نگهبانان را دیدم كه مضطرب و پریشانند. گفتم: چه شده است؟
گفتند: آن زندانی، دیشب غایب شده با آن كه با غل و زنجیر بسته شده بود. معلوم نیست به زمین فرو رفته یا به آسمان رفته است.
من دانستم كه او از انفاس قدسیه‌ حضرت جواد الائمه علیه ‌السلام آزادی یافته است.
منابع
1) مناقب ابن شهرآشوب: 4/ 394؛ الثّاقب فى المناقب: 514.
2) اصول كافی: 1/495؛ كشف الغمة: 2/360؛ محجه البیضاء، 4/303.
3) ) اصول كافی: 1/492؛ بحارالانوار: 50/38.
منابع:
چهل داستان و چهل حدیث از امام جواد علیه السلام، عبداللّه صالحى.
كرامات و مقامات عرفانی امام محمدجواد علیه السلام، علی حسینی قمی.


نردبانی به سوی خدا

خداوند را محرابی نیست، چون پرستش او لامکان

      و زبان او، همه امکان سرودن است، او را بر آسمان و زمین

                     قرار نیست، چون منیتی در کار نیست.

 

خداوند به زبان تو سخن می گوید و در تو می گذرد

         و فرصتی تپنده است در فاصله میلاد و مرگ تا معجزه را

                            امکان عشوه بر دوام ماند.

 

بارإلاها:

                     دستانم خالی اند و دلم غرق در آرزوها،

           یا دستانم را به قدرت بی کرانت توانا گردان، یا دلم را

                    از آرزوهای دست نایافتنی خالی گردان.

 

 

 

 

حیات عشق

خداوندا آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را

                 که نمی توانم تغییر دهم، شهامتی تا تغییر دهم

         آنچه را که می توانم، و دانشی که تفاوت آن دو را دریابم.

 

 

                بیاییم در هر سپیده دم که برمی خیزیم و بالهای

      قلبمان را می گشاییم، سپاس گوییم خداوندی که یک روز دیگر

                  از حیات عشق را، به ما ارزانی داشته است.

 

رسم سرمشق

رسم سرمشق های آب بابا یادمان رفت

نوشتن با قلم ها یادمان رفت

 

گل كردن لبخندهای همكلاسی

دریك نگاه ساده حتی یادمان رفت

 

ترس ازمعلم حل تمرین پای تخته

آن زنگهای بی كلك را یادمان رفت

 

راه فرار از مشق های توی خانه

ای وای ننوشتیم آقا، یادمان رفت

 

آن روزها را آنقدر شوخی گرفتیم

جدّیت تصمیم كبری یادمان رفت

 

شعرخدای مهربان راحفظ كردیم

یادش بخیر،امّا خدارا یادمان رفت

 

در گوشمان خواندند رسم آدمیّت

آن حرفها را زود امّا یادمان رفت

 

فردا چكاره میشوی موضوع انشا

ساده نوشتیم آنقدر تا یادمان رفت

 

دیروز تكلیف آب بابا بود و خط خورد

تكلیف فردا نان و بابا یادمان رفت

 

حاجتم را از مشهد می گیرم

چشمه‌هاي خروشان تو را مي‌شناسند
موج‌هاي پريشان تو را مي‌شناسند

پرسش تشنگي را تو آبي، جوابي
ريگ‌هاي بيابان تو را مي‌شناسند

نام تو رخصت رويش است و طراوت
زين سبب برگ و باران تو را مي‌شناسند

از نشابور بر موجي از «لا» گذشتي
اي كه امواج طوفان تو را مي‌شناسند

اينك اي خوب، فصل غريبي سر آمد
چون تمام غريبان تو را مي‌شناسند

كاش من هم عبور تو را ديده بودم
كوچه‌هاي خراسان، تو را مي‌شناسند

قیصر امین پور





چه آسان مرا می بخشی ولی من ....

هوا بارانی و خدا از همیشه به من نزدیک تر بود . آهسته در گوشم زمزمه کرد : ای انسان به باران بنگر که چگونه خود را عاشقانه فدا می کند ، تا حیاتی نو به ارمغان آورد .

ادامه نوشته

خدایا مرا ببخش

خدایا مرا ببخش اگر ماهی قلبم بر خلاف جریان رود توست مرا ببخش ، اگر شادابم و جسور اگر بی عقلم و عاشق خدایا مرا ببخش اگر بر خلاف طبیعت تو آفریده شده ام اگر ذره ذره ی وجودم را از عشق آفریده اند اگر عشقم گناهی نابخشودنیست و اگر گناهم را دوست می دارم خدایا مرا ببخش مرا ببخش اگر هیچ گاه فراموشت نکرده ام مرا ببخش اگر شاخه های تاریک ، و علف های هرز را کنار زده ام و به روشنایی ، و به نور رسیده ام مرا ببخش اگر باران را با دست های پست خود آلوده ساخته ام مرا ببخش اگر بر زمینت پای می گذارم و اگر به شوق دیدن تو در آسمانت ، پرواز می کنم مرا ببخش اگر با چشمان خود خورشید را در انبانه ی سینه ام انباشته می کنم مرا ببخش اگر مترسک باغچه ی قلبم ایمانم را پرواز داده است و اگر تو را در میان خوشه های قلبم پنهان ساخته ام مرا ببخش اگر فراموش کرده ام نام تو را و اگر با طنین لب های او به نام های تو می رسم خدایا مرا ببخش اگر اینگونه ام خدایا مرا ببخش

 

 

آرامش در کنار خدا ممکن است

خدا در دستی است که به یاری میگیری

درقلبی که شاد میکنی

درلبخندی که به لب می نشانی

خدا با من است. خدا با توست…خدایمان را آشکار کنیم

آرامش چیست؟

نگاه به گذشته و شکر خدا.

نگاه به آینده و اعتماد به خدا.

نگاه به اطراف و جستجوی خدا.

نگاه به درون و دیدن خدا .

” لحظه هایتان سرشار از بوی خدا”

 

 

 

لبخند خدا روزت مبارک

 

نام شريف آن بزرگوار فاطمه و مشهورترين لقب آن حضرت، «معصومه» است. پدر بزرگوارش امام هفتم شيعيان حضرت موسى بن جعفر (ع) و مادر مكرمه اش حضرت نجمه خاتون (س) است . آن بانو مادر امام هشتم نيز هست . لذا حضرت معصومه (س) با حضرت رضا (ع) از يك مادر هستند.

 

ادامه نوشته

انیس قلب من

 انیس قلب خود تنها خدا کن / خدا را در دل شبها صدا کن

ز خوف حق چو اشکی را چکاندی / به حال ما زمینی ها دعا کن

اگر تنهاترین تنها شوم…..باز هم خدا هست

 خدا در دستی است که به یاری میگیری

درقلبی که شاد میکنی

درلبخندی که به لب می نشانی

خدا با من است. خدا با توست…خدایمان را آشکار کنیم

 

قربونت برم خدا چقدر غریبی رو زمین

ای جـمـلـه بـیکـسـان عـالـم را کَـس

یـک جـو کرمـت تـمـام عـالـم را بـَس

مـن بـیکـَسَـم و کـسی نـدارم جز تـو

یا رب به فریاد من بی کَس رَس

مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری

زیباترین ستایش نثار کسی که کاستی هایم را می داند

و باز هم دوستم دارد

 

 

زندگی نامه حضرت صادق (ع)

 

نام: جعفر (به معنى نهر جارى پرفايده)
کنيه: ابو عبداللّه
لقب: صادق
 پدر: حضرت محمد بن على (ع )
مادر: معروف به ام فروه، دختر قاسم بن محمد بن ابى بکر
تاريخ ولادت: يکشنبه 17 ربيع الاول ، سال 83 هجرى
مکان ولادت: مدينه
مدت عمر مبارک : 65 سال
علت شهادت: مسموميت
قاتل ملعون: منصور دوانيقى (خليفه عباسى )
زمان شهادت: يکشنبه 25 شوال ، سال 148 هجرى
مدفن مطهر:  قـبـر شريفش در قبرستان بقيع (واقع در مدينه منوره) در کنار قبر پدر و جدّ و عمويش امام حسن مجتبى (عليه السلام) مى باشد.

 

 

ادامه نوشته

خدایا اگر بناست بسوزیم طاقتمان ده

و تو این مهربانم مرا یاد کن ، آن دم که خدا را تلاوت میکنی

شاید به صداقت قلب پاکت ، من نیز اجابت شوم

 خدایا

شکرت میکنم بخاطر نداشته هام ، که اگه داشتم ارزششون  رو نمیدونستم

شکرت میکنم بخاطر هیچ چیز  و  همه چیز 

خدایا

اگر بناست بسوزیم طاقتمان ده

و اگر بناست بسازیم قدرتمان ده

.خدایا ، آنگونه زنده ام بدار که نشکند دلی از زنده بودنم

و آنگونه بمیرانم که به وجد نیاید کسی از نبودنم . . .

(کورش بزرگ)

 

 

 

 

 

مهر تو در دلم است

در دلم مهر تو باشد دگرم هیچ مباد

دو جهان را چه کند گر تو کنی احسانش

آنکه دل پیش تو دارد چه غم از بود و نبود

وانکه ره سوی تو پوید چه غم از پایانش

با هر چه عشق نام تو را می توان نوشت

با هر چه رود نام تو را می توان سرود

بیم از حصار نیست که هر قفل کهنه را‍‍

با دستهای روشن تو می توان گشود

از تمام چیزایی که داری خدا رو جدا کن !

چی داری؟ هیچ

حالا به همه نداشته هایت ،خدا رو اضافه کن !

چه کم داری؟ هیچ

 خدایا

همه دنیا بخواد و تو بگی نه /  نخواد و تو بگی آره ، تمومه

همین که اول و آخر تو هستی /  به محتاج تو محتاجی حرومه

 

ای بنده بشنو

میگن شبا فرشته ها از آرزوی آدما ، قصه میگن واسه خدا

خدا کنه همین شبا گفته بشه قصه ی تو واسه خدا

 

خدایا

من چیزی نمیبینم .

آینده پنهان است.

ولی آسوده ام ،

چون تو را می بینم

و تو همه چیز را

ای بنده تو سخت بی وفایی ، از لطف به سوی ما نیایی

هر دم که ترا دهم دردی ، نالان شوی و به سویم ایی

هر دم که ترا دهم شفایی ، یاغی شوی و دگر نیابی

 

 

زندگی زیباست

زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کـن       گردشـــی در کوچــه باغ راز کن

 هر که عشقش در تماشا نقش بست       عینک بد بینی خود را شکسـت

علـت عـاشــــق ز عـلتــها جــداســـت     عشق اسطرلاب اسرار خداست

من مـیـــان جســـمها جــان دیـــده ام      درد را افکنـــده درمـان دیـــده ام

دیــــده ام بــر شـــاخه احـســـاســــها       میتپــد دل در شمیــــم یاســـها

 زنــدگــی موسـیـقـی گنـجشـــکهاست      زندگی باغ تماشـــای خداســت

 گـــر تـــو را نــور یـقیــــن پیــــــــــدا شود      می تواند زشــت هم زیبا شـــود

 حال من، در شهر احســــاسم گم است     حال من، عشق تمام مردم است

زنـدگــی یــعـنـی همیـــــــن پــروازهــا      صبــــح هـا، لبـخند هـا، آوازهــــــا

 ای خــــطــوط چهــــره ات قـــــــرآن مـن      ای تـو جـان جـان جـان جـان مــن

 با تــــــو اشــــعارم پـر از تــو مــی شـود      مثنوی هایـم همــه نو می شـــود

 حرفـهایـم مــــرده را جــــان می دهــد      واژه هایـم بوی بــــاران می دهـــــد

معبودا

معبودم!

متبرکم گردان به نامت

متبلورم گردان به عبادتت

متذکرم گردان به ذکرت

مرحمتم گردان به رحمتت

چه خود ساخته هایی که مرا سوخت ، و چه سوختن هایی که مرا ساخت

ای خدای من ، مرا فهمی عطا کن ، که از سوختنم ساخته ای آباد به جا بماند

 الهی دانایی ده که در راه نیفتم

و بینایی ده که در چاه نیفتم

الهی پایی ده که با آن کوی مهر تو پوییم

و زبانی ده که با آن شکر آلای تو گوییم

 

روح الهی

یادمان باشد پیمانى راکه در طوفان با خدا مى بندیم در آرامش فراموش نکنیم.

به خدا گفتم : به من همه چیز بده ، تا از زندگی لذت ببرم

خداوند فرمود : به تو زندگی دادم تا از همه چیز لذت ببری

 

 یک دانه بذر میلیون ها دانه را با خود دارد. آیا وفور وغنای هستی را می بینی؟

خداوند در وجود ما هم “روحش” را به امانت گذاشته است

این همان “دانه الهی” است که باید آنرا با عشق و ایمان آبیاری کرد تا شکوفا گردد

 

غریبانه غریبت شدم

خدایا تو را غریب دیدم و غریبانه غریبت شدم ،

تو را بخشنده پنداشتم و گنه کار شدم ،

تو را وفادار دیدم و هر جا که رفتم باز گشتم ،

تو را گرم دیدم و در سردترین لحظه ها به سراغت آمدم ،

تو مرا چه دیدی که وفادار ماندی…؟؟

 

سلام به همه دوستای گلم

چطور مطورید؟؟؟؟؟

بچه ها امتحان ها نزدیکه!!!!!!

برام دعاکنید

کم تر میتونم آپ کنم.

 

الهی هر چه هستم و هر چه کردم باز اقرار به بندگی دارم

 و تو را جز به

 امید و رجا نمی خوانم و از عدل تو خوف دارم .

الهی عاملنا بفضلک و لا تعاملنا بعدلک یا کریم.

خدایا کمکم کن تا چیزی جز تو نبینم

و اگر چیزی دیدم آن تو باشی.

الهی کمکم کن تا...

به جای اینکه دعا کنم تا از خطر در ایمن باشم

                بی مهابا به مصاف آن بروم

 بجای آنکه برای تسکین دردم التماس کنم

             توانائی غلبه بر آن را داشته باشم

 بجای اینکه در جبهه نبرد زندگی بدنبال متحد بگردم

            به توانمندیهای خود متکی باشم

 بجای اینکه نگران خود باشم

دل به صبری ببندم که آزادیم را نوید میدهد

عطائی کن تا از بزدلی فاصله بگیرم

 و رحمت تورا نه تنها در موفقیت هایم

بلکه همچنین آن را در شکستهایم احساس کنم .